1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

روزگاری در

شروع موضوع توسط TODELYA ‏Dec 29, 2014 در انجمن مطالب جالب

  1. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...
    روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند . اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود .
    وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به اوگفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟
    ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگرجائی برای تو نیست.
    پس عشق از غرورکه با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست و گفت : لطفا کمک کن و مرا با خود ببر غرور گفت : نمی توانم تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق مرا کثیف می کنی .
    غم درکنار عشق بود پس عشق به اوگفت: اجازه بده تا من با تو بیایم .
    غم با صدائی حزن آلود گفت : آه عشق ! من خیلی غمگین هستم و احتیاج به تنهائی دارم . پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید .

    ناگهان صدائی شنید : بیا عشق … من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره راترک کرد.
    وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود. عشق از علم پرسید: او که بود؟ و علم پاسخ داد: زمان
    عشق گفت: زمان؟ اما چرا به من کمک کرد ؟
    علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است
    ****
     
    sahar__khanoom از این پست تشکر کرده است.