1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان گندم!

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Jan 31, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    فصل سوم


    " اون شب من و کامیار رفتیم خونه آقا بزرگ خوابیدیم . گندم همونجا که بود ، هنوز خواب بود . آقا بزرگه یه پتو کشیده بود روش و یه متکام گذاشته بود زیر سرش . من و کامیار که رسیدیم ، آقا بزرگه هنوز بیدار بود و داشت فکر میکرد ما هام رفتیم طبقه بالا و خوابیدیم .
    ساعت حدود ۷ صبح بود که دیدم یکی داره تکونم میده ! چشمامو که وا کردم ، کامیار رو دیدم ."
    _کامیار _ پاشو .
    _ چی شده ؟!
    کامیار _ چیزی نشده .
    _ پس چی ؟
    کامیار _ میگم پاشو دیگه ، دیر میشه .
    " از جام بلند شدم و گفتم "
    _ گندم خنوز خوابه ؟
    کامیار _ هول نکن اما گندم گذاشته رفته !
    _ رفته ؟! کجا ؟!!
    کامیار _ نمی دونم .
    " از جام پریدم و رفتم طرف پله ها و رفتم طبقه پایین . آقا بزرگه تو اتاقش نشسته بود و رفته بود تو فکر . جای گندم خالی بود ."
    _ رفته ؟!
    آقا بزرگ _ صبح زود انگار بلند شده رفته .
    _ ببخشین ، سلام . حواسم پرت بود !
    آقا بزرگه _ سلام بابا جون . حالا خودتو ناراحت نکن !
    _ شما متوّجه نشدین ؟!
    آقا بزرگه _ من دیشب تا نزدیک ۵ صبح بیدار بودم . چشمم که گرم شد یه وقت فهمیدم که رفته ! واموندهٔ نمیدونم چرا هیچی نفهمیدم ! خوابه و مرگ دیگه !
    کامیار _ حالا شمام خودتونو ناراحت نکنین !
    . اتفاقی یه که افتاده !
    آقا بزرگه _ پیری و هزار و یک درد بی درمون
    _ آخه کجا رفته ؟! حالا چه جوری پیداش کنیم ؟!
    کامیار _ بالاخره یه جوری میشه دیگه !
    _ آخه یه دختر ، یک و تنها ، بی پول !
    " یه مرتبه کامیار یه فکری کرد و دوید طبقه بالا و یه خرده بعد برگشت و گفت "
    _ زیادم بی پول نیس !
    _ چطور؟!
    کامیار _ عابر کارت و موبایل منو با خودش برده .
    آقا بزرگه _ خب خدا رو شکر . یه زنگ بهش بزن !

    " کامیار تلفن آقا بزرگه رو ورداشت و شماره موبایلش رو گرفت و یه خرده بعد انگار موبایلش جواب داد که شروع کرد به حرف زدین .
    ما فقط صدای کامیار رو میشنیدیم ."
    _ الو ! گندم !
    _ تو کجایی الان ؟
    _ مگه قرار نشد که با همدیگه بریم دنبالشون ؟! ما که گفتیم باهات می آییم !
    _ خب باید صبح می شد که بریم یا نه ؟! نصف شبی که پدر مادر تو خیابونا نریخته بریم پیداشون کنیم !
    _ باشه ، باشه ! شماره کارتم رو بهت میدم اما اون موبایل رو چرا ورداشتی ؟
    _ گوش کن ! اون موبایل عصای دستمه ! روزی ده بیست نفر با من کار دارن آخه !
    _ د ...اونایی که به من زنگ میزنن اگه صدای یه دختر رو بشنون باهام قهر می کنن ! حداقل موبایل این مرتیکه سامان رو ببر که از وقتی که از مخابرات بهش دادنش ، یه دونه صدای ظریف توش ثبت نشده ! همه ش صداهای کلفت ، کلفت توش پخش شده ! موبایلش از اون موبایلای خرکی اندازه یه پاره آجر ! موبایل من کوچولو و ظریفه ، مثل همون صداها که توش پخش میشه !
    _آره ، اینجاس . مواظب باش عابر کارتم رو گم نکنی ! رمزش چهار تا صفره .
    گوشی رو نیگه دار .
    " تلفن رو داد به من و گفت "
    _ میخواد با تو حرف بزنه . تورو خدا یه کاری بکن اون موبایل رو پس بده !
    _اه....!
    " گوشی رو ازش گرفتم "
    _ الو ! گندم !
    گندم _ سلام .
    _ سلام حالت خوبه ؟
    گندم _ خوبم .
    _ چرا اینکار رو کردی ؟ چرا صبر نکردی ؟
    گندم _ باید می رفتم سامان !
    _ خب با هم می رفتیم !
    گندم _ نه ، این مساله مربوط به شماها نیس که باهاش درگیر بشین .
    _ تو الان کجایی ؟!
    گندم _ یه جا تو این شهر غبار گرفته !
    _ بگو کجایی تا ده دقیقه دیگه خودمو بهت می رسونم .
    گندم _ برو دنبال زندگیت سامان .
    _ این حرفا چیه ؟!
    گندم _ خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم ! فکر می کردم که با همدیگه خوشبخت می شیم .
    _ حالا که طوری نشده !
    گندم _ دیگه می خواستی چطور بشه ؟
    _ازت خواهش می کنم گندم ! برگرد !
    گندم _ نمیتونم سامان ! بفهم !
    _ من پیدات میکنم ! شده تموم این شهر رو بگردم ، می گردم و پیدات می کنم !
    گندم _ این موبایل دیگه شارژ نداره سامان ! وقت رو تلف نکن !
    _ من پیدات میکنم !
    گندم _ می خوام ازت بشنوم ! هر چند که فکر نکنم بتونی بگی !
    _ تو هنوز منو نشناختی !
    گندم _ سخت تر از قلب کندن رو درخته ! اونجا حداقل تنهایی اما الان آقا بزرگم حتما اونجاس !
    _ دوستت دارم گندم ! پیدات می کنم حالا هر جوری که باشه !
    " وقتی اینو بهش گفتم یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
    _ باید ثابت کنی که دوستم داری ! فقط یه شارژ موبایل فرصت داری !
    _ دنبال دلم میام ! حتما پیدات می کنم ! مهم نیس چقدر بگردم !
    " یه لحظه دوباره ساکت شد و بعد گفت "
    تو به من خندیدی
    و نمیدانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه
    سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلوده به من کرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز
    سالها هست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان
    غرق این پندارم
    که چرا
    خانه کوچک ما
    سیب نداشت


    " دیگه صدائی نشنیدم "
    _ الو ! گندم ! گندم !
    " تلفن رو قطع کرده بود . یه خرده دیگه صبر کردم و بعد گوشی تلفن رو آروم گذاشتم سر جاش . سرمو انداختم پایین . آقا بزرگه و کامیارم ، نه چیزی گفتم و نه چیزی پرسیدن . منم آروم از خونه رفتم بیرون و رو پله های تو ایوون نشستم .
    یه خرده بعد کامیارم اومد پیشم و آروم گفت "
    _ واقعا دوستش داری ؟
    _ آره .
    کامیار _ یعنی مطمئنی که تحت تاثیر جو به وجود اومده قرار نگرفتی ؟
    _آره ، از همون لحظه که بی اختیار کشیده شدم طرف اتاقش ، عاشقش شدم ! الانم هر جوری که باشه برش می گردونم خونه !
    " کامیار خندید و گفت "
    _ کوهُ میذارم رو دوشم _ رخت هر جنگُ میپوشم _ موجُ از دریا می گیرم _ شیرهً سنگُ می دوشم .
    می آرم ماهُ تو خونه _ می گیرم بادُ نشونه _ همه خاک زمینُ _ می شمرم دونه به دونه .
    اگه چشمات بگن آره _ هیچ کدوم کاری نداره !

    " برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم "
    _ اما چه جوری !
    " دستش رو انداخت دور گردنم و صورتم رو ماچ کرد و گفت "
    _ بریز بیرون از چشمات این همه غصه رو ! امیر ارسلان که حاضره ! شمس وزیرم که بغل دستت نشسته ! مونده کفش و لباس آهنی که اونم میریم پاساژ گلستان می خریم !
    _ آخه از کجا باید شروع کنیم ؟!
    کامیار _ آخرش چی بهت گفت که ساکت شدی ؟
    _ برام یه شعر خوند !
    کامیار _ پس چرا ساکت واستاده بودی ؟ یه بشکنی یه قری دو تا ابرویی !
    _ حوصله ندارم کامیار .
    کامیار _ حالا چه شعری خوند ؟
    _ از حمید مصدق بود .
    کامیار _ کدومش ؟
    _ تو به من خندیدی .
    کامیار _ خب خره از رو همین شعر میتونیم پیداش اکنیم دیگه ! بخون ببینم !

    تو به من خندیدی
    و نمیدانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه
    سیب را دزدیدم

    کامیار _ خب ، تا همینجا بسه ! باید تفسیر بشه ! بقیه شو خودم بلدم . طبق این شعر معلومه که خیال داره بره دزدی کنه ! یعنی ما باید بریم دم یه باغ که سیب داره ! تا اومد و خواست سیب بدزده ، دستگیرش کنیم !
    پاشو باید بریم که اتفاقا قراره بیاد همین نزدیکی ها ! الان نزدیکترین سیب بهش ، سیب شمرونی یه ! پاشو معطل نکن !
    _ شوخی نکن دیگه !
    کامیار _ سیب مظهر چیه ؟
    _ عشق ، زندگی و خیلی چیزای دیگه !
    کامیار _ نه ، یه چیز دیگه م هس ! اگه گفتی ؟!
    حوا !! اره ، اره ! حوا ! رفته پیش دوستش ! حتما اسمش حواس !
    کامیار _ آدرسش رو داری ؟
    _ نه !
    کامیار _ آدرس دوستای دیگه ش رو داری ؟
    _ یکی شونو آره ! یه بار گندم رو رسوندم دم خونه دوستش . انگار اسمش ژاکلین بود !
    کامیار _ بذار اول دست و صورت مونو بشوریم و یه لباس عوض کنیم بعدا .
    " دو تایی رفتیم خونه های خودمون و یه آب به صورتمون زدیم و لباسامونو عوض کردیم و زود برگشتیم . کامیار ماشینش رو روشن کرد و حرکت کردیم .
    یه ربع بیست دقیقه بعد جلوی خونه دوست گندم بودیم . من رفتم زنگ خونه شونو زدیم . اتفاقا خود ژاکلین آیفون رو جواب داد و اومد دم در .
    تا من و کامیار رو دید ، شناخت و سلام کرد و گفت "
    _ اتفاقی افتاده ؟
    کامیار _ چیز مهمی نیس ! گندم یه خرده با پدر مادرش اختلاف پیدا کرده و از خونه قهر کرده ! احتمالا رفته خونه دوستش حوا خانم .
    ژاکلین _ شما این اسم رو از کجا فهمیدین ؟!
    کامیار _ همیجوری دیگه ! یعنی یه بار خیلی وقت پیش خودش به سامان گفته ! انگار با هم خیلی صمیمی آن.
    " ژاکلین یه خرده فکر کرد و بعد گفت "
    _ گندم دوستی به این اسم نداره !
    " تا اینو ژاکلین گفت ، یه مرتبه من و کامیار وا دادیم ! تا اون لحظه خیلی خوشحال بودیم که تونیستیم ردّ گندم رو پیدا کنیم اما وقتی ژاکلین گفت که یه همچین کسی وجود نداره ، دوباره غم و غصه ریخت تو دلم !"
    کامیار _ پس چرا گندم یه همچین چیزی به سامان گفته ؟
    " ژاکلین سرشو تکون داد که کامیار گفت "
    _ ببین ژاکلین خانم ، شاید این یه راز بین شما و گندم و دوستاش ! اما فهمیدنش برای ما خیلی مهمه ! گندم با روحیه خیلی خیلی بد ، از خونه رفته بیرون ! ممکنه براش اتفاقات بدی هم بیفته . خواهش می کنم اگه میتونین کمک کنین !
    " ژاکلین یه نگاهی به هر دوی ما کرد و بعد گفت "
    _ متاسفم ، ما اصلاً یه همچین دوستی نداریم ! یعنی یه همچین کسی وجود خارجی نداره !
    کامیار _ اما ممکنه یه رمز یا یه نشونه باشه !
    " ژاکلین سرشو انداخت پایین . کامیار دست منو گرفت و در حالیکه میبرد طرف ماشین به ژاکلین گفت "
    _ یادتون باشه ، اگه اتفاق بدی براش بیفته ، شما مسئولین ! خداحافظ !
    " دو تایی آروم رفتی طرف ماشین و سوار شدیم و تا کامیار خواست که ماشین رو روشن کنه ، ژاکلین دویید طرف ماشین ! من و کامیار زود پیاده شدیم !"
    کامیار _ میدونم براتون گفتنش سخته اما این تنها راه کمک کردن به گندمه !
    ژاکلین _ گندم خودش گفته که حوا دوست شه ؟!
    _ نه ژاکلین خانم ، ما از مفهوم یه شعر به این نتیجه رسیدیم !
    " یه لحظه ساکت شد ، داشت فکر میکرد . بعدش گفت "
    _ بفرمایین تو خونه براتون بگم .
    کامیار _ خیلی ممنون . دیگه مزاحم نمیشیم ، همین جا خوبه .
    " دو تایی از بغل ماشین اومدیم تو پیاده رو ، جلوی خونه ژاکلین اینا که یه خونه شیک و بزرگ بود واستادیم . انگار هنوز دو دل بود که بهمون بگه یا نگه ! من و کامیارم هیچی نگفتیم و گذاشتیم فکراشو بکنه . یه خرده که گذشت گفت "
    _ آره ، حق با شماس ! ممکنه مساله خیلی مهم باشه !
    کامیار _ چطور مگه ؟!
    ژاکلین _ اختلافش با پدر و مادرش خیلی زیاد بوده ؟
    کامیار _ تقریبا .
    ژاکلین _ خدا کنه من اشتباه کرده باشم !
    _ ژاکلین خانم خواهش می کنم اگه چیزی میدونین زودتر بگین ! ما باید زودتر خودمونو به گندم برسونیم ! ممکنه هر لحظه از اونجایی که هس بره !
    ژاکلین _ ببینین ، حوا فرد خاصی نیس ! یه ایده س !
    _ ایده ؟!
    ژاکلین _ ماها یعنی من و گندم و دوستامون خیلی در مورد این مسایل صحبت می کردیم !
    کامیار _ چه مسالهای ؟
    ژاکلین _ آدم و حوا ، مرد و زن ! ما معتقد بودیم که حوا یه مظره ! یعنی این ایده گندم بود !
    _مظهر چی ؟!
    ژاکلین _ تکامل ! تکامل آدم !
    " من و کامیار فقط نگاهش کردیم که گفت "
    _ میدونم شاید براتون خنده دار باشه اما موضوع اصلی اینه که گندم معتقد بود آدم بدون حوا یه چیز ناقص بوده و با اومدن حوا کامل شده ! گندم معتقد بود که هر چیزی با نیمه دیگه ش کامش میشه . حوام یه نیمه دوم بوده ! نمیدونم میفهمین یا نه !؟
    کامیار _ مثل شب و روز ! خوبی و بدی ! زشتی و زیبایی !
    ژاکلین _ پر و خالی ! تاریک و روشن !
    _ زنده بودن و مردن !
    " یه مرتبه تا من اینو گفتم کامیار و ژاکلین ساکت شدن ! یه خرده بعد ژاکلین گفت "
    _ منم از همین میترسم ! چون همیشه آخر بحثها به همین مساله می رسیدیم ! گندم همیشه می گفت آخرین مرحله تو این دنیا با مردن آدم ها کامل می شه ! یعنی حوا کامل کننده آدم ! حالا تو هر مورد !
    _ پس این شعر که برام خوند معنی ش یه پیام برای مردن بوده ؟
    کامیار _ با اون روحیه و اعصاب خرابی که داره ممکنه خودکشی کنه !
    ژاکلین _ آخه چی شده ؟!
    کامیار _ خود ما هام درست نمیدونیم ! فقط میدونیم به پدر و مادرش دعوای سختی کرده و از خونه زده بیرون ! باید هر چی زودتر پیداش کنیم .
    ژاکلین _ میخواین منم باهاتون بیام !؟
    کامیار _ نه ممنون ، یعنی نمیدونیم کجا باید بریم !
    ژاکلین _ شماره منو یاداشت کنین اگه مساله ای بود شاید بتونم بهتون کمک کنم !
    " کامیار شماره ژاکلین رو یاداشت کرد و شماره خودشم بهش داد و خداحافظی و تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . یه خرده که رفتیم ، کامیار ماشین رو یه گوشه نگاه داشت و دو تا سیگار از تو پاکت در آورد و روشن شون کرد و یکی شو داد به من و گفت "
    _ خب ! این از این ! فعلا هیچ آدرسی از گندم نداریم .
    _ یعنی فقط میخواسته به من بگه که خیال خودکشی داره ؟!
    کامیار _ شاید !
    _ حالا چیکار کنیم ؟
    کامیار _ تو با دل و احساسات که نتونستی کاری کنی . حالا بذار من با عقل و پول شاید یه کارایی کردم !
    _ با پول میخوای چیکار کنی ؟
    کامیار _ تو این روزگار ، همه به عشق و احساس پاک و این چیزا احترام میذارن ، اما فقط احترام ! اونم فقط زبونی ! وگرنه این چیزا الان یه قرونم ازش نداره !
    _ تو اشتباه میکنی !
    کامیار _ شعار نده ، ثابت کن ! همین الان راه بیفت برو از رو اون کاغذ که مشخصات پدر و مادر گندم رو توش نوشته ، پیداشون کن ببینم !
    _ خب یه خرده سخته اما ....
    کامیار _ سخته ؟! بنده خدا غیر ممکنه ! هر جا بری ، همون دربون دم درش تا بفهمه جای پول تو جیبت ، احساس تو قلبت داری ، یه لقد میزنه اونجات و از در میندازتت بیرون ! الان یه کار کوچیک بخوای تو هر جا انجام بدی ، یا باید یه پارتی کت و کلفت داشته باشی ، یا پول فراوون تو جیبت باشه ! چند وقت پیش که همین ماشینا مونو گرفته بودیم یادته ؟
    _ چی شو ؟
    کامیار _ اسم منو اشتباه نوشته بودن دیگه !
    _ آهان !
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    کامیار _ رفتم پیش یارو و تا بهش گفتم آقا اینجا اسم من اشتباه شده ، یه اه جیگر سوز از ته دلش کشید که نزدیک بود از گرماش تموم ماشینایی که اونجا بودن آتیش بگیرن !
    وقتی چشمش به اسم من که تو اون کاغذ غلط نوشته شده بود افتاد ، یه سری برام تکون داد که انگار جواب آزمایش سرطان خون عمه شو دیده و دیگه هم نمیشه براش کاری کرد !
    وقتی برگشت تو چشمای من نگاه کرد ، یه غصه ای تو چشماش بود که انگار یه ساعت دیگه قراره خودشو و خونواده شو ، دسته جمعی ، زنده زنده بزارن تو قبر !
    یه نوچ نچی برای من کرد که ....
    _ اه ....! سرم رفت ! بگو بالاخره چی شد ؟!
    کامیار _ هیچی ! تا اومد یاس و نا امیدی و نا کامی رو منتقل کنه به من ، من پنج تا هزاری زودتر منتقل کردم بهش ! انگار یه دفعه یه دریچه تازهای رو به زندگی جلو چشماش واشد ! دیگه از اون یاس و نا امیدی چند ثانیه قبل هیچ اثری نبود ! کار تو دو دقیقه انجام شد و اسم من تصحیح شد !
    " اومدم بهش بگم بابا جای این حرفا یه کاری بکن که حواسش پرت شد و دستش رو با سیگار آورد طرف منو سیگارش چسبید به همون بازوم که زخم بود و پایین ترسه رو سوزوند !"
    _ آخ ! سوختم بابا ! حواست کجاست ؟!
    کامیار _ الهی بمیرم ! همونجا سوخت که قبلا اوخ شده بود ؟! حالا باید بریم بیمارستان سوانح و سوختگی ؟
    _ سوانح و سوختگی ؟!
    کامیار _ نه ! این الان هم اوخ شده ، هم سوخته ! میشه اوختگی
    " خندیدم و گفتم "
    _ بابا یه کاری بکن آخه ! اینهمه در فواید پول گفتی ، حالا چیکار میتونی بکنی؟
    کامیار _ سخته اما میشه یه کارایی کرد . اما حواست باشه ، یه کلمه در مورد کارایی که می کنیم بهش چیزی نگو ! اسم پدر و مادرش چی بوده ؟ قدرت و زیور ؟
    _ آره . اما چرا چیزی بهش نگیم ؟
    کامیار _ بابا شاید فهمیدیم که مثلا مادرش فلان بوده ! نباید که بریم بهش بگیم !
    _ خب اگه بگیم چی میشه ؟
    کامیار _ ببینم اگه تو خودت جای اون بودی و مثلا می فهمیدی که مادرت کلفت خونه حاج آقا فلان بوده خوشحال می شدی ؟
    _ نمیدونم ، یعنی اصلا هیچی بهش نگیم ؟!
    کامیار _ این یکی م من نمیدونم ! فقط دعا کن معلوم بشه که مادرش جینا لو لو بریجیدا بوده که زیور صداش می کردن و باباشم کرک داگلاس بوده که تو خونه بهش میگفتن قدرت !
    " دو تایی زدیم زیر خنده و کامیار ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم ."
    _ کسی رو میشناسی که بتونه کاری برامون بکنه ؟
    کامیار _ آره .
    _ اینجا که داریم میریم کجاس ؟
    کامیار _ صبر کن میفهمی .
    " بیست دقیقهای رانندگی کرد و بعد طرفای جردن یه گوشه پارک کرد و دو تایی پیاده شدیم و رفتیم طرف یه ساختمون خیلی شیک و با آسانسور رفتیم بالا . طبقه دهم و رفتیم طرف یه شرکت . کامیار زنگ زد و یه دختر خانم که انگار منشی شرکت بود در رو واا کرد و تا کامیار رو دید سلام کرد ."
    کامیار _ خانم سلام از بنده س ! چطوره احوال شما ؟
    " خانم منشی جوابشو داد و تعارف مون کرد تو ، که کامیار گفت "
    _ ایشون پسر عموی من هستن . ایشونم مینو خانم منشی شرکت هستن .
    " من سلام کردم که مینو خانم گفت "
    _ فراموش کردین اسم ایشون رو به من بگین !
    کامیار _ آخ ببخشین ! ایشون " بصیر " هستن ! البته یعنی از دیشب تا حالا بصیر شدن ! آقای بصیر باصری !
    " زدم تو پهلوش و گفتم "
    _ من سامان هستم خانم ، خیلی خوشبختم .
    مینو _ کامیار خان با همه شوخی دارن !
    کامیار _ لیدا خانم کجا تشریف دارن ؟
    مینو_ تو دفترشون هستن .
    کامیر _ بی زحمت یه خبر بهشون بده و بگو من اومدم .
    " مینو آیفون رو زد و تا لیدا جواب داد گفت "
    _ کامیار خان تشریف آوردن .
    لیدا _ چه عجب ؟!
    کامیار _ عجب جمال شماس !
    لیدا_ بفرمایین تو جناب ستاره سهیل !
    " مینو خندید و گفت "
    _ بفرمائید سهیل خان .
    کامیار _ ستاره جون دنبالم بیا !
    " یه چپ چپ نگاهش کردم و دنبالش رفتم که یه در رو واکرد و رفتیم تو . دفتر لیدا خانم یه اتاق خیلی بزرگ و شیک و قشنگ بود با مبل و اساس خیلی مدرن . یه میز بالای اتاق بود که لیدا داشت از پشتش می اومد طرف ما . چند تا گلدون خیلی قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن ."

