1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان یاسمین از ابتدا تا پایان فصل دو (حالشو ببرید)

شروع موضوع توسط Sara skelet ‏Jan 7, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. رمان یاسمین از ابتدا تا پایان فصل دو (حالشو ببرید)
    یاسمین م.مودب پور

    فصل اول

    کاوه– چرا اینقدر طولش دادي پسر؟

    _ ترم تموم شد دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینم . داشتم ازشون

    خداحافظی می کردم . تو چی؟ ! چرا سرت رو انداختی پایین و رفتی؟ یه خداحافظیاي، چیزي!

    کاوه_ هیچی نگو ! من مخصوصاً رفتم یه گوشه قایم شدم ! به هر کدوم از این دخترا قول دادم که مامانم رو بفرستم خواستگاري شون ! الان همه شون می خوان بهم آدرس خونه شون رو بدن!

    تو همین موقع یه ماشین شیک و مدل بالا پیچید جلوي ما و با سرعت رد شد »

    بطوري ک ه آب و گل تو خیابون پاشید به شلوار ما . کاوه شروع کرد به داد و فریادکردن و مثل زن ها ناله و نفرین می کرد

    _اوهوووي... همشیره! حواست کجاست؟! الهی گیربکس ماشینت پاره پاره بشه!

    پسر نزدیک بود بزنه بهت ها ! نگاه کن ! تا زیر شلوارم خیس آب شد ! الهی

    سیبک ماشینت بگنده ! نگاه کن ! حالا هر کی رد می شه می گه این پسره تو شلوارش

    بی تربیتی کرده!

    _ می شناسیش؟

    کاوه_ همه می شناسنش ! سال اولی یه . خوشگل و پولدار ! به هیچکسم محل نمی

    ذاره! بجان تو بهزاد این مخصوصاً پیچید طرف ما! الهی شیشه ماشینت جر بخوره!

    _ نه بابا! انگار فرمون از دستش در رفت.

    کاوه گاهی با صداي بلند یه نفرین به اون ماشین می کرد ویه جمله آروم به من می گفت

    بشکنه ! مرده شور اون چشماي حیز « جرینگ » کاوه_ الهی لاستیک ماشینت

    ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه!

    _ این چرت و پرتا چیه می گی؟!

    کاوه_ مرده شور اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا زیر شلواري؛ تو

    خونه دارم!

    «. خنده ام گرفته بود. اینا رو می گفت و بطرف ماشین دست تکون می داد »

    _ پسر چرا اینطوري می کنی؟

    کاوه_ شاید تو آینه مارو ببینه و برگرده!

    در همین مو قع اون ماشین ایستاد ودنده عقب گرفت که کاوه دوباره شروع کرد

    _ الهی روغن سوزي ماشینت بجونم بیفته ! الهی درد و بلاي لنت ترمزت بخوره

    تو کاسه سر این بهزاد!

    _ لال شی! اینا چیه می گی؟!

    «. دیگه ماشین رسیده بود جلوي ما »

    _ سلام. معذرت می خوام که بد رانندگی کردم. یه لحظه حواسم پرت شد.

    کاوه_ ببخشید، پدر شما سرهنگ نیستن؟

    _ نه چطور مگه؟

    کاوه_ عذر می خوام، فکر می کنم پدرتون باید یا وزیر باشن یا وکیل.

    _ نه، اصلاً!

    کاوه_ خب الحمدلله!

    «: بعد بلند گفت »

    _ خانم این چه طرز رانندگی یه؟ ! باباتون م که کاره اي تو این مملکت نیست

    که شما اینطوري رانندگی می کنین! نزدیک بود ما رو بکشی!

    «: آروم زدم تو پهلوش و گفتم »

    _ عذر می خوام خانم. این دوست من کمی شوخه.

    _ باید ببخشید. اسم من فرنوش ستایشه طوري که نشدید؟

    کاوه_ آب و گل و شل از پر پاچه مون راه افتاد خانم جون!

    «: فرنوش خندید و گفت »

    _ شما کاوه خان هستین . بذله گویی شما تو دانشکده معروفه . همه از شوخ

    تا فرنوش اینو گفت، صداي کاوه ملایم شد و رنگ » طبعی تون تعریف می کنن

    «: عوض کرد و گفت

    کاوه_ من کوچیک شما هستم شما واقعاً! چه خانم فهمیده اي هستین!

    _ اسم من بهزاده. اینم کاوه دوستمه.

    کاوه_ هر دو کنیز شماییم!

    فرنوش_ بازم ازتون معذرت می خوام.

