1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

فروغ فرحزاد

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 23, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687

    اكنون

    نزدیكتر بیا
    و گوش كن
    به ضربه های مضطرب عشق
    كه پخش می شود
    چون تام تام طبل سیاهان
    در هوی هوی قبیله اندامهای من
    من ،حس می كنم
    من می دانم
    كه لحظه آغاز كدامین لحظه است
    اكنون ستاره ها همه با هم
    همخوابه می شوند
    من در پناه شب
    از انتهای هر چه نسیم است ،می وزم
    من در پناه شب
    دیوانه وار فرو می ریزم
    با گیسوان سنگینم،در دستهای تو
    و هدیه می كنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
    با من بیا
    با من به آن ستاره بیا
    به آن ستاره كه هزاران هزار سال
    از انجماد خاك ،و مقیاس های پوچ زمین دوراست
    و هیچكس در آنجا
    از روشنی نمی ترسد
    من در جزیره های شناور به روی آب نفس می كشم
    من
    در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
    كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد
    با من رجوع كن
    با من رجوع كن
    به ابتدای جسم
    به مركز معطر یك نطفه
    به ابتدای جسم
    به لحظه ای كه از تو آفریده شدم
    با من رجوع كن
    من نا تمام ماندم از تو
    اكنون كبوتران
    در قله های پس…انم
    پرواز می كنند
    اكنون میان پیله لبهایم
    پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
    اكنون محراب جسم من
    آماده عبادت عشق است
    با من رجوع كن
    من نا توانم از گفتن
    زیرا كه «دوستت دارم»حرفیست
    كه از جهان بیهودگی ها
    و كهنه ها و مكررها میآید
    با من رجوع كن
    من ناتوانم از گفتن
    بگذار در پناه شب،از ماه بار بردارم
    بگذار پر شوم
    از قطره های كوچك باران
    از قلب های رشد نكرده
    از حجم كودكان به دنیا نیامده
    بگذار پر شوم
    شاید كه عشق من
    گهواره تولد عیسای دیگری باشد



    من به مردي وفا نمودم و او

    پشت پا زد به عشق و اميدم
    هر چه دادم به او حلالش باد
    غير از آن دل كه مفت بخشيدم
    دل من كودكي سبك سر بود
    خود ندانم چگونه رامش كرد
    او كه مي گفت دوستت دارم
    پس چرا زهر غم به جامش كرد؟
    اگر از شهد آتشين لب من
    جرعه اي نوش كرد و شد سرمست
    حسرتم نيست زآنكه اين لب را
    بوسه هاي نداده بسيار است
    باز هم در نگاه خاموشم
    قصه هاي نگفته اي دارم
    باز هم چون به تن كنم جامه
    فتنه هاي نهفته اي دارم
    باز هم مي توان به گيسويم
    چنگي از روي عشق ومستي زد
    باز هم مي توان در آغوشم
    پشت پا بر جهان هستي زد
    باز هم مي دود به دنبالم
    ديدگاني پر از اميد و نياز
    باز هم با هزار خواهش گنگ
    مي دهندم بسوي خويش آواز
    باز هم دارم آنچه را كه شبي
    ريختم چون شراب در كامش
    دارم آن سينه را كه او مي گفت
    تكيه گاهيست بهر آلامش
    زانچه دادم به او مرا غم نيست
    حسرت و اضطراب و ماتم نيست
    غير از آن دل كه پر نشد جايش
    به خدا چيز ديگرم كم نيست
    كو دلم كو دلي كه برد و نداد
    غارتم كرده، داد مي خواهم
    دل خونين مرا چكار آيد
    دلي آزاد و شاد مي خواهم
    دگرم آرزوي عشقي نيست
    بي دلان را چه آرزو باشد
    دل اگر بود باز مي ناليد
    كه هنوزم نظر به او باشد
    او كه از من بريد و تركم كرد
    پس چرا پس نداد آن دل را
    واي بر من كه مفت بخشيدم
    دل آشفته حال غافل را




    تمام روز را در آئینه گریه میکردم

    بهار پنجره ام را
    به وهم سبز درختان سپرده بود
    تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
    و بوی تاج کاغذیم
    فضای آن قلمرو بی آفتاب را
    آلوده کرده بود
    نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
    صدای کوچه ، صدای پرنده ها
    صدای گمشدن توپهای ماهوتی
    و هایهوی گریزان کودکان
    و رقص بادکنک ها
    که چون حبابهای کف صابون
    در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
    و باد ، باد که گوئی
    در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
    حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
    فشار میدادند
    و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
    تمام روز نگاه من
    به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
    به آن دو چشم مضطرب ترسان
    که از نگاه ثابت من میگریختند
    و چون دروغگویان
    به انزوای بی خطر پناه میآورند
    کدام قله کدام اوج ؟
    مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
    در آن دهان سرد مکنده
    به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
    به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
    و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
    اگر گلی به گیسوی خود میزدم
    از این تقلب ، از این تاج کاغذین
    که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
    چگونه روح بیابان مرا گرفت
    و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
    چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
    و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
    چگونه ایستادم و دیدم
    زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
    و گرمی تن جفتم
    به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !
    کدام قله کدام اوج ؟
    مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
    ای خانه های روشن شکاک
    که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
    بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
    مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
    که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
    مسیر جنبش کیف آور جنینی را
    دنبال میکند
    و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
    به بوی شیر تازه میآمیزد
    کدام قله کدام اوج ؟
    مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
    خوشبختی -
    و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
    و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
    و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
    مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
    که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
    به آب جادو
    و قطره های خون تازه میآراید
    تمام روز تمام روز
    رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
    به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
    به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
    و گوشتخوارترین ماهیان
    و مهره های نازک پشتم
    از حس مرگ تیر کشیدند
    نمی توانستم دیگر نمی توانستم
    صدای پایم از انکار راه بر میخاست
    و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
    و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
    که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
    " نگاه کن
    تو هیچگاه پیش نرفتی
    تو فرو رفتی .