    لیدا _ سلام ! معلوم هس کجایی ؟!
    کامیار _ دنبال مشکلات مردم !
    لیدا _ گم شو ! به منم دروغ میگی ؟
    کامیار _ این چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه آخه دختر ؟
    لیدا_ اه ......! ببخشید تورو خدا ! شما حتما سامان خان هستین ؟!
    _سلام ، حال شما چطوره ؟
    لیدا _ ممنون ، بفرمایین بشینین خواهش میکنم .
    " دو تایی رفتیم و رو مبل نشستیم و لیدام اومد رو یه مبل دیگه جلومون نشست و گفت "
    _ دیروز سه دفعه بهت تلفن کردم نبودی . دفعه سومم مادرت باهام دعوا کرد !
    کامیار _ راست میگی ؟! خدا منو بکشه از دست این ننه و راحتم کنه ! اصلاً نمیدونم چرا این ننه من اینقدر کفران نعمت می کنه ! تو خونه م همین طور ها ! هر چی بابام بهش میگه زن اینقدر حیف و میل نکن گوش نمیده ! دیگه بخدا نعمت داره از خونه مون میره و جاشو نکبت می گیره ! شما به بزرگی خودتون ببخشین !
    " لیدا که میخندید گفت "
    _موبایلتم که جواب نمیداه ! معلوم نیس کجا بودی و چیکار میکردی ؟!
    کامیار _ بی باطری بمونه این موبایلم ان شا الله ! شما خون خودتو کثیف نکن ! این دفعه یه کاری میکنم که هر وقت کارم داشتی ، در عرض دو دقیقه بهم دسترسی پیدا کنی !
    لیدا_ موبایل ماهواره ای گرفتی ؟
    کامیار _ گرفتم اما اونم به درد نمیخوره ! اصلاً کار مخابرات که میدونی چه جوریه ؟ از این موبایلم اون موبایلم رو می گیرم یه خانمه جواب میداه و میگه مشترک مورد نظر دستش بنده ! لطفا شماره گیری نفرمایین !
    لیدا_ پس چه جوری باهات میشه تماس گرفت ؟
    کامیار _ خیلی ساده ! بیا !
    " اینو گفت و از لای موهی سرش یه دونه مو کند و داد به لیدا وگفت "
    _ بگیر ، هر وقت کارم داشتی اینو آتیش بزن ، در جا جلوت حاضر میشم !
    " لیدا شروع کرد به خندیدن ."
    کامیار _ هیچی چیزای قدیمی نمیشه ! ما که فعلا همین طوری داریم میریم عقب ، چه بهتر که در ارتباطاتم از وسایل قدیمی استفاده کنیم ! فقط ازت خواهش میکنم که وقتی کار واجبی باهام داشتی تماس بگیر . زیادی احظارم کنی ، کچل میشم !
    لیدا_ بذار بابامو صدا کنم ! خیلی دلش برات تنگ شده !
    کامیار _ بگیر بشین ببینم ! بابامو صدا کنم یعنی چی ؟!
    لیدا_ آخه خیلی دلش میخواست ببیندت ! الان تو دفترشه !
    کامیار _ حالا بعدا می بینمش .اول بگو تو باهام چیکار داشتی که زنگ زدی ؟
    لیدا _ امشب خونه مون مهمونیه . جشن تولدمه .!
    کامیار _ راست میگی ؟! مبارکه ان شا الله !
    لیدا_ اگه گفتی چند ساله میشم ؟
    کامیار _ سیزده ساله ؟
    لیدا_ گم شو !
    کامیار _ خب چهارده ساله !
    لیدا- بیست و پنج ساله میشم !
    کامیار _ داری دروغ میگی مثل سگ ! تو خیلی بهت بخوره هیفده ساله !
    "لیدا دیگه مرده بود از خنده ! برگشت به من گفت "
    _ سامان خان خوش به حالتون که همیشه پیش کامیار هستین !
    " یه نگاهی به کامیار کردم و بعد گفتم "
    _ بله واقعا ! مرتب از وجودش تو خونه لذت می برم ! یعنی همه اقوام لذت می برن ! بنده آفرین خانم ....
    " تا اینو گفتم ، کامیار زود اومد تو حرفم و گفت "
    _یعنی آفرین خانم به شما که امشب جشن تولدته ! یه کادوی شیک و خوشگل برات میخرم که حظّ کنی .
    " بعد برگشت و یه چپ چپ به من نگاه کرد و گفت "
    _ تو نمیدونی لیدا چه خونواده خوبی داره ! باباش یه تیکه جواهره ! مامانش خانم و کدبانو ! از خواهرش دیگه چی برات بگم ؟! بذار ببینم ! آره ! خواهرش درست سایز توی ! امشب که رفتیم اونجا می دمش به تو ، مال تو باشه !
    لیدا_ گم شو کامیار !
    کامیار _ یعنی میگم مثلا با هم آشنا شون میکنم ! آخه طفلک سامان داره دنبال یه دختر می گرده که خودشو بیچاره کنه !
    لیدا_ چه جالب ! جدا میخواین ازدواج کنین ؟!
    کامیار _ آره ! گول قیافه اش رو نخور ! این عقلش اندازه یه نخودچی یه !
    لیدا_ تو یاد بگیر کامیار خان !
    کامیار _ دیوانگی تو خونواده اینا ژنتیکی یه ، من چرا یاد بگیرم ؟
    لیدا_ پس امشب حتما باید سامان خان هم تشریف بیارن !
    _ خیلی ممنون .
    لیدا_ نه نه ! جدی میگم ! امشب حتما منتظرتون هستم ! یادتون نره !
    کامیار _ نذاری ساعت نه ده شب بیای ها !
    کامیار _ نه ، ساعت ۲ بعد از ظهر اونجام !
    " بعد برگشت طرف من و گفت "
    _ پاشوبریم که انگار نرسیده خونه باید برگردیم خدمت لیدا خانم ! پاشو بریم که حداقل وقت داشته باشیم یه لیف صابون به خودمون بزنیم !
    " اینو گفت و از جاش بلند شد که بهش گفتم "
    _کامیار جون ما برای چی اومده بودیم اینجا ؟
    " یه فکری کرد وگفت "
    _ نمیدونم !
    _ گندم !
    _ لیدا_ گندم ؟!
    کامیار _ آهان ! یادم اومد !
    لیدا _ گندم چیه ؟!
    کامیار _ هیچی بابا ! ننه ام میخواد حلوا درست کنه ، به ما گفته که سر راه یه خرده آرد گندم واسه ش بخریم ! این سامان اصرار می کنه که خود گندم رو بخریم و خودمون تو خونه عرش کنیم که مطمئن تر باشه !
    _ راستی یه کاری باهات داشتم ، یعنی یه کاری باید برام بکنی .

    لیدا_ چه کاری ؟
    کامیار _ دنبال دو نفر می گردیم .
    لیدا_ به بابام بگم ؟
    کامیار _ آره ، جریان مال حدود بیست سال پیشه ! یکی از اقوام بهمون رو انداخته که دو نفر رو براش پیدا کنیم !
    لیدا_ کی هستن این دو نفر ؟
    کامیار _ ننه باباشن !
    لیدا_ مگه گم شدن ؟
    کامیار _ آره ، یعنی نه ! چه جوری بگم ؟! این یارو یه دختر بدبخت و بیچارس ! هیچ کس رو تو این دنیا نداره ! طفل معصوم خیلی م زشته و هیچ کی نمیاعد در خونه شو نزنه واسه خواستگاری ! اینه که یاد پدر ما مادرش افتاده و میخواد پیداشون کنه که شاید اونا براش یه خواستگاری چیزی جور کنن ! خیلی دختر بدبختیه !
    لیدا_ چرا تو دنبال کار شی ؟!
    کامیار _ چه جوری بگم بابا ؟! این دختر بدبخت تو خونه ما کار میکنه ! ثواب داره !
    لیدا_ خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام .
    کامیار _ پیر شی انشا الله ، یاداشت کن . نام پدر قدرت . نام مادر زیور. نام خانوادگی .... نوشتی ؟
    لیدا_ آره.
    کامیار _ صادره از بخش ۳ شهرستان .... شماره شناسنامه پدر ... مادر ....
    لیدا_ سخته اما یه کاریش میکنم .
    " تو همین موقع مینو برامون نسکافه آورد و بهمون تعارف کرد و رفت ."
    کامیار _ مینو چند سال شه ؟
    لیدا_ چطور مگه ؟
    کامیار _ میخوام بگیرمش برای بابا بزرگم !
    لیدا_ برای پدر بزرگت ؟! پدر بزرگت چند سال شونه ؟!
    کامیار _ سنّ و سالی نداره ! فقط تازگی ها سر افتاده و هی میگه تنهام . می ترسم از راه بدر بشه . تو یه ننه بزرگ خوب و سالم نداری که هیفده هیجده سالش بیشتر نباشه ؟
    _لیدا_ گم شو کامیار !
    کامیار _ اگه داشته باشی ما می آیم خواستگاری ها !
    لیدا_ مادر بزرگ هیفده هیجده ساله ؟!
    کامیار _ حالا تا بیست و دو سه هم عیبی نداره . من بابا بزرگمو راضی میکنم !
    لیدا_ چه خوش اشتها !
    کامیار _ پس چی فکر کردی ؟! الان اینقدر وضع خرابه که دختر هیفده هیجده ساله رو میدن به مرد چهل پنجاه ساله !
    لیدا_ توام که از این وضع بدت نمی یاد !
    کامیار _ چرا من خوشم بیاد ؟ اونا که چهل پنجاه سال شونه باید خوش شون بیاد که میتونن یه دختر بیست و خرده ای سال کوچکتر از خودشون بگیرن ! من اگه بخوام طبق این فرمول عمل کنم باید برم دم در زایشگاه واستم و تا یه دختر بچه رو دکتر سزارین کرد و به دنیا آورد ، در جا عقدش کنم !
    "لیدا که همه ش می خندید گفت "
    _ وای که چقدر عالی میشه !
    کامیار _ آره فقط بچه داری می افته سرم !
    لیدا _ عوضش بیست سال بعد کیف میکنی !
    کامیار _ از شانس من ، تا مثلا من پنجاه سالم بسه ، یه سکته ناقص می کنم و می افتم یه گوشه خونه !
    لیدا_ بازم خوبه چون یه پرستار جوون خوشگل داری .
    کامیار _ به چه دردم می خوره اون پرستار خوشگل ! من پرستار خوشگل رو الان که سالمم لازم دارم نه وقتی افلیج شدم !
    لیدا_ خب حالا که اینطور یه بیا با من عروسی کن !
    "کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _ دو ساعته منو به حرف کشوندی که صحبت رو برسونی به اینجا ؟ خب از اهمون اول اینو می گفتی !
    _ کیدا _ خب حالا گفتم ! تو چی میگی ؟
    کامیار _ نه قربونت ، همون برم زایشگاه واستم انگار بهتره !
    لیدا_ خیلی دلت بخواد !
    کامیار _ دلم که میخواد ، عقلم میگه نه !
    لیدا_ تو اصلاً عقلت کجا بود ؟!
    کامیار _ حالا اگه امروز اومده بودم اینجا واسه خواستگاری شده بودم انیشتن !
    لیدا_ اگه می اومدی !
    کامیار _ حالام یه دفعه دیدی خر شدم و اومدم !
    لیدا_ گم شو ! اگه بیای معلومه عاقلی !
    کامیار _ اگه من شوهرت بشم ، منو با چی میزنی ؟
    لیدا_ تورو فقط باید با چماق زد که دل همه دخترا خنک بشه !
    " اینو گفت و قاشقی رو که برای هم زدن نسکافه آورده بودن ، پرت کرد طرف کامیار ! کامیار هم بلند شد و در رفت که من قاه قاه زدم زیر خنده ."
    کامیار _ زهرمار ! این خنده چه وقتی بود ؟! پاشو بریم دیر میشه !
    " از جام بلند شدم و از لیدا خداحافظی کردم و تخواستیم از در بیاییم بیرون لیدا گفت "
    _ کامیار شب دیر نیای ها ! بابام ناراحت میشه !
    کامیار _ مگه امشب بابای خیالایی واسه من داره ؟
    لیدا_ شاید !
    کامیار _ کورشه اون بابای هیزت که تا با اون چشماش به آدم نگاه می کنه ، تن و بدن آدم می لرزه !
    " تا اینو گفت بابای لیدا در اتاق بغلی رو که دفترش بود واکرد و همونجور که داشت می اومد بیرون گفت "
    _ صدای آشنا میاد !
    کامیار _ وای ! دیو اومد ! بوی آدمیزاد شنیده !
    " اول کامیار و بعدش من سلام کردیم که با خنده گفت "
    _ به به ! با د آمد و بوی عنبر آورد !
    کامیار _ دست شما درد نکنه !حالا باد اومد بوی ... بر آورد ؟!
    پدر لیدا_آاااا....! دور از جون زبونم لال ! منظورم اینه که بوی مشک اومد !چطوری شما ؟ چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد ! بابا چطورن ؟ مامان ، خواهر ؟
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    کامیار _ خیلی ممنون ، سلام دارن خدمتتون .
    پدر لیدا_ کجایی شما ؟ چند وقته پیدات نیس !
    کامیار _ گرفتارم بجون شما !
    پدر لیدا_ خیر انشا الله ! گرفتاریت چیه ؟
    کامیار _ هیچی ! افتادم دنبال دخترای مردم ! یعنی افتادم دنبال کار و گرفتاری دخترای مردم .
    " پدر لیدا زد زیر خنده و به لیدا که اونم از دفترش اومده بود بیرون و پیش کامیار واستأده بود گفت "
    _ کامیار جون رو واسه شب دعوت کردی ؟
    لیدا_ بله !
    پدر لیدا_ کامیار جون این دوست تون رو بهم معرفی نمیکنی ؟
    کامیار _ ایشون پسر عموم هستن ، سامان .
    " دوباره با هم سلام و احوالپرسی کردیم که پدر لیدا گفت "
    _ به به ، چه جوون شادابی ! یعنی چه جونای شادابی ! نمیدونستم پسر عمویی به این خوبی و برازندگی داری شما ! نکنه بازم از این پسر عموها و پسر خالهها داری و به ما نمیگی ؟!
    کامیار _نه به جون شما ! یعنی اگه فابریک و آکبند میخواین بینی و بین الله همین یه جفت رو داریم ! دست دوم و سوم و کار کرده اگه بخواین ، بابام و عموم و شوهر عمه هامو بابا بزرگم هستن !
    " پدر لیدا خندید و زد پشت کامیار و گفت "
    _ای شیطون !امشب باید حتما ایشونم بیاری خونه ما !
    " کامیار که میخندید گفت "
    _ آوردنش با من اما دختر بهش انداختن با شما !
    " پدر لیدا قاه قاه شروع کرد به خندیدن و گفت "
    _ حالا کجا داری میری ؟
    کامیار _ با اجازه تون یه خرده کار داریم که باید بهش برسیم .
    پدر لیدا_ ناهار بمون پیش ما !
    کامیار _ خیلی ممنون . دیگه شب خدمت میرسیم.
    پدر لیدا_ پس زود زود بیاین ! منتظرم .
    " یه خرده دیگه تعارف کردیم و بعد از شرکت شون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که به کامیار گفتم "
    _ پدر لیدا تو ثبت کار می کنه ؟!
    کامیار _ نه .
    _ پس چرا اومدی پیشش ؟
    کامیار _ خیلی جاها آشناهای کت و کلفت داره . دستش تو دست خیلی ها س ! وضعشون خیلی خوبه ! همین ساختمون رو که میبینی مال ایناس ! تازه این یه ساختمون شونه ! چهارده پونزده طبقه س و تو هر طبقه ده دوازده ها شرکته ! فقط ماهی شصت هفتاد میلیون تومن از این ساختمون می گیره ! حالا برو سر بقیه اش !
    _از کجا این پولا رو میآرن ؟!
    کامیار _از همون جا که بقیه آوردن !
    _ اون وقت توام با این جور آدما نشست و برخاست داری ؟! میدونی یه لقمه نون چند تا آدم بدبخت تو سفره اینا س ؟
    " همونجور که ماشین رو رو شن میکرد گفت "
    _ آره میدونم .
    _ پس چرا باهاشون رفت و آمد می کنی ؟
    کامیار _ برای اینکه اندازه یه سر سوزن از این لقمه نون ها رو برگردونم تو سفره همون آدمای بدبخت !
    " اینو گفت و حرکت کرد "
    _ یعنی چی ؟
    کامیار _ یعنی اینکه وقتی تو زورت نمیرسه مال مردم رو از حلقوم این جور آدما بکشی بیرون ، بهتره با سیاست اینکار رو بکنی !
    _ چه جوری ؟!
    کامیار_ هر چند وقت به چند وقت میرم پیش شونو با سیاست رو بندشون می کنم و یه پول قلنبه ازشون می گیریم واسه یه عده آدم بدبخت ! فلان که اینا اینجا همه کارن ! با زورم که از پس شون بر نمیایم ! بهتره از این راه یه خرده از حق مردم رو ازشون بگیریم ! امشب که رفتیم اونجا ، بهت میگم که چه کسایی مهمونی ش دعوت میشن ! اسم شون رو بشنوی عقل از سرت میپره !
    _ مگه کی هستن که عقل از سر آدم بپره !؟ آخرش اینه که پولدارن دیگه !
    کامیار_ پولداریش که پولدارن اما خیلی ها شونو تو دورادور می شناسی ! یعنی اسمشونو شنیدی !
    _ خب چه عیبی داره ؟
    کامیار _ عیبش اینه که این جماعت جملات و سخنان و حرفاشون ، همش در مذمت اسراف و ریخت و پاش و تجمل گرایی و در فواید ساده زیستن و قناعت و حجب و حیا و خویشتن داری و دوری از دزدی و مال مردم خوری و این چیزاس !
    _ مگه این مهمونی چه جور مهمونی یه ؟!
    کامیار_ وقتی اومدی خودت میفهمی ! یعنی اگه بعدا اینا رو تو خیابون ببینی و بتونی تشخیص شون بدی که همون مهمونای تو مهمونی هستن ! هر چند که اینا رو تو خیابون و این جور جاها نمیشه دید ! اصلاً اینا رو مردم نمیتونن ببینن ! از ما بهترونن !
    _ یعنی چی ؟!
    کامیار_ یعنی اینه اینا وقتی با همدیگه هستن یه جورن و وقتای دیگه یه جور ! تو مهمونیا هر کدوم لباسا تن خودشونو زناشونو و دخترا و پسراشونه که عقل از کله ت میپره اما بیرون یه لباس ساده میپوشن و نشون میدن که مثلا خیلی به ساده زیستند اعتقاد دارن ! تو مهمونی ، گیلاس شون یه دقیقه خالی رو میز نمیمونه و بیرون اگه دستت به دست شون بخوره ، سه بار آبش میکشن ! حالا میای و میبینی !
    _نکنه خیال داری این لیدا خانم رو خواستگاری کنی ؟
    کامیار_ همین لیدا خانم رو که میبینی ، یه ویلا داره جنوب فرانسه !
    _ راستی باباش امروز یادش رفته بود صورتش رو اصلاح کنه ؟ ته ریش داشت ؟
    " کامیار یه نگاهی به من کرد و خندید !"
    " وقتی رسیدیم خونه ، باغ خیلی ساکت بود . ماشین رو زدیم تو گاراژ و دو تایی رفتیم طرف خونه آقا بزرگه ."
    کامیار_ انگار شهر در امن و امان است !
    _ آره خیلی ساکته! حتما بچه ها رفتن دانشگاه .
    کامیار_ خدا کنه که وقتی ما نبودیم خبری نشده باشه .
    " رسیدیم دم خونه آقا بزرگه که کامیار داد زد "
    _ حاج ممصادق خان ! ما اومدیم .
    _ اول در بزن کامیار .
    کامیار_ای به چشم .
    " تا رسیدیم و در رو واکرد و رفت تو ! منم پشت سرش رفتم و داشتم کفشامو در می آوردم که یه مرتبه کامیار داد زد و گفت "
    _ بیخودی مدرک جرمو مخفی نکن که خودم دیدم !
    " سرمو برگردوندم که دیدم آقا بزرگه از جلوی چهار چوب در اتاقش معلومه ! بیچاره یه بطری دستش بود و همونجا خشکش زده بود و داشت به کامیار نگاه می کرد !"
    کامیار_

