1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان گندم!

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Jan 31, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    اقا استارت و زدیم از همین لحظه تا جاهاییشو که تونستم براتون میذارم حالشو ببرین:16:

    گندم-نویسنده:م(مرتضی).مودب پور
    اسمشو تو پرانتز گذاشتم چون همه جا اسمش به اختصاره:wink:
     
    sara، اتنا ..، Admin و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    فصل اول



    اواخر فروردین بود . یه روز جمعه ، تو اتاقم که پنجره اش رو به باغ وا می شد روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم . صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود . هفت هشت تا گنجشک رو شاخه ها با هم دعواشون شده بود و جیک جیک شون هوا بود ! رو شاخه ها این ور و اون ور می پریدن و با هم دعوا می کردن . منم دراز کشیده بودم و بهشون نگاه می کردم .

    خونه ما ، یه خونه قدیمی آجری دو طبقه بود گوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ ، یه باغ حدود بیست هزار متر !
    یه گوشه اش خونه ما بود و سه گوشه دیگه اش ، خونه عموم و دو تا عمه هام . وسط این باغ بزرگم ، یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتر بود که پدربزرگم توش زندگی می کرد . یه پدر بزرگ اخمو با یه قلب پاک و مهربون ! یه پدر بزرگ که همه تو خونه ازش حساب می بردن و تا اسم آقا بزرگ می اومد نفس همه تو سینه حبس می شد .!
    اتاق من طبقه پایین بود که با باغ همسطح بود و یه پنجره چهار لنگه بزرگ داشت .
    تموم این باغ پر بود از درخت و گله و گیاه و سبزه و چمن . هرجا شو که نگاه می کردی ، یا یه بوته نسترن بود یا گل سرخ و یا درخت مو !
    دور تا دور شمشاد ! درختای چنار و کاج و سرو قدیمی و بزرگ ! دیوارهای بلند که بالاشون آجرهای ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر میگفتن . از درش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیواره اش از سنگ بود . اونم سنگ قدیمی . وقتی از هشتی وارد باغ می شدی ، انگار وارد یه دنیای دیگه می شدی ! یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صد سال فرق داشت !
    تموم خونه ها و باغ ، به صورت قدیمی حفظ شده بود و پدر بزرگم با اصرار جلوی دست خوردنش رو گرفته بود !
    این باغ و خونه ها ، از پدرش بهش ارث رسیده بود که اونم همونجور حفظش کرده بود .
    تو این باغ ، فقط سه نفر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه و دست نخوره ! اولیش پدربزرگم بود و دو تای دیگه هم من و کامیار .
    کامیار پسر عموم بود که از من بزرگتر بود . من پسر تک خونواده بودم اما کامیار دو تا خواهر کوچکتر از خودشم داشت . یکی شون تازه رفته بود دانشگاه و اون یکی هم کلاس اول دبستان بود . اسم یکی شون کتایون بود و اون یکی کاملیا .
    عمه هام از پدر و عموم یکی دو سال کوچکتر بودن و یکی شون یه دختر داشت و اون یکی دو تا . شوهر عمه هام هردوشون کارمند بازنشسته بودن و از صبح که چشم واز می کردن ، راه می افتادن تو باغ و زمین رو متر میک ردن و برای تقسیم کردن و ساختنش ، نقشه می کشیدن و مرتب زیر گوش پدر و عموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد و ساخت !خلاصه همه با هم متحد شده بودند علیه این باغ بزرگ و قشنگ.
    زنها و دخترهای خانواده هم همینطور ! همه اش غر می زدن که این باغ و خونه های قدیمی به چه درد می خوره و آدم جلوی دوستانش خجالت می کشه و جرات نمی کنه یه نفر رو دعوت کنه اینجا و خلاصه از این حرفا ! البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود و تا وقتی که پدر بزرگ تو جمع نبود ! اما تا پدر بزرگ وارد می شد همه ماست ها رو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن ! پدر بزرگم خیلی پولدار بود . دو تا کارخونه و یه پاساژ و چند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهر و هفت هشت تا باغ بزرگ تو شمال که تو یکیش یه ویلای بزرگ ساخته بود ، داشت .
    این فامیل ، همگی سعی می کردن که هر طوری هس خودشونو تو دل پدر بزرگ جا کنن چون تموم این ملک و املاک و ثروت ، فقط به نام خود پدر بزرگم بود ! همه این در و اون در می زدن که شاید از این نمد یه کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزرگم زرنگ تر از این حرفا بود !
    از بین تموم این چند تا خونواده ، فقط عاشق من و کامیار بود . یعنی اول کامیار ، بعدش من . برای هر کدوم از ما هام ، یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هر کدوم پنجاه شصت میلیون بود ! خیلی هم اصرار داشت که من و کامیار با دختر عمه هامون عروسی کنیم .
    سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و مثلا هر کدوم تو یکی از کارخونه های پدر بزرگم ، پیش پدرامون کار می کردیم . البته اگه بخوام درست بگم ، اگه کار می کردیم ، هفته ای دو سه روز بیشتر نبود ! چون کامیار هر جور که بود از زیر کار در می رفت و منم که دنبالش بودم . تو این فامیل همه فکر می کردن پدربزرگ ، مالش به جونش بسته است اما اینطور نبود . واقعا دست خیر داشت و کمک هایی که می کرد ، همیشه از طریق من و کامیار بود و ما ازش خبر داشتیم ! اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم ! یه اخلاق بخصوصی داشت ! کمتر از خونه بیرون می اومد و وقتی هم می اومد فقط تو باغ بود و با باغبونا به باغ می رسید . هیچ کسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه اش بشه ! تنها من و کامیار بودیم که اجازه داشتیم هر وقت خواستیم بریم خونه اش ! بقیه باید در می زدن . اگه جواب می داد میتونستن وارد بشن اگه نه که باید بر میگشتن و یه وقت دیگه می اومدن ! "
    خلاصه اون روز صبح ، تو رختخواب دراز کشیده بودم و داشتم کنجیشکا رو نگاه میکردم که از پشت پنجره صدای کامیار اومد .
    _سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

    " زود چشمامو بستم که یعنی خوابم ! حس کردم که اومده جلوی پنجره وایساده و داره منو نگاه میکنه ! یه خردم صبر کرد و بعدش گفت ."
    _آخیش ! مثل فرشته های معصوم خوابیده ! دلم نمی آد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال ، خداحافظ !
    "زود از جام پریدم و گفتم ."
    _اومدم !
    کامیار _ خواب بودی ، هان ؟
    _خواب و بیدار بودم !
    کامیار _ آره جون عمه ت!
    _جدی می خوای بری شمال !؟
    کامیار _اره .
    _الان همش بارونه ها !
    کامیار _ چه بهتر !
    _همین الان می خوای بریم ؟!
    کامیار _ اومدم ببینم اگه میای ، برم ساک وردارم و بریم .
    _من هنوز صبحونه نخوردم !
    کامیار _ عجله نکن . باید والا یه سر برم سراغ دایی جان ناپلئون !
    _کی ؟!
    کامیار _ آقابزرگ !
    _اگه آقا بزرگ بفهمه بهش میگی دایی جان ناپلئون !
    کامیار _ پاشو راه بیفت.
    _صبحونه نخوردم که !
    کامیار - بپر یه لقمه غازی کن و بیا !
    " تا اومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ از ته باغ اومد !"
    _چی بود ؟!
    کامیار _ صدا صدای " آفرین " بود ! حتما یه پدر سوخته ای یه قورباغه انداخته تو اتاقش و ترسوندتش !
    _ قورباغه انداختی تو اتاقش ؟!
    کامیار _ چرا من ؟!
    _آخه اینجا وقتی هر دختری با یه لبخند و عشوه میگه " پدر سوخته " منظورش تویی ؟!
    کامیار _ دستت درد نکنه ! بعد از یه عمر پسر عمویی حالا من شدم پدر سوخته ؟!
    _خب آره دیگه !
    کامیار_ پاشو کارا تو بکن بریم و انقدر به مردم بهتون ناحق نزن !
    " یه دفعه صدای جیغ دیگه ای از یه طرف دیگه باغ اومد !"
    _این یکی کی بود ؟!
    کامیار _ چطور تو صداها رو تشخیص نمیدی ؟! این صدای " دلارام " بود دیگه ! حتما یه پدر سوخته دیگه هم یه قورباغه دیگه انداخته تو رتختخوابش !
    _تو این همه قورباغه از کجا پیدا می کنی ؟!
    کامیار _ باز میگه تو ! پاشو راه بیفت دیگه !
    "بلند شدم و رفتم جلوی پنجره و بهش گفتم "
    _پیش آقا بزرگ میخوای بری چیکار ؟
    کامیار _براش خبر دارم !
    _چه خبری ؟
    کامیار _دیشب ساعت دو دو و نیم بود که رفتم پشت در اتاق بابا اینا واستادم ببینم چه خبره !
    _مگه تو میری پشت در اتاقشون گوش وامیستی؟!
    کامیار _ خب آره ! مگه تو نمیری ؟
    _معلومه که نه ! اینکار خیلی بده !
    کامیار _اتفاقا خیلی هم خونه ! یه بار برو ببین چه کیفی کاره ! من هر وقت بی خواب میشم میرم پشت در اتاقشون گوش وامیستم ! یه تئاتریه که نگو !
    _واقعا بی فرهنگی !
    کامیار _اتفاقا تئاترش فرهنگی اقتصادی اجتماعی سیاسی هنریه ! اولش بابام شروع می کنه و میگه " ثری بجون تو وضع اقتصادی مردم خیلی خرابه ها ! بعضی از این جماعت به نون شب شونم محتاجن !"
    این از اقتصادی اجتماعیش ! بعد مامانم میگه " خدا رو شکر که ما دست مون به دهن مون میرسه ."
    بعد بابام میگه " میدونی ثریا ، اشکال از فرهنگ مونه ! تا فرهنگ مون درست نشه هیچ کاری نمیشه کرد !"
    تا اینجاش اقتصادی فرهنگی ! بعد مامانم میگه " آخه فرهنگ مردم رو چه جوری میشه درست کرد حسینعلی خان ؟!" بابم میگه " باید روش کار کرد ! یعنی باید دولت سیاستش رو عوض کنه تا فرهنگ مردم عوض بشه ! بجون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من ، صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن ! باید از زیر درست کرد و رفت بالا !"
    اینم از سیاسی ش ! حالا در مدتی که بابام داره رو مسایل اقتصادی و اجتماعی فرهنگی سیاسی کار میکنه ، یه صدائی هم میاد ! انگار دارن لباساشونو در میارن که بگیرن بخوابن ! بعد چراغ خاموش میشه و بابام میگه " بجون تو ثریا ،اگه مایکل آنژ الان زنده بود و تورو می دید یه مجسمه از سنگ مرمر می تراشید که .....
