1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان گندم!

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Jan 31, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. کلوچه خانم نظر من اینکه سعی کنی مثل کتاب باشه همینجوری علیه
    فونتشم خوبه
    خیلی کمه........بیشترش کن
    :22::22::22::22::22::22::22:
     
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    یعنی تو هر پست بیشتر باشه؟؟؟؟؟؟؟
    یعنی قسمت بیشتری از داستان بذارم؟
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  3. اره یه خورده بیشترش کن
    میدونی که وقتی شروع کردی سریع تموم میشه
     
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    تقریبا نزدیک ساعت ۸ شب بود که برگشتیم خونه و مستقیم رفتیم خونه کامیار اینا . نزدیک خونه شون که رسیدیم ، صدای نوار و کف زدن رو شنیدیم . معلوم شد که همه مهمونا اونجا جمع شدن . در رو وا کردیم و رفتیم تو و از راهرو که ردّ شدیم و رسیدیم به مهمونخونه که مادر کامیار اومد جلو و یه خرده باهامون دعوا کرد و بعد هول مون داد طرف مهمونخونه تا در مهمونخونه رو وا کردیم ، یه دفعه همه ساکت شدن و برگشتن طرف ما و چپ چپ بهمون نگاه کردن که کامیار و من سلام کردیم.
    همه یه سری بهمون تکون دادن که کاملیا ، خواهر از جاش بلند شد و اومد طرف ما و تا رسید یه سلامی کرد و آروم گفت "
    _داداش حواست باشه ! اوضاع خرابه .
    " اینو گفت و رفت . آروم به کامیار گفتم "
    _هی بهت گفتم بلند شو کامیار ! هی میگی زوده ! دیدی حالا ! الان یه چیزی بهمون میگن اینا !
    " کامیار یه نگاهی به من کرد و گفت "
    _بیا بریم نترس !
    " دو تایی راه افتادیم وسط مهمونخونه که تا به مبل ها رسیدیم ، پدر کامیار که خیلی عصبانی بود گفت "
    _معلوم هس تا حالا کجایی ؟
    "کامیار همونجور که رو یه مبل مینشست ، خیلی آروم گفت "
    _معلومیش که معلومه ! باید مواظب مهمونی یه شما باشم که لؤ نره !
    " یه دفعه گوشای همه تیز شد ! عباس آقا شوهر عمه بزرگم که دبیر بازنشسته بود گفت "
    _کامیار خان ، لؤ نره یعنی چی ؟
    کامیار_ یعنی اینکه دایی جان ناپلئون خبر دار نشه که اینجا مهمونی گرفتن و اونو دعوت نکردن !
    " یه دفعه همه با هم گفتن "
    _ دایی جان ناپلئون !!!
    " کامیار خیلی آروم یه خیار ورداشت با یه زیردستی و گذاشت رو پاش و گفت "
    _حاج ممصادق خان رو میگم ! آقا بزرگ رو که می شناسین ؟
    " تا اینو گفت همه از جاشون نیم خیز شدن که بلند شن"
    کامیار_ نترسین ! بشینین ! درسته دیر اومدیم اما با هر بدبختی بود درستش کردیم !
    " همه یه نفس راحتی کشیدن و دوباره نشستن و عباس آقا در حالی که یه چاقو گرفته بود جلو کامیار ، با خنده گفت "
    _بگیر کامیار جون ! پوست بکن گلوت تازه بشه ! ببینم ، جریان آقا بزرگ چیه عزیزم ؟
    " کامیار چاقو رو ازش گرفت و گفت "
    _ ما تقریبا یه ساعت پیش رسیدیم خونه . تا پامونو گذاشتیم تو باغ که حاج ممصادق خان صدامون کرد !
    " اینو که گفت شروع کرد به پوس کندن خیار ! حالا اینا که دور تا دور کامیار نشسته بودن دل تو دلشون نبود و کامیارم داشت آروم آروم خیار پوست می کند ! خونه های ماها همه دو طبقه آجری بود و خیلی خیلی قدیمی . اتاقای بزرگ با سقف های بلند و گچ کاری شده .
    مهمونخونه ، یه سالن خیلی بزرگ بود که از دو قسمت تشکیل شده بود . یه قسمت این طرف و یه قسمت اون طرف و وسطش مثل یه پارتیشن نرده های آهنی خیلی قشنگی بود که تقریبا دو قسمت رو از هم جدا می کرد اما از هر طرف می شد طرف دیگرو دید . بین نرده ها رو هم از این گیاه های رونده پیچیده بودن که سالن رو خیلی قشنگ کرده بود .
    خونه اونای دیگه هم همینطور بود . همه دو طبقه ، مثل هم ! واقعا هم قشنگ بودن ! هر کدوم یه گوشه این باغ بزرگ و با صفا و پر گل و گیاه و درخت . اما من نمیدونستم که اینا چرا میخوان یه کاری کنن که آقا بزرگ همه رو بفروشه !
    خلاصه همونطور که کامیار خیارش رو پوست می کند و همه منتظر بودن که بقیه ماجرا رو بفهمن ، پدر بلند شد و یه نمکدون از رو میز ورداشت و رفت طرف کامیار و داد بهش و بعد با خنده گفت "
    _ عمو جون آقا بزرگه چیکارتون داشتن ؟
    " کامیار نمکدون رو از پدرم گرفت و با خنده گفت "
    _با ما کار نداشتن ! با شماها کار داشتن !
    " یه دفعه رنگ از صورت پدرم پرید و آروم برگشت سر جاش "
    اونجایی که ماها بودیم ، این قسمت مهمونخونه بود که مثلا بزرگترا نشسته بودن و جوون های فامیل هم رفته بودن اون یکی قسمت همیشه همینطور بود . وقتی یه مهمونی می گرفتن ، بزرگترا این طرف میشستن و ماها هم می رفتیم اون طرف نرده ها .
    "عموم که پدر کامیار باشه ، وقتی اینو شنید گفت "
    _با ما کار داشتن یعنی چی ؟ درست حرف بزن ببینم !
    کامیار _ درست درست نمیتونم حرف بزنم ! یعنی همه چی رو نمیتونم بگم !
    پدر کامیار _ یعنی چی ؟!
    کامیار _ یعنی بعضی چیزا رو نمیتونم بگم !
    پدر کامیار _ باید کلمه به کلمه شو بگی !
    "کامیار که خیار رو درسته گذاشته بود تو دهنش ، برگشت یه نگاهی به پدرش کرد و بعد یه نگاهی به پدر من که پدرم بهش گفت "
    _آره عمو جون ! هر چی آقا بزرگه گفتن باید شمام به ما بگی .
    "کامیار خیار رو از تو دهنش در آورد و گفت "
    _ آخه این کار زشته !
    " یه دفعه همه شروع کردن با هم حرف زدن و هر کدوم یه چیزی می گفتن و کامیارم مرتب سرش رو می چرخوند طرف کسی که حرف میزد "
    عمه بزرگم _ بگو عمه ! چیش زشته ؟!
    عمه کوچیکم _ زشت اون که به ما نگی !
    عباس آقا _ بگو کامیار جون ! مطمئن باش حرف از اینجا بیرون نمیره !
    مادرم _ بگو کامیار جون از هیچی هم نترس .
    " پدر گندم که اونم بازنشسته بود گفت "
    _ بابا بذارین این بچه حرفشو بزنه آخه !
    " کامیار که خیار درسته هنوز دستش بود ، برگشت طرف یه خانم و آقا که ماها تا حالا ندیده بودیم شونو و دفعه اولی بود که تو مهمونی شرکت می کردن البته بی سابقه نبود ! هر کدوم از ماها ، گاهی یه فامیل یا یه دوست رو با خودمون به مهمونی اون یکی می بردیم . خلاصه کامیار یه اشاره ای به اونا کرد و گفت "
    _جلو مهمونا بگم زشت نیس ؟!
    عباس آقا _ نه کامیار جون ! اینا که غریبه نیستن ! آقای فتحی هستن با خانم شون ! از اقوام منن ! راحت حرفت رو بزن !
    " کامیار خیارش رو دوباره نمک زد و درسته گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن ! صدا از صدا در نمی اومد ! از همونجا که واستاده بودم، گندم و آفرین و دلارام و کاملیا و کتایون و یه دختر دیگه رو که هم سنّ و سال گندم اینا بود می دیدم که اونام ، ساکت و بی صدا داشتن از پشت نرده ها این طرف رو نگاه می کردن . یعنی چشم همه شون به کامیار بود که پشت به اونا نشسته بود .
    بالاخره کامیار ، همونجور که داشت بقیه رو نگاه می کرد ، خیارش رو قورت داد که پدرش گفت "
    _بالاخره میگی آقا بزرگ چی گفتن یا نه ؟
    "کامیار سرشو تکون داد و گفت "
    _حاج ممصادق تو ایوون خونه ش واستاده بود که ما رسیدیم ! اشاره کرد به ما که بریم خونه ش ! من و سامانم رفتیم طرف خونه ش . از پله ها رفتیم بالا تو ایوون ، بعد رفتیم تو خونه که دیدم سر جای همیشگی اش نشسته !

    " کامیار اینا رو آروم آروم می گفت و اونای دیگه هم هی سرشونو تکون تکون می دادن و می گفتن خب "
    کامیار _ رفتیم جلوش نشستیم ! یه نگاهی به ما دو نفر کرد و گفت " این کره خرا کجان ؟!"
    " یه لحظه سکوت کامل برقرار شد و یدفعه گندم اینا از اون طرف مهمونخونه زدن زیر خنده ! حالا نخند کی بخند ! خود من که این طرف داشتم از خنده می ترکیدم اما به زور جلو خودمو گرفته بودم ! کامیار هم جدی جدی داشت به عمو و بابام و عمه هام نگاه می کرد . اونام یه خرده خودشون جمع و جور کردن و بعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت "
    _آقا بزرگ حتما شما دو تا رو می گفتن !
    کامیار_ نه ! اتفاقا شما چهار تا رو می گفتن ! یعنی شما و عمو و عمه جون بزرگه و عمه جون کوچیکه ! ببخشین ها !
    پدر کامیار _ اه ....! کره خر معلوم هس چی داری میگی ؟!
    کامیار _ من چیکار کنم بابا جون ؟
    _پدر کامیار _ آخه این چه حرفیه که تو میزنی ؟!
    کامیار _ به من چه مربوطه ؟! حاج ممصادق اینو گفت !
    پدر کامیار _ هر حرفی رو که نباید زد !
    کامیار _ منم که نمی خواستم بگم ! شما به زور مجبورم کردین !
    " یه دفعه همه شروع کردن به رفع و رجوع کردن و هر کی یه چیزی می گفت "
    عباس آقا _ عیبی نداره بابا ! آقا بزرگ شوخی می فرماین !
    عمه کوچیکه _ الهی قربون آقا بزرگ برم من ! چقدر بانمکن !
    پدرم _ آقا بزرگ گاهی از این شوخی ها می کنن !
    عمه بزرگ _ خدا نگهدارش باشه آقا بزرگ رو ! از بس دوست مون داره باهامون اینطوری شوخی می کنه !
    " اینا همین طوری داشتن هر کدوم یه چیزی میگفتن که پدر کامیار گفت "
    _بالاخره تو چی گفتی ؟
    کامیار _هیچی ! واسه هر کدوم یه بهانه آوردم ، یکی رو گفتم رفته خرید ، اون یکی رو گفتم رفته گردش ، اون یکی رو گفتم تو خونه س ! خلاصه یه جوری درستش کردم دیگه !
    "دوباره همه شروع کردن به حرف زدن و شکر خدا رو کردن "
    پدرم_ خب ، شکر خدا به خیر گذشت !
    عمه کوچیکه _ الٔحمد الله!
    عمه بزرگه _آفرین به این بچه !
    عباس آقا _واقع آفرین ! به موقع به دادمون رسیده !
    کامیار _ حالا تا گندش در نیومده زودتر بحث رو شروع کنیم بره پی کارش !
    پدر گندم _ راست میگه !
    "عموم دو سه تا سرفه کرد و همه ساکت شدن و یه خرده بعد گفت "
    _شماها چه نظری در مورد این باغ دارین ؟ هر کی نظرشو بگه .
    "اول همه ساکت شدن که پدرم گفت "
    _خان داداش ، شما خودتون چی میگین ؟
    پدر کامیار _ والله چی بگم ! بالاخره یه سرمایه ای اینجا افتاده که خیلی هم زیاده ! باید یه فکری براش کرد دیگه ! شما چی میگین ؟
    پدرم _ به نظر منم همین طوره ! میشه این سرمایه بلأستفاده ، تبدیل بشه به یه چیزی که بشه ازش استفاده کرد .
    عمه بزرگه _ اره بابا ! آخه این همه زمین به چه درد میخوره ؟!
    عمه کوچیکه _ اونم با این همه درخت ! از صبح باید جارو دستم باشه و این برگها رو جارو کنم ! از این ور جارو می کنی ، یه ساعت دیگه یه کوت برگ می ریزه زمین .
    پدر کامیار_ پس شماها همه موافقین ؟
    " همه شروع کردن به تصدیق کردن "
    عباس آقا _ فقط باید عجله کرد ! اگر شهرداری بو ببره که قراره درخت قطع بشه ، جلو کارو می گیره !
    پدر گندم _ اونم راه داره ! این همه باغ رو چه جوری ساختن ؟ با پول دیگه ! پول که باشه همه چی جور میشه. مگه نه جناب فتحی ؟
    " آقای فتحی که داشت هندوانه میذاشت دهنش گفت "
    _پول بی زبون رو روی مرده بذاری بلند میشه برات آواز میخونه ! دیگه چهار تا درخت که جای خود داره !
    پدر کامیار _ پس فقط میمونه ترتیب تقسیم !
    پدرم _ اونم که مساله ای نیس ! طبق قانون وراثت ، پسر دو تا دختر یکی .
    "و عمه هام یه دفعه ساکت شدن که عباس آقا گفت "
    _خب بله دیگه ! از قدیم همین طور بوده .
    "عمه هام مجبوری تایید کردن که پدر کامیار گفت "
    _سرمایه ! سرمایه چی میشه ؟
    آقای فتحی _ اونم با من !
    پدرم_ شما نقشه رو آماده کردین ؟
    آقای فتحی _نقشه کاری نداره که !
    پدرگندم _ بابا یه اتاق کاهگلی که نمی خوایم بسازیم ! صحبت یه برج سی چهل طبقه س !
    آقای فرحی _ اونش با من ! اصلاً نگران نباشین !
    پدرم _ پس دیگه مشکلی نمی مونه که !
    پدر کامیار _ بهتره شبونه ، اره بذاریم پای درختا ! آفتاب نزده کار تمومه !
    " کامیار که تا حالا ساکت نشسته بود و اونا رو نگاه میکرد یه دفعه گفت "
    _ چی چی اره بذاریم پای درختا ؟ مگه حاج ممصادق کره ؟! صدای اره تو این باغ بلند بشه با تفنگ دو لولش اره و اره کش رو یکی می کنه !
    " یه دفعه همه ساکت شدن که عباس آقا گفت "
    _ این بچه راست میگه ! انگار عقل این از همه ماها بیشتره !
    کامیار _ شما همچین اینجا نشستین و دارین اموال تقسیم میکنین که انگار حاج ممصادق مرده ! طرف حی و حاضره ! دست به یه شاخه درختش بزنین از ارث محرومتون میکنه !
    " تا اینو گفت رنگ همه پرید ! یه خرده بعد عمه بزرگم گفت "
    _ کامیار جون تو خودت چه نظری داری ؟
    کامیار _ آخه شماها برای چی میخواین این کارو بکنین ؟ چی تون تو این زندگی کمه ؟ خونه خوب ، جای خوب ، باغ به این بزرگی و قشنگی ! درامد خوب ، ماشین خوب ! چی لازم دارین که ندارین ؟
    " همه دوباره ساکت شدن که عمه کوچکم گفت "
    _یعنی تو با این کار مخالفی ؟!
    کامیار_ معلومه که مخالفم ! آخه شما حیفتون نمیاد دست به این باغ بزنین ؟! میدونین چه عمری تلف شده تا این باغ ، باغ شده ؟ میدونین هر کدوم از این درختا چه سنّ و سالی دارن ؟ نا سلامتی زادگاه شماس ! شماها و ما همه اینجا ، تو این باغ به دنیا اومدیم ! حالا چه جوری دل تون راضی میشه که زادگاه تونو, خودتون خراب کنین !؟
    " اینا رو گفت و ناراحت و عصبانی ، تکّیه ش رو داد به مبل و ساکت نشست . منم از اونجایی که واستاده بودم ، رفتم پیش کامیار رو مبل بغل دستی ش نشستم و آروم گفتم "
    _منم مخالفم !
    " یه آن همه برگشتن به من نگاه کردن که عمه بزرگم گفت "
    _ چرا عزیزم !؟ میدونی اگه اینجا ساخته بشه ، چقدر پول گیرمون میاد ؟! میدونی فقط سهم تو و بابات چقدر میشه ؟!
    ` یه نگاه بهش کردم و گفتم "
    _ عمه جون همه چیز که پول نیس ! اولا که ما همین الانشم همه چیز داریم ! آقا بزرگه اونقدر بهمون داده که تو زندگی مون هیچی کم نداریم ! همین الان ماشینی که زیر پای منه ، قیمتش برابر یه اپارتمان ! پس دیگه چی میخوایم ؟ چرا باید خودمون با دستای خودمون تاریخ مون رو نابود کنیم ؟! آخه این همه پول رو برای چی میخوایم ؟ به خدا تموم این پولا ازش یه خاطر قشنگ تو این باغ رو نداره ! این کشورای خارجی ، یه خونه قدیمی تو یه کوچه شونو صد سال به همون صورت حفظ می کنن ! اون وقت ما یه همچین جایی رو میخوایم نابود کنیم ! اونا برای آثار باستانی ما صدها میلیون دلار پول میدن و یه کاسه شکسته هفتصد هشتصد سال پیش مونو از این دلال ها و دزدای چیزای عتیقه میخرن ، اون وقت ما قدر این چیزا مونو نمیدونیم ! تو این چند وقته چقدر آثار باستانی مون رو از کشور ، قاچاقی خارج کردیم و فروختیم به اونا؟! درهای قدیمی ، لوح های قدیمی ، ، مجسمه های قدیمی ، کتابای قدیمی ، ظرفای قدیمی ! هر چی آثار باستانی داشتیم از ایران بردن ! حواس تون کجاست آخه ؟ اینا تمدن ماس ! اینا تاریخ ماس ! اینا گذشته ماس ! اینا ریشه های ماس !
    یه عده آدم دزد بی شرف تموم اینا رو بردن و فروختن ! برای چی ؟! برای پول ! هیچ کدوم فکر نکردن که دارن شرف و آبروی خودشونو می دزدن و به خارجیا می فروشن ! یعنی اگه شرف داشتن که این کار رو نمی کردن ! دزدیدن اینا و فرختنشون با فروختن خاک ایران چه فرقی داره ؟! با خیانت به وطن چه فرقی داره ؟!
    " خیلی عصبانی شده بودم و نتونستم حرف بزنم ، ساکت شدم که پدرم گفت "
    _ مگه اینایی رو که گفتی ما بردیم فروختیم ؟! برو ببین کدوم بی شرف بی ناموس فروخته !
    _ هر بی شرف بی ناموسی که فروخته باشه ! حداقل بذارین اون چیزایی رو که برامون مونده حفظ کنیم ! یکیش همین باغ و ساختموناش ! تو این باغ چند نسل زندگی کردن ! به دنیا اومدن مردن ! اینم یه چیز تاریخی شده دیگه !
    " دوباره ساکت شدم ، یه آن احساس کردم که یه نفر بغل دستم واستاده ! برگشتم طرفش که دیدم گندمه ! کنارم واستاده بود و داشت با یه حالت عجیب نگاهم می کرد ! اصلا یادم رفت که داشتم چی می گفتم ! فقط چشمم به گندم بود . چطور تا حالا اینقدر قشنگی رو تو گندم ندیده بودم !؟
    همونجور که سرم طرف گندم بود ، کامیار با پاش زد به پام ! تا برگشتم طرفش گفت "
    _ داشتید در مورد میراث فرهنگی می فرمودید ! ادامه بدید لطفا !
    _هان ؟!!
    کامیار _ مرض ! میگم اول بحث میراث فرهنگی رو تموم کنین بعد برسین به طبیعت زنده !
    ` نگاهش کردم که یه چیزی زیر لبی گفت و بعد روش رو کرد به بقیه و گفت "
    _ببینین ! این درختا شناسنامه ماس ! این گل و گیاها شجره نامه ماهاس ! این خاک شرف ماهاس ! ماها باید با چنگ و دندون از اینا محافظت کنیم ! نباید اجازه بدیم که حتی یک وجب شم دست بخوره ! دارم بهتون میگم ، من یکی که صد در صد با قطع کردن یه شاخه از این درختا مخالفم چه برسه به اینکه بخواین تموم درختای اینجا رو شبونه قطع کنیم ! به خدا اگه دست یکی اره ببینم من میدونم و اون ! اصلاً از همین امشب شروع می کنم تو این باغ نگهبانی دادن . اصلاً این دختر عمه هام رو هم صدا می کنم که با هم را صبح لای این درختا کشیک بدیم ! کشیک مام از نصفه شب شروع میشه تا سر آفتاب . وای به حال اون کسی که نصفه شب به بعد تو باغ پیداش بشه . خونش پای خودشه ! از همین الان من با این پسره سامان و این دختر عمه هام ، حامی این باغ و درختاشیم ! تا آخرین قطره خون مون پاش واستادیم ! دارم بهتون میگم ! هیچ شوخی هم در کار نیس ! حواس تونو جمع کنین ، دیگه صحبت ، صحبت خون و خونریزیه !
    " اینا رو گفت و ساکت شد که از پشت سرمون یکی شروع کرد " نوچ نوچ " کردن ! تا من و کامیار برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم ، دیدیم آفرین و دلارام و اون دختره پشت سرمون واستادن و اون دختره نوچ نوچ می کنه و سرشو تکون میداه ! وقتی دید ماها داریم بهش نگاه میکنیم به کامیار گفت "
    _شما واقعا میخواین به خاطر چند تا درخت آدم بکشین ؟
    کامیار _ من گًه میخورم بذارم بخاطر تموم درختای دنیام یه قطره خون از دماغ کسی بیاد !
    "دختره با تعجب به کامیار نگاه کرد و گفت "
    _مگه نگفتین اگه اره دست کسی ببینم .....
    کامیار _ نه نه نه ! من درختای جوون و نهال ها رو گفتم ! این درختا که دیگه همه پیر شدن و امروز فرداس که ریشه شون کرم بذاره ! اصلاً میدونین چیه ؟ باید از همین امشب هر کدوم از ما یه تیر ورداریم و بیفتیم بجون این درختا ! صبح نشده باید این باغ رو صاف و مسطح تحویل بدیم ! اصلاً وظیفه هر ایرانی اصیله که درختای کهن رو از بیخ و بین در بیاره ! شما اگه کمی دقت بفرمایین تو این چند ساله خدا رو شکر خدا رو شکر ما ایرانیا وظیفه مونو به خوبی انجام دادیم ! با حداکثر قدرت و توانمون ، افتادیم به جون این مملکت و با سعی و کوشش رسوندیمش به اینجا ! ببخشین ، اسم شما چیه ؟ چطور من تا حالا افتخار زیارت شما رو نداشتم ؟!
    _ من نگین هستم .
    کامیار _ به به ! چه اسم قشنگی ! خوش به سعادت اون انگشتری که شما نگینش باشین . اجازه بدین من الان میام خدمتتون و تز کلی م رو در مورد طبیعت براتون شرح میدم !
    "اینو گفت و اومد بلند بشه بره که دستش رو گرفتم و نذاشتم بلند بشه و بهش چپ چپ نگاه کردم که گفت "
    _ اصلاً چرا شما پشت من واستادین ؟ زشته به خدا ! تشریف بیارین اینجا بشینین تا من تکلیف این باغ رو معلوم کنم . سامان بلند شو برو یه جا دیگه بشین ببینم !
    " همه ساکت شده بودن و کامیار رو نگاه می کردن . نگین همون طور که از پشت مبل کامیار می اومد جلو گفت "
    _ پس تکلیف آقا بزرگ چی میشه ؟!
    کامیار _ اونش با من ! شما اینجا بشین تا بهت بگم . خودم هر جوری شده راضی ش می کنم . به شرطی که شما مرتب با من در ارتباط باشین و به کمک همدیگه مشکل رو حل کنیم . پاشو سامان ! مگه نمیبینی خانم سر پا واستادن ؟
    " مجبوری از جام بلند شدم و نگین یه تشکر ازم کرد و نشست رو مبل و گفت "
    _ اگه راضی نشدن چی ؟
    کامیار _ خب می کشیمش ! اصلاً با همون اره ها و تبرها تکه تکه اش می کنیم . یعنی میدونین چیه ! عمر واسه پیرمرد ۷۰ ساله ، واسه پیرزن ۶۰ ساله کافیه ! این حاج ممصادق نزدیک ده سالم اضافه بر استاندارد جهان عمل کرده . تازگی هام چند تا گردو ته باغ کاشته و اون دفعه به من می گفت منتظرم گردوی اینا رو نوبر کنم ! شما غافلین که گردو چند سال طول می کشه تا به بار بشینه ؟ حداقل هفت سال ! ببخسین فضولی می کنم ! اما شما در این معامله ذینفع هستین ؟ یعنی اگه این درختا قطع بشه واسه شما استفاده ای داره ؟
    " نگین که می خندید و چشم از کامیار ور نمیداشت گفت "
    _ من دختر آقای فتحی هستم .
    کامیار _ اه ...! شما دختر عمر و عاصی پس !
    نگین _ بله ؟!
    کامیار _ مگه همون آقای فتحی رو نمیگی که نقش عمر و عاص رو داشت ؟!
    نگین _ نخیر ! ما با ایشون نسبتی نداریم . پدر من رو کار برج سازی هستن .
    کامیار _ آهان ! که اینطور ! حتما قرار ایشون این برج رو بسازن ؟
    نگین _ اگه مشکل اینجا حل بشه .
    کامیار _ حتما حل میشه ! چرا حل نشه ؟! اصلاً بهتره ما جوونا کاری به کار این چیزا نداشته باشیم ! من میگم اصلاً چطوره تموم درختای این باغ رو حواله بدیم به بابای شما . یعنی بسپریم شون دست ایشون ! ایشون خودش میدونه با این درختا باید چیکار کرد ! بهتره ما جوونا بلند شیم بریم اون طرف سالن و بقیه بحث طبیعت زنده رو دنبال کنیم . چطوره ؟ پاشین ! پاشین بریم که اصلاً نباید تو کار بزرگترا دخالت کرد . پاشین دیگه !
    " اینو گفت ، اول خودش بلند شد و بعد دست نگین رو گرفت و بلند کرد و به منم اشاره کرد که بلندشم و خلاصه همگی رو راه انداخت طرف اون قسمت سالن و لحظه آخر خودش برگشت طرف عمو اینا و آقای فتحی و گفت "
    _ این درختا دست شما سپرده ، خودتون یه کاریش بکنین !
    " بعد برگشت طرف ما و گفت "
    _ تا شما برین پشت اون نرده ها ، منم با این مش صفر بگم برامون چهار تا چایی بیاره که گلوموم تازه بشه ، باشه ؟