    کاوه_ فداي سرتون ! اصلاً بذارین من این وسط خیابون بخوابم، شما با ماشین تون

    دوسه بار از رو من رد شین ! اصلاً چه قابلی داره؟ چیزي که زیاده اینجا جون

    آدمیزاده! اصلاً شما دفعه دیگر خبر بدین تشریف میارین، خودمون و دو سه تا از

    بچه هاي کلاس رو بندازیم جلو ماشین تون! والله! بی تعارف می گم!

    _ بس کن کاوه!

    ببخشید خانم. خیلی ممنون که برگشتید. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده.

    کاوه_ بعله ! شلوارهامون رو می دیم خشکشویی، گو ر پدر جناق سیه من و پاي

    بهزادم کرده! خودش خوب می شه!

    «. فرنوش که ناراحت شده بود از من پرسید »

    _ پاتون مشکلی پیدا کرده؟

    _ خیر. خواهش می کنم شما بفرمایین.

    کاوه_ خیر خانم محترم . ایشون مغزشون مشکل پیدا کرده . حالا لطفاً یه دقیقه

    تشریف بیارین پایین، همین جا کوروکی بکشیم ببینیم مقصر کیه!

    من به کاوه چشم غره رفتم که فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشین اومد »

    «: پایین و گفت

    _ از آشنایی تون خوشبختم. حالتون چطوره؟

    _ ممنون شما چطورین؟

    فرنوش_ شما همین جا درس می خونین، چندین بار شما رو تو محوطه دا نشکده دیدم.

    _ منم همینطور. منم شما رو چند بار دیدم.

    کاوه_ انگار شکستن جناق سینه من باعث آشنایی شما شد ! فکر کنم اگه من کشته

    می شدم شما دو تا با هم عروسی می کردین!

    فرنوش دوباره خندید و من چپ چپ به کاوه نگاه کردم که کاوه به فرنوش گفت

    _ نگاه به چشماي این نکنین! این مادرزادي چشماش چپه!

    _ بس کن کاوه خان.

    کاوه_ باباجون، این تصادف بزرکی یه ! حتماً باید چهار تا بزرگتر بیان وسط رو بگیرن

    شاید کار بکشه به شرکت بیمه زندگی و عقد دائم و عروسی و این حرف ها!

    _ کاوه!!

    «: بعد رو به فرنوش کردم و گفتم »

    _ خواهش می کنم شما بفرمایید.

    فرنوش_ اجازه بدین تا منزل برسونمتون.

    کاوه_ خیلی ممنون. بهزاد جون سوار شو!

    دست کاوه رو که به طرف دستگیره ماشین می رفت گرفتم و به فرنوش »

    « گفتم

    _ خیلی ممنون. مزاحم نمی شیم. شما بفرمایید.

    فرنوش_ پس بازم معذرت می خوام. خداحافظ!

    اینو گفت و سوار ماشین شد و رفت . کاره در حالیکه پشت سر ماشین دستش »

    «: رو تکون تکون می داد گفت

    _ خداحافظ بخت پسره الاغ! حیف که در روت باز نکرد!

    _ منظورت منم؟

    کاوه_ نه بابا! منظورم الاغه بود! شماکه ماشالله عقل کل ین!

    _ بیا بریم. خونه کار دارم.

    کاوه_ عذر می خوام، وکیل و وزیر ها ! تو خونه منتظرتون هستن؟ ! والله هر کسی

    ندونه فکر می کنه الان از اینجا یه سره باید بري کارخونه بابات و بشینی پشت میز

    و به رتق و فتق امور بپردازي ! مرد تقریباً حسابی ! این دختره تو دانشکده دل از همه

    برده! هیچکسی رو هم تحویل نمیگیره ! حالا اومده از تو خواهش می کنه که

    برسوندت خونه، تو ناز می کنی؟!

    «. همونطوري نگاش کردم »

    کاوه_ شناختی؟ دمت رو تکون بده عزیزم!

    _ بی تربیت!

    کاوه_ خب چرا سوار نشدي؟! چرا جفتک به بخت خودت می زنی؟

    _ اولاً جفتک نه و لگد! در ثانی، چون سوار ماشین نشدم به بختم لگد زدم؟

    کاوه_ خب آره دیگه ! آشنایی همنطوري شروع میشه دیگه . بعدشم می رسه به عقد

    و عروسی و این حرفا! دختر به این قشنگی و پولداري! دیگه چی می خواي؟

    _هیچی بابا آدم خوش خیال ! اون می خواست جاي اینکه، پیچیده بود جلوي ما،

    یه جوري تلافی بکنه. اون وقت تو تا کجا پیش رفتی!

