1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شعرهای سهراب سپهری

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Nov 23, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    در باغی رها شده بودم
    نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
    ایا من خود بدین باغ آمده بودم
    و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
    هوای باغ از من می گذشت
    اخ و برگش در وجودم م یلغزید
    ایا این باغ
    سایه روحی نبود
    که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
    ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
    صدایی که به هیچ شباهت داشت
    گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
    همیشه از روزنه ای نا پیدا
    این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
    سر چشمه صدا گم بود
    من ناگاه آمده بودم
    خستگی در من نبود
    راهی پیموده نشد
    ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
    ناگهان رنگی دمید
    پیکری روی علفها افتاده بود
    انشانی که شباهت دوری با خود داشت
    باغ درته چشمانش بود
    و جا پای صدا همراه تپشهایش
    زندگی اش آهسته بود
    وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
    وزشی برخاست
    دریچه ای بر خیرگی ام گشود
    روشنی تندی به باغ آمد
    باغ می پژمرد
    و من به درون دریچه رها می شدم
    گیاه تلخ افسونی
    شوکران بنفش خورشید را
    در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
    و در ایینه نفس کشنده سراب
    تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم
    در چشمانم چه تابش ها کهنریخت
    و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت
    آمدم تا تو را بویم
    و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
    به پاس این همه راهی که آمدم
    غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
    و غریو ریگ روانخوبم می ربود
    چه رویاها که پاره نشد
    و چه نزدیک ها که دور نرفت
    و من بر رشته صدایی ره سپردم
    که پایانش در تو بود
    آمدم تا تو را بویم
    وتو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
    به پاس این همه راهی که آمدم
    دیار من آن سوی بیابان هاست
    یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
    هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
    از وحشت غبار شد
    و من تنها شدم
    چشمک افق ها چه فریب ها که به هنگام نیاویخت
    و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
    آمدم تا تو را بویم
    و تو گیاه تلخ افسونی
    به پاس این همه راهی که آمدم
    زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
    به پاس اینهمه راهی که آمدم
    درتاریکی بی آغاز و پایان
    دری در روشنی انتظارم رویید
    خودم رادر پس در تنها نهادم
    و به درون نهادم
    اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
    سایه ای در من فرود آمد
    و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
    پس من کجا بودم ؟
    شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
    و من انعکاسی بودم
    که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
    و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
    من در پس در تنها مانده بودم
    همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
    گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
    در گنگی آن ریشه داشت
    ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
    در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
    و من درتاریکی خوابم برده بود
    در ته خوابم خودم را پیدا کردم
    و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
    ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
    در تاریکی بی آغاز و پایان
    فکری در پس در تنها مانده بود
    پس من کجا بودم ؟
    حس کردم جایی به بیداری می رسم
    همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
    ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
    دراتاق بی روزن
    انعکاسی نوسان داشت
    پس من کجا بودم ؟
    درتاریکی بی آغاز و پایان
    بهتی در پس در تنها مانده بود
    اهل کاشانم

    نسبم شاید برسد

    به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک

    نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

    پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

    پدرم پشت زمانها مرده است

    پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

    مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

    پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

    مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

    پدرم نقاشی می کرد

    تار هم می ساخت تار هم میزد

    خط خوبی هم داشت

    باغ ما در طرف سایه دانایی بود

    باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

    باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود

    باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

    میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

    آب بی فلسفه می خوردم

    توت بی دانش می چیدم

    تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

    تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

    گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

    شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

    فکر بازی می کرد

    زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار

    زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

    یک بغل آزادی بود

    زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

    طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها

    بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر

    من به مهمانی دنیا رفتم

    من به دشت اندوه

    من به باغ عرفان

    من به ایوان چراغانی دانش رفتم

    رفتم از پله مذهب بالا

    تا ته کوچه شک

    تا هوای خنک استغنا

    تا شب خیس محبت رفتم

    من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .
    .
    .
    .
    .
    .
    حتمابخونید.............
    .
    .
    .
     
    erfan2296، liar و حاجی 7 خط از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. حاجی 7 خط

    حاجی 7 خط منتظرکدوم خوشی بمونم...دنیامگه چی داشته رو نکرده

    4,725
    16,107
    712
    کلا آز شعر خوشم میاد
     
  3. liar

    liar Hip-Hop

    543
    4,447
    10,911
    سهراب سپهری عالیه واقعا زحمت کشیدی اگه تونستی بازم سهراب سپهری بزار
    ممنون
     
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    حتما می زارم
     
    liar از این پست تشکر کرده است.
  5. ♫ Sαвα Bαɴυ ♪

    ♫ Sαвα Bαɴυ ♪ ♫ بـآنـویِ آسِــمـآن هـآ ♪

    2,622
    13,349
    3,688
    مــــــــمنون ... :20:20
    عـاشق سهراب سپهری ام .:inlove:
     