    گر عمر سراید ، چه بغداد و چه بلخ
    پیمانه جو پر شود چه شیرین و چه تلخ
    می نوش که بعد از من و تو ، ماه بسی
    از بلخ به غزه آید از غزه به بلخ

    آقا بزرگه _ لا اله الله ! پسر این شیشه دوامه !
    کامیار_ اون شیشه دوای خیلی هاس!
    " آقا بزرگه یه چپ چپ به کامیار نگاه کرد و رفت بطری رو گذاشت تو گنجه و برگشت . من و کامیار رفتیم طرف اتاقش که گفت "
    _ چه کردین ؟!
    کامیار _ فعلا که هیچی !
    آقا بزرگه _هیچ نشونه ای چیزی ازش پیدا نکردین ؟!
    کامیار _ نه فعلا .
    آقا بزرگه _ خدا ذلیل کنه اونی که این آتیش رو به پا کرد .اگه بفهمم کی بوده ، دودمانشو به باد میدم .
    کامیار _ هر کی بوده الان خودش از سگ پشیمون تره ! ولش کنین .
    آقا بزرگه _ میگم زنگ بزنیم کلانتری خبر بدیم ؟
    کامیار _ نه ، لازم نیس . خودمون پیداش می کنیم . فقط من میخوام یه چیزی از شما بپرسم !
    آقا بزرگه _ چی ؟
    کامیار _ عمه اینا برای چی گندم رو آوردن ؟
    آقا بزرگه _ چون بچه دار نمی شدن .
    کامیار _ دوا درمون نکردن ؟
    آقا بزرگه _ چرا ! چند سال از این دکتر به اون دکتر می کردن اما نشد . هر چی هم من بهشون می گفتم بچه آوردن هزار و یک مکافات داره گوش نکردن !
    کامیار _ عیب از کی بود ؟
    آقا بزرگه _ چه فرقی میکنه ؟ اینا همدیگه رو دوست داشتن و هیچکدوم راضی نمیشدن که از اون یکی جدا شن ! این بود که یه همچین کاری کردن .
    کامیار _ از کجا گندم رو آوردن ؟ شما هیچ نشونه ای چیزی ندارین به من بدین ؟
    آقا بزرگه _ من چون اولش مخالف بودم ، هیچ دخالتی نکردم .
    کامیار _ ما باید بریم از عمه بپرسیم شاید .....
    آقا بزرگه _ بیخودی زحمت نکشین ! اونا خودشونم نمیدونن .
    کامیار _ مگه میشه؟!
    آقا بزرگه _ قدیم یه کارگر داشتیم ، فاطمه خانم ، گندم رو اون براشون آورد .
    کامیار _ حالا اون فاطمه خانم کجاس ؟
    آقا بزرگه _ مرده بیچاره .
    " بعد آقا بزرگه برگشت طرف من و گفت "
    _ به تو چی گفت گندم ؟
    _ می گفت دیگه دنبالم نگردین .
    آقا بزرگه _ خدایا این دیگه چه مصیبتی بود سرمون اومد ؟!
    کامیار _ درست میشه به امید خدا . شما که سرد و گرم چشیده این !
    آقا بزرگه _ آدم که پیر میشه ، بی طاقتم میشه . وقتی آدم جوونه ، یه خاطره از زندگیش رو که میخواد مرور کنه ، شاید یه ساعت براش طول بکشه ! اما همین آدم وقتی که پیر شد ، تموم هفتاد سال زندگی ش براش میشه مثل یه کارتون نیم ساعته .مثل این کارتونا چیه که نشون میدن ؟ پلنگ صورتی ؟! اون موش و گربه اسم شون چیه ؟
    _تام و جری آقا بزرگ .
    آقا بزرگه _ آهان ، همون !
    کامیار _ اون کارتونا به درد نمیخورن ! کارتون فقط یه کارتون ! اونم کارتون سیندرلا ! من از بچه گی فقط این کارتون رو دوست داشتم و نگاه میکردم .
    _ آره خیلی کارتون با احساسیه !
    کامیار _ احساس محساس رو ولش کن ! اون کارتونم فقط یه جا شو دوست داشتم !
    _ حتما همون جا که فرشته هه میاد کمک سیندرلا .
    کامیار _ نه خره ! اونجا که اول کارتون پرنده ها میرن سیندرلا رو از خواب بیدار می کنن و اونم میخواد دوش بگیره و بره سر نظافت خونه !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ خب علاقه س دیگه !
    " آقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
    _ بلند شین برین به کارتون برسین !
    کامیار _ وقت دوا خوردن تون شده ؟
    اقبزرگه _ برو پسر اینقدر سر به سر من نذار !
    " من و کامیار خنده مونو خوردیم و بلند شدیم که آقا بزرگه گفت "
    _ سامان ، اگه دوباره گندم زنگ زد ، زود خودتو برسون به من ! میخوام دو کلمه باهاش حرف بزنم .
    _ چشم آقا بزرگ .
    آقا بزرگه _ بسلامت .
    " دو تایی از خونه آقا بزرگه اومدیم بیرون و رفتیم یه جای خلوت باغ نشستیم و به کامیار گفتم "
    _ اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی ؟!
    کامیار _ کی ؟ آقا بزرگه ؟
    _ گندم رو میگم !
    کامیار _ چون منتظر توی ! اون الان دلش میخواد یکی واقعا دوستش داشته باشه . اون یکی هم تویی !
    _ منم که دوستش دارم !
    کامیار _ میدونم الاغ ! یعنی میدونم عزیزم ! چقدر خوبه که تو اینقدر با احساسی .
    " یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم "
    _ میدونی داشتم به چی فکر می کردم ؟
    _کامیار _ به چی ؟
    _ میگم بریم مخابرات ، از اونجا یه زنگ بزنیم به گندم ، شاید بتونن ردّ ش رو پیدا کنن !
    کامیار _ فعلا زوده .
    _ بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده.
    کامیار _ خب بزن .
    " موبایلمو در آوردم و شماره موبایل کامیار رو گرفتم و تا دو تا زنگ زد ، گندم جواب داد !"
    _الو ! گندم !
    گندم _ سلام زود دلت برام تنگ شه !
    _ دل من همیشه تنگه .
    کامیار _ خب بده یه شماره گشاد تر شو بگیر !
    " برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم ."
    گندم _ کامیاره ؟!
    _آره .
    گندم _ بهش بگو لیدا و میترا و هستی به موبایلش زنگ زدن .
    _ کامیار ، گندم میگه لیدا و میترا و هستی بهت زنگ زدن .
    کامیار _ آ....! چیز بدی که بهشون نگفتی ؟!
    گندم _ بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس میگیره .
    _ بهشون گفته باهاتون تماس میگیره .
    کامیار _ آاا.....! بیخود گفته ! بده من اون تلفن رو ببینم !
    _ آاا ! چرا همچین میکنی ؟!
    کامیار _ بابا این ننه باباشو گم کرده ، من که نباید این دخترا رو گم کنم !
    _ خب بهشون زنگ بزن !
    کامیار _ د نمیشه ! ارتباط بعضی ها شون یه طرفه س ! یعنی اونا فقط شماره منو دارن !
    _ کامیار میذاری یه دقیقه من حرف بزنم یا نه ؟!!
    کامیار _ بابا بگو اون موبایل واموندهٔ تو بده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من ! زندگیم داره از دستم میره ها ! اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ !
    " راه افتادم رفتم اون طرف تر "
    گندم _ چی میگه کامیار ؟
    _ نگران ایناس که بهش زنگ میزنن .
    گندم _ حق داره ! پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ میزنه و کامیار رو میخواد !
    _ سیر مونی نداره دیوونه .
    گندم _ سامان ، من موبایل رو خاموش میکنم .
    _ نه،نه نکن ! تورو خدا نکن !
    گندم _ پس دیگه بهم زنگ نزن .
    _ آخه چه جوری پیدات کنم ؟!
    " یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
    _ عشق کوتاهی بود ! به کوتاهی یک صبح تا شب !
    _ میشه طولانی تر بشه !
    گندم _ که چی بشه ؟! یه عشق ترحم زده ؟!
    _ نه به خدا ، اینطوری نیس ! تو باید بهم فرصت بدی !
    گندم _ که چیکار کنی ؟
    _ که نشون بدم چقدر دوستت دارم .
    کامیار _ بابا موبایل منو بهم بدین . بعدش هر چی خواستین به همدیگه نشون بدین !
    _ اه ! کامیار بذار ببینم چی میگه !
    گندم _ چی میگه کامیار ؟
    _موبایلش رو میخواد .
    گندم _ گاهی وقتا حتی یه جمله میتونه زندگی آدمو ، از این رو به اون رو کنه !
    _ گندم خواهش میکنم برگرد !
    گندم _ حیف بود اینطوری بشه !
    _ حداقل بگو کجایی !

    گندم _

    دل من می سوزه
    که قناری ها پر بستند
    که پر پرستوها بشکند
    و کبوترها را
    اه کبوترها را ....
    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن میبیند
    مه در صبحدمان داس بدست
    خرمن خواب مرا می چیند


    _گندم ! بخدا این زندگی فقط یه بازیه ! مثل یه شوخی لوس !
    گندم _

    وای باران ، باران
    شیشه پنجره را باران شست !
    از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربی رنگ ....
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    می پرد مرغ نگاهم تا دور
    وای، باران ،
    باران ،
    پر مرغابی نگاهم تا شست !

    _ گندم ! گندم !
    " تلفن رو قطع کرده بود ! یه خرده مکث کردم و بعد موبایلمو گذاشتم سرجاش که کامیار گفت "
    _ به جون تو همه ش خدا خدا می کنم که زودتر پیداش کنیم !
    _ توام دلت براش می سوزه ؟
    کامیار _ نه ، دلم واسه موبایلم می سوزه ! می خوام زودتر پیداش کنیم و موبایلمو ازش بگیرم و بعدش هر جا خواست بره ، بره !
    _ تو مثلا آدمی ؟!
    کامیار _ نمیدونم اما موبایلمو لازم دارم به خدا !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ حالا چی میگ فت ؟!
    _ بازم شعر میخوند .
    کامیار _ تورو خدا شانس منو ببین ! این دختره تا وقتی ننه بابش معلوم بودن یه خط شعرم بلد نبود آا ! تا از خونه قهر کرد رفت ، شد حافظ تمام اشعار ! بیخود نیس که میگن هر کی از خونه ننه باباش قهر می کنه استعدادش شکوفا میشه !ای خدا کجا برم دنبال این گیس بریده بگردم ؟ وای که الان چند نفر بهم زنگ میزنن و تا صدای این دختره رو میشنون ، ناراحت میشن و دیگه بهم زنگ نمیزنن !
    _ کامیار جدا ناامیدم کردی ! ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم !
    کامیار _ چه انتظاری داشتی ؟
    _ اینکه کمک کنی گندم رو پیداش کنیم .
    کامیار _ مگه اینکه من این گندم رو پیدا نکنم ! به جون تو اگه دستم به یه خوشه ش برسه . دونه دونه می کنم شونو میدم آسیابان آرد شون کنه !
    _ دیگه باهام حرف نزن !
    کامیار _ای بابا ! حالا باید ناز این یکی رو بکشیم ! خب بگو ببینم چه شعری خوند ؟؟
    _ از بس حرف زدی یادم رفت !
    کامیار _ به به ! عاشق رو ببین تورو خدا ! دو خط شعر نمیتونه حفظ کنه !
    _آخه تو حواس نمیذاری واسه آدم !
    کامیار _ تو عاشقی باید حواستو جمع کنی ، به من چه مربوطه !؟
    _ حالا چیکار کنیم ؟!
    کامیار _ حالا خودتو ناراحت نکن ، من چند تا شعر میخونم شاید فهمیدیم کدوم شعر بوده !
    _ آخه بین این همه شعر ؟!
    کامیار _ بالاخره باید یه کاری کرد دیگه ! ببین این نبود ؟

    دختر محلمون ، تو شهر ما تکه
    مهربون و شیرینه اما سراپا کلکه

    _ نه ، از این شعرا نبود .
    کامیار _ ببین این یکی نبود ؟

    بلا شیطون خودم _ دشمن جون خودم _ قربون خوشگلیات _ دل داغون خودم _ آخ دل داغون خودم ...

    _ آاا....! آهنگ برام نمیخوند ! از این شعرای شاعرانه میخوند !
    کامیار _ آهان ! ببین این نبود ؟

    چنین است رسم سرای درشت
    گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

    _ نه بابا ! نه !
    کامیار _ این چی ؟

    چو فردا بر آید بلند آسمان
    من و گرز و میدان و افراسیاب

    _ مگه میخواد بره جنگ که این شعرا رو بخونه !
    کامیار _ خب خب ! ببین این یکی نبود ؟

    نبرده رنج گنج میسّر نمیشود
    مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

    _ گم شو ! حالا وقت شوخی یه ؟
    کامیار _ دارم جدی میگم ! اینو گوش کن !

    دستم بگرفت و پا به پا برد
    تا شیوه راه رفتن آموخت
    لبخند نهاد بر لب ....

    _ آاا...! بذار داره یادم میاد !
    کامیار _ خب ! خب !
    _آهان ! گوش کن !

