1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شعر

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Jan 19, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
    تا نگاه می‌کنی :
    وقت رفتن است
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آن‌که با خبر شوی
    لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
    آی .....
    ای دریغ و حسرت همیشگی
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می‌شود!
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    پيش از اينها فكر ميكردم خدا
    خانه اي دارد ميان ابرها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتي از الماس وخشتي از طلا
    پايه هاي برجش از عاج وبلور
    بر سر تختي نشسته با غرور
    ماه برق كوچكي از تاج او
    هر ستاره پولكي از تاج او
    اطلس پيراهن او آسمان
    نقش روي دامن او كهكشان
    رعد و برق شب صداي خنده اش
    سيل و طوفان نعره توفنده اش
    دكمه پيراهن او آفتاب
    برق تيغ و خنجر او ماهتاب
    هيچكس از جاي او آگاه نيست
    هيچكس را در حضورش راه نيست
    پيش از اينها خاطرم دلگير بود
    از خدا در ذهنم اين تصوير بود
    آن خدا بي رحم بود و خشمگين
    خانه اش در آسمان دور از زمين
    بود اما در ميان ما نبود
    مهربان و ساده وزيبا نبود
    در دل او دوستي جايي نداشت
    مهرباني هيچ معنايي نداشت
    هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
    از زمين، از آسمان،از ابرها
    زود مي گفتند اين كار خداست
    پرس و جو از كار او كاري خطاست
    آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
    هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
    تا ببندي چشم ، كورت مي كند
    تا شدي نزديك ،دورت مي كند
    كج گشودي دست، سنگت مي كند
    كج نهادي پاي، لنگت مي كند
    تا خطا كردي عذابت مي كند
    در ميان آتش آبت مي كند
    با همين قصه دلم مشغول بود
    خوابهايم پر ز ديو و غول بود
    نيت من در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه مي كردم همه از ترس بود
    مثل از بر كردن يك درس بود
    مثل تمرين حساب و هندسه
    مثل تنبيه مدير مدرسه
    مثل صرف فعل ماضي سخت بود
    مثل تكليف رياضي سخت بود
    *****
    تا كه يكشب دست در دست پدر
    راه افتادم به قصد يك سفر
    در ميان راه در يك روستا
    خانه اي ديديم خوب و آشنا
    زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
    گفت اينجا خانه خوب خداست!
    گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
    گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
    با وضويي دست ورويي تازه كرد
    با دل خود گفتگويي تازه كرد
    گفتمش پس آن خداي خشمگين
    خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
    گفت آري خانه او بي رياست
    فرش هايش از گليم و بورياست
    مهربان وساده وبي كينه است
    مثل نوري در دل آيينه است
    مي توان با اين خدا پرواز كرد
    سفره دل را برايش باز كرد
    مي شود درباره گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
    چكه چكه مثل باران حرف زد
    با دو قطره از هزاران حرف زد
    مي توان با او صميمي حرف زد
    مثل ياران قديمي حرف زد
    ميتوان مثل علف ها حرف زد
    با زبان بي الفبا حرف زد
    ميتوان درباره هر چيز گفت
    مي شود شعري خيال انگيز گفت....
    *****
    تازه فهميدم خدايم اين خداست
    اين خداي مهربان و آشناست
    دوستي از من به من نزديك تر
    از رگ گردن به من نزديك تر….
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بلبلی گفت سحر با گل سرخ

