غرور...

شروع موضوع توسط aylin ‏Sep 26, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

  1. aylin

    ‏Jul 24, 2012
    648
    1,074
    342
    زن
    یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
    در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
    باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.
    ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
    "اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت،
    که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم.
    به دو چیز تکیه نکن، غرور و دروغ
    آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد
     
    کلوچه خانوم، nanaz asali و ♥**lovelyboy**♥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ♥**lovelyboy**♥

    ‏Sep 11, 2012
    280
    517
    290
    مرد
    من شنیده بودم 3 چیز این دوتا که گفتی و بعدش عشق که میمیرد
     
    کلوچه خانوم و aylin از این پست تشکر کرده اند.
  3. aylin

    ‏Jul 24, 2012
    648
    1,074
    342
    زن
  4. Nayereh

    ‏Jul 28, 2012
    4,268
    10,360
    1,586
    زن