1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عشق و همسایه ما

شروع موضوع توسط ʍɛɦɖɨ_m ‏Jun 10, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. ʍɛɦɖɨ_m

    ʍɛɦɖɨ_m همراه انجمن

    384
    7,400
    13,503
    عشق

    چیزی که باعث خوشحالی انسان ها در زندگی میشود باعث خاطرات شیرین باعث انتطار های طولانی زندگی های شیرین اشک و لبخند ها داستان های شیرین و تلخ معشوقه هایی که داستان عشقشان فراتر از مرز های باور است جوری که نسل به نسل سینه به سینه گشته است از روی عشقشان کتاب ها نوشتن شعر ها گفتن فیلم ها ساختن و همیشه از عشق های سوزناکشان گفته اند شاید در آن روزگار فکر این را نمیکرده اند که شاید فرهاد هم قبل از شیرین کسی دیگر را دوست داشته است هیچ وقت نگفته اند که رومو نیز شاید قبل از ژولیت معشوق هاییی داشته است اما فقط و فقط دل بستگی های زود گذر بوده اند و جایی در زندگیشان دختری آمده و دل که نه همه زندگیشان را با خودش برده است جوری که به جنون رسیده اند به جاییی که حتی خودشان را نیز کشته اند تا به عشقشان برسند و امروز در این خیابان های شلوغ در این زندگی مدرن در گوشه کنار های این شهر ها کافه هایی هست که عشاقی دارن با هم میخندن با هم زندگی میکنن در خیالاتشان زندگی هایی میسازن از کاخ های مرمری از زندگی هایی مدرن و حتی اسم فرزندانشانم نیز انتخاب میکنن اما در کنار این عشاق ها معشوق هایی هستن که همان گوشه کنار نشسته اند آریاگر کمی سرات را برگردانی قطعا میبینیشان که زمانی نیز عاشق سینه چاک دختری بوده اند که همه زندگیشان بوده است در خواب و رویا و خیالشان با اسمش زندگی میکرده اند برایش از جان مایه می گذاشته اند اما آن معشوقه زیبا که روزی ادعای عاشقی بی حد و مرز میکرد الان نیست رفته است شاید بقل یک مرد دیگر شاید در ماشین یک مرد دیگر شاید در رستوران شیکی بالای برج میلاد با یک مرد خوش چهره تر که نصف که چه شاید یک دهم هم دخترک یا همه معشوقه اش را دوست نداشته باشد اما دختر با او شاد هست و این نیز برای اون دلنشین است به ذاهر اما در گوشه کنار آن کافه ای که نشسته و دارد قهوه تلخ مینوشد قهوه ای که تلخ تر از تمام زندگیش بوده است قهوه ای که وقتی با معشوقه اش بر سر همان میز مینوشید برایش از عسل هم شیرین تر بوده است قهوه ای که تلخیش در حد خیانتی که دیده است نا چیز است قهوه ای که تلخیش از مشروبی که تلخ و تلخ مینوشید تا یادش برود که چه بوده و چه شده نیز از یادش برود تلخ تر بود