    کاینهمه خار بگرد تو چراست؟

    گل خشبوی و نکوئی چو ترا

    همنشین بودن با خار خطاست


    هر که پیوند تو جوید، خوار است

    هر که نزدیک تو آید، رسواست


    حاجب قصر تو، هر روز خسی است

    بسر کوی تو، هر شب غوغاست


    ما تو را سیر ندیدیم دمی

    خار دیدیم همی از چپ و راست


    عاشقان، در همه جا ننشینند

    خلوت انس و وثاق تو کجاست؟


    خار، گاهم سر و گه پای بخست

    همنشین تو، عجب بی سر و پاست


    گل سرخی و نپرسی که چرا

    خار در مهد تو، در نشو و نماست


    گفت، زیبائی گل را مستای

    زانکه یکره خوش و یکدم زیباست


    آن خوشی کز تو گریزد، چه خوشی است؟

    آن صفائی که نماند، چه صفا است؟


    ناگریز است گل از صحبت خار

    چمن و باغ ، به فرمان قضا است


    ما شکفتیم که پژمرده شویم

    گل سرخی که دو شب ماند، گیاست


    عاقبت، خوارتر از خار شود

    این گل تازه که محبوب شماست


    رو، گلی جوی که همواره خوش است

    باغ تحقیق ازین باغ، جداست


    این چنین خواستهٔ بیغش را

    ز دکان دگری باید خواست


    ما چو رفتیم، گل دیگر هست

    ذات حق، بی خلل و بی همتاست


    همه را کشتی نسیان، کشتی است

    همه را، راه به دریای فناست


    چه توان داشت جز این، چشم ز دهر

    چه توان کرد، فلک بی پرواست


    ز ترازوی قضا، شکوه مکن

    که ز وزن همه کس، خواهد کاست


    ره آن پوی که پیدایش ازوست

    لیک با اینهمه، خود ناپیداست


    نتوان گفت که خار از چه دمید

    خار را نیز درین باغ، بهاست


    چرخ، با هر که نشاندت بنشین

    هر چه را خواجه روا دیده رواست


    بنده، شایستهٔ تنهائی نیست

    حق تعالی و تقدس، تنهاست


    گهر معدن مقصود، یکی است

    وانچه برجاست، شبه یا میناست


    خلوتی خواه، کاز اغیار تهی است

    دولتی جوی، که بی چون و چراست


    هر گلی، علت و عیبی دارد

    گل بی علت و بی عیب، خداست
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    اگر داري تو عقل و دانش و هوش
    بيا بشنو حديث گربه و موش
    بخوانم از برايت داستاني
    كه در معناي آن حيران بماني
    * * *
    اي خردمند عاقل و دانا
    قصة موش و گربه برخوانا
    قصة موش و گربة مظلوم
    گوش كن همچو درغلطانا
    از قضاي فلك يكي گربه
    بود چون اژدها به كرمانا
    شكمش طبل و سينه اش چو سپر
    شير دم و پلنگ چنگانا
    از غريوش به وقت غريدن
    شيرِ درنده شد هراسانا
    سر هر سفره چون نهادي پاي
    شير از وي شدي گريزانا
    روزي اندر شرابخانه شدي
    از براي شكار موشانا
    در پس خُم مي نمود كمين
    همچو دزدي كه در بيابانا
    ناگهان موشكي ز ديواري
    جست بر خم مي خروشانا
    سر به خُم نهاد و مِي نوشيد
    مست شد همچو شير غرانا
    گفت كو گربه تا سرش بكنم
    پوستش پر كنم ز كاهانا
    گربه در پيش من چو سگ باشد
    كه شود روبرو به ميدانا
    گربه اين را شنيد و دم نزدی
    چنگ و دندان زدي به سوهانا
    ناگهان جست و موش را بگرفت
    چون پلنگي شكار كوهانا
    موش گفتا كه من غلام توام
    عفو كن از من اين گناهانا
    گربه گفتا دروغ كمتر گو
    نخورم من فريب و مكرانا
    ميشنيدم هر آنچه ميگفتي
    آروادين قحبة مسلمانا
    گربه آن موش را بكشت و بخورد
    سوي مسجد شدي خرامانا
    دست و رو را بشست و مسح كشيد
    ورد ميخواند همچو ملانا
    بارالها كه توبه كردم من
    ندرم موش را به دندانا
    بهر اين خون ناحق اي خلاق
    من تصدق دهم دو من نانا
    آنقدر لابه كرد و زاري كرد
    تا به حدي كه گشت گريانا
    موشكي بود در پس منبر
    زود برد اين خبر به موشانا
    مژدگاني كه گربه تائب شد
    زاهد و عابد و مسلمانا
    بود در مسجد آن ستوده خصال
    در نماز و نياز و افغانا
    اين خبر چون رسيد بر موشان
    همه گشتند شاد و خندانا
    هفت موش گزيده برجستند
    هر يكي كدخدا و دهقانا
    برگرفتند بهر گربه ز مهر
    هر يكي تحفه هاي الوانا
    آن يكي شيشة شراب به كف
    وان دگر برّه هاي بريانا
    آن يكي طشتكي پر از كشمش
    وان دگر يك طبق ز خرمانا
    آن يكي ظرفي از پنير به دست
