1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عشق و دیوانگی...

شروع موضوع توسط Fαяαηαк ‏Sep 8, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. در زمان های بسیار قدیم,وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند.حسته و کسل تر از همیشه...ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم...
    مثلا"قایم موشک"....
    همه از این پیشنهادش شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم...
    و از آن جایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد...
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن..یک..دو...سه...
    همه رفتند تا جایی پنهان شوند...
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد..خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد...
    اصالت در میان ابر ها مخفی شد...هوس به مرکز زمین رفت...
    دروغ گفت:به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت..
    ظمع در کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد...
    و دیوانگی مشغول شمردن بود...هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
    و همه مخفی شدند بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است...
    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید...نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
    هنگامی که دیوانگی به صد رسید عق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.
    دیوانگی فریاد زد:"دارم میام,دارم میام"
    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.زیرا تنبلی,تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود..
    لظافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ در ته دریا و هوس در مرکز زمین,یکی یکی همه را پیدا کرد.
    به جز عشق..
    نا امید شده بود..
    حسادت,در گوش هایش زمزمه کرد:تو باید فقط عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است...
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته های گل رز فرو کرد...
    و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد..
    عشق از پشت بوته ها بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد..
    شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند...او کور شده بود...
    دیوانگی گفت:من چه کردم؟چگونه میتوانم تورا در مان کنم؟؟
    عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من بشو..
    و این گونه شد که از آن روز به بعد.....عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست...
     
    ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── و روشا از این پست تشکر کرده اند.
  2. خيلى‏ ‏خيلى‏ ‏خوب‏ ‏بود‏ ‏مرسى‏ ‏
    دلم‏ ‏كباب‏ ‏شد‏ ‏
    عالى‏ ‏ممنونم‏ ‏
     
    ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── از این پست تشکر کرده است.
  3. قربون دل کوچولوت برم من...خواهش جوجو من
     
    ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── و روشا از این پست تشکر کرده اند.
  4. ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤───

    ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── ツ▂▃▄▅▆▇█▓▒░♥♥ی دخی چت مخ و شیطون♥♥░▒▓█▇▆▅▄▃▂ツ

    12,018
    103,093
    134,982
    ای جونه دلم میسی عالی بود فاطمه ی جوجویه من میسی عجقولیه خودم!
     
    روشا از این پست تشکر کرده است.