    " اینو گفت و در حالیکه بلند بلند مش صفر رو صدا می کرد از در مهمون خونه رفت بیرون . آفرین و دلارام و نگین و کاملیا ، راه افتادن که برین اون قسمت مهمون خونه . منم رفتم بغل گندم و بهش گفتم "
    _ مگه تو نمیای؟
    " همونجوری که راه افتاد ، شروع کرد به خندیدن "
    _ چرا می خندی ؟
    گندم _ از حرفا و کارای کامیار ! میگه درختا رو حواله بدیم به آقای فتحی !
    " منم شروع کردم به خندیدن که چند قدم اون طرف تر واستاد و برگشت تو چشمای من نگاه کرد و گفت "
    _ امروز برای چی اومده بودی پشت پنجره اتاقم ؟
    " سرمو انداختم پایین و گفتم "
    _ ببخشین ، کار بدی کردم ، خیلی ناراحت شدی ؟
    گندم _ نه.
    _ خب بیا بریم پیش بقیه .
    گندم _ میخوام جوابمو بدی !
    _نمی دونم چی بگم .
    " دوباره بهم نگاه کرد و راه افتاد و دو تایی رفتیم پیش بقیه . تا رسیدیم پشت نرده ها و خواستیم بنشینیم کامیار پیداش شد و گفت "
    _چرا اومدین اینجا ؟!
    _ خودت گفتی بیایم اینجا !
    کامیار _ نه بابا ! اینجا چیه آدم خفه خون میگیره ! بریم بیرون تو هوای آزاد ! حیف نیس یه همچین هوایی رو آدم ول کنه بچپه تو خونه ؟! بلند شین یالا .
    " تا اومدم یه چیزی بهش بگم یه چشمک بهم زد و منم هیچی نگفتم . دوباره همگی راه افتادیم طرف در مهمونخونه که کتایون ، خواهر کوچیکه کامیار دنبال مون راه افتاد . کامیار تا کتایون رو دید گفت "
    _ تو دیگه کجا میای بچه ؟
    کتایون _ داداش من به طبیعت خیلی علاقه دارم ! میخوام حرفای شما رو در موردش گوش بدم .
    کامیار _ اه ....! توام به طبیعت علاقه مند شدی ؟!
    کتایون _ آره داداش ، خیلی !
    کامیار _ بیا بریم که خدا آخر و عاقبت ما رو با تو بخیر کنه که ماشاالله هزار ماشاالله علاقه به فراگیری ت خیلی زیاده !
    " خلاصه همگی با خنده از مهمون خونه اومدیم بیرون و از جلو خونه ردّ شدیم و رفتیم طرف باغ که آروم به کامیار گفتم"
    _ جریان چیه؟
    کامیار _ هیچی نگو که مش صفر رو فرستادم دنبال آقا بزرگ !
    _راست میگی ؟!
    کامیار _ آره ، اما صداشو در نیار !
    " همگی بدون حرف شروع کردیم لای درختا قدم زدن ، هوا عالی بود . مش صفر یکی دو ساعت قبلش باغ رو ابپاشی کرده بود و بوی خاک نم زده بلند شده بود . هوا تاریک شده بود و چراقای باغ روشن بود . یواش یواش رفتیم طرف وسط باغ و یه جایی رو دو تا نیمکت روبروی هم نشستیم که نگین یه نفس عمیق کشید و گفت :
    _ واقعا حیفه یه همچین جایی از بین بره !
    "کامیار رفت کنارش واستاد و گفت "
    _ از اول تاریخ تا همین الان آدما به خاطر زمین و آب و خاکشون با همدیگه جنگ کردن و کشتن و کشته شدن !
    نگین _ شما میخواین همین کار رو بکنین ؟
    " کامیار فقط نگاهش کرد "
    _ کتایون _ داداش منم این باغ رو خیلی دوست دارم !
    " کامیار بهش خندید و رفت بغلش کرد و دست کشید به موهاش و گفت "
    _ کتی ! فکر میکنی رو چند تا از درختا عکس قلب تیر خورده س و روچند تاشون عکس دو تا قلب کنار هم ؟!
    کتایون _ ده تا داداش .
    "کامیار دوباره بهش خندید و گفت "
    _نه بیشتر .
    کتایون _ بیست تا !
    " کامیار دوباره سرشو تکون داد "
    _کتایون _ خودت بگو داداش .
    کامیار _ رو همه شون !
    کتایون _ رو همه شون ؟!!
    کامیار _ آره رو همه شون !
    کتایون _ مگه میشه داداش ؟
    کامیار _ چرا نمیشه ؟
    کتایون _ آخه خیلی زیاده ! کی میتونه این همه قلب رو درختا بکشه ؟
    کامیار _ خودم ! نصف بیشترش رو خودم کشیدم ! بقیه شم کسای دیگه !
    " تا اینو گفت آفرین و دلارام و گندم و کامیلیا با خنده همدیگه رو نگاه کردن و کاملیا گفت "
    _ من تا حالا نکشیدم داداش !
    کامیار _ توام یه روزی میکشی ! یعنی همه مون یه روزی رو تنه یه درخت میکشین ! گاهی دو تا قلب ، پیش هم ، گاهی یه دونه تنها و تیر خورده ! من که این طوری بودم !
    کتایون _ داداش تعریف کن ببینم چند تا قلب تا حالا کشیدی ؟
    کامیار _ دختر تو چقدر کنجکاوی !
    کتایون _ تورو خدا داداش بگو !
    " کامیار برگشت و به بقیه نگاه کرد ، همه فقط داشتن تو دهنش رو نگاه می کردن . یه خرده صبر کرد و گفت "
    _ همه ش رو که نمیشه گفت . اما اولیش رو برات میگم .
    " بعد بلند شد و راه افتاد و ما هام همگی دنبالش راه افتادیم . یه بیست متری که رفتیم لای درختا ، جلوی یه درخت بزرگ و قدیمی واستاد و از تو جیبش فندکش رو در آورد و روشن کرد و دستش رو گرفت بالا و یه جایی از تنه درخت رو روشن کرد و به همه نشون داد و گفت "
    _ این دو تا قلب رو نگاه کنین !
    " همه سرهامونو بلند کردیم و رفتیم جلوتر و دو تا قلبی رو که کامیار نشون میداد نگاه کردیم . مثل این بود که یه جا زخم شده باشه و دوباره گوشت نو آورده باشه . فقط رنگش فرق می کرد . مثل اینکه با ماژیک سیاه ، کج و معوج دو تا قالب تو هم کشیده باشن !"
    کامیار _ تازه کلاس پنجم رو تموم کرده بودم ، همین روبروی در باغ ، یه خرده بالاتر یه خونه بود که الان دیگه نیس ، چند سال پیش خرابش کردن و جاش این ساختمون جدیده رو ساختن . ولی قبل از اینکه خرابش کنن توش یه خانواده ای زندگی می کردن که یه دختر کوچولو داشتن ، اون دختر کوچولو اسمش مریم بود . وقتی من کلاس دوم بودم اون کلاس اول بود . وقتی من رفتم کلاس سوم اون رفت کلاس دوم و همینجوری تا من رفتم کلاس پنجم و اون رفت کلاس چهارم .
    " بعد برگشت طرف من و گفت "
    _یادت اومد سامان ؟
    " بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت "
    _ اره ، خلاصه ! من و این سامان همیشه تابستونا با این مریم بازی می کردیم . لی لی بازی ، هفت سنگ ، بالا بلندی ، وسطی ! خلاصه وقتی بچه ها جمع می شدن یه گردان می شدیم و با هم بازی می کردیم . راه مدرسه هامون یکی بود . وقت مدرسه با هم از تو یه خیابون ردّ می شدیم و موقع برگشتن با هم از یه خیابون ! تابستونام صبح و ظهر و عصر بازی به راه بود .
    یادمه آخرای همون تابستون بود . یه روز صبح که از خواب بلند شدم نمیدونم چرا یه دفعه دلم برای مریم تنگ شد ! زود دست و صورتم رو شستم وصبحونه خورده نخورده ، از باغ زدم بیرون ! نکته جالب قضیه این بود که تا رسیدم بیرون ، دیدم بچه ها دارن تو خیابون بازی میکنن اما مریم جلو در خونه شون واستاده و داره به در باغ نگاه میکنه ! تا چشمم بهش افتاد یه جوری شدم ! رفتم جلو و اونم اومد جلو . تا بهش رسیدم گفتم چرا با بچه ها بازی نمی کنی ؟ اونم خیلی راحت گفت تو که نباشی دوست ندارم با بقیه بازی کنم !
    همین دو تا جمله که از زبون یه دختر و پسر به سادگی درآمد کافی بود که مهر و محبت و عشق رو تو دل مون روشن کنه !
    بعد از بازی ، وقتی برگشتم خونه ، اولین کاری که کردم این بود که با چاقو دو تا قلب اینجا کندم ! البته اون موقع قد من شاید یه متر و نیم بیشتر نبود ، حالا این درخته اینقدر رشد کرده و رفته بالا ! اون موقع همون پایین قالبا رو کندم !
    خلاصه ، روزای آخر تابستون مثل برق و باد اومدن و رفتن که یه روز صبح که رفتم باهاش بازی کنم دیدم چشماش گریه ایه ! ازش پرسیدم چی شده ؟ فکر میکردم کسی اذیتش کرده اما فهمیدم که تا چند روز دیگه قراره از اونجا اسباب کشی کنن و برین ! برای اولین بار معنی جدایی رو اون موقع فهمیدم !

