1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

روح

شروع موضوع توسط Sara skelet ‏Jan 3, 2012 در انجمن ماورا الطبیعه

  1. روح
    وقتي انسان مي‏ميرد، روح او زنده است، گرچه بدنش مي پوسد و خاک مي شود.
    بعد از مردن، حجاب زمان و مکان و ماده و علائق آن برداشته مي شود و روح از قيود عالم طبع و ماده خلاصي مي يابد و بسياري از کارهايي را که نمي توانست انجام دهد، به سهولت و سادگي انجام مي دهد. مخصوصاً ارواح طيّبه و طاهره که به مقام اخلاص رسيده اند، قدرتهاي غير قابل توصيفي از جانب خداوند پيدا ميکنند.

    مرحوم علّامه طباطبايي صاحب تفسير قيّم و ارزشمند « الميزان » برادري داشتند به نام حاج سيد محمد حسن الهي طباطبايي که از علماي برجسته تبريز بودند.
    مرحوم علامه مي فرمودند برادر من شاگردي داشت که به او درس فسلفه مي گفت و آن شاگرد احضار ارواح مي نمود ، يعني قدرت داشت که بعضي از ارواح را حاضر کند و از آنها سؤالاتي کند. آن شاگرد، قبل از شروع به درس روح ارسطو را احضار مي کند.

    ارسطو مي گويد: « کتاب اسفار ملاصدرا را بگير و برو نزد آقاي حاج سيد محمد حسن الهي بخوان.» او هم کتاب را مي گيرد و پيغام ارسطو را - که حدود سه هزارسال پيش زندگي مي کرده؛ به آقاي الهي مي دهد، ايشان هم قبول مي کنند.

    مرحوم علامه طباطبايي مي فرموند: برادرم مي فرمود: « ما به وسيله اين شاگرد با روح بسياري ازبزرگان ارتباط برقرار مي کرديم و سؤالاتي مي نموديم، مثلاً مشکلاتي که در عبارات افلاطون حکيم داشتيم، از خود او مي پرسيديم يا اينکه روح ملاصدرا را حاضر مي کرديم و مشکلات« اسفار» را از خود او مي پرسيديم.» ايشان مي فرمود: « روزي روح افلاطون را حاضر کرديم.

    افلاطون گفت: « شما قدر و قيمت خود را بدانيد که در روي زمين مي توانيد «لا اله الا الله» بگوييد. ما در زماني بوديم که بت پرستي آن قدر غلبه کرده بود که يک «لا اله الا الله» نمي توانستيم بر زبان جاري کنيم. آن شاگرد گاهي مسائل مشکلي را از آن ارواح مي گرفت و نمي فهميد، ولي آقاي الهي کاملاً مي فهميد.

    مي فرمود: « ما روح بسياري از علما را حاضر کرديم، مگر روح دو نفر را که نتوانسيتم احضارکنيم يکي روح مرحوم سيد بن طاووس و ديگري روح مرحوم سيد مهدي بحرالعلوم رضوان الله عليهما. اين دو نفر گفته بودند: « ما وقف خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هسيتم و ابداً مجالي براي پائين آمدن نداريم.»

    حضرت علامه طباطبايي مي فرمودند: « از عجايب و غرايب اين بود که وقتي نامه اي از تبريز از طرف برادرم به قم آمد، درآن نامه برادرم نوشته بود که شاگرد ما روح پدرمان را احضار کرد و از او سؤالاتي پرسيديم و او جواب داد و در ضمن از شما گله اي داشتند که در ثواب اين تفسيري که نوشته ايد (تفسيرالميزان) ايشان را شريک نکرده ايد.»

    مرحوم علامه مي فرمودند: « آن شاگرد ابداً مرا نمي شناخت و از تفسير ما اطلاعي نداشت و برادر ما هم نامي از من در نزد او نبرده بود و اينکه من پدرم را در ثواب تفسير شريک نکرده ام، کسي غير از من و خدا نمي دانست، حتي برادر ما هم اطلاعي نداشت.
    چون راجع به نيت و قلب من بود و آن نه از اين جهت بود که مي خواستم امساک کنم، بلکه آخر کارهاي ما چه ازرشي دارد که حالا پدرم در آن سهيم کنم؛ من قابليتي براي خدمت خودم نمي ديدم.» (مخفي نماند که تفسيرالميزان تفسيري است که از صدر اسلام تابه حال مانند آن نوشته نشده و گاهي آن چنان عنان قلم ازدست مي رود که جز تأييد الهي و الهام سبحاني محمل ديگري ندارد.)
    به هرحال نامه برادرم که به دستم رسيد، بسيار شرمنده شدم و گفتم : « خدايا اگر اين تفسيرما نزد تو مورد قبول است و ثوابي دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هديه نمودم.»

