1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

فارسی‌ام تمام شد، یک تُرک بیاورید!

شروع موضوع توسط Admin ‏Sep 6, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,514
    24,636
    62,824
    به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، شهید «مصطفی چمران» به واسطه شجاعت مثال زدنی که داشت، نیروهایی هم که جذب واحدهای تحت امرش می‌شدند، همین روحیه را داشتند. «مقصود حیدری» از همسنگران شهید چمران است که خاطرات خود را در مجموعه‌ایی با عنوان «چریک چمران» روایت می‌کند. یکی از این روایت‌ها در زیر بیان می‌شود:
    با اصابت گلوله خمپاره به دیگ آبگوشت، گوشت تعدادی از رزمندگان با آن مخلوط شد و دیگر امکان جداسازی گوشت بدن شهدا مقدور نبود.
    تلاش عراقی‌ها این بود که کارخانه نورد اهواز را از ما بگیرند و ما نیز اطراف کارخانه آب انداخته بودیم تا مانع پیشروی عراقی‌ها شویم. عراقی‌ها به اندازه‌ای نزدیک بودند که افراد پیاده و ماشین‌های ما را با تیر مستقیم تانک می‌زدند. آنقدر تلفات داده بودیم که اسم آن منطقه را گذاشته بودند «قتلگاه». جایی که بعدها به سه راه مقاومت مشهور شد. اوایل جنگ بود و نیروهای دیگری هم بودند که نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم را یاری می‌کردند.
    دیده‌بان‌ها چند روزی بود که گرا می‌دادند ولی نتیجه‌ای نداشت. با خود اندیشیدم که چطور ممکن است نتوانیم تانک‌های عراقی را بزنیم و این همه تلفات بدهیم؟! با خود گفتم حتماً ریگی تو کفش دیده‌بان‌ها هست. به چمران گفتم اجازه بدهد با دیده‌بان‌ها بروم جلو. چمران فهمید که خیلی ناراحتم. گفت: «تو اگر بروی دیده‌بان را می‌زنی.»
    گفتم: «اگر می‌ترسی، اسلحه‌ام را بگیر!» اسلحه‌ام را دادم به چمران. در حالی که لبخند می‌زد، گفت: «تو دست خالی هم خطرناکی!» گفتم: «اگر لازم شد کمتر می‌زنم‌شان.» موافقت چمران را گرفتم و با دیده‌بان و بی‌سیم‌چی به راه افتادیم. آن دو نفر گرا می‌دادند و نیروهای ما گلوله می‌ریختند. دیدم که حدسم درست از آب درآمد و این افراد خائن، گرا را درست نمی‌دهند. تصمیم گرفتم حسابشان را برسم. یک مشت گذاشتم توی شقیقه دیده‌بان، افتاد روی زمین.
    بی‌سیم‌چی گفت: «چرا زدی‌اش؟» گفتم: «تا شما باشید گرا را درست بدهید!» بی‌سیم‌چی شلوغ ‌بازی راه انداخت و من با ضربه‌ای به حلقومش ـ که چمران یادمان داده بود ـ‌خفه‌اش کردم. اسلحه و بی‌سیم‌شان را برداشتم و خودم را به آب زدم. به اندازه‌ای به تانک‌های عراقی نزدیک شدم که به راحتی آنها را می‌دیدم.
    با بی‌سیم گفتم توپخانه گلوله دود زا بزند تا منطقه هدف مشخص شود. توپخانه گلوله دود زا زد و من حساب کردم و دیدم اگر سیصد متر به طرف چپ اعلام کنم، تانک‌های عراقی منهدم می‌شوند. هر چه تلاش و تقلا کردم نتوانستم به فارسی بگویم، سیصد متر به طرف چپ بزنند.
    از یک طرف تانک‌های عراقی که امان‌مان را بریده بودند، در مشتم بودند و از طرف دیگر دو نفر خائن را که در نقش دیده‌بان به داخل نیروهای خودی نفوذ کرده بودند، پیدا کرده بودم و از طرف دیگر هر چه زور می‌زدم نمی‌توانستم فارسی سیصد متر را پیدا کنم. خیلی تلاش کردم، ولی موفق نشدم. درنگ را جایز نداستم و در بی‌سیم با هیجان داد زدم: «فارسی‌ام تمام شد، یک ترک بیاورید!»