    کاوه_ با منم آره؟ نگاه کور شدت رو دیدم ! نگاه اونو هم دیدم ! نخوردیم نون گندم،

    بابامون که نونوایی داشته!

    _ می آي بریم یا خودم تنها برم؟

    کاوه_ بریم بابا. امروز اخلاقت چیز مرغیه!

    راه افتادیم. چند قدم که رفتیم، یکی از دخترهاي کلاس از پشت کاوه رو صدا »

    «: کرد و بعد بقیه بچه هاي کلاس رو هم صدا کرد و گفت

    _ بدویید بچه ها! پیداش کردم! بدویین که الان در می ره!

    کاوه_ مگه من کش شلوارم که در برم؟!

    «: همکلاسی مون در حالیکه می خندید، دوباره داد زد »

    _ یاالله بچه ها الان فرار می کنه ها!

    کاوه_ بابا مگه دزد گرفتی؟ چرا آبرو ریزي می کنی دختر؟!

    _ مگه قرار نبود که همه بچه ها رو آخر ترم بستنی مهمون کنی؟ داري در می

    ري؟

    کاوه_ به جان تو عادت کردم . از بابام این اخلاق بهم ارث رسیده . از بس بابام از

    دست مأموراي مالیات فرار کرده. منم واسه م عادت شده!

    _ بیا بریم، خودتم لوس نکن. مرده و قولش...

    کاوه_ کی به شما گفته که من مردم؟ تو این دوره و زمونه مرد کجا بود؟ اگه مرد

    پیدا می شد که این همه دختر دم بخت ویلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن که

    الهی گره کور بختشون بدست خودم واشه!

    کم کم بقیه بچه هاي کلاس داشتن جمع می شدن . نیلوفر که خودش هم »

    «: دخترپولداري بود گفت

    _ بیخودي بهانه نیار کاوه. تا بستنی بهمون ندي ولت نمی کنیم.

    کاوه_ اولاً که من از خدا می خوام که شماها ولم نکنین و همیشه تو چنگ شما خانم

    ها، اسیر باشم! ولی باور کنین ندارم. از شما چه پنهون چند وقتی که بابام ورشیکست

    شده. صبح می خوریم، ظهر نداریم ! ظهر می خوریم، شب نداریم! حالا حساب کن یه

    خونواده آبرودار چه سختی رو داره تحمل می کنه ! به خدا قسم که بعضی وقتا شده

    که با شورت جلو همه راه رفتم!

    نیلوفر_ اِاِاِ...! قسم خدا رو هم می خوره!

    کاوه_ بجون تو که می خوام دنیا نباشه اگه دروغ بگم ! پریروز که رفته بودیم استخر،

    با یه مایو اینور اونور می رفتم!

    «. بچه ها زدن زیر خنده »

    شیدا_ تا این بستنی رو ندي، ولت نمی کنیم کاوه خان.

    کاوه _ باشه می دم ! آخرش اینکه امشب سر بی شام زمین میذاریم دیگه ! اگه

    شما راضی می شین که من امشب گشنه سر به بالین بذارم، قبوله می دم اما می

    دونم که شما ها خیلی دل رحم تر از این حرفایین!

    فرزاد_ اگه بستنی رو ندي همین الان اینجا یه تحصن راه میندازیم.

    کاوه _ ببینم، شما سند ي، مدرکی، چیزي از من دارین که صحت گفته هاتون رو

    ثابت کنه؟

    فرزاد _ نشون به اون نشونی که اون روزي که کتابت رو نیاورده بودي قول این

    بستنی رو به ما دادي.

    کاوه_ برو بابا دلت خوشه! یارو سند محضري را می زنه زیرش، چه برسه به یه

    کلوم حرف! تازه من هیچ روزي کتاب با خودم نمی آرم دانشکده!

    مریم_ خسیس بازي در نیار کاوه. چهار تا بستنی که این حرفا رو نداره.

    کاوه_ من و بابام اگه از این ولخرجی ها می کردیم که پولدار نمی شدیم!

    روزبه_ اصلاً فکرش رو نمی کردم که تو اینقدر گدا باشی!

    کاوه _ خب تو اشتباه کردي عزیزم ! اصلاً شغل اصلی من و بابام گدایی یه ! هر

    وقت باهامون کار داشتی، یه تک پا سر میدون انقلاب . همین سمت چپ . همون

    گوشه کنارا داریم گدایی می کنیم. ده دقیقه واستی پیدامون می کنی!