    " دلمو گرفته بودم و می خندیدم و همونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم "
    _خیلی خب ! باشه دیگه ! نمی خوام این چیزا رو بشنوم !
    کامیار _ دیگه چیزی نمونده که بشنوی ! همه رو شنیدی که ! خلاصه اینم از قسمت هنری جلسه !
    _بالاخره پیش آقا بزرگ می خوای بری چیکار ؟
    کامیار _ آخه دیشت بیخوابی زده بود که سرم . بلند شدم اومدم اینجا ، دیدم چراغت خاموشه و خوابیدی . یکی دوبار آروم صدات کردم و دیدم راست راستی خوابی . رفتم دم خونه عمه اینجا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یا نه . اونام خواب بودن . برگشتم تو خونه و رفتم پشت در اتاق بابا اینا .
    _خب !!
    کامیار_ اولش مثل همیشه با بحث اقتصادی شروع شد و بعدش اجتماعی و بابام یه گریز دو دقیقه ای زد به فرهنگی و یه نشست نیم دقیقه ای تو میز گرد سیاسی و همونجور که داشت می رفت رو معضلات هنری کار کنه ، به مامانم گفت که فردا شب ، یعنی امشب ، بدون اینکه آقا بزرگه خبر دار بشه ، همه فامیل رو جمع کنه خونه ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن !
    _خب ! بعدش ؟!
    کامیار _ همین دیگه !
    _دیگه چی شد ؟! یعنی بعدش چی شد ؟!
    کامیار _بعدش دیگه زهرمار شد ! درد به جون گرفته ، تو که میگفتی این کارا بد و زشته !؟
    _اه ..... گم شو ! بگو دیگه !
    کامیار _بعدش دیگه بابام زد به سبک مایکل آنژ و لئوناردو داوینچی و از اون ور یه راست رفت طرف پیکاسو ! آخرشم داشت در مورد سبک کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت و رفتم تو اتاقم و نفهمیدم کار به کجاها کشید !
    _جون من یه بارم منو ببر به این بحث گوش بدم !
    کامیار _ بدبخت برو به میز گرد ننه بابای خودت گوش بده خب ! اونام حتما یه همچین نشست هایی دارن دیگه ! این همه راه می خوای بیای که سخرانی بابای منو گوش بدی ؟! خب دو قدم برو بشین پای نطق بابای خودت !
    "داشتیم دو تایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین ، دختر عمه م اومد ."
    _کامیار !
    کامیار _ سلام آفرین خانم ! حالت چطوره ؟
    آفرین _ ممنون ، خوبم .
    کامیار _ چطور صبح به این زودی اومدی این طرفا ؟ با سامان کار داری ؟
    آفرین یه نگاهی به من کرد و سلام کرد که جوابش رو دادم و گفت "
    _نه ، با تو کار دارم .
    کامیار _ جونم بگو !
    آفرین - اومدم قورباغه تو بهت پس بدم !
    کامیار _ کدوم قورباغه م رو ؟!
    آفرین _ همونکه انداختی تو اتاقم ! شوخی قشنگی نبود ! خیلی ترسیدم !
    کامیار _ تو از دیو سه سرم نمیترسی ، چه برسه به یه قورباغه ! بعدشم من این کار رو نکردم .
    آفرین _ پس کی کرده ؟!
    کامیار _ خب معلومه ! خود قورباغه هه!
    آفرین _ آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره میاد تو تختخواب من ؟!
    کامیار - پس من همینجوری از پنجره می پرم میام تو تختخواب تو ؟! خب قورباغه هه میپره دیگه ؟! حالا زبون بسته رو چیکارش کردی ؟
    آفرین _ بابام گرفت و انداختش تو یه شیشه !
    کامیار _ اه .... گناه داره زبون بسته !
    `افرین که می خندید گفت "
    _حق شه! تا اون باشه دیگه بی اجازه نیاد تو اتاق دختر خانما !
    کامیار _هر کی بی اجازه بیاد تو اتاق شما ، میگیرینش و می ندازینش تو شیشه !؟
    "آفرین که با خنده داشت میرفت گفت "
    _هر کی رو که نه ! در هر صورت اگه قورباغه ت رو خواستی ، بیا بگیرش !
    کامیار _من اصلاً طاقت تو شیشه موندن رو ندارم ! خیلی ممنون !
    "آفرین از همون دور گفت "
    _شیشه اندازه تو ندارم ، نترس !
    کامیار _ واا ! خدا بدور ! خاک تو گورم کنن که شیشه اندازه من پیدا نمیشه! خیر نبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن !
    "اینارو می گفت و آفرین رو که داشت می خندید و می رفت نگاه می کرد ! منم بهش می خندیدم . توی این فامیل همه از زبون کامیار می ترسیدن و حریفش نمی شدن !"
    کامیار _نون به نون شون نرسه این شیشه برها رو که سایز منو ندارن ! تو روحش سگ.....اگه کسی بیاد تو اتاق تو دنبال قورباغه که توام با دو تا عشوه بکنی ش تو شیشه !
    "بعد برگشت طرف من و یه نگاه بهم کرد و گفت "
    _به چی میخندی ؟
    _به تو !
    کامیار _پسر برو کاراتو بکن بریم تا اون یکی نیومده بگه یه مارمولک انداختی تو رختخوابم !
    _تو این همه جک و جونور رو از کجا پیدا میکنی با می ندازی به جون اینا ؟!
