1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

صائب تبریزی

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Jan 13, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
    از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
    تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
    شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا
    خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
    موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا
    استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
    خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا
    چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟
    زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا
    خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
    آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا
    گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم
    از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا
    از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
    تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا
    در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
    مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا
    از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
    من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    نچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
    از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
    آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
    آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا
    کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
    در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا
    جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
    پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟
    هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
    وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا
    زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
    از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا
    نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
    چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا
    عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
    برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا
     
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
    بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را
    چون موجهٔ سرابیم، در شوره‌زار عالم
    کز بود بهره‌ای نیست، غیر از نمود ما را
    آیینه‌های روشن، گوش و زبان نخواهند
    از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را
    خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا
    زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را
    چون خامهٔ سبک مغز، از بی حضوری دل
    شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را
    گر صبح از دل شب، زنگار می‌زداید
    چون از سپیدی مو، غفلت فزود ما را؟
    تا داشتیم چون سرو، یک پیرهن درین باغ
    از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را
    از بخت سبز چون شمع، صائب گلی نچیدیم
    در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را
     
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    نداد عشق گریبان به دست کس ما را
    گرفت این می پرزور، چون عسس ما را
    به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید
    لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را
    خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد
    بس است آمدن و رفتن نفس ما را
    تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم
    که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را
    غریب گشت چنان فکرهای ما صائب
    که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را
     
  5. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا
    اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا
    تو با شکستگی پا قدم به راه گذار
    که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا
    درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
    خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا
    ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
    که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا
    فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد
    اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا
    اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی
    بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا
    مساز رو ترش از گوشمال ما صائب
    که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا
     
  6. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    یک بار بی خبر به شبستان من درآ
    چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ
    از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم
    از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ
    مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را
    بیرون در گذار و به این انجمن درآ
    دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
    بند قبا گشوده به آغوش من درآ
    آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست
    ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ
     
  7. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    دانسته‌ام غرور خریدار خویش را
    خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را
    هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت
    شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
    در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم
    دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را
    زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
    در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را
    هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم
    چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را
    از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم
    صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
     
  8. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
    باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا
    سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست
    چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
    باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار
    دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا
    در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم
    بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا
    منزل آسایش من محو در خود گشتن است
    گردبادی می‌تواند راهبر باشد مرا
    از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن
    تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا
    می‌گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم
    قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا
     
  9. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مرا
    هر لاله‌ای پیاله جدا می‌دهد مرا
    باغ و بهار من نفس آرمیده است
    بیماری نسیم، شفا می‌دهد مرا
    سیرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گل
    آغوش باز کرده صلا می‌دهد مرا
    آن سبزه‌ام که سنگدلی‌های روزگار
    در زیر سنگ نشو و نما می‌دهد مرا
    در گوش قدردانی من حلقهٔ زرست
    هر کس که گوشمال بجا می‌دهد مرا
    استادگی است قبله نما را دلیل راه
    حیرت نشان به راه خدا می‌دهد مرا
    این گردنی که من چو هدف برکشیده‌ام
    صائب نشان به تیر قضا می‌دهد مرا