    «. دوباره بچه ها خندیدن »

    شیوا_ کاوه واقعاً خجالت نمی کشی؟

    کاوه_ چر ا! اوایل خجالت می کشیدیم . ننه بدبختم که چادرش را می کشید رو

    صورتش! اما بعداً عادت کردیم . یعنی بابام یه شعري برامون خوند که قانع شدیم .

    گفت شاعر می گه گدایی کن تا محتاج خلق نشی!

    مریم_ بهزاد تو یه چیزي به این خسیس بگو!

    _ چرا بهشون قول دادي؟ یاالله، باید واسه شون بستنی بخري.

    کاوه_ الهی قربون اون جذبه مردونت بشم ! چشم بهزاد جون . مرد به این می گن ها !

    تا به آدم تحکّم میکنه، دل آدم می لرزه!

    بچه ها هورا کشیدن و همگی راه افتادیم طرف یه بستنی فروشی . تا رسیدیم و »

    «: رفتیم تو مغازه نشستیم، کاوه از فروشنده پرسید

    _ ببخشید آقا، آلاسکا دارین؟

    «: فروشنده براي اینکه جوابی داده باشه گفت »

    _ بعله عزیزم. آلاسکا هم داریم.

    کاوه_ ببخشید آقا، شما که اینقدر مهربون ید، اسکمیوهاش رو هم دارین؟

    «: یارو خندید و گفت »

    _اسکیمو هم داشتیم، اما نمی دونم کجا رفتن.

    کاوه_ من میدونم کجا رفتن. بگم آقا؟

    فروشنده_ بگو باباجون

    کاوه_ آقا اجازه! اینجا گرمشون شده رفتن تو فریزر خنک بشن!

    «: صاحب مغازه و بچه ها خندیدن. صاحب مغازه گفت »

    _ باور کنین بچه ها . حاضرم این مغازه و هر چی دارم بدم، اما برگردم به سن

    شماها!

    کاوه_ پدر، اینارو که می بینی بعضی هاشون یه کوه غصه تو دل شون دارن ! دوره

    جوونی شما با دوره جوونی ماها فرق می کرده . به نظر م از این آرزوها نکنی بهتره !

    سرت کلاه می ره.

    فروشنده_ راست می گی جوون. ایشاالله که زندگی و دوره شما هم خوب بشه.

    کاوه _ یه مثال برات میزنم . دوره شما، اصلاً یادت می آد که هر روز، از خواب

    که بلند می شدي بیاي جلو پنجره و بخواي بدونی امروز هوا آلوده تر یا دیروز؟

    فروشنده_ به والله، اصلاً یه همچین چیزي رو یاد ندارم ! اصلاً ما یه همچین چیزایی

    رو نداشتیم. دوره ما، هواي این تهرون مثل گل پاك و تمیز بود.

    کاوه_ تازه یکی ش رو بهت گفتم!

    فروشنده_ تا اونجا که من یادمه، یه ذره دود و کثافت تو این شهر نبود ! تهروون پر

    گنجشک و کفتر و چلچله و طوطی و بلبل بود ! صبح تا شب با رفقا می رفتیم دنبال

    الواطی!

    جمعه به جمعه، یه تومن، پونزده زار می دادیم و می رفتیم سینما و اون فیلمی

    رو که دو ست داشتیم می دیدیم و سر راه چهار تا سیخ جگر می گرفتیم و می

    خوردیم و نوش جون زن و بچه مون می شد می چسبید به تن مون!

    کاوه _ حالا دل مارو آب نکن با اون دوره جوونی ت ! چهار تا بستنی بده، خبر

    مرگمون لیس بزنیم بریم دنبال بدبختی و بیچارگی ها مون!

    «: فروشنده زد زیر خنده و گفت »

    _همه تون مهمون خودمین ! همینکه منو یاد جوونی م انداختین یه میلیون واسه

    ام ارزش داشت! چند وقتی بود که خنده رو لبام نیومده بود!

    «: بچه ها براش کف زدن و هورا کشیدن که روزبه گفت »

    _ بچه ها ببینین این کاوه رو! یاد بگیرین. اینطوري پولدار می شن ها!

    کاوه_ یارو هنر پیشه خارجی، یه ساعت ونیم تو فیلم هزار دفعه ملّق میزنه تا دوبار

    مردم خنده شون بگیره یه میلیون دلار بهش پول می دن ! حلا یه ساعته دارم متصّل

    شما رو می خندونم، چهار تا بستنی نصیبم شده! اینم حسودي داره؟

    خلاصه اون روز با بچه ها خیلی خندیدیم . آخرش کاوه به زور پول بستنی ها »

    رو داد. با اینکه صاحب مغازه نمی خواست ازمون پول بگیره.