    کامیار _ جدی باور کردی که اینا کار منه !
    _پس کار منه ؟
    کامیار _ نه ! من یکی که رو تو قسم میخورم که این کارا ، کار تو نیس ! تو اگه از این عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت ! اما کار منم نیس !
    _پس این قورباغه ها و مارمولک ها خودشون میرن تو رختخواب اینا !؟
    کامیار _ والا اگه دو تا از این عشوه هایی که اینا میان ، منم بیام ، از فردا شبش هر چی موش و گربه و سوسک و خرچوسونه س بند می کنن بهم و میان تو رختخوابم ! بدو کاراتو بکن ظهر شد !
     
    rezaco2196 و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    بچه ها اندازه و نوع فونتش خوبه یا نه؟؟؟؟
    اصا ادامشو بذارم یا نه؟:16:
     
  4. رمانش خیلی قشنگه
    به نظر من بذار بقیشوthumbsup
     
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    چشم:22:
     
    اتنا .. از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    `تند لباسامو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه و یه سلام به پدر و مارم که داشتن صبحونه می خوردن کردم و یه لقمه گذاشتم دهنم و ازشون خداحافظی کردم و گفتم دارم میرم شمال . پدرم یه خرده غرغر کرد و منم زود از خونه اومدم بیرون و با کامیار راه افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود .
    خونه پدر بزرگ که همه جز کامیار بهش آقا بزرگه می گفتیم ، یه خونه قدیمی دو طبقه بود وسط باغ که جلوش یه حوض قدیمی و بزرگ مثل استخر داشت .شام و ناهار و نظافت این خونه هم به عهده زن مش صفر ، باغبون مون بود که تا ماها چشم وا کرده بودیم دیده بودیم شون .
    تو خونه آقا بزرگه فقط چیزای قدیمی بود و کتاب ! از در و دیوار کتاب بالا می رفت ! خودش تو یکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود و دید داشت ، می نشست و کتاب می خوند . دور تا دورشم کتاب بود و دفتر و قلم . خط و ربط قشنگی هم داشت ! یه سماور قدیمی هم بغل دستش ، از صبح تا شب قل قل می کرد و یه قوری ناصرالدین شاهی هم روش بود با بهترین چایی که همه تو فامیل آرزوی خوردنش رو داشتن و بهش نمی رسیدن ! آخه معلوم نبود که تو چایی ش چه عطری میریزه که انقدر خوش طعم می شه ! به هیچکس هم چایی تعارف نمی کرد جز کامیار و من ! فقط وقتی ماها می رفتیم اونجا ، بهمون چایی می داد ! یعنی کامیار تا که می رسید و می رفت سر سماور و واسه خودش چایی می ریخت !
    خلاصه دو تایی رفتیم طرف خونه آقا بزرگه . از خونه ما تا وسط باغ که خونه آقا بزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد ! همه شم درخت و گل و گیاه ! وقتی هم که مش صفر باغ رو آب می داد که دیگه محشر بود ! یه بویی بلند می شد که آدم رو گیج می کرد ! بوی خاک خیس شده و عطر گلها و سبزه و چمن تموم هوا رو پر می کرد ! من و کامیار عاشق این باغ بودیم واسه همین هم رفته بودیم تو جبهه آقا بزرگه و نمیذاشتیم که باغ دست بخوره . مخصوصا درختای میوه اش که وقتی شکوفه می کردن از عطرشون آدم گیج می شد و وقتی هم میوه می دادن که دیگه هیچی !
    چند دقیقه بعد رسیدیم جلو خونه شو از پله ها رفتیم بالا تو ایون و از همون جا کامیار داد زد و آقا بزرگه رو صدا کرد. عادتش همین بود ."
    کامیار _ حاج ممصادق ! خاج ممصادق !
    "بعد در رو وا کرد و رفت تو . تا آقا بزرگه چشمش به ما دوتا افتاد ، به کامیار گفت "
    _پسر تو یاد نگرفتی اول یه در بزنی بعد بیای تو ؟ شاید من لخت باشم !
    کامیار_ چه بهتر ! من تو این فامیل همه رو لخت دیدم جز شما !
    " آقا بزرگه که داشت می خندید گفت ."
    _زهره مار ! کجا دوباره دو تایی راه افتادین ؟
    کامیار _داریم میریم دانشگاه .
    آقابزرگه - آفرین ! آفرین ! از درس غافل نشین که ....
    "یه دفعه مکثی کرد و گفت
    _امروز که جمعه س ! بعدشم ، کره خر شماها که سه چهار ساله دانشگاه تون تموم شده !
    " سه تایی زدیم زیر خنده و کامیار رفت طرف سماور ، آقا بزرگه سر جای همیشگی اش نشسته بود و یه کتاب کهنه و قدیمی که ورق هاش زرد شده بود دستش بود و داشت می خوند."
    کامیار استکانش رو ورداشت و براش یه چایی ریخت و همونجور که میذاشت جلوش گفت :
    _حاج ممصادق ، انقدر کتاب میخونی خسته نمیشی ؟! نکنه از اون عکس های بد بد گذاشتی لای این کتابا و یواشکی دید میزنی ؟! اینکارا از شما قبیحه ها ! اون دنیا پات می نویسن ها ! خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی ! جای اینکه می شنی تنهایی این عکسا رو نگاه می کنی ، یه روز پاشو با هم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی !
    "آقا بزرگه که میخندید گفت ."
    _لال نشی تو پسر !