    " دل من می سوزد
    که قناریها پر بستند"

    فقط همینو یادم مونده !
    کامیار _ بدبخت اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعر حفظ کن که اینطوری مثل خر تو گِل نمونی !
    _ بی تربیت .
    کامیار _ این شعر مال حمید مصدق !

    که پر پاک پرستوها را بشکستند
    و کبوترها را
    اه کبوترها را ....
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید .

    _ آره آره ! خودشه !
    " کامیار رفت تو فکر و یه خرده بعد گفت "
    _ غلط نکرده باشم این رفته ویلای کرج "
    _ باغ کرج ؟!
    کامیار _ آره ، یادته یه پرنده رو پیدا کردیم که بالش شیکسته بود ؟
    _ای وای ! چرا به عقل خودم نرسید ؟!
    کامیار _ تو عقل داری که چیزی بهش برسه ؟
    _ تو این شعرا رو از کجا بلدی ؟
    کامیار _ خره اینا ابزار کار منه !
    _ بدو سوار شین بریم تا از اونجا نرفته !
    " دو تایی دویدیم طرف گاراژ و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . راه شلوغ بود و یه ساعت و نیم طول کشید که رسیدیم تو جاده کرج و جلوی باغ آقا بزرگه واستادیم . کامیار چند تا بوق زد و یه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در و تا من و کامیار رو دید با تعجب در رو واکرد . ماهام پیاده شدیم و رفتیم جلو و سلام و علیک کردیم که گفت "
    _ آقا امروز تشریف میآرن ؟!
    کامیار _ چطور مگه عباس آقا ؟
    عباس آقا_ آخه گندم خانمم اینجا بودن !
    _ گندم ؟! کی ؟!!
    " کامیار دستمو فشار داد که یعنی مواظب باشم و چیزی به عباس آقا نگم . بعد خودش آروم گفت "
    _ عباس آقا ، گندم الان اینجاس ؟
    عباس آقا _ نه آقا ، یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن .
    کامیار _ با چی اومده بود ؟
    عباس آقا _ انگار آژانس بود .
    _ کامیار بیا بریم شاید تو راه بهش برسیم !
    کامیار _ فایده نداره .
    " بعد برگشت طرف عباس آقا و گفت "
    _ واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته ؟
    عباس آقا _ شاید نیم ساعت ! در رو واکنم آقا ؟
    کامیار _ نه عباس آقا ، کار داریم . راستی گندم خانم اینجا اومده بود چیکار ؟ یعنی چی کار می کرد اینجا ؟
    عباس آقا _ والله تقریبا دو ساعت پیش رسید اینجا . بوق زد و من در رو واکردم . آژانسه دم در واستاد و گندم خانم اومد تو . خواستم در ویلا رو واکنم که نذاشت . رفت دم در خونه و رو صندلی نشست . تا چایی حاضر شد و براش بردم ، یه بیست دقیقه ای طول کشید . راستش خودمم یه خرده ترسیدم !
    کامیار _ واسه چی ؟
    عباس آقا _ آخه گندم خانم یه جورایی بود !
    کامیار _ چه جوری ؟
    عباس آقا _ والله چی بگم آقا !
    کامیار _ راحت باش ! حرفت رو بزن !
    عباس آقا _ خیلی ناراحت بودن آقا ! منم خود به خدایی ش ترسیدم ! آخه همینجوری نشسته بود و رودخونه رو نیگاه می کرد ! منم چایی رو که واسه شون بردم ، رفتم چند متر اون طرف تر نشستم . گفتم نکنه دور از جون دور از جون خیالاتی به سرش باشه ! آدم دیگه ! جوونی و هزار تا خیال ! گفتم نکنه یه مرتبه خودشونو پرت کنن تو رودخونه !
    کامیار _ خب ، بعدش ؟
    عباس آقا _ هیچی دیگه آقا چایی رو که اصلا دست نزد . فقط وقتی دید که من اونجاها می پلکم ، بهم گفت برم سر کارم . منم رفتم اون طرف تر و بیل رو ورداشتم و الکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن ! میخواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدا نکرده خواست کاری بکنه ، بتونم خودمو بهش برسونم . خلاصه من یه بیل میزدم و یه نیگاه به خانم می کردم ! هی یه بیل می زدم و یه نیگاه به خانم می کردم !
    گندم خانم همونجوری زول زده بود به رودخونه ، چشم از آب ور نمیداشت ! حالا من هی بیل میزنم و حواسم به خانمه !
    یه هفت هشت ده تا بیل که پای درختا زدم یه مرتبه گندم خانم از جاش بلند شد و یه نیگاه به من کرد ! منم تند تند شروع کردم به بیل زدن !
    وقتی دید من حواسم به کار خودمه و دارم تند تند بیل میزنم ، دوباره نشست سر جاش ! منم یه خرده اومدم جلو تر بیل زدم ! گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت ، بتونم بهش برسم !
    یه ده دقیقه ای دوباره بیل زدم ! خانم همینطوری چشمش به رودخونه بود . یه خرده کمر راست کردم و گفتم خانم چایی تون یخ کرد!
    یه نیگاه به من کرد و یه نیگاه به چایی ! منم برای اینکه نشون بدم سرم به کار خودمه ، دوباره شروع کردم پای درختا رو بیل زدن . انگار نه انگار که حواسم به خانمه ! یه ده دقیقه ای بیل زدم ....
    کامیار _ آاا ....! عباس آقا با این بیلایی که تو زدی ، باغ آقا بزرگ رو که زیر و رو کردی !
    عباس آقا _ آقا ، من مثلا داشتم بیل میزدم ! راست راستکی که بیل نمی زدم ! این تک بیل رو می انداختم زیر خاک و دوباره درش می آوردم ! یعنی با تک بیل گاهی خاک رو ورز میدیم که خاک نفس بکشه . این بیل رو که میمالونی به خاک ، خستگی خاک در میره و نفس میکشه و ....
    کامیار _ به نظاره شما ما میتونیم از هورمون برای بهره وری بیشتر در کشاورزی استفاده کنیم ؟
    " عباس آقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت "
    _ بابا من گفتم جریان گندم خانم رو تعریف کن ! داری واسه من اصول و مبانی کشاورزی و خاکشناسی رو بیان می کنی ؟! بگو ببینم گندم بالاخره چیکار کرد ! حتما یه بیلم دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک !؟
    عباس آقا _ نه آقا ، دور از جون ! اصلاً گندم خانم کجا بتونه بیل بزنه ؟! این بیل جون فیل میخواد تا یه کوت خاک رو زیر و رو بکنه ! اونم این بیل !
    کامیار _ عباس آقا ، الهی درد و بالای این بیل ت بخوره تو کاسه سر من ! اصلاً امسال این بیل تورو میبریم تو جشنواره و به عموم مردم معرفی می کنیم تا همه ببینن که این بیل با این قد و قواره اش چه بیل ارزشی یه ! اصلاً این بیل ت کجا س ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزیم به سینه ش ؟ بابا ول مون میکنی با این بیلت یا نه ؟!
    عباس آقا _ چشم آقا .
    کامیار _ حالا بگو ببینم بالاخره چی شد ؟!
    عباس آقا _ خانمو بگم دیگه ؟!
    کامیار _ نه ! سرگذشت بیل ت رو برامون تموم کن بعد برس به خانم !
    " عباس آقا زد زیر خنده ! منم خندیدم که عباس آقا گفت "
    _ والله خانم که دید ما داریم همینجوری بیل.....
    " یه مرتبه حرف شو خورد بیچاره که کامیار گفت "
    _ به خدا اگه یه بار دیگه اسم این واموندهٔ رو ببری ، در جا مصادره ش میکنم و میذارمش تو ماشین و می برمش تهران ! اونوقت دیگه به جشنواره هم نمیرسه که بتونی عرضه ش کنی !
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    " دوباره عباس آقا خندید و گفت "
    _ چشم آقا . عرضم به حضورتون که خانم گوشی ش رو از تو کیفش در آورد و یه تیلیفون کرد . منم آروم آروم خودمو کشیم طرفش و گوشامو تیز کردم ! فقط اینو شنیدم که حرف حرف بارون و مرغ و قفس و شستن و این چیزا س ! حالا چی بود جریان ، من نفهمیدم !
    کامیار _ اونا رو خودمون میدونیم . داشت با سامان صحبت میکرد .
    عباس آقا _ سامان خان چیز شستنی دارین بدین ما بشوریم براتون ! به خانم چیکار دارین ؟! طفلک خیلی ناراحت بود ! آخه دختر شهری که جون شست و شو و رفت و روب رو نداره ! اینا کار دختر دهاتی یه !
    " من و کامیار خندیدیم و بهش نگاه کردیم که گفت "
    _ عرضم به خدمت تون که بعدش خانم از تو کیفش یه چیزی در آورد که مثل چاقو بود ! یه خرده بهش نیگاه کرد و بعد برگشت به من نیگاه کرد ! منم شروع کردم تند تند چیز زدن !
    کامیار _ تند تند چی زدن ؟!!
    عباس آقا _ همون چیز دیگه !
    کامیار _ چی ؟!
    عباس آقا _ همونکه شما گفتین اسمشو نبرم .
    کامیار _ آهان ، بیل !؟
    عباس آقا _ آقا ، شما خودتون اسمشو بردین !
    کامیار _ آخه من اسمشو بدون تعصب و عرق ملی می برم . اما تو همچین از بیل ت یاد میکنی که انگار تا حالا سه تا اسکار گرفته !
    عباس آقا _ آقا اسکار گرفتن با این بیل که کاری نداره ! مثل آب خوردنه ! اما تا حالا با این بیل چهل پنج تا مار کشتیم که این اسکارا پیش شون مثل بچه مارمولک میمونن !
    کامیار _ عباس آقا مگه تو این باغ ، اسکارم رفت و آمد داره ؟!
    عباس آقا _ اره آقا ولی کم ! زبون بسته ها بی آزارم هستن . از تو سوراخ راه آب میآن تو باغ .
    " من و کامیار زدیم زیر خنده که کامیار گفت "
    _عباس آقا اسکارای اینجا چه رنگی هستن ؟
    عباس آقا _ حنایی آقا ، یعنی پشت شون حنایی و زیر شکمشون خال خال قهوه ای ! خیلی هوشیارن پدر سگا ! اما آزار به درختا نمیرسونن .
    کامیار _ برو این بیلت رو بیار ما یه نظر دیگه ببینیمش ! یعنی با این چیزایی که گفتی ، نظرم در موردش عوض شد ! برو بیارش شاید بتونیم سال دیگه با این تیز هوشان بفرستیمش المپیک ریاضی ! حالا چند متری هس ؟
    عباس آقا _ نزدیک دو متری میشه .
    کامیار _ قد و قامتش که خوبه ، استقامتش چطوره ؟
    _ بابا کامیار کار داریم انگار ! ببین گندم چی شد بالاخره .
    کامیار _ گندم رو ولش کن ! فعلا سرنوشت این بیل واجب تره ! یادم باشه برگشتیم تهران در مورد این بیل استثنایی با آقا بزرگ صحبت کنم ! نباید اینقدر راحت ازش بگذاریم !
    _ واقعا که لوسی کامیار !
    کامیار _ مگه نمیبینی عباس آقا در موردش چه چیزایی تعریف میکنه ؟! ببینم عباس آقا ! تا حالا تو جشنواره انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی ؟
    " عباس آقا گیج و مات ، کامیار رو نگاه میکرد !"
    کامیار _ یه جشنواره دیگه هم هس که همزمان با انتخاب دختر شایسته برگزار میشه . اسمش انتخاب بیل شایسته در دستای پر قدرت و هنرمند ایرانیه ! میگم ببر اسمشو بنویس به امید خدا که اول میشه و یه بورسیه بهش میدن و می فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل ! چشم به هم بزنی ، مدرکش رو گرفته و برگشته ایران و میشه عصای روزگار پیری ت !
    _ کامیار ول میکنی یا نه ؟!!
    کامیار _ خب ، خب .
    _ عباس آقا اون چیزی که گندم خانم از تو کیفش در آورد چی بود ؟
    عباس آقا _ والله انگار سنجاق سر بود ، اما نه ! قلم تراش بود ! ولی نه خدایا ! انگار پیچ گوشتی بود !
    کامیار _ نه خدایا ، نه خدایا ! انگار گزلیک بود ! اما نه ! انگار اره برقی بود !
    _ کامیار بذار حرفش رو بزنه آخه !
    کامیار _ بالاخره چی بود عباس آقا ؟
    عباس آقا _ نمیدونم، والله چی بگم !
    کامیار _ خب حالا هر چی بود ! باهاش چیکار کرد ؟
    عباس آقا _ هیچی گذاشت تو کیفش .
    " کامیار یه نگاه به عباس آقا کرد و گفت "
    _ عباس آقا شوخی ت گرفته ؟ نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزار رو اسم بردی و بعدش میگی گذاشت تو کیفش ؟!
    عباس آقا _ آخه یه خرده بعد دوباره از تو کیف درش آورد !
    کامیار _ خب !
    عباس آقا _ بعدش رفت طرف ته باغ و شروع کرد تنه طع درخت رو زخمی کردن !
    " من و کامیار یه نگاهی به همدیگه کردیم و بعد کامیار در حالی که دست عباس آقا رو می گرفت و دنبال خودش کشید ، بهش گفت "
    _زود اون درخت رو نشون بده که بستگی مستقیم با ادامه حیات بیل هوشمندت داره !
    " دو تایی با عباس آقا که حسابی گیج شده بود ، رفتیم تو باغ و عباس آقا بردمون دم یه درخت و یه جاشو بهمون نشون داد . راست می گفت ! گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکّنه !"
    عباس آقا _ آقا این چیه ؟ گندم خانم چه ش شده ؟!
    کامیار _ چیزی نیس عباس آقا . داره واسه دانشگاه ش تحقیق می کنه .
    " بعدش بهش گفت "
    _ عباس آقا چاییت تیاره ؟
    عباس آقا _ الان حاضرش میکنم آقا ! کاری نداره که !
    " اینو گفت و رفت طرف خونه ش . وقتی دو تایی تنها شدیم به کامیار گفتم "
    _ یعنی این همه راه رو اومده که این قلب رو رو درخت بکّنه ؟!
    کامیار _ داره دنبال خاطراتش می گرده .
    _ یعنی چی ؟
    کامیار _ یعنی از زمانی که فهمیده ، عمه اینا پدر و مادر واقعیی ش نیستن ، دلش نمیخواد زمان براش جلو بره ! میخواد تو گذشته بمونه . برای همین دنبال خاطراتش می گرده . شایدم به پیدا کردنش چیزی نمونده باشه .
    _ چطور مگه ؟!!
    کامیار _ آخه تو اکثر خاطراتش ماهام شرکت داشتیم . مثل همون روزی که اینجا بودیم و پرندهه رو پیدا کردیم ! فعلا بیا بریم تا ببینیم خدا چی میخواد .
    " دو تایی رفتیم طرف در باغ که عباس آقا رسید بهمون و گفت "
    _ کجا آقا ؟! چایی گذاشتم !
    " کامیار از تو جیبش چند تا اسکناس هزار تومانی در آورد و گذاشت تو دست عباس آقا و گفت "
    _ عجله داریم عباس آقا ، باشه برای دفعه دیگه . جون تو و جون اون بیل هوشمند ! دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری باهاش می اندازیم ! فقط تورو خدا زیاد ازش کار نکش !
    " رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس آقا اومد جلوتر و گفت "
    _ آقا کامیار ، اگه میشه به آقا نگین اینجا از سوراخ راه آب از این اسکارا میآن تو باغ . ما خودمون میکشیم شون !
    " کامیار خندید و در حالی که ماشین رو روشن میکرد گفت "
    _ عباس آقا ، اونایی که میگی ، موش هستن ، اسکار یه جایزه س !
    " اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کردیم ."




    فصل چهارم


    " اون روز وقتی رسیدیم خونه ، اینقدر دوو تایی خسته بودیم که یه راست رفتیم تو خونه هامونو خوابیدیم . منکه برای ناهارم بیدار نشدم .
    ساعت حدود شیش و نیم بود که کامیار اومد پشت پنجره م و صدام کرد ."
    کامیار _ از حال رفتی ؟!
    " بلند شدم تو جام نشستم "
    _ آره ، خیلی خسته بودم .
    کامیار _ پاشو بریم .
    _ کجا ؟
    کامیار _ جشن تولد لیدا دیگه !
    _ اصلاً حوصله شو ندارم !
    کامیار _ پاشو بریم حوصله ت میاد سر جاش .
    _ نه تو برو .
    کامیار _ بیا زود بر میگردیم.
    _نه ، ممکنه گندم زنگ بزنه .
    کامیار _ حالا گیریم گندم زنگ بزنه ! به تو چه مربوطه ؟ مگه تو آسیابانی !؟ برین ننه باباش فکرش باشن .!
    _ تورو خدا سر به سرم نذار ، حوصله ندارم .
    _ جدی نمیای ؟! خوش میگذرهها !
    _ نه ، تو برو .
    کامیار _ ناهار خوردی ؟
    _ نه .
    کامیار _ حداقل بلند شو برو یه چیزی بخور ! آهای زن عمو ! زن عمو !
    ` شروع کرد مادرم رو صدا کردن که در اتاقم واشد و مادرم اومد تو و نرسیده شروع کرد به غر غر کردن ."
    کامیار _ این ضعف میکنهها ! صبحونه م نخورده !
    " مادرم همینجور که غر غر میکرد رفت طرف آشپزخونه که کامیار بهم گفت "
    _ حواست باشه ، به کسی نگفتیم گندم فرار کرده ! آقا بزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمیخواد کسی رو ببینه . حالا پاشو برو یه چیزی بخور . منم شب زود بر میگردم . فعلا خداحافظ.
    " اینو که گفت ، رفت . منم بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه . مادرم هنوز داشت غر میزد. یه غر میزد یه سؤال در مورد بازوم میکرد و یه سؤال در مورد گندم !
    تند ناهارم رو که از ظهر برام کنار گذاشته بود خوردم و برگشتم تو اتاقم و موبایلم رو ورداشتم و شماره موبایل کامیار رو که دست گندم بود گرفتم .خاموش بود . چند بار گرفتم اما هر دفعه گفت که موبایل خاموشه.
    گرفتم نشستم رو مبل و رفتم تو فکر . هر چی فکر میکردم کمتر میفهمیدم ! بالاخره بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.
    یه بیست دقیقهای تو حموم بودم و بعدش اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و رفتم تو باغ . یه خرده تنهایی قدم زدم که یه مرتبه آفرین از پشت شمشادا پیچید جلوم ! جا خوردم !"