    وان دگر ماست با كره نانا
    آن يكي خوانچة پلو بر سر
    افشره آب ليمو عمّانا
    نزد گربه شدند آن موشان
    با سلام و درود و احسانا
    عرض كردند با هزار ادب
    كاي فداي رهت همه جانا
    لايق خدمت تو پيشكشي
    كرده ايم ما قبول فرمانا
    گربه چون موشكان بديد بخواند
    رِزقِكُم في السماء حقّانا
    من گرسنه بسي به سر بردم
    رزقم امروز شد فراوانا
    روزه بودم به روزهاي دگر
    از براي رضاي رحمانا
    هركه كار خدا كند به يقين
    روزيش ميشود فراوانا
    بعد از آن گفت پيش فرمائيد
    قدمي چند اي رفيقانا
    موشكان جمله پيش ميرفتند
    تنشان همچو بيد لرزانا
    ناگهان گربه جست بر موشان
    چون مبارز به روز ميدانا
    پنج موش گزيده را بگرفت
    هر يكي كدخدا و ايلخانا
    دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
    يك به دندان چو شير غرّانا
    آن دو موش دگر كه جان بردند
    زود بردند خبر به موشانا
    كه چه بنشسته ايد اي موشان
    خاكتان بر سر اي جوانانا
    پنج موش رئيس را بدريد
    گربه با چنگها و دندانا
    موشكان را از اين مصيبت و غم
    شد لباس همه سياهانا
    خاك بر سر كنان همي گفتند
    اي دريغا رئيس موشانا
    بعد از آن متفق شدند كه ما
    ميرويم پاي تخت سلطانا
    به شه عرض حال خويش كنيم
    از ستمهاي خيل گربانا
    شاه موشان نشسته بود به تخت
    ديد از دور خيل موشانا
    همه يكباره كردنش تعظيم
    كاي تو شاهنشهي به دورانا
    گربه كرده است ظلمها به ما
    اي شهنشه اولم به قربانا
    سالي يكدانه ميگرفت از ما
    حال حرصش شده فراوانا
    اين زمان پنج پنج ميگيرد
    چون شده تائب و مسلمانا
    درد دل را به شاه خود گفتند
    شاه فرمود كاي عزيزانا
    من تلافي به گربه خواهم كرد
    كه شود داستان به دورانا
    بعد يك هفته لشگري آراست
    سيصد و سي هزار موشانا
    همه با نيزه ها و تير و كمان
    همه با سيف هاي برانا
    فوجهاي پياده از يك سو
    تيغها در ميانه جولانا
    چونكه جمع آوريِ لشگر شد
    از خراسان و رشت و گيلانا
    يكه موشي وزير لشگر بود
    هوشمند و دلير و فطّانا
    گفت بايد يكي ز ما برود
    نزد گربه به شهر كرمانا
    يا بيا پاي تخت در خدمت
    يا كه آماده باش جنگانا
    موشكي بود ايلچي ز قديم
    شد روانه به شهر كرمانا
    نرم نرمك به گربه حالي كرد
    كه منم ايلچي ز شاهانا
    خبر آورده ام براي شما
    عزم جنگ كرده شاه موشانا
    يا برو پاي تخت در خدمت
    يا كه آماده باش جنگانا
    گربه گفتا كه موش گه خورده
    من نيايم برون ز كرمانا
    ليكن اندر خفا تدارك كرد
    لشگر معظمي ز گربانا
    گربه هاي براق شير شكار
    از صفاهان و يزد و كرمانا
    لشگر گربه چون مهيا شد
    داد فرمان به سوي ميدانا
    لشگر موشها ز راه كوير
    لشگر گربه از كُهستانا
    در بيابان فارس هر دو سپاه
    رزم دادند چون دليرانا
    جنگ مغلوبه شد در آن وادي
    هر طرف رستمانه جنگانا
    آنقدر موش و گربه كشته شدند
    كه نيايد حساب آسانا
    حمله هاي سخت كرد گربه چو شير
    بعد از آن زد به قلب موشانا
    موشكي اسب گربه را پي كرد
    گربه شد سرنگون ز زينانا
    الله الله فتاد در موشان
    كه بگيريد پهلوانانا
    موشكان طبل شادمانه زدند
    بهر فتح و ظفر فراوانا
    شاه موشان بشد به فيل سوار
    لشگر از پيش و پس خروشانا
    گربه را هر دو دست بسته به هم
    با كلاف و طناب و ريسمانا
    شاه گفتا به دار آويزند
    اين سگ روسياه نادانا
    گربه چون ديد شاه موشان را
    غيرتش شد چو ديگ جوشانا
    همچو شيري نشست بر زانو
    كند آن ريسمان به دندانا
    موشكان را گرفت و زد به زمين
    كه شدندي به خاك يكسانا
    لشگر از يك طرف فراري شد
    شاه از يك جهت گريزانا
    از ميان رفت فيل و فيل سوار
    مخزن تاج و تخت و ايوانا
    هست اين قصة عجيب و غريب
    يادگار عبيد زاكانا
    جان من پند گير از اين قصه
    كه شوي در زمانه شادانا
    غرض از موش و گربه برخواندن
    مدعا فهم كن پسر جانا
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.