    آن مرد شاید من باشم شاید تو باشی شاید این همسایه مان باشید کسی که من شاید در عمرم اورا سه بار هم ندیده ام مردی که اگر بمیرد هم شاید هیچ کس هیچ وقت نفهمد که مرده است مردی که از همه کس بیزار است و حتی دوستی نیز ندارد مردی که هیچ کس نمیشناسدش روزی وقتی خرد سال بودم از مادرم پرسیدم چرا او هیچ وقت از خانه اش بیرون نمی آید چرا هیچ وقت هیچ کس رو دوس نداشته است مادرم برایم تعریف کرده است که روزی وقتی که او معلم بوده است عاشق دختری میشود دختری که همکارش بوده است و او یک دل نه که صد دل عاشقش میشود اما آن دختر را بهش نداده اند او نیز اینگونه شده است و الان من درکش میکنم شاید قصه اش این نبوده است شاید قصه اش این بوده است وقتی او را دیده ازش خوشش امده همه اراده خود را جمع کرده پیشش رفته با حجب وحیایی که داشته حرف دلش را زده و آن دختر آن روز دست رد به سینه اش نزده است شاید آن دختر گفته باشد من نیز از شما خوشم آمده است و این شده رابطه یک زوج عاشق و هر روزی که رد میشده آن مرد برای اینکه زودتر معشوقه اش را ببیند از خوابش زده است تا کمی بیشتر با معشوقه اش باشد از تفریحش زده است که با معشوقه اش خوش باشد و شاید در یک روز سرد زمستانی در حالی که با دستانی یخ زده و گلی قرمز به قرمزی عشق پاکش منتطر دختر آرزو هایش بوده که از او بخواهد که برای همیشه ماله او شود منتطرش بوده است و در حالی که با خود فکر میکرده که چطور پیشنهادش را بدهد دخترک از راه رسیده است اما اینبار نیامده که بماند آمده بگوید که من دیگر نمیتوانم با تو باشم بگوید که معشوقه ای جدید پیدا کرده است که برایش خانه ای رویایی خریده است و از از نظر تیپ و ذاهر از تو سر تر است بگوید دوستی ما تمام شد بگوید و برود و مرد قصه ما بماند با گل سرخی که در آن هوای سرد پژمرده شد و مُرد مثل مرد قصه ما و وقتی دخترک داشت میرف شاید دلش میسوخت برایش و به آینده اش فکر نمیکرد شاید در این فکر بود که از یادش میرود از یاد کسی که روزی عاشقانه و دیوانه وار دوستش داشته است و میرفت که به معشوقه جدیدش برسد و اما آن مرد که در آن غروب سرد زمستان شکست, خورد شد و مُرد وقتی برگشت دیگر خودش نبود از همه بیزار بود از همه چی بریده بود شب های طولانی خوابش نبرد به فکر انتقام افتاد اما دلش نمی آمد در اوج این که نیاز داشت دوستی کنارش باشد و به اون گوش دهد از اخلاقش نرنجد در آن حالت کسی درکش نکرد و این شد که آن مرد مُرد پیش خودش گفت من زورم به کسی نمیرسد به خودم که میرسد شد یک مرده مُرده بین زنده ها و دیگرهیچ کس اورا هیچ جا ندیید او از همه چی برید از زندگی,خانواده ,مردم دوستانش کارش تنها شد و از همه بیزار حتی از نور خورشید او زنده بود اما زنده ای که فقط نفس میکشید و غذا میخورد نه کسی که زندگی میکرد انسانیت در او مٌرد زیبایی ها در اون مٌرد اوماند و هق هق شبانه او ماند و تنهایی او ماند و عشقی که سوزاندش او دگر زنده نبود شاید میرفت برای تدریس شاید میرفت به قهوه خانه ای که روزی با معشوقش رفته بود شاید میرف جایی که با او خاطره ساخته بود اما به عنوان یک مرده وهیچ کس درکش نکرد به اون تهمت دیوانه گی زدند و او ماند و یک دنیا حسرت و دختری که الان دگر زن شده بود اما به دست یک مرد دیگر از عشق سوزناکش هیچ کس کتابی ننوشت هیج کس خاطره ای تعریف نکرد حتی نزدیکترین کسانش هم نفهمیدن که چه شد که آن مرد خندان و شاد که روزی باعث میشد که اطرافیانش هم انرژی بگیرند اینگونه شود و الان من درکش میکنم میفهمم چرا خودش را در خانه اش حبس کرده چرا دوستی نداشته است میفهمم چرا دگر طرف هیچ دختر و هیچ زنی نرفته است آما ان دختر که الان بقل مرد خودش هست نمیداند که اینطرف شهر کسی را کشته است اما شاید در یک غروب سرد زمستان وقتی که درست جای خوب زندگیش است پسرش گریان