    چه نقشه ها که نکشیدم ! یه تخته درست کردم که توش چند تا میخ کوبیده بودم که وقتی کامیون اومد بذارم زیر لاستیکش که پنچر بشه و نتونه اثاث مریم اینا رو ببره ! یه قوطی رنگ از تو گاراژ ورداشته بودم که بپاشم رو شیشه کامیون که راننده نتونه جلو شو ببینه ! یه سگ از تو خیابون گیر آورده بودم و با طناب بسته بودم جلو خونه مریم اینا که وقتی کامیون اسباب کشی اومد ، بندازمش به جون راننده هه ! خلاصه . هزار و یه نقشه کشیده بودم که جلوی رفتن مریم رو بگیرم . اونم بهم اعتماد کرده بود و دلش قرص بود که من میتونم جلو رفتنش رو بگیرم . منم مرتب بهش قول می دادم و از این چیزا !
    هر بارم که م یاومدم و به این دو تا قلب نگاه می کردم ، اراده ام قوی تر می شد تا اینکه یه روز مونده به اسباب کشی شون ، با زور کتک و پس گردنی ، منو ورداشتن و بردن شمال ! اصلاً وقت نشد که برای آخرین بار مریم رو ببینم چه برسه به اینکه جلو رفتن اونو بگیرم !
    " اینجای حرفش که رسید ، یه نفس بند کشید و یه نگاهی به دو تا قلب کرد و گفت "
    _وقتی از شمال برگشتیم ، خونه مریم اینا خالی بود . از بچه ها که پرسیدم ، معلوم شد فردای همون روز از اون خونه رفتن . فقط مریم یه چیزی برام باقی گذاشته بود ! یه یادگاری ! یه پیغام ! یه سرزنش !
    بچه ها دستم رو گرفتن و بردن جلو خونه مریم اینا و رو تنه یه درخت یه چیز بهم نشون دادن ! میدونین چی بود ؟ عکس یه قلب ! یه قلب تیر خورده ! یادمه همون موقع پریدم و ازدیوار شون رفتم بالا و پریدم تو حیاط خونه شون ! خونه خالی خالی بود و همه چیز بهم ریخته ! پشت در حیاط شون نشستم با گریه کردم !
    وقتی برگشتم تو باغ خودمون ، اومدم زیر همین درخت و زیر این دو تا قلب ، یه قلب تیر خورده کشیدم !
    دیگه از اون به بعد یادم نمیاد که چند تا قلب صحیح و سالم کشیدم و چند تا تیر خورده !
    این آخریا اینقدر دستم روون شده بود که تا چاقو رو میذاشتم و خود چاقو برام دو سه تا قلب می کشید !
    " اینو گفت و برگشت با خنده منو نگاه کرد که داشتم بهش می خندیدم !"
    کتایون _ داداش ، منم میتونم یه روزی رو درختا قلب بکشم ؟
    "کامیار با خنده نشست جلو کتایون و گفت "
    _آره عزیزم اما به شرطی که نه اون قلبا و نه این درختا رو به گند نکشی ! این چیزا زمانی قشنگن که به کثافت کشیده نشده باشن !
    "بعد صورتش رو ماچ کرد و بلند شد و به نگین که ساکت داشت نگاهش می کرد گفت "
    _فکر کنم که وقت رفتن شماس نگین خانم !
    نگین _ چطور مگه ؟!
    کامیار _آخه یه آدم پست بی شرف به آقا بزرگه خبر داده که علیه باغش دارن توطعه می کنن ! اوناهاش ! اونم آقا بزرگ که داره میره به کانون فتنه !
    " همگی برگشتیم طرف جایی که کامیار نشون میداد رو نگاه کردیم ! آقا بزرگه داشت با عصا ش جلو می رفت و مش صفر هم دنبالش !
    یه دفعه همه به طرف خونه کامیار اینا دویدن ! فقط من و کامیار و گندم همون جا واستادیم ! برگشتم طرف درختی که کامیار روش قلب کشیده بود و گفتم "
    _ چقدر خوبه که خاطرات رو تنه درختا میمونن
    کامیار _ اینا که خاطرات این ارتفاع از درختاس ! اگه بتونی از هر کدوم از این درختا بالا بری ، خیلی قلبای دیگرو هم می بینی که توش خاطرات نسل های قدیمی ماها خونه کرده !
    دو تا قلب با خط عمو ! یه قلب و یه تیر و خط بابا! دو تا قلب دیگه که خیلی هم ظریف کنده شده با سنجاق سر عمه !
    " با تعجب بهش نگاه کردم و خندیدم و گفتم "
    _راست میگی کامیار ؟!
    کامیار _ این که چیزی نیس ! من مطمئنم اگه بتونیم یه خرده بیشتر از درختا بالا بریم ، قلبای خیلی پیری رو هم می بینیم که با چاقوی آقا بزرگه تو درخت کنده شدن و یا با سنجاق سر خانم بزرگ خدا بیامرز ! عشق دیگه ! همیشه بوده و همّیشه هم هس !
    " اینو گفت و یه خندهای به من و گخانم کرد و راه افتاد طرف خونه شون "
    "دو تایی واستادیم و رفتن کامیار رو نگاه کردیم که گندم گفت "
    _تو اون دختره یادت هس ؟
    _آره یادمه .
    _گندم _ چه شکلی بود ؟ خوشگل بود ؟
    _تو اون سنّ و سال معلوم نمیشه یه دختر قشنگه یا نه !
    گندم - چرا معلوم میشه !
    _منکه متوجه نشدم !
    " برگشت طرف من و روبروم واستاد و تو چشمام نگاه کرد و گفت "
    _ توام تا حالا رو درختا قلب کشیدی ؟
    _نه .
    گندم _ جدی میگی ؟!
    "سرمو تکون دادم و گفتم "
    _آره !
    گندم _ یعنی تا حالا یه دونم نکشیدی ؟!
    _نه ، یعنی میدونی ، این کارا به نظرم بچه بازیه ! مسخره س !
    گندم_ هیچم بچه بازی نیس !
    _یعنی هر کی عاشق شد باید یه چاقو ورداره بره درختا رو زخمی کنه ؟
    گندم_ این زخمی کردن درختا نیس ! به ثبت رسوندن یه احساس ، یه خاطره س ، یه هیجانه ، یه بلوغه !
    _خب آدم میتونه اینا رو یه جور دیگه در ذهن و روحش ثبت کنه !
    گندم_ تو بی احساسی ! تو هر چیز رو فقط از جنبه منطقی ش نگاه می کنی !
    _نه . اصلاً اینطور نیس ! فقط شاید ....
    گندم_ شاید چی ؟
    _نمی دونم !
    گندم_ اصلاً تو تا حالا عاشق شدی ؟
    _نمی دونم ، شاید !
    گندم_ پس شدی ؟!
    _می دونی ، دبیرستان که بودم ، یه دختره بود که مسیرش ا من یکی بود . همیشه تو راه مدرسه میدیدمش . صبحا که با کامیار میرفتیم مدرسه ، اونم از همون مسیر می اومد و هی به من نگاه می کرد . منم نگاهش می کردم ، بعد از چند وقت متوجه شدم که بهش یه احساسی پیدا کردم . حالا نمیدونم عادت بود یا عشق ! آخه دختره خیلی قشنگی بود ! وقتی به آدم نگاه می کرد ، یه جور خاصی بود که انگار .....
    گندم_ خیلی خب ! کافیه ! دیگه نمی خواد اینقدر مفصل برام توضیح بدی !
    _ولی خودت ازم پرسیدی !
    گندم _ من فقط پرسیدم که تا حالا عاشق شدی یا نه ؟ همین !
    _خب منم داشتم می گفتم دیگه !
    گندم _ تو می تونستی یه کلمه بگی ،آره یا نه !
    _آخه خودمم نمیدونم آره یا نه !
    گندم _ دیگه بدتر ! حتما برای عشق تون ، دو تا قلبم رو درختا کندی ؟!
    _ نه من اصلاً بلد نیستم رو کاغذ سفید و مداد یه قلب درست و حسابی بکشم ، چه برسه رو تنه درخت ، اونم با چاقو !
    گندم _ واقعا که سامان ! بهتره هر چه زودتر بری و کندن قلب رو درخت رو با چاقو یاد بگیری ! این طوری حداقل میشه باهات حرف زد !
    _چرا عصبانی میشیه ؟!
    گندم _من اصلاً عصبانی نیستم !
    _پس چرا داری داد میزنی ؟!
    گندم _توام داری داد میزنی !
    _خیلی خب ! بهتره منطقی باشیم ! ببین گندم . به نظر من اگه یه پسر بلد نباشه روی تنه درخت با چاقو قلب بکشه ، این دلیل هیچی نمیتونه باشه ! از نظر منطقم درست نیس !
    گندم _ گوش کن سامان ! من اصلاً از هر چی منطق و آدم منطقی بدم میاد ! فهمیدی ؟!
    " اینو گفت و با عصبانیت برگشت و رفت ! دو سه قدم که ازم دور شد برگشت و گفت "
    _پسره شیر برنج شل !
    " یه دفعه زد زیر گریه و دوید و رفت ! مونده بودم چرا همچین کرد ! خیلی عصبانی شدم ! دفعه اولی نبود که ماها از این حرفا بهم میزدیم ! تو جمع ، تو مهمونی ها ، تو باغ ، وسط بازی ها ، خلاصه گاه گداری سر به سر هم میذاشتیم و از این حرفا بهم می زدیم اما از امروز صبح به بعد که دید و احساسم نسبت به گندم عوض شده بود ، این حرفش خیلی ناراحتم کرد ! خودشم این دفعه این حرفا رو یه جور دیگه زد ! همیشه وقتی از این چیزا بهمدیگه می گفتیم ، بعدش می خندیدیم و شوخی می کردیم اما این دفعه با گریه گذاشت و رفت !
    یه دفعه متوجه شدم که سر و صدا از طرف خونه کامیار اینا بالا گرفت. خواستم برم اونجا ببینم چه خبره اما حوصله شو نداشتم . راه افتادم طرف خونه خودمون و تا رسیدم از پنجره پریدم تو اتاقم و رفتم تو رختخوابم !
    از دست گندم خیلی عصبانی بودم که اون حرفا رو بهم زده اما یه احساس خوبی هم بهش داشتم که از احساس امروز صبحم بهتر و بیشتر بود !
    یه دفعه نمیدونم چرا خندیدم و تو دلم یه حال عجیبی حس کردم ! شاید عشق همین بود ! یعنی عاشق شده بودم ؟! عاشق گندم ؟ چه اسم قشنگی !
    کم کم برگشتم به خاطراتم . یاد موقع هایی افتادم که من و کامیار با گندم و آفرین و دلارام و کاملیا بازی می کردیم . یادمه موقع یار کشی ، همیشه گندم میاومد با من ! یادمه همیشه وقتی گرگم به هوا بازی می کردیم و گندم مثلا گرگ می شد ، با اینکه میتونست منو بزنه ، اینکار رو نمی کرد و بقیه رو میزد !
    تو این فکرا بودم که صدای پدر و مادرم رو شنیدم که داشتن می اومدن خون و با عصبانیت با همدیگه حرف می زدن ! تا رسیدن به پنجره اتاق من ، پدرم صدا کرد "
    _سامان !
    _بله .
    پدرم _ خوابیدی ؟!
    _نه بیدارم .....
    پدرم _ پس چرا چراغ اتاقت خاموشه ؟
    _همین طوری ، دراز کشیدم .
    پدرم _ تو نفهمیدی آقا بزرگ رو کی خبر کرده ؟
    _نه ! مگه چی شده ؟
    پدرم _ شماها کجا بودین ؟
    _با کامیار اینا تو باغ بودیم ، طوری شده ؟
    پدرم _ نه بگیر بخواب .
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    " اینو گفت و با مادرم اومدن تو خونه . حوصله نداشتم در مورد این چیزا فکر کنم . دوباره برگشتم به خاطراتم و هر لحظه ای رو که با گندم بودم ، آوردم تو مغزم ! به هر کدوم که فکر می کردم یه چیز تازه دستگیرم می شد ! همیشه گندم یه جور خواسته بود که خودشو به من نزدیک کنه اما من متوجه نشده بودم ! عجب آدمی هستم من ! انگار حرفایی که بهم زد همه ش درست بوده !
    دوباره خنده ام گرفت ! یه خنده ای که یه حالت ذوق توش بود . واقعا گندم حق داشت که بهم بگه شیر برنج شل . از حرصش این حرف رو بهم زد ! حتما بعد از این همه سال وقتی امروز صبح دیده که یواشکی رفتم جلو پنجره اتاقش و نگاهش می کنم با خودش گفته که اخلاقم عوض شده و به قول معروف مرد شدم و حتما میرم جلو و باهاش صحبت می کنم ! بعدشم وقتی امروز چند بار خواست سر حرف رو باهام وا کنه ، من احمق صحبت رو عوض کردم ! عجب خری م من !
    تو این فکرا بودم که انگار یه دفعه چشمام گرم شد و خوابم برد ! یه وقت با یه صدا از خواب پریدم !"
    کامیار _ اهالی باغ آسوده بخوابید ، باغ در امن و امان است ! آهای جونورا نجنبینا! نلولینا ! داروغه بیداره ! آهای ! دختر خانما ! آقا پسرا ! آهسته بیایید ! پدر و مادر هنوز هوشیارن !
    "ساعتم رو نگاه کردم ، یه خرده از دوازده نصفه شب گذشته بود ! نفهمیدم چطور خوابم برده !`"
    کامیار _آهای ! دختر عمه ها ! پسر عمه ها ! دختر خاله ها ! پسر خاله ها ! دختر دایی ها ، پدر دایی ها پاورچین و آهسته بیایید ، باغ هنوز نسبتا بیدار است !
    " رسید دم پنجره اتاق من که پدرم سرشو از پنجره طبقه بالا کرد بیرون و گفت "
    _ پسر مگه تو خواب نداری ؟ نصفه شبه ول کن برو دیگه !
    کامیار _ سلام عمو جون .
    پدرم _ تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ؟!
    کامیار _ امشب نوبت کشیک منه ! حاج ممصادق بهم گفته امشب تو باغ کشیک بکشم . بعد از نصفه شب هر کی رو تو باغ دیدم اسمش رو بنویسم و صبح بدم بهش که تنبیهش کنه ! شمام زودتر برو بگیر بخواب تا اسمتو ننوشتم ها !
    " پدرم یه چیزی زیر لبش گفت و سرشو کرد تو و پنجره رو بست !"
    پریدم و از اتاق رفتم بیرون "
    کامیار _ کجایی تو ؟!
    _خوابیده بودم .
    کامیار _ پس چرا نیومدی خونه ما ! نمیدونی چه خبر بود !
    _حوصله نداشتم .
    کامیار _ گندم کجا رفت ؟
    _رفت خونه شون .
    کامیار _خب چه خبر ؟
    _ هیچی .
    کامیار _ چشمات میگن دروغ میگی ! بگو ببینم چی شده ؟
    _بیا بریم وسط درختا تا بهت بگم .
    کامیار _ نکنه باز یه جا واستادی و دزدکی گندم رو دید زدی و حالا دنبال مفاد قانونی اش می گردی ؟!
    _گم شو ! بیا بریم یکی می شنوه !
    " دو تایی با هم رفتیم وسطای باغ و یه جا که تاریک تر بود واستادیم ، با خنده گفتم "
    _ کامیار من الان واقعا احتیاج به کمک دارم !
    کامیار _ پسر جون تو کی کمک خواستی و من دریغ کردم ؟! فقط جون مادرت دنبال تبصره و ماده و بند و این چیزا نگرد و بیخودی ترس تو دل ما ننداز !
    _نه به جون تو ! این دفعه دیگه از این خبرا نیس !
    کامیار _ آفرین ! حالا بگو ببینم چه کمکی لازم داری تا در اسرع وقت انواع و اقسام خدمات رو ارایه بدم !
    _می خوام یکی رو پیدا کنم که تو عشق و عاشقی و این چیزا وارد باشه .
    " یه نگاهی به من کرد و گفت "
    _واقعا خاک بر سرت کنن سامان ! من اینجا بغل دستت واستادم اون وقت تو دنبال یه نفر می گردی که تو این چیزا وارد باشه !؟ حالا اگه با یه پاره آجر بزنم تو سرت حقته یا نه ؟!
    _اه ...! چه میدونم ! منظورم به خودته دیگه ! اما بدون شوخی و لوس بازی ها !
    کامیار _ خب حالا شد یه حرفی ! بگو ببینم چی شده ؟
    " خندیدم و گفتم "
    _امشب میدونی گندم بهم چی گفت ؟
    کامیار _ انگار موضوع جدیه !
    _آره ! پس چی ؟!
    "کامیار که حسابی شنگول شده بود و خنده گفت "
    _ انگار دنیا به کامت داره میگرده ! بگو ببینم چی گفت بهت !
    _بهم گفت شیر برنج شل ! اونقدر از دستم عصبانی شده بود که نگو !
    " یه نگاهی بهم کرد و خنده رو لباش خشک شد و گفت "
    _ با این حساب بهتره به جای گشتن دنبال یه متخصص در امور عشق و عاشقی دنبال یه متخصص در امور طناب و ریسمان بگردی که هر چه زودتر خودتو دار بزنی بدبخت !
    _یعنی چی ؟
    کامیار _ آخه اینم چیزیه که اینقدر باعث خوشحالی آدم بشه ؟! نه ! میخوام بدونم اصلاً تو آدمی ؟! دختره در نخستین مکالمه عاشقانه بهت گفته شیر برنج شل ، اونوقت تو جشن گرفتی ؟! والا خجالت داره سامان ! اگه یه دختر به من یه همچین حرفی بزنه ، بی معطلی یه گلوله تو شقیقه خودم شلیک می کنم . اون وقت تو این حرف رو شنیدی و داری اینجا پایکوبی می کنی !
    _صبر کن بذار بگم چه جوری گفت آخه !
    کامیار _ چه جوری گفتش دیگه چه فرقی میکنه ؟ همون کلمه اولش برای خودکشی کافیه چه برسه به کلمه دوّمش !
    _آخه لحن گفتن فرق می کنه !
    کامیار _ حتی اگه با بهترین لحن ها هم این حرف به یه پسر گفته بشه بازم نتیجه ای جز خودکشی نداره ! یالا معطل نکن تا آبروی ما پسرا رو نبردی ! حداقل انقدر همّت داشته باش و آبرو و حیثیت هم نوع های خودت رو بخر ! یالا !
    _باز شروع کردی ؟! اصلاً برگرد برو خونه تون .
    کامیار _ خیلی خب بابا ! بگو ببینم لحن کلام چه جوری بوده .
    _گندم چون خیلی عصبانی بود این حرف رو به من زد !
    کامیار _ حق داره والا !
    _یعنی از این حرفش فهمیدم که اونم منو دوست داره ! یعنی به طور غیر مستقیم بهم گفت که منو دوست داره .
    کامیار _ بهتر نیس که جای این همه جون کندن و تفسیرهای مختلف رو برسی کردن و آخرش به یه نتیجه نیم بند غیر مستقیم رسیدن ، اون زبون صاحب مرده ت رو یه تکون بدی و حرفت رو مستقیم بزنی ؟!
    _اه .... گوش کن ! حالا میدونی ازم چی خواسته ؟
    کامیار _ یه جو عرضه !
    _یه قلب ! یعنی دو تا قلب !
    کامیار _ واسه آدم مریض دنبال قلب می گرده ؟
    _نه بهم گفته تا یاد نگیرم رو تنه درخت قلب بکشم باهام حرف نمیزنه !
    " یه نگاهی به من کرد و گفت "
    _ چه شرایط سهلی ! کاشکی از این شرطا از من می خواستن ! به جون تو ، دقیقه ای دو تا قلب منبت کاری شده تحویلشون میدادم ! حالا چی شد که یه همچین چیزی ازت خواست ؟
    _همه اش تقصیر توئه دیگه ! از تو مهمونی همه رو ورداشتی بردی زیر درخت و خاطرات ده پونزده سال پیشت رو نشون دادی !
    کامیار_ خاطرات من به شماها چیکار داره ؟
    _هیچی دیگه ! ازم پرسید تا حالا قلب رو درخت کشیدی ؟ منم گفتم نه ! گفت اصلاً تا حالا عاشق شدی ؟ منم یه فکری کردم و گفتم نمیدونم . بعد گفتم یه دختری بود که تو راه مدرسه میدیدمش ، شاید عاشق اون شده باشم . تا اینو گفتم عصبانی شد و گفت حتما براش رو تنه درخت قلبم کندی ؟! منم گفتم رو کاغذ سفیدم بلد نیستم قلب بکشم چه برسه رو درخت ! اونم گفت تا یاد نگرفتی نیا طرف من !
    کامیار_ خب کار بدی کردی این حرف رو بهش زدی !
    _کدوم حرف رو ؟
    کامیار_ همون که بهش گفتی شاید عاشق شده باشی . به دخترا که نباید از این چیزا گفت خره ! هر وقت یه دختر با ناز و ادا پرسید " عزیزم تا حالا عاشق شدی باید مثل نوار ضبط شده فقط بگی نه ! تو اولین و آخرین عشق منی !" اگه بازم گفت " عزیزم واقعا از هیچ دختری خودت نیومده ؟" دوباره باید بگی " نه ! تو اولین و آخرین عشق من هستی !" اگه یه دختر گفت " عزیزم اگه کسی تو زندگیت بوده به من بگو " بازم بالافاصله میگی " نه ! تو اولین و آخرین عشق منی !"
    _ حالا باید چیکار کنم ؟
    کامیار_ چی رو ؟
    _قلبا رو دیگه !
    کامیار_ چاقو داری ؟
    _ تو اتاقم دارم .
    کامیار_ بپر وردار بیار.
    " رفتم طرف خونه مون و از پنجره رفتم تو و یه چاقوی کوچولو ورداشتم و برگشتم پیش کامیار که گفت "
    _ بیا همین درخت خوبه ، یالا بکن معطل نکن !
    _بی تربیت !
    کامیار_ قلبا رو میگم !
    " رفتم جلو درخت و با چاقو شروع کردم به کندن که یه خرده بعد کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت "
    _ مرده شور اون عشقت رو با این قلب کشیدنت رو ببره ! اینم قلبه کشیدی ؟! ببینم ، تو تا حالا یه قلب دیدی که مکعب مستطیل باشه ؟!
    " یه نگاهی به قبلی که کنده بودم کردم و گفتم "
    _ آخه این کارا یعنی چی ؟!
    کامیار_ با احساس بکش الاغ ! داری این قلب رو برای دختری که دوستش داری میکشی ! واسه معلمت که نمیکشی نمره بهت بده ! نیگا کن ! خیال میکنه سر جلسه امتحان علوم نشسته ! واسه قلبش بطن و دهلیز چپ و راست رو کشیده ! خب یه بارکی سرخرگ آئورت و سیاهرگ ششی رو هم بکش که نمره رو کامل بگیری !
    _آخه تا حالا از این کارا نکردم ! اونم تو تاریکی !
    کامیار_ بدبخت این کارا رو فقط باید تو تاریکی کرد ! روز روشن که نمیشه بری وسط باغ ، جلو بابا ننه دختر ، براش قلب بکشی !
    _جون کامیار بیا تو جای من بکش !
    کامیار_ به به ! تقلب اونم اول عشق و عاشقی !؟ بدبخت تقلبت رو بگیرن دیگه تجدیدی هم نداره ها ! یه ضرب ردی !
    _آخه بلد نیستم !
    کامیار_ میخواستی اون موقع ها جای درس خوندن بیای از این کارا بکنی . که حالا دنبال تقلب و این چیزا نباشی !
    _ جون سامان یه دونه برام بکش !
    کامیار_ بده به من اون چاقو رو بدبخت خره الاغ گاو نفهم ! برو کنار ببینم !
    " چاقو رو ازم گرفت و گفت "
    _ اگه یه دفعه فردا خانم معلم گفت بیا جلو روی خودم بکش چه غلطی می کنی ؟ گیریم این دفعه من برات کشیدم !
    _بابا آخه من اصلاً تو این خطها نیستم ! خودم که نیستم هیچی ، بابامم نبوده !
    کامیار _ بابای تو تو این خط ها نبوده !؟ پس بیا از دو تا از این درختا بریم بالا تا بهت نشون بدم !
    _غلط کردی ! اصلاً بابام تو این برنامه ها نیس ! گاهی وقتا مثلا سر شا م یا ناهار نشستیم می خواد منو نصیحت کنه از پاکی دوران جوانی خودش برام میگه و مامانم هم تصدیق می کنه !
    کامیار _ همون فقط مامانت باید تصدیق کنه ! اتفاقا چند وقت پیش بالای یه درخت دو تا قلب پیدا کردم که مهر و امضای بابای تو پاش بود ! عجیب اینکه قلبا رو هم وارونه کشیده بود ! حالا نمیدونم موقع کشیدن به درخت آویزونش کرده بودن یا خودش انحرافی چیزی داشته !
    _اه ..... این چرت و پرتا چیه که میگی ؟! دو تا قلب بکش کار رو توم کن ، دیگه !
    کامیار _ مگه به این شلی هاس ؟!
    _خیلی خب ! شل که نیس هیچی ، خیلیم سخته ! حالا میکشی ؟!
    کامیار _ اول بگو ببینم چه نوع قلبی میخوای؟
    _از همین قلبا دیگه ! دو تا بکش بره پی کارش دیگه !
    کامیار _ اولا که اگه این قلبا رو بکشی دیگه نمیره پی کارش ! تازه اول شه ! یعنی به محض اینکه دست صاحب قلب دوم رو بگیری و بیاری اینجا و قلبا رو بهش نشون بدی ، تازه بدبختی ت شروع میشه ! این یه سند محضری یه ! دیگه نمیشه زد زیرش چون به ثبت رسیده ! دیگه باید کار و زندگی ت رو بذاری کنار و برسی به این دو تا قلب که خشک نشن ! آب به موقع کود به موقع ، وجین به موقع ، هرس به موقع ! باید صبح به صبح بیای و رگه های منتهی به قلب رو خوب پاک کنی و توشو سمباده بزنی که یه وقت رگ بسته نشه و عشق سنکوپ نکنه ! باید مرتب آمپر خونش رو چک کنی که کم نباشه ! اگه یه دفعه دیدی خونش کمه زود باید از تو جیگرت خون بریزی توش که یه دفعه قالبا گیریپاج نکنه ! فشار خون ، ساعت به ساعت ! میزان قند خون نیم ساعت به نیم ساعت ! میزان ضربان قلب دقیقه به دقیقه ! شمارش تعداد گلبول قرمز ، ثانیه به ثانیه !
    _ بده به من اون چاقو رو ! اصلاً نمیخواد بکشی !
    کامیار _ تقصیر منه که دارم راهنمایی ت میکنم !
    _من فقط میخوام دو تا قلب بکشم ! خودتو بگو که چه جوری به این همه قلب میرسی !؟
    کامیار _ من تموم قلبایی رو که کشیدم ، کنترات دادم به بیمارستان که خودشون کاراشو بکنن !
    _بابا بکش بریم ! ساعت ۱ بعد از نصفه شبه !
    کامیار _ خب حالا چه قلبی میخوای ؟
    _مگه چند نوع قلب داریم ؟!
    کامیار _ خیلی ! قلب با دیواره نازک ! قلب با دیواره کلفت ا قلب با دریچه میترال گشاد ! قلب با دریچه میترال تنگ ! قلب چروکیده ! قلب صاف و اطو خورده ! قلب چاک چاک ! قلب سالم !
    پسر کجای کاری ؟! هر کدوم از اینا نشون دهنده یه نوع عشقه ! قلب سنگدل داریم با عشق خاموش شده ! قلب نازک با عشق بی دوام .
    اصلاً تو نوع عشقت رو بگو ، من خودم اتوماتیک برات میکشم !
    عشق آتشین میخوای یا عشق به خاکستر نشسته ؟! عشق تند میخوای یا عشق آروم ؟! عشق خونین میخوای یا عشق ملایم ؟
    _بابا دیر شد !
    کامیار _من که منتظر توام ! بگو بکشم دیگه !
    _دو تا قلب بکش که مبلغ عشق باشه ، همین !
    کامیار _ قلب تبلیغاتی میخوای ؟! بگیر برادر این چاقو رو ! من کار تبلیغاتی نمیکنم . سفارشات رو ببر جای دیگه بده !
    " اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه از ته باغ ، از خونه گندم اینا سر و صدا بلند شد !
    دو تایی یه خرده گوش دادیم که کامیار گفت "
    _ دارن تئاتر اقتصادی فرهنگی اجتماعی سیاسی بازی می کنن یا دعواس ؟!
    _انگار دعواس !
    کامیار_ خونه عمه اینا از این خبرا نبود که ! بیا بریم ببینیم چی شده .
    _من نمیام ! زشته ! توام نرو . به ما چه مربوطه ! حتما یه اختلاف خانوادگیه !
    کامیار_ تو این باغ هر اتفاقی بیفته به من مربوطه ، تو می خوای نیای نیا ! من که رفتم .
    _اه ...! صبر کن اومدم !
    " دو تایی از لای درختا ، آروم آروم رفتیم طرف خونه گندم اینا و تا رسیدیم که صدای شیکستن یه شیشه بلند شد و پشت سرش یه شیشه دیگه !
    دو تایی رفتیم پشت شمشادای جلوی خونه شون قایم شدیم که صدای گندم بلند شد !"
    _ دزدا ! دروغگوها ! چطور دلتون اومد ؟! چرا ؟! چرا ؟! چرا ؟!
    " اینا رو می گفت و جیغ می کشید و گریه می کرد ! همچین نعره می کشید و حرف می زد که ما یه آن فکر کردیم که خونه شون دزد اومده !"
    گندم _ چرا اینکار رو کردین ؟! چرا ؟!
    " گندم اینا رو با گریه و داد و جیغ میگفت و عمه و شوهر عمه ام هم هی آروم قربون صدقه اش می رفتن !"
    گندم _ حالا من چیکار کنم ؟! تکلیف من چیه ؟! دزدا !!
    " من و کامیار یه نگاهی بهم کردیم که یه دفعه شیشه پنجره شکست و یه صندلی از تو خونه افتاد بیرون !"
    کامیار_ تو که می خواستی قلب بکشی ، خب خبر مرگت یه خرده زودتر اقدام می کردی که این دختره رو اینقدر نچزونی !
    _حالا وقتی شوخی یه ؟! بذار ببینم سر چی اینطوری دعواشون شده !
    کامیار_ این هر چی هس یه دعوای معمولی نیس ! میگم بیا بریم تو !
    _آخه یعنی درسته ما دخالت کنیم ؟!
    کامیار_ یعنی همینجوری همین گوشهً بشینیم ؟
    _نمی دونم !
    " یه لحظه صداها قطع شد و یه دفعه صدای شیون و گریه و زاری عمه م و شوهر عمه م بلند شد و بازم صدای شکستن لیوان و بشقاب و این چیزا اومد ."
    کامیار_
    تو نمیای نیا ! منکه رفتم تو !
    " اینو گفت و پرید و از رو شمشادا ردّ شد و رفت پشت در خونه گندم اینا و شروع کرد به در زدن و عمه و شوهر عمه م رو صدا کردن !"
    کامیار_ عمه ! آقای منوچهری ! گندم !
    " کامیار بلند بلند صداشون می کرد و محکم میکوبید به در که یه دفعه صدای آقای منوچهری بلند شد !"
    _کامیار ! بیا تو ! کمک ! کمک !
    " تا کامیار صدای آقای منوچهری رو شنید دیگه معطل نکرد و از اون طرف از پنجرهای که شکسته بود پرید تو خونه و منم دنبالش ! تا رسیدیم تو خونه دیدیم تموم اسباب و اثاثیه خونه شکسته و درب و داغون شده و عمه م یه گوشهً غش کرده و افتاده ! دوییدم طرف آشپزخونه که سر و صدای گندم و آقای منوچهری از اونجا می اومد . تا رسیدم دیدم آقای منوچهری با گندم گلاویز شده ! یعنی آقای منوچهری چاقوی آشپزخونه رو ورداشته و انگار می خواد گندم رو بکشه و گندم دستای آقای منوچهری رو گرفته و داره از خودش دفاع میکنه ! یه آن هر دومون خشک مون زد که با فریاد آقای منوچهری یه تکون خوردیم !
    آقای منوچری _ چرا واستادین ؟! بیاین کمک دیگه !
    " اینو که گفت دو تایی پریدیم طرفشون ! کامیار رفت طرف آقای منوچهری و منم رفتم طرف گندم که کامیار به حالت فریاد گفت "
    _ بیایم کمک دختره رو با چاقو بکشی ؟!
    " آقای منوچهری که هم داشت گریه می کرد و هم فریاد می کشید گفت "
    _ داره خودشو می کشه !! داره خودشو می کشه !!