    آفرین _ سلام .
    _ سلام .
    _ آفرین _ تنهایی ؟
    _آره ...
    آفرین _ کامیار کجاس؟
    _ رفته بیرون .
    آفرین - کجا ؟
    _ همیشه کجا میره ؟
    " یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
    _ گندم چطوره ؟
    _همونجوری .
    آفرین _ آروم تر نشده ؟
    _ آروم شده اما خیلی غمگینه.
    آفرین _ حق داره . دلارام کار خیلی بدی کرد ، اما باید بدونی که همه ش از عشق بود .
    " فقط نگاهش کردم ."
    آفرین _ تو میدونی عشق چیه ؟
    _ نمیدونم .
    آفرین _ من میدونم ، خیلی دردناکه !
    _ تا حالا فکر میکردم که شیرین و باشکوهه !
    آفرین _ آره . اما اگه دو طرفه باشه . میتونم یه سوالی ازت بکنم ؟
    _ آره اما خواهش میکنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم .
    " یه نگاهی به من کرد و بعد بازوم رو گرفت و گفت "
    _ قدم بزنیم ؟
    " دو تایی آروم راه افتادیم ."
    آفرین _ تو تا حالا عاشق شدی ؟
    " دوباره نگاهش کردم و گفتم "
    _ خودت حتما بهتر میدونی !
    آفرین _ مطمئنی که عشقه ؟
    _ نه !
    آفرین _ پس چی ؟!
    _ ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم !
    آفرین _ یعنی ...؟
    _ یعنی اینکه برای به وجود آمدن این کلمه و به وقوع پیوستنش ، خیلی از مسایل منطقی و غیر منطقی باید دخالت داشته باشن !
    آفرین _ مثل ساخته شدن یه ماشین ؟!
    " بعد خندید ."
    _ آره ! یه ماشین هم با عشق ساخته میشه ! با عشق سازنده اش .
    آفرین _ تو همه چیزو با فرمول ریاضی و فیزیک و شیمی میسنجی ؟!
    _ هر چیزی فرمول خودشو داره !
    آفرین _ عشقم فرمول داره ؟
    _ آره ، اما فرمول خودشو !
    آفرین _ مساله جالب شد ! میشه بگی فرمولش چیه ؟ شاید در کار کمک کنه !
    " رسیدیم زیر یه درخت بید . همونجا واستادم و نگاهش کردم . هنوز بازوم تو دستش بود ."
    _ ببین آفرین ، این چیزی نیس که من بگم و توام یاد بگیری و در مورد خودت اجراش کنی !
    آفرین _ خب نگو ، فقط رو تخته سیاه بنویسش .!
    تخته سیاه این کلاس ، چشمای کسی که دوستش داری !
    " یه نگاه با تعجب به من کرد و گفت "
    _ اصلاً فکر نمیکردم که این پسر ساکت و محجوب ، یه همچین احساساتی داشته باشه ! باید تورو بهتر شناخت !
    " اینو گفت و بازوم رو کمی محکمتر تو دستش گرفت ! آروم خودمو کمی کشیدم کنار !"
    _ تو خودت چی ؟ تو چه جوری عشق رو فهمیدی ؟
    آفرین _ با حس کردنش ! حسی از میون صد هزار تا حس !
    _ با چه رنگی ؟
    آفرین _ سرخ ! مثل گل رز .
    _ چه عطری ؟
    آفرین _ عطر غم !
    _ حتما با طعم گس تنهایی ؟!
    آفرین _ شاید !
    _ و حتما تموم اینام تو کامیار جمع شده ؟!
    " هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد ."
    _ تردید داری ؟
    آفرین _ کامیار چی میگه ؟
    _ قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم !
    آفرین _ توام یه همچین سوالی از من کردی،
    _ ولی تو خودتی که ازت پرسیدم و میتونی جواب بدی .
    آفرین _ این بستگی به کامیار داره .
    _ یعنی اگه کامیار تورو دوست داشته باشه ، توام دوستش داری !
    " آروم دستش رو از بازوم جدا و گفتم "
    _ این عشق نیس ! یه معادله س ! یه موازنه س ! تو دنبال عشق نیستی ، تو دنبال یه شوهری ! این منطق عشقه !
    " اینو گفتم و راه افتادم که برم که گفت "
    _ خارج از منطقش چیه ؟
    " برگشتم و نگاهش کردم ."
    _ حسی با تمام حسها ! رنگی با تمام رنگها ! عطری با تمام عطرها ! و طعمی با تمام طعمها ! نه گس ، نه شیرین ، نه تلخ ، نه ترش ! همه با هم و در کنار هم ! اگه اینطوری بهش نگاه کنی و بفهمی ش ، هیچ موقع هیچ کدومش ، دلت رو نمیزنه ! هر لحظه یه کدومش رو درک میکنی !
    آفرین _ تمام اینا با هم و همیشه شاد ؟
    _ تمامش با هم ! شادی و غم جز ایناس !
    آفرین _ واقعا فکر میکنی اینطوریه ؟!
    _ من اینطوری دیدمش !
    " اینو که گفتم و راه افتادم طرف خونه که وسط راه موبایلم زنگ زد . زود روشنش کردم ."
    _الو !
    گندم _ همه عمر دیر بودیم ! دیر دیدیم ، دیر شنیدیم ، دیر گفتیم و دیر فهمیدیم !
    _ و امروز دیر آمدیم !
    گندم _ شایدم هرگز نیامدیم !
    _ برای توام قلب کشیدن رو درخت سخته ؟
    " یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
    _ پس دیر آمدیم !
    _ جواب ندادی !....
    گندم _ شاید . دستام تمرین ندارن !
    _ دلت چی ؟
    گندم _ اونم داره تمرین میکنه !
    _ تنهایی ؟
    گندم _ اگه بتونه !
    " یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
    _ زود باش سامان ! داره زمان می گذره !
    _ چه جوری ! با کدوم انصاف تو ؟! اگه خودت جای من بودی میتونستی ؟!
    گندم _ این فریادها از عشقه ؟!
    _ نه از عصبانیته !
    گندم _ فقط ؟!
    _ و چیزهای دیگه .
    گندم _ که عشق هم یکی از اون چیزاس ؟
    _ آره ! آره ! آره!
    گندم _ پس زودتر بیا ! نذار به دیرها برسیم !
    _ به کدوم نشونی ؟ به نشونی یه عشق یه روزه ؟!
    " ساکت شد "
    _ تو باید برگردی گندم !
    گندم _ به کجا ؟
    _ پیش آدمایی که دوستت دارن ! آدمایی که میون شون جات خالیه ! آدمایی که تورو میخوان !
    " دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
    _ تو باید برم گردونی ! اما نه پیش اون آدما!
    _ مگه این آدما چشونه ؟ اینا که همه تورو دوست دارن ! تو نمیدونی مادر وپدرت چه حالی دارن ! تو ....
    " نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "

    وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود
    وقتی دروغ ، داور هر ماجرا شود
    وقتی هوا ، هوای تنفس ، هوای زیست
    سرپوش مرگ ، بر سر صدها صدا شود
    وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
    هنگامه ز جنبش دمها به پا شود
    وقتی به بوی سفره همسایه ، مغز و عقل
    بی اختیار معده شود ، اشتها شود
    وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب
    یه رنگ ، رنگها شود و رنگها شود
    وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
    رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
    بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
    دنیای من به کوچکی انزوا شود !!

    ` یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
    _ نذار دیرها ، دیرها شود !
    _ الو ! گندم ! الو !
    " دیگه صدائی نیومد . دلم میخواست موبایلمو بکوبم زمین ! اعصابم ریخته بود بهم !
    راه افتادم طرف خونه مون و از پنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم و رفتم تو فکر . تو فکر این شعر .
    می دونستم شعر مال سیمین بهبهانی یه ، اما نمیفهمیدم چه ربطی به گندم داره !
    چندین بار تو دلم خوندمش . هر چی بیشتر میخوندمش ، کمتر ربطش رو میفهمیدم ! نمیدونستم این بار باید کجا برم ! کاشکی الان کامیار اینجا بود ! اون حتما میفهمید منظور گندم چی بوده .
    بلند شدم و یه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم و شعر رو با خط درشت روش نوشتم و با پونز زدمش به دیوار جلوی تختم و بعد رفتم رو تختم دراز کشیدم و بهش نگاه کردم . صدای کامیار تو گوشم بود . داشت بهم میگفت که منطقی باشم . بدون دخالت احساساتم فکر کنم !
    خودمو گذاشتم جای کامیار و سعی کردم با دید و احساس و منطق و آرامش اون کار کنم .
    شعر جلوی چشمام بود و مرتب میخوندمش ، از اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! شاید صد بار خوندمش !
    به آدما فکر کردم ! به دوروییها ! چاپلوسیها !
    به آدمایی فکر میکردم که تو این چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن ! به آدمایی که تو این چند وقته ، هر لحظه یه رنگ عوض کردن ! به آدمایی که دل و زبون شون یکی نبود ! به آدمایی که برای گرفتن پست و مقام ، تملّق صد نفر از خودشون بدتر رو گفتم !
    دوباره خوندمش ! صد بار دیگه ! ا اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! انگار داشت یه پرده از جلو چشمام کنار میرفت و همه چیز جلو چشمم روشن میشد !
    داشت در مورد این آدما حرف می زد ! اما این آدما که تو زندگی ش نقشی نداشتن ! یعنی داشت ماها رو میگفت ؟! یا عمه و شوهر عمه رو ؟! اما اگه ماها رو میگفت ، یعنی میخواست بیاد اینجا ؟!
    نه ، ماها رو نمیگفت . پس منظورش از این آدما کدوما بودن ؟! درسته که این روزا خیلیها اینطوری شدن اما چه دخالتی تو زندگی گندم داشتن ! حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن .
    بلند شدم و یه سیگار روشن کردم و رفتم جلوی کاغذی که شعر رو روش نوشته بودم ، واستادم ! یعنی منظورش به کی بود ؟
    مغزم داشت دیگه میترکید ! اومدم کاغذ رو از رو دیوار بکنم و پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه بود ، یه بار سر یه جریانی ، اسم گندم و چند تا از دانشجوها رو ردّ کرده بودن بالا ! یه نفر لو شون داده بود ! چیزی نمونده بود که اخراج شون کنن و داشت کار به زندان و این چیزا میکشید که آقا بزرگ دخالت کرد و چند نفر رو دید و مسله حل شد !
    یادم اومد که گندم اینا میدونستن اون کسی که خود شیرینی کرده و لو شون داده کیه ! همیشه گندم می گفت که یه روز خدمتش میرسه !
    زود یه تلفن زدم به کامیار . موبایلش خاموش بود . یادم افتاد که موبایلش دست گندمه ! شماره اون یکی موبایلش رو گرفتم . چند تا زنگ زد تا ورداشت :
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    کامیار _ الو ، بفرمایین !
    _ الو ، کامیار !
    کامیار _ زود بگو گرفتارم ! پشیمون شدی میخوای بیای !؟ آدرس رو یاداشت کن . سه راه امین حضور ، نرسیده به پل امیر بهادور ، کوچه اعتماد السلطنه ، منزل آقای جی جی باجی الممالک ! یاداشت کردی ؟
    _لوس نشو کارت دارم !
    کامیار _ بیا اینجا کارت رو بگو ! آدرس صحیح رو یاداشت کن ، فرمانیه ....
    _ کامیار ! کله ت گرمه ؟!
    کامیار _ این چیزایی که اینجا من دیدم و شنیدم و خوردم ، اگه توام میخوردی و میدیدی و میشنیدی خیلی جاهات آتیش میگرفت ! گوشی ، گوشی !
    " بعد انگار با یکی دیگه داشت حرف میزد ."
    کامیار _ نه حاجی جون ، دیگه بسه مه ! ترکیدم از بسکه خوردم ! مثل زهرمارم میمونه واموندهٔ ! چی هس این ؟!
    _کامیار ! کامیار !
    کامیار _ آاا....! زهرمار و کامیار ! مگه نمیبینی دارین تعارف تیکه پاره میکنیم ؟!
    - حواست به من هس ؟!
    کامیار _ گوشی ، گوشی !
    " دوباره با یکی دیگه شروع کرد به حرف زدن ."
    کامیار _ بابا میام الان ! تو برو تو ایوون الان منم میام ! ببین !..... از این یکی درشون برو ! اون ور بابات اینا واستادن !
    " بلند داد زدم ."
    _ کامیار !!
    کامیار _ مرض ! پرده گوشم پاره شد ! چی میگی تو ؟!
    _ چه خبره اونجا ؟ صدا به صدا نمیرسه !
    کامیار _ چیزی نیس . موزیک آوردن ، بگو ببینم چی شده ؟
    _ شماره ژاکلین رو میخواستم !
    کامیار _ ژاکلین رو میخوای چی کار ! پاشو خودت تنها بیا ! اینجا اینقدر هس که به ژاکلین نمیرسه ! فقط بیا !
    _ ژاکلین رو کار دارم دیوونه !
    کامیار_ معدنش اینجاس آا ! بیا از عمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلاً به صرفه نیس !
    _ میگی یا نه !
    کامیار_ به درک ! یاداشت کن ! تقصیر منه که میخوام دستت رو بذارم تو دست وارد کننده ش ! بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خوار ! آدم اگه چیزی میخواد بخره میره از یه فروشگاه عمده فروش ، مصرف سالش رو تهیه .....
    _ میگی با اون رو سگم در بیاد ؟!
    کامیار_ یاداشت کن بابا ! گوشی گوشی !
    " دوباره شروع کرد با یکی حرف زدن ."
    کامیار_ پسر عمومه ! به جون تو ! اسمش سامانه ، لیدا می شناستش ! نه بابا ، اهل این جور جاها نیس ! مرتاضه ! الانم یه بادوم خورده چله نشسته ! روزی یه خرما میخوره و یه بادوم ! بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه ! آره ، اهل دهلی نوئه ! تو خود خود هند به دنیا اومده و تحصیلاتش رو تو یکی از معابد به اتمام رسونده و برگشته دوباره هند ! الان سه سال و نیمه که تو یه معبد گوشه نشینی اختیار کرده ! اما ارادهای دارهها ! هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن ، نگاشون نمیکنه ! یه الاغ تارک دنیایی که نگو !
    _ کامیار !
    کامیار_ اه ....! داشتم بیوگرافی تو واسه این خانما میگفتم !
    _ خجالت نمیکشی ؟!
    کامیار_ بده بهشون معرفی ت کردم ! الان همه شون دارن راه میافتن بیان زیارتت ! میگن آدم با این خصوصیات اخلاقی حتما معجزه هم میکنه !
    _ میگی یا نه ؟!
    کامیار_ بنویس بابا ! دویست و .....
    " یاداشت کردم که گفت "
    _ میگم بلند شو بیا اینجا . هم بادوم هس ، هم مغز بادوم و هم .....
    " تلفن رو قطع کردم و شماره ژاکلین رو گرفتم . خدایی شد که خودش تلفن رو جواب داد ."
    _ الو ، سلام .
    ژاکلین _ سلام ، بفرمایین.
    _ من سامان هستم ، پسر دایی ....
    ژاکلین _ حالتون چطوره ؟! اتفاقا الان تو فکرتون بودم ! میخواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که .....
    _ تلفن که نزدین ؟!
    جاکلیلن _ هنوز نه ! چطور مگه ؟!
    _ خواهش میکنم فعلا تلفن نکنین ! پدر و مادرش نمیدونن که از خونه رفته !
    ژاکلین _ متوجه نمیشم !
    _آخه گندم اومده بود خونه پدر بزرگم . از اونجا گذاشته و رفته . ماهام فعلا به پدر و مادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن .
    ژاکلین _ پس هنوز بر نگشته ؟!
    _ هنوز نه .
    ژاکلین _ شمام پیداش نکردین ؟!
    _ نه تا حالا نتونستیم .
    ژاکلین _ ازش خبر ندارین ؟ شاید پلیس ....
    _ نه ، نه ! فعلا لزومی نداره . تا حالا چند بار تلفنی باهاش حرف زدم .
    ژاکلین _ چی میگه ؟ چرا برنمی گرده ؟
    _ فعلا عصبانی و ناراحته . ببخشین مزاحمتون شدم ، یه سوالی ازتون داشتم .
    ژاکلین _ بفرمایین خواهش میکنم .
    _ شما یادتون میاد سال اول دانشگاه رو ؟
    جاکلیلن _ چیش رو ؟
    _همون مساله اخراج و اون چیزا !
    ژاکلین _ آره ، چطور مگه ؟!
    _ یادتونه یه نفر گندم رو لوی داده بود ؟
    " یه مکث کرد و بعد گفت "
    _ یادمه .
    _ کی بود اون ؟
    ژاکلین _ یه دختر بود ، یه دانشجو .
    _ چرا اینکار رو کرد ؟
    ژاکلین _ یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شپده بود ! هر خبری تو دانشگاه میشد ، گزارش میداد . ماهام بعدا فهمیدیم .
    _ چه جور دختری بود ؟
    ژاکلین _ از همین دخترا دیگه ! میدونین که ! ظاهرش یه جور بود و باطنش یه جور دیگه ! آشنای تمام پسرای دانشگاه !!
    _ متوجه شدم ، اسمش چی بود ؟
    ژاکلین _ چطور مگه ؟!
    _ فکر میکنم ، البته فقط یه فکر ! شاید رفته باشه سراغ اون !
    ژاکلین _ سراغ اون برای چی ؟!
    _ شاید برای انتقام !
    " یه کمی سکوت کرد و بعد گفت "
    _ میدونین ، پشت اون تو دانشگاه خیلی گرم بود ! خبر چین بود دیگه !
    _ الان کجاس ! هنوزم همون طور؟
    ژاکلین _ آره . فکر میکنم . البته یه خرده خودشو جمع و جور کرده .
    _می تونین اسم و آدرسشو بهم بدین ؟
    ژاکلین _ خودم ندارم اما سعی میکنم براتون پیداش کنم .
    _ خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم .
    ژاکلین _ پیداش کردم بهتون زنگ میزنم .
    _ شماره منو دارین ؟
    ژاکلین _ دارم اما اگه دوباره بگین بهتره .