    کامیار دو تا چایی هم برای خودش و من ریخت و نشستیم بغل آقا بزرگه که گفت "
    _باز چیکار کردی که جیغ این دخترا رو در آوردی ؟!
    کامیار _ جیغ شون از شادی و خوشحالی بود ! ذوق کرده بودن !
    آقا بزرگه _من نمیدونم تو به کی رفتی ؟! نه بابات اینطوری بود نه عموت ! این سامانم بچه س دیگه ! آروم ، ساکت ، نجیب !
    کامیار _تره به تخمش میره حسنی به بابا بزرگش !
    آقا بزرگه _خدا نکنه تو به من رفته باشی !
    کامیار _حاج ممصادق خان ! دو سه تا پرونده از شما دستم رسیده که توش پر تشویقی یه ! مال دوره جوونی شما س ! حالا دوست داری یکی دو نمونه از شاهکار هاتو رو کنم ؟!
    آقا بزرگه _ لا اله الا الله ! اصلاً شما دو تا صبح به این زودی کجا راه افتادین ؟
    "کامیار که داشت چایی اش رو آروم آروم میخورد ، گفت ."
    _مسافریم ! شمال !
    آقا بزرگه _شمال !؟
    کامیار _با اجازتون ، اومدیم دست بوس و خداحافظی .
    "آقا بزرگه یه نگاهی به ما کرد و لبخندی و گفت ."
    _جوونی ، جوونی ، جوونی !
    اینو گفت و کتابش رو ورداشت و عینکش رو زد و گفت ."
    _گوش بدین این شعر رو براتون بخونم ببینین چقدر قشنگه !

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
    چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
    گوئیا باور نمی دارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
    کامیار _ به به ! به به ! حاج ممصادق از اون عکساشم بهمون نشون بده که معنی شعر رو کامل بفهمیم !
    آقا بزرگه _ پسر یه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری و بفهمی و دستگیرت بشه !
    "کامیار که چایی ش تموم شده بود ، همونجور که داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت "
    _حالا شما یه دقیقه گوش کن ببین چی میگم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه و بفهمی تو این خونه ، زیر گوشت چه خبره !
    "آقا بزرگه اخم هایش رفت تو هم و کتابش رو گذاشت زمین و عینکش رو ورداشت و گفت "
    _چه خبر شده مگه ؟!
    کامیار _قراره امشب همه جمع شن خونه ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن و یه کلکی سوار کنن ! گفتن که یه جوری جمع شن که شما خبردار نشین !
    "آقا بزرگه یه فکری کرد و سرش رو تکون داد و گفت "
    _که اینطور !
    "دوباره یه خرده فکر کرد و گفت "
    _شماها چی ؟ شما هام دلتون می خواد این باغ و خونه ها همینجوری دست نخورده بمونن ؟
    کامیار _ خب معلومه ! خیف این باغ نیس ؟! این درختا الان هر کدوم ازش چند تا آدمو دارن ! الان هر کدوم چند سالشونه ؟ سی سال ، چهل سال ، پنجاه سال ، شایدم بیشتر ! به خدا قسم اسم فروش باغ میاد من تنم میلرزه ! وقتی فکر می کنم ممکنه یه روز ، یکی از این درختا رو قطع کنن قلبم تیر می کشه !
    آقا بزرگه _درختای باغ رو خیلی دوست داری ؟
    کامیار _آره خیلی !
    اقابزرگه _ آفرین ! میدونی هر کدوم از این درختا چقدر هوا رو تمیز میکنه ؟! میدونی طبیعت یعنی چی ؟ میدونی جون آدما بسته به جون طبیعته ؟ میدونی ......
    کامیار _من به اوناش کار ندارم ، فقط اینو میدونم که اگه درختا نباشن من یه دقیقه هم تو این باغ نمیمونم !
    آقا بزرگه _آفرین ! پس خوب فهمیدی !
    کامیار _پس چی ؟! اگه این درختا نباشن ، آدم وقتی با یکی میره ته باغ ، چه جوری قایم بشه ؟! من از بچگی با دختر عمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم و آنقدر بازی های خوب خوب می کردیم که نگو !
    "آقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
    _تف به تو بیاد پدر سوخته ! تو از من خجالت نمی کشی ؟!
    کامیار _مگه بازی کردن خجالت داره ؟ یه قل دو قل ، جومجومک برگ خزون ، لی لی لی لی حوضک !
    آقا بزرگه _آهان ! نه ، اینا عیبی نداره .
    کامیار _اره ، کوچیک بودیم می رفتیم پشت درختا از این بازیا می کردیم .
    آقا بزرگه _خیلی از این بازیا خاطره داری ؟ نه ؟!
    کامیار_آره ! مخصوصا بعد از این باز یا که خسته می شدیم و زن و شوهر بازی می کردیم ! اونش خیلی خاطره انگیز بود !
    "من مرده بودم از خنده ! آقا بزرگه یه نگاهی بهش کرد و گفت "
    _الان که دیگه از این باز یا نمی کنین ؟!
    کامیار_ نه بابا دیگه !
    آقا بزرگه _خب ، الٔحمد الله !
    کامیار _آره بابا ! دیگه کی حوصله داره جومجومک برگ خزون و یه قل دو قل و لی لی لی لی حوضک بازی کنه ؟! همون عروس دوماد بازی از همه بهتره !
    آقا بزرگه _ ذلیل بشی پسر ! آخه تو چرا اینطوری در اومدی ؟!