  6. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    من به سیبی خشنودم
    و به بوییدن یک بوته ی بابونه
    من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم
    من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
    و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند
    من صدای پر بلدرچین را می شناسم
    ماه در خواب بیابان چیست؟
    ****************************************
    زندگی رسم خویشاوندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرسشی دارد اندازه ی عشق
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
    زندگی مجذور آیینه است
    زندگی گل به توان ابدیت
    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
    زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
    *****************************************
    هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچهای غربت؟
    **************************************
    من نمی دانم
    که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است
    کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
    گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
    چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
    واژه ها را باید شست
    واژه باید خود باد
    واژه باید خود باران باشد
    چتر ها را باید بست
    زیر باران باید رفت
    فکر را خاطره را زیر باران باید برد
    با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
    دوست را زیر باران باید دید
    عشق را زیر باران باید جست
    ***************************************
    و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
    و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد
    و بدانیم که پیش از مرجلن خلائی بود در اندیشه ی دریاها
    مرگ پایان یک کبوتر نیست
    مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
    مرگ در ذهن اقاقی جاریست
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
    گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
    و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
    *****************************************
    و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست؟
    و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؟
    **************************************
    من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم
    من صدای نفس باغچه را می شنوم
    و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
    و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت
    عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ
    چکچک چلچله از سقف بهار
    و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی
    و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
    متراکم شدن ذوق پریدن در بال
    و ترک خوردن خودداری روح
    من صدای قدم خواهش را می شنوم
    و صدای پای قانونی خون را در رگ
    ضربان سحر چاه کبوتر ها
    تپش قلب شب آدینه
    جریان گل میخک در فکر
    شیهه ی پاک حقیقیت از دور
    من صدای وزش ماده را می شنوم
    و صدای ایمان را در کوچه ی شوق
    و صدای باران را روی پلک تر عشق
    روی موسیقی نمناک بلوغ
    و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب
    روی آواز انارستا ن ها
    پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
    پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد
    ****************************************
    من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
    من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
    رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
    هر کجا برگی هست شور من می شکفد
    مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
    ******************************************
    به سراغ من اگر می آیید
    پشت هیچستانم
    پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است
    که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک
    پشت هیچستان چتر خواهش باز است
    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
    زنگ باران به صدا می آید
    آدم اینجا تنهاست
    و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست
    به سراغ من اگر می آیید
    نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
    روحش شاد
    شب سردی است و من افسرده
    راه دوری است و پایی خسته
    تیرگی هست و چراغی مرده
    می کنم تنها از جاده عبور
    دور ماندند ز من آدمها
    سایه ای از سر دیوار گذشت
    غمی افزود مرا بر غم ها
    فکر تاریکی و این ویرانی
    بی خبر آمد تا به دل من
    قصه ها ساز کند پنهانی
    نیست رنگی که بگوید با من
    اندکی صبر سحر نزدیک است
    هر دم این بانگ برآرم از دل
    وای این شب چه قدر تاریک است
    خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
    قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
    صخره ای کو که بدان آویزم ؟
    مثل این است که شب نمناک است
    دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟
    غم من لیک غمی غمناک است
    حجم سبز
    شب تنهایی خوب
    گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .
    شب سلیس است ، و یکدست ، و باز.
    شمعدانی ها
    و صدا دار ترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنوند.
    پلکان جلو ساختمان،
    در فانوس به دست
    و در اسراف نسیم،
    گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را.
    چشم تو زینت تاریکی نیست.
    پلکها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.
    و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
    و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
    پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.
    حجم سبز
    پرهای زمزمه
    مانده تا برف زمین آب شود.
    مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
    ناتمام است درخت.
    زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
    و فروغ تر چشم حشرات
    و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
    مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید.
    در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
    و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
    تشنه ی زمزمه ام.
    مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.
    پس چه باید بکنم
    من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
    تشنه ی زمزمه ام ؟
    بهتر آن است که برخیزم
    رنگ را بردارم
    روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.
    دوست
    این شعر را سهراب به مناسبت درگذشت فروغ فرخ زاد سروده است
    بزرگ بود
    و از اهالی امروز بود
    و باتمام افق های باز نسبت داشت
    و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
    صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
    و پلک هاش مسیر نبض عناصر را
    به ما نشان داد.
    و دست هاش
    هوای صاف سخاوت را
    ورق زد
    و مهربانی را
    به سمت ما کوچاند
    به شکل خلوت خود بود
    و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
    برای آینه تفسیر کرد.
    و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.
    و او به سبک درخت
    میان عافیت نور منتشر می شد.
    همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
    همیشه رشته ی صحبت را
    به چفت آب گره می زد.
    برای ما ، یک شب
    سجود سبز محبت را
    چنان صریح ادا کرد
    که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
    و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.
    و بارها دیدیم
    که با چه قدر سبد
    برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
    ولی نشد
    که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
    و رفت تا لب هیچ
    و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
    و هیچ فکر نکرد
    که ما میان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنها ماندیم.
    حجم سبز
    تا نبض خیس صبح
    آه ، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!
    ای سرطان شریف عزلت!
    سطح من ارزانی تو باد!
    یک نفر آمد
    تا عضلات بهشت
    دست مرا امتداد داد.
    یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
    در وسط دگمه های پیرهنش بود.
    از علف خشک آیه های قدیمی
    پنجره می بافت.
    مثل پریروزهای فکر جوان بود.
    حنجره اش از صفات آبی شط ها
    پر شده بود.
    یک نفر آمد کتاب های مرا برد.
    روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.
    عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.
    میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
    بعد ، نشستیم.
    حرف زدیم از دقیقه های مشجر،
    از کلماتی که زندگانی شان ، در وسط آب می گذشت.
    فرصت ما زیر ابرهای مناسب
    مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
    حجم خوشی داشت.
    نصفه شب بود از تلاطم میوه
    طرح درختان عجیب شد.
    رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت.
    بعد
    دست در آغاز جسم آب تنی کرد.
    بعد ، در احشای خیس نارون باغ
    صبح شد....

    .
    .
    .
    .
    لذت ببرید.
     
  7. setareh

    setareh ღشرمنده دستای پینه بسته پدرممღ

    10,641
    63,365
    88,285
  8. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
  9. واقعا ممنون........خیلی جالب بود.thumbsup