    " یه آن تازه ما متوجه شدیم که چاقو دست گندمه ! اما دیگه دیر شده بود چون کامیار دستای آقای منوچهری رو از دستای گندم جدا کرده بود و منم حواسم به آقای منوچهری بود ! فقط خدا رحم کرد که من و کامیار هر دو با هم در یک لحظه پریدیم طرف گندم که چاقو رو برده بود بالا و داشت می آورد پایین طرفشکمش ! دقیقا در لحظه ای دستای ما رسید به گندم که چاقو اومد پایین و لبه ش گرفت به بازوی من !
    یه دفعه خون مثل فواره پاشید رو هوا !"
    کامیار_ کشتی سامان رو بی انصاف !
    " اینو که گفت چاقو رو از تو دستای گندم کشید بیرون و اومد طرف من ."
    کامیار_ کجات خورده ؟!!
    _ مواظب اون باش !!
    کامیار_ میگم کجات خورده ؟!
    _بازومه ! چیزی نیس !
    " برگشتم و به گندم که مات شده بود به بازوی من نگاه کردم ! از بازوم همینجوری داشت خون میرفت ! اونم دستاشو گرفته بود جلو دهنش و فقط به بازوی من نگاه میکرد !
    کامیار پرید و یه دستمال ورداشت و پیچید دور بازوی من و محکم گره زد و بعد برگشت طرف آقای منوچهری و گندم و با فریاد گفت "
    _ این چه بساطی که درست کردین ؟!
    " آقای منوچهری دستش رو گذاشت رو قلبش و نشست رو صندلی و تا اومد حرف بزنه که گندم از تو آشپزخونه فرار کرد بیرون !"
    " آقای منوچهری هم که اینو دید با حالت نیمه غش فقط گفت "
    _بگیرینش ! نذارین بره ! می خواد یه بالایی سر خودش بیاره ! بگیرینش !!
    " اینو که گفت دوییدم دنبال گندم ! یه دستم به بازوم بود و می دویدم دنبالش ! کامیارم دنبال من میدونید ! تا رسیدیم بهم ، بازم رو گرفت و گفت "
    _ بیا بریم بیمارستان !
    _گندم ! گندم ! بریم دنبال گندم !
    کامیار_ ولش کن بابا ! پدر سگ چاقو کش رو ! الان باید به این زخم برسیم !
    _نه ! تو بیا کاری نباشه !
    کامیار_ خونریزی داره الاغ !
    _ چیزی نیس ! بیا بهت میگم !
    " دو تایی زدیم از خونه بیرون . تا رفتیم تو باغ ، دیدیم همه اهل خونه ها با لباس خواب دارن میان طرف خونه گندم اینا. تا ما رو دیدن ، یعنی وضع منو با اون لباس خونی و بازوی بسته دیدن یه جیغ کشیدن !
    کامیار که زیر بغل منو گرفته بود و دو تایی داشتیم می دویدیم ، تا اونا رو دید نتونست خودشو نگاه داره و گفت :
    _ وای خدای مهربون ! چقدر آدم با لباس خواب ! چه صحنه هیجان انگیزی !! حیف که وقت ندارم وگرنه .....
    " خنده ام گرفته بود از حرفاش !"
    _حالام ول نمیکنی !؟ بدو !
    کامیار_ وقت رو که تلف نکردم ! در حال دویدن گفتم ! حیف بود سر راه یه نگاهی هم به اینا نکنم !
    " دو تایی همون طوری که می دوییدیم زدیم زیر خنده که یه دفعه از یه طرف دیگه باغ چشم مادرم افتاد به من و تا دید لباسم خونی یه غش کرد !"
    کامیار_ چه حادثه شومی !؟ فقط سه تا مجروح داشتیم تا حالا !
    _ بدو کامیار ! کجا رفت گندم ؟
    کامیار_ اوناهاش ! داره میره از باغ بیرون .
    _ تو بدو ماشینو بیار .
    " کامیار رفت طرف گاراژ و منم از در باغ رفتم بیرون و دویدم دنبال گندم ! وسط خیابون رسیدم بهش و مچ دستش رو گرفتم و کشیدم !"
    _واستا ببینم !
    گندم _ ولم کن !
    _میگم واستا !
    " تا خواست دستشو از دستم در بیاره ، مچ دستش رو فشار دادم .که از درد جیغ کشید و نشست رو زمین !"
    _چرا همچین میکنی دختر !! این چه دیوونه بازیه ؟!!
    " گندم که داشت گریه میکرد آروم گفت "
    _ولم کن سامان ! بذار برم !
    _آخه چرا ؟! کجا بری ؟!
    گندم _ نمیدونم ! تو فقط بذار برم ! خواهش می کنم سامان !
    _ یعنی چی ؟!! آخه چی شده ؟!!
    گندم _ فقط بذار برم .
    _ چرا آبروریزی می کنی ؟! پاشو ببینم !
    " بلند شد واستاد و یه نگاهی تو چشمام کرد و بعد یه نگاهی به بازوم کرد و دوباره زد زیر گریه . تو همین موقع کامیارم با ماشینش رسید و جلومون ترمز کرد و اومد پایین و گفت "
    _ دختر دیوونه ببین چه بالایی سر این بچه آوردی !!
    _ ولش کن کامیار !
    کامیار _ سوار شین ببینم !
    گندم _ من نمیام !
    کامیار _ میگم سوار شو دختر ! الان زخم این بچه ناسور میشه !
    " در عقب ماشین رو وا کرد و گندم رو نشوندیم تو ماشین و کامیار پرید پشت فرمون و منم اون طرف سوار شدم که مش صفر رسید بهمون و گفت "
    _ چی شده آقا ؟! کجا میرین ؟!!
    کامیار _ مش صفر این دفعه واقعا داریم میریم که کمک کنیم ! خداحافظ !
    " اینو که گفت و با سرعت حرکت کرد . ده دقیقه بعد ، جلو بیمارستان زد رو ترمز و پیاده شد . منم از اون ور پیاده شدم و در عقب ماشین رو واکردم و دست گندم رو گرفتم و خواستم پیاده اش کنم که گفت "
    _ ولم کن سامان ! شما برین ، من همینجا هستم .
    _نمی شه ! توام باید بیای .
    کامیر _ با زبون خوش بیا پایین ! اگه یه مو از سر این بچه کم بشه ، من میدونم و شماها ! بیا پایین بهت میگم !
    " خلاصه سه تایی راه افتادیم طرف اورژانس بیمارستان و رفتیم تو . تا یه پرستار چشمش به لباس من افتاد دویید جلو و منو برد تو بخش جراحی و پانسمان و دکتر خبر کرد . تا دکتر برسه ، پرستار با کمک کامیار لباس منو در آوردن که پرستار گفت "
    _ چی شده این ؟!!
    _کامیار _ هیچی بابا ! بازی می کردیم ، سر اسباب بعضی رفت تو بازوی این !
    پرستار _ بازی ؟! این وقت شب ؟!!
    کامیار _ بازی وقت و بی وقت نداره که ! آدم بازیش که گرفت باید بازی کنه !
    " پرستار خنده ای کرد و شروع کرد به شستن بازوم . کامیار یه نگاهی به من کرد و یه دستی به موهام کشید و گفت "
    _ درد داره ؟
    _نه .
    کامیار _ بمیرم برات که چقدر خره مظلومی !
    " بعد یه سقلمه زد به گندم که پهلوی ما واستاده بود و داشت به من نگاه می کرد و گفت "
    _ بازوی بچه قلوه کن شد ! می بینی ؟!!
    " گندم دوباره زد زیر گریه ، به کامیار اشاره کردم که کاریش نداشته باشه . تو همین موقع دکتر اومد و سلام کرد و ماهام جوابش رو دادیم و یه نگاهی به زخم من کرد و گفت "
    _ پرستار گفت بازی می کردین ، سر اسباب بازی رفته رو بازوی آقا ! درسته ؟!!
    کامیار _ اره دکتر جون ، سرش واموندهٔ خیلی تیز بود !
    " دکتر خنده ای کرد و گفت "
    _ حتما اسباب بازی خطرناکی بوده !
    کامیار _ بله !
    دکتر _ حالا اسباب بازی چی بوده ؟
    کامیار _کارد آشپزخونه .
    دکتر _ کی باهاش بازی می کرده ؟
    کامیار _ یه لات چاقو کش بی تجربه تازه کار !
    دکتر _ امان از این تازه کارا !!
    کامیار _ که هر چی می کشیم از دست اینا می کشیم ! دکتر جون کارت رو بکن ! بچه از دست رفت !
    دکتر _ نگران نباشین . چیز مهمی نیس .
    کامیار _ می خوام جاش رو بازوش نمونه دکتر جون !
    دکتر _ نمیمونه ، عمقی فرو رفته خود زخم کوچیکه .
    " کامیار برگشت و یه نگاهی به گندم کرد و گفت "
    _ پس دکتر جون انگار خدا رحم کرده ! اگه این زخم طرف سینه بود !!
    دکتر_ اه بود دیگه کاری از دست کسی بر نمی اومد !
    کامیار _توف به گور پدر هر چی چاقو کش ناشی یه !
    " خلاصه دکتر شروع کرد به بخیه زدن بازوم و وقتی تموم شد پانسمان کرد و برام نسخه نوشت و داد دست کامیار و رفت . اومدم از تخت بیام پایین که نذاشت و گفت "
    _ یه دقیقه صبر کن من این دستورالعمل داروها رو از این خانم پرستار بگیرم و بیام .
    _ دستورش رو که دکتر تو نسخه نوشته حتما !
    کامیار _ باشه ، یه بار دیگه بپرسم ضرر نداره که !
    _خب برو از خود دکتر بپرس !
    کامیار _ دکتر سرش شلوغ ، مزاحمش نشم بهتره ، همین خانم پرستار میگه میره پی کارش دیگه ! تو یه دقیقه بخواب تا من برگردم .
    " داشت اینا رو می گفت که همون خانم پرستار اومد طرف ما و تا رسید گفت "
    _ شکر خدا بخیر گذشت .
    کامیار _اره الٔحمد الله خدا خیلی بهش رحم کرد . ببخشین خانم پرستار ، این نسخه رو کجا باید بپیچم ؟
    پرستار _ هر داروخانه که باشه .
    کامیار _ آخه ما تو این محله غریبیم . نمیشه شما یه تک پا لطف کنین و بیاین دواخونه رو نشون بدین ؟
    پرستار _آخه من الان شیفتم !
    کامیار _ خب ماها صبر می کنیم هر وقت شیفتتون تموم شد تشریف بیارین .
    پرستار_ پس مریض تون چی میشه؟!
    کامیار _ گور بابای مریض مونم کرده ، فعلا که حالش خوبه !
    " خنده ام گرفت ، خانم پرستار خندید و گفت "
    _آخه شیفت من ساعت نه صبح تموم میشه !
    کامیار _ خب بشه ! دیگه چیزی به صبح نمونده که ! الان ساعت ۲ بعد از نصفه شبه ، تا چشم بهم بزنیم شده ساعت ۹ صبح ! این یه خرده رو هم صبر می کنیم ، چه عیبی داره ؟
    " اومدم یه چیزی بهش بگم و از جام بلند بشم که به زور منو خوابند رو تخت و گفت "
    _ بخواب ! تو مجروحی مثلا !
    _ بذار بریم خونه آخه !
    کامیار _ میدونی چقدر خون ازت رفته ؟! بخواب بذار مغز استخونت حداقل نیم لیتر خون تولید کنه بچه !
    _مغز استخون من تولید کنه یا مال تو ؟
    کامیار _ ببخشین خانو پرستار ، این بچه جراحتش عفونی شده داره هذیون میگه ! میدونین ، حالا که فکر می کنم می بینم یه نفر باید تا چند وقت از این مجروح پرستاری کنه ! چه کسی هم بهتر از شما !!؟ اجازه میدین آدرس بدم خدمت تون ، تشریف بیارین منزل و زیر بال و پر ما رو بگیرین ؟
    " تو همین موقع نگهبان بیمارستان اومد تو قسمت ارژانس و بلند گفت "
    _ببخشین آقا ، این بنز جدیده مال شماس ؟
    کامیار _با اجازتون . امری بود ؟
    نگهبان _ لطفا تشریف بیارین جابجاش کنین . ماشین میخواد از تو پارک بیاد بیرون.
    " تا اینو گفت ، از جام بلند شدم و گفتم .
    _برو حساب بیمارستان رو بکن بریم خونه دیر شد !
    "مجبوری رفت طرف صندوق و منم از پرستار که می خندید تشکر کردم و با گندم راه افتادیم طرف در که یه خرده بعدم کامیار اومد و سه تایی از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . یه خرده که رفتیم به گندم گفتم "
    _ چی بود جریان ؟!
    کامیار _ چیزی نبوده ! یه دعوای ساده خونوادگی بود که منجر به یه قتل و یه نقص عضو شد !
    _بذار ببینم چی شده کامیار !
    " گندم سرش رو برگردوند طرف شیشه و یه خرده بیرون رو نگاه کرد و بعد گفت "
    _ سیگار دارین ؟
    " من و کامیار یه دفعه برگشتیم طرفش !
    کامیار _ سیگار نداریم اما منقل با ذغال خوب موجوده ، بیارم خدمت تون ؟!
    " یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
    _ طرف خونه نرین ! من دیگه اونجا نمیام !
    _آخه برای چی ؟!
    " بازم هیچی نگفت . کامیار بهم اشاره کرد که ولش کنم . منم دیگه چیزی نگفتم .
    چند دقیقه بعد رسیدیم جلو در باغ و واستادیم که یه دفعه گفت :
    _حمّال مگه بهت نگفتم اینجا نیا !
    " من و کامیار شوکه شدیم ! تا حالا سابقه نداشت گندم با کسی اینطوری حرف بزنه ! اصلاً شخصیت گندم اینطوری نبود !"
    کامیار _ به من میگی حمّال ؟!
    گندم _ به جفت تون میگم !
    کامیار _ تو غلط میکنی ! برو پایین ببینم ! مرده شور تو و اون ننه بابات رو ببرن با این بچه تربیت کردن شون !
    " تا اینو گفت گندم در ماشین رو واا کرد و پیاده شد . منم پیاده شدم ، تا خواست بره اون طرف خیابون ، رسیدم بهش و دستش رو گرفتم و گفتم "
    _ این چه طرز حرف زدنه گندم ؟! از تو بعیده !
    گندم _ توام برو بمیر !
    " یه نگاهی بهش کردم و گفتم "
    _ تو همون گندمی ؟!!
    گندم _ من هیچ کس نیستم ! میفهمی ؟!
    " به زور میخواست دستش رو از تو دستم در بیاره !"
    گندم _ ولم کن ! میگم ولم کن !!
    _ولت کنم کجا بری ؟!
    گندم _ به تو مربوط نیس !
    _داری عصبانی م می کنی ها !
    گندم _ عصبانی شی چه غلطی می کنی ؟!
    _ تو چرا اینطوری شدی ؟!
    گندم _ به تو چه ؟
    _ بیا بریم خونه ! زشته آبرو جلو همسایه ها برامون نذاشتی تو !
    گندم _ من اصلاً آبرو ندارم !
    _ یه بار دیگه این مزخرفا از دهنت در بیاد ، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ! فهمیدی ؟!
    گندم_ گم شو کثافت !
    " تا اینو گفت همچین بازوش رو فشار دادم که جیغ کشید و نشست رو زمین !
    "یه لحظه به خودم اومدم و بهش گفتم "
    _بلند شو بریم تو ! اگه مشکلی برات پیش اومده با زبون خوش بگو تا یه فکری براش بکنیم ! پاشو بریم !
    " بلند شد و همونجور که با دست دیگه ش بازوش رو گرفته بود گفت "
    _ احمق دستم شکست !
    _تقصیر خودته ! بیا بریم تو .
    گندم _ اگه نذاری برم جیغ میکشم !
    _داری دیگه از شور بدرش میکنی ! بیا بریم .
    " اینو گفتم و دستش رو کشیدم که ببرم خونه که شروع کرد به جیغ کشیدن و کمک خواستن ! منم یه سیلی محکم زدم تو صورتش ! کامیارم از ماشین پرید پایین ! اصلاً مونده بودیم این گندم که هیچ وقت کوچکترین حرف زدی از دهنش بیرون نمی اومد چرا اینطوری شده !

    کامیار یه اشاره بهم کرد که جلو خودمو بگیرم . اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چیکار کردم ! اصلاً دست خودم نبود ! از دست خودم عصبانی بودم .
    برگشتم به گندم که صورتش رو تو دستاش گرفته بود و آروم گریه میکرد ، نگاه کردم ، از خودم بدم اومد.
    کامیار دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من ، تکیم رو دادم به ماشین و چشمامو بستم . نمیدونم چقدر به همون حالت موندم که کامیار بازوم رو گرفت . چشمامو واکردم ، بهم اشاره کرد که برم طرف گندم .
    برگشتم و خونه های روبرو رو نگاه کردم . یکی دو تا پنجره وا شده بود و چند تا از همسایه ها داشتن ماها رو نگاه می کردن . سیگارم رو انداختم زمین و رفتم طرف گندم که همونجوری واستاده بود . آروم نازش کردم . یدفعه صورتش رو برگردوند طرف من ، اونقدر تو چشماش کینه و نفرت بود که یه آن جا خوردم !"
    گندم _ چیه ؟ بازم میخوای بزنی ؟! بیا بزن !
    _ معذرت میخوام گندم . دست خودم نبود !
    " اشک هاشو پاک کرد . اومد یه.
    چیزی بهم بگه که یه دفعه چشمش افتادب بازوم که پانسمان شده بود . حرفش رو خورد و حالت صورتش عوض شد ! دیگه از اون نفرت و کینه یه خرده پیش تو صورتش خبری نبود ! دستش رو گرفتم و گفتم "
    _اگه دلت نمیخواد بریم خونه ، خب نمیریم . بگو کجا می خوای بریم .
    گندم _ برام فرقی نمیکنه .
    _پس سوار ماشین شو .
    " در ماشین رو براش وا کردم ، نشست تو و منم رفتم جلو نشستم ."
    کامیار _ من برم یه سر خونه بزنم و بیام . جایی نرین ها !!
    " ده دقیقه بعد برگشت و موبایل منو بهم داد و نشست پشت فرمون و گفت "
    _ کجا دلت میخواد بریم گندم ؟
    " یه نگاهی بهش کردم . قیافه اش خیلی عوض شده بود ! اشاره بهش کردم که سرش رو برام تکون داد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . پیچید تو کوچه پس کوچه و بعدش یه گوشهً واستاد و برگشت طرف گندم و گفت "
    _ اینو کی بتو گفته ؟
    " گندم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت "
    _ چی شده کامیار ؟! چی رو کی به گندم گفته ؟!!
    کامیار _ یه کثافت اشغالی به گندم گفته که بچه عمه اینا نیس !
    _یعنی چی بچه عمه اینا نیس !؟
    " کامیار یه نگاه چپ چپ به من کرد که تازه متوجه منظورش شدم و برگشتم و گندم رو نگاه کردم . همونجور تو چشمای من نگاه کرد و گولهٔ گولهٔ اشک از چشماش اومد پایین ! بی صدا اشک از چشماش می اومد پایین ! حتی یه مژه هم نمیزد فقط تند تند قطره های اشک بود که از چشماش می ریخت رو صورتش ! داشتم دق می کردم !"
    _ یعنی چی این حرفا ؟!! این مسخره بازیا چیه ؟! کدوم کثافتی یه همچین حرفی زده !؟ تو چرا باور کردی ؟! چقدر ساده ای تو ! اینا همش دروغه ! کی اینا رو به تو گفته ؟! برگر خونه ببینم کامیار ! این دری وریا چیه دیگه !
    " تا اینا رو گفتم گندم آروم دستش رو برد زیر بلوزش و یه کاغذ زرد و کهنه رو در آورد و گرفت جلو من ! چشمم تو چشماش بود اما دستم رفت طرف کاغذ ! ازش گرفتم اما هنوز داشتم به چشماش که یه برق عجیب و غریب توش پیدا شده بود نگاه می کردم ! یه حالت عجیبی پیدا کرده بود ! یه حالت ترسناک .
    کامیار کاغذ رو از دستم گرفت و از ماشین پیاده شد و رفت جلوی چراغای ماشین و وازش کرد . منم پیاده شدم و رفتم پیشش .
    تو کاغذ نوشته شده بود " اینجانت قدرت .... فرزند خود ، عزت را واگذار کردم . سربرستی نامبرده از این به بعد با خانواده ... است و اینجانب هیچگونه حقی نسبت به این بچه ندارم ."
    " بعدش نوشته بود امضا و اثر انگشت !"
    سرمو از رو کاغذ بلند کردم و به کامیار که داشت از تو پاکت سیگارش ، دو تا سیگار در می آورد نگاه کردم و گفتم "
    _ این یعنی چی ؟!! اینکه دلیل ....
    " نذاشت حرفم رو تموم کنم و سیگار رو روشن کرد داد دست من و گفت "
    _ شلوغش نکن سامان !
    _ این حرفا که درست نیس کامیار !؟ مگه نه ؟!
    " فندکش رو زد و سیگار خودشم روشن کرد و یه پک محکم زد و دودش رو تو سینه نگاه داشت . دلم می خواست همین الان با منطق همیشگی ش ثابت کنه که همه این حرفا دروغه ! دلم می خواست با اون آرامش اطمینان بخشش بهم نشون بده که اینا همه ش دروغه ! دلم میخواست همین الان شوخی رو شروع کنه و همه مونو بخندونه و بهمون بگه که همه این حرفا دروغه ! اما فقط جلو ماشین واستاده بود و سیگارش رو میکشید ! وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت "
    _ سیگارت رو بکش ! واسه سرطان خوبه !
    " یه آن احساس کردم بازوم درد می کنه ! تا الان متوجه دردش نشده بودم . خواستم برم یه گوشهً بشینم که آروم بهم گفت "
    _ مواظب رفتارت باش سامان ! گندم داره نگاه مون میکنه ! عکس العمل بدی نشون ندی !
    _کامیار ! یعنی اینا همه درسته ؟!
    کامیار _ نمیدونم اما وقتی یه خرده پیش رفتم خونه ، عمه و آقای منوچهری خیلی ترسیده بودن !
    _ خب یعنی چی ؟!
    کامیار _ یعنی اینکه یه چیزایی حتما هس !
    _ یعنی گندم دختر اونا نیس ؟!!
    کامیار _ مگه برای تو فرقی میکنه ؟
    _نه !
    " برگشت تو ماشین رو نگاه کرد و گفت "
    _ اما برای اون طفل معصوم خیلی فرق میکنه ! بیخود نیس که یه دفعه داغون شده !
    _ حالا باید چیکار کنیم ؟!
    کامیار _ هیچی ! خیلی کارا هس که فقط زمان انجامش میده ! فعلا بیا بریم پیشش . اون الان خیلی به کمک احتیاج داره !
    _ به کمک ما ؟!
    کامیار _ نه به کمک خدا ! بیا بریم تو .
    " سیگارامونو انداختیم دور و رفتیم تو ماشین . گندم فقط به دهن ما نگاه می کرد ! یه خرده سکوت کردیم و کامیار گفت "
    _ ببین گندم جون ، این یه ورقه کاغذ چیزی رو نشون نمیده .....
    گندم _ خودشون گفتن !
    _ خود کیا گفتن ؟!!
    گندم _ مامانم و .....!
    " یه دفعه حرفش رو خورد و گفت "
    _ اونا !
    کامیار _ اونا کی ن ؟
    گندم _ همون دو تا !
    _ کدوم دو تا ؟!