    هنوز جواب نامه برادرم را نفرستاده بودم که باز نامه اي از طرف ايشان به دستم رسيد که در آن چنين نوشته شده بود: « ما اين بار که با پدر صحبت کرديم، خوشحال بود و گفت خداعمرش بدهد، تأييدش کند، سيد محمد حسين هديه ما را فرستاد.» قابل ذکر است که نقل اين داستان براي اين بود که اجمالاً احضار ارواح و تجرد و زنده بودن روح را گفته باشيم، اما جواز از اين عمل احضار ارواح مورد بحث است و ممکن است شرعاً حرام باشد. مانند علم موسيقي که قطعاً داراي خواص و آثاري است، ولي شارع مقدس بنا به مصالحي، آن را تحريم فرموده است و همچنين است علم سحر و ارتباط با جنّ و تسخير آنها و تسخير ستارگان و امثال آن.

    همانطور که گفتيم قيامت انسان با مردن او برپا مي شود و لذا اگر فردي متقي و پرهيزکار و اهل طاعت و عبادت حضرت حق تعالي باشد، قبر او باغي از باغهاي بهشت مي گردد و اگر اهل معصيت و ظلم و طغيان باشد، قبر او گودالي از گودالهاي آتش مي شود.

    افرادي که با عالم برزخ ارتباطي داشته اند و خداوند حجاب ماده را از جلوي چشم آنها برداشته است، نعمتها و عذابها برزخي را به چشم برزخي ديده اند و حکايات در اين مورد اولاً از افرادي که شکّي در تقوا و طهارت و صدق آنها نيست.
    ثانياً مواردش به قدري زياد است و قرائن درستي آن به حدّي است که جاي هيچ گونه انکاري باقي نميگذارد.

    مرحوم محدث قمي آقاي شيخ عباس که صاحب تاليفات نافعه فراواني است، مي فرمود: « روزي براي زيارت اهل قبور به قبرستان وادي السلام در نجف اشرف رفتم که ناگهان از دور، صداي نعره شتري که مي خواهند او را داغ کنند بلند شد. او صيحه اي مي کشيد و ناله اي مي کرد که گويي زمين وادي السلام مي لرزيد. من به سرعت به طرف صدا رفتم. ديدم شتري در کار نيست، بلکه جنازه اي است که براي دفن آورده اند و اين نعره ها از اوست.

    ولي اطرافيان اصلاً متوجه نيستند. اين جنازه مرد متعدّي و ظالمي بود که در اولين وهله از ارتحالش به چنين عقوبتي دچار شده بود.» مرحوم آيه الله اقاي سيد جمال الدين گلپايگاني که از اعاظم علما و مراجع تقليد نجف اشرف بودند و به مقام کرامت نفس و پاکي روح و تزکيه و تهذيب و اجتناب از هواهاي نفسانيّه رسيده بودند، مي فرمودند: « من در اصفهان نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشي و مرحوم جهانگيرخان درس اخلاق و سير و سلوک مي آموختم و به دستور آنها به قبرستان تخت فولاد مي رفتم. عادت من اين بود که شب پنجشنبه و جمعه مي رفتم و يکي دو ساعت در بين قبرها حرکت مي کردم و در عالم مرگ و ارواح تفکّر مي نمودم؛ بعد از چند ساعتي استراحت مي کردم و سپس براي نماز شب و مناجات برمي خاستم.

    شبي از شبهاي زمستان که برف مي آمد و در يکي از حجره ها رفتم؛ خواستم دستمالم را باز کنم و چند لقمه اي غذا بخورم که در اين حال در مقبره را زدند و جنازه اي را آوردند و گفتند که متصدّي آن مقبره تا صبح قرآن بخواند و آنها صبح براي دفن جنازه بيايند. همراهيان، جنازه را گذاشتند و رفتند که ناگهان ديدم ملائکه عذاب آمدند و چنان گرزهاي آتشين برسر او مي زدند که آتش به آسمان زبانه مي کشيد و فريادهايي از اين مرده برمي خاست که گويي تمام قبرستان متزلزل شده بود.

    من از مشاهده اين منظره از حال رفتم، بدنم به لرزه در آمد. اما آن صاحب مقبره هيچ نمي فهميد. هر چه به او اشاره کردم که «حال من بد است، در را باز کن!» او نمي فهميد و من هم زبانم قفل شده بود و حرکت نميکرد. بالاخره به او فهماندم که مي خواهم بروم. او گفت: « کجا مي روي؟ هوا سرد است. برف آمده، گرگها تو را مي درند!» ولي من نمي توانستم به او بفهمانم که طاقت ماندن ندارم.

