1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

زمان هیچ وقت اعتراف نکن

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    زمان هیچ وقت اعتراف نکن
    وقتی رسیدم دم خونه خشایار دیدم خود خشایارم داره میاد سمت خونش بادست پر
    خشایار:سلام ببخشید خیلی منتظرشدی
    -نه همین الان رسیدم
    -رفته بودم خرید
    -نه باباخونه دارشدی
    -چی کارکنیم دیگه حالابیابریم تودم دروایستاده درمورد خونه داری من صحبت می کنه
    باهم وارد خونش شدیم خونه خشایار یک آپارتمان 5طبقه بود که خشایار طبقه همکفش زندگی میکرد خونش خیلی شیک بود کلابچه مرتبی بود و خونش اصلانمی خورد که یک پسرمجرد داره توش تنهازندگی میکنه!
    خشایار:چراوایستادی برو بشین تامن ایناروبذارم توی آشپزخونه و بیام
    -باشه تاوقتی خشایارنبود یک نگاهی به اطراف انداختم خونه خشایار یک خونه 150 متری توی یکی ازبهترین نقاط تهران بود بااین که پول داشت تابزرگ تربخره ولی خودش جمع وجوری روترجیح میده خونش سه اتاق خوابه بود که با5تاپله ازحال جدامیشد رنگ تمام دیوارای هالش قهوه ای بود که با ست مبلمان وپرده های نارنجیش یک هارمونی قشنگی بوجود اومده بود جوری که به آدم یک آرامش عجیبی میداد!
    خشایارازتوی آشپزخونه دادزد:شهاب چی میخوری برات بیارم
    -یک لیوان آب فقط
    -ای به چشم !راستی ازخاله مینو عمو بهروز چه خبر
    -مامان باباهم خوبن سلام میرسونن بهت مامان بابای تو چطورن
    -خوبن اتفاقادیشب اونجا بودم حالتو پرسین میخواستم بگم ازدست رفتی!
    -دیوونه
    -خب حالا بیخیخی اینو بگوببینم امروز رفتی سرقرار
    -بعله و خوشم میاد که خودش بود
    -نههههههههههه بابا ایول داره این حس تو چجوری فهمیدی
    -دیگه دیگه
    -خیله خب حالاازش تعریف کردیم پرووشدباز !راستی کجارفتین؟
    -بستنی فروشی ...
    -چی خوردین
    -رزا که بستنی خورد من ونفس هم شیرموز خوردیم
    خشایار طقریبا از روی صندلی بلند شد وداد زد
    -چییییییییییییییییییی؟
    - چرا داد میزنی؟
    -درست شنیدم تو شیرموز خوردی کسی که ازبچه طرف موزم نمی رفت؟
    -خب ببین اصلا نفهمیدم چی شد وقتی دیدم نفس شیرموز سفارش داد منم دوست داشتم امتحان کنم و وقتی خوشحالی نفس و دیدم که گفت آخ جون بالا خره یکی پیداش شد که سلیقه اش بامن یکی باشه! خوشحال شدم که برخلاف میلم شیرموزسفارش دادم
    -بابا پسر جدی جدی عاشق شدی ها
    -توام اگه ببینیش عاشقش میشی
    -من غلط بکنم عاشق عشق بهترین دادشم و دوستم بشم
    -چاکرت
    -می گم شهاب یک کاری بکن من بتونم این دختر افسانه ای روببینم
    -نمی دونم حالا وایستاببینم چی میشه!
    اون شب تاصبح نشستم باخشایار حرف زدم یک ذره سبک شدم دم دما ی صبح وقتی میخواستم چشمام ببندم عکس دوتا چشم آبی که داشت ازش شیطتنت میبارید اومد جلوی چشمم وبه خواب عمیقی فرو رفتم وقتی بیدارشدم ساعت 1ظهربود وقتی به جای خشایارنگاه کردم دیدم نیست بلند شدم ورخت خابارو جمع کردم ویک آبی به سر صورتم زدم رفتم رو مبل نشستم داشتم فکرمیکردم خشایارکجارفته که همون موقع درباز شدوخشایار خسته و کوفته اومد تو
    من:سلام کجابودی تو؟ چراقیافت اینجوریه ؟اتفاقی افتاده؟
    خشایار:وای دودقیقه سکوت !دیشب تازه داشت چشمام گرم میشد که از بیمارستان زنگ زدن وگفتن حال یکی از مرضا بدشده جاتون خالی ساعت 6صبح رفتم ساعت 12 عملش تموم شد
    -الهی خب پس توبروبخواب من یک چیزی درست میکنم بخوریم
    -باشه مرسی پس من رفتم بخوابم
    -بروبه سلامت
    وقتی خشی رفت بخوابه منم رفتم توی آشپزخونه و تا4مشغول درست کردن برنج و مرغ بودم
    تازه میخواستم برم خشایار و بیدار کنم که دیدم باموهای ژولیده و چشمای پف کرده داره میاد پایین
    خشایار:به به عجب بویی راه انداختی پسر
    -به پای شما که نمی رسه
    -اختیار دارین ولی جدا خوبی خونه مجردی اینه که آشپزیمون خوب میشه
    -آره حالا بدوبرو دست و صورتتو بشور بیا که غذا یخ کرد
    -چشم مامان جون
    آفرین پسرگلم
    بعدازاین که غذامونوخوردیم و خشایارم کلی سربه سرم گذاشت و جای نفس و خالی کرد من حاضر شدم که برم مطب
    من:خب خشیارجان من دیگه برم دستت درد نکنه
    -این چه حرفیه پسرچرامثل این دخترااینقدرتعارفی شدی تو درضمن مثل این که ناهارباتوبودا
    -خب اگه من نبودم که دیشب تاساعت5 بیدارنمیموندی!!
    دیدم خشایار داره دمپایی رو فرشیشو درمیاره منم فلنگو بستم ودررفتم وسوار ماشین شد م
    توی مطب نشسته بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد فکرکردم مثل همیشه خشایار برای همین بدون اینکه به صفحش نگاه کنم گوشی روبرداشتم
    -جوووووووووووووووووووووووو نم عزیزم بگو
    دیدم هیشکی جواب نمیده به صفحه که نگاه کردم یکی محکم کوبیدم روپیشونیم وااای این که نفس
    نفس باصدای لرزونی گفت
    -الو دکترمنم نفس باکس دیگه ای اشتباه نگرفتین؟
    من باصدایی که واقعا توش شرمندگی موج میزد گفتم
    -سلام نفس خانوم اتفاقا چرا اشتباه گرفته بودم
    نمی دونم چراولی صدای نفس پراز دلخوری شدو گفت
    -پس اگه میشه ازاین دفعه منو با بقیه اشتباه نگیرین
    -نه ببخشید آخه هیشه خشایاربهم زنگ میزنه صبحم یک ذره سربه سرش گذاشته بودم برای همین بازم ببخشید
    نفس:خواهش میکنم
    من:حالا امربفرمایید
    یک خنده نازی کرد که ازپشت تلفنم دلم ضعف رفت
    -هیچی میخواستم بگم مااین هفته نمیتونیم بیایم
    -چرااااااااااا؟
    -هیچی دکتر چرانگران شدید داریم میریم مسافرت
    -به سلامت ایشااله خوش بگذه بهتون
    -مرسی ممنون خب رزا هم بهتون سلام میرسونه
    -توهم ببخشید !ینی شماام سلام برسونین

    دوبباره خندید وگفت
    -راحت باشین دکتر برام مشکلی نیست
    -باشه هرجورراحتی
    -خب دکتر کاری ندارین ؟
    -نه برو به سلامت روز حرکتتون کی؟
    -فردا ساعتای 5:30 یا6راه میفتیم
    -به سلامت
    -خدافظ
    -خدافظ
    چراحس کردم وقتی فهمید اونوباخشایار اشتباه کردم خوش حال شد !
