1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عاشقانه ....

شروع موضوع توسط fatemeh99 ‏Feb 16, 2014 در انجمن درد دل

  1. شماره اش پیدا کردم بهش چند تایی پیام دادم اما من 17 ساله
    ام بود هنوز خوب وبد زیاد تشخیص نمیدادم
    ساده ساده بهش گفتم دوستش دارم عاشقشم. اونم از اون روز به بعد دیگه جواب پیامم نداد.

    اما من عاشقش بودمم
    از ته قلبم.. عشقمم هوس نبود/ عشق واقعی بود...
    تا اینکه هرچی کردم محلم نداد تو دانشگاه. تو گوشی. هیچی.
    یک بار بهش زنگیدم. بهم گفت بچه شهرستانی اگر میخوای
    به یکی شمارت بدم تا دوستت بشه. منم گوشی قطع کردم.چون حرفش خیلی ناراحتم کرد.
    من عاشقش بودم واون نه. عشق یک طرفه بود.
    به یکی دوستام راز دلم گفتم . اونم به قول خودش سعی میکرد کمکم کنه. اما نکرد..
    بدتر شد. اونم بهش گفته بود که خبر داره

    من بهش گفتم عاشقشم...
    ناراحتم کرد چون قرار بود بین خودمون باشه. اما یک چیز دیگه شد همه چیز عوض شد.

    اون پسره خبر دار شده. بود.اخه بدش میومد که خبر دار بشه کسی.
    چند هفته گذشت. طاقت نیاوردم به یکی از دوستام گفتم.
    اون شروع کرد نقشه که این کار بکن. اون کار بکن. فلانی باهاش دوست این حرف بزن..
    من ساده ام گوش دادم

    فک میکردم کمکم میکنه اما کمک نکرد هیچ بدتر هم شد.
    من ساده ام گوش دادم. تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم خودم بکشم. من عاشقش بودم .

    . کاری به سرم اورده بود که از همه بچه های دانشگاه متنفر شم. حرف که من میزدم الکی عوض میکرد.



    حرف اونام پیش من میاورد..خلاصه زندگیم بهم ریخت
    یک روز همه چی به اسم من به خاطر اینکه عاشق بودم تو دانشگاه پخش شد..



    خلاصه ابروم بردن... اما من برام مهم نبود
    دوستش داشتم. هنوزم دارم. اما هیچ وقت بهش نرسیدم ونمیرسم ... ... !!
    از من به شما نصیحت
    هیچ وقت طرف یک پسر نرید چون اگر بفهمه دوستش دارید تنهاتون میزاره. ومیره..

    هیچ وقت غرور دخترانه خودتون به خاطر یک پسر له نکنید. چون ارزشش نداره
    حالا من ماندم. وقلب شکسته و بالشتی که هرشب پر از اشک میشه.
    شما سراغ دوست داشتن کسی نرید بزارید اونا بیان سراغتون..
     
  2. همیشه یه حس تنهایی ویژه ای دنبالم بود

    چیزی که باعث شده بود که بهم بگن گوشه گیر و افسرده
    راست میگفتند من گوشه گیر بودم و افسرده
    اما دست خودم نبود.