    گندم _ دیگه نمیتونم بگم مامان با بابام ! چون اونا پدر و مادر من نیستن ! " من و کامیار یه نگاهی به همدیگه کردیم که کامیار گفت "
    _ یعنی اونا صدات کردن و بهت گفتن که تو بچه ما نیستی و بعدشم این رو دادن دستت ؟!
    " یه دفعه زد زیر گریه ! همچین گریه میکرد که تموم بدن ماها می لرزید ! یه گریه ای که آدم فکر نمی کرد اصلاً تمومی داشته باشه . اما یه دفعه قطع شد ! اصلاً حالت طبیعی نداشت ! شروع کرد اشک هاشو پاک کردن و خندیدن ، گفت "
    _ بچه ها ببخشین اگه حرف بدی بهتون زدم ! اصلاً دست خودم نیس ! نمیدونم چه جوری براتون بگم ! مثل اینکه رو هوام . انگار از یه جای بلند ولم کردن پایین ! نمیدونم چی باید بگم ! نمیدونم چیکار باید بکنم ! شماها کمکم میکنید ، مگه نه ؟! هر چند که پسر دایی هام نیستین اما بالاخره یه موقع که با همدیگه هم بازی بودیم ! مگه نه ؟! این همه سال با هم بودیم دیگه ! وسطی بازی می کردیم ! استخر می رفتیم ! با هم گرگم به هوا بازی می کردیم ! یادتونه که ؟! آره ؟! آره ؟! امروز صبح یادته سامان ؟! اومده بودی پشت پنجره اتاقم ! داشتی نگام می کردی ؟! یادته ؟
    " یه دفعه جیغ کشید و گفت "
    _ یادته کثافت یا نه ؟!!
    " از همون صندلی جلو که نشسته بودم دستش رو گرفتم و گفتم "
    _ معلومه که یادمه ! این حرفا....
    گندم _ امشبم یادته ؟!! دو تایی داشتیم حرف می زدیم ؟! آره ؟! آره ؟!
    _ اونم یادمه ! چرا باید یادم نباشه ؟! آخرشم بهم گفتی شیر برنج شل !
    گندم _ غلط کردم ! غلط کردم ! دیگه نمیگم ! دیگه نمیگم !
    " داشت مثل بید می لرزید ! نفساش به شمارش افتاده بود ! اصلاً صدا درست از گلوش در نمی اومد ! دست منو وسط دستاش محکم گرفته بود و ول نمی کرد ! همچین دستش می لرزید که اصلاً نمی تونستم نگاه ش دارم ! بریده بریده حرف میزد و رنگش شده بود مثل گچ دیوار ! انگار یه روح دیده باشه داشت از ترس سکته میکرد !
    _ چیزی نیس گندم ! طوری نشده به خدا! الان ما میریم .....
    گندم _ نه ! نرین ! تورو خدا ! من هیچ جایی رو ندارم برم ! کجا برم ؟! چیکار کنم ؟ تورو خدا تنهام نذارین !
    _ گندم ! گندم !!
    " یه دفعه کامیار سرم داد کشید و گفت "
    _ بلند شو برو پیشش دیگه الاغ !
    " بعدشم از ماشین پیاده شد و در ماشین رو محکم کوبید بهم ! منم از لای صندلی پریدم و رفتم عقب !"


    ***
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    فصل دوم


    " چند دقیقه بعد کامیار در ماشین رو واا کرد و گفت "
    _ خیلی خب ! باشه دیگه ! چه خبره بابا ؟! گفتم یه خرده دلداریش بده !
    " دیگه گندم نسبتا آروم شده بود . تا کامیار سوار ماشین شد گفت "
    _ آروم شدی دختر عمه جون ؟
    گندم _ منکه دختر عمه شماها نیستم !
    کامیار _ این حرفا چیه ؟ ناسلامتی ماها آدمیم ! اینکه نمیشه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست آدم و بعدش همه چی باطل بشه و یه عده ، یه مرتبه با هم غریبه و نا محرم بشن ! بابا این کاغذا رو ما خودمون درست کردیم ! این قوانین و قأعده ها رو خودمون ساختیم ! قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونه پدر خودمون رو در بیرن ! ماها به خدا همه مون یکی هستیم ! ریشه همه مون از یه جاس ! فقط تو بازی روزگار ، وقتی یارکشی میکردیم ، هر کدوم افتادیم تو یه دسته ! بازی که تموم بشه دوباره همه مون میشیم یکی ! بازیای خودمون که یادت هس ؟ وقتی یارکشی میک ردیم ، هر کدوم می رفتیم تو یه دسته ! با هم رقابت می کردیم ، همدیگرو می زدیم ، با همدیگه بد می شدیم اما بازی که تموم می شد ، دسته ها بهم میخورد و دوباره همه با هم خوب می شدیم و دوباره می شدیم پسر دایی ، پسر عمو و دختر عمه همدیگه ! اگه قرار باشه که یه برگ کاغذ یه دفعه این طوری همه چیز رو خراب کنه که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه ! اگه مثلا فردا پس فردا از تو صندوقچه بابای من ، یه تیکه کاغذ پیدا بشه و معلوم بشه که مثلا من مسلمون نبودم و یه دین دیگه داشتم ، باید شماها بریزین سر من و تیکه تیکه م کنین ؟! اگه پس فردا مامانم بقچه اش رو وا کنه و یه بنچاق دربیاره و به من بگه که مثلا جای آقا بزرگه ، استالین بابا بزرگ من بوده و تو شلوغ پلوغی انقلاب روسیه ، منو آوردن ایران ، دیگه من میشم یه روس کمونیست ؟! اگه یه هفته دیگه عمه بزرگه منو صدا کنه یه گوشهً و بگه عمه جون بگیر ، این شجره نامه مال توی ، منم ببینم راست میگه و اسم و فامیل و مشخصات من خورده تو یه ورق پاره پوره و نشون میده که من یکی از نوادگان اتیلام ، باید بگیرن منو اعدام کنن ؟
    گندم _ اگه یه همچین چیزی بشه ، تو دیگه میتونی بگی یه روس یا یه هون هستی ؟
    کامیار _ اما واقع یه روس یا یکی از مردم قبایل هون که نیستم ! یه ایرانیم ! هر کسی همونی که پرورش داده شده ! بذار برات بهتر بگم ! اگه فردا همین فردا دانشمندا بخوان اسم موجودات رو عوض کنن و مثلا به آدما بگن گاو و به گاوا بگن آدم ، ماها همه گاو میشیم و از همون موقع باید شیر مونو بدوشن ؟ تو الان خبر داری که بین ما ایرانیا ، چقدرمون از نوادگان عَرَباییم ؟! خودمونم خبر ندارین ! اون وقتی که عربا حمله کردن به ایران و زنها و دخترای ایرانی رو به اسارت بردن تو عربستان و کنیزشون کردن و ازشون بچه دار شدن و به خاطر آبروریزی ، زدن زیرش و بچه ها رو به امان خدا ول کردن ، اون بچه ها چی شدن ؟! هیچی ! اونام رفتن زن گرفتن و شوهر کردن و بچه دار شدن و بچه هاشونم همین کار رو کردن تا رسیده به امروز ! اگه یکی راه بیفته و تحقیق کنه ، یه دفعه دیدی همین سامان مظلوم ساکت ، از خاندان عبید اله بن زیاده ! پس بگیریم همین الان بکشیمش ! قبل از حمله اعراب به ایران ، همه اجداد ما زرتشتی بودن ، ماها بچه های هموناییم . اما همه مسلمون شدیم ! خب حالا عربا بیان و بگن نخیر شماها هیچکدوم مسلمون نیستین ؟! اینکه نمیشه ! آدما همونن که خودشون میخوان باشن ! باور آدما س که می سازدشون !
    " گندم سرشو گرفت تو دستش و یه خرده بعد گفت "
    _ بریم بیرون حالت خفگی دارم .
    " سه تایی از ماشین اومدیم پایین و رفتیم تو پیاده رو و گندم به یه درخت تکّیه داد و گفت :
    _ خواهش می کنم یه سیگار بهم بدین !
    " کامیار پاکت سیگارش رو در آورد و گرفت جلوش و یکی ورداشت ، کامیار براش روشن کرد . چند تا پک که زد به سرفه افتاد و سیگار رو انداخت دور و گفت "
    _ تا حالا فکر می کردم که سیگار آدم رو آروم می کنه !
    کامیار _ چیزی که آدم رو آروم می کنه ، عقل آدمه !
    گندم _ شماها اگه جای من بودین چیکار میکردین ؟
    کامیار _ نمیدونم اما حداقل سعی می کردم خوب فکر کنم .
    گندم _ خوب فکر کردن یعنی چی ؟ یعنی اینکه تموم این اتفاقایی رو که افتاده فراموش کنم و اصلاً بهش فکر نکنم !؟ یعنی انگار نه انگار که چیزی شده ؟

    کامیار _ نه ! تو دیگه نمیتونی چیزی رو فراموش کنی ! الان دیگه یه سؤال پیش اومده ! یه سؤال که باید براش یه جواب پیدا کرد ! حرفی که نباید گفته میشده گفته شده ! حالا دیگه اگه خودتم بخوای نمیتونی دنبالش نباشی !
    گندم _ پس چیکار باید بکنم ؟!
    کامیار _ باید وقتی به جواب رسیدی قبولش کنی ! مثل بعضیا نباشی که وقتی جواب رو فهمیدن و براشون مسلم شد که جواب درسته ، بازم قبولش نمیکنن و دنبال یه جوابی میگردن که باب طبع شون باشه ! حالا مهم نیس که درست باشه یا نه ! براشون مهم اینه که خودشون اونو بپسندن !
    گندم _ به من بگین الان رو باید چیکار کنم ؟! من الان نمیدونم چیکار باید کرد !
    کامیار _ هیچی ! مگه تو گناهی کردی که باید حتما کاری بکنی ؟! تو فعلا بیشتر از هر چیزی به استراحت و آرامش احتیاج داری !
    گندم _ استراحت و آرامش تو کجا ؟!
    کامیار_ خونه خودت !
    گندم _ اونجا که دیگه خونه من نیس !
    کامیار_ اتفاقا تو الان بیشتر از هر کسی تو اون خونه سهم داری ! اگه مساله حقیقت داشته باشه و تو بچه اونا نباشی ، اونا باید جواب خیلی چیزا رو بهت پس بدن ! یه خونواده ازت گرفتن ، باید جاش یه خونواده خیلی بهتری بهت داده باشن و این حق توی . حقتم باید تمام با کمال بگیری !
    " یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد گفت "
    _ تو به اینا که میگی ایمان داری ؟! یعنی داری بهم راست میگی ؟!
    کامیار_ چرا باید بهت دروغ بگم ؟
    گندم _ بهت زیاد اعتماد ندارم !
    " برگشت طرف من و تو چشمام نگاه کرد و گفت "
    _ سامان ! اینایی که بهم گفت درسته ؟
    _آره گندم جون . همه ش درسته .
    گندم _ تو ! تو خودت یاد گرفتی رو درخت قلب بکنی ؟
    _ نه !
    گندم _ چرا ؟!!!
    _ چون به این کار اعتقادی نداشتم ! همین امشب ، قبل از دعوای شماها به کامیار گفته بودم که به جای من ، دو تا قلب رو درخت بکّنه !
    گندم _ چرا ؟!
    _ چون تو ازم خواسته بودی . با اینکه به این کار اعتقادی نداشتم . به خاطر تو از کامیار خواستم که اینکار رو بکنه .
    گندم _ میخواستی برای خودم و خودت قلب بکنی ؟
    _ من نه ، کامیار قرار بود بکّنه !
    گندم _ بالاخره کند ؟
    _نه ! می خواست بکّنه که از طرف خونه شما سر و صدا بلند شد .
    کامیار_ بابا اینقدر بکّن بکّن نکنین ! الان یکی بشنوه آخه چی فکر میکنه ؟!
    " تا کامیار اینو گفت ، گندم خندید و بهم گفت "
    _ چون دوستم داشتی می خواستی اینکارو بکنی ؟
    _آره .
    گندم _الان چی ؟
    _الانم برام همون طور ، مثل قبل از این جریان .
    گندم _ هیچ فرقی برات نکردم ؟ من دیگه دختر عمه ت نیستم ها !
    _ اون وقتشم به چشم یه دختر عمه بهت نگاه نکرده بودم ! من همین امروز صبح بی اختیار کشیده شدم طرف خونه شما ! اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود ! به خاطر تو بود ! تو برای من همون دختری ! گندم ! نه عزت یا هر چیز دیگه ای که باشه !
    گندم _ چرا عزت نه ؟!
    کامیار_ به خاطر اینکه سامان تورو با نام گندم باور کرده نه عزت !
    " نگاهم کرد و خندید . یه دفعه چشمش افتاد به بازوم و گفت "
    _ بازوت چی شده ؟!
    " بعد یه لحظه مکث کرد و یه دفعه صورتش رو گرفت تو دستاش و شروع کرد به گریه کردن . رفتم جلوش و روسریش رو که از سرش افتاده بود درست کردم و بهش گفتم "
    _ گریه نکن دیگه ! چیزی نشده که !
    سرش رو بلند کرد و گفت "
    _ به خدا دست خودم نبود ! اصلاً نفهمیدم چی شد !
    _خودتو ناراحت نکن . همه چی درست میشه.
    " نازش کردم و اشک هاشو از تو صورتش پاک کردم . یه دفعه دستمو گرفت و ماچ کرد و گفت "
    _ بگو بخدا دوستم داری !
    _ بخدا دوستت دارم گندم !
    " یه دفعه حالش عوض شد ! دوباره مثل نیم ساعت پیش شد ! رنگش پرید و نفس هاش کوتاه کوتاه شد ! دستاش شروع کرد به لرزیدن ! ترس دوباره نشست تو چشماش ! همچین نفس نفس میزد که انگار یه کیلومتر راه رو دوییده ! دستاشو گرفتم تو دستام اما آروم نمیشد ."
    _ گندم ! گندم ! آروم باش !
    گندم _ تو رو خدا تنهام نذارین ! میترسم ! کجا برم الان ؟! کجا برم ؟! هیچکسو ندارم ! هیچکسو ندارم ! خدایا چیکار کنم ؟ خدایا چیکار کنم ؟!!
    " تند و تند اینا رو می گفت و می لرزید ! یه دستش بلوز منو گرفته بود و با یه دستش بلوز کامیار رو ! مثل بچه ای بود که مثلا پدر و مادرش میخوان تو تاریکی ولش کنن و برین . چسبیده بود به من و کامیار و ول مون نمی کرد !"
    _ گندم جون آروم باش! داری خودتو داغون می کنی !!
    گندم_ باشه . باشه ! هر کاری بگی می کنم فقط شماها نرین !
    _ ما جایی نمیریم ! هر جا خواستیم بریم با هم میریم !
    " اصلاً آروم نمی شد ! همچین می لرزید که از لرزش دستاش ، من و کامیارم داشتیم می لرزیدیم !
    کامیار آروم بلوزش رو از تو چند گندم در آورد و رفت طرف ماشین ! تا اینکار رو کرد ، گندم با اون یکی دستش چنگ زد به بازوی من ! درست همونجا که زخمی بود ! درد تو دلم پیچید اما به روم نیاوردم ! همچین منو گرفته بود که تکون نمیتونستم بخورم ! دو دستی چسبیده بود به من و هی به کمیار میگفت "
    _ نرو کثافت ! مگه به تو نمیگم نرو !
    _ گندم ! آروم باش !
    گندم _ داره میره حمّال !
    _ نه ! نمیره ، هیچکدوم از ما جایی نمیریم ! آروم باش !
    گندم _ بگو برگرده . بگو برگرده !
    _کامیار ! کجا داری می ری آخه !؟
    کامیار_ جایی نمیرم گندم جون ! شما هام بیاین اونجا ! بیاین دم ماشین !
    " یه دفعه گندم همونجوری که چنگ زده بود به بازو و لباسای من ، حرکت کرد به طرف ماشین و منم با خودش کشوند ! از درد داشتم میمردم اما صدام در نمی اومد !



    اومد ! تا اومد از روی جدول خیابون ردّ بشه ، پاش گرفت به جدول و افتاد ! منم با یه دست سالم و یه دست زخمی به زور رو هوا گرفتمش ! نزدیک بود جفتمون با سر بخوریم زین اما هر جوری بود نگهش داشتم ! کامیار پرید طرف مون که با عصبانیت داد کشیدم و گفتم "
    _آخه کجا داری میری ؟!
    کامیار _ بیاین ! شماها بشینین تو ماشین !
    " دو تایی بردیم و نشوندیمش رو صندلی عقب ماشین اما مگه منو ول میکرد !"
    گندم _ توام بشین سامان ! توام بشین !
    _باشه گندم جون ! منم میشینم . نترس !
    " دو تایی نشستیم تو ماشین و کامیار رفت طرف صندوق عقب ماشین و یه خرده بعد در رو بست و برگشت نشست پشت ماشین و یه بطری کوچولو داد به من و گفت "
    _ یه قلپ بده بهش بخوره .
    "یه نگاهی به بطری کردم و گفتم "
    _ اذیت نمیشه ؟!
    کامیار _ از اینی که هس که بدتر نمیشه ! بده بهش !
    " در بطری رو وا کردم و گرفتم جلو گندم و گفتم "
    _ بیا گندم جون ، یه خرده بخور .
    " صورتش رو آورد جلو ! منظورش این بود که من با دست خودم بهش بدم بخوره !
    دستاشو از بازو و بلوز من ول نمی کرد ! دو دستی منو چسبیده بود ! طفل معصوم فکر می کرد اگه یه لحظه منو ول کنه ، فرار می کنم ! بغض گلومو گرفته بود ! برگشتم یه نگاهی به کامیار کردم که دیدم وضع اونم بدتر از منه ! بهم اشاره کرد که منم بطری رو بردم جلو و گذاشتم به لبش . اونم یه قلپ خورد و تا مزه اش رو فهمید سرشو کشید کنار و گفت "
    _ این چیه ؟! این چیه ؟!
    _چیزی نیس گندم جون ، نترس !
    گندم _ من نمیخورم !
    کامیار _ بخور آرومت می کنه !
    گندم _ نه، نمیخورم !
    کامیار _ ببین منم میخورم .
    " بطری رو از من گرفت و دو قلپ خورد و دوباره داد دست من و گفت "
    _ توام بگیر زهر مار کن دیگه !
    _الان ؟!
    کامیار _ نخیر ! اجازه بدین نیم ساعت دیگه ماست و خیار حاضر بشه بعدا ، خوب الان دیگه !
    " ازش گرفتم و دو تا قلپ هم من خوردم ! راست می گفت کامیار ! واقعا بهش احتیاج داشتم !
    تا ته معده ام رو سوزوند ! کامیار از تو داشپورت ، یه بسته شکلات در آورد و وازش کرد و یه دونه داد به من و یه دونم خودش خورد و بقیه ش رو گرفت طرف گندم و گفت "
    _دیدی ما هام خوردیم ؟! حالا تو بخور .
    " بطری رو گرفتم جلو دهنش و اونم دو تا قلپ خورد و یه مرتبه سرش رو تکون داد !"
    گندم _ خیلی بد مزه س !
    کامیار _ دعوا تلخه دیگه ! بیا ، یه دونه شکلات بذار دهنت .
    " شکلات رو گرفت جلوش اما بازم دستاشو از من ول نمی کرد ! خودم یه دونه شکلات ورداشتم و گذاشتم دهانش . وقتی خورد حالت صورتش که از مزه تلخ تو هم رفته بود درست شد ."
    کامیار _ یه خرده دیگه م بهش بده .
    " یه قلپ دیگه م با یه شکلات بهش دادم و کامیار ماشین رو روشن کرد . تا
    صدای ماشین بلند شد ، گندم محکمتر منو چسبید و به کامیار گفت "
    _کجا میخوای بری ؟!
    کامیار _ هیچ جا ! نترس !
    _کامیار ! بریم یه بیمارستانی چیزی !
    گندم _ من بیمارستان نمیام ! من بیمارستان نمیام !
    _گندم جون میخوایم یه قرصی چیزی برات بگیریم که آروم بشی !
    ` یه دفعه شروع کرد به داد زدن و گفت"
    گندم _ کثافتا میخواین یه جوری از شرم راحت بشین ؟!
    _ نه گندم جون !
    گندم _ من جایی نمیام ! میفهمین ؟!
    کامیار _ باشه ! داد نزن ! هیچ جدا نمیریم ! آن آن !
    " اینو گفت و ماشین رو خاموش کرد . تا ماشین خاموش شد ، یه خرده آروم تر شد .
    کامیار دو تا سیگار در آورد و روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت "
    _ بگیر ! وضع تو انگار از اینم بدتره !
    " سیگار رو ازش گرفتم و یه پک زدم و یه خرده آروم شدم و برگشتم به گندم نگاه کردم که با اون چشمای ترس خورده اش ، یه دقیقه منو نگاه می کرد و یه دقیقه کامیار رو ! همچین دو دستی منو گرفته بود که انگار دزد گرفته !"
    کامیار _ گندم جون اون بازوش رو ول کن ! زخمی یه اون آخه !
    " بهش اشاره کردم که کاریش نداشته باشه ، هر چند که گندم به این چیزا گوش نمی کرد ! یعنی اصلاً تو یه حال و هوای دیگه بود !