    وقتی از بچه ها خداحافظی کردیم، دو تایی بطرف خونه راه افتادیم.

    کاوه_ بیا ! دلت خنک شد؟ ! اگه با ماشین فرنوش خانم رفته بودیم، هم من گیر این

    قوم ظالم نمی افتادم و هم تا رسیده بودیم در خونه، فرنوش رو واسه ات خواستگاري

    کرده بودم!

    _ بابا جون، تو که زندگی منو می دونی . آخه من کجا و فرنوش خانم کجا؟

    تموم زندگی م رو که بفروشم پول بنزین ماشین ش نمی شه!

    از تو چه پنهون، از اولین بار که امسال تو دانشکده دیدمش، عجیب فکرم رو

    بخودش مشغول کرده! واقعاً دختر قشنگیه! خیلی م سنگین و باوقاره.

    ولی خب، آدم نباید زیاد به حرف دلش گوش کنه . اینطوري بهتره . آرزوي

    محال نباید داشت. حتی رویاي آدم هم باید در حد خود آدم باشه!

    کاوه_ یعنی چی؟ مگه دست خود آدمه؟آدم وقتی از کسی خوشش بیاد، خوشش

    اومده دیگه!

    _ آره. اگه اون آدم، یکی مثل تو باشه، آره. امثال شماها تو یه طبقه این.

    کاوه_ بجان تو اگه ما تو یه طبقه باشیم ! اون خونه اش جایی دیگه س، مام خونه

    مون جایی دیگه س!

    _ لوس نشو، دارم جدي حرف می زنم.

    می خوام بگم اگه یکی مثل تو بره خواستگاري فرنوش، بهش جواب نه نمیدن.

    اما آدمی مثل من اصلاً نباید این چیزا حتی به فکرشم بیاد.

    از اون گذشته، من اصلاً کسی رو ندارم که بره برام خواستگاري کنه!

    کاوه_ اینکه چیزي نیست. تو فقط لب تر کن بقیه ش...

    «: رفتم توحرفش و گفتم »

    _ دیگه حرفش رو هم نزن. ول کن. بگو ببینم تعطیلی رو می خواي چیکار کنی؟
    فصل دوم

    نیم ساعت بعد رسیدم خونه . تا اومدم تو اتاقم، کتاب هام رو پرت کردم یه گوشه »

    و نشستم. سر مو گرفتم میون دستها و به زندگیم فکر کردم.

    این کاوه طفلک هم اسیر من شده بود . خونواده اش خیلی پولدار بودن . خودش

    یه ماشین مدل بالاي خیلی شیکی داشت . اما به خاطر من، یا پیاده یا با اتوبوس می رفتیم دانشکده. یعنی من سوار ماشینش نمی شدم. جلو بچه ها خجالت می کشیدم.

    دوست نداشتم فکر کنن که بخاطر پولش باهاش رفاقت می کنم.

    پدر من، آدم فقیري بود . آدم خوب اما بدشانس! مرد زحمتکشی م بود اما شانس نداشت. دست به طلا می زد مس می شد!

    از صبح تا شب کار می کرد و جون می کند آخرش هشتش گرو نهش بود.

    مادرمم زن مهربون و زحمتکشی بود.

    اونم تا کار خونه و پخت وپز بود که هیچی، این کاراش که تموم می شد، بیچاره

    می رفت سراغ اضافه کاري.

    همیشه خدا دستش به یه چیزي بند بود . یا قلاب بافی می کرد یا بافتنی می بافت یا هزار تا کار دیگه. مثلاً می خواست یه گوشه خرج خونه رو جور کنه.

    خلاصه این پدر و مادر سخت کار می کردن که یه جوري چرخ رندگی رو بچرخونن اما چرخ زندگی ما چهار گوش بود و بابدبختی می گشت.

    یه خونه نقلی و قدیمی داشتیم که اونم ارث پدربزرگم بود و یه ماشین که عصاي دست بابام بود و سالی به دوازده ماه گوشه تعمیرگاه.

    یه روز که کارد به استخوون بابام رسید، کوچ کردیم . در خونه مون رو کلون کردیم و راهی جنوب شدیم.

    پدرم می گفت تا حالا هر کی رفته جنوب، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته.

    اون وقت ها من سال آخر دبیرستان بودم.
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.