1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

عاشقانه ....

شروع موضوع توسط fatemeh99 ‏Feb 16, 2014 در انجمن درد دل

  1. عاشقانه
    مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید.روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود که مجنون بدن این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد گفت:من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خداییت فاصله انداختم؟؟
     

    موضوعات مشابه

    alireza1377 و شوخ از این پست تشکر کرده اند.
  2. دختر کوری بود که به خاطر کوری اش، از خود متنفر بود.او از همه کس متنفر بود به جز پسری که عاشق او بود.پسر خود را فدای او میکرد.دختر به پسر گفته بود که اگر می توانست جهان را ببیند با او ازدواج می کرد.یک روز یک نفر یک چشم به دختر داد و او می توانست همه چیز از جمله پسر عاشق را ببیند.در همان لحظه پسر از دختر پرسید:با من ازدواج میکنی؟؟؟
    دختر تعجب کرد وقتی دید که پسر هم نابیناست و از ازدواج با او خودداری کرد.پسر در حالی که اشک میریخت رفت و بعدا نامه ای به او نوشت با تنها یک جمله:عزیزم فقط مواظب چشم های من باش.
     
  3. پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ...

    به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد و مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند .

    ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت !
    همه تعجب کردند!


    پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.


    پ . ن : کار پیرمرد، یک نوع بیرون نگری است.


    پ . ن : اگر ما انسان ها زندگی را از بیرون بنگریم به نتایج عالی می رسیم.
     
  4. یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
    هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
    دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
    پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
    دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

    نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجهء كار خودته ادعا نداشته باش
     
  5. یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
    خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
    افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
    مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
    آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
    افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
    خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
    وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد
     
  6. روزی ،روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و

    ظرافت خاصی با او رفتار می‌کرد و او را با جامه‌های گران‌قیمت و فاخر میآراست و به

    او از بهترین‌ها هدیه می‌کرد.
    همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش

    به پادشاه همسایه فخر فروشی می‌کرد. اما همیشه می‌ترسید که مبادا او را ترک کند و

    نزد دیگری رود.
    همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که

    این پادشاه با مشکلی مواجه می‌شد، فقط به او اعتماد می‌کرد و او نیز همسرش را در

    این مورد کمک می‌کرد.
    همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در

    حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می‌داشت،

    اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می‌شد .
    روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی

    زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می‌اندیشید و در عجب بود و

    با خود می‌گفت: "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده‌ام

    بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: "من از همه بیشتر عاشق تو بوده‌ام



    . تو را صاحب لباس‌های فاخر کرده‌ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من

    در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد: "به هیچ وجه!" و در حالی

    که چیز دیگری می‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت



    .
    پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: "در تمام طول زندگی به تو عشق

    ورزیده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد



    : "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه

    فرو ریخت و بدنش سرد شد.
    بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: "من همیشه برای کمک نزد

    تو می‌آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من

    می‌آیی؟" او گفت: "متأ سفم، در این مورد نمی‌توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که

    بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم." جواب او همچون گلوله‌ای از

    آتش پادشاه را ویران کرد.
    ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت

    هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود



    ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی

    فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می‌کردم
    در حقیقت، همه ما

    در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم: همسر چهارم ما،سازمان مااست. بدون توجه به اینکه

    تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده‌ایم و به او پرداخته‌ایم، هنگام ترك سازمان

    و یا محل خدمت، ما را تنها می‌گذارد. همسر سوم ما،موقعیت ما است که بعد از ما به

    دیگران انتقال می‌یابد. همسر دوم ما،همكاران هستند. فرقی نمی‌کند چقدر با هم

    بوده‌ایم، بیشترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی

    همراهی کنند. همسر اول ما،عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن

    غفلت می‌نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است.
     
  7. مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
    مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
    دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
    اما.........گاو دم نداشت!!!!
    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی..
     
