1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شریک در همه چیز

شروع موضوع توسط *امين* ‏Jan 3, 2013 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.


    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.
    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
    مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!

    355f02c4bcfaa4ae4b7b3feda1c0fc16.
     

    موضوعات مشابه

    alireza1377، ♥سایه♥، erisa و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,103
    1,270
    وای خدای من خیلی عالی بوووووود:20
     
    SHAPARAK از این پست تشکر کرده است.
  3. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    آخی....فوق العاده بوووود!:inlove:
     
    SHAPARAK از این پست تشکر کرده است.
  4. sara

    sara ♥ مـــلـــکــه انـجـمـن ♥

    3,121
    7,347
    907
    اااااااااا....زیادی دیگه شریکن :speechless:
     
  5. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,103
    1,270
    خوبه که:roflmao
     
  6. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    تو ام دیشب منتظره دندونات بودی غذا نخوری . عزیزم . بیا امشب بهت بر میگردونم
    :35:
     
  7. mojt@ba

    mojt@ba داداش کریس

    3,108
    6,715
    488
    تکراری بود . اما بازم مرسی!!!:biggrin::22: