1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

سوتی رو داشته باش..!!!!

شروع موضوع توسط sara ‏Sep 10, 2012 در انجمن مطالب طنز

  1. sara

    sara ♥ مـــلـــکــه انـجـمـن ♥

    3,121
    7,347
    907
    وقتی ۶ سالم بود مامان و بابام واسه اینکه سر به سرم بذارن بهم میگفتن یه روز یه سطل ماست آوردن دم خونمون دیدیم تو توش بودی واسه همین پوستت اینقدر سفیده منم بچه باور کرده بودم به هرکی میرسیدم میگفتم منو ازتو یه سطل ماست پیدا کردن بعدشم منفجر میشدن از خنده چقدر من مخ بودم!!!!!!!!!!!!!!!



    یه روز رفتم سوپر مارکت آب میوه بخرم سوپر مارکتی گفت چی میخوای گفتم چی دارین گفت پرتقال و هلو و … منم خیلی باکلاس گفتم بی زحمت یه هلولو بده چند نفری که تو مغازه بودن داشتن موزایکا رو گاز میگرفتن

    سلام دوستان
    سرکار بودم ببخشید رفتم دستشویی داشتم توی آینه باتیپ وقیافم حال میکردم یهو دیدم همکارم باعجله اومد وشروع کرد به درآوردن پیرهنش بعدازاینکه درآورد گفتم ببخشید بدین براتون نگهش دارم بنده خدا از خجالت مثل لبو شد گفت حواسو میبینی فکرکردم اومدم حموم ….


    دوران مدرسه زدم با توپ شیشه کلاس رو شکوندم ناظم همه رو جمع کرد توی کلاس که ببینه کی شیشه رو شکسته . من هم به همکلاسیها گفته بودم که به هیچ کس نگن .
    ناظم تو کلاس گفت کی شیشه رو شکسته هیچ کس چیزی نگفت .من بلند شدم و گفتم آقا اجازه اگه اونی که شیشه رو شکسته شهامت گفتن این کاری رو که کرده رو نداره من از طرفش میگم که من شکستم و کلیه هزینه رو تقبل میکنم. ناظم هم که از این شهامت من خوشش اومده بود گفت آفرین به این مردانگی که داری و رو کرد به بچه ها و گفت از این رضا یاد بگیرید اونقدر شهامت داره و کاری رو که نکرده به خاطر دوستانش به گردن می گیره .
    بعد بهم گفت از هر کدوم از بچه ها ۵ تومان بگیر و برو شیشه رو بخر . موقع جمع کردن پولها دوستان ۵ تومان میدادند به همراه یک فوش درست و حسابی .
    از همه که پولها رو گرفتم ناظم گفت چقدر جمع شد گفتم ۱۰۰ تومان ناظم گفت پول شیشه حدودا ۱۲۰ تومان می شود من هم هواسم نبود و گفتم اشکالی نداره آقا تا اینجا هم بچه ها خیلی کمک کردن موقعی مه شیشه رو شکوندم قید تمام پول رو زده بودم و تازه ناظم متوجه شد که شیشه رو خودم شکوندم

    سلام ابتدایی بودم فکر کنم دوم دبستان آخر کلاس بود چند دقیقه مونده بود زنگ بخوره یه مگس رفت تو دماغم منم نیمکت اول بودم جلو معلم نتونستم دست تو دماغم کنم درش بیارم هی قلقلکم میداد زنگ خورد معلم دستمو گرفت هی ازم می پرسید چرا چشات پر از اشک شده منم روم نشد بگم مگس تو دماغه.همه بچه ها بهم خنده میکردن میگفتن گشنشه نهار نخورده گریه میکنه
    --------------------------
    دوم دبیرستان بودم.زنگ تفریح تموم شده بود که دیدم تو راهرو مدرسه چند نفر در حال دعوان…خلاصه ما هم می خواستیم خودمونو قشنگ کنار محل دعوا بذاریم و کلی حال کنیم.واسه همین بچه هایی رو که جلوم بودو هل می دادم اونور که یه نفر و دیدم که مانتو سروهای داشت ولی مقنعه اش فرق می کرد.
    ما هم که مانتوهامون سرمه ای بود دیگه.منم به هوای همین که یکی از بچه هاست محکم زدم پشتشو و یه تنه ی محکم بهش زدم که یهویی یکی از دوستام گفت:16:ونه این مدیره!!! دیگه من هیچی نفهمیدم و به سرعت از محل متواری شدم.بیچاره مدیرم نفهمید کدوم آدمی اینجوری زدتش!!!
    -------------------------------
    سلام ما همین چند وقت پیش با دوستا رفتیم بیرون یکی از بچه ها تخم مرغ آبپز خوردو دیگه مزاجش بهم ریخت نزدیک یه پلیس راه رفت تو یه دستشویی خرابه با یه یارو که سرباز بود .رفت تو دید اب نداره برگشت سربازه بهش گفت برو کارتو بکن واست آب میارم اقا این شروع کردو سرباز رفت پشت سرشم نگاه نکرد.
    بنده خدا بعد معطلی با شرت و پیراهن زیرش خواست خودشو پاک کنه اما دقیقا تا گردن قهوه ای شد دم اتوبوس از بس بو ..میداد راننده بهش گیر داد خلاصه ما تا مشهد از بوی گند خفه شدیم ولی چند روزه مسافرتو واسش مثل زهر مار کردیم -------------------------------