    دوستام باهام حرف میزدند اما من به این چیزا راضی نمیشدم نمیدونم چرا احساس میکردم باید منتظر
    یک نفر دیگه بشم
    اون میاد و منو از تنهایی در میاره
    اصلا نمیدونم چی شد و که تو همون محیط یک پسری منو زیر نظر داشت
    من نمیدونستم فقط من سر سنگین میرفتم و میومدم خونه
    اصلا کاری نداشتم که به این چیزا فکر کنم
    برام دوستی با یه پسرز سخت بود
    هیچ وقت فکرشم نمیکردم که برم و با یه پسری دوست بشم اونم در حد ازدواج
    تا اینکه یه روزی یه پیامی برام اومد
    بازش کردم
    از یه شماره ی غریبه بود
    دیدم نوشته زهرا خانم به خدا من قصد مزاحمت ندارم
    من فقط دوستت دارم
    خواهش میکنم بیا با هم باشیم
    منم به موقعش میام خواستگاریت
    خیلی برای خودش کسی بود
    با همه دخترا یه رفتار خیلی بدی داشت
    و این برای من خوش ایند بود
    هر سری خودش برای خودش برنامه ریزی میکرد برای ازدواجمون
    و منم خوشحال بودم
    همیشه با هم بدیم
    حرف میزدیم
    بیرون زیاد با هم نبودیم
    چون جفتمون از اون مذهبیا و ... بودیم
    نمیتونستیم با این چیزا آبرومون را ببریم
    فقط به امید ازدواج ساختیم
    اومدند با خانوادش خواستگاریم
    اولین خواستگارم نبود
    با این که 18 سالم بیشتر نبود
    اما خوب...
    پسر خوبی بود با یه خانواده ی خیلی خوب
    البته بهشون اینطوری میومد
    نمیدونستم که...
    حالا بگذریم
    خانواده های جفتمون راضی بودند
    بدون هیچ دردسری
    بدون اینکه بخوایم به زور این نامزدی را سر بگیریم
    و این باعث شده الآن یه ذره آروم بگیرم
    چون جلوی خانواده شرمنده نیستم
    برای اینکه خودشون راضی بودند و من راضیشون نکردم که حالا بگن که تقصیر خودته بکش
    قبل ماه رمضان پارسال نامزد کردیم
    حسابی با هم خوب بودیم
    با هم میرفتیم خرید
    هر شب برای افطار یا اونا خونمون بودند
    یا ما اونجا بودیم
    قرار گذاشتند که عید فطر عقد کنیم
    با محمدرضا میرفتیم خرید
    لباس میخریدیم
    حقله خریدیم.

    اما...
    چه فایده
    یه شب با درد سینه از خواب بیدار شدم
    خیلی درد زیادی بود
    تا صبح داشتم راه میرفتم و گریه میکردم
    خودم ترسیده بودم
    نمیدونستم از چیه
    و از یه طرف هم همش داشتم به سرطان سینه فکر میکردم
    اینکه تو خانوادمون ارث بود
    عمه هام و مادر پدرم سرطان سینه داشتند...
    صبح زنگ زدم و با محمرضا رفتیم دکتر
    منتظرم موند
    رفتم سونو و کلی آزمایش تا بهم گفتند
    سرطان سینه است
    اما من فقط 18 سالم بود
    گفتند سریع باید عمل بشی و سینه هاتو خالی کنن
    از اون روز دیگه من همش درگیر این کارای درمانم بودم و از محمد رضا کمتر خبر میگرفتم
    اونم خبری ازش نبود
    تا اینکه مامانش بهمون زنگ زد و گفت من صلاح میدونم این نامزدی را بهم بزنیم
    من دوستش داشتم
    خیلی زیاد
    چرا اینجوری کرد با هام
    از وقتی رفت مریضیم بد تر شد
    و من این باور را دارم که اگه نمیرفت مطمئنم من خوب میشدم
    نه اینطوری
    همه جا میبینمش
    اما...
    همون بهتر تموم شد
    هنوزم دوستش دارم اما خوب
    مردی که بخواد همسرش را برای یه مریضی تنها بذاره همون بهتر که همون اول رفت
    من از خدا ممنونم که قبل عقد این رابطه تموم شد
    خدایا شکرت
    همه ی مریضا را شفا بده
     
  3. تو یه خونواده ای بزرگ شدم که خیلی مقید بودن به همه چی.



    منم خوب رفتارام و کارام مثل خونوادم شده بود.



    ما 4 تا خواهریم و 2 تا برادر. اون موقع 2 تا از آبجیام ازدواج کرده بودن.

    بالاخره نوبت من بود که بخوام ازدواج کنم. آبجیم 1سال ازم کوچیکتره.

    اون

    زمان یکی اومده بود خواستگاریم .



    از هم محلیامون بود. دوماد علی دوست دوماد من بود.

    خیلی به دلم نشسته بود.ولی چون تا حالا با پسری نبودم و استرس داشتم از حرف زدن با پسر.

    خوب اون موقع من تازه دانشگاه قبول شده بودم و دوس داشتم درس بخونم.

    یادمه دومادم گفت باران بیا باهاش حرفتو بزن.من روبروش نشستم هیچی نگقتم.



    فقط زمین و نگا میکردم.

    البته بار اول میومد و تنها اومده بود.



    چون میشناختیمشون. وقتی که میرفت از پنجره دیدمش.

    یه جورایی یه حسی بهش پیدا کرده بودم. نمیدونم چرا ولی خوب نمیتونستم خودمو گول بزنم.

