1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عشق و دیوانگی

شروع موضوع توسط *امين* ‏Dec 18, 2012 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    یه روز همه فضائل و تباهیا دورهم جمع شدن,خسته تر و کسل تر ازهمیشه
    یهو ذکاوت بلند شد و گفت: بیاین یه بازی کنیم ... مثلا قایم باشک
    همه ازین پیشنهاد خوشحال شدن
    دیوانگی فورا داد زد من چشم میذارم,من چشم میذارم
    و ازونجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بره
    همه قبول کردن اون چشم بذاره و دنبال اونا بگرده
    دیوانگی جلو درختی رفت و چشماشُ بست و شروع کرد به شمردن
    یک...دو...سه...چهار ... همه رفتن تا جایی قایم بشن
    لطافت خودشو به شاخ ماه آویزون کرد
    خیانت تو انبوهی از زباله مخفی شد ... اصالت بین ابرها مخفی شد
    هوس ب مرکززمین رفت ... دروغ گفت زیرسنگی میره ولی ب ته دریارفت
    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد
    و دیوانگی مشغول شمردن بود - هفتادو نه ... هشتاد ... هشتادو یک
    همه مخفی شده بودن به جز عشق که مردد بود و نمیتونست تصمیم بگیره
    و جای تعجب هم نیست چون همه می دونیم پنهان کردن عشق خیلی سخته
    در همین حال دیوانگی به آخر شمردنش می رسید
    نودو ینج ... نودو شش ... نودو هفت
    وقتی دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و تو بوته گل رز مخفی شد
    دیوانگی داد زد دارم میام ... دارم میام
    اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود ... چون تنبلیش اومده بود جایی مخفی بشه
    و لطافت رو دید که به شاخ ماه آویزون بود
    دروغ ته چاه؛ هوس مرکز زمین؛ یکی یکی همه رو پیدا کرد جز عشق
    اون از پیدا كردن عشق ناامید شده بود
    حسادت تو گوشش گفت؛ تو فقط باید عشق رو پیدا کنی و اون پشت بوته گل رزه
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی رو از درخت کند
    و با شدت و هیجان زیاد اونو تو بوته گل رز فرو کرد... و دوباره
    تا با شنیدن صدای ناله ای متوقف شد
    عشق از پشت بوته بیرون اومد با دستاش صورتشو پوشونده بود
    و ازبین انگشتاش قطره های خون بیرون میزد
    شاخه ها به چشمای عشق فرو رفته بودن و اون نمی تونست جایی رو ببینه
    عشق کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور شده بود
    دیوانگی گفت « من چیكار کردم؛ من چیكار کردم؛ چطوری می تونم درمانت کنم.»
    عشق گفت: تو نمی تونی منو درمان کنی،ولی اگه می خوای کاری کنی؛ راهنمای من شو
    و اینطوری شد که ازون روز به بعد عشق کوره و دیوانگی هم همیشه کنار اون
     
    Nayereh از این پست تشکر کرده است.
  2. خیلی قشنگ بود ممنون:20