    کامیار _اه .....! مگه خودتون همیشه نمیگین ماها باید با دختر عمه هامون عروسی کنیم ؟!
    آقا بزرگه _خوب آره اما منظورم عروسی واقعی یه !
    کامیار _خب منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه !
    آقا بزرگه _ تو غلط می کنی پدر سوخته !
    کامیار _یعنی شما میگین تمرین نکرده زن بگیریم ؟!
    آقا بزرگه _این چیزا تمرین نمی خواد !
    کامیار _اتفاقا این چیزا تمرین می خواد ! آدم باید قبل از عروسی اخلاق همدیگر رو بفهمه ! مثلا من میشم داماد ، آفرین میشه عروس ! من شب خسته و مرده از سر کار میام و مثلا آفرین در خونه رو برام وا میکنه ! خب ! باید قبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا باید چی به زنم بگم دیگه !
    "آقا بزرگه یه نگاهی بهش کرد و بعد رو کرد به من و گفت "
    _توام از این باز یا میکنی ؟!
    کامیار _ نه بابا ! این طفلک تو بازی همیشه میشه ساقدوش من !
    آقا بزرگه _همین فردا میدم تموم درختا رو قطع کنن که دیگه از این باز یا نکنی ! فعلا هم لازم نکرده برین شمال !
    کامیار _ نریم شمال !؟
    آقا بزرگه _ نه ! مگه نمیگی امشب جلسه س خونه تون ؟
    کامیار _ چرا !
    آقا بزرگه _ پس شما دو تا حتما باید تو این جلسه باشین ، حالام بلند شین برین پی کارتون که کار دارم .
    "من و کامیار ، چایی مون رو خورده نخورده ، بلند شدیم و خداحافظی کردیم که دم در ، کامیار برگشت و بهش گفت "
    _حاج ممصادق ! راسته که اگه تو این دنیا کار بدی بکنیم ، تموم تن و بدن مون اون دنیا باید جواب پس بدن ؟
    آقا بزرگه _ اره بابا جون ! اون دنیا تک تک اعضأ بدن مونو مواخذه می کنن و .....
    "بعد یه نگاهی از زیر عینکش به کامیار کرد و گفت "
    _واسه چی می پرسی ؟
    کامیار _ می خوام بگم که حواس تون باشه که یه جفت چشم تا یه اندازه میتونن سؤال جواب پس بدن ! اونقدر از این عکس مکسای بد نذار اون لای کتاب و نگاه کن !
    "اینو گفت و در رفت ، رفت بیرون ! تا من اومدم برم بیرون لنگه کفش آقا بزرگه ، جای کمیار ، خورد تو سر من !"
    آقا بزرگه _آخ !! پسر برو کنار دیگه ! طوریت شد ؟!
    _نه آقا بزرگ ، طوریم نشد ! خداحافظ !
    "کامیار بیرون داشت می خندید !"
    _خجالت بکش کامیار !
    کامیار _ چرا ؟
    _این حرفا چیه به آقا بزرگه میزنی ؟!
    کامیار _بجون تو عکس میذاره لای کتاباش و هی نگاه می کنه !
    _دروغ میگی !
    کامیار _ میگم به جون تو !
    _از اون عکسا !؟
    کامیار - نه ! فکر کنم عکس مامان بزرگه س ! آخه این دو تا همدیگرو خیلی دوست داشتن .
    _حالا چیکار کنیم ؟
    کامیار _ چی رو ؟
    _شمال رو دیگه !
    کامیار _ بذار امشب بگذره ، بعد میریم . شایدم فردا رفتیم .
    _پس بذار برم ساکم رو بذارم خونه .
    کامیار _فعلا بیا بریم یه سر خونه ما ، ببینیم چه خبره .
    _تو مطمئنی جلسه امشبه ؟
    کامیار _بیا بریم خونه ما معلوم میشه.
    " دو تایی راه افتادیم طرف خونه کامیار اینا . از وسط باغ که ردّ می شدیم ، گوجه سبزا که به درخت بود آدمو وسوسه می کرد ! عطر شکوفه درختای گیلاس و زردآلو همه جا پیچیده بود !"
    _واقعا حیفه این باغ دست بخوره !
    کامیار _نمیذارم کسی دست بهش بزنه ! خیالت راحت باشه .
    " دوتایی از وسط درختا و گلها ردّ می شدیم و فقط بهشون نگاه می کردیم . از هر جای این باغ خاطره داشتیم ! هم من ، هم کامیار !
    خلاصه یه خرده بعد رسیدیم دم خونه کامیار اینا که یه گوشهً دیگه باغ بود و دو تایی رفتیم تو که دیدیم خواهر کوچکه کامیار که اسمش کتایون بود ، داره گریه میکنه !"
    کامیار _ چته باز شیونت هواس بچه ؟!
    کتایون _درسام مونده داداش !
    کامیار _ تو امسال چندمی ؟
    کتایون _ اول داداش .
    کامیار _ اول دانشگاه ؟!
    کتایون _ نه داداش ! اول دبستان !
    کامیار _ تو اول دبستانی ؟! این بابای ما ، سر پیری تورو پس نمینداخت نمی شد ؟! کو اون یکی مون ؟!
    کتایون _ کی داداش ؟
    کامیار _ خب ، یکی منم ، یکی هم تویی ، اون یکی مون کو ؟
    کتایون _ کاملیا رو میگین ؟
    کامیار _مگه تو کاملیا نیستی ؟!
    "کتایون که دیگه گریه اش یادش رفته بود و داشت می خندید گفت."