    به هرحال از مقبره خارج شدم و خود را به سختي به اصفهان رساندم؛ در راه چندين بار به زمين خوردم و يک هفته مريض بودم و استادان من از من پذيرايي مي کردند تا کم کم قدري قوه و نيرو گرفتم.» مرحوم آيه الله حاج ميرزا جواد آقاي انصاري همداني رحمه الله عليه مي فرمود: « جنازه اي را در همدان تشييع مي کردند.
    من ديدم او را به طرف تاريکي مبهم و عميقي ميبرند و روح آن مرد در بالاي جنازه اش مي رفت و پيوسته مي خواست فرياد بزند که: « اي خدا مرا نجات بده!» ولي زبانش به نام خدا جاري نمي شد. سپس رو کرد به مردم و گفت: « اي مردم !مرا نجات دهيد! نگذاريد مرا ببرند!» ولي کسي صداي او را نمي شنيد.

    مرحوم انصاري فرمود: « من صاحب آن جنازه را مي شناختم.، و مردي ستمگر و حاکمي ظالم در همدان بود.»؛ مرحوم دکتر حسين احسان که بسيار مرد شايسته و دلسوز و خير خواهي بود مي فرمود: « جنازه اي را آوردند به کاظمين . وقتي خواستند جنازه را به طرف حرم مطهر ببرند، من هم مقداري تشييع کردم که ناگهان ديدم يک سگ سياه مهيب روي جنازه نشسته است. من بسيار تعجب کردم و متوجه نبودم که اين سگ،« بدن مثالي» آن جنازه است. آمديم تا در صحن، ديدم آن سگ از روي تابوت به پايين پريد و گوشه اي ايستاد. جنازه را به داخل حرم بردند و طواف دادند. همين که جنازه را خارج کردند، دوباره آن سگ به روي تابوت پريد و بالاي آن جنازه قرار گرفت.

    مرحوم علّامه طباطبايي از مرحوم آيه الله حاج ميرزا علي آقاي قاضي رحمه الله عليه که استاد ايشان بوده اند، نقل کردند که نزديکي منزل ما در نجف، زني از افنديها فوت کرد. افنديها سنّي هاي عثماني بودند که به مشاغل حکومتي اشتغال داشتند.
    دختر اين زن ضجّه و ناله زيادي مي کرد، به طوري که همه را منقلب کرده بود. وقتي خواستند مادر را داخل قبر بگذارند، دختر گفت: « من از مادرم جدا نمي شوم!» هر چه خواستند او را آرام کنند، نشد.

    بالاخره بنا شد دختر را هم کنار مادر بخوابانند و تخته اي بگذارند و سوراخي درست کنند که هر وقت خواست از آن بيرون بيايد. دختر در شب اول قبر، نزد مادر ماند. فردا که آمدند و تخته را برداشتند، ديدند دختر تمام موهاي سرش سفيد شده است. پرسيدند: « چه شد؟» گفت: « من کنار مادرم خوابيده بودم که ديدم دو مَلَک آمدند و شخص محترمي هم به همراه آنها وارد قبر شد.

    آن دو فرشته از مادرم از خدا و پيغمبر پرسيدند. او جواب داد، اما وقتي پرسيدند: « امام تو کيست؟» آن شخص محترم - که اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است فرمود: « من امام او نيستم.» دراين حال، آن دو فرشته چنان گرزي برسر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشيد.»

    مرحوم قاضي فرمودند: « تمام طايفه آن دختر که همه سنّي مذهب بودند به برکت اين دختر، شيعه شدند. » امام صادق عليه السلام فرمود: « رسول خدا صلي اله الله وآله و سلم مي فرمود که حضرت عيسي عليه السلام از کنار قبري عبور کردند و ديدند که صاحب آن قبر را عذاب مي کنند، سال آينده که از آنجا گذشت، عذاب برداشته شده بود. عرضه داشت: « بار پروردگارا!چه شده که عذاب او قطع شد؟» خداوند وحي فرستاد که اي روح الله اين مرد، فرزندي داشت که به سنّ بلوغ رسيد و او فردي صالح و نيکوکار است و او راهي را براي مردم هموار کرد و يتيمي را جاي داد. پس من به برکت عمل فرزندش از گناه او در گذشتم.»


    منابع: معاد شناسي علوم طهراني جلد 1، مجلس پنجم
     
    alireza1377 و Admin از این پست تشکر کرده اند.