1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

زندگی نامه بزرگان ادب

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 11, 2013 در انجمن زندگینامه بزرگان

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    [​IMG]

    ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی در سال 459 در شهر غزنین پا به عرصه‌ی هستی نهاد، و در سال529 در همان جا در گذشت . او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.
    سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود
    زندگی نامه سنایی
    ، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت كرده‌اند كه یكی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت كرده است: «سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن كه رسید، از یكی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت : «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»
    ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»
    گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»
    یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سناییك شاعر!» ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»
    گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»
    سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد».
    در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید كه سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی كه مسعود در اسارت بود، برای او تدوین كرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد كه این خود حكایت از منش انسانی او دارد.
    سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.
    درون‌مایه‌ی عرفانی و غزل‌سرایی عارفانه- عاشقانه، تنها نوآوری این شاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در بیش‌تر قالب‌های شعر پیش از خود بازنگری می کند و حال و هوایی تازه ای در کالبد آنان می‌دمد. برای نمونه اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار درون‌مایه‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شاعران دیگر حرف تازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر آنان فقط یک درون‌مایه داشت و آن هم ستایش پادشاه و اُمرا و وزرا بود، که حتا از نظر ادبی نیز دیگر چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمری از خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی می‌شد از نظر ادبی لذت برد، در دوره سنایی دیگر خواندن این اشعار لذتی نداشت. سنایی با وارد کردن درون‌مایه‌های عرفانی، اخلاقی و اجتماعی، جان و روح تازه‌ای به کالبد بی جان قصیده دمید. سنایی به جز درون‌مایه‌های عرفانی و اندرزهای اخلاقی؛ نوعی نقد اجتماعی را نیز وارد قصیده کرد که پس از او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه‌ی قصیده‌ی عرفانی نیز نوآوری‌هایی داشته که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. غزل‌های عارفانه و عاشقانه‌ی وی نیز راه گشای، غزل عرفان عاشقانه بود. بدین اعتبار می‌توان گفت مولانا در غزل عارفانه، سعدی در سرودن غزل عاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و رندانه همه بهره‌مند از خوان سنایی هستند. مولانا كه خویش را وامدار عطار و سنایی می‌داند در بیتی از مثنوی این ارادت را نشان داده و گفته است: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما درپی سنایی و عطار آمدیم»
    سنایی با غریبه‌گردانی و آشنا زدایی از مفاهیم پُر شور غزل عاشقانه، از شعر بی روح و سرد زاهدانه فاصله می‌گیرد و با دمیدن درون‌مایه‌ی عارفانه به مفاهیم غزل عاشقانه، معشوق ومی زمینی را به حاشیه می‌راند و معشوق و می آسمانی را به مرکز فرا می‌خواند.
    شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. درون‌مایه‌ی بیش‌تر قصاید او در نكوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و شریعت‌مداران درباری و حكام ستم‌گر كه هر كدام توجیه‏گر كار دیگری هستند، بی‏پروا می‏ستیزد و از بیان حقیقت عریان كه تلخ و گزنده نیز می‏باشد، هراسی به دل راه نمی‌دهد. البته وی از عافیت طلبی و تن به هر خواری دادن و دِرَم طلبی مردم نیز شکایت می‌کند.
    سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی كه دامن‌گیر زمانه شده است، نشان می‏‏دهد كه ، تفكر شبه یونانی بر تفكر شرعی و وحیانی غلبه كرده است؛ در صوفیان، صفایی نیست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شیر و شكر شده است ؛ حرام‏خواری رایج و پارسایان خوب كردار منزوی شده‏اند؛ و نشانی از جامعه‌ی بسامان و نیک منشی فردی دیده نمی‏شود.
    بخش عمده‏ای از درون‌مایه و اندیشه در قصاید سنایی بر مدار انتقادهای اجتماعی می‌گردد. لبه‌ی تیز تیغ زبان او در بیش‌تر موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنایی با تصویر زندگی زاهدانه‌ی پیامبر و صحابه و تأكید بر آن در قصاید، سعی دارد جامعه آرمانی مورد نظر خود را نشان دهد.
    ترویج آموزه‌های زهد و عرفان نیز از مهم‌ترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است. نكوهش دنیا، مرگ اندیشی، توصیه به گسستن از آرزوهای بی‏حد و حصر، ترویج قناعت پیشه‌گی و مناعت طلبی، کوشش برای به جوشش در آوردن گوهر حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:
    ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر كرده‏اند از سر بی‏حرمتی، معروف، منكر كرده‏اند