    خلاصه اینقدر طول کشید که سیگارمون تموم شد . سیگار که تموم شد ، دستای گندمم شل شد . انگار بهش اثر کرده بود ! لرزش دستاش کم کم افتاد و بازو و بلوزم رو ول کرد که من یه نفس بلند کشیدم و بازوم رو نگاه کردم . دوباره از زخمم خون زده بود بیرون و از پانسمانم ردّ شده بود !
    تازه انگار گندم به خودش اومده بود ! یه نگاهی به دستش که خون خالی بود کرد و دوباره زد زیر گریه !"
    کامیار _ ببینم زخمتو ! حتما بخیه هاش واا شده !
    _ نه چیزی نیس ! چند تا دستمال بده ! دستش خونی شده !
    "کامیار چند تا دستمال کاغذی از جلو ماشین در آورد و داد به من و منم دست گندم رو گرفتم و شروع کردم به پاک کردن خون کفّ دستش و آروم آروم بهش گفتم "
    _ آخه چرا داری خودتو داغون می کنی ؟! آروم باش عزیزم ! طوری نشده به خدا !
    کامیار _ ببین گندم جون ، اگه تو اینکارا رو بکنی ، به هیچ نتیجه ای نمیرسی ! هیچکسم به حرفات گوش نمی کنه ! باید خودتو کنترل کنی !
    " با یه دستمال ، اشکها شو از تو صورتش پاک کردم ، برگشت یه نگاهی به من و بعدش به کامیار کرد و گفت "
    _ دست خودم نیس به خدا ! یه مرتبه اینجوری میشم !
    کامیار _ حالا که آرومی ؟!
    گندم _ آره فقط یه خرده دیگه از اون بده بخورم .
    " بطری رو از روی صندلی ورداشتم با دادم بهش ، یه خرده دیگه خورد و کامیارم یه شکلات داد بهش و گفت "
    _ حالا میذاری ماشین رو روشن کنم ؟
    گندم _ کجا میخوای بری ؟
    کامیار _ خونه !
    " یه تبسم کرد و گفت "
    _ کدوم خونه ؟
    کامیار _ خونه خودمون ! خونه من ، خونه تو ، خونه سامان ! حرفام یادت رفت ؟!
    " برگشت و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم و چند دقیقه بعد جلوی گاراژ خونه واستاد و تا خواست پیاده بشه که مش صفر در گاراژ رو وا کرد و درحالیکه تو صورتش غم و غصه معلوم بود ، اومد جلو و سلام کرد و یه نگاهی تو ماشین انداخت و وقتی دید که گندمم تو ماشینه ، یه مرتبه دستاشو بلند کرد طرف اسمونو گفت "
    _ الهی شکرت !
    کامیار _ چی شده مش صفر ؟
    مش صفر _ آقا چرا تلفن تون رو خاموش کردین ؟! جون به سر شد این پیرمرد !
    کامیار _ پیرمرد کیه ؟!
    مش صفر _ آقا بزرگ رو میگم !
    کامیار _ اون همیشه میگه سی و یکی دو سالم بیشتر نیس !
    مش صفر _ اه ....! آقا کامیار سر به سرم نذار حال و حوصله ندارم !
    کامیار _ اهالی باغ کجان ؟
    مس صفر _ جلو خونه خانم کوچیکه جمع شدن و هر کدوم یه تلفن دست شونه و دارن به شما زنگ میزنن !
    کامیار _های مش صفر ! شتر دیدی ندیدی ها ! من و سامان تنها اومدیم ! فهمیدی ؟!
    مش صفر _ یعنی به بقیه نگم گندم خانم رو برگردوندین خونه ؟
    کامیار _ آفرین !
    مش صفر _ اما به آقا بزرگ نمیتونم دروغ بگم !
    کامیار _ خودمون داریم میریم اونجا . فقط فعلا تو به بقیه چیزی نگو ! برو کنار ببینم !
    " حرکت کرد و رفتیم تو گاراژ و پیاده شدیم "
    کامیار _ سامان ! یواشکی طوری که کسی نفهمه ، گندم رو بردار ببر خونه آقا بزرگه .
    " یه دفعه گندم بازوی من و دست کامیار رو گرفت و گفت "
    _ من فقط به شماها اعتماد دارم ! فقط هم به خاطر شماها برگشتم اینجا !
    کامیار _ خیلی ممنون که به ماها اعتماد کردی اما جون هر کس که دوست داری بازوی این بچه رو ول کن ! پاره پاره ش کردی از بس چنگ زدی به بازوش !
    " یه دفعه گندم متوجه شد که بازم بازوی زخمی منو گرفته ! تند ول کرد و گفت "
    _ ببخشید ! ببخشید .
    _ چیزی نیس ! عیبی نداره ، حالا فقط زود بیا تا کسی متوجه اومدن ما نشده !
    کامیار ! برین زودتر ! از همین در عقب گاراژ برین . از لای شمشادا برین طرف خونه آقا بزرگ ! کسی نمیبیندتون !
    " دست گندم رو گرفتم و از در پشتی گاراژ رفتیم تو باغ و از لای شمشادا ، که مثل یه راهرو بود رفتیم طرف خونه آقا بزرگ و از پله ها رفتیم بالا و آروم چند تا تقه زدم به در و رفتیم تو . تا چشم آقا بزرگ به ماها افتاد پرید جلو و گندم رو بغل کرد و زد زیر گریه ! تا حالا گریه آقا بزرگ رو ندیده بودم ! گندمم شروع کرد به گریه کردن ! زار زار گریه می کرد ! مونده بودم چیکار کنم ! همینجوری همدیگه رو بغل کرده بودن و گریه می کردن !
    پریدم از تو خونه بیرون و از بالای ایوون ، کامیار رو که داشت میرفت طرف خونه عمه اینا صدا کردم و بهش اشاره کردم که تند بیاد .
    از وسط راه دید طرف من تا رسید گفتم "
    _ کجا داری میری ؟!
    کامیار _ میرم این دختر عمه ها مو یه خرده دلداری بدم !
    _عجب آدم وقت نشناسی هستی ا ! الان که گندم اینطوری شده وقت این کاراس ؟!
    کامیار _ خب اینم دختر عمه مه ، اونام دختر عمه مم! استثنأ که نباید قایل شد !
    _بیا تو ببین چه خبره ! دو تایی همین جوری دارن گریه میکنن !
    کامیار _ بریم ببینم !
    " دو تایی رفتیم تو خونه و تا کامیار آقا بزرگه و گندم رو دید که دارن گریه میکنن با یه حالت دعوا بهشون گفت "
    _ خوبه خوبه ! این لوس بازیا چیه در میآرین ؟! برین یه گوشه بشینین ببینم !
    " آقا بزرگ تا چشمش به کامیار افتاد گفت "
    _ کجا بودین تا حالا ؟! دلم هزار راه رفت !
    کامیار_ اینم جای دستت درد نکنه س حاج ممصادق خان ؟! پدرمون در اومده تا این دختره رو آوردیم اینجا !
    آقا بزرگ _ دست تو چطوره پسر ؟
    _ خوبه آقا بزرگ .
    آقا بزرگ _ در رو ببندین و بیاین تو . به کسی که چیزی نگفتین ؟
    کامیار _ نه ، به مش صفر گفتم به کسی چیزی نگه .
    آقا بزرگ _ خوب کردین بیاین بشینین .
    " همگی رفتیم و نشستیم و کامیار برامون چایی ریخت و یکی یه استکان گذاشت جلومون و گفت "
    _ بخور دختر عمه جون ، این چایی نصیب هر کسی نمیشه !
    گندم _ کامیار ، ازت خواهش میکنم دیگه به من نگو دختر عمه .
    آقا بزرگ _ برای چی عزیزم ؟!
    گندم _ برای اینکه من دختر عمه اینا نیستم ! نوه شمام نیستم ! اصلاً هیچ کس نیستم . یه دختر سر راهی م ! میفهمین سر راهی یعنی چی ؟!
    آقا بزرگ _ این حرفا چیه میزنی ؟! به خدا .....
    گندم _ تورو خدا دیگه لاپوشونی نکنین ! دیگه هر کی ندونه ، شما که میدونین ! یعنی شما بهتر از هر کس دیگه میدونین ! اینا بدون اجازه شما ، آب نمیخورن ! پس شما بهتر از همه جریان رو میدونستین !
    " آقا بزرگ لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین ."
    کامیار _ تورو خدا آروم باش گندم جون . چشم ، دیگه بهت دختر عمه نمیگم . فقط حالا که آرومی ، به من بگو جریان چی بود . تو این موضوع رو از کجا فهمیدی ؟
    " گندم به مخده تکّیه داد و چشماشو بست و هیچی نگفت "
    _ ببین گندم جون ، اگه به ما نگی که موضوع حل نمیشه !
    " یه دفعه سرم داد کشید و گفت "
    _ چه موضوعی قراره حل بشه ؟! شما ها چی رو می خواین حل کنین ؟! این یکی دیگه چیزی نیس که بشه با پول و قدرت و پارتی بازی آقا بزرگ حلش کرد !
    کامیار _ تو فقط بگو چه جوری یه همچین چیزی رو فهمیدی ! عصبانی م نشو !
    _اصلاً شاید همه ش دروغ باشه گندم !
    گندم _ خواهش میکنم سامان ! اینقدر دلداری احمقانه به من نده !
    _آخه شاید تو اشتباه ....
    گندم _ بس کن سامان ! احمق خودتی !
    _باشه ، من احمق ! اما نباید ما بفهمیم که جریان چیه ؟!
    گندم _ خفه شو دیگه !
    " اینو که گفت ساکت شدم که کامیار استکان چویی ش رو گذاشت تو نعلبکی و گفت "
    _ گندم خانم ، حداقل حرمت بازوی زخمی ش رو نگاه دار !
    گندم _ توام خفه شو !
    کامیار _ از اینکه من و سامان خفه شیم حرفی نیس ! باشه ، خفه میشیم ! اما اگه الان دو سه ساعته که دنبال شماییم و هر چی گفتی حرفی نزدیم و هر کاری کردی هیچی نگفتیم ، فقط بخاطر کمک به توی ! دیگه قرار نیس که هر چی از دهنت در میاد بارمون کنی ! ناسلامتی تو دختر تحصیلکرده این مملکتی ! اگه توام چشماتو ببندی و دهنت رو وا کنی چه فرقی بین تو و یه آدم بی سواده ؟! حداقل دو نفر رو برای خودت نگاه دار !
    " تا کامیار اینا رو گفت ، یه دفعه گندم زد زیر گریه و همونجور که گریه میکرد گفت "
    _ منو از چی میترسونی ؟! از تنهایی ؟! از بی کسی ؟! فکر میکنی مثلا الان که داری بهم کمک می کنی میتونی غلطی برام بکنی ؟! فکر می کنی الان که شما دو نفر رو برای خودم نگاه داشتم پشتم گرمه و تنها نیستم ؟! بدبخت من الان از هر بی کسی ، بی کس ترم ! شماها برای من غریبه این ! من شماها رو از خودم نمیدونم که ! بلند شو گم شو حمّال ! اصلاً خودم میرم!
    " اینو گفت و بلند شد که بره ، یه دفعه همه ما ریختیم و گرفتیمش و کامیار گفت "
    _ بابا گًه خوردیم ، غلط کردیم به خدا ! اصلاً من و سامان از تو خواهش می کنیم که تعارف رو کنار بذاری و یه خرده راحت تر با ما صحبت کنی ! چیه مثل این آدما که تازه به همدیگه رسیدن لفظ قلم حرف میزنی ؟! حمّال ، احمق و کثافت چیه ؟! اینا رو که به ما میگی احساس می کنیم با هم غریبه ایم ! به مادرمون یه چیزی بگو ! با خواهر مون یه چیزی بگو ! به بابامون دو سه تا بگو ! خلاصه یه کاری بکن که با هم ندار بشیم و احساس غریبگی نکنیم !
    " یه دفعه آروم شد و دوباره تکّیه اش رو داد به مخده و دستاشو گرفت جلو صورتش و فقط گریه کرد . ماهام ولش کردیم و از دور و ورش اومدیم کنار و گذاشتیم یه خرده گریه کنه تا آروم بشه .
    یه خرده که گذشت ، از تو جیب شلوارش یه کاغذ در آورد و انداخت رو زمین ! من و کامیار و آقا بزرگ یه نگاهی به همدیگه کردیم و تا من خواستم کاغذ رو بردارم ، کامیار بهم اشاره کرد که بشینم و دست بهش نزنم .
    دو ، سه دققه طول کشید تا خود گندم به حرف اومد و گفت "
    _ دیشب که از سامان جدا شدم ، حوصله اینکه برم خونه رو نداشتم . برای همین م رفتم تو باغ قدم زدم . نمیدونم چقدر طول کشید ، بعدش رفتم طرف خونه مون و رو پله های جلوی در نشستم . یه نیم ساعتی ، اونجا بودم ، بعدش رفتم خونه .
    " یه خرده مکث کرد و بعد گفت "
    _ اونا تو اتاق خودشون بودن .
    _آقا بزرگ _ اونا کی آن؟!
    کامیار _ به ننه باباش میگه اونا ! اسم جدید براشون گذاشته !
    " گندم برگشت یه نگاهی به کامیار کرد که زود کامیار گفت "
    _گندم جون زحمت نکش ! الان خودم میگم ! " حمّال شوخی نکن " خوبه ؟
    " گندم سرش رو انداخت پایین و یه خرده بعد گفت "
    _ وقتی رفتم تو اتاقم دیدم این کاغذ افتاده کفّ اتاقم ، اول فکر کردم سامان برام پیغامی چیزی گذاشته . وقتی ورش داشتم و خوندمش ، یه دفعه اتاق شروع کرد دور سرم چرخیدن ! سرم گیج رفت و وسط اتاق خوردم زمین !
    نمی دونم چقدر گذشت که یه خرده بهتر شدم . اومدم کاغذ رو پاره کنم اما نتونستم ! دلم نمی خواست چیزایی رو که توش نوشته شده بود باور کنم اما ازشم نمیتونستم بگذارم !
    بلند شدم و دوباره خوندمش . بعدش یواش از اتاق رفتم بیرون و رفتم سر کمد....!
    " دوباره مکث کرد و یه خرده بعد گفت "
    _ رفتم سر کمد اون ! میدونستم که یه چمدون داره که همه کاغذ و سند و چیزای مهمش رو میذاره اون تو . رفتم سر کمد و چمدون رو آوردم و وازش کردم . یکی یکی کاغذا رو در آوردم که چشمم افتاد به یه پاکت کهنه که درش رو چسب زده بود و دورش نخ بسته بود ! وازش کردم که اون کاغذ رو پیدا کردم ! دیگه بقیه اش رو نفهمیدم چی شد ! انگار همونجا نشسته بودم و جیغ می کشیدم .
    " اینا رو که گفت ، ساکت شد . کامیار آروم کاغذ رو ورداشت و یه نگاهی بهش کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و رفت طرف در ! منم با اینکه جا خورده بودم ، تند بلند شدم و رفتم دنبالش که یه دفعه گندم مثل برق از جاش پرید و اومد طرف ما ! دو قدم که ورداشت پاش لیز خورد و خورد زمین و دوباره از جاش بلند شد و رسید به ما و چنگ زد به بلوز من و کامیار و همونجور که نفس نفس میزد ، تند تند گفت "
    _ نرین ! نرین !نرین !
    _ کجا میری کامیار ؟! چی شده ؟!
    کامیار _ گندم جون ، تو برو پیش آقا بزرگ تا ما برگردیم .
    " گندم که دوباره حالش بد شده بود ، محکم تر چسبید به ما و با گریه و داد و فریاد گفت "
    _ نمیخوام ! نمیخوام !
    _خیلی خوب ! خیلی خوب گندم ! نمیریم ! آروم باش !
    " دوباره شروع کرد به لرزیدن . همچین نفس نفس میزد و می لرزید که آقا بزرگ ترسید و پرید طرف گندم و بغلش کرد اما گندم اعتنایی بهش نمیکرد و فقط چسبیده بود به من و کامیار !"
    آقا بزرگه_ یه کاری بکنین ! زنگ بزنین به یه دکتری چیزی ! این الان پس میافته !
    کامیار _ نترسین ! چیزی نیس ! این تا حالا دو سه بار این طوری شده !
    آقا بزرگ _ پس چیکار کنیم ؟!
    کامیار _ از اون شیشه دوا خارجی که تو دولابچه گذاشتی باید دو تا قاشق بهش بدی بخوره تا آروم بشه!
    " آقا بزرگ یه نگاهی به کامیار کرد و بعد انگار خودشم یه چیزایی به عقلش رسیده باشه ، پرید طرف یه گنجه و از ته گنجه یه بطری در آورد و یه استکانم ورداشت و برگشت طرف ما و تا خواست بریزه تو استکان که کامیار بطری رو از دستش گرفت و گفت "
    _ زحمت نکش حاج ممصادق ! این با بطری میخوره !
    " بعد بطری رو گرفت جلو دهن گندم که اونم همنجور که بلوز ما رو تو چنگش گرفته بود ، دو تا قلپ ازش خورد !"
    کامیار _ آقا بزرگ ، حداقل یه چیزی بیار که پشتش بذاره دهنش !
    " آقا بزرگ دوید و رفت و از تو گنجه ، یه خرده نخودچی و توت خشک ورداشت و آورد و با دستای خودش ریخت تو دهان گندم !
    دوباره همگی برگشتم سر جامون نشستیم . یعنی گندم نمیذاشت که از جامون تکون بخوریم ! اعتمادش از همه قطع شده بود و فقط به ما دو تا اطمینان داشت ! با چشمای ترس خورده اش یه دقیقه به من نگاه میکرد و یه دقیقه به کامیار ! درست مثل اینکه یه نفر دو تا دزد گرفته باشه ، اونم من و کامیار رو گرفته بود و نمیذاشت جایی بریم ! ماهام ، ساکت نشسته بودیم و اونم وسط مون ! یه دستش به بلوز من بود و یه دستش به بلوز کامیار ! آقا بزرگه هم اون طرف نشسته بود و مات به این صحنه نگاه می کرد ! آدم گریه اش می گرفت ! دختری که تا چند ساعت پیش ، یه دختر سرزنده و شاد و سالم بود ، تو چند ساعت چقدر داغون شده بود ! دختری که شاید صبح همین امروز ، مثل خود من عاشق شده بود !
    یه ده دقیقه ای گذشت تا حالش کمی بهتر شد و دستاشو از بلوز ما ول کرد و تکّیه اش رو داد به مخده .کامیار آروم به آقا بزرگه گفت"
    _حاج ممصادق ، دیازپامی چیزی تو خونه داری ؟
    آقا بزرگه _ اره ، یعنی بدیم بهش بخوره ؟!
    کامیار _ اره دیگه !
    آقا بزرگه_بهتر نیس صبر کنیم تا صبح ، یه دکتری چیزی ......
    کامیار _ این باید الان بگیره بخوابه شما اون قرص رو بده ، کارت نباشه .
    "آقا بزرگه بلند شد و رفت سر گنجه ش و یه خرده بعد با یه دونه قرص و یه لیوان آب برگشت و به کامیار گفت "
    _ ده میلی یه ! نصفش کنم ؟
    کامیار _ نه بابا ! همون خوبه .
    " آقا بزرگه سری تکون داد و رفت نشست جلوی گندم و خواست قرص رو بذاره دهنش که گندم یه مرتبه سرشو کشید کنار و با عصبانیت گفت "
    _ این چیه ؟!
    کامیار _ چیزی نیس گندم جون ! قرصه ! آرومت میکنن.
    " قرص رو از آقا بزرگ گرفتم و بردم جلو دهنش ، یه نگاه تو چشمای من کرد و بعد دهنش رو وا کرد منم گذاشتم رو زبونش و لیوان آب رو دادم بهش . خورد و دوباره تکّیه ش رو داد به مخده و چشماشو بست . دیگه ماهام با همدیگه حرفی نزدیم . هر کدوم رفته بودیم تو خودمون و فکر میکردیم . منکه دلم می خواست زودتر گندم خوابش ببره تا بتونم با کامیار حرف بزنم و بفهمم شک ش به کی رفته که یه مرتبه از جاش بلند شد و می خواست بره بیرون ! میدونستم که حتما یه چیزایی فهمیده !! برگشتم به آقا بزرگ نگاه کردم . اونم داشت به کامیار نگاه می کرد ! فکر کنم اونم تو همین فکر بود . اونم دلش می خواست بدونه که کدوم آدم بی رحمی این کاغذ رو انداخته تو اتاق گندم ! آخه کی دلش میاد با یه دختر به این قشنگی یه همچین عملی بکنه ؟!
    برگشتم به صورت گندم نگاه کردم . واقع حیف از این دختر ! تا قبل از این جریان چه فکرایی با خودم می کردم ! چقدر خوشحال بودم ! اون چند دقیقه ای که تو رختخواب دراز کشیده بودم و فکر می کردم ، داشتم برای آینده مون نقشه می کشیدم . می خواستم به کامیار بگم که با پدر و مادرم صحبت کنه که اگر بشه بریم خواستگاری گندم !
    تو رؤیاهام ، خودمو با لباس دامادی و اونو با لباس عروس میدیدم ! چقدرم بهش می اومد که عروس بشه . چقدر تو لباس عروس خوشگل می شد ! حیف ! حیف ! آخه کدوم بی شرفی یه همچین کار کثیفی کرده ؟! آخه چرا ؟! این دختر که آزارش به کسی نرسیده ! اصلاً کاری به کار کسی نداشته که ! یعنی کی باهاش اینقدر دشمن بوده که حاضر شده با زندگی و احساس و روح این دختر بازی کنه ؟! چه نفعی از این جریان می برده ؟! اصلاً چرا باید گندم ،دختر عمه م نباشه ؟! یعنی خودشون بچه دار نمی شدن ؟! تو اون کاغذ چی نوشته شده بود ؟ خط کی بود ؟!اینقدر این جریان سریع اتفاق افتاده بود که وقت فکر کردن به این چیزا رو پیدا نکرده بودم و حالا تموم این سؤالها یه مرتبه اومده بود تو ذهنم !
    کامیار _ سامان ! سامان !