    خدایا آخه چم شده خداجونم من که اینجوری نبودم چم شده که باخنده یه دختر اینجوری دلم زیرورو می شه منی که اصلا عشق و عاشقی رو قبول نداشتم پس یکدفعه ای چم شد ه خداااااااایا کمکم کن

    نفس

    رزا:صحبت کردی؟
    بابغض رفتم توبغل رزا وگفتم
    -رزا من چم شده توروخدا کمکم کن دارم دیوونه میشم
    رزا:16:وونه داری گریه میکنی؟آره نفس منو نگاه کن ببینم
    -رزا وقتی گفت جونم قلبم اومدتوی دهنم بعدکه ازش پرسیدم منو باکسی اشتباه گرفتین گفت آره وای رزا اون موقع فکرکردم بادوست دخترش اشتباه گرفته ولی گفت بادوستش خشایار
    -خب خداروشکر ولی نفس الان بیشتر پسرا دوست دختر دارن توهمیشه خودت میگفتی مگه میشه پسری دوست دختر نداشته باشهJ
    با هق هق رفتم توی بغل رزا و گفتم
    :نمی خوام نمی خوام اون نباید ازاون دسته پسراباشه من نمی خوام خداااااااایا LLLLLLL
    سرموکه گرفتم بالا دیدم رزاام داره پابه پای من گریه میکنه
    رزا:اگه میدونستم رفتن پیش دکتر افسرده ترت می کنه نمی گفتم بریم بعدشم نفس خانوم توکه دختر ساده ای نبودی که به همین سرعت دل ببندی توتاحالافقط دوباردیدیش نفس فقط دوبار می فهمی ینی چی توهیچی ازش نمی دونی که زن داره نداره دوست دختر داره نداره کجازندگی می کنه و...
    من باجیغ :بس کن رزا بس کن خواهش میکنم میدونم من آدمی نبودم که بادوجلسه حتی ازیکی خوشم بیاد ولی این فرق میکنه حالا چه فرقی برای من داره نمی دونم
    رزا:نفسم آروم باش عزیزم به خدا عصبی بشی دوباره اون تشنج ها میاد سراغت ها تروخدا آروم باش ببین مامانامون چقدر برای این سفر خوشحالن خرابش نکن باشه عسیسم؟
    -باشه !
    -آخ قربون توجوجه بشم من
    -چیششش حالاخوبه فقط 3ماه ازم بزرگ تری
    -سه ماه خیلی بچه های دوقول هم اون یکی که 2دقیقه بزرگ تره اون یکی رو جوجه صدامیکنه
    -خیله خب عزیزم حالم بهتر شد بلندشو که وسایلمونو جمع کنیم
    رزا: باشه پس وایستا من برم توی اتاقم الان میام
    -باشه
    رزاکه رفت رفتم ازمامان چمدونم و بگیرم وقتی رسیدم رزاتوی اتاق بود باکلی خنده و شوخی وسایل منو جمع کردیم و رفتیم توی اتاق رزا رزاام رفت که مثلا ازمامانش چمدون بگیره ولی از لباسایی که معلوم بود باعجله کرده توی کمدش فهمیدم رزا قبلا وسایلشو جمع کرده بود ولی برای اینکه من فکرم مشغول باشه دوباره وسایلشو ریخته بیرون و من چقدر مدیون این خواهر 3ماه بزرگ تر بودم
    رزا:به چی فکرمیکنی جوجه
    من:به این که تو حاضری هرکاری بکنی تا من امشب فکرم مشغول باشه!
    منظورم وفهمید ولی به روی خودش نیاورد وگفت
    -چطور؟
    _هیچی بیا وسایل و جمع کنیم آجی بزرگه
    -فدات
    تا آخرشبم توی اتاق رزا سرگرم بودیم و تقریبا جنازم افتاد روی تختم و فرصت هیچ فکری و بهم ندادو چقدرممون رزا بودم

    خواب خواب بودم که باتکون های شدید یکی بیدار شدم
    رزا:اه بلند شو دیگه تنبل
    -واای رزا ساعت مگه چنده
    -5
    -خب مگه نمی خواستیم 6راه بیفتیم؟
    -چراولی الان همه به غیرازتوبیدارن گفتیم زودترراه بیفتیم
    -باشه توبرومنم میام
    -بیایا بازنخوابی
    -اه بیابابا
    کاملااز روی تخت بلند شدم ورفتم سراغ لباسام! همیشه منورزا عادت داشتیم وقتی باماشین مسافرت میکنیم یک بلوز آستین کوتاه باشلوارک بپوشیم و موهامونو باکلیپس جادویی تخت کنیم البته برای من راحت تربود چون فقط تیکه آخرموهام فردرشت بود ولی رزا همه موهاش فربود نازمیشد باموهای فرولی همیشه حسرت موهای منومیخورد خلاصه وقتی تخت میبستیم یک کلاه نقاب دارکه تمام موهامونومیپشوند سرمون می کردیم و یک پتو هم بردامی داشتیم که بعضی موقع ها بندازیم رومون تاکسی تیپمونو نبینه خلاصه اونروز تیپ منو رزا کپی برابر اصل بود چون هردومون لباسای سفید قرمزباکلاه سفید و یک عینک آفتابی که فرم دورش سفید ولی دسته هاش قرمزبانوشته D&Gسفید بود .
    رفتیم پایین که دیدیم هیچ کس پایین نیست فهمیدیم همه رفتن توماشین بازهراخانومم خدافظی کردیم ورفتیم توی حیاط باباگفت بچه ها فقط قبل از اینکه سوارشین بیاین این علف هارو آبیاری کنین
    من:کدوم علف ها ؟
    بابا:همینایی که زیر پای ماسبز شده
    رزا:ایش عمو
    بابا:جون عمو
    رزا:هیچی راستی مامان بزرگ کجان
    خاله مینا:مامان بامامیان توام مزاحم عمومجیدت میشی
    بابا:مزاحمت چیه میناجان؟ رزاهم دختر دوم من
    خاله مینا:لطف داری مجید آقا
    عمومعین:بابا نمی خواین حرکت کنیم فقط بچه ها قبلش برین به مامان بزرگ سلام کنین
    منورزا رفتیم جلو به مامان بزرگ سلام کردیم و اونم باخنده به قیافه ما جوابمونوداد
    منو رزا رفتیم عقب نشستیم بعد بابا اومد نشست و روبه ماگفت بچه ها دوتا سورپرایز پیش من دارین اولی روالان میگم ولی نفس جلوی مامانت زیاد خوشحالی نکن
    من:چی بابا؟
    بابا:این که خاله مرجان اینا نمیان
    منو رزا همچین جیغ زدیم و پریدیم بغل بابا که همه برگشتن سمت ما فقط عمومعین بود که داشت باخنده مارونگاه میکرد وسرش وتکون میداد بقیه داشتن باتعجب نگامون می کردن بعداز حدودا یک ربع که دیگه همه کارهاروکردن هرکسی برگشت به سمت ماشین خودش داشتم بارزا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد باتعجب نگاه کردم دیدم شهابه باتعجب برداشتم
    -الو سلام
    -سلام خانوم مسافرخوبی
    -مرسی ممنون بعداون وقت باید باورکنم که صبح به این زودی بیدارشدین که برین مطب؟

    نه راستشو بخوای میخواستم اول راه بهت بگم مواظب خودت باش
    دست رزاروکه توی دستم بود وفشار دادم اونم چون گوششو چسبونده بود به مبایل برای همین حرف شهاب وشنید ومتقابلابه دستم فشار واردکرد
    من:ممنون مرسی خب ...داشتم حرف میزدم که باچیزی که دیدم ازخوشحالی یک جیغ کشیدم وگفتم
    -وااااااااااااااااای سپهر
    شهاب باکمی تعجب خشم:ببخشید نفس خانوم
    -ببخشید ..