و داغون از راه میرسد و وقتی از او میپرسد چه شده عزیز دلکم میگوید رفت مادر میگوید مرا با شاخه گل قرمزی برایش گرفته بودم رهایم کرد و گفت من ماله تو نیستم معشوقه ای پیدا کردم که هم از ذاهر از تو سر تر است هم از نظر مالی میگوید مادر مٌردم وقتی که رفت همه چیزم را برد شکستم مادر خورد شدم میگوید بی هیچ تفاوتی دلم را شکست دلی که فقط برای او میتپید دلی که فقط ماله او بود میفهمی مادر و در حالی که اشک هایش بر گونه هایش جاری است آن دختر که الان مادر شده بود یادش بیایید که این صحنه چقدر برایش آشناست یادش بیایید روزی او نیز با پسری که هم سن پسرش بود همین کار را کرده است در یک روز سرد زمستانی او نیز دل پسری را شکسته بوده و روزگار چه زیبا دارد بهش نشان میدهد که اون با آن پسر چه کرده بود وقتی که ببیند چطور پسرش جلوی چشمانش خورد شد له شد شکست و مُرد شاید بفهمد با آن معشوقه اش چه کرد آری مطمنئم که روزی او نیز میفهمد که انسانی را کشته است و در یک روز سرد زمستانی رهایش کرد او نیز روزی میفهمد که چه کرده است و شاید الان که من این نوشته را دارم مینویسم او فهمیده باشد که قتلی غیر عمد انجام داده است اما دگر برای عاشق پیشه قصه ما فایده ای ندارد چون زمان زخم اورا تسکین داده است اما وقتی دوباره زمستان می آید آن زخم چرک میکند و مرد قصه ما با اشک هایش زخمش را تسکین میدهد و با نمک آن را میپوشاند تا یادش باشد که دگر عاشق نشود دلم برایش میسوزد نه از سر ترحم برای این که فکر میکنم درکش میکنم و بالاخره روزی میروم پیشش و باهایش صحبت میکنم یک پاکت سیگار و یک شیشه مشروب من و او یک شب سرد زمستانی خاطراتی از معشوقه ای که روزی دوستش داشته ایم یکی من و یکی او شاید کمی سبک شود شاید او نیز مثل من نیاز داشته باشد با کسی دردل کند کسی که درکش کند مطمنئم که او نیز دوست دارد در دامن یک دوست گریه کند و دوستش نپرسد چرا فقط و فقط باشد دوستی که تسکین درد باشد و نه اینکه خودش یک درد باشد شاید آن زمانی که او نیز بریده بود و داشت خرد میشد یک دوست داشت که درکش میکرد هیچ وقت اینطور نمیشد کسی بود که درکش میکرد میدانی چیست من نیز مثل او بریده ام و الان در این زمانی که نیاز دارم کسی دور و برم باشد هیچ کس نیست درکش میکنم جوری که وقتی داشتم این داستان رو مینوشتم خودم نیز گریه ام گرفت خودم نیز بغض کردم من درکش میکنم و میدانم که چی کشید شاید بگید چرا این رو از زبان مردان نوشته ام اما بدانید مردان شده اند ستون زندگی شده اند نمونه استقامت و مطمئن باشید عشق مردان از زنان سوزناک تر است مثال شیرین وفرهاد که فرهاد از عشق شیرینش مجنون شد اما شرین چطور؟میدانم در روزگار زنانی بوده اند که عشقشان واقعا سوزان بوده است اما این را بدانید که مردان عاشقانی هستند که عشقشان را بروز نمیدهند خود خوری میکنند تا همان ستون محکمی که فکر میکنیم هستند باشند اما هیچ کس از درون این ستون ها خبر ندارد راستی یادم رفت بگویم معشوقه زیبایم که مرا نیز تنها گذاشته ای امیدوارم به آن چه میخواهی رسیده باشی اما این را بدان فقط دعا میکنم خداوند بهت پسری دهد و بقیش رو روزگار خودش بلد است که چطور مرا از ته خاطراتی که دارد خاک میخورد پیدا کند و به رخت بکشد و بدان زخمی که به من زدی خوب میشود اما هر سال در همان ساعت سر باز میکند و من نیز بر رویش نمک میریزم تا یادم باشد که با من چه کردی و روزگار ازت ممنونم که خود میدانی چطور انتقام عاشق هایی که دلشان روزی شکسته شد را بگیری...
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ، εℓεŋą-ε و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
  3. ʍɛɦɖɨ_m

    ʍɛɦɖɨ_m همراه انجمن

    384
    7,400
    13,503
    مرسی
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    خواهش رفیق