    " چشمامو وا کردم "
    کامیار _ خوابی ؟!
    _ چی شده ؟!
    کامیار _ هیس ! بلند شو !
    " برگشتم به صورت گندم نگاه کردم . آروم خوابیده بود . طفل معصوم پای چشماش کبود شده بود !"
    _ خوابش برده .
    کامیار _ اره ، بلند شو دیگه !
    _اول بذار گندم رو درست بخوابونیم بعد !
    کامیار _ نمیخواد ! اینو الان دست بهش بزیم ، بیدار میشه ! ولش کن !
    _ پس یعنی یه پتویی چیزی نندازیم روش ؟! سردش میشه !
    کامیار _ آقا بزرگ میندازه ، پاشو بریم .
    " بلند شدم و با کامیار از تو اتاق رفتیم بیرون . آقا بزرگ بیرون تو راهرو واستاده بود تا دیدمش گفتم "
    _ آقا بزرگ یه پتو بندازین رو گندم . سرما میخوره .
    ` ته سری تکون داد و بعد به کامیار گفت "
    _ حالا میخوای چیکار کنی ؟
    کامیار _ اول بریم به عمه اینا خبر بدیم که دل شون شور نزنه . بعدشم خدمت نویسنده این نامه برسیم !
    _ مگه میدونی کی نامه رو نوشته ؟! اصلاً کو اون کاغذش ؟!
    " کامیار کاغذ رو داد بهم . وازش کردم . یه دستخط کاج و معوج بود ! توش فقط نوشته بود " تو یه بچه سر راهی هستی !" همین !
    برگشتم به کامیار نگاه کردم و گفتم "
    _ آخه اینو کی نوشته ؟!
    کامیار _ نفهمیدی ؟
    _ از کجا بفهمم ؟
    کامیار _ بوش کن !
    _ چیکار کنم ؟!
    کامیار _ بو کن ! کاغذ رو بو کن ! عطرش برات آشنا نیس ؟!!
    " کاغذ رو بو کردم . راست می گفت ! ازش بو عطر می اومد اما خیلی کم !"
    _شاید عطر گندم باشه ! اما نه ! گندم یه عطر دیگه میزنه ! نمیدونم !
    " کامیار کاغذ رو ازم گرفت و گفت "
    _ من صاحاب این عطر رو میشناسم ! بیا بریم .
    " بعد برگشت طرف آقا بزرگه و گفت "
    _ این چه داستانیه آقا بزرگ ؟!
    " آقا بزرگه یه مرتبه سرمون داد کشید و گفت "
    _ من نمیدونم ! برین از خودشون بپرسین !
    " دو تایی سرمونو انداختیم پایین و از خونه آقا بزرگه اومدیم بیرون که گفت "
    _ آهای ! جایی نرین ! زودترم برگردین ! این بچه اگه بلند بشه و شماها رو نبینه هول میکنه ها !
    " کامیار یه چشم گفت و بازوی منو گرفت که یه داد کشیدم !"
    کامیار _ اه ... ! توام با این بازوت ! همه ش وسط دست و پاس !
    _ کامیار ! این عطر کیه ؟
    کامیار _ فعلا بیا تا بهت بگم . خودم مطمئن نیستم !
    " دو تایی راه افتادیم طرف خونه عمه م . همونجور که راه میرفتیم بهش گفتم "
    _ تو شک ت به کی میره ؟
    کامیار _ همین چند ساعت پیش ، بعد از دعوایی که آقا بزرگه با عمه اینا کرد ، آفرین اومد پیش من . مثلا اومده بود باهام حرف بزنه !
    _در مورد چی ؟!
    کامیار _ باغ ! میخواست خوارم کنه که برم تو جبهه اونا و یه کاری کنم که آقا بزرگ راضی بشه باغ رو بفروشیم .
    _ خب !
    کامیار _ داشت برام صغری کبری میچید !
    _ که چی ؟
    کامیار _ می گفت اگه این باغ فروش بره ، پول میاد دست مامانم و میتونیم باهاش چند تا آپارتمان شیک و ویلا و چی و چی و چی بخریم ! بعدشم تکلیف ماها روشن میشه.
    _ تکلیف چی ؟!
    کامیار _ منم همینو ازش پرسیدم که گفت تکلیف من و تو دیگه !
    _ یعنی تکلیف تو و من ؟!
    " واستاد و یه نگاهی به من کرد و گفت "
    _ سامان به خدا همچین میزنم تو این بازوت که نعره ت هفت آسمون بره ها !
    _ واسه چی ؟!
    کامیار _ میگم تکلیف من و آفرین معلوم بشه ! اونوقت میگی تکلیف تو و من ؟!
    _ خب آخه جمله ت یه جوری بود ! فکر کردم یه نقشه هایی برای من و تو کشیدن !
    کامیار _ بابا این حرفا چیه میزنی ؟! الان همه فکر میکنن بین من و تو یه خبرایی هس !
    _آخه تو گفتی تکلیف من و تو ! منم فکر کردم میخوان یه کاری برای من و تو بکنن !
    کمیار _ بابا اینقدر من و تو نکن ! میآن می گیرن سنگسار مون می کنن ا !!
    _ اه ....! گم شو !
    " راه افتادیم "
    کامیار _ اره ، خلاصه ! می گفت اگه اینجا فروخته بشه ، تکلیف من و توام روشن میشه .
    _ ببین !! بازم همونطوری گفتی !
    کامیار _ چی رو ؟!
    _ گفتی تکلیف من و تو روشن میشه !
    " دوباره واستاد و گفت "
    _ ببین سامان جون ، اگه نظری چیزی به من داری ، بهت بگم که همه ش خیال خام ! من از اوناش نیستم که تا یه گوشه باغ ، میون درختا کسی گیرم بیاره ، هول بشم و خودمو ول بدم تو بغلش ! دارم بهت میگم که فکرای بی خودی نکنی !
    _ گم شو کامیار ! الان وقت شوخی یه ؟!
    کامیار _ حالا اگه چشمت بین این همه دختر منو گرفته ، حداقل اول به خودم بگو که زودتر یه خاکی تو سر خودمون بکنیم !
    _اصلاً با تو نمیشه حرف زد ! بیا بریم !
    کامیار _ خیلی خب قهر نکن ! میگم !
    _ زود بگو رسیدیم !
    کامیار _ ببین ! الان میخوام نقل قول کنم از طرف آفرین ! اگه وسطش گفتم من و تو ، منظورم از تو ، تو نیستی ها ! یعنی تکلیف من و تو این وسط روشن نخواهد شد که نخواهد شد ! به چند دلیل ! اول اینکه من هنوز سنّ و سالی ندارم و دهنم بوی شیر میده . بعدشم من از مردای دست و پا چلفتی و شیر برنج مثل تو خوشم نمیاد ! مرد مورد علاقه من ترجیحا باید یه خرده هیز و یه کمی هم بی حیا باشه ! فهمیدی یا نه ؟! پس اگه وسط حرفم گفتم من و تو ، به دلت صابون نزن و اون دندونای صاحب مرده تم واسه تن و بدن من تیز نکن مرتیکه کوفتی !
    _کامیار الان گندم بیدار میشه ها ! تورو خدا زودتر بگو.
    کامیار _هیچ بابا ، بهم گفت که اگه برم خواستگاریش ، زنم میشه !
    _همین طوری رک بهت گفت ؟!
    کامیار _ نه ! مستقما نگفت ، ولی منظورش همین بود .
    _آخه دقیقا چی گفت ؟
    کامیار _ می گفت پدر و مادرش منتظرن که تکلیف باغ روشن بشه و بعدش دست ماها رو بزارن تو دست همدیگه !
    "اصلاً حواسم جم و جور نبود ! بی اختیار گفتم "
    _ دست ماها رو ؟!
    کامیار _ بی شرف پست ، منو تو این تاریکی آوردی زیر درختا و هی این حرفا رو بهم میزنی که تحریک بشم ؟! الان جیغ میکشم که اهل محل بریزن سرت و تیکه تیکه ات کنن !
    _اه ....! کامیار خجالت بکش ! صدات میره اون طرف !
    کامیار _ جلو تر بیای جیغ میکشم !
    " خنده ام گرفته بود ! رفته بود پشت یه درخت واستاده بود مثل دخترای بی پناه و صداشو نازک کرده بود و هی چرت و پرت می گفت "
    _ کامیار ! به جون تو زشته ! الان صداتو میشنون !
    کامیار _ مطمئن باش قبل از اینکه دستت به من برسه ، خودمو کشتم !
    _واقعا که لوسی کامیار ! من رفتم !
    کامیار _ خاک بر سر شیر برنج شل ت کنن ! وقتی من این حرفا رو میزنم ، تو نباید بترسی و در بری ! باید بیای جلو !
    _ بیام جلو داد بزنی ؟!
    کامیار _ خره ، من وانمود میکنم که میخوام داد بزنم ! مطمئن باش هر قدمی که تو بیای جلو تر صدای منم میاد پایین تر !
    _ تو بالاخره با این شوخی هات یه بالایی سر ما میاری ! من رفتم !
    کامیار _ اگه بری جیغ میکشم !
    _ به درک ! هر غلطی میخوای بکنی بکن !
    کامیار _ خره نرو! شب به این خوبی ، مهتاب به این قشنگی ، درختا به این گنده گی، فصل بهار با این طراوت ! حداقل بیا یه فیلم هندی بازی کنیم !
    _ بیا بریم دیر شد ! الان گندم بیدار میشه ها ! خوبه حالا آقا بزرگ بهت سفارش کرده ها !
    " از پشت درخت اومد بیرون و گفت "
    _ آخه هر چی من دارم نقل قول می کنم از طرف آفرین ، تو وصل می کنی به من و خودت !
    _آخه تو بد حرف میزنی . منم که حواس حسابی برام نمونده !
    کامیار _ بابا می گفت که پدر و مادرش میخوان آفرین رو بدن به من و دلارام رو به تو ! فهمیدی حالا ؟!
    _ جون من راست میگی ؟!!!
    کامیار _ اره به جون تو !
    _ اون وقت تو چیکار کردی ؟!
    کامیار _ هیچی ، از دستش در رفتم و پریدم پشت یه درخت و براش ایچی کی دانا ، ایچی کی دانا رو خوندم !
    _ اه ... لوس نشو ! بگو ببینم ، چی بهش گفتی ؟
    کامیار _ آب پاکی رو ریختم رو دستش ! بهش گفتم که سامان عاشق گندم شده و منم که خیال زن گرفتن ندارم !
    _ هامن طوری رک بهش گفتی ؟!
    کامیار _ همین طوری که نه ! تو که منو میشناسی ! هیچ وقتی خانما رو از خودم نمی رنجونم ! در مورد تو و گندم ، همینجوری بهش گفتم اما در مورد خودم با دست پیش کشیدم و با پا پس زدم !
    _ مرد شور ترو ببرن کامیار !
    کامیار _ آخه من چه میدونستم این دختره از این راز باخبره ؟!! اصلاً من فکرشم نمی کردم که مثلا گندم بچه عمه اینا نیس !
    _ حالا بیا زودتر بریم و برگردیم . الان بیدار میشه ها !!
    " دو تایی راه افتادیم و رفتیم طرف خونه عمه اینا ، یه خرده که رفتیم ، از دور چراغاشون معلوم شد . همه جلوی خونه عمه اینا جمع شده بودند و حرف میزدن . پدر و مادر من و کامیار و خواهراش و اون یکی عمه م و عباس آقا و آفرین و دلارام ! خلاصه همه اونجا بودن . همونجوری که از لای درختا می رفتیم جلو ، یه مرتبه چشم کاملیا افتاد به ما ! تا ما رو دید یه جیغ کشید و داد زد و دوید طرف ما و تا رسید و گفت "
    _ داداش ! گندم کو ؟!
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    کامیار _ تو آسیاب ! داره آرد میشه !
    کاملیا _ ترو خدا کجاس داداش ؟
    کامیار _ راستش رو بهت گفتم ! کم کم داره آرد میشه !
    " تقریبا دیگه همه جمع شده بودن دور و ور ما و فقط چشم شون به دهن ما بود !
    کامیار راه افتاد طرف خونه عمه اینا و رو یه نیمکت نشست . چشمای عمه کوچکم از گریه باد کرده بود و مثل خون قرمز شده بود ! شوهر عمه مم حال و روز درستی نداشت ! دم به ساعت گریه اش می گرفت و یه هق هق می کرد و دو تا میزد تو پیشونی ش و ساکت می شد و دو سه دقیقه بعد دوباره همین کار رو می کرد !
    کامیار ساکت به همه نگاه میکرد و هیچی نمی گفت . اونام جرأت سؤال کردن رو نداشتن . یه خرده که گذشت آقای منوچهری با حالت التماس به کامیار گفت "
    _عمو ، ترو خدا بهمون بگو الان کجاس ! ببین ! دارم پس می افتم ! دلم داره از حلقم میاد بیرون !
    " یه دفعه زد زیر گریه و گفت "
    _ یه عمر جون کندم تا به این سنّ و سال رسوندمش که اینطوری بشه ؟! داره جیگرم آتیش می گیره ! آلو گرفتم به خدا !!
    " دوباره زد تو پیشونی ش و ساکت شد . فقط آروم شونه هاش تکون میخورد . معلوم بود که داره گریه میکنه ! برگشتم به عمه م نگاه کردم . تموم صورتش رو با ناخن هاش خراشیده بود ! انگار وقتی ما نبودیم اینقدر گریه و زاری کرده بود و خودشو زده بود که الان دیگه جون به تنش نمونده بود ! اومدم به کامیار اشاره کنم که جریان رو بگه و یه خرده خیال شونو راحت کنه که خودش شروع کرد و آروم گفت "
    _ فعلا جاش امنه ! اما اگه ما یه خرده دیرتر رسیده بودیم ، حتما یه بالایی سر خودش آورده بود ! دیگه از اون گندم سابق خبری نیس ! الان فقط آردش مونده !
    " مادرم آروم اومد جلوی من باستاد و به بازوم نگاه کرد ! رنگش مثل گچ دیوار شه بود ! صورتش رو ماچ کردم که کامیار گفت "
    _ اگه سامان به موقع نپریده بود جلو ، اون کارد آشزخونه الان شیکم گندم رو پاره پوره کرده بود ! جون گندم رو این بچه نجات داد !

    " چشمم افتاد به چشم پدرم . یه احساس افتخار و سر بلندی رو تو چشماش دیدم ! دست مارم رو گرفتم و بردم طرف نیمکت نشوندمش پیش کامیار وخودم رفتم بغل کامیار واستادم که خودشو کشید کنار و جا داد منم بشینم و گفت "
    _ اون کسی که یه همچین چیزی به این دختر گفته باید خجالت نکشه از خودش ! باید شرم کنه ! آدم در حق دشمن شم یه همچین کاری نمی کنه ! هر چند که ما دیگه آدم نیستیم ! فقط دلم میخواد برین و یه نظر اون دختر رو ببینین ! تو این چند ساعت داغون شده ! شده مثل یه دیوونه !
    " صدای هق هق شوهر عمه م بلند تر شد ! کامیار برگشت یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _ میخوام از اون کسی که یه همچین چیزی به گندم گفته بپرسم که از این جریان چی گیرش اومد ؟! چه کینه ای از این طفل معصوم تو دلش بود که اینطوری ازش انتقام گرفت ؟!آخه به ماهام میگن فامیل ؟! آخه به ما هام میگم قوم و خویش ؟ والا صد رحمت به غریبه !
    " یه دفعه عمه م بی حال شد و خورد زمین ! همه پریدن طرفش و یکی شروع کرد شونه هاشو مالیدن و یکی دستاشو ماساژ دادن و یکی میزد تو صورتش و یکی هم با لیوان به زور می خواست آب بریزه تو دهنش ! من و کامیار فقط نگاه می کردیم . هر کی با داد و فریاد یه چیزی می گفت و یه تجویزی براش می کرد ! یکی می گفت سرکه بیاریم بگیریم زیر دماغش ! یکی می گفت آبغوره بیاریم ! یکی می گفت گلاب بیاریم ! یکی می گفت دندوناش کلید شده ! یکی می گفت هول کرده ! یکی می گفت شوکه شده !
    خلاصه یه ربع ، بیست دقیقه طول کشید تا حال عمه ها اومد و شروع کرد به گریه کردن . آرون آروم تو بغل اون یکی عمه م گریه می کرد که شوهر عمه م گفت "
    _ عمو ترو خدا رحم داشته باش ! ببین به چه حال و روزی افتادیم ! ترو خدا کون پدر و مادرت بگو الان کجاس .
    کامیار _ چشم ، میگم اما نباید چشمش به هیچکدوم از شماها بیفته !
    " شوهر عمه م که گریه میکرد گفت "
    _ چشم ! چشم ! فقط بگو کجاس !
    کامیار _ خونه آقا بزرگه ، الانم با هزار مکافات خوابوندیمش .
    شوهر عمه م _ آخه چه ش شده ؟! چی کار میکرد ؟ چی میگفت ؟!
    کامیار _ هیچی! شده یه دیوونه کامل ! جز من و سامان به هیچکس اعتماد نداره ! نمیخواد هیچکس رو ببینه !
    شوهر عمه م _ بذار من یه دقیقه برم پیشش !
    کامیار _ اصلاً ! شماها رو که هیچی ! به شماها میگه بچه دزد ! با بدبختی برش گردوندیم اینجا ! دقیقه به دقیقه حالت عصبی پیدا می کنه و حالش بد میشه ! اما به هر جون کندنی بود آرومش کردیم تا فردا ببریمش پیش روانپزشکی چیزی که با قرص و دوا آرومش کنه تا بعد ببینیم چی میشه ! هر چی بهتون میگم انگار حالی تون نیس وضعیتش خیلی خرابه ! کلّ سیستم عصبی ش بهم ریخته ! ولش کنین دیگه ! پدرشود در آوردین ! این دختر از خانمی و قشنگی تو این باغ تک بود ! داشت واسه خودش زندگی شو می کرد ، کاری هم به کار کسی نداشت . یه دفعه باید یه آدم دیوونه یه همچین بالایی سرش بیاره !
    " دوباره همه ساکت شدن و فقط عمه و آقای منوچهری گریه می کردن . از گریه اونا مادر کامیارم گریه افتاد .
    یه ده دقیقه ای که گذشت کامیار به آقای منوچهری گفت "
    _ حالا این جریان واقعیت داره ؟
    " آقای منوچری سرشو بلند کرد و یه نگاه به کامیار انداخت و دوباره شروع کرد به گریه کردن که مادر کامیار گفت "
    _ بچه فقط اون نیس که آدم زائیده باشه ! بچه اونه که آدم براش خونه دل خورده باشه و بزرگش کرده باشه ! آدم نه ماه سختی می کشه و یه بچه می زاد اما تا بچه به دنیا میاد ، تازه اول بدبختی و سختی شه ! یه بچه تا به سنّ و سال شماها برسه ، پدر و مادر بیچاره میشن ! اونم تازه تو این روز و روزگار ! وگرنه هر ننه قمری میتونه بچه پس بندازه ! بچه درست کردن که کاری نداره ! اصل کار بزرگ کردن و به سرانجام رسوندن بچه س !
    کامیار _ در هر صورت هیچ کس نباید دور وار خونه آقا بزرگ پیداش بشه . اگه چشم گندم به یه کدوم از شماها بیفته ، از این خونه فرار میکنه ! اون وقت دیگه خودتون باید برین دنبالش ! تا اینجاشو ما رسوندیم . با هر بدبختی بود آوردیمش اینجا و ساکتش کردیم . اگه طوری بشه خودتون مسئولین !
    عباس آقا _عمو جون آقا بزرگ چی فرمودند ؟
    کامیار _ در مورد چی ؟
    عباس آقا _ در مورد این جریان دیگه !
    کامیار _ آهان ! عرضم به خدمتتون که آها بزرگ مثل شیر زخمی آن ! قسم خوردن اگه بفهمن که این کار ، کار کی بوده ، کلّ اون خونواده رو از ارث محروم می کنه ! گفت حاضره تموم ثروتش رو نون بخره بده سگ بخوره اما به اون کسی که اینکار رو کرده یه قرون نرسه ! حالا فعلا پاشین برین سر خونه زندگی تون تا آقا بزرگه این طرفا پیداش نشده !
    " اینو که گفت ، رنگ از صورت عباس آقا پرید و زود گفت "
    _ کامیار جون راست میگه . پاشین بریم که الان همه مون به استراحت احتیاج داریم .
    " خودشم اول از همه بلند شد و خداحافظی کرد و رفت . پشت سرشم عمه بزرگم بلند شد و رفت پیش مادر گندم و بهش اصرار کرد که شب پیشش بمونه که قبول نکرد . اونم خداحافظی کرد و یه خرده بهش دلداری داد و با آفرین و دلارام رفتن . مادر کامیار اومد پیش عمه کوچیکم و بغلش کرد و ماچش کرد و گفت "
    _ به خدا اگه دو سه روز صبر کنی همه چیز درست میشه ! فقط یه خرده دندون رو جگر بذار . کاری که نباید بشه شده ! خراب ترش نکن ! منم امشب میام پیشت که تنها نباشی . آدم تنها هم نشینه فکر و خیاله ! پاشو بریم .
    " بعد به مادر منم گفت "
    _ شمام بیا امشب خیلی حرفا هس که باید بهم بگیم .
    " اینو گفت و زیر بغل عمه کوچیکم رو گرفت و بلندش کرد . مادرم رفت کمکش و سه تایی رفتن تو خونه . آقای منوچهری هم با پدرم و عموم رفتن خونه ما . موندیم من و کامیار و کتایون ."
    کتایون _ داداش راست راستی گندم سر راهیه ؟!
    " کامیار یه نگاهی به کتایون کرد و بعد رفت جلوش و نشست رو زمین که هم قد کتایون بشه . بعد بازوهای کتایون رو گرفت تو دستش و گفت "
    _ تو که دختر به این خوشگلی هستی ، چرا لب و دهن با این قشنگی و زبون به این قندی رو با این حرفا کثیف میکنی ؟
    کتایون _ آخه اینا گفتن !
    کامیار _ اونا غلط کردن !
    کتایون _ اصلاً داداش یه بچه سرراهی یه یعنی چی ؟
    کامیار _ یعنی اینکه یه طفل معصومی به هزار دلیل نتونسته به حقش برسه !به همون حقی که تو بهش رسیدی !
    کتایون _ چه حقی ؟
    کامیار _ حق داشتن پدر و مادر ، یعنی پدر و مادرت مال خودتن ! ولی این بچه ای که میگی ، پدر و مادرش مال خودش نبودن ! حالا یا مردن یا دوستش نداشتن و دادنش به یکی دیگه !
    کتایون _ حالا گندم چی میشه ؟!
    کامیار _ هیچی ! مثل سابق ! مگه چیزی فرقی کرده ؟ گندم همون گندمی یه که تا حالا بوده ! با یه کلمه حرف مفت که نباید زندگی یه آدم خراب بشه !
    کتایون _ پس هیچی نمیشه ؟
    کامیار _ نه که نمیشه ! ببین عزیزم ، مثلا تو الان این زنجیر طلای خوشگل رو انداختی گردنت ، خیلی هم دوستش داری . حالا اگه بهت بگن زنجیر اونجایی که تو خریدیش ساخته نشده برات فرقی میکنه ؟
    کتایون _ نه !
    کامیار _ چرا ؟
    کتایون _ خب چون دوستش دارم !
    کامیار_ آفرین ! مهم همینه که آدما همدیگرو دوست داشته باشن . دیگه مهم نیس که کی هستن و از کجا اومدن . مهم اینه که آدما آدم باشن ! همین !

    " تو همین موقع کتایون پاشو نشون کامیار داد و گفت "
    _ ببین داداش ! یه دونه از همون زنجیرم که خیلی دوستش دارم به پام بستم !
    کامیار _ تو به گور پدرت خندیدی ! پدر سوخته از الان راه قرتی بازی رو یاد گرفتی ؟! برو درش بیار ببینم !
    کتایون ! داداش این به پام باشه که طوری نمیشه ! شما که انقدر قشنگ قشنگ حرف میزنی چرا دهنت رو با این حرفا زشت می کنی ؟!
    کامیار _ نگاه کن یه الف بچه چه جوری منو خر میکنه ! کاملیا خانم ، مچ پاتو نشون بده ببینم ! شما که خلخال به پات نبستی ؟!
    " کاملیا خندید و گفت "
    _ از ترس شما نه داداش !
    " کامیار یه نگاهی بهش کرد و بعد دست منو گرفت و همونجوری که با خودش می برد طرف باغ گفت "
    _ حالا اگه دوست داشتی یه زنجیرم تو به پات ببندی ، ببند ! این چیزا دلیل بدی آدما نیس!
    " یه خرده که ازشون دور شدیم برگشت و دوباره گفت "
    _ یه دستی م تو اون صورتت ببر ! اینجوری که خواستگار برات پیدا نمیشه !
    کتایون _ داداش کاملیا همینجوری شم خوشگله !
    کامیار _ اره اما آرایش مال زن و دختره دیگه !
    " کاملیا و کتایون زدن زیر خنده و کامیارم دست منو کشید که دوباره فریادم رفت به هوا !"
    کامیار _ اه ....! بابا جمع کن این بازوی بی صاحاب مونده ت رو ! همش ولوئه این وسط !
    " همونجور که با همدیگه میرفتیم گفتم "
    _ چطور یه دفعه ذهنت اینقدر روشن شد ؟!
    کامیار _ آخه طفل معصوم دانشجوئه دیگه ! از ترس منم دست به صورتش نمیزنه ! یعنی از ترس که نه ، احترام میذاره ! وگرنه دخترای امروزه دیگه دختر دیروزی نیستن که با ترس و کتک و این چیزا بشه باهاشون رفتار کرد ! یعنی این چیزا دیگه دوره اش گذشته ! همون موقع هام خیلی کار اشتباهی بوده ! زنم مثل مرد حق زندگی داره ! چطور تو دوست داری مثلا فلان لباس رو بپوشی و فلان مدل موهاتو درست کنی ! خب اونم همین حق رو داره دیگه ! تازه ، آرایش کردن تو دنیای امروز دیگه این حرفا رو نداره ! این ابر قدرتا تا سرمونو با این چیزا گرم کردن خودشون دنیا رو چاپیدن !
    _ ولی کار خوبی کردی .
    کامیار _ اره ، جلو دوستاش خجالت میکشه . بعدشم نجابت یه شاخه از انسانیته ! با این چیزا آدم نانجیب نمیشه !
    _ نه ، میگن مثلا مرد تحریک نشه !
    کامیار _ اولا مرد جلوی خودشو بگیره که بیخودی با هر چیزی تحریک نشه ! در ثانی ، مرد اگه مثل تو بیحال و شل و ول باشه تموم دخترا بی شوهر میمونن که ! بالاخره باید یه جوری تحریکش کرد که بیاد زن بگیره دیگه !
    _ حالا کجا داری ،می ری ؟
    کامیار _ بیا کاریت نباشه ، میدونی به چی فکر می کردم ؟
    _ به گندم .
    کامیار _ غیر از اون !
    _ نمیدونم .
    کامیار _ داشتم فکر می کردم که تا همین چند سال پیش ، وقتی بچه بودیم ، یادمه مثلا هر کی می خواست یه لباس شویی یا چرخ گوشت یا هر چی بخره ، همه بهش می گفتن هر مارکی میخوای بخری بخر ، ژاپنی نخر ! میدونی چرا ؟ چون جنس ژاپنی دو دفعه کار میکرد ، خراب میشد ! حالا تو این چند ساله ببین ژاپن کجا رسیده ! تکنولوژیش دنیا رو داره فتح میکنه ! همین ترکیه ! تا چند سال پیش ، ایرانیا که می رفتن آلمان و اون طرفا ماشین میآوردن ، به ترکیه که می رسیدن ، شیشه های ماشین رو می کشیدن بالا و از لای شیشه ، بسته های سیگار و شکلات براشون می نداختن بیرون که کاری به کارشون نداشته باشن ! یعنی ببین چقدر وحشی بودن ! حالا برو نگاهشون کن ! راه دور چرا بریم ؟ همین دوبی تا چند سال پیش چی بود ، حالا چی شده ؟! عربایی که دست چپ و راستشونیی نمیشناختن ، شدن مرکز تجارت جهانی ! برو ببین دوبی چه خبره !
    همین مالزی ، سنگاپور و هزار تا جای دیگه ! اینقدر پیشرفت کردن که دهن آدم وا میمونه ! میدونی چرا ؟ چون خودشون رو اسیر خرافات نکردن ! خرافات رو گذاشتن کنار ! عقیده های شخصی رو گذاشتن کنار ! سلیقه هاشونو که صد هزار نوع بود گذاشتن کنار و چسبیدن به حقیقت و واقعیت و منطق !