    -نه خواهش میکنم خب کاری نداید؟
    -نه مرسی ممنون
    -خواهش میکنم خدافظ
    حتی نذاشت من خدافظی کنم رزا که همچنان داشت گوش میداد گفت
    -نبایداونجوری میگفتی سپهر
    -آخه خیلی شکه شدم پیچیدیم توی کوچه سپهر اینا
    -بالاخره نباید اونجوری میگفتی
    باباکه تااون لحظه ساکت بود گفت
    -نفس بابا
    من:جونم بابایی
    -باباجون منوتوبه غیر ازرابطه پدر ودختری که اصلا بینمون حس نمی شهJدیگه چه نسبتی باهم داریم؟
    -خب معلومه دوستمین
    -آ باری کلااله حالا من میخوام بدونم کی ساعت 6صبح به دوست من زنگ زده که دوست من باشنیدن صداش یک اتفاق غیرطبیعی توی وجودش ینی گل انداختن صورتش بوجود میاد؟
    به مامان نگاه کردم داشت بیرونو نگاه میکرد برای همین گوشیموبرداشتم و به باباSدادم گفتم
    -بابایی بذارین برای یک وقتی که منو وشماو رزا تنهاباشیم
    وارسال کردم وقتی رسید باباخوندش و سری تکون داد همیشه منو رزا بعدازهمدیگه بهترین دوستامون بابامامانامون بودن ولی چون این موضوع مربوط به خواهر مامانامون می شد هیچی نگفتیم
    رزا:راستی عمو چراوارد کوچه سپهر ایناشدیم
    بابا:جونم براتون بگه که سورپرایزبعدیم همین بود ماداریم با مسعودینا(بابای سپهر)میریم اونو خانومش میان اینجا شمادوتا مثل همه مسافرت ها که بااونا میریم میرین توماشین سپهر
    منو رزا دستامونو بهم کوبیدیم و گفتیم آخ جون وقتی رسیدیم دیدیم عمومسعودو خاله مریم و سپهروسینا دم دروایستادن خلاصه بعدازکلی چاق سلامتی هرکسی رفت توی ماشینش منو رزا عقب نشستیم و سینا کنار سپهر
    سپهر:راستی ازدکی جون چه خبر؟
    رزا:خبرای خوب خوب !
    سپهر:ا خب بگین دیگه
    رزا سرشو انداخت پایین ومبایلشو برداشت هم من هم سپهر فهمیدیم که میخواد به سپهرSبده سیناام که کلا توی عالم خواب وبیداری بود رزا که اس رو فرستاد باچشم وابروپرسیدم که چی زد؟
    اونم گفت که زده بعدابهت میگیم
    همینجوری تایکی دوساعت حرف زدیم و خندیدیمو چهارتایی جیغ زدیم تابالاخره منورزا ازخستگی غش کردیم نگران سپهر نبودیم که خوابش ببره چون سپهر عاشق رانندگی بودو وقتی پشت رل میشست قشنگ خواب ازسرش میپرید .
    باتکونای دست یکی بیدارشدم دیدم رزا باقیافه خواب آلود داره تکونم میده
    من:رسیدیم
    رزا:نه بابا هنوز بلندشو میخوایم ناهار بخوریم
    من:باشه
    شهاب
    وقتی تلفونو قطع کردم شدیدا به فکرفرو رفتم دیشب ساعت وکوک کردم برای ساعت 6 که بهش زنگ بزنم ینی سپهرکیه؟ داشت داستان زندگیشو تعریف میکرد اسمی از سپهرنبرد نکنه نامزدش باشه!واااای شهاب توعاشق کی شدی پسر عاشق کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    برای فرار کردن از فکرو خیال قرص خوردم و دوباره دراز کشیدم قبل ازاینکه بخوابم دوتاتصمیم مهم گرفتم که ازاین دفعه باهاش مثل همه مریضام برخوردکنم ودفعه بعدکه دیدمش خیلی طبیعی ازش بپرسم نامزد داره یانه بااین فکرهایکذره آروم شدم ودوباره خوابیدم
    نفس
    وقتی ناهارمونوخوردیم باشوق و ذوق دوباره برگشتیم سمت ماشینامون این دفعه سینابه زور نشست پشت فرمون و سپهر جاشوگرفت تفلی تا ماشین حرکت کرد خوابش برد برای همینم شلوغ بازی نکردیم که سپهربیدارنشه توی اون مدت رزا داشت نصیحتم میکرد که نباید خودمو لوبدم وشعارمون که بعدازاون اتفاق درست کردیم ینی "هیجوقت اعترانکن"رویاد آوری کرد
    من:ولی رزا شهاب بااونافرق میکنه
    -درسته نباید شهابو بااون عوضی ها مقایسه کنیم ولی تروخدا مواظب خودت باش
    -چشم عزیزم
    سینا:خانوما من اگه مزاحمم پیداشم؟
    خندیدیمو من گفتم:سینا تواهل رمانی؟
    سینا:بگی نگی
    من:بعد احیانا جدید ترین رمانی که خوندی اسمش همخونه ازمریم ریاحی نبوده؟
    سینا:ازکجافهمیدی ؟؟؟
    رزا:ببخشید ولی منو نفس تاحالا خیلیی رمان خوندیم حدودا 300تاتاحالا خوندیم البته حدودا100تاش مال بچه های سایت
    سینا:سایت؟
    من:آره یک سایتی هست مخصوص کتاب و رمان و ....خیلی جالبه منو رزاکه عشقمون گشتن توی 98iaخیلی خوبه حتما برو عضو شو
    سینا:باشه حتما اتفاقا کنجکاو شدم ببینم این سایت چیه
    همون موقع سپهربیدارشدو شوخی و خنده ها دوباره شروع شد
    من:راستی بچه ها قراره اول بریم کجا
    سپهر:فکرکنم قراره تمام یک هفته رو دامغان بمونیم
    من:اه من میخواستم شمال هم بریم
    رزا:حالا دوباره باباایناروراضی میکنیم موقع تولد توبریم ویلا ولی بچه هایک سوال اونم اینه که مگه دامغان نمیریم خب اون که خیلی نزدیکه چرااینقدر لفتش دادین
    سپهر:برای اینکه وقتی شماها خواب بودین خیلی توقف کردیم برای همین
    من:شگفتااااااااا
    خلاصه بعدازاینکه رسیدیمو یک ساعت هم توی شهرگششتیم رفتیم توی هتل اتاق منو رزا یک بود اتاق مامان منو خاله مینا و خاله مریم باهم بود پسرا و باباهامونم باهم توی یک اتاق بودم بعدازاینکه رفتیم توی اتاق هم من هم رزا بالباس افتادیم روی تخت و باهمون لباسای بیرون خوابمون برد
    خواب بودم که باتکونای دست رزا بیدارشدم
    -نفس بلند شودیگه
    -رزاجونم تومیشه دقیقا به من بگی چه مشکلی باخواب من داری؟بابا توازبچگی کم خواب بودی من چی کارکنم؟
    -اصلا به من چه !میخواستم بهت بگم شهاب زنگ ز...