    شرع را یك سو نهادستند، اندر خیر و شر قول بطلمیوس و جالینوس، باور كرده‏اند
    عالمان بی‏عمل، از غایت حرص و امل خویشتن را، سخره‌ی اصحاب لشكر كرده‏اند
    خون چشم بیوگان است، آن كه در وقت صبوح مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‏اند
    تا كی از دارالغروری ساختن دارالسرور تا كی از دارالفراری ساختن دارالقرار
    بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش در ره رعنا سرای دیو و چندان كار و بار
    آثار او عبارتند از :

    :
    حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌
    سیر العباد الی‌ المعاد
    دیوان‌ قصاید و غزلیات‌
    عقل‌ نامه‌
    طریق‌ التحقیق‌
    تحریمه‌القلم‌
    مکاتیب‌ سنائی‌
    کارنامه‌ بلخ‌
    عشق‌ نامه‌
    سنائی‌ آباد.
    نمونه‌هایی از قصاید سنایی :

    منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
    شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
    گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
    هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
    آنکس که گوید از ره معنی کنون همی اندر میان خلق ممیز چو من کجا
    دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
    با یکدگر کنند همی کبر هر گروه آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
    هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش هرکه آیتی نخست بخواند ز هل اتی
    با این همه که کبر نکوهیده عادتست آزاده را همی ز تواضع بود بلا
    گر من نکوشمی به تواضع نبینمی از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
    با جاهلان اگرچه به صورت برابرم فرقی بود هرآینه آخر میان ما
    آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز از دوستان مذلت و از دشمنان جفا
    قومی ره منازعت من گرفته‌اند بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها
    بر دشمنان همی نتوان بود موتمن بر دوستان همی نتوان کرد متکا
    من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
    نمونه‌‌هایی از غزل‌های سنایی :

    گفتی كه «نخواهیم تو را گر بت چینی!» ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنینی
    بر آتش تیزم بنشانی، بنشینم بر دیده خویشت بنشانم ننشینی
    ای بس كه بجویی و مرا باز نیابی ای بس كه بپویی و مرا باز نبینی
    با ما به زبانی و به دل با دگرانی هم دوست‏تر از من نبود هر كه گزینی
    من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگی؟ من بر مهرم تو چرا بر سر كینی؟
    گویی: «دگری گیر!» مها! شرط نباشد تو یار نخستین من و باز پسینی

    جمالت کرد، جانا، هست ما را جلالت کرد، ماها، پست ما را
    دلآراما، نگارا، چون تو هستی همه چیزی که باید، هست ما را
    شراب عشق روی خرم‌ات کرد بسان نرگس تو، مست ما را
    اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر هر دو عالم، دست ما را
    تمنای لب‌ات شوریده دارد چو مشکین زلف تو، پیوسته ما را
    چو صیاد خرد، لعل تو باشد سر زلف تو شاید، شست ما را
    زمانه بند شستت کی گشاید چو زلفین تو محکم، بست ما را

    نمونه‌هایی از رباعی های سنایی :
    غم خوردن این جهان فانی هوس است از هستی ما به نیستی یک نفس است
    نیکویی کن اگر ترا دست‌رس است کین عالم، یادگار بسیار کس است
    تا این دل من همیشه عشق اندیش است هر روز مرا تازه بلایی پیش است
    عیبم مکنید اگر دل من ریش است کز عشق مراد خانه‌ی ویران بیش است
    آن‌جا که سر تیغ ترا یافتن است جان را سوی او به عشق شتافتن است
    زان تیغ اگرچه روی برتافتن است یک جان دادن هزار جان یافتن است
    آن کس که بیاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست
    گر دشمن بنده را همی دارد دوست بد بختی بنده است نه بد عهدی اوست.



    سنایی غزنوی. ابوالمجدمجدود‌بن آدم
    [​IMG]

    مزار سنایی در غزنه

    سنایی غزنوی. ابوالمجد مجدود‌بن آدم ( 463- 545 هجری قمری) در شهر غزنین (در افغانستان امروزی) به دنیا آمد. او‌ در آغاز جوانی‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و ملاقات‌ با مشایخ‌ تصوف،‌ تغییری‌ عمیق‌ در روحیات‌ و اخلاقیات‌ او ایجاد شد و در نهایت‌ به‌ زهد و انزوا و تأمل‌ در حقایق‌ عرفانی‌ روی‌ آورد.
    سنائی‌ در طریقت‌ و سیر و سلوک‌ مرید شیخ‌ ابو یوسف‌ یعقوب‌ همدانی‌ بود و مولانا جلال‌‌الدین‌ رومی با وجود کمال‌ فضل، خود را از متابعان‌ و پیروان‌ او می‌دانست‌.
    سنائی‌ پس‌ از بازگشت‌ از سفر مکه‌ مدتی‌ در بلخ‌ بسر برد و از آنجا به‌ سرخس‌ و مرو و نیشابور رفت‌. وی‌ در هر مکان‌ مدتی‌ به‌ سیر و سلوک‌ و عرفان‌ پرداخت‌ و سرانجام‌ درغزنین‌ در سال‌ 545 ه.ق‌ درگذشت‌.

