1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

طی شد این عمر تو دانی چه سان؟

شروع موضوع توسط شادونه ‏Aug 29, 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. طی شد این عمر تو دانی چه سان؟

    پوچ و بس تند چنان باد دمان
    همه تقصیر من است
    این خودم میدانم
    که نکردم فکری
    که تأمل ننمودم روزی
    ساعتی یا آنی
    که چه سان می گذرد عمر گران
    کودکی رفت به بازی و به فراغت به نشاط
    فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
    همه گفتند: کنون تا بچه است
    بگذارید بخندد شادان
    که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
    بایدش نالیدن
    من نپرسیدم هیچ
    که پس از این ز چه رو
    بایدم نالیدن؟
    هیچ کس نیز نگفت
    زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
    بعد از این چند صباح
    به چه سان باید رفت؟
    به کدامین توشه
    به سفر باید رفت؟
    من نپرسیدم هیچ
    هیچکس نیز نگفت...
    نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
    فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
    بعد از این باز نفهمیدم من
    که چه سان عمر گذشت؟
    لیک گفتند همه:
    که جوان است هنوز
    بگذارید جوانی بکند
    بهر از عمر برد، کامروایی بکند
    بگذارید که خوش باشد و مست
    بعد از این بار و را عمری هست
    یک نفر بانگ برآورد:که او
    از هم اکنون باید
    فکر آینده کند
    دیگری آوا داد:
    که چو فردا بشود
    فکر فردا بکند
    سومی گفت:
    همانگونه که دیروزش رفت
    بگذرد امروزش
    هم چنین فردایش:
    با همه این احوال
    من نپرسیدم هیچ
    که چه سان دی بگذشت؟
    آن همه قدرت و نیروی عظیم
    به چه ره مصرف گشت؟
    نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی
    عمر بگذشت به بی حاصلی و بی مسخرگی
    چه توانی که ز کف دادم مفت
    من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
    قدرت عهد شباب
    می توانست مرا تا به خدا پیش برد
    لیک بیهوده تلف گشت جوانی
    هیهات
    آن کسانی که نمی دانستند
    زندگی یعنی چه
    رهنمایم بودند
    عمرشان طی می گشت
    بیخود و بیهوده
    و مرا می گفتند
    که چو آنها باشم
    که چو آنها دائم
    فکر خوردن باشم
    فکر گشتن باشم
    فکر تأمین معاش
    فکر ثروت باشم
    فکر یک زندگی بی جنجال
    فکر همسر باشم
    کس مرا هیچ نگفت
    زندگی ثروت نیست
    زندگی داشتن همسر نیست
    زندگانی کردن
    فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
    من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
    که صد افسوس که چون عمر گذشت
    معنی اش می فهمم
    حال می پندارم
    هدف از زیستن این است رفیق:
    من شدم خلق که با عزمی جزم
    پای از بند هواها گسلم
    پای در راه حقایق بنهم
    فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
    مملو از عشق و جوانمردی و زهد
    در ره کشف حقایق کوشم
    شربت جرأت و امید و شهادت نوشم
    زره جنگ برای بدو ناحق پوشم
    ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
    آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
    شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
    ره نمایم به همه، گر چه سرا پا سوزم
    من شدم خلق که مثمر باشم
    نه چنین زائد و بی جوش و خروش
    عمر بر باد و به حسرت خاموش
    ای صد افسوس که چون عمر گذشت
    معنی اش می فهمم
    کاین سه روز از عمرم
    به چه ترتیب گذشت
    کودکی بی حاصل
    نوجوانی باطل
    وقت پیری غافل
    به زبانی دیگر کودکی در غفلت
    نوجوانی شهوت
    در کهولت حسرت
     
    sajjad، nama، marzieh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. nama

    nama

    1,808
    2,577
    355
  3. sajjad

    sajjad

    1,334
    1,395
    288
    زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
    بعد از این چند صباح
    به چه سان باید رفت؟

    زندگی ثروت نیست
    زندگی داشتن همسر نیست
    زندگانی کردن
    فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
    من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
    که صد افسوس که چون عمر گذشت
    معنی اش می فهمم

    کاین سه روز از عمرم
    به چه ترتیب گذشت
    کودکی بی حاصل
    نوجوانی باطل
    وقت پیری غافل
    به زبانی دیگر کودکی در غفلت
    نوجوانی شهوت
    در کهولت حسرت
     
    nama از این پست تشکر کرده است.