    نذاشتم حرفش تموم بشه وسیخ نشستم
    من:چییییییییییییییییییییی� �ی!!!!دیدم رزا داره بهم میخنده
    رزا:چه آجید شدی بااسم شهاب
    من:جدا زنگ زد؟
    رزا:نه!
    من:نه؟؟؟
    رزا:نه زنگ نزد توخواب خواب بودی میخواستم ببینم خوابت برات مهم تره یا شهاب جونت
    من:معلومه خوابم دیگه خوابموکرده بودم وگرنه چه ربطی به شهاب داره
    رزا :صحیح پس ربطی داره؟
    -معلومه که نداره
    رزا:پس ببین برونگاه کن ببین زده یانه؟
    من:عمرا دروغ گو
    رزا:میتونی بری نگاه کنی
    طقریبا شیرجه زدم رومبایل که باصدای خنده رزا مواجح شدم
    من:خیلی بیشعور و دروغ گویی
    رزا:تاتوباشی برای من خالی نبندی
    من:حالا میشه بپرسم اصلا برای چی منو بیدارکردی
    رزا:آره
    من:چی آره
    رزا:میتونی بپرسی برای چی بیدارت کردم
    من:رزا دست ازلودگی برداربگو برای چی بیدارم کردی
    رزاجدی شد و گفت:ببین نفس بیاالان که هیچ کس باهامون نمیادبریم خرید
    من:واخب بامامان اینابریم چی میشه
    رزا:بابابیابریم برای شهاب سوقاتی بخریم
    من:ااا راست میگیا بلند شو بلند شو بریم که الان همه بیدارمیشن

    خلاصه بعداز کلی شوخی و خنده بارزا وارد بازار شدیم
    رزا:میگم نفس می خوای به شهاب زنگ بزنی
    من:نمی دونم
    رزا:بیا زنگ بزن
    دیدم رزا داره بهم میخنده
    رزا:چه آجید شدی بااسم شهاب
    من:جدا زنگ زد؟
    رزا:نه!
    من:نه؟؟؟
    رزا:نه زنگ نزد توخواب خواب بودی میخواستم ببینم خوابت برات مهم تره یا شهاب جونت
    من:معلومه خوابم دیگه خوابموکرده بودم وگرنه چه ربطی به شهاب داره
    رزا :صحیح پس ربطی داره؟
    -معلومه که نداره
    رزا:پس ببین برونگاه کن ببین زده یانه؟
    من:عمرا دروغ گو
    رزا:میتونی بری نگاه کنی
    طقریبا شیرجه زدم رومبایل که باصدای خنده رزا مواجح شدم
    من:خیلی بیشعور و دروغ گویی
    رزا:تاتوباشی برای من خالی نبندی
    من:حالا میشه بپرسم اصلا برای چی منو بیدارکردی
    رزا:آره
    من:چی آره
    رزا:میتونی بپرسی برای چی بیدارت کردم
    من:رزا دست ازلودگی برداربگو برای چی بیدارم کردی
    رزاجدی شد و گفت:ببین نفس بیاالان که هیچ کس باهامون نمیادبریم خرید
    من:واخب بامامان اینابریم چی میشه
    رزا:بابابیابریم برای شهاب سوقاتی بخریم
    من:ااا راست میگیا بلند شو بلند شو بریم که الان همه بیدارمیشن

    خلاصه بعداز کلی شوخی و خنده بارزا وارد بازار شدیم
    رزا:میگم نفس می خوای به شهاب زنگ بزنی
    من:نمی دونم
    رزا:بیا زنگ بزن

    وگوشی روداد دست من منم بادست های لرزونی شمارشوگرفتم بعداز پنج تابوق میخواستم قطع کنم که شهاب گوشیشو برداشت و بالحن سردی گفت-بله سلام
    منم که ازصدای سردش حالم گرفته شده بود جوری وانمود کردم که انگارصداشو نشنیدم و دستموگذاشتم روبینیم و صفحه گوشیرو به رزانشون دادم وگفتم
    -رزا دکترگوشیشو جواب نمیده
    رزا که فکرکرد من دوباره میخوام شهابو سرکار بذارم گفت
    رزا: نفس دوباره زنگ بزن این پسرا خیلی سیرشن ها بدجورمزاحم شدن
    من گوشی رو قطع کردم مثلا میخواستم شمارشو بگیرم که گوشیم زنگ خورد باخنده ریزی جواب دادم
    -به به دکی ببخشید یعنی دکترخوب هستین ؟
    یکدفعه ای صدای خنده بلندیک زن و یک مرد ازاون ورخط اومد خودشهابم صداش باخنده بود
    -سلام خوب هستی؟
    من که فکرکردم دارن مسخرم میکنن سریع گفتم
    -ای جانم رزا اونجارونگاه کن سپهره چقدر این تی شرتی که براش خریدم بهش میاد!!