    سنائی‌ در دوره‌ اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، بخصوص‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌ دوم‌، که‌ دوره‌ تغییر حال‌ و تکامل‌ معنوی‌ او بود، به‌ معارف‌ و حقایق‌ عرفانی‌ و حکمی‌ و اندیشه‌های‌ دینی‌ پرداخت‌.
    در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.
    سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر محققان او را مبدع و پایه گذار شعر عرفانی می دانند. سبکی که او آغاز کرد، باعطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

    شعر عرفانی و قالب‌های مضامینی که سنایی آنها را به کار گرفته، تنها نوآوری اینشاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در همه انواع شعر کلاسیک قبلی سنایی نو نگری میکند و حال و هوایی تازه ای به آن ها می افزاید
    اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار مضمون‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شعرا دیگر حرفتازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر فقط یک مضمون داشت و آن هم ستایش پادشاه و امرا ووزرا بود، که چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمریاز خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی لذت می بردند، در دوره سنایی دیگر خواندناین اشعار لذتی نداشت.

    سنایی قصیده اجتماعی را به این حوزه وارد کرد. یعنی به جز واژه‌های عرفانی و اصطلاحات عرفانی؛ نوعی تفکر اجتماعی را نیز وارد کرد که پساز او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه قصیدهعرفانی نیز نوآوری‌هایی داشت که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. در واقع سنایی درقصیده سرایی چند راه را پیش شاعران پس از خودش گذاشت. به قولی می‌شود گفت که سنایی روی چهارراه غزل فارسی ایستاده است. یعنی سعدی در سرودن غزلعاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و قلندری و مولانا در غزل عارفانه، همه بهرمنداز خوان سنایی هستند.

    این شاعر بزرگ قرن پنجم و ششم، بزرگترین اثر خود یعنی حدیقه را در قالب مثنوی سرودهاست.
    همچنین سنائی‌ برای‌ اثبات‌ مقاصد خود از اصطلاحات‌ علمی‌ مربوط به علوم‌ مختلف‌ زمان‌ خود، که‌ در غالب‌ آنها صاحب‌ اطلاع‌ بوده‌، استفاده‌ کرده‌ است‌. به همین دلیل بسیاری‌ از ابیات‌ او دشوار و محتاج‌ شرح‌ و تفسیر است‌. این‌ روش‌ هم‌ از جنبه‌ای دیگر باعث تحول‌ بزرگی‌ در شعر فارسی‌ شد و انصراف‌ شعر از امور ساده‌ و توضیحات‌ عادی‌، و توجه‌ شعرا به‌ مسائل‌ مشکل‌ و سرودن‌ قصائد طولانی‌ در زهد، خطابه‌، حکمت‌، عرفان‌ و اخلاق‌ از این‌ زمان‌ آغاز شد.

    از شعرای‌ معاصر‌ او می‌توان از‌ مسعود سعد سلمان‌، عثمان‌ مختاری‌، سید حسن‌ غزنوی‌، معزی‌ انوری و سوزنی‌‌ نام‌ برد. سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد. این عمل سنایی در آن زمان نشانه‌‌ای بر بزرگواری اوست.

    آثار او عبارتند از:
    حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌ - سیر العباد الی‌ المعاد - دیوان‌ قصاید و غزلیات‌ - عقل‌ نامه‌ - طریق‌ التحقیق‌ - تحریمه‌القلم‌ - مکاتیب‌ سنائی‌ - کارنامه‌ بلخ‌ - عشق‌ نامه‌ و سنائی‌ آباد.



    سهراب سپهری
    Sohrab Sepehri

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
    سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران
    سهراب سپهری در تاریخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و دیگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبیعت، شکار و نواختن موسیقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثیر این دوران و تاثیر طبیعت و گیاهان را می بینیم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قریه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد. در 13 اردیبهشت 1359 در تهران درگذشت.