    " شماره موبایلم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم . دوباره رو تخت دراز کشیدم و همینجوری که چشمم به شعر و دیوار بود ، رفتم تو فکر .
    برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد ؟! دلم میخواست میدونستم که الان گندم کجاس و داره چیکار میکنه ؟ دلم میخواست که این مسله زودتر حل بشه و گندم برگرده خونه ، ولی چه جوری حل بشه ؟ وقتی پدر و مادرش ، پدر و مادرش نیستن ،، چه جوری حل بشه ؟ مگه اینکه گندم بتونه با وضع فعلی ش خودشو وفق بده ! خدا کنه ژاکلین زودتر زنگ بزنه ! اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چقدر خوب میشه ! اما از کجا معلوم که درست حدس زده باشم ؟! شاید اشتباه کرده باشم ! اگه یه همچین فکری تو کله ش نباشه چی ؟!
    تو همین فکرا بودم که از بیرون پنجره ، صدا شنیدم . بلند شدم و تو باغ رو نگاه کردم که دیدم عمه و شوهر عمه م دارن میآن طرف خونه ما . خودمو زود کشیدم کنار ! دلم نمیخواست باهاشون روبرو بشم . از یه طرف دلم براشون میسوخت و از طرف دیگه جرأت روبرو شدن باهاشونو نداشتم .
    یه خرده که گذشت ، صدای زنگ خونه مون اومد . مادرم در رو روشون واکرد و یه کمی بعد منو صدا کرد . بلند شدم و از اوتاقم رفتم بیرون . بیچارهها تا منو دیدن انگار خدا دنیا رو بهشون داده ! یه خرده از دست گندم عصبانی شدم که در مورد این پدر و مادر اینجوری قضاوت میکنه ! درسته که پدر و مادر واقعه ش نبودن ، اما شاید بیشتر از پدر مادر واقعی ش ، دوستش داشتن !
    سلام کردم و رفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو و منو بغل کرد و زد زیر اریه ! همچین گریه میکرد که نمان گریه م گرفته بود ! چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود ! اون بیچاره م انگار همه ش در حال گریه بود !
    خلاصه یه خرده که آروم تر شدن ، همگی نشستیم و مادرم برامون چایی آورد و عمه م گفت :
    _ چطوره بچه م؟!
    _ چی بگم عمه جون ؟ حال جسمانی ش خوبه اما روحی ش....
    " دوباره دوتایی شروع به گریه کردن . مادرمم گریه ش گرفت ! آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشو نگاه داره .
    دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت "
    _ عمه جون ، تورو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش ! فقط یه دقیقه !
    _ عمه جون اگه اینکار رو نکنین بهتره ! چشمش به شماها که میافته ، حالش بدتر میشه !
    عمه _ آخه چرا ؟!! آخه چرا ؟!
    _ خب فعلا که اینطوریه !
    عمه _ یعنی اگه ما رو نبینه خوشه ؟!
    " فقط نگاهش کردم که گفت "
    _ عیبی نداره ، اون خوب و خوش باش ، ما راضی هستیم . اما فقط دلم از این میسوزه که ...
    " شوهر عمه م رفت تو حرفش و گفت "
    _ خانم ، صبر داشته باش . امید به خدا همه چی درست میشه .
    _ راست میگن عمه جون . شما فقط یه کمی صبر کنین و تنهاش بذارین ، خودش با مساله کنار میاد .
    " عمه م در حالیکه همینجور اشک از چشماش میاومد پایین گفت "
    _ آخه تو نمیدونی ماها داریم چی میکشیم ! تو این یکی دو روزه ، مردم و زنده شدم ! آخه برم به کی بگم ؟! به کی بگم که چی میکشم ؟! به کی بگم که بفهمه ؟!
    " سرمو انداختم پایین و مادرم بلند شد و رفت بغلش کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن و آرومش کردن . دیگه نمیتونستم اونجا بمونم . بلند شدم و از خونه مون اومدم بیرون . هوای تو باغ عالی بود ! چقدر دلم میخواست که همین الان ، تو این باغ به این قشنگی و هوای به این لطیفی با گندم قدم میزدم ! کاشکی اینطوری نشده بود !
    نیم ساعت قدم زدم و فکر کردم که موبایلم زنگ زد ! زود جواب دادم ."
    _ الو ! بفرمایین .
    ژاکلین _ سلام سامان خان ، منم ژاکلین .
    _ سلام ، حال تون چطوره ؟ شما رو هم انداختیم تو زحمت !
    ژاکلین _ این حرفا چیه ؟! خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم ! گندم بهترین دوست منه ! نمیدونم چرا اصلا نیومده اینجا پیش من ؟!
    _ روحیه ش اصلاً مناسب نیس .
    ژاکلین _ خدا کنه همه چی زودتر درست بشه .
    _ اون دختر خانم رو پیدا کردین ؟
    ژاکلین _ آره ، اگه جاشو عوض نکرده باشه ، آدرشش رو یاداشت کنین . ولنجک .....
    _ یعنی ممکنه که از اینجا رفته باشه ؟
    ژاکلین _ تا پارسال که همینجا بود .
    _ چه جور دختریه ؟
    " خندید و گفت "
    _ حالا خودتون برین ، میفهمین ! به ظاهرش نگاه نکنی ! با پسرا ملایم تر از دختراس !
    _ خدا کنه به موقع برسم ! البته اگه درست حدس زده باشم !
    ژاکلین _ منو بی خبر نذارین ! اصلاً میخواین منم باهاتون بیام ؟!
    _ نه ، خیلی ممنون . تا همینجاشم خیلی کمک کردین و خیلی بهتون زحمت دادیم ! ممنونم . اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه .
    ژاکلین _ در هر صورت هر لحظه که به من احتیاج بود ، خوشحال میشم که بتونم کاری انجام بدم .
    _ ممنون ، فعلا خدانگهدار .
    ژاکلین _ خداحافظ ، موفق باشین .
    _ ممنون .
    " تلفن رو قطع کردم و رفتم طرف گاراژ و ماشینم رو روشن کردم و راه افتادم .نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به خونه شون . تا ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ، متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش رو بهم داده بود ، شلوغ ! کمی رفتم جلوتر . یه عده زن و مرد جلوی در خونه واستاده بودن و با همدیگه حرف میزدن ! انگار اتفاقی افتاده بود ! کمی ترسیدم !
    بالاخره رفتم جلو و سلام کردم . همه برگشتن و ذل زدن به من ! از یکی شون پرسیدم "
    _ ببخشین ، منزل خانم سمیه .... همینجاس ؟
    " تا اینو گفتم یه دختر بیست و یکی دو ساله که چادر مشکی سرش بود یه قدم اومد جلو و گفت "
    _ چیکارشون دارین ؟
    _ با خودشون کار دارم .
    " یه نگاهی به من کرد و کمی رفت تو فکر و بعد با احتیاط پرسید "
    _ میشه بپرسم با ایشون چیکار دارین ؟
    _مساله خصوصی یه ! باید به خودشون بگم .
    " احساس کردم که شک کرده یا ترسیده ! ترس و عصبانیت تو چشماش معلوم بود ! با حالت تردید گفت "
    _ شما رو بجا نمی آرم !
    _ خودتون هستین ؟! خانم سمیه ...؟!
    " برگشت طرف همسایه هاش و انگار کمی دلش قرص شد و بعد دوباره منو نگاه کرد و گفت "
    _ بله ، خودمم .
    " آروم بهش گفتم "
    _ من پسر دایی گندم هستم .
    " تا اینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد ! دیگه از اون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود ! یه مرتبه ، طوری که من جا خوردم ، بلند گفت ."
    _ آهان ! از انجمن تشریف آوردین؟ بفرمایین تو خواهش میکنم ! همه جزوهها و مقالات ، تایپ شده حاضره ! بفرمایین !
    " فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی میکنه ! هیچ نگفتم که از همسایه هاش عذرخواهی کرد و یه تعارف به من کرد و خودش جلو جلو رفت تو خونه و منم دنبالش راه افتادم .
    از حیاط گذشتیم و از پلهها رفتیم بالا و جلو یه آپارتمان واستادیم . با کلیدش در آپارتمان رو واکرد و بعد برگشت طرف منو و گفت "
    _ از چیزای عجیب و غریب که شوکه نمیشین ؟!
    " فقط نگاهش کردم که خندید و در آپارتمان رو واکرد و رفت تو و کنار در واستاد و به من تعارف کرد .
    آروم رفتم تو اپارتمانش . راستش یه لحظه ترسیدم ! فکر کردم نکه یه مرتبه یه وصلهای چیزی به من بچسبونه !
    تو همین فکرا بودم که گفت "
    _ انگار انتظار یه همچین چیزی رو داشتین !
    " بازم با تعجب بهش نگاه کردم که با چشماش ، دیوار اپارتمانش رو بهم نشون داد . تازه متوجه وضع تو خونه شدم ! با رنگ قرمز رو تموم دیوارها چیز نوشته بودن ! خائن ! آدم فروش ! خیانتکار ! چاپلوس !......!!
    یه آن ماتم برد ! برگشتم بهش نگاه کردم که خندید و چادرش رو از سرش ورداشت و انداخت رو یه مبل و گفت "
    _ بفرمایین بشینین ، الان چایی براتون دم میکنم .
    " با تعجب نگاهش کردم ! جمینجوری که میخندید ، رفت طرف آشپزخونه . منم دوباره مشغول خوندن نوشتههای رو دیوارا شدم ! " اینجا خونه یه دختر .... است ! اینجا آرامگاه یه ... است ! اینجا ...."
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    اصلاً نمیتونستم این چیزایی رو که میبینم باور کنم که از تو آشپزخونه گفت "
    _ شاهکار دختر عمه تونه !
    _گندم ؟!
    سمیه _ آره ، گندم !
    _اومده بود اینجا ؟!
    سمیه _ درست نیم ساعت قبل از شما .
    _الان کجاس ؟
    سمیه _ نقاشی ش که تموم شد رفت ! چایی م نخورد !
    " با سبد کوچیک میوه از تو آشپزخونه اومد بیرون . برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت ."
    _ شما کدوم پسر داییش هستین ؟ شنیده بودم دو را پسر دایی خوش تیپ و خوش قیافه داره !
    _ من سامان هستم ، اینا چیه رو دیوار ؟!
    سمیه _ گندم اومد اینجا و اومد تو . خیلی خونسرد و راحت ! اول یه خنده تحویل من داد و بعد از تو کیفش یه اسپری در آورد و با همون لبخند اینا رو رو دیوارا نوشت و دوباره یه لبخند دیگه بهم زد و گفت که رو دیوار تو کوچه م چند تا یادگاری برام نوشته ! بعدشم یه بای بای باهام کرد و رفت !
    _ به همین سادگی ؟!
    سمیه _ از اینم ساده تر !
    _ و شمام هیچی بهش نگفتین ؟
    " رفت روی یه مبل نشست و به منم اشاره کرد کنارش بشینم . منم رو یه مبل اون طرف تر نشستم . خندید و گفت "
    _ یه چیزی رو وجدانم سنگینی میکرد . با این کارش ، هم خودشو راحت کرد ، هم منو !
    _ پس قبول دارین که تو اون جریان ...
    " نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "
    _ از اون جریان خیلی گذشته .
    _ چرا اون کار رو کردین ؟
    سمیه _ به یه همچین کاری احتیاج داشتم تا مشکلم حل بشه.
    _ حل شد ؟
    سمیه _ شد .
    _ به چه قیمتی ؟
    سمیه _ به هر قیمت ! هدف وسیله رو توجیه میکنه !
    " فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید و از جاش بلند شد و گفت "
    _ برم براتون چایی بیارم .
    _ زحمت نکشین !
    سمیه _ راستی نسکافه م هس ، میل دارین ؟
    _ نه ، همون چایی خوبه .
    " رفت طرف آشپزخونه . منم شروع کردم به خوندن نوشتهها که درشت و بزرگ رو دیوار نوشته شده بود .
    مرگ بر خود فروش ! از بوی گند تن همه جا متعفن شده ! ...... !...... !
    از آشپزخونه با سینی چایی آمد بیرون و وقتی دید من دارم نوشتهها رو میخونم ، گفت "
    _ خیلی با ذوق و سلیقه م هس !
    " اومد جلوم و بهم چایی تعارف کرد و بعد رو مبل کنار من نشست و فنجون دیگه چایی رو ورداشت و سینی گذاشت رو میز و گفت "
    _سامان ؟
    " نگاهش کردم که گفت "
    _یه بار جلوی دانشگاه دیدم تون ! اومده بودین دنبال گندم .
    _ احتمالا.
    سمیه _ شما باهاش نبودین ؟
    _ کی ؟
    سمیه _ وقتی اومد اینجا .
    _ نه.

    سمیه _ پس از کجا فهمیدین که اومده اینجا؟
    _ حدس زدم .
    سمیه _ براش اتفاق بدی افتاده؟
    _ تقریبا.
    سمیه _ آدرس منو از کجا پیدا کردین ؟
    _ از یکی از دوستاش.
    " یه خرده از فنجونش که خورد پرسیدم "
    _ شما اینجا تنها زندگی می کنین ؟
    سمیه _ اره ، خونواده م شهرستانن .
    _آپارتمان شیکی دارین ! مال خودتونه ؟
    سمیه _ نه اجاره س.
    _ حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باش ؟!
    سمیه _ شما مجردین ؟
    " سرمو تکون دادم که خندید !"
    _ شما چی ؟
    سمیه _ تنهای ، تنها !
    _ چرا ازدواج نمیکنین؟
    " یه چنگ تو موهاش زد و تکیه اش رو داد به مبل و گفت "
    _ تحصیل !
    _ فقط همین ؟
    " خندید و گفت "
    _ شاید تحصیل یه بهانه باشه ! راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم . یعنی بالاخره یه دختر برای ازدواج احتیاج به چیزایی داره !
    " دور و ورم رو نگاه کردم و گفتم "
    _ اگه منظورتون جهیزیه س که شما دارین !
    سمیه _ آره ، اما یه پسر در حالت نرمال و در این شرایط نمیتونه اقدام به ازدواج کنه !
    _ چرا ؟
    سمیه _ خب هزینه زندگی ، مسکن ، تحصیل و خیلی چیزای دیگه .
    _ شما که ظاهرا مشکل مالی ندارین ! براتون از شهرستان پول میفرستن ؟
    سمیه _ نه ، وضع اقتصادی خونواده م زیاد خوب نیس .
    _ خودتون شاغل هستین ؟
    " خندید یه نگاه بهش کردم که گفت "
    _ شما چی ؟
    _ تو کارخونه پدرم کار میکنم .
    سمیه _ پدرتون کارخونه دارن ؟
    _ نه کارخونه مال پدر بزرگمه .
    سمیه _ همونکه تو اون جریان پارتی بازی کرد ؟
    " سرمو تکون دادم و چایی م رو خوردم و از جام بلند شدم و گفتم "
    _ شما متوجه نشدین گندم کجا رفت ؟
    سمیه _ نه چیزی نگفت .
    " یه اشاره به دیوار کردم و گفتم "
    _ به خاطر اینا از تون معذرت میخوام . اگه اجازه بدین هزینه رنگ و........
    سمیه _ اصلاً ! حقم بود !
    " نگاهش کردم و گفتم "
    _ با این ایده و طرز فکر ، اصلاً باورم نمیشه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین !
    " خندید و گفت "
    _ هدف وسیله رو توجیه میکنه !
    " و بازم نگاهش کردم . دختر عجیبی بود ! تازه متوجه صورتش شدم . یه چهره ظریف با چشمانی کنجکاو ! سرمو براش تکون دادم و گفتم "
    _ از پذیرایی تون ممنون . اگه اجازه بدین مرخص میشم .
    سمیه _ هنوز میوه نخوردین !
    _ باشه دفعه دیگه .
    " خندید و از روی میز بغل تلفن یه کارت ورداشت و چیزی روش نوشت و گرفت طرف من و گفت "
    _ شماره موبایلمه ، اگه کاری داشتین ، راحت میتونین پیدام کنین .
    " یه نگاه به کاغذ و یه نگاه بخودش کردم . دوباره خندید و با حرکت سرش موهاش رو ریخت عقب و گفت "
    _ وقتش مهم نیست . کارای زیادی از من برمیاد !
    " شماره رو ازش گرفتم و یه خداحافظی زیر لب کردم و از خونه ش اومدم بیرون .
    خیاط رو ردّ کردم و رفتم تو کوچه و به دیوار نگاه کردم . نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا ، متوجه نوشته ها نشده بودم . یعنی نخوندم شون ، فکر میکردم از این شعار هاس که به در و دیوار مینویسن !
    " دنبال بوی گند رو بگیرین و بیاین -------------->" علامت فلش تا بغل در خونه کشیده شده بود !
    رفتم طرف ماشینم و وقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه سمیه رو نگاه کردم . دوباره اومده بود دم در و با همسایه ها حرف میزد . چادرش رو دوباره سرش کرده بود . داشت از دو تا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رو رو دیوار نوشته یا نه !
    نگاهش کردم که برگشت طرف من و بهم خندید و یه دستی یواش برام تکون داد ! بهش خندیدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم .


    *****

    " اون شب تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب بیدار موندم اما نه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه . موبایل هر دو شونم خاموش بود . جراتم نکردم که برم پیش آقا بزرگه ! نمیدونستم چی باید بهش بگم !
    فردا صبح آقا بزرگه ، مش صفر رو فرستاد دنبالم .. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ش . خیلی عصبانی و ناراحت بود . همه ش سراغ کامیار و گندم رو می گرفت . یه ساعت براش حرف زدم تا آروم شد . فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده !
    از خونه آقا بزرگه اومدم بیرون و رفتم تو کوچه ، یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم و یه سیگار کشیدم و چند بار شماره مبال هردشونو گرفتم اما بازم هیچ کدوم جواب ندادن ! از دست کامیار حسابی عصبانی بودم ! تو این موقعیتم دست از کاراش ور نمیداشت !
    تا برگشتم تو باغ کاملیا رو دیدم که برام دست تکون داد و اومد طرفم . صبر کردم تا رسید ."
    کاملیا_ سلام سامان .
    _ سلام چطوری ؟ چرا دانشگاه نرفتی ؟
    کاملیا_ امروز کلاس نداشتم .
    _ کامیار هنوز برنگشه ؟
    کاملیا_ نه بابام تا حالا سه مرتبه از کارخونه تلفن کرده و سراغش رو گرفته ! خودمونم خیلی نگرانیم !
    _ دل تون شور نزنه ، جاش راحته .
    کاملیا_ تو میدونی کجاس ؟
    _ رفته یه پارتی آنچنانی !
    کاملیا_ پس چرا بر نمیگرده ؟!
    _ داداشت رو هنوز نشناختی ؟ نمیدونی چه جونوری یه ؟
    " خندید و گفت "
    _ به خدا ماهه داداشم !
    _ مگه اینکه دستم به این ماه نرسه !
    " تا اینو گفتم صدای بوق ماشینش از بیرون اومد ! من و کاملیا دویدیم طرف در باغ ! شاید من بیشتر از کاملیا از اومدن کامیار خوشحال شده بودم ! تا رفتم بیرون دیدم که با ماشینش اومده و جلوی گاراژ داره بوق میزنه که مش صفر در رو براش و کنه . رفتیم جلو و تا چشمش به ما افتاد اشاره کرد که در گاراژ رو براش و کنیم . کاملیا اومد بره که دستش رو گرفتم و رفتم جلو ماشین و بهش اشاره کردم که بیاد پایین و خودش در رو واکنه . سرشو از پنجره کرد بیرون و گفت "
    _ در رو واکن دیگه !
    _ کجا بودی تا حالا ؟! خجالت نمیکشی ؟! از دیشب تا حالا منتظرتم ! صد بار بهت زنگ زدم !
    کامیار _ حالا در واکن !
    _ بیا پایین خودت واکن !
    " تا اینو گفتم ، گفت "
    _ دیشب از چه ساعتی منتظر من بودی ؟
    _ از هفت هشت .
    کامیار _ خب ، پس دوران انتظارت هنوز سر نیومده ! من رفتم جای دیشبی م !
    " اینو گفت و سرشو کرد تو ماشین و گذاشت دنده عقب ! فکر کردم شوخی میکنه . اما دیدم راستی راستی داره میره !"
    _ اه .....! صبر کن خودتو لوس نکن !
    " دوباره سرشو از ماشین کرد بیرون و گفت "
    _ در گاراژ رو وامی کنی یا برم ؟
    _ خیلی خب ، بیا تو !
    کامیار _ آفرین ! معلومه انتظارت سر اومده !
    " رفتم در رو براش واکردم . کاملیا واستاده بود و بهمون می خندید . ماشین رو آورد تو گاراژ و پیاده شد و دستاشو واکرد و گفت "
    _ این منم که دوران انتظار رو به پایان رسوندم ! بیایین ماچم کنین که اومدم !
    _ زهرمار ! مرد شور خودتو و اومدنت رو ببرن !
    " کاملیا خندید و دوید طرفش و ماچش کرد و گفت "
    _ آخه داداش یه خبری ، چیزی ! دل مون هزار راه رفت !
    کامیار _ از دیشب تا حالا یه لنگه پا ، دنبال کار این دختره بودم !
    _ غلط کردی !
    کامیار _ میگم به جون تو یه لنگه پا .....
    _ آره ، یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی !
    کامیار _ به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باش ! فقط من یه لنگه پا دنبال کارا بودم !
    کاملیا _ داداش ، بابا تا حالا سه بار زنگ زده ! مامانم خیلی دلواپسه ! همه اش میگن کامیار بی خبر جایی نمیمونه !
    کامیار _آره ولی دیشب یه لنگه پا بودم !
    _ خب حداقل موبایلت رو روشن میذاشتی !
    کامیار _ آره ، اما دیشب کارم فرق می کرد ! گفتم که یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم .
    _ آقا بزرگه اینقدر از دستت عصبانیه که نگو !
    کامیار _ خب می گفتی یه لنگه پا .....
    _ اه ....! زهرمار و یه لنگه پا !
    کامیار _ تو که باور نمیکنی ، منم دیگه هیچی نمیگم .
    _ حالا بیا بریم پیش آقا بزرگ .
    کامیار _ بریم بابا !
    " دوتایی از کاملیا خداحافظی کردیم و رفتیم طرف خونه آقا بزرگه ، تا در خونه ش رو واکردیم و چشمش به کامیار افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن که کامیار معطل نکرد و گفت "
    _ واقعا که حاج ممصادق ! الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کار مردم نرم ! الهی این زبون مو مار بگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره ! تقصیر خودمه ! دل نیست که واموندهٔ ! اگه یه ساعت طاقت می آورد الان این همه دعوا مرافعه رو نمی شنیدم !
    " آقا بزرگه که یه خرده آروم شده بود ، گفت "
    _ کجا بودی دیشب تا حالا ؟!
    کامیار_ هیچی ! یه لنگه پا دنبال کار این دخترا !
    آقا بزرگه ! دخترا !!
    کامیار _ چه میدونم ! دختره ! گندم رو میگم !
    آقا بزرگه _ پیداش کردی ؟!
    کامیار_ جاش امن و امان بوده ، پیش یکی از دوستاش .
    آقا بزرگه _ حالا کجاس ؟! چرا نمیرین دنبالش ؟!
    کامیار_ بابا دندون رو جیگر بذارین ! الان که دیگه اونجا نیست ! ورپریده عین ملخ جا عوض می کنه ! تا به دو متریش میرسیم میجه یه ور دیگه ! حالا شما خودتونو ناراحت نکنی . امروز فردا دیگه کت بسته تحویل میدیم !
    " خلاصه یه نیم ساعت دیگه با آقا بزرگه حرف زدیم تا آروم شد و من و کامیار ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و تا رسیدیم تو باغ بهش گفتم "
    _ راست گفتی جای گندم رو پیدا کردی ؟!
    کامیار_ من تو راست دون تو خندیدم ! من دیشب کجا بودم ، گندم دیشب کجا بوده ؟! حالا تو بگو ببینم چیکار کردی ؟!
    " جریانش رو براش گفتم که گفت "
    _ چه یاغی شده ! دختره چه شکلی بود ؟ اسمش چی بود ؟ سمیه ؟!
    _ آره ، تو دیشب چیکار کردی ؟
    کامیار _ والله جات خالی ، میوه و شیرینی و دسر و چایی و مایی و بقیه مخلفات ! خلاصه با بر و بچه ها خیلی خوش گذشت ! حیف شد نیومدی !
    _ اینا رو نمیگم که !
    کامیار _ آخه اونایی رو که تو میخوای بدونی نمیتونم بگم ! زشته !
    _ زهرمار ! میگم در مورد خونواده گندم چیکار کردی ؟
    کامیار _ آهان ! هیچی یه آدرس ازشون پیدا کردم . یه پسر دارن هم سنّ و سال ما شاید یه خرده بزرگتر . آدرسش رو پیدا کردم .
    _ خب ! کجاس ؟!
    کامیار _ تو یه تئاتر طرف ... کار می کنه . هم تئاتر اونجا و هم سینما .
    _ تو تئاتر چیکار میکنه ؟
    کامیار _ تئاتر بازی می کنه .
    _ آخه پسره کی هس ؟!
    کامیار _ به احتمال قوی برادر گندمه !
    _ راست میگی ؟!
    کامیار _ آره ، ببینم گندم چیا رو در و دیوار دختر نوشته بود ؟
    _ هر چی دلت بخواد !
    کامیار _ دختره همینطوری گفت که هر وقت خواستی بهش زنگ بزنی ؟
    _ آره !
    کامیار _ منم میشناخت ؟
    _آره !
    کامیار _ بده بهش زنگ بزنم !
    _ لوس نشو ! گندم رو چیکار کنیم ؟
    کامیار _ چیکار میتونیم بکنیم ؟ ولش کن فعلا تا خودش با خودش کنار بیاد .
    " اینو که گفت خیلی ناراحت شدم . رفتم رو یه نیمکت نشستم و سرمو گرفتم تو دستم . نمیدونستم چیکار باید بکنم . خیلی دلم گرفته بود . یه دفعه زدم زیر گریه ! اصلاً دست خودم نبود ! نمیدونستم از عشق گندم بود یا از فشارهایی که این چند وقته بهم اومده بود ! نمیدونم چرا گریه کردم اما دلم می خواست که گریه کنم !"
    کامیار _ ولی به جون تو چه شبی بود ! چه آدم خوش مشربی یه این بابای لیدا ! کاشکی توام می اومدی ! چقدر سراغتو گرفتن ! نپرسیدی چرا هی میگم یه لنگه پا !

    " سرمو بلند نکردم و همونجور نشستم . دلم می خواست تنها باشم . کامیار اومد بغلم نشست و گفت "
    _ چه خونه و زندگی ای دارن ! تموم ظرف و ظروف شون از نقره و طلاس ! دختراشونو که نگاه می کنی ، انگار تو اروپایی ! گوش میدی چی میگم !؟
    " سرمو تکون دادم "
    _ چته ؟ سرت درد می کنه ؟
    _ با سرم جواب منفی دادم "
    _ پس چته ؟! سرتو بلند کن ببینم !
    " به زور سرمو بلند کرد و تا دید گریه میکنم یه مرتبه هول شد و گفت "
    _ چی شده ؟! میگم چته ؟!
    _ هیچی بابا !
    کامیار _ واسه چی گریه می کنی ؟!
    _ خودمم نمیدونم !
    کامیار _ واسه گندم گریه میکنی ؟!
    _ نمیدونم ! شاید واسه گندم ، شاید واسه شانس خودم ، شایدم واسه تو !
    کامیار _ برای من ؟!
    " سرمو تکون دادم "
    کامیار _ چرا برای من ؟! نکنه قراره بلا ملایی سر من بیاد ؟!
    _ نه دیشن خیلی دلم برات تنگ شده بود ! دلم می خواست پیش م بودی و باهم می رفتیم خونه اون دختره !
    _ الهی جیگرم تخته مرده شور خونه بیاد پایین ! به جون تو اگه میدونستم ، دیشب همه شونو ول می کردم می اومدم ! یعنی به جون بابام می خواستم بیام اما این ذلیل مرده ها ، یه لنگ کفش مو ورداشتن قایم کردن ! واسه همین می گفتم دیشب تا حالا یه لنگه پا بودم ! تازه صبحی م به زور ازشون گرفتم و اومدم ! الهی کامیار بمیره که تو دلت براش تنگ شده ! کاشکی خبر مرگم این واموندهٔ موبایلمو قایم کرده بودم آ! جونم مرگ شده ها ورش داشتن قایمش کردن که کسی بهم زنگ نزنه !
    " شروع کرد تند تند با دستاش اشک هامو پاک کردن ! همونجورم حرف می زد ."
    _ کامیار _ این یکی دو شبه زیادی بهت فشار اومده ! هی بهت گفتم بیا بریم ، نیومدی ! حداقل یه بادی به کلهٔ ت میخورد ! حالا دیگه گریه نکن ! منم غصّه میخورم آ ! ول کن ! بالاخره هر چی خدا بخواد بشه ، میشه ! تقصیر من و تو که نبوده آخه !
    _ دلم از این می سوزه که یه روزم از عاشق شدنم نگذشته بود که اینطوری شد ! حتی نتونستم باهاش حرف بزنم !
    کامیار _ همینه دیگه ! آدمیزاد این طوریه ! اگه اون چیزایی رو که دوست داره از جلو دستش وردارن ، بدتر میشه ! اون وقته که حرص آدمو میگیره !
    _ یعنی دیشب کجا بوده ؟ کجا خوابیده ؟
    کامیار _بچه که نیست ! دفعه اول شم که نبوده که از خونه رفته بیرون ! ناسلامتی دانشجوی این مملکته ! حتما خونه یکی از دوستاش بوده !
    _ آخه کدوم دوستش ؟!
    کامیار _ صد تا دوست و رفیق داره !
    _ شانس رو ببین تورو خدا ! درست باید این اتفاق برای اون دختری بیفته که من عاشقش شدم !
    کامیار _ تقصیر خودته !
    _ من چه تقصیری دارم ؟!
    کامیار _ بابا جون این همه دختر تو این باغ بود ! می رفتی جلو پنجره یکی دیگه شون دزدکی دید می زدی ! حالا گندم نشد ، جو ! جو نشد ، بلغور ! بلغور نشد ماش ! شکر خدا همه شون خاصیت دارن !
    _ ول کن حوصله ندارم !
    کامیار _ اگه دیشب با من می اومدی بهت می گفتم ! بیست تا دختر اونجا بود ، یکی از یکی خوشگل تر ! هر کدوم رو که انتخاب می کردی ، بابا ننه شون از خدا می خواستن !
    _ من تو عشق معامله نمی کنم !
    کامیار _ پاشو برو گم شو ! این حرفا دیگه تو این دوره و زمونه خریدار نداره ! الان دارن رو جون مردم معامله می کنن !
    _ اونی که این کارا رو می کنه ، آدم نیست !
    کامیار _ آره ، آدم نیست اما فعلا هس و خیلی کارام می کنه ! اما مردمم کمکش می کنیم !
    _هیچکس به یه همچین آدمی کمک نمیکنه !
    کامیار _ چرا ، میکنه . گوشت گرون میشه ، همه هول میزنیم و بیشتر میخریم ! مرغ گرون میشه ، همینطور ! شیر گرون میشه ، همینطور ! میوه گرون میشه ، همینطور !
    _ اینا چه ربطی به عشق داره ؟!
    کامیار _ چرا ربط نداره ؟! خب معشوق م باید گوشت و مرغ و شیر و میوه بخوره که جون بگیره و خوشگل و ترگل ورگل بشه دیگه !
    _ برو بابا !
    کامیار _ عجب خری یه ها ! تو تا حالا دیدی که مثلا یه دختر ، شیش ماه گوشت و مرغ و میوه و شیر و این چیزا رو نخوره و خوشگل باشه ؟! صورتش میشه عین کاغذ مچاله شده ! اون وقت فکر می کنی تا از در خونه ش اومد بیرون ، صد تا عاشق دل خسته پیدا می کنه ؟! عشق مستقیما با گوشت و مرغ و لبنیات نسبت داره ! این گرسنه های آفریقا رو ببین ! تا حالا شنیدی یه دختر از این آفریقایی ها گرسنه بره تو هالیوود ؟! این دخترای گرسنه آفریقایی رو اگه بخوای تبدیلشون کنی به یه چیز به درد بخور که مثلا بشه عاشق شون شد ، اول باید باد شون کنی ! بعد یه اوتو بخار حسابی بهشون بزنی و بعد پنجاه شصت کیلو گوشت و مرغ و میوه بخوردشون بدی تا بتونن رو پاشون واستن !
    _ خیلی خب بابا خیلی خب !
    کامیار _ پس به این قرار ، میشه ، مثلا یه دختر رو کیلویی حساب کرد ! حالا کیلو چند ، دیگه بستگی به بازار داره ! از کیلو یه میلیون بگیر برو بالا ! هر چی تغذیش خوب بوده باشه ، یعنی باباش پولدارتره ! دختری م که باباش پولدار باشه ، میکنه به عبارت کیلویی هفت هشت میلیون تومان !
    _ پس با این حساب وقتی میریم خواستگاری یه دختر باید یه ترازوم با خودمون ببرین !؟
    کامیار _ نه ، احتیاجی نیست ! باباهه هر روز همینجوری چشمی دخترشو باسکول می کنه تا مضنه دستش بیاد ! تو همین کاملیای خودمونو درنظر بگیر ! میدونی تا حالا کیلو چند واسه خودمون تموم شده ؟! کمتر از مایه که نمیتونیم بدیمش ! همین مخارج دانشگاهش هفت هشت میلیون تومان شده تا حالا ! خب باید بکشیم رو جنس دیگه ! ما که دیگه نباید ضرر بدیم !
    بابای بیچاره م مرتب میگه تولید کننده همیشه ضرر می کنه ! همین عمه اینا ! تا حالا گندم براشون کیلو چند افتاده ؟ تازه حالا که وقت بهره برداری یه ، جنس گذاشه رفته ! واموندهٔ یه جنسی م هس که نمیشه زیاد احتکارش کرد ! یه خرده وقتش بگذره میشه کیلو دوزار ! بعدش فقط به درد ترشی میخوره ! اما ترشی ش خوب در میاد آاا !
    _آدم در مورد دختر اینطوری صحبت می کنه ؟!
    کامیار _ من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم! پدر و مادرا اینطوری فکر می کنن ! وگرنه منکه کیلو هر چند باشه بی چونه خریدارم ! این پدر مادران که نرخ تعیین می کنن ! طفلک یه پسر جوون گویا پیدا شده برای کملیا ! حیوونی دستش خالیه ! بابام پا تو یه کفش کرده الی و بلا از کیلو ده میلیون کمتر نمیدم !پسر بدبختم رفته وام بگیره بیاد چهار کیلو کاملیا بخره ورداره بره !
    _ راست میگی یا چاخان می کنی ؟!
    کامیار _ راست میگم جون تو ! یه پسری پیدا شده می خواد بیاد خواستگاری کاملیا تازه مدرکش رو گرفته و رفته سر کار . وضع مالی شم خوب نیست. بابام گفته اصلاً حرفشو نزنین ! تو بیا این کاملیا رو وردا برو ! پنجاه و دو کیلویه ، با تو چهل با هشت حساب میکنم ! خورد و خوراک یه سال شم ، واسه اش گرفتیم ! یعنی تا آخر زمستون هیچ خرجی نداره !
    _ مگه گوسفنده ؟!
    کامیار _ خاک بر سرت ! در مورد خانما اینطوری صحبت میکنن ؟!
    _آخه تو اینطوری میگی !
    کامیار _ بابا من نمیگم که ! بابام اینا رو میگه و اینطوری فکر می کنه !
    _ تو چی میگی ؟!
    کامیار _ تازه به من گفته ! حالا یه کاری براش میکنم اگه پسره خوب و سالم باشه ، جورش میکنم .
    " تو همین موقع از دور آفرین پیداش شد و تا چشم کامیار بهش افتاد گفت "
    _موشالا هزار موشالا ! فکر می کنی این چند کیلو باش ؟!
    _ گم شو کامیار !
    کامیار _ خب باید حساب جیبمم بکنم آخه ! اگه ننه باباش همراهی کنن و یه خرده با ما راه بیان شاید معامله جوش بخوره !
    _ اونا که از خدا میخوان !
    کامیار_ خب یعنی اینکه ترازو رو دست کاری نکنن ! قبل از قپون کردن بهش آب ندن بخوره ! وزن لباس و کفش و این چیزا رو کم کنن !
    " تو همین موقع آفرین رسید جلو ما و ماهام جلوش بلند شدیم ."
    آفرین _ سلام .
    کامیار _ تو چند کیلویی آفرین ؟!
    آفرین _ چی ؟!
    کامیار _ میگم چند کیلویی ؟
    آفرین _ برای چی ؟
    کامیار _ داریم حساب پول مونو میکنیم !
    آفرین _ وزن من چیکار به پول شما داره ؟
    کامیار _ پول ما به وزن شما بستگی داره !
    آفرین _ یعنی چی ؟!
    _ هیچی بابا شوخی میکنه !
    آفرین _ از گندم چه خبر ؟ حالش چطوره ؟
    کامیار _ای بد نیست . یعنی همونطوریه .
    آفرین _ دلارام خیلی ناراحته .
    کامیار _ای بر پدر اون دلارام ! ببین چه شری بپا کرد !
    آفرین _ میگم چطوره ببریمش پیش یه روانپزشک ؟!
    کامیار _ اگه دستمون بهش برسه که صاف تحویل دیوونه خونه ش میدیم !
    " زود بهش اشاره کردم که یعنی حواست کجاس !"
    آفرین _ یعنی چی دستمون بهش برسه ؟!
    کامیار _ یعنی فعلا تحت حمایت آقا بزرگه ! رفته اونجا بست نشسته .
    آفرین_ من میتونم باهاش چند دقیقه حرف بزنم ؟
    کامیار _ فعلا که نه ، تا بعد ببینیم چی میشه.
    آفرین _ دیشب کجا بودی ؟
    کامیار _ یه درویشی یه ، صاحب نفس . رفته بودم پا بوسش شاید یه دمی بده و گره از کارمون وا بشه.
    آفرین _ آاآ....! راست میگی ؟! کاشکی به منم می گفتی ، می اومدم ! انقدر دوست دارم یکی از این درویشا رو ببینم !
    کامیار _ نمیشه ، این درویش فقط به مردا دم میده !
    آفرین_ کامیار ، میتونم چند دقیقه باهات حرف بزنم ؟
    کامیار _ الان تو ده دقیقه س داری باهام حرف میزنی دیگه !
    آفرین _ منظورم تنهایی یه !
    کامیار _ آره ، به شرطی که در مورد ازدواج و عروسی و زندگی تشکیل دادن و بچه دار شدن و این چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل از تو تو نوبتن واسه صحبت کردن !
    آفرین _ واقعا که کامیار ! از سامان یاد بگیر !
    کامیار _چی رو از این یاد بگیرم ؟!
    آفرین _ عشق و دوست داشتن رو !
    کامیار _ این نتونست بیست و چهار ساعت یه دونه عشق رو نیگه داره ! من چی ازش یاد بگیرم ؟!
    آفرین _ یعنی تو خیلی بلدی نگهبان عشق باشی ؟!
    کامیار _ به شهادت پنجاه شصت نفر ، آره ! اصلاً من جّد اندر جّد نگهبان بودم ! الانم سی چهل تا عشق رو ، تر و تازه ، تو یخچال نگهداری می کنم !
    آفرین _ تو آدم نمیشی ! اینا رو که گفتی یادت باش تا جوابشو بهت بدم !
    کامیار _ حتما میخوای یه پرونده م برای من درست کنی ! خواهرت واسه گندم بدبخت پرونده سازی کرد بس نبود ؟!
    آفرین _ ایشالا یه روز که مشغول عیاشی هستی بگیرنت و پدرت رو در بیرن ، این دل من خنک بشه !
    کامیار _ تا حالا صد بار گرفتنم ! فوقش بشه صد و یه بار ! چه فرقی میکنه ؟!
    آفرین _ خاک بر سرت کنن !
    " اینو گفت و با عصبانیت گذاشت و رفت ."
    کامیار _ آفرین ! آفرین !
    " یه لحظه واستاد و برگشت طرف کامیار "
    _ کامیار _ نگفتی چند کیلویی تو ؟!
    آفرین _ مگه میخوای کولم کنی که وزن مو میخوای ؟!
    کامیار _ نه ، داریم دختر شایسته انتخاب می کنیم !
    آفرین _ برو از بین همونا انتخاب کن !
    کامیار _ خره تو صدر جدولی ها ! به بخت خودت لگد نزن !
    " آفرین یه نگاه به کامیار کرد و خندید و همونجور که داشت می رفت گفت "
    _ چهل و هفت !
    کامیار _ با ظرف یا بدون ظرف ؟
    " دوباره برگشت و خندید و رفت "
    _ واقعا چه حوصله ای داری کامیار ! خیالی که براش نداری ؟!
    کامیار _ برای ازدواج ؟
    _آره .
    کامیار _ نه بابا ! این از اوناس که براش فرقی نمی کنه من باهاش عروسی کنم یا بابام ! این فقط می خواد شوهر کنه !
    _ اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم ! همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم ، نه نمی گفت !
    کامیار _تو به من چیز یاد نده بچه جون ! بیا فعلا بریم پیش آقا بزرگه ، کار دارم .
    _ چیکار داری ؟
    کامیار _ بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته ! شاید اونا بتونن کاری بکنن ! پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین !
    _ یعنی کار درستیه ؟
    کامیار _ آره ، درسته . بیا بریم .
    " راه افتادیم طرف خونه آقا بزرگه ، تو راه بهش گفتم ."
    _ این پسره رو چیکار کنیم ؟
    کامیار _ کدومو ؟
    _ همینکه میگی شاید برادر گندم باش .
    کامیار _ شب ! شب باید بریم تئاتر سراغش .
    _ یعنی ممکنه واقعا همون باش ؟
    کامیار _ کسی که این اطلاعات رو به من داد ، میتونه تو یه ساعت فک و فامیل یه مرغابی رو از وسط مرداب انزلی ، بین هزار تا مرغابی ، شناسایی کنه !
    _ میگم پس نباید خونواده ش بد باشن !
    کامیار _ خونواده کی ؟
    _ گندم .
    کامیار _ چطور مگه ؟
    _ خب وقتی برادرش اهل هنره ، احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه !
    کامیار _ خدا میدونه . تا ببینیم شب چی میشه . شایدم این پسره برادر گندم نباشه !
    _ تو که گفتی هس !
    کامیار _ به احتمال نود درصد هس . بپر تو که رسیدیم .
    " رسیدیم دم خونه آقا بزرگه و کامیار طبق معمول ، دو تا تقه به در زد و رفت تو که صدای آقا بزرگه در اومد !"
    _ باز سر زده اومدی تو ! از دست تو باید همیشه در رو قفل و کلون کرد ؟!
    کامیار _ بابا یه کار مهم دارم آخه !
    آقا بزرگه _ چی شده ؟! پیداش کردین ؟!
    کامیار _ نه بابا ! اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم رو بگیم !
    " آقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و بعد رفت طرف پنجره واستاد و تو باغ رو نگاه کرد ."
    کامیار _ اگه خدا نکرده اتفاقی بیفته ....
    آقا بزرگه _ نفوس بد نزن بچه !
    کامیار _ میخواین من برم بهشون بگم ؟
    آقا بزرگه _ نه ، تا امشبم دست نیگه میداریم ببینیم چی میشه ، اگه ازش خبری نشد ، خودم یه جوری بهشون میگم .
    کامیار _ میخواین به پلیس خبر بدیم ؟
    آقا بزرگه _ نه ، صورت خوبی نداره . گم که نشده ! کسی هم که ندزدیدتش ! حالا بذار ببینم چی میشه .
    " من و کامیار چیز دیگه نگفتیم با خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ."
    _ کامیار ، تو خیلی بی خیالی !
    کامیار _ یعنی چی ؟
    _ تو انگار نه انگار که دختر عمه ت این طوری شده !
    کامیار _ چطوری شده ؟
    _ همین جوری دیگه !
    کامیار _ والا دختر عمه م ، اینطوری که من خبر دارم ، از هر وقتی سر حال تر و قبراق تره !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ مگه دروغ میگم ؟! تازه داره خودشو پیدا می کنه ! تا قبل از این جریان یه دختر پخمه بی سر و زبون بود ! حالا الٔحمدالله داره میشه عین شیر ! یادت رفت چه بالایی سر سمیه خانم آورده ؟! تا قبل از این میتونست از این کارا بکنه ؟ اصلاً یه همچین روحیه ای داشت ؟!
    _ نه اما .....
    کامیار _ اما بی اما ! شاید این جریان براش خیلیم خوب باش ! بابا تو این مملکت یه وقتی زن و دختر شیر بودن ! اسب سوار می شدن ! تیر اندازی می کردن! اونم با تیر و کمون ! بابا ، زن ایرانی یه وقتی تو این مملکت پادشاه بوده ! بذار این دختر خودشو پیدا کنه ! تا حالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده از دست بده ، برای همینم می ترسیده ! حالا فکر میکنه دیگه چیزی نداره که از دست بده ! برای همینم داره کم کم به خودش میرسه !
    _ من این حرفا حالیم نیست ! می ایی بریم دنبالش یا خودم برم ؟
    کامیار _آخه کجا بریم ؟!
    _ چه میدونم ! هتل ا ! مسافر خونه ها ! پارک ا !هر جا !
    کامیار _ دنبال یه سوزن تو انبار کاه بگردیم ؟!
    _ اون که نمیتونه شب تو خیابونا بخوابه حتما میره خونه یکی !
    کامیار _مثلا کی ؟
    _ مثلا دوستاش ! بالاخره یه دوست داره که بره پیشه ؟! اون دخترا کی بودن ؟ ناهید ، سابرینا ، مهسا !
    " یه فکری کرد و بعد خندید و گفت "
    _ نیلوفر ! پریسا! شقایق ! وای خدا منو مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم !
    _ منم همینو میگم دیگه ! ماها حداقل میتونستیم یه خبری از اینا بگیریم !
    کامیار_ تو حق داری ما مقصریم ! یعنی منه خاک تو سر مقصرم !
    _ دیدی حالا !
    کامیار_ می پذیرم ! کوتاهی با قصورم رو می پذیرم و هرگونه تنبیه رو به دل و جونم میخرم ! همین الان میرم که جبران کنم ! باید به تک تک این خانما سر بزنم و خبر بگیرم ! وای خدا که چقدر کار دارم ! بدو بریم جبران !
    _ ناهار بخوریم بعد .
    کامیار_ من کوفتم بشه اون ناهار ! تا من از یکی یکی اینا خبر نگیرم ، لقمه از گلوم پایین نمیره که !
    _ من گشنمه !
    کامیار_ کارد بخوری ! دنبال اون دختره گشتن واجب تره ، یا ناهار ؟!
    _ چطور تو یه مرتبه به صرافت افتادی ؟!
    " دست منو گرفت و کشید ، گفت"
    _گفتی ناهید ، سابرینا و کی ؟
    _ مهسا.
    کامیار_ وای خدا جون شیش تا !
    " همونجور که منو با خودش میکشید بهش گفتم"
    _ همه شونو که امروز نمیرسیم !
    کامیار_ تو بیا ! خدا توفیق میده!
    " رفتیم تو گاراژ و ماشین کامیار رو در آوردیم و سوار شدیم و حرکت کردیم و من یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم رو بپرسم . فقط آدرس دوتاشونو داشت . شقایق و نیلوفر . قرار شد آدرس بقیه رو از همین دو تا بگیریم .
    خونه شقایق نزدیکتر بود ، رفتیم طرف خونه اون . تقریبا یه ربع بعد رسیدیم و پیاده شدیم و زنگ زدیم . یه دختر خانم آیفون رو جواب داد و معلوم شد که خودش شقایقه . چند دقیقه طول کشید تا اومد دم در . انگار یه دستی به سر و صورتش کشیده بود و لباسش رو عوض کرده بود . را رسید گفت "
    _ بفرمایین تو ! اینجا که بده ! بفرمایین .
    کامیار که چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد ، انگار اصلاً یادش رفت برای چی اومدیم اونجا ! شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن ."
    کامیار _ سلام عرض کردم خانم ! حال شما چطوره ؟
    شقایق _ خیلی ممنون ، حال شما چطوره ؟
    کامیار_ الٔحمد الله ! خوب خوب ! بابا چطورن ؟
    شقایق _ ممنون ، خوبن .
    کامیار_ الٔحمد الله ! مامان چطورن ؟
    " شقایق خندید و گفت "
    _ایشون چند ساله فوت کردن !
    کامیار_ الٔحمد الله ! ببخشین ببخشیدن ! یعنی انشاالله خاک به قبرشون بباره ! یعنی نور به قبرشون بباره ! والله هول شدم ! از بس شما خانم و باوقار تشریف دارین ! زبونم گل مژه زده !
    " شقایق خندید و گفت "
    _ گل مژه مال چشمه !
    کامیار_ از بس شما گل این ، همه جای ما گل در آورده ! عین این زمینای پارک ملت ! خدا خیر بده به این شهر داری تهران ! هر جا گیرش میاد یه چیز می کنه توش ! یعنی یه شاخه گل می کنه توش !
    شقایق _ شما حتما کامیار خان هستین !؟
    کامیار_ غلام شمام ! از کجا فهمیدین ؟
    شقایق _ از تعریفایی که گندم در مورد بانمکی شما کرده !
    " کامیار که چشم از چشم شقایق ور نمیداشت ، با خنده گفت "
    _ ببخشین گندم کیه ؟
    " شقایق زد زیر خنده و گفت "
    _ دختر عمه تون دیگه !
    کامیار_ آهان ! اونو که آردش کردن تموم شد رفت پی کاره !