    آبجی علی خونه آیجیم میومدن. گاهی اوقا که منم میرفتم خونه آبجیم اونام بودن.



    همش حرف من و علی و میزدن. که علی میخوادت. باید یه مجلس رسمی بزاریم و بیایم جلو.



    چون ما باید با خونوادتون وصلت کنیم.



    حیفه دختر به این خوبی ، خونواده به این خوبی و از دست بدیم. 2

    سال گذشت من فقط به علی فکر میکردم.

    خواهرش شماره منو گرفته بود و بهم گهگاهی اس میداد .

    حرفایی که اون میزد من یه جورایی خودم و عضو خونوادشون میدونستم.

    2 سالی که گذشت فکرم بیشتر شد.



    همش میگفتم اینا که منو میخوان پس چرا جلو نمیان.



    نمیدونم من مثل دخترایی که بلدن چیکار کنن نبودم.



    نه میتونستم حرفی بزنم نه حتی به خودش چیزی بگم.



    من یه شب خیلی احساس دلتنگی میکردم. شمارشو بلد بودم چون تو گوشی دومادم بود.



    با یه خط دیگه بهش اس دادم و یه خورده اذیتش کردم. ولی خداروشکر متوجه نشد که منم.



    ولی چه فایده که با اون خط اس میدادم. من دوست داشتم خودش دو.باره بیاد جلو.



    خیلی اذیتم کردن. همش بهم میگفتن میام ولی نمیومدن..

    1سال بعدش اومد جلو. البته باز هم تنها . من باهاش حرف زدم. دل تو دلم نبود.

    بهش گفتم من دوس دارم درس بخونی. بهم گفت نه. نمیدونم چرا اینجوری حرف میزد.

    خوب اون داشت درس میخوند درسشو ول کرد.



    گفت من قید همه چیو زدم الانم میخوام برم راننده آژانش شم.

    کارشم ول کرده بود.



    نمیدونم چش شده بود. من خوب نمیتونستم قبول کنم. من بهش جوابی ندادم.

    تو این مدت خیلی برام خواستگار اومد ولی بخاطر علی همرو رد کردم.



    فکر میکردم اون برای بدست آوردن من کاری میکنه.

    چون من واس رسیدن بهش دارم همرو رد میکنم. بالاخره خواهرش میدونست.



    تا اینکه 2 سال پیش برام یه خواستگار خوب اومد.



    من فقط گریه میکردم. بابام اینا میگفتن دلیلت چیه میگی نه. نمیتونستم حرفی بزنم.



    با آبجیم حرف زدم. گفتم من چیکار کنم.

    گفت باران اگه اونا میخواستن میومدن. تو هم فراموشش کن.

    سعی کردم فراموش کنم اما نشد. محمد اومد باهم اون شب حرف زد. (خواستگارم ) .



    من به حرفاش توجهی نمیکردم. فقط تو فکر علی بودم. ولی الان میگم اشتباه کردم.



    من و محمد رو عقد کردن.



    سر سفره عقد توکل کردم به خدا و گفتم خدایا خودت جواب 5سال صبرمو دادی.

    بعد اینکه 2 هفته از عقدمون گذشت دیدم مادر علی به خونمون زنگ زد. تبریک گفت.



    و گفت میخوایم برای خواهرم بیان خواستگاری. نمیخوایم از دستون بدیم.



    خونواده خوبی هستین. من وقتی شنیدم تموم بدنم لرزید.



    نمیدونستم چی بگم. چقدر آدمای بی فکری بودن. اونا من و میخواستن. خیلی دلم شکست .



    همون جا گفتم خدایا خودت جواب علی و بده. با من 5 سال بازی کرد حالا نوبت آبجیمه .

    زندگی خوبی با محمد داشتم و دارم. محمد همونیه که میخوام.

    عاشقشم. تازگیا شنیدم علی و با یه دختر دیدن با یه وضعیتی، مجبور شدن عقدشون کنن.



    میدونم زندگی خوبی نداره. میدونم خونوادش دارن عذاب میکشن.

    خواهرش هر لحظه از آبجیم حلالیت میخواد. من حلالش کردم.



    ولی رسمش این نبود .

    امیدورام زندگی خوبی داشته باشه.



    5 سال بازیم داد با حرفاش ولی خداروشکر که الان من زندگی خوبی دارم در کنار محمدم.