    رزا که از قیافه ی من فهمید باید باهام همکاری کنه باصدایی مثلا آروم ولی طوری که شهابم بشنوه گفت:
    -هیس بابا اون بدبخت پشت خطه تواینور ازهدیه ای که برای سپهر خریدی حرف میزنی
    من:راست میگی تیپ سپهرو دیدم همه چیز یادم رفت
    من:الو دکترببخشید دیرشد
    شهاب باصدایی که سعی میکرد سرد باشه ولی توش دلخوری موج میزد گفت
    -خواهش میکنم
    من:خب دکترکارری ندارین؟
    شهاب :نه برین بهتون خوش بگذره
    من:ممنون ازدعای خیرتون خدافظ
    وایندفعه من نذاشتم خدافظی کنه و گوشی رو قطع کردم
    رزا:نفس چی شد چرایکدفعه ای اینقدرسرد شدی؟
    -پسره پروو صدای منو روی آیفن گذاشته بود وقتی اشتباهی گفتم دکی صدای خنده دوست دخترش همه جارو پرکرد
    رزا شکه شده باصدای آرومی گفت:ینی چی
    من باعصبانیت:یعنی هیچی ینی اینکه منه بدبخت ازهرکی خوشم میادیک آشغال به تمام معناس
    رزا:حالا آروم باش
    شهاب
    توی اتاقم نشسته بودم و داشتم به نفس فکر میکردم که گوشیم زنگ زدخشایاربود
    من:سلام خشی خوبی
    خشایار:من که توپ توپم زنگ زدم حال مجنون روبپرسم
    -داغونم نمی دونم چم شده
    خشیار:غمت نباشه تایک ساعت دیگه دادشت میادپیشت
    من:ا پس منتظرتم فعلا خدافظ
    -بای
    بعدازاینکه تلفنم باخشایارتموم شد بلندشدم رفتم سمت پنجره اتاقم ازاون روزی که نفس رفته بود رفته بودم خونه مامان اینا !مثل همیشه داشتم به نفس فکرمی کردم که صدای دراتاقم اومد
    -بیاتو
    شهلابودخواهرم هفت سال ازمن کوچکتر بود ورشتشم دندان پزشکی بود
    شهلا:شهاب میتونم باهات حرف بزنم
    من:البته عزیزم بیا بشین
    شهلا:شهاب تواز وقتی اومدی اینجا توفکری چی شده؟
    من:هیچی عزیزم
    شهلا:شهاب خواهش میکنم
    من:قول میدی به کسی نگی ؟
    -آره قول میدم
    نشستم ازهمون روزاول براش گفتم ازدوتاچشم آبی گفتم باتموم شدن حرفم زنگ خونه هم زده شدو پشت بندش خشایاربدون درزدن وارداتاق شد
    خشایار:به به میبینم که خواهرو برادرباهم خلوت کردین
    شهلا:اگه اجازه بدین
    شهلا و خشایار داشتن باهم حرف میزدن که گوشیم زنگ خورد به صفحش که نگاه کردم کپ کردم نفس بود
    خشایار:الوو کیه داره زنگ میزنه
    من:نفس
    شهلا:خب جواب بده دیوونه
    خشایار :صدارو بزار رو آیفن
    من:باشه
    سعی کردم صدام سرد باشه:بله سلام
    نفس: -رزا دکترگوشیشو جواب نمیده
    رزا: نفس دوباره زنگ بزن این پسرا خیلی سیرشن ها بدجورمزاحم شدن
    شهلا:شهاب فکرکنم چون دیربرداشتی میخواسته قطع کنه ولی قطع نشده
    خشایار:سیب زمینی نشنیدی پسرمزاحمشون شده خب یک زنگ بزن بهش پول قبضش بامن
    به نفس زنگ زدم که گفت
    -به به دکی یعنی دکتر خوب هستین؟
    چون صداش روی آیفن بود شهلا و خشایارنتونستن جلوخندشونوبگیرن بلندخندیدن خودمم خندم گرفته بود وسعی کردم نشون ندم که یکدفعه ای صدای نفس روشنیدم که گفت
    -ای جانم رزا اونجارونگاه کن سپهره چقدر این تی شرتی که براش خریدم بهش میاد!!
    رزاباصدایی که سع میکرد آروم باشه ولی من شنیدم گفت
    -هیس بابا اون بدبخت پشت خطه تواینور ازهدیه ای که براش خریدی حرف میزنی
    نفس:راست میگی تیپ سپهرو دیدم همه چیز یادم رفت
    نفس:الو دکترببخشید دیرشد
    خیلی ناراحت شدم می خواستم زودتربفهمم این سپهرکیه ولی بااین حال سعی کردم صدام سرد و خونسرد باشه گفتم-خواهش میکنم
    من:نه خواهش میکنم
    نفس:خب دکترکارری ندارین؟
    من :نه برین بهتون خوش بگذره
    نفس:ممنون ازدعای خیرتون خدافظ
    ونذاشت من باهاش خدافظی کنم سرمو که بالا گرفتم دیدم شهلا و خشایار بادهن های باز دارن نگام میکنن
    من:چیه چرااینجوری نگام میکنین؟
    شهلا:این چرا یکدفعه اینجوری شد؟
    من:چه میدونم فکرکنم ازصدای خنده شماناراحت شد
    خشایار:آخه صداش خیلی پرانرژی بود تازه وقتی اشتباهی گفت دکی دیگه واقعا نتونستیم جلوی خندمونو بگیریم شهاب معلومه پیش خودشون دکی صدات میکنن ها
    شهلا هم به نشونه تاییدحرف خشایار سرشو تکون داد
    من:بچه هافکرمی کنین سپهرکیه؟
    خشایار :شایدنامزدشه
    شهلا:شایدم مثلا داداشی
    پسرخاله ای پسرعمویی چیزی
    من:نامزدشونمیدونم ولی داداش که نه رزا داره نه خودش پسرخاله هم فقط دوتا داره پسرعموهم نداره چون عموش باخالش ازدواج کرده
    ش:پس همون گزینه نامزد میشه
    خ:شهاب توکلا شانس نداری ها آخه من موندم پسری مثل تو که اینقدر سنگین و آقا بود چجوری تونستی به یکی از مریضات پیشنهاد بدی که برین بیرون
    من:خشایار باورکن نمی خواستم ازاعتمادشون سوءاستفاده کنم توخودتم منو میشناسی بعدازاون ماجرای سروناز نامرد دیگه قید دخترارو زده بودم
    ش:شهاب توقبل از ماجرای سروناز خیلی شیطون بودی و شیطونی میکردی ولی بعداز اون انگار روح شیطونت مرد وهمون ماجراباعث شد توازاین خونه بری نمی دونی چقدر مامان وبابا زجرکشیدن اصلامامان ازهمون موقع نمازخوندن و شروع کرد هرروز میرفت امام زاده وسروناز و لعن و نفرین میکرد که خداخوب جواب دعاهای مامانو دادو اون اتفاق براش افتاد.اگه میدونی اینم مثل سروناز نابودت کنه قبل ازاینکه ریشه عشقت دوباره محکم بشه خشکش کن!