    از مجموعه ی ما هيچ، ما نگاه
    ای شور، ای قديم
    صبح
    شوری ابعاد عید
    ذائقه را سایه کرد.
    عکس من افتاد در مساحت تقویم:
    در خم آن کودکانه های مورب،
    روی سرازیری فراغت یک عید
    داد زدم:
    « به، چه هوایی! »
    در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.
    آن روز
    آب، چه تر بود!
    باد به شکل لجاجت متواری بود.
    من همه ء مشق های هندسی ام را
    روی زمین چیده بودم.
    آن روز
    چند مثلث در آب
    غرق شدند.
    من
    گیج شدم.
    جست زدم روی کوه نقشه ء جغرافی:
    « آی، هلیکوپتر نجات! »
    حیف:
    طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.
    ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!
    سایه ء لیوان آب را
    تا عطش این صداقت متلاشی
    راهنمایی کن.


    سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
    و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
    زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .
    اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي .
    فروغ بيگمان در اين زمينه يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :
    دلم براي باغچه مي سوزد
    كسي به فكر گلها نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي ميميرد .
    ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست .
    تصوير گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي توان عرفان طبيعي ناميد .
    عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند .
    سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چ
    من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
    پي ق قامت موج
    شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي كند .
    عارفي ديدم بارش تنناها يا هو
    به هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .
    اگر عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .
    به همين جهت خيال انگيزي شعر سپهري در اوج است .
    مي دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .
    ويژگي سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
    به كجا مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
    جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
    و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند .
    و چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر من بيشتر شاعر است تا سخنور .
    كلمه در زبان شعري او با خود شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير قرار مي دهد .


    [​IMG]
    (شيخ) خواجه عبدالله محمد انصاري هروي از مشايخ بزرگ عرفان در قرن پنجم هجري است. وي در سال 396 هجري متولد شد. نسبتش اگرچه به ابوايوب انصاري مي‌رسيد ولي در اثر توجه‌ و علاقه‌اي كه به تصوف ايراني داشت از عارفان سخن‌سراي فارسي‌زبان گرديد. و شيوه و لحني در زبان فارسي ايجاد كرد كه آميخته از نثر و نظم دلنشين فارسي است به همين علت نثر فصيح و نظم مليح او در ادبيات فارسي مختص و ممتاز گرديده است. خواجه عبدالله انصاري از بزرگان حديث و از عارفان صاحب‌نظر و صاحب مكتب قرن پنجم هجري به شمار مي‌رود، وي نزد دانشمندان و مشايخ نامي عرفان به‌ويژه شيخ ابوالحسن خرقاني شاگردي كرده و تا پايان عمر مرشد و مراد خود(425 هجري) در خرقان كومش در نزديكي بسطام (جزو شهرستان شاهرود حاليه در استان سمنان) به كسب علوم و درك فيض از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است. و بعد از آن جانشين شيخ گرديده است. به طوري كه نوشته‌اند :خواجه عبدالله انصاري حافظه‌اي شگفت داشته و اقوال و اشعار زيادي را مي‌دانسته است. از معاصران معروف او از لحاظ سياسي و اجتماعي آلب ارسلان سلجوقي و خواجه نظام‌الملك طوسي و از نظر عارفان شيخ ابوسعيد ابوالخير را بايد نام برد.
    كتابهايي به فارسي به نام زادالعارفين، كتاب اسرار. از وي به جاي مانده و رساله‌هايي به نام: رساله دل و جان و كنزالسالكين و رساله ارادت و قلندر و هفت حصار و محبت‌نامه و رساله مقولات و الهي‌نامه از او در دست است. معروفترين گفته‌هاي خواجه عبدالله انصاري مناجات اوست كه تا زمان او در زبان فارسي بدين سبك ساده و مؤثر و شيرين و دلنشين سابقه نداشته و آن در ضمن رساله‌هاي ياد شده در بالا و در موردهاي ديگر نقل شده و نمونه‌اي از نثر مسجع و شيوه‌اي فارسي قرن پنجم هجري است.
    خواجه عبدالله انصاري رباعي هاي روان و جاذب عرفاني و روحاني نيز سروده است و با توجه به قدمت زمان مي‌توان او را در رديف نخستين و قديم‌ترين رباعي‌سرايان ايراني نام برد. به ويژه در معاني ديني و عرفاني. وي كتاب طبقات‌الصوفيه تأليف ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري را كه شرح حالش در ورق هاي پيش در اين تأليف نوشته شد در مجلس‌هاي وعظ خود با اضافاتي به زبان هروي قديم املا كرد و يكي از مريدان وي آن را جمع‌آوري نمود و پس از آن در قرن نهم عبدالرحمن جامي آن را به فارسي معمولي درآورد، و شرح حال مشايخ ديگر را بر آن افزود و كتاب نفحات‌الانس را بوجود آورد. همانطور كه نوشته شد نظم و نثر(شيخ) خواجه عبدالله انصاري داراي دو صفت مشخص سادگي و شيريني است وي از نخستين كساني است كه به فارسي نثر مسجع ساخت و در ضمن نثر شعر به كار برد و اين سبك در قرن هفتم هجري به وسيله‌ شيخ سعدي شيرازي شاعر بزرگ زبان فارسي به كمال رسيد و كتاب گلستان سعدي بهترين شاهد آن است. اكنون چند نمونه از كلام خواجه(رساله‌ مقولات) كه داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي در بر دارد در اينجا نقل مي‌شود:
    بيزارم از آن طاعت كه مرا به عجب آرد.
    بنده‌ي آن معصيتم كه مرا به عذر آرد.
    از او خواه كه دارد و مي‌خواهد كه از او خواهي.
    از او مخواه كه ندارد و مي‌كاهد اگر بخواهي.
    بنده‌ي آني كه در بند آني. آن ارزي كه مي‌ورزي. هر چيز كه به زبان آمد به زيان آمد. دوست را از در بيرون كنند، اما از دل بيرون نكنند. خداي تعالي مي‌بيند و مي‌پوشد، همسايه نمي‌بيند و مي‌خروشد، چنان زي كه به ثنا ارزي، و چنان مير كه به دعا ارزي. لقمه‌خوري هر جائي، طاعت كني ريائي، صحبت راني هوائي، زهي مردي سوائي، اگر درآئي باز است و اگر نيائي خدا بي‌نياز است. اگر بر هوا پري مگسي باشي، اگر بر روي آب روي خسي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي.
    پنج چيز نشانه‌ي سختي است، بي‌شكري در وقت نعمت، بي‌صبري در وقت محنت، بي‌رضائي در وقت قسمت، كاهلي در وقت خدمت، بي‌حرمتي در وقت صحبت. حيات ماهي در آب است و حيات بچه از شير. شريعت را استاد بايد و طريقت را پير، زاهد مزدور به بهشت مي‌نازد و عارف به دوست. از صوفي چه گويم كه صوفي خود اوست. روزگاري او را مي‌جستم خود را مي‌يافتم، اگر اكنون خود را مي‌جويم او را مي‌يابم.
    عشق آمد و شد چو اندر رگ و پوست
    تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست

