1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

سقوط، آلبر کامو

شروع موضوع توسط اترو ‏Sep 1, 2016 در انجمن معرفی کتاب

  1. اترو

    اترو لعنت به این اوار ......من زیره اوارم

    543
    6,455
    17,326
    یک طرف زیبایی است و، طرف دیگر، در هم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.


    وقتی شخص به حکم حرفه یا استعداد ذاتی درباره ی آدمی تأمل بسیار کرده باشد، هنگامی می رسد که برای انسان های نخستین احساس دلتنگی کند. لااقل، آن ها افکار پنهان در سر ندارند.


    از بس آنچه را در حضورش گفته اند نفهمیده، طبیعتی بدبین یافته است.


    زیبایی کلام همچون کتان ابریشمی غالباً پوششی است بر زرد زخم.


    تقریبا؟!، جواب بی نظیری است! صحیح هم هست؛ ما در هر چیز فقط تقریباً هستیم.


    آیا می دانید که در دهکده ی کوچک من، طی یک عملیات انتظامی، یک افسر آلمانی با نهایت ادب از پیرزنی تمنا کرد که یکی از دو پسرش را که به عنوان گروگان باید اعدام شود به میل خود انتخاب کند؟ انتخاب کند، تصورش را می کنید؟ این یکی را؟ نه، آن یکی را؟ و ناظر رفتن او باشد.


    من هر گز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی ست که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را در آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید! یا او را به حال خود وامی گذارید. شیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد.


    چه بسیار جنایت ها فقط برای این روی داده که عامل آن ها قادر به تحمل قصور خویش نبوده است!


    بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برای اینکه اکثر مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند.


    جنایت همواره جایی در قسمت جلو صحنه دارد، اما جنایتکار فقط چند لحظه ای خود را می نماید تا بیدرنگ جایش را به دیگری واگذارد.


    مشکل زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند و یا لااقل با آنان بسازند.


    من از دودمانی شریف اما گمنام بودم و با اینهمه با فروتنی اقرار می کنم که بعضی روزها هنگام صبح احساس می‌کردم که پسر پادشاه یا فروغ آتش کوه طورم. چنان از عنایت سرشار بودم، نمی‌دانم چگونه اقرار کنم، که احساس می‌کردم برگزیده شده‌ام.


    من از هر نظر آسوده بودم، ولی در عین حال از هیچ چیز راضی نبودم. هر شادی در من آرزوی شادی دیگر برمی انگیخت.


    همدردی، از احساسات صاحب منصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند. ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید.


    دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توأم است.


    احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند. رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست می داریم.


    برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیل اش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست.


    انسان چنین است، دو چهره دارد: ‌نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.


    علت اغلب تعهدات انسانی این است که باید حادثه ای روی دهد، ولو بندگی عاری از عشق، ولو جنگ یا مرگ باشد.


    من خوب می دانم که آدم نمی تواند از حکمرانی خود و خدمتگزاری دیگران صرف نظر کند. هر انسانی همان طور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج به وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. و حتی محرومترین افراد از مواهب طبیعی می توانند تنفس کنند. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم همسری یا فرزندی و اگر مجرد باشد سگی دارد. روی هم رفته، مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود، بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد. بالاخره باید کسی کلمه ی آخر را بر زبان آورد. وگرنه، برای رد هر دلیل، دلیلی دیگر می توان آورد و این کار انتها نخواهد داشت.


    اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام می کرد، ما سرگیجه می گرفتیم!


    تظاهر می کردم که برای موضوعی که کوچکترین رابطه ای با زندگی روزمره ی من نداشت به هیجان آمده ام. معذلک من باطناً در آن سهمی نداشتم.


    مردمی هستند که مذهب آن ها بخشودن توهین است، و واقعاً هم آن را می بخشایند، اما هرگز آن را فراموش نمی کنند. من از آن تافته های جدا بافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می بردم.


    بر حسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا جبن و بی غیرتیم را تحقیر می کرد.


    نقصی که موجب بی اعتنایی یا حق ناشناسی من می شد مرا شریف و بزرگوار جلوه می داد.


    من از روی بی حوصلگی یا به قصد سرگرمی حرکاتی می کردم. آدمیان از پی آن می آمدند، می خواستند دست بیاویزند، اما چیزی در میان نبود و بدبختی همین بود. بدبختی برای آن ها. زیرا برای من فقط فراموشی بود. من هرگز جز به یاد خود نبوده ام.


    درست است که این ماجرا در اوضاع و احوال خاصی پیش آمده بود، ولی همیشه اوضاع و احوال خاصی وجود دارد.


    تا آن حد طرف مجرمان و متهمان را می گرفته ام که از خطای آنان آسیبی به من نرسد.


    جذابیت چیست: شیوه ای برای کسب جواب موافق بدون طرح هیچ سوال صریح.


    معشوقه های ما این وجه اشتراک را با ناپلئون بناپارت دارند که همیشه تصور می کنند آنجا که همه شکست خورده اند آن ها موفق می شوند.


    من در بازی برنده می شدم، آن هم دوبار: بار اول در میلی که به آن ها داشتم و بار دوم در عشقی که به خود می ورزیدم و در هر موفقیتی قدرت های خود را آشکارا می دیدم.


    گروهی فریاد می زنند: «دوستم داشته باش!». گروه دیگر: «دوستم نداشته باش!». ولی گروهی هم هستند بدترین و بدبخت ترین آن ها، که می گویند: «دوستم نداشته باش و به من وفادار باش!».