    _نه داداش ! من کتایونم .
    کامیار _خب ، ولش کن . حالا من چیکار باید برات بکنم ؟
    کتایون _ یه خرده کمکم کنین .
    کامیار _ می خوای جات برم مدرسه ؟!
    "کتایون غش و ریسه رفت و گفت "
    _خانم معلّم مون تو کلاس راه تون نمیده !
    کامیار _خانم معلم تون پیره یا جوون ؟
    کتایون _ جوون جوونه ! آنقدرم خوشگله که نگو !
    کامیار _باشه . از فردا نمی خواد تو بری مدرسه . من خودم جات میرم ! فعلا کار دارم . باشه از فردا کلاس رو شروع می کنم !
    "کتایون که از خنده اشک از چشماش می اومد گفت "
    _داداش هیچ کی بهم دیکته نمیگه !
    کامیار _ چه بهتر ! برو خدا رو شکر کن ! حالام که آموزش و پرورش یه کار خوب کرده و دیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده ، تو ناراحتی ؟!
    کتایون _ تو خونه رو میگم داداش !
    کامیار _ آهان ! خب حالا من چیکار کنم ؟
    کتایون _اگه دیکته ننویسم ، فردا خانم معلمم دعوام می کنه !
    کامیار _ تو مطمئنی خانم معلمت جوون و خوشگله ؟!
    کتایون _ اره داداش !
    کامیار _ خب ، پس عیبی نداره ! میگه چوب معلم گله - هر کی نخوره خله .
    کتایون _ تورو خدا داداش ، یه دیکته بهم بگو .
    کامیار _ برو کتابت رو وا کن ، از روش بنویس .
    "کتایون با تعجب گفت "
    _از رو کتاب دیکته بنویسم ؟!
    کامیار _خب آره ! مگه چیه ؟ تازه همه شم بیست میشی ! منکه بچه بودم ها ، تموم دیکته ها مو از رو کتاب می نوشتم ! تازه همون سال اولم تو دانشگاه قبول شدم !
    "زدم تو پهلوش و گفتم "
    _اینا چیه یاد بچه میدی ؟! داری بد آموزی می کنی !
    کامیار _ تو بیخودی جوش نزن ! این بچه رو که می بینی از صبح تا شب انقدر از تو ماهواره چیزای خوب خوب یاد می گیره که دو تا چیز بدم من یادش بدم ، توش اثر نداره !
    "بعد داد زد "
    _کاملیا ! کاملیا !
    کتایون _خونه نیستش ! با دوستش رفته بیرون .
    کامیار _عجب شریگیر کردیم ها !؟ بیار اون کتابت رو ببینم !
    "کتایون زود کتابش رو داد دست کامیار و خودش دفترش رو وا کرد و آماده نوشتن شد."
    کامیار _ بهت دیکته میگم ، اما تند تند بنویسی ها !
    کتایون _چشم داداش .
    " من و کامیار ، همونجا جلوی کتایون رو دو تا مبل نشستیم که کامیار گفت "
    _یه دقیقه دیکته شو میگم و میریم . حالا بذار دیکته تموم بشه . بهت میگم چه برنامه ای واسه خودمون جور کردم .
    `همونجور که داشت اینارو به من می گفت ، کتاب کتایون رو وا کرد و تا یه نگاه بهش انداخت گفت "
    _اه ....! اینارو چرا سر و ته چاپ کردن ؟!
    "دوباره کتایون غش کرد از خنده و گفت "
    _داداش ، کتابو سر و ته گرفتین !
    کامیار _ اه ....! خب بنویس . از کجاش بگم ؟
    کتایون _ از همه جاش ! همه جاشو خوندیم .
    کامیار _ خب بنویس ، مامان بادام دارد . نه ! نه ! ننویس ! ننویس ! بنویس مامان آرزوی بادام دارد .
    _چرا چرت و پرت میگی پسر ؟!
    کامیار _آخه بادوم انقدر گرون شده که فقط میشه مامان آرزوش رو داشته باشه !
    " من و کتایون مرده بودیم از خنده !"
    کامیار _ بنویس بابا نان داد . نه ! نه ! ننویس ! بنویس بابا و مامان هر دو نان داد ! آخه حقوق بابا به نان نرسید . مامان هم مجبوری رفت سرکار ، کمک بابا کرد
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    تا بابا نان داد !
    _بابا زودتر بگو تموم شه دیگه !
    کامیار _ خب بنویس . سارا و دارا با هم به مدرسه می روند ! نه ! نه ! ننویس ! ننویس ! سارا و دارا غلط می کنن با هم به مدرسه بروند ! بنویس سارا و دارا هر کدام تنهایی به مدرسه می روند . اگرم تو راه همدیگرو دیدن ، نه بهم سلام می کنن و نه چیزی ! سارا از این ور خیابون به مدرسه می رود و دارا از اون ور خیابون !
    ` من و کتایون دل مونو گرفته بودیم و فقط می خندیدیم !"
    کامیار _ نوشتی ؟ خب . بنویس سارا و دارا دوستان خوبی برای همدیگر هستند ! نه ! نه ! اینم ننویس ! سارا و دارا خیلی بیجا کردن که اصلاً اسم همدیگرو ببرن . چه برسه به دوستی ! اینا چیه یاد این بچه ها میدن !
    _بابا بگو بریم دیر شد .