    اجزاء وجودم همـگي دوست گرفت
    نامي است ز من بر من و باقي همه اوست

    چند جمله از مناجات شيخ (خواجه) عبدالله انصاري:
    الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هواجس جسماني و از غرور ناداني.
    الهي، اگر بهشت چون چشم و چراغ است بي‌ديدار تو درد و داغ است.
    الهي، اگر مرا در دوزخ كني، دعوي‌دار نيستم، و اگر در بهشت كني بي‌جمال تو خريدار نيستم.
    آنكس كه ترا شناخت جان را چه كند؟
    فرزند و عيال و خانمان را چه كند؟

    ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
    ديوانه‌ي تو هر دو جهان را چه كند؟

    الهي، من به حور و قصور ننازم، اگر نفسي با تو پردازم از آن هزار بهشت مي‌سازم.
    الهي، مي‌پنداشتم كه ترا شناختم، اكنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم.
    الهي، همه شاديهايي ياد تو غرور است، و همه غمها با ياد تو سرور.
    وفات شيخ(خواجه) در سال 481 هجري در هرات اتفاق افتاده و در همانجا بخاك سپرده شده است .

    یکی از مناجات وی :
    "به نام خدای که نام او راحت روح است و مفتاح فتوح است و سلام او
    در وقت صباح مومنان را صبوح* است و ذکر او مرهم دل مجروح
    است و مهر او بلانشینان را کشتی نوح است . ای کریمی که بخشنده ی
    عطایی و ای حکیمی که پوشنده ی خطایی و ای صمدی که از ادراک
    خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی
    که راهنمایی و ای قادری که خدای را سزایی ، جان ما را صفای خود
    ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای* خود ده و ما را آن
    ده که آن به و مگذار ما را به که و مه* .
    الهی ، عبدالله عمر بکاست اما عذر نخواست .
    الهی ، عذر ما را بپذیر ، بر عیب های ما مگیر .
    الهی ، ترسانم از بدی خود ؛ بیامرز مرا به خوبی خود .
    الهی ، در دل های ما جزتخم محبت خود مکار و بر تن و جان های ما
    جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشته های* ما جز باران رحمت
    خود مبار ."
    · کلمات مبهم :
    صبوح = شراب / ضیای = نور / کشته های = عبادات / که و مه =
    کوچک و بزرگ