1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عاشق شدن گل شقایق

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏May 26, 2013 در انجمن درد دل

  1. برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید



    --داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—


    شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

    اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم



    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی



    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت



    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت



    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

    به جان دلبرش افتاده بود-اما-



    طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد







    ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند



    شود مرهم

    برای دلبرش آندم شفا یابد



    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده



    و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

    به روی من



    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد



    و او می رفت و من در دست او بودم

    و او هرلحظه سر را رو به بالاها



    تشکر از خدا می کرد

    پس از چندی



    هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت



    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

    در این صحرا که آبی نیست



    به جانم هیچ تابی نیست

    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من



    برای دلبرم هرگز دوایی نیست

    و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!



    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

    من در دست اوبودم



    و حالامن تمام هست او بودم

    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟



    نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

    که ناگه



    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -



    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

    نشست و سینه را با سنگ خارایی

    زهم بشکافت

    زهم بشکافت اما ! آه



    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد



    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را



    به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل

    که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

    بمان ای گل"

    ومن ماندم



    نشان عشق و شیدایی

    و با این رنگ و زیبایی



    و نام من شقایق شد