    به دوتاشون نگاه کردم چشم جفتشون ازیادآوری اون خاطرات پر اشک شده بود ولی من دیگه اشکی نداشتم که برای سرونازبریزم
    من:میدونین بچه ها همه چیز ازاون اعتراف مسخره شروع شد اون اعتراف و ضبط صدام و عشق احمقانه من ودرآخر نابودیم
    خشایار بابغض گفت:ولی تودوباره خودتوساختی داداشم خودتو ساختی عزیزم ایندفعه محکم تراز قبل
    شهلا:خشایار تو تاحالا عاشق شدی؟
    خشایار:راستشوبخوای نه ینی وقتی شهابو بااون حال داغون دیدم باخودم عهدکردم که اگه واقعا یک دختری که ارزشش روداره پیداکردم درقلبمو به روش باز کنم
    شهلا:اوهوم خب درساچطوره ؟
    خشایار:خوبه دیگه اگه منم مثل آق شهاب سربازی نمی رفتمو به خاطر چشم وهم چشمی بااینواون جهشی خونده بودم الان تخصصمو گرفته بودم
    شهلا:ای بابا این نیز بگذرد
    من :بچه ها میشه تنهام بذارید
    خشایارو شهلا باهم باصدایی که توش نگرانی و وحشت موج میزد گفتن:نه
    من:بابا نگران نباشید فقط می خوام تنها باشم
    خشایار:مطمعنی؟
    من:آره به خدا حالم خوبه
    خشایار:باشه پس من رفتم
    من:ببخش تروخدا خشایار جان
    خ:این حرفاچیه میدونم درکت میکنم عزیزم به تنهایی نیاز داری پس شهلا خدافظ
    شهلا غرید:صددفعه گفتم یک خانوم به تهش بچسبون یایک جانی چیزی
    خشایار:ببین این جادوتا نکته وجود داره اول اینکه تو اصلا هم تیپت شبیه خانوما نیست ونکته دومم اینه که تو جان من نیستی برای همین بهترین اسم برات همون شهلا خالیه
    من:بابابس کنید دیگه اه
    شهلا غریدو گفت خدافظ خشایار
    خشایار:هووووی من هفت سال ازت بزرگ ترم هااحترام بذار
    شهلا یک نیشخند زدو رفت
    خشایارباخنده گفت:-من آخراین خواهر تورو خفه میکنم
    من:توغلط میکنی
    خشایار:خیله خوب بابا غیرتی نشو بای
    من:بای
    وقتی خشایار رفت به دورو براتاقم نگاه کردم دیواراش آبی بود که روی دیوارا تابلو هایی از خطاطی های خودمم بود روی دیوار روبروییم باخط درشتت نوشته بودم "تاشقایق هست زندگی باید کرد"درست یادمه اینو زمانی نوشته بودم که سروناز رفته بودو ازهمه زندگی بریده بودم ولی وقتی داشتم همینجوری برگه سیاه میکردم یک دفعه ای این بیت شعر سهراب یادم اومدو نوشتم ازاون روز سعی کردم به زندگی عادیم برگردم بقیه اتاقمم یک مبل دونفره آبی باپرده های سفید آبی بودکه دورتادور اتاق زده بودم به غیراز روی پنجرم هرکی میامد توی این اتاق به این قسمت میخندید ولی من اهمیت نمی دادم پنجره اتاقم رو به حیاط خونمون باز میشد کناشم آینه قدی بود و کنار اونم یک میز توالت که عطر و اینجور چیزایی که خونه مامان گذاشته بودم بود
    رفتم جلو آینه به خودم نگاه کردم درست برعکس نفس بودم من چشم و ابرو مشکی بودم موهامم پرکلاغی بود که یکذره بلند بود ولی نه طوری که روشونه هام بریزه تازیرگوشم بود که بیشتر وقتا به سمت بالا شونشون میکردم که چون موهامو حلت فشن زده بودم باهال وایمیستاد و بهم میومد قدمم بلند بود چون هم مامانم هم بابام قد بلند بودن منو شهلا هم قدمون بلند بود من به اندازه ی خشایار چهار شونه نبودم فقط بازو و بدن درحد ورزیده داشتم اینم مدیون خشایار بودم که به زورمنو بردباشگاه دماغ و لبمم به صورتم میومد لبه من و شهلا به مامان رفته بود برای همین برجسته بود ابروهامم باریک نکرده بودم خیلی ضایع هم برنداشته بودم فقط چون پربود یکذره زیرشوبرداشته بودم که بهم میومد !
    نمیدونم چرا امروز نشستم ودمو توی آینه تجزیه تحلیل کردم بالاخره خسته شدم ورفتم درازکشیدم و بافکربه نسبت سپهربانفس خوابم برد

    نفس
    بعدازاینکه بارزا حر، زدم شرو کردیم به گشتن توی بازار که گوشی رزا زنگ خورد
    رزآ:سلام سپهر خوبی
    -.......
    -نه ماتوبازار...هستیم
    -...............
    -باشه پس ببین پارک روبه روش هست یک آبشار داره هرصندلیی که دور آبشاره یک رنگه ماالان میریم میشینیم بعد رنگ صندلی روبرات اس میکنم
    -.................
    -باشه قربانت بای
    من:سپهرداره میاداینجا
    ر:آره تنهاست گفت سینه خوابه میخوادبیادباماحرف بزنه
    من:اوهوم
    منورزا توی پار نشسته بودیم ومن د اشتم به اطراف نگاه میکردم اونجایک پارک خیلی کوچیک بود باکلی دارو درخت که یک آبشارم وسط پارک بوذد که دورتادورش ونیمکتای رنگی محاصره کرده بودهمینجوری توفکربودم که یکدفعه یی دوتا لواشک افتاد روی شلوارمون
    باجیغ برگشتیم دیدیم سپهرباخنده داره نگامون میکنه
    سپ:خوب ازاین دفعه مانتوبلندتربپوشیدتامانتوت ون کثیف بشه

    میدونستیم بحث کردن باسپهرفایده ای نداره برای همین گفتم:
    باشه حالا بیا بشین
    سپهر:نه شماام بلند شیدراه بیریم وبرام تعریف کنید
    ماام بلند شدیم و همون طور که لواشکامنو می خوردیم براش تعریف کردیم فکرنکنم تاحالا چیزی باشه که ما برای سپهر تعریف نکرده بودیم اونم همینطور
    سپهر:نفس
    من:بله؟؟
    سپهر:حالا می خوای چی کارکنی
    من:به خدانمی دونم
    سپهر:ببین اون نفسی که من میشناختم قبل از سفرش که اصلا تاحالا حتی عادتم به یک پسر نکرده بودچه برسه به دوست داشتن بعداز سفرم که... که ازهمه پسرا دلگیر بودی یادته عهد کردی که دیگه دل نبندی؟ بیبین نفس من نمی تونم باور کنم توبادوجلسه دیدنش اینجور که رزا میگه گریه بکنی @@@و روی رفتاراش حساس باشی ینی اصلا منتقی نیست که یک دکتر بامریضش روابط عاطفی اونم توی دوجلسه بوجود بیاد
    رزا:حالا سپهر میگی چی کارکنیم
    سپهر:ببینین بچه ها شمادوتا دخترای فوق العاده شر وشیطونی هستین حتی بعدازاون ماجا چیزی ازاین خصوصیت شما کم نشد خدارو شکر و قبول کنین قیافه های قشنگی دارین مخصوصا تو نفس بااون چشمای آبیت پس مواظب خودتون باشید وسعی کنید از این دفعه که دیدینش یک کمی سنگین ترباشین راستی بچه ها شمابه نظرتون احساس شهاب چیه
    رزا:ببین سپهر شهاب یک دکتره نمی تونه از اعتماد مرضش سوءاستفاده کنه
    سپهر:الی یک مورد
    منو رزا باسوال نگاش کردیم که گفت
    سپهر:مگراینکه واقعا دلش لرزیده باشه ببینین بچه ها منم یک مردم اگه واقعا از ته دل دلم لرزیده باشه ممکنه همون لحظه چیزی یا پیشنهادی بدم که بعدش شدیدا پشیمون بشم پس نمی تونیم بهش ایرادی بگیریم چون واقعا عاشقی دست خودآدم نیست
    رزا:ینی به نظر توشهاب نفسو دوست داره
    سپهر:ببین نمی تونم بگم حتما دوسش داره چون تاحالا ندیدمش و ازحرفای شمادوتادارم برداشت میکنم ولی رزاتودخترباهوشی هستی می دونی چجوری باید بفهمی.
    من ساکت بودم و به صحبتای اونا گوش میکردم ولی بااین حرف سپهر باتعجب سرموآودم بالا و نگاش کردم.
