1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

زندگی یعنی چه؟مرگ -عشق-یا ...جدایی: یا تنهایی؟

شروع موضوع توسط *امين* ‏Dec 20, 2012 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

    هنوز قطره هایی از اشکهای آن روزها بر چشمانم نشسته ،

    حالم بهتر نیست از این دل خسته... ...

    نمیدانم کیستی ، غریبه ای یا آشنایی ، تنها میدانم تو برای دلم یک بی وفایی

    نه به فکرت هستم نه در حال فراموش کردنت ، شاید دلم باشد در حال یاد کردنت

    یاد میکند از تویی که از یاد برده ای مرا ، از یاد برده ای حتی بی وفایی ات را ،

    از یاد برده ای یاد مرا ، سوزانده ای همه خاطره ها را..... ...

    مدتیست از آخرین دیدارمان گذشته ، هنوز سرنوشت همه درها را بر رویمان نبسته ،

    تا دلم ببیند لحظه رفتنت را ، تا دلم از یاد نبرد که چگونه پشت کردی

    به من و با دل سنگت تنهایم گذاشتی و رفتی

    آه این دل ،حسرت روزهای با تو بودن است ،

    حسرت روزهایی که چه عاشقانه دوستت داشتم ،

    برایت میمردم ، و تو نیز بی رحمانه مرا جا گذاشتی

    آه این دل ، آخرین نفسهایی است که از عشق تو میکشم ،

    آخرین هوایی است که از عشق تو جا مانده و

    آخرین لحظه هاییست که یاد تو را در دلم تحمل میکنم.......

    من که هر چه میخواهم فراموشت کنم نمیتوانم ،

    کاش مثل تو میتوانستم آنطور فراموش کنم که حتی نام عشق گذشته ات را نیز به یاد نداری ...

    آنگونه که تو مرا شکستی ، هر سنگدل دیگری بود پشت سرش را هم نگاهی میکرد ،

    که حتی لحظه پرپر شدن آن دلشکسته را ببیند ،

    تو که مرا شکستی دیگر نگاه نکردی به پشت سرت ،

    راه خودت را رفتی و من هم گفتم این دل شکسته ام فدای سرت ...

    آه این دل به سردی آن لحظه هایی است که گذشته،

    اما یادش در قلبم یخ بسته است
     
    elaheh و sajjad.y از این پست تشکر کرده اند.
  2. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    امـــــــــــروز یــــــک مــــــــرده شـــــــور را دیــــــــــــدم

    آنچنان زیبا می شست که لکه ای هم باقـی نمیـماند

    اما نمی دانم چرا پدرم از او خوشش نمی آید!

    ومدام گریه میـکند و مادرم نیز نفرینش . . .

    او که زن خوبی است ، من دوستش دارم

    فقط کاش ناخن هایش را میگرفت

    تمام بدنم را زخم کرد...
     
  3. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    روزی می آید
    روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است


    تا تو به خاطر آخرین حرف


    دنبال سکوت نگردی!


    روزی که قلب برای زندگی بس است


    ومن آن روز را انتظار می کشم


    حتی روزی که دیگر نباشد
     
  4. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    ممنون
     
    dadas99 از این پست تشکر کرده است.
  5. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    زندگی زیباست ...
    و هر روزش آغازی دوباره
    برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته..

    زندگی زیباست ...
    به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...
    و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ رُز ....
    می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد
    و باقی را دور ریخت ....
    یاد و خاطره زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد........
    زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش
    باز هم زیباست
    رنگارنگ و شیرین
    همچون ...

    2df70a3c50f6c667ddb8d70cdf55b790.
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  6. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    02796768adaf570c17522298b906823f.

    چه خنده دار که ناز را میکشیم !
    آه را میکشیم !
    انتظار را میکشیم !
    فریاد رامی کشیم !
    درد را میکشیم . . .
    ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم . . .
     
  7. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
  8. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    اونوقت این عکسه یهنی چیییییی ؟:43:
     
  9. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    کدوم عکس؟
     
  10. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم
    بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیكرانه می خواهم
    دیگر نكنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را
    آنكس كه مرا نشاط و مستی داد آنكس كه مرا امید و شادی بود
    هر جا كه نشست بی تامل گفت
    (( او یك مرد ساده لوح عادی بود))
    می سوزم از این دورویی و نیرنگ یكرنگی كودكانه می خواهم
    ای مرگ از آن لبان خاموشت یك بوسه جاودانه می خواهم
    عشقی كه تو را نثار ره كردم در سینه دیگری نخواهی یافت
    در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم
    اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
    دیگر بهوای لحظه ای دیدار دنبال تو دریدر نمی گردم
    دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
    ای مرد كه دلی پر از صفا داری
    از زن وفا مجو...مجو...هرگز
    او معنی عشق را نمی داند
    راز دل خود به او مگو هرگز........