    از فرط تکرار، عاداتی کسب می کنید. به زودی کلمات بی اندیشه بر زبانتان جاری می شود و عمل، بی اراده، به دنبال آن می آید. روزی می رسد که، بدون خواستن حقیقی، تملک می کنید. باور کنید، لااقل برای بعضی از کسان، تملک نکردن چیزی که به آن میل ندارند از همه ی کارهای عالم دشوارتر است.


    برای آنکه من خوشبخت زندگی کنم می بایست کسانی که بر می گزینم اصلاً زندگی نکنند. می بایست آن ها زندگی خود را گاه به گاه و بنا به میل و هوس من تحویل بگیرند. همه چیز را می خواستم بی آنکه خود چیزی بدهم، موجودات بسیاری را در خدمت خویش بسیج می کردم، یا به طریقی آن ها را در یخچال می گذاشتم تا به میل خود در دسترس داشته باشمشان.


    اگر می توانستم خودکشی کنم و بعد قیافه ی آن ها را ببینم، بله، در این صورت به زحمتش می ارزید، ولی، خاک تاریک و تابوت ضخیم است و از ورای کفن چیزی دیده نمی شود.


    مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنج هایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی شوند. تا وقتی که زنده اید، وضع شما برایشان مشکوک است، فقط شایسته ی تردید آن ها هستید.


    آدم خیال می کند با مرگ خود، زنش را تنبیه می‌کند، حال آنکه آزادیش را به او برمی گرداند.


    من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی است هیچ گونه تصوری ندارم. اشراف نمی توانند خود را ببینند مگر با کمی فاصله نسبت به خود و زندگی خود. اگر ضرورت ایجاب کند جان می سپرند، شکسته شدن را به خم شدن ترجیح می دهند. ولی من خم می‌شوم، زیرا همچنان خود را دوست دارم.


    حالت موفقیت، وقتی به صورتی خاص تظاهر نماید، می تواند خری را هم هار کند.


    مردم خوشبختی و موفقیت را تنها در صورتی به شما می بخشایند که با کمال سخاوت رضا دهید که آن ها را با دیگران قسمت کنید. اما برای اینکه خوشبخت شوید نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدین طریق راهی برای خلاصی نیست. خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن.


    مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می کنند.


    طبیعی ترین تصور انسان، اندیشه ای که به سادگی به مخیله اش خطور می کند و گویی از اعماق فطرتش سرچشمه می گیرد، تصور بی گناهی خویش است. همه ی ما موارد استثنائی هستیم. همه می خواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم! هر کدام می خواهیم به هر قیمتی که هست بی گناه باشیم، حتی اگر برای این کار لازم باشد که نوع بشر و قضای آسمانی را متهم کنیم.


    ثروت هنوز حکم برائت نیست، اما تعلیق حکم محکومیت است و تحصیل آن همیشه به کار می آید.


    ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم. حتی از محضرشان می گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم. نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.


    همه ی فضایل من سکه هایی بودند که پشت آن ها از رویشان جلای کمتری داشت.


    «وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند!» آه! کسی که این را گفته کلامش زر بوده است!.



    چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شده ام. به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.


    صفحه ی پاسخگویی به مشکلات دل سخن گفتن از عشق را می آموزد اما خود عشق را نمی آموزد.


    عیاشی حقیقی آزادی بخش است، زیرا هیچ گونه الزامی نمی آورد. عیاش فقط وجود خود را تملک می کند. از این جهت عیاشی مشغولیت محبوب کسانی است که به خود عشق می ورزند. جنگلی است بدون گذشته و آینده که مخصوصاً نه عهد و پیمانی در آن هست و نه مجازاتی آنی در پی دارد.


    ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تأیید کنیم، در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسانی گواهی است بر جنایت همه ی انسان های دیگر.


    شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛ من داوری آدمیان را دیده ام. برای این ها قرائن مخففه وجود ندارد، حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود.


    برای کشتن انسان همیشه دلایلی وجود دارد. اما، به عکس، توجیه زندگی او غیر ممکن است. برای همین است که جنایت همیشه و بی گناهی فقط گاهی برای دفاع از خود وکلایی می یابد.


    سانسور همان چیزی را که نهی می کند به فریاد بلند اعلام می دارد.


    در تنهایی وقتی خستگی هم به آن اضافه شود ، انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد.


    بالاترین عذاب های بشر این است که بدون قانون محاکمه شود.


    تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید از کسی که راست می گوید آسان تر است. حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند. دروغ، بر عکس، همچون آفتابی که در حال برخاستن یا فرو خفتن است به همه چیز جلوه می بخشد.


    حکمی که درباره ی دیگران داده اید سرانجام مستقیماً باز می گردد و بر چهره ی شما می خورد.


    نمی توان دیگران را محکوم کرد بی آنکه خود آناً مورد داوری قرار گرفت، پس باید نخست خود را محکوم کرد تا سپس بتوان دیگران را مورد داوری قرار داد. پس باید راهی معکوس در پیش گرفت و نخست توبه کرد و کفاره داد ت سرانجام بتوان به محاکمه و داوری رسید.


    هر چه بیشتر خود را متهم کنم، بیشتر حق آن را خواهم داشت که درباره ی شما قضاوت کنم. شما را تحریک می کنم تا خود بر خویشتن داوری کنید.


    آه! آقا، ما آدم بد و نابابی نیستیم، فقط روشنایی را گم کرده ایم.


    حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه!



    سقوط
     
    Admin، Sαяαb و Earthian از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Earthian

    Earthian The True Version

    570
    3,663
    7,487
    واییییی این خییلییی خوبه!!!! همه بخونینش!!!
    البته آخرین کتاب کامویی که میخونین باشه. اول بقیشونو بخونین.
     
    Sαяαb از این پست تشکر کرده است.