  8. تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .
    سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.
    او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "
    صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
    كشتي مي آمد تا او را نجات دهد .
    مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "
    آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم [/i]
     
  9. انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
    راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
    به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد
     
  10. یعنی من مغرور تر از این حرفا بودم که به خودم اجازه بدم یه پسرو دوس داشته باشم.


    از اون روز به بعد بیشتر تو آموزشگاه می دیدمش. زیاد خوشگل نبود ولی جذاب بود.

    شیرین کاری هاش تو آموزشگاه و شیطنت هایی که میکرد باعث خنده ام میشد.



    آخه من کم میخندیدم. تیکه مینداخت. سر به سرمون میذاشت.

    هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که به بودنش عادت کردم.
    طوری که اگه بعضی وقتا غیبت میکرد تو دلم غوغا میشد.



    سال تحصیلی که شروع شد دیگه ندیدمش. ولی حتی یه لحظه هم از فکرش بیرون نمیومدم.
    بعد یک سال عکسش رو بنر قبول شده های کنکور 91 بود.



    اونم چ رشته ای و کجا. از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. ولی بازم سکوت کردم و چیزی بش نگفتم.

    از اون به بعد بیشتر می دیدمش. یه روز که از مدرسه میومدم با تعجب دیدم

    با ماشینش سر راهمون وایساده. ناراحت شدم چون فکر میکردم با کسی قرار داره.

    از اون روز به بعد زیاد اونجا میومد. ولی بازم اتفاقی نیفتاد و منم چیزی دستگیرم نشد.



    اون سال تحصیلی هم تموم شد و باز بهنام برگشت شهر خودمون.
    یه روز که تو خونه تنها بودم تلفن خونه زنگ خورد...

    ورداشتم. یه صدای آشنا بود. گفت میشناسی؟؟فک کردم مزاحمه قطع کردم.

    باز زنگ زد. صداشو شناختم. بم گفت :

    که دوسم داره. خیلی وقته ولی نخواسته بگه تا تکلیف درسش مشخص بشه. خشکم زده بود.

    داشتم از خوشحالی میمردم. ولی این غرور لعنتی بم اجازه نداد حرفمو بزنم.



    بش گفتم من ازش خوشم نمیاد. و قطع کردم. چند روز بعد شمارمو پیدا کرده بود و بهم اس داد.

    اونطوی رابطمون شروع شد. دیوونه هم بودیم. هر روز که میرفت بیشتر میفهمیدم که عشق واقعی زندگیم بهنامه.



    اونم همین حرفو میزد.
    سه ماه گذشت. یه روز بهنام بم زنگ زد. خیلی جدی به نظر میومد. گفت آیدا باید جدا بشیم.



    گفتم خره شوخی نکن حال ندارم. ولی اون جدی بود. قلبم داشت منفجر میشد.



    گفت که خونوادش براش یه زن انتخاب کردن و اون نمیتونه رو حرفشون حرف بزنه.

    باورم نمیشد. گفتم مگه عصر حجره؟؟؟
    گفت مجبوره. شدم عین یه مرده. تصمیم گرفتم خودمو بکشم. نمیتونستم اونو با یکی دیگه ببینم.



    میترسید بلایی سر خودم بیارم. گفت بیا بریم بیرون.



    تو ماشین من فقط گریه میکردم و اون با حرفای قشنگش میخواست آرومم کنه ولی فایده نداشت

    . همین که برگشتم خونه 4 بسته قرص آرامبخش خوردم . بهش گفتم که دارم میرم.



    اومد دم خونمون تهدیدم کرد که اگه نرم بیمارستان تو محل آبرو ریزی میکنه. مجبور شدم به بقیه بگم حالم بده.



    قرصا که اثر کردن واسه یه روز تقریبا تو کما بودم..

    ..ولی وقتی خوب شدم بازم هیچ چیزی عوض نشد......

    الان جدا از همیم....کسایی که بهنام رو میشناسن میگن اون داره آزمایشم میکنه و تا چن وقت دیگه برمیگرده....

    با همه این اتفاقا بازم ته دلم روشنه و به عشقمون ایمان دارم...
    برام دعا کنین....تا ابد منتظرش میمونم!