1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شعر كده و متن زيبا

شروع موضوع توسط MAJID KING ‏Oct 4, 2016 در انجمن شعر و مشاعره

  1. دوستان سلام

    متن هايي كه دوست دارين و شعرهايي كه علاقه دارين بهشون رو لطفا اينجا به اشتراك بزاريد تا هممون استفاده كنيم 1431473933743169.
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  2. درشکه ای می خواهم سیاه

    که یاد تو را با خود ببرد

    یا نه ،

    نه ،

    یاد تو باشد

    مرا با خود ببرد .

    "کیکاووس یاکیده"
     
  3. من دلم می خواهد

    خانه ای داشته باشم پر دوست

    کنج هر دیوارش

    دوستهایم بنشینند آرام

    گل بگو گل بشنو

    هرکسی می خواهد

    وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

    یک سبد بوی گل سرخ

    به من هدیه کند

    شرط وارد گشتن

    شست و شوی دلهاست

    شرط آن داشتن

    یک دل بی رنگ و ریاست

    بر درش برگ گلی می کوبم

    روی آن با قلم سبز بهار

    می نویسم ای یار

    خانه ی ما اینجاست

    تا که سهراب نپرسد دیگر

    "خانه دوست کجاست؟ "
     
    LADY SK و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  4. تو به من خندیدی و نمی دانستی

    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

    باغبان از پی من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلود به من كرد نگاه

    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتی و هنوز،

    سالهاست كه در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

    كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت...
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  5. این سنگ خدایان که تبر می شکنند

    روزی که بیایی از کمر می شکنند

    بردار تبر را و بزن ابراهیم!

    بت های بزرگ زودتر می شکنند
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  6. من نه عاشق بودم
    و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
    من خودم بودم و یک حس غریب
    که به صد عشق و هوس می ارزید
    من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
    گر چه در حسرت گندم پوسید
    من خودم بودم هر پنجره ای
    که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
    و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
    من نه عاشق بودم
    و نه دلداده به گیسوی بلند
    و نه آلوده به افکار پلید
    من به دنبال نگاهی بودم
    که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
    آرزویم این بود
    دور اما چه قشنگ
    که روم تا در دروازه نور
    تا شوم چیره به شفافی صبح
    به خودم می گفتم
    تا دم پنجره ها راهی نیست
    من نمی دانستم
    که چه جرمی دارد
    دستهایی که تهی ست
    و چرا بوی تعفن دارد
    گل پیری که به گلخانه نرست
    روزگاریست غریب
    تازگی میگویند
    که چه عیبی دارد
    که سگی چاق رود لای برنج
    من چه خوشبین بودم
    همه اش رویا بود
    و خدا می داند
    سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  7. حواسمان باشد.......
    داریم به سمتی می رویم که:
    بی حیایی . . . . . . .(مـــــــــــــــــــــد)!
    بی آبرویی . . . . . . .(کــــــــــلــــــاس)!
    دود . . . . . . . (تـــــفــــــــریــــــــح)!
    رابطه با نامحرم . . .(روشــنــفـــکــری)!
    گرگ بودن . . . . .(رمــز مــوفــقــیــتــــ)!
    بی فرهنگی . . . . . . . (فــرهــنــگــــ)!
    وپشت به ارزشهاو اعتقادات نشانه رشدونبوغ است!!!
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  8. دلم نه عشق میخواهد نه دروغ های قشنگ...

    نه ادعاهای بزرگ نه بزرگ های پر ادعا...

    دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست...
    که بشود با او حرف زد و پشیمان نشد...!
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  9. چینی نازک تنهایی من...!!!
    آری سهراب تو درست میگویی!!
    آسمان مال من است...پنجره،عشق،زمین،دوست،هوا،مال من است!

    اما سهراب تو قضاوت کن...
    بر دل سنگ زمین جای من است؟

    من نمیدانم چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...
    توکجایی سهراب؟!آب را گل کردند!!

    صبر کن ای سهراب،گفته بودی قایقی خواهم ساخت...
    خواهم انداخت به اب،دورخواهم شد از این خاک غریب،
    قایقت جا دارد؟؟؟
    منم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!!

    مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد...
    مثل مرمر شده است...
    چینی نازک تنهایی من...!!!
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  10. پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
    میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

    پیرزن قبول کرد.
    فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
    وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.
    ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
    پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
    بابام نذاشت بیام!!!