1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمز عاشقی

شروع موضوع توسط Sara AS ‏Jun 8, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Sara AS

    Sara AS AS

    2,509
    7,993
    584
    تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه...؟
    تو آیا با شقایق بوده ای گاهی...؟؟؟
    نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب...؟
    تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز...
    که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگسته میچرخند...؟
    نپرسیدی چرا وقتی که یاسی عطر خود تقدیم ساحت باغی میکند ، چیزی نمی خواهد...؟
    و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ، تلاوت کرده با تدبیر...؟!
    تو از خورشید پرسیدی چرا بی منت و با مهر می تابد...؟
    تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع پرسیدی...؟
    تو آیا در شبی با کرم شب تابی سخن گفتی؟؟؟
    از او پرسیده راز هدایت در شبی تاریک...؟
    تو آیا یاکریمی دیده ای در آشیان بی عشق بنشیند...؟!
    تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند...؟؟!
    نپرسیدی چرا ، گاهی ، دلت تنگ دل تنگی نمیگردد...؟؟؟
    چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد...؟
    تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل...؟!
    و گلبرگ گلی ، عطر خویش پنهان کند ، از ساحت باغی...؟
    تو آیا خوانده ای با بلبلان آواز آزادی...؟
    و سرخی شقایق دیده ای ، کو هم نشینی میکند با سبزی یک برگ...؟
    تو آیا هیچ میدانی ، اگر عاشق نباشی مرده ای در خویش...؟!
    تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن نمیدانی...؟؟
    نمیدانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
    ولیکن سینه ات لبریز از عشق است...!!
    شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی...؟؟
    تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه ی زیبای پروین را...؟؟!
    جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را داده ای آیا...؟
    تو آوازی برای مریمی خواندی...
    و پرسیدی تو حال غنچه تبدار سنبل را...؟
    خیالت پر کشیده پشت حصار بسته باغی...؟
    ببینم
    با محبت ، مهر ، زیبایی ، تو آیا جمله میسازی...؟
    لب پاشویه پرسیدی ، تو حال ماهی دریا سرشت حوض آئین را...؟
    نفهمیدی چرا دل بست فال فالگیری میشوی با ذوق...
    که فردا میرسد پیغام شادی...
    یک نفر با اسب می آید !!
    و گنجی را هم تو را خوشبخت خواهد کرد !
    کلاغی را به خانه رهنمون گشته ای آیا...؟
    تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد...؟
    چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبی احساس...؟
    نفهمیدی چرا آئینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد...؟
    نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ، ره گم کرده ای آیا...؟!
    جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ای آئینه ی دیوار...؟؟
    ز خود پرسیده ام در تو
    که عاشق بوده ام آیا..؟
    جوابش را تو هم البته میدانی
    سکوت مانده بر لب را
    تو هم ای من
    به گوش بسته میخوانی...