1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

شب نحس..............

شروع موضوع توسط ♕ مـــــ☽ــــــاه بانــــو ♕ ‏Apr 25, 2013 در انجمن درد دل

  1. آن شب شب نحسی بود ...

    با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

    دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

    گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

    دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

    پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

    دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

    پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

    دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

    پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

    صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


    تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

    آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

    به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

    بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

    گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

    و می گریست ...

    بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

    ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

    بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

    نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

    " الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


    به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

    پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

    داخل کوچه را نگاهی کرد ...

    سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

    پنجره را باز کرد ...



    با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

    پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

    و وداع کرد ...

    صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

    نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

    و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


    صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

    پسر را نیافت ...


    ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

    تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

    و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

    " نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

    تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

    زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...


    و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ...

    [​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG][​IMG]
     
    rezaco2196، die ehre ist، cute pishi و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. وقتی تو هستی دیگر همه فراموشـــــــــند…
    بگذار در گوشت بگویم “مــی خــواهــمــت” .. شاید این خلاصه ی تمام حرفهای عــاشــقــانــه ی دنیا باشد… !
     
    rezaco2196 و milad1212m از این پست تشکر کرده اند.
  3. وقتی تو هستی دیگر همه فراموشـــــــــند…
    بگذار در گوشت بگویم “مــی خــواهــمــت” .. شاید این خلاصه ی تمام حرفهای عــاشــقــانــه ی دنیا باشد… ! [​IMG]
     
    rezaco2196 و milad1212m از این پست تشکر کرده اند.
  4. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
  5. اخه گنااااه داشت این دختره رو باید بزنی خونیش کنی که چه شوخیه مزخرفی کرده...ولی پسره چقدر سوسول بوود thumbsupthumbsup
     
    mina ahmadi از این پست تشکر کرده است.
  6. Azin

    Azin بیخیال...میگذره

    381
    1,471
    375
    دیگه این اخرشه.....

    هر جفتشون رد کردن.
     
    mina ahmadi و die ehre ist از این پست تشکر کرده اند.