    رزا سرشو باخنده تکون دادو دستشوآوردبالاو زدکف دست سپهر
    من:ببخشید ببخشید من درست متوجه نشدم میشه لطفا بگین نقشتون چیه ؟
    سپهر:حالا میفهمی !مهم اینه که رزا خودش خوب فهمید
    من:سپهر جان من کارمنو گیراین نکنی ها پدرمودرمیاره
    وبعدش شروع کردم به دویدن ورزا ام دنبالم داشتم میدویدیم که خوردم به کی سرمو بلند کردم که معذرت خواهی کنم که دیدم بابام داره باخنده نگاهم می کنه
    بابام:به به دختر سنگین رنگین خودم خوبی بابا
    من:مرسی بابا
    عمو مسعود:بابا سپهر چرااینقدربه این دخترا سخت میگیری که سرشونوبندازن پایین و سنگین باشن بابا ببذاریکذره ازاین هوای پاک لذت ببرن
    مافقط میخندیدیم به حرفای باباهامون
    رزا:راستی شما ازکجافهمیدین که مااینجاییم
    سینا:موقعی که بیدارشدم دیدم سپهر روی آینه هتل باماژیک نوشته با بچه ها اومدیم این پارک حالا مگه ماژیکه پاک میشد باکلی الکل و استن و ...پاک کردیم
    سپهر:آخه گفتم شاید نبینین نگرانمون بشین
    خاله مریم:نترسین هرکدوم ازشما سه نفر جداگانه دزدیده بشه مطمعنا همون روز باصدملیون پول برمیگردین خونه چون خود دزده هم بهتون پول داده هم ولتون کرده حالاباز وای به حال اون دزدبدبختی که سه نفریتونو دزدیده باشه
    همه باهم خندیدیم وراه افتادیم توی راه کلی سپهروسینا سربه سرماگذاشتن وخندیدیم شب که میخواستم بخوابم باخودم فکرکردم اگه قسمت شهابشوبذاریم کنار روز بیادموندنی بود .
    به رزا نگاه کردم که به سمت سقف دراز کشیده بودو دستاش زیر سرش بو د
    من:رزا؟
    رزا:هوم
    من:به چی فکرمیکردی؟
    رزا:به حرفای شهاب
    من:مگه چی میگفت
    رزا بسمت من برگشت و دستشو گذاشت زیرسرشو روبه من گفت
    -ببین نفسم سپهر گفت یک جوری باید بفهمیم حس این آق دکترماچیه
    من:خوب حالا تو می خوای چی کارکنی
    رزا:ببین هنوز نمیدونم ولی موقعیت پیش میاد ولی توباید بامن هماهنگ باشی
    فقط نفس!!!
    من:بله؟
    رزا:ببین داری بازی خخطرناکی روباخودت شروع میکنی اگه دوباره ضربه بخوری!
    بعدازچنددقیقه مکث گفت:واقعا دوسش داری؟ اصلا چی شد توکه راضی نبودی بیای حتی دکتر یکدفعه ای حساس شدی رو کاراش و الانم که اینجایی
    من:واقعا نمیدونم رزا خیلی تاحالافکرکردم ولی سرع تراز اون چیزی که بخوای فکرش روبکنی پیش اومد طوری که اصلا فرصت فکرکردنم نداشتم
    رزا:حالافعلابخواب نمی خواد به چیزی فکرکنی
    من:شب بخیر
    رزا:شب بخیر
    فردا صبح که بیدارشدیم بعدازخوردن صبحانه و گشت وگذارر توی شهر موقع برگش بابا و عمومعین روبه منو رزاگفتن بچه ها میاین بریم جایی؟
    مامانامون باتعجب نگامون کردن و گفتن شماکه همین الان بیرون بودین!
    منو رزاکه فهمیدیم باباهامون میخوان باهامون حرف بزنن گفتیم
    بابا بریم
    بقیه باتعجب داشتن نگامون میکردن ولی....
    دوباره رفتیم همون پارکی که اونروز باسپهر اومده بودیم
    عمومعین:خوب بچه ها منو مجید منتظریم
    دوتامون سرمونو انداختیم پایین رزا که حالمو درک میکرد خودش شروع کرد تمام ماجراهای مصرو تعری کردن وقتی تموم شد حرفاش منو رزا که تااون موقع هنوز سرمون پایین بود بالا گرفتیم باکمال تعجب دیدیم باباهامونم دارن گریه میکنن ولی رگ های قرمز توی چشماشون ازگریه نبود بلکه از عصبانیت بود
    بابا:پسرای احمق پدرتونو درمیارم
    من:باباچپجونم تروخدا آروم باشید خواهش میکنم
    عمو:ینی چی ینی ما ساکت بمونیم تاهر غلطی دلشون خواست بکنن/
    رزا:باباجان شما آروم باش ماکه همه چیزو تعریف کردیم
    بابا:نفس میشه یک لحظه بیای اونور
    سرمو تکون دادم و دنبال بابا راه افتادم که بابا وایستاد و پرسید
    -اونی که روز سفربهت زنگ زد رها بود
    من:نه بابا راستشو بخواین منو رزا پیش دکتر روانپزشک میریم
    بابا:وااااااااااااای
    ونشست رو زمین منم کناش نشستمو گفتم
    -به خدا بابا منو رزا افسدگی نداریم فقط نیاز داشتیم حرفامونو به یکی دیگه بزنیم به کسی که تاحالا باهاش دردو دل نکنیم به خدا هیچیمون نیست
    بابا:باشه بابا جان بیابریم سمت هتل که هوا خیلی تاریکه ساعت چنده؟
    من:نمی دونم امروز ساعتمو دستم نکردم گوشیمم توی اتاق جامونده بذارین برم از عمو و رزا بپرسم
    رفتم نزدیکشون دیدم عمو سرشو تکیه داده به درخت و آروم آروم گریه میکنه و رزاام داره حرف میزنه فهمیدم رزاهم جریان دکرمونوگفته و عموهم همون فکر بابا روکرده
    من:رزا ساعت داری؟
    رزا:نه مبایلم شارژنداشت توهتل گذاشتم توام که میدونی زیاد اهل ساعت دست کردن نیستم
    من:عمو شما چی
    عمو :نه عزیزم
    من:پس پاشیم بریم که فکر کنم ساعت 12باشه
    باهم راه افتادیم به سمت هتل
    رزا:بابا !عمو فقط یک خواهش نمی خوام کسی از این ماجراچیزی بدونه مخصوصا مامان و خاله ماندانا
    بابا:آخه عمو جون اینجوری که نمیشه اونا هم باید بدونن
    عمو معین:نه مجید بچه ها راست میگم فعلا نمی خواد مینا و ماندانا چیزی ازاین ماجرابدونن بااخره مرجانم خواهرشونه بعدشم خانوم بزرگ بفهمه دعوابالا میگیره
    بابا ازسرناچاری سری تکان دادو گفت:باشه
    وقتی رسیدیم دم هتل دیدیم همه بانگرانی دم هتل وایستادن تامارو دیدن به طرفون اومدن و دعوا که تا این موقع شب کجابودین
    من:مامان گلم تنهاکه نبودیم باباهامونم باهامون بود بعدشم مگه ساعت چنده
    سپهر باصدای گرفته ای گفت:2:50دقیقه
    باچشمای گشاد شده منو رزا باهم گفتیم:چییییییییییی یییییییییییییی؟
    مامان:بله چرا هیچکدومتو ن گوشی هاتونو برنمیداشتین
    عمومعین:مانداناجان آروم باش سکته می کنی هممون مبایلامونوجاگذاشته بودیم ازشانس بدمون هیچکدوممون ساعتم نداشتیم
    مامان بزرگ:خیلی خب خدارو شکر سالمین حالاهم نزدیک 3 صبح برین بخوابین همه به سمت سوئیت خودش رفت وقتی دراز کشیده بودیم رزا گفت
    -:وااای نفس چقدر طول کشید تعریف کردنش
    من:آره ولی خدا وکیلی وقتی سپهرگفت 2:50خیلی تعجب کردم
    رزا:آره راست میگی راستی نفس به عمو جریان دکترو گفتی؟
    من :آره بابا خیلی ناراحت شد ولی بهش گفتم ماافسردگی نئاشتیم فقط احتاج داشتیم بایک شخص سومی هم داشتیم.توچی توگفتی؟
    رزا:آره منم گفتم اتفاقا بابای منم خیلی ناراحت شد
    من:خب حق دارن ماتنها بچه هاشونیم
    رزا:حالاتوچاصدات کش میاد
    من:چون خییییلی خوابم میاد
    رزا:ای خدا بگیر بخواب ببینم آخربه کجامیرسی
    من:به بهشت
    رزا:زپلشک همین مونده توروتو بهش راه بدن
    من:ببین وقتی من همش خواب باشم خب دیگه کار خلافی نمی کنم ولی توکه اصلا خواب نداری میشینی ازسربیکاری فکرهای پلید میکنی.