    صدای قهقه و خنده از پشت بی‌سیم بلند شد. بعد از مدتی یک نفر با بی‌سیم گفت: «داش نه دییرسن؟»، گفتم: «اوج یوز مترین فارسیسی یادیمنان چیخیب!»،‌ گفت: «چرا یادت رفته؟»، گفتم: «اگر شما هنوز اینجا بودید اسم مادرتان هم از یادتان می‌رفت!»، بچه‌ها فقط صدایم را می‌شنیدند و نمی‌دانستند که من داخل آب و نزدیک عراقی‌ها هستم. خلاصه گفتند به «اچ یوز متر»‌ می‌گویند سیصد متر. فوری با بیسیم گرا دادم:‌ سیصدمتر به طرف چپ.
    با گلوله‌های توپخانه ما، تانک‌های عراقی منهدم می‌شدند. از اینکه اینگونه می‌توانستم چمران و دوستانم را خوشحال کنم، اشک شوق می‌ریختم. تانک‌ها منهدم شدند. خودم را خیلی خوشبخت احساس می‌کردم. پیش بچه‌ها که برگشتم، چمران گفت: «پس دیده‌بان و بی‌سیم‌چی کو؟» گفتم: «پشت خاکریز خفه‌شان کردم.» بچه‌‌ها رفتند و ساعتی بعد آن دو را آوردند. می‌گفتند: چرا حرف نمی‌زنند؟ فکر می‌کردند ترسیده‌اند.
    گفتم: «با مشت به حلقومشان زدم، لال‌مانی گرفته‌اند.» چمران پرسید: «فارسی‌ام تمام شد، مال تو بود؟» گفتم: «بله!» چمران دستی به سرم کشید و گفت: «عزیز؛ شجاعت زیادی به خرج دادی. احسنت، احسنت!»
    هنوز هم که هنوز است وقتی بازمانده‌های آن روز جنگ، مرا می‌بینند به شوخی قبل از سلام و احوالپرسی می‌گویند: «چطوری، فارسی‌ام تمام شد. یک ترک بیاوریم برات؟» فارسی بلد نبودن من بارها در جبهه کار دستم می‌داد و این یکی از آنها بود.
    تعداد زیادی از تانک‌های دشمن را منهدم کرده و از تیررس بقیه تانک‌ها خارج شده بودیم. دیگر به راحتی می‌توانستیم از اهواز خارج شویم. چند روزی از این ماجرا گذشت. مسیر را دقیق می‌شناختم. از چمران اجازه گرفتم و با دو نفر از رزمنده‌ها به آب زدیم. چند دستگاه دیگر از تانک‌های عراقی را نیز منهدم کردیم و بقیه تانک‌ها از آن منطقه متواری شدند.
     
    setareh، SHAPARAK و کلوچه خانوم از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    :confused:زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده
     
  3. Dark Shadow

    Dark Shadow Whisper

    792
    1,348
    314
    زیاد بود.....ولی خیلی جالب بودthumbsup:sneaky:thumbsup
     
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    :cautious::cautious::cautious:
    خب منم صادقانه میگم چون نخوندم نظری ندارم
    تو که خوندی خلاصه کن و برام بگو:tongue:
     
  5. Dark Shadow

    Dark Shadow Whisper

    792
    1,348
    314
    عزیزم بشین بخون دیگه حالا نمیخواد خیلی بهش توجه کنی همینجوری روزنامه وار بخونش(منم همینجوری خوندم به کسی نگیا:cool:)....چیزیت نمیشه هااااا:sneaky::sneaky:
     
    کلوچه خانوم از این پست تشکر کرده است.
  6. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,514
    24,636
    62,824
    مشخصش کردم قسمت جالبشو
     
    Dark Shadow و کلوچه خانوم از این پست تشکر کرده اند.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    حالا شد!!!
    مرسی ادمینن زحمت کش!!!:16:
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.