    " با آرج زدم تو پهلوش و به شقایق گفتم "
    _ ببخشین مزاحمتون شدیم ، می خواستیم ببینیم شما از گندم خبری ندارین ؟
    شقایق _ نه ! اتفاقی افتاده ؟!
    کامیار_ نه بابا ! داریم برای سازمان سیلوی تهران آمار میگیریم ! ببخشین شمام دانشگاه تشریف دارین ؟
    شقایق _ با گندم هستم .
    کامیار_ خدا شما رو به خونواده تون ببخش ! درسا چطوره ؟ سخته ؟ آسونه ؟
    شقایق _ای ، بد نیست . بفرمایین تو تورو خدا ! اینجا بده !
    کامیار_ چشم ، هر چی شما بفرمایین !
    " اومد حرکت کنه که بازوش رو گرفتم و گفتم "
    _ ببخشین شقایق خانم ، شما آدرس چند تا از دوستای صمیمی ش رو دارین به ما لطف کنین ؟
    شقایق _ کدوم شونو می خواین ؟
    کامیار_ اونایی رو که خوشگل ترن !
    " یه چشم غره بهش رفتم و به شقایق گفتم"
    _ اونایی رو که باهاش صمیمی ترن .
    کامیار_ بله بله ! یعنی اونایی که صمیمی ترن .
    شقایق _ جدأ براش اتفاقی افتاده ؟!
    _ کمی با خونواده ش اختلاف پیدا کرده و از خونه قهر کرده .
    شقایق _ای وای چه بد ! شاید بیاد اینجا !
    کامیار_ میگم چطوره ماهام اینجا منتظرش باشیم تا بیاد ؟!
    " یه چشم غره دیگه بهش رفتم و به شقایق گفتم "
    _ اگه همون آدرس ها رو بهمون بدین ممنون میشیم.
    شقایق _ الان براتون مینویسم میآرم .
    کامیار_ اگه دست تون خسته میشه ، بذارین من بیام براتون بنویسم ! آخه من بابام میرزا بنویس بوده .
    "شقایق خندید و رفت تو "
    کامیار_ الهی تو خونه شون خودکار مداد و خودنویس پیدا نشه ، مجبور بشه منو صدا کنه که براش بنویسم .
    _کامیار خجالت نمیکشی ؟!!
    کامیار_ کی از نوشتن تا حالا خجالت کشیده که من بکشم ! اصلاً اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه و دبیرستان و دانشگاه نمیرفتن !
    _ به خدا من جای تو خجالت میکشم !
    کامیار_ تو چرا جای من خجالت میکشی ! اصلا چرا ما خجالت بکشیم ؟! اونایی که الف ب پ ت س رو اختراع کردن باید خجالت بکشن !
    _ زهرمار .
    " موبایلمو در آوردم و شماره گندم رو گرفتم اما موبایلش خاموش بود . یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت . تو همین موقع شقایق با یه ورق کاغذ اومد بیرون و گفت "
    _ بفرمایین . این چند تا تو ذهنم بود .
    " تا اومدم بگیرم که کامیار زودتر کاغذ رو گرفت و گفت "
    _ تو خونه خودکار داشتین ؟!
    " شقایق با تعجب بهش نگاه کرد و گفت "
    _ ببخشین متوجه نمیشم !
    کامیار_ هیچی ، چیچی ! میگم شما با سرویس میرین دانشگاه ؟
    شقایق _ نه خودم میرم .
    کامیار_ خودتون تنهایی میرین ؟!!!
    شقایق _ خب بله !
    کامیار_ هزار ماشاالله به شما باشه ! میگم حوصله تون سر نمیره تنهایی میرین ؟
    " کاغذ رو از دستش گرفتم و به شقایق گفتم "
    _ خانم خیلی خیلی از همراهی تون ممنونم ، خیلی لطف کردین !
    شقایق _ خواهش می کنم . لطفا هر وقت مساله حل شد ، به منم یه خبری بدین !
    کامیار _ چشم ! حتما ! اصلاً خودم میام اینجا که مژده گونی م ازتون بگیرم !
    شقایق _ قدم تون سر چشم . هر وقت تشریف بیارین خوشحال میشم .
    کامیار _ منم خوشحال میشم ! یعنی خوشحال که میشم هیچی ، کلی م ذوق می کنم !
    " شقایق زد زیر خنده که دست کامیار رو گرفتم و کشیدم طرف ماشین و همونجور یه خداحافظی از شقایق کردم و در ماشین رو واکردم و کامیار رو به زور نشوندم پشت فرمون و خودمم از اون طرف سوار شدم . کامیار هنوز حواسش به شقایق بود که سرش داد زدم و گفتم :
    _ کامیار !
    کامیار _ای مرض و کامیار ! ای درد بی درمون و کامیار ! دلم ریخت پایین ! چرا داد میزنی ؟!
    _ حواست کجاس ؟!
    کامیار _ دارم دنبال ماشین می گردم دیگه !
    _ کدوم ماشین ؟
    " هنوز داشت به شقایق نگاه میکرد و همونجوری با من حرف می زد !"
    کامیار _ همونکه باهاش اومدیم اینجا دیگه !
    _ ما که الان تو ماشین نشستیم !
    " یه مرتبه حواسش جمع شد و با تعجب گفت "
    _ کی اومدیم تو ماشین ما ؟!
    _ اصلاً لازم نکرده بریم دنبال گندم ! برگرد خونه !
    کامیار _ مگه من دلم طاقت میاره ، این دختره رو تو این شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم ؟!
    _ تو که اصلاً یه کلمه هم در مورد گندم حرف نزدی ؟!
    کامیار _ واا ! چه حرفا !! من همه ش در مورد این طفل معصوم صحبت کردم !
    _ خجالت بکش کامیار !
    کامیار _ من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم ؟!
    _ حرکت کن بریم خونه !
    کامیار _ سی سال بر نمی گردم خونه ! اون دختر الان به ما احتیاج داره !
    _ کدوم دختر ؟ گندم یا اونای دیگه ؟
    کامیار _ چه فرقی میکنه ؟! تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد باز ، آدرس بعدی رو بخون ببینم !
    _ گرسنمه بابا !
    کامیار _ داد نزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده !
    _ خب حرکت کن بریم دیگه !
    کامیار _ میخوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن !
    _ پس پاشو من بشینم !
    کامیار _می خوای من همینجا واستم تو بری برگردی ؟!
    _ حرکت میکنی یا نه ؟
    کامیار _ پس تو ماشین رو روشن کن ! منکه دل اینکار رو ندارم !
    _ واقعا که کامیار !
    کامیار _ حداقل دنده رو تو عوض کن ! چقدر سنگدل شدی امروز !
    " در رو واکردم و به شقایق گفتم "
    _ خواهش می کنم شما بفرمایین تو ! خجالت مون ندین !
    شقایق _ اختیار دارین !
    _ ماشین گرم کرده ، باید کمی خنک بشه ، یه خرده طول میکش !
    شقایق _ پس بفرمایین تو یه چایی میل کنین تا ماشین خنک بشه .
    " تا اینو گفت ، دست کامیار رفت طرف دستگیره در که من زود سوئیچ رو پیچوندم و ماشین روشن شد ! کامیار یه فحش زیر لب بهم داد که محلش نذاشتم و به شقایق گفتم "
    _ خب روشن شد ، شما دیگه بفرمایین خدانگهدار .

    صفحه ۲۲۴-۲۲۵ موجود نبود



    فرهاد رحمت الله ! اما یه دستشون خطرناکن و مردم آزار ! مثل این دلارام ! عشقش از دستش بره و تبدیل میشه به انتقام !
    _ نه بابا ، اونطوری هام نیست !
    کامیار_ اگه دلارام همین شبا نیومد تو اتاقت و سرتو با چاقو نبرید !
    _ فیلم جنایی زیاد دیدی تو !
    کامیار_ سوار شو بریم که دیر شد .
    " دو تایی سوار ماشین شدیم و رفتیم سراغ برادر احتمالی گندم . همونجور که می رفتیم به کامیار گفتم "
    _ کامیار ، اگه نتونیم گندم رو پیدا کنیم چی ؟
    کامیار_ هیچی ! مگه ما باعث این اتفاق شدیم ؟!
    _ نه ، از نظره چیز دیگه میگم .
    کامیار_ از نظره اینکه دوستش داری ؟
    _ آره .
    کامیار_ تو مطمئنی که دوستش داری ؟
    _آره .
    کامیار_ من فکر نکنم !
    _ چرا ؟!
    کامیار_ ببین ! اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تو میتونستی با قاطعیت بگی که دوستش داری یا نه !
    _ چه ربطی داره ؟
    کامیار_ الان دوست داشتن رو با دلسوزی و حرص با هم قاطی کردی ! یه خرده دوستش داری ! یه خرده دلت براش می سوزه ! بقیه ش میشه حرص !

     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.