    رزا بالشتشوبه سمتم پرت کردمنم رو هواگرفتم و گفتم:شب بخیر
    صبح وقتی بیدار شدم رزا نبود بلند شدم ودست و صورتمو شستم و رفتم تو لابی هتل همه اونجا بودن اولین کسی که متوجه من شد سپهر بود بلند شدو اومد سمتم باخودم داشتم قربون صدقش میرفتم آخه خیلی جیگر شده بود یک شلوار لی یخی بایک بلوز آبی کمرنگ پوشیده بود که آستینای بلوزشو داده بود بالاو من چقدر این تیپشو دوست داشتم. باصدای سپهر به خودم اومدم
    سپهر:الو کجایی آجی به چی زل زدی؟؟؟
    من:به تو چه داداش خودمه
    سپهر:ااا ایشون داداش شما هستن چقدر ماشااله خوشتیپن
    من:برمنکرش لعنت
    سپهر خندیدیو بغلم کردو گفت
    -قربون تو خواهر کوشولوم بشم من
    من:سپهر؟؟
    -جانم؟؟؟
    -دلم خیلی گرفته!
    -راستی یک چیزی رو میدونی؟
    -نه!
    - میخوایم زود تر راه بیفتیم
    :من: ا خب چه بهتر حوصله منم کم کم داشت سر میرفت
    -نفس !چرا دیشب با عمو اینااینقدر دیراومدین
    من:میدونی سپهر روز حرکتمون ساعتای6صبح بودو تازه راه افتاده بودیم که شهاب زنگ زد و گفت فقط میخواسته بگه سفر خوبی داشته باشیم ماهمون موقع تو ماشین بابا بودیم بابا هم که میگه وقتی باهاش حرف میزدم لپام قرمز شده بوده برای همین بابا کنجکاو شده بود ببینه این کیه ماام دیشب توی پارک ... همه چیزوتعریف کردیم
    سپهر:ای وااای سکته نکردن
    من:دست کمی از کسایی که سکته کرده بودن نداشتن جفتشون داغون بودن اگه منو رزا جلوشونو نگرفته بودیم رفته بودن تهران پدر اون خانواده خاله مرجان اینا رو درمیاوردن
    سپهر:پس خدارحم کرد ماکه اینجاداشتیم سکته میکردیم از نگرانی
    میخواستم یک چیزی بگم که رزا از پشت دستشو گذاشت روی چشمای سپهر سپهر باخنده دست رزا رو لمس کرد و گفت
    -آخه دختر جان مامان بابای هیچکدوممون که نمیان همچین کاری بکنن نفسم که روبه روم وایستاده پس میمونه سینا و تو که دستای ظریف تو کجا و دستای سینا کجا همون موقع سینا یک زد تو سر سپهرو گفت
    سینا:خاک تو. سرت کنن آدم پشت سر انگشتای دادشش اینجوری میگه تازه انگشتای توکه گنده تره
    منو رزافقط میخندیدیم چون انگشتای هیچکدومشون بیریخت نبود انگشتاشون به خاله مریم رفته بودو کشیده شده بود فقط مردونش
    رزا:اصلا باباجان انگشتای منو نفس مردونست خوب شد
    سپهر:ا نه بابا این باید بفهمه انگشتاش بیریخته
    سینا:اهکی کی به کی میگه مثل اینکه انگشای دوتاییمون به مامان رفته
    منو رزاخندمون شدت گرفته بود چون خاله مریم باچشمای گشاد شده داشت نگاشون میکرد
    سینا:شما دوتا به چی اینقدر میخند.....آی آی !آی گوشم
    سپهر:آی گوشم
    ماهمینجور داشتیم میخندیدیم چون خاله مریم گوش دوتاشونو پیچیده بود
    خاله مریم:بچه پروو ها کجای دستای من بیریخته
    سپهر:مامان غلط کردم همش تقصیر این سینا بود
    سینا:ا ا ا تقصیر من چیه باباهمیشه میگه دستاتون شبیه من نشده
    تاسینا این حرفو زد خاله گوش اوناروول کرد ورفت طرف عمومسعود
    سپهر:خاک توسرت کنن سینا الان مامان بابارو میکشه
    سینا :ببخشید که نجاتت دادم
    و بعدازاین حرفش سریع به سمت مامان و باباش رفت ماسه تاهم باخنده به همون سمت راه افتادیم
    خاله مریم:تو به بچه ها گفتی دستاشون شبیه منه
    عمومسعود:آره عزیزم
    خاله مریم:اهه تازه میگی گفتم
    عمومسعود:خب من گفتم دستاتون شبیه مامانتون کشیدست
    خاله:ولی اینا که میگن تو گفتی دستاتون بیریخته
    عمو باتعجب:من غلط بکنم.....وایستاببینم کی همچین حرفی زده؟
    خاله مریم:سینا
    سینا:ا مامان من کی گفتم بابا گفته دستای شمابیریخته
    رزا:باباجان من غلط کردم از پشت چشمای سپهرو گرفتم خوب شد ببخشید
    همه بااین حرف رزا خندیدن ولی سینا رفته بود پشت سپهر قایم شده بود
    ماما:سیناجان خاله چرا رفتی پشت سپهر بیابیرون
    سینا:میترسم خاله بابا عصبانیه ممکنه منو اوف کنه
    همه به لحن بچه گانه ی سیناخندیدیم
    عمومعین:مسعود کلا این بچه های تو مثل خودت آدم بشو نیستن نه!
    سپهر:ای بابا عمو جان شماکجای دنیارو دیدین که دوتا فرشته آدم بشم فقط توروخدا نفس نگو از نوع ازرائیلش
    من:ا از کجا فهمیدی میخوام اینو بگم
    سپهر:برای این که خودم بهت یاددادم
     
    Merjhoi از این پست تشکر کرده است.