    این سوتی مال مادرمه:
    ۱روز پدربرزرگم اومده بود خونه ما،مادرم می خواست میوه هارو تو ظرف میوه بچینه،ظرف نداشت،برگشت به من گفت اون چیزه رو که توش چیز میذاریم تو چیزه بده به من توش چیز بذارم!!!!!
    منظورش این بود:اون ظرف رو که توش میوه میذاریم توی بوفه است بده من توش میوه بچینم!!!؟؟ جالب اینجاست بدون اینکه حتی ۱ اشاره کوچیک به موضوع مورد بحث بکنه،بعد برگشته به من میگه چقدر خنگی،موضوع به این سادگی رو نمی فهمی(!!) چطوری کنکور قبول شدی؟من بودام سیکلم بهت نمی دادم!!!آخه چرا؟

    پیش دانشگاهی بودم سرکلاس زیست یهو دبیرمون ازم درس خواست جواب بدم،من زیستم خیلی خوب بود اما اون روز هول شدم ووووسط درس جواب دادن یه کلمه رو یادم رفت یعنی یه اسمی بود دیدم یادم نمیاداصلأ به روی خودم نیوردم درسو توضیح دادم به اون قسمت که رسیدم گفتم یه چیزی میره تو یه قسمتی بعد اون وقت مثلا…. بعد دوستام خندیدن معلمم فهمید توضیح داد من دوباره حواسم نبود گفت حالا همونکه شما میگید میره فلان قسمتووو….. دوباره سوتی پشت سوتی.​
    چند وقت پیش برای دخترم خواستگار اومد خیلی هم شیک وپیک وبا کلاس .چند روز بعد تلفن زدند که ما از دختر خانموتون خیلی خوشمون اومده ولی بهتره که بیشتر خانواده ها باهم اشنا بشن. منهم که دستپاچه شده بودم و میخواستم مثلا ادبی حرف بزنم گفتم حتما حالا ما یه روز برای بازدید تشریف میاریم منزل شما….یه لحظه سکوت شد بعد مادر با خنده گفت منتظریم.ولی راستش من این موضوع رو به دخترم نگفتم چون ممکن بود طفلی بابت این حرف من اعتماد به نفسش رو از دست بده​
    یه بار با دوستام داشتیم در مورد ترمز ماشین ها صحبت میکردیم یکی از دوستام گفت جدیدا روی ماشین ۴۰۵ هم ترمز جی پی اس گذاشتن -------------------------------

    تو میدون ونک بودیم که مصی بهم گفت این پرایده با لابراتوار کار میکنه. منظورش کاربراتور بود!!!! از خنده با خاک انداز جممون کردن!

    داداشم عصری که داشته برمیگشته خونه یه تصادف بد جلوش اتفاق می افته که میگفت یه پیرمرد با ماشین زده بوده به یه دختر..
    دختره برخورد میکنه به شیشه و خلاصه پرتاب میشه …
    داداشم حسابی ترسیده بود از اون ماجرا..
    ساعت دو شب با صدای جیغ و داد و شکستن شیشه (تو کوچه دعوا شده بود) از خواب بیدار شدیم. داداشم که غرق خواب بود یهو از خواب پرید و داد زد…
    دختره خودکشی کرده و بدو به سمت کوچه دوید…
    کلی فرداش خندیدیم
    -------------------------------
    یه روز تو دانشگاه شهید چمران منتظر اتوبوس بودیم یه همکلاس داشتیم تا اتوبوسو از دور دید خیلی هول شد و پیش دخترا و پسرا با هیجان گفت:بچه ها بچه ها اتولوس اومد و همه با تعجب و خنده منتظر رسیدن این وسیله نوظهور بودن
    خانوادگی مسافرت رفته بودیم و شب داخل چادرمسافرتی خوابیدیم که خودمون نمیدونستیم نزدیک یه فرودگاه هستیم نزدیک صبح بود که یه هواپیما از بالای چادر عبور کرد.
    زن داداشم که خیلی ترسیده از خواب پرید و فکر کرد زلزله شده و خودش به چادر میزد و دنبال درو بود که داداشم بلد شد و محکم گرفتش و سعی می کرد ارومش کنه ولی زن داداشم داد میزد فرار کنیم.
    من و ابجیم خنده مون گرفته بود ولی از ترس داداشم نمیتونستیم بخندیم اخه خانم بلوز و شلوار می خواست بدو بیرون

    با دو تااز دوستام بازار بودیم هوا تاریک شده بود برای برگشت بخونه زنگ زدیم اژانس…
    ماشین اژانس پیکان سفید بودکه اون طرف خیابان پارک کرد به دوستام گفتم من میرم داخل اژانس زود بیاین…
    در ماشین باز کردم و صندلی عقب نشستم که راننده و یه خانم که کنارش نشسته بود برگشتن به من نگاه میکنن..
    با خودم گفتم عجب آژانس بی ادبی تو راه مسافر زده که دیدم دوستام داد زدن چرا اشتباهی سوار شدی..
    ماشین آژانس جلوتر پارک کرده بود و چون هرودشون پیکان بود متوجه نشده بودم …
    خیلی خونسرد در ماشین باز کردم و پیاده شدم…
     
    bahar77، مهربون، nama و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. saber

    saber

    145
    107
    191
    یعنی ما هم منفجر بشیم الان؟؟؟
     
  3. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    اره منفجر شو!میخوره تو ذوق بچه
     
    saber از این پست تشکر کرده است.
  4. jedan ghashng bod hamin ke inghadr jorat dashti hame bebinand khodesh kheilie.
     
  5. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    مال خودش که نبوده!به نقل از افراد مختلفه
     
  6. 1 ya 2ta male khodesh bod
     
  7. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    بله.....................لطفا فارسی تایپ کنید!متشکر
     
    sara از این پست تشکر کرده است.
  8. chashm(in akharishe(
     
  9. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532