    ماها میدونی اشکال چیه ؟ اینه که همه ش تو گذشته ایم !ای وقتی بابامون پاشو میذاشت تو خونه ، صدا از صدا در نمی اومد ! ای وقتی بابا مون کمربند رو میکشید سوراخ موش میشد یه میلیون تومن !ای اگه بابامون میگفت ماست سیاهه ، ما همه میگفتیم ماست سیاهه ! آی اگه بابامون نصفه شب می گفت الان وسط زهره ما همه می گفتیم بله شما درست میگین ! ای اگه بابامون ....
    _ باشه بابا سرمو بردی !
    کامیار _ به جون تو راست میگم ! همه ش تو گذشته و قدیم و روزگار سپری شده ایم ! بابا زمونه عوض شده ! یه وقتی یه نامه از اینجا تا کرج رو یه ماه طول می کشیده بره ! الان با اینترنت ، یه نامه رو تو چند ثانیه می فرستیم اون ور دنیا ! اگه قرار عقاید و ایده هامونو پیاده کنیم ! نمیشه خودمون با هلی کوپتر بریم این ور و اون ور اون وقت به مردم بگیم با شتر برین مسافرت ! نمیشه تا خودمون یه خرده فشار خون مون افتاد پایین با بهترین قرصها و دعواهای خارجی ببریمش بالا و به مردم بگیم هر وقت مریض شدن ، شیر خشت و ترنجبین بخورن ! بابا تا یه قرص آنتی بیوتیک کشف بشه یا درست بشه ، چندین سال پژوهش لازمه ! اونایی م که پژوهش می کنن خرج دارن ، شیکم دارن ، لباس میخوان ، حقوق میخوان ! اینا رو باید کی بده ؟! یارو بیست سال خرج و مخارج می کنه تا یه چیزی کشف و اختراع کنه . اون وقت ما میخوایم از اخترأعش برای عصایش خودمون استفاده کنیم و سنار سه شاهی بذاریم کفّ دستش ! هزینه این پژوهش آاآ با این صنار سه شاهی جور نمیشه که نمیشه !
    _ چرا داد میزنی ؟! مگه من اینا رو گفتم ؟!
    کامیار _ نه ! اما میگم که تو یه وقت از این چیزا نگی ! زشته والله ! همین الان اگه بنده خدا واکسن کزاز رو کشف نکرده بود ، تو نمیتونستی تا یه خرده دستت اوخ شد یه آمپول بزنی که کزاز نگیری ! بعدشم ، تو حق نداری چیزی رو که یکی دیگه اختراع کرده اسمش رو عوض کنی ! شما حق نداری مثلا به کامپیوتر بگی رایانه ! مگه خارجیا اسم سعدی و حافظ ما رو عوض کردن ! تو خوشت میاد خارجیا مثلا به حافظ ما بگن هاردی ؟!! تو خوشت میاد به سعدی ما بگن " سندی "؟! خب اونام خوش شون نمیاد ما رو چیزایی که از کشور اونا اومده بیرون اسم بذاریم !
    _ سخنرانی ت تموم شد ؟
    کامیار _ نه، تهش مونده !
    _ خب تمومش کن !
    کامیار _ من از مسئولین که این موقعیت رو برای من فراهم کردن که بتونم با شما صحبت کنم ، کمال تشکر رو دارم و فقط خواهش میکنم که تو این چند تا شبکه تلویزیونی بیشتر برامون بحث و گفتگو و میز گرد و مصاحبه و مباحثه ترتیب بدن که ما آگاه تر بشیم و اینقدرم برنامه های متنوع و سرگرم کننده پخش نکنن که ما از علم با دانش و آگاهی غافل نشیم . چه خبره آخه ؟! مگه مردم چقدر خوشی و تفریح لازم دارن ؟! والا به کی به کی قسم که یه دفعه خوشی میزنه زیر دل شونا !
    در هر صورت من بازم از مسئولین سپاسگزاری میکنم . اصلاً ماها همه ازمسولین ممنون و متشکر و سپاسگزاریم . در واقع ما باید یه وکالت بلا عزل بدیم که مادام العمر سپاسگزار باشیم که خیال همه راحت بشه !
    _ اه .....! بابا رسیدیم دم خونه آفرین اینا ! اومدی اینجا چیکار ؟!
    کامیار _ تورو خدا بذار من دو تا دیگه تشکر از مسئولین بکنم که اگه یه وقت یادم رفت ، کفران نعمت نکرده باشم !
    _ خودتو لوس نکن ! میدونی ساعت چنده ؟! نزدیک صبحه !
    کامیار _ چه شب پر ماجرایی ! بیا بریم تا بهت بگم .
    " دو تایی رفتیم طرف پنجره اتاق دلارام که این طرف خونه عامه اینا بود . چراغش روشن بود . کامیار آروم دلارام رو صدا کرد . یه خرده بعد دلارام پنجره رو واکرد و سرشو کرد بیرون که ماها رو دید "
    دلارام _ سلام ، شماها نرفتین پیش گندم ؟!
    کامیار _ نه هنوز ، آفرین کجاس ؟
    دلارام _ رفت گرفت خوانید .
    کامیار _ تو چرا نخوابیدی ؟
    دلارام _ خوابم نمیاد .
    کامیار _ حق داری والا !
    " یه دفعه دلارام هول شد که کامیار گفت "
    _ وجدانت عذابت میده ، هان ؟!
    دلارام _ برای چی ؟!
    کامیار _ بخاطر کاری که کردی !
    دلارام _ کدوم کار ؟!
    کامیار _ پست سریع و اکسپرس نامه !
    دلارام _ کدوم نامه ؟! به خدا کار من نبوده !
    " کامیار یه خنده ای کرد و آروم گفت "
    _ چرا کار خودت بوده .
    دلارام _ برای چی این حرف رو میزنی ؟!
    کامیار _ برای اینکه مطمئنم که کار تو بوده .
    دلارام _ نصفه شبی اومدین اینجا که این چیزا رو به من بگین ؟! خداحافظ .
    _ اومد پنجره رو ببنده که کامیار بازم آروم گفت "
    _ باشه ، برو بگیر بخواب . منم این کاغذ رو میدم به آقا بزرگه . دیگه اون خودش میدونه چیکار کنه !
    "کامیار اینو گفت ، دلارام خشکش زد !"
    کامیار _ چی شد دلارام خانم ؟
    دلارام _ هیچی ! ولی مگه کاغذ پیش توی ؟!
    کامیار _ اره ، پیش منه .

    دلارام آب دهانش رو قورت داد و ساکت به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت "
    _اگه به آقا بزرگه بگم که کار تو بوده . میدونی فردا صبح ، اولین کاری که میکنه چیه ؟
    " دلارام بازم هیچی نگفت "
    کامیار _ یه تلفن میزنه دفتر خونه تون و میگه که با دفتر و دستک شون بیان اینجا و در جا خونواده شما رو از ارث محروم میکنه !
    دلارام _ خونواده ما رو برای چی ؟!
    کامیار _ یعنی میگی این کار ، کار تو نبوده ؟!
    دلارم _ نه به خدا ! نه به جون مامان !
    کامیار _ باشه ! حتما تو راست میگی . اما من فقط اومده بودم که بپرسم چرا اینکارو کردی ؟ برام خیلی مهم بود که بدونم تو این موضوع رو از کجا فهمیدی ! همین ! حالا میرم پیش آقا بزرگه و نامه رو میدم بهش تا خودش تکلیف همه رو روشن کنه ! ولی بدون که با ما دو تا بهتر میشه راه اومد تا آقا بزرگه ! حالا برو راحت بگیر بخواب . شب بخیر خانم مارپل !
    " اینو گفت و دست منو گرفت که مثلا بریم . تا حرکت کردیم ، یه دفعه دلارام گفت "
    _ صبر کنین !
    کامیار _ پشیمون شدی ؟
    دلارام _ نه ، یعنی کارت دارم !
    کامیار _ چیکار داری ؟ بگو که آقا بزرگه در انتظاره !
    دلارام _ نمیشه بیای تو حرف بزنیم ؟ اینجا خوب نیس . یه دفعه یکی پیداش میشه!
    کامیار _ نه ، همینجا خوبه .
    " دلارام یه خرده ساکت شد و مثل اینکه تصمیمش رو گرفته باشه گفت "
    _ شماها از من چی میخواین ؟
    کامیار _ هیچی ! فقط بگو چرا اینکار رو کردی ؟
    دلارام _ آخه تو از کجا اینقدر مطمئنی که میگی ؟
    کامیار _ به چند دلیل . اول اینکه کاغذ بوی عطر تورو میداد .
    دلارام _ شاید یکی دیگه هم از اون عطر زده باشه ! شاید اصلاً بوی عطر خود گندم باشه !
    کامیار _ دیگه من بد از چهل سال گدایی که شب جمعه یادم نمیره ! عطر ، عطر توی ! دوم اینکه اینقدر عجله کردی که حداقل نامه رو تو یه کاغذ معمولی ننوشتی ! این کاغذ مال سالنامه ای که عمو از کارخونه آورده ! به هر خونواده هم یکی داده . برو مال خودتو وردار بیار ببینم !
    " تا کامیار اینو گفت یه مرتبه دلارام زد زیر گریه و دست کامیار رو گرفت و با التماس گفت "
    _ تورو خدا به کسی نگو کامیار ! من اشتباه کردم ! خودمم مثل سگ پشیمونم ! نمیدونم چرا اینکار رو کردم ! اون لحظه انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم ! اصلاً همه ش تقصیر بابام بود ! بجون مامان اینقدر داغونم که حال خودمو نمیفهمم ! جون کتایون به کسی چیزی نگو !
    کامیار _ آخه چرا اینکار رو کردی ؟! اگه آفرین میکرد ، خب یه چیزی . اما تو چرا ؟! اصلاً چه جوری جریان رو فهمیدی ؟!
    " دلارام که اشک هاشو پاک می کرد ، یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
    _ بعد ازمهمونی دیشب ، وقتی آقا بزرگه اومد و با همه دعوا کرد و ماها اومدیم خونه ، بابا و مامان دیرتر برگشتن . من دیدم آفرین خیلی ناراحته . پرسیدم چی شده که گفت سامان عاشق گندم شده ! گفتم از کجا میدونی ؟ گفت کامیار گفته ! بعدش تموم حرفای ترو برام گفت . تو همین موقع بابا و مامانم برگشتن خونه ، بابام خیلی عصبانی بود . انگار آقا بزرگه رو گندم خبر کرده بود ! نمیدونم بابام از کجا فهمیده بود ! تا رسید خونه پرید به مامان ! مامان با زور بردش تو اتاق خواب . منم یواشکی رفتم پشت در که اونا رو شنیدم !
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    کامیار _ چی شنیدی ؟
    دلارام _ بابام داشت با مامانم دعوا میکرد و در مورد گندم یه چیزایی می گفت !
    کامیار _ چی می گفت ؟
    دلارام _ می گفت بچه سر راهی واسه ما آدم شده !
    کامیار _خب !
    دلارام _ می گفت به اون خواهرت بگو که اون ورقه رو که توش اسم ننه باباشو نوشتن در بیاره بهش نشون بده که بفهمه کیه ! می گفت حالا واسه ما اسم سانتی مانتال براش گذاشتن ! جاشه برم یواشکی در گوشش بگم اسمش عزت کچله ! به به ! چه اسمی !
    کامیار _ اینا رو بابات گفت ؟
    " دلارام سرشو تکون داد "
    کامیار _ مامانت چی می گفت ؟
    دلارام _ هی می خواست ساکتش کنه ! همه ش می گفت یواش عباس ! بچه ها میشنون !
    " دوباره زد زیر گریه و گفت "
    _ منم اون لحظه به قدر عصبانی بودم که دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم !
    کامیار _ تو فکر نکردی داری چه بالایی سر این دختر میآری ؟!
    دلارام _ به خدا اصلا دست خودم نبود ! اون لحظه ازش متنفر بودم ! اگه همون موقع جلوم بود حتما میکشتمش !
    کامیار _ آخه چرا ؟!
    "دلارام ساکت شد و فقط گریه میکرد ! دست شو کشید و دوباره گفت "
    _ چرا ؟!
    دلارام _چون سامان عاشقش شده بود !
    " اینو گفت و سرشو انداخت پایین . کامیار یه خرده مکث کرد و بعد آروم گفت "
    _ تو سامان رو دوست داری ؟
    " یه دفعه گریه دلارام بیشتر شد و یه خرده بعد پنجره رو محکم بست ! من و کامیار همینجوری مات به همدیگه نگاه کردیم ! اصلاً این چیزایی رو که آخر گفت انگار از یه فاصله دور می شنیدم ! برام باور کردنی نبود ! هیچ فکر نمی کردم که دلارام عاشق من باشه .اونم اینقدر زیاد که به خاطر من یه همچین کاری بکنه ! اصلاً نمیدونستم که باید تو اون لحظه چه عکس العملی نشون بدم ! باید باهاش صحبت می کردم آرومش می کردم یا باهاش دعوا می کردم که چرا یه همچین کاری کرده ! چطور تا حالا متوجه نشده بودم که دلارام منو دوست داره ؟!
    برگشتم به کامیار نگاه کردم . اونم مات داشت منو نگاه می کرد ! دلارام پنجره رو بسته بود اما همون پشت پنجره داشت منو نگاه می کرد و گریه می کرد . کامیار یه خرده صبر کرد و بعد چند تا تقه زد به ششه که دلارام زود پنجره رو وا کرد ."
    کامیار _ بیا بگیر ! این همون نامه س .
    " دلارام اشک هاشو پاک کرد و نامه رو گرفت و گفت "

    _ به کسی چیزی نمیگی ؟
    کامیار _ نه برو بسوزونش که دست کسی نیفته .
    "دلارام نامه رو وا کرد و یه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد و گفت "
    _ بهم کلک زدی ! کاغذش کاغذ معمولیه ! کاغذ سالنامه نیس !
    کامیار _ تو کلک خوردی ! چون ترسیده بودی ، هول ورت داشت که نکنه حواست پرت شده باشه و واقعا تو کاغذ سالنامه نامه رو نوشته باشی !
    دلارام _ چرا اینکار رو می کنی ؟
    کامیار _ چه کاری رو ؟
    دلارام _ همینکه این نامه رو دادی به من .
    کامیار _ عشق مقدسه ! احترام داره ! الانم دیگه فرقی نمیکنه که کی اینکار رو کرده ! مهم ضربه ای یه که به اون دختر بیچاره خورده ! اگرم معلوم بشه کار تو بوده ، دیگه چیزی عوض نمیشه ! اما فقط این وسط تو میمونی و وجدانت ! خداحافظ.
    " دست منو کشید و دو تایی راه افتادیم که بریم . لحظه آخر برگشتم و بهش نگاه کردم . همونجوری تو چهار چوب پنجره واستاده بود و منو نگاه می کرد . برگشتم طرفش و سرمو انداختم پایین و گفتم "
    _ منو ببخش دلارام اگه زودتر متوجه می شدم یا اگه خودت زودتر بهم گفته بودی ، الان وضع فرق می کرد !
    دلارام _ چی رو بهت میگفتم ؟
    _ همین مساله رو .
    دلارام _ می اومدم بهت چی میگفتم ؟ بهت می گفتم دوستت دارم ؟
    _ خب اره ! چه عیبی داشت ؟!
    دلارام _ هیچ فکر کردی که یه دختر ایرانی ، با این ترتیب هیچوقت نمیتونه یه همچین چیزی به یه پسر بگه ؟! تو اصلاً میدونی که تو این چند ساله چه حرفایی بوده که خواستم بهت بگم اما نتونستم ؟! ما دخترا همیشه باید احساس رو تو قلب مون خفه کنیم ! تنها جایی که تونستیم حرف دلمون رو بزنیم تو دفتر خاطرات مونه ! حتی تو ، خودتم یه همچین چیزی رو از یه دختر ایرانی نمیتونی قبول کنی ، چون تربیت توام همینجوره ! اگه یه روز می اومدم بهت می گفتم سامان دوستت دارم بالافاصله از من بدت می اومد ! پیش خودت می گفتی چه دختر جلف و بی حیا یه ! درسته ؟
    _ نمیدونم،شاید !
    " سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم . اونم تو چشمام نگاه کرد . انگار دلارام رو تازه شناختم و دیدم ! دختر خوشگلی بود ! با موهای مشکی بلند و چشمای سیاه وحشی ! ابروهای قشنگ و بلند !
    دیگه صبر نکردم . یه خداحافظ زیر لب گفتم و راه افتادم طرف کامیار که دو سه قدم اون طرف تر واستاده بود و داشت ماها رو نگاه می کرد .
    دو تایی چند قدم راه رفتیم و رسیدیم به درختا و رفتیم وسط شون . اونجا دیگه تاریک بود و از دور چیزی معلوم نبود . دوباره واستادم و برگشتم به پنجرته اتاق دلارام نگاه کردم . هنوز همونجا واستاده بود و تو تاریکی رو نگاه می کرد ! کامیار دستمو گرفت و یه خرده برد جلو تر رو یه نیمکت نشوند . خودشم بغلم نشست و گفت "
    _ میدونی امشب به چه نتیجه ای رسیدم ؟
    _ در مورد ماجراهای امشب ؟
    کامیار _ آره .
    _ چه نتیجه ای ؟
    کامیار _ اینکه شیربرنج تو این فصل چه بازار داغی پیدا می کنه !
    _ گم شو !
    کامیار_ به جون تو راست میگم ! تو خودتم اصلا فکرشو می کردی اینقدر کشته مرده داشته باشی ؟! از بس که جلوی اینا ادا اطوار در میاری، دخترای مردم رو هوایی کردی ؟!
    _ من ادا اطوار در میآرم یا تو ؟
    کامیار _ اگه من در میآرم پس چرا اینا عاشق تو شدن ؟!!
    _ به جون تو خودم نمیدونم امروز چرا همچین شدم ! همه رو یه جور دیگه می بینم ! همین الان که داشتم به دلارام نگاه می کردم ، انگار برای اولین باره که میدیدمش ! چه چشمای قشنگی داره ؟! موهاش چقدر قشنگه ! گندمم همینطور ! امروز صبح که رفتم دم خونه شون و از پنجره نگاهش کردم ، انگار دفعه اول بود که چشمم بهش می افتاد ! اونم خیلی خوشگله ! چه اندام قشنگی داره ! چه موهای ....
    کامیار _ بی شرف تو امروز صبح چی خوردی که یهویی اینقدر چشمات واشده ؟!
    _ به جون تو خودمم موندم !
    کامیار _ فهمیدم ! یا بلوغ دیررسه یا در یه خلسه عرفانی ، چشم بصیرتت وا شده !
    _ شوخی نکن دارم جدی میگم !
    کامیار _ پاشم تا زوده برم که داری به منم با یه چشم دیگه نگاه می کنی ! فقط جون مادرت اگه چشم زیبا شناسی ت ، منم یه جور دیگه میبینه ، زودتر به خودم بگو که تا یه گند دیگه در نیومده با یه شر دیگه به پا نشده ، دو تایی دست همدیگه رو بگیریم و مثل دو تا پرنده پرواز کنیم و این باغ و آدماش رو ول کنیم و بریم ! اتفاقا باید خودم زودتر یه فکری به حال خودم بکنم . با این بازار داغی که تو پیدا کردی ، دیر بجنبم این دخترای ورپریده تورو از چنگم در میآرن ! پاشو پرواز کنیم بریم که الان سر و کله آفرین هم پیدا میشه !
    _ باز شوخی ت شروع شد ؟
    " تو همین موقع ، سر و کله ، مش صفر از لای درختا پیدا شد . یه چوب کلفت و بلند دستش گرفته بود و داشت می اومد طرف ما ! آروم به کامیار گفتم "
    _ ساعت چنده ؟
    کامیار _ چطور مگه ؟ تازه اول شبه!
    _ چنده ساعت ؟
    کامیار _ سه و نیم بعد از نصفه شب .
    _ همونه که مش صفر داره با چماق میاد سراغمون ! فکر کرده دزد اومده تو باغ !
    " کامیار همینجوری که نشسته بود ، برگشت طرف مش صفر و یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _ مش صفر سحر خیز شدی !
    مش صفر _ اه ....! شمایین آقا ! فکر کردم دور از جون ، دور از جون ، دزد اومده

    "با کامیار رفتیم تو باغ.
    -دلم میخواد بدونم الان ددلارام چیکار داره می کنه .
    کامیار _ به تو چه مربوطه ؟!
    _ آخه دلم براش سوخت ! کاشکی زودتر بهم گفته بود !
    کامیار _ ببینم ! مگه دل تو هواپیماس که هر کی زودتر رزروش کنه میتونه بیاد توش بشینه ؟!
    _ نه ! یعنی اینکه اگه زودتر گفته بود ، کار به اینجاها نمی کشید !
    کامیار _ پاشو بریم که دیگه داری چرت و پرت میگی !
    _ کامیار ! یعنی این جریان بالاخره چی میشه؟
    کامیار _ ببین حالا خودتم کرم داری ! من هی میخوام بلند شم برم بخوابم ، تو نمیذاری !
    _ کجا بری بخوابی ؟ باید دو تایی بریم خونه آقا بزرگه !
    کامیار _ من سی سال نمیام اونجا ! اونم چه شبی ! شبی که تو چشمات واشده !
    _ لوس نشو پاشو بریم !
    کامیار _ برو گم شو ! من بیست و خرده ای سال با آبرو زندگی کردم ! امکان نداره یه شبه تموم این سابقه رو خراب کنم !
    _ باز شروع کردی ؟!
    کامیار _ برادر چه توقع بیجایی از من داری ؟ من اهلش نیستم ! یکی دیگه رو وردار برو !
    _ پاشو بریم ! به جون تو صبح بیدار نمی شیم ها !
    کامیار _ میام اما به شرطی که من پیش آقا بزرگه بخوابم و توام بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !
    _ من رفتم خداحافظ !
    کامیار _ اه ....! خره باز جا زدی ؟! تو الان باید با خشونت مچ دستای منو بگیری و با خودت ببری ! صبر کن ببینم !

    ****
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  9. ههههه چه جالب من این کتابو امروز تموم کردم !!!!
    با این حال مرسی ...
    قشنگه بخونین بچه ها...
     
  10. کلوچه بقیش کو
    من الان چیکار کنم
    :46::46::46::46::46::46:
    ساعت 1 صبح من الان از کجا افق پیدا کنم توش مهو شم
     
    کلوچه خانوم از این پست تشکر کرده است.