1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شعرهای زیبا

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Nov 23, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    thumbsup:wink::20"خانه دوست كجاست؟"
    در فلق بود كه پرسيد سوار،
    آسمان مكثي كرد
    رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت
    به تاريكي شب ها بخشيد
    و به انگشت نشان داد
    سپيداري و گفت:
    نرسيده به درخت
    كوچه باغي است
    كه از خواب خدا سبزتر است
    ودر آن عشق
    به اندازه پرهاي صداقت آبي است
    ميروي تا ته كوچه كه از پشت بلوغ
    سر بدر مي آرد
    پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
    دو قدم مانده به گل
    پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
    و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد
    در صميميت سيال و فضا
    خش خشي مي شنوي
    كودكي مي بيني
    رفته از كاج بلندي بالا
    جوجه بر مي دارد
    از لانه نور
    از او مي پر سي:
    خانه دوست كجاست...!
    شعر زیبایی از حمید مصدق وجواب فروغ فرخ زاد

    تو به من خندیدی و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلود به من کرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز،
    سالهاست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

    فروغ:
    من به تو خندیدم
    چون که می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیک
    لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد
    گریه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست که در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
    نه تو مانی و نه اندوه.....

    نه تو مانی و نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
    غصه هم می گذرد
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند.
    به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
    شب آرامی بود.
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟ ...
    مادرم سینی چایی در دست...
    گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    با خودم می گفتم :
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    هیچ!!!
    زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
    به جا می ماند
    زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
    زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
    من دلم می خواهد
    قدر این خاطره را دریابیم.
    سفر مرا به زمین های استوایی برد.
    و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
    چه خوب یادم هست
    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
    وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت!
    صدا کن مرا

    صدای تو خوب است

    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

    که در انتهای صمیمیت حزن می روید

    در ابعاد این عصر خاموش

    من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

    بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

    و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

    و خاصیت عشق این است

    کسی نیست

    بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

    میان دو دیدار قسمت کنیم

    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

    بیا زودتر چیزها را ببینیم

    ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

    زمان را به گردی بدل می کنند

    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

    مرا گرم کن

    و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

    و باران تندی گرفت

    و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

    اجاق شقایق مرا گرم کرد

    در این کوچه هایی که تاریک هستند

    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

    من از سطح سیمانی قرن می ترسم

    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

    اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

    و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

    و آن وقت

    حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

    حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

    در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

    و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

    ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید...

    سالروز زمینی شدن َش مبارک....

    خانه ی دوست کجاست؟ یکی از اشعار برجسته ی سهراب سپهری
    0
    0

    خانه ی دوست کجاست؟درفلق بود که پرسید سوارآسمان مکثی کردرهگذر شاخه نوری که به لبداشت به تاریکی شن ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری وگفتنرسیده به درختکوچه باغی است که از خواب خدا سبز تراستو در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی استمی رود تا ته آنکوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آردپس به سمت گل تنهایی می پیچیدوقدم مانه به گلپای فوار جاوید اساطیر زمین می مانیو تو را ترسیشفاف فرا میگیرددر صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنویکودکی میبینیرفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نورو از او میپرسیخانه دوست کجاست؟
     
    MM75، حاجی 7 خط و liar از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. liar

    liar Hip-Hop

    543
    4,517
    10,911
    عالی و زیبا
    دستت دردنکنه
     
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
  4. حاجی 7 خط

    حاجی 7 خط منتظرکدوم خوشی بمونم...دنیامگه چی داشته رو نکرده

    4,725
    16,107
    712
  5. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687