    کامیار _بچه بنویس زودتر دیگه ! آهان ! این خوبه ! بنویس سارا و دارا در خانه به مادرشان کمک می کنند . نوشتی ؟ خب . بنویس سارا و دارا در روزهای تعطیل با هم به گردش میروند . نه ! نه نه نه ! زبونم لال ! زبونم لال ! خدایا توبه توبه ! نمیدونم کی به این سارا و دارا اجازه داده که با هم از این کارا بکنن ؟! همین کارا رو می کنن که به درس و مشق شون نمیرسن دیگه ! زمان ما یه کبری بود و یه زهرا ! کاری هم با کار همدیگه نداشتن و از صبح تا شب تو خونه بودن و درس می خوندن ! از گردش مردشم خبری نبود ! انگار یه اشتباهی تو سیستم آموزشی شده ! اینکه زندگی سارا و دارا نیس ! زندگی مایکل جکسون رو ورداشتن کردن الگو تو کتاب فارسی اول دبستان ! اصلاً ولش کن ! دیگه هم حق نداری این طرفای کتاب رو بخونی . لای اینجاها رو وا کنی پدرت رو در میآرم ! بذار از این طرف بهت دیکته بگم ! آهان ! بنویس آن مرد آمد .
    "بعد با خنده برگشت طرف منو نگاه کرد و گفت "
    _مگه دیگه مردی هم مونده که بیاد ؟!
    _بابا کلکش رو بکّن بریم دیگه !
    کامیار _بنویس آن مرد داس دارد . نه ! نه ! چی داری می نویسی ؟ الان می ریزن اینجا و همه مونو می گیرن ! آن مرد که داس دارد کمونیست است ! بنویس آن مرد بیل دارد ! آن مرد کلنگ دارد ! آن مرد اصلاً ایرانی نیس ! یه افغانی است که اینجا کار می کند و پول هایش را می فرستد افغانستان ! البته حالا که پول افغانستان شده دلار ، آن مرد بیل و کلنگش را ور می دارد می رود افغانستان . هر بیل که به زمین بزند ، ده دلار می گیرد که اگر یک ماه آنجا کار کند ، می تواند یه آپارتمان در اینجا بخرد !
    _کامیار ظهر شد آخه !
    کامیار _ من چیکار کنم !؟ تقصیر این واموندهٔ س ! کتاب فارسی نیس که ! مجله جوانان رو ورداشتن دادن دست بچه ها جای کتاب فارسی ! اصلاً این کتاب چرا انقدر کهنه س ؟ مال چه تاریخی یه ؟
    " صفحه اول کتاب رو وا کرد و یه نگاهی انداخت و گفت "
    _آتیش به جون گرفته ، این که مال سال پنجاه و چهاره ! اینو از کجا آوردی ؟!
    "کتایون که میخندید گفت "
    _از تو چمدون بابا پیداش کردم .
    کامیار _ پس چرا دادیش به من که بهت دیکته بگم ؟! اینکه مال شماها نیس !
    کتایون _می دونم داداش اما این درساش بهتر چاپ شده !
    کامیار _ور پریده ، چاپش بهتره یا قرطی بازیش ؟! تورو خدا نگاه کن ! این یه الف بچه ، چطور نیم ساعت دو تا آدم بزرگ رو مچل کرده ؟!
    _بالاخره هر چی باشه خواهر توی دیگه !
    کامیار _ بلند شو دختر برو کتاب خودتو بیار ببینم !
    `کتایون که همه ش می خندید از جاش بلند شد ، مادر کامیارم اومد تو اتاق . دو تایی بهش سلام کردیم که گفت "
    _دارین چی کار می کنین ؟
    کامیار _بابا بگیر یه دیکته به این بچه بگو آخه ! ما کار داریم باید بریم ! کارخونه دیر شد !
    "مادر کامیار با دست زد تو صورتش و اومد جلو و گفت "
    _وای خدا مرگم بده ! بلند شین شماها برین ! من خودم بهش دیکته میگم .
    " تا ما بلند شدیم مادرش فکری کرد و گفت "
    _کامیار ! امروز که جمعه س !
    کامیار _ کار ، جمعه و شنبه نداره ! ما رفتیم . خداحافظ.
    " تا اومدیم راه بیفتیم ، مادرش گفت "
    _حداقل بگو ظهر ناهار چی درست کنم ؟ به خدا دیگه عقلم به هیچی نمیرسه !
    کامیار _ خورشت بادمجون درست کن .
    مادر کامیار _ پریروز خوردیم که !
    کامیار _ فسنجون درست کن .
    مادر کامیار _ بابات دوست نداره !
    کامیار _ خوب حلیم بادمجون درست کن .
    مادر کامیار _ اه ...... بادمجون نداریم ! تو چرا بند کردی به غذاهایی که آخرش جون داره ؟
    کامیار _ طبع من اینطوریه ! فقط اینجور غذاها رو دوست دارم !
    مادر کامیار _ یه غذای دیگه نمی تونی بگی ؟
    کامیار _چرا ! کوفته دست به گردن !
    "مامانش همینجوری مات شد بهش . من و کتایون غش کردیم از خنده. دستشو کشیدم و بردمش بیرون که مامانش گفت "
    _شب جایی نرین ها ! مهمون داریم.
    " دو تایی از خونه کامیر اینا اومدیم بیرون و رفتیم طرف باغ "
    _خب ، حالا چیکار کنیم ؟
    کامیار _ چی رو ؟
    _الان رو دیگه ! تا شب که مهمونیه چی کار کنیم ؟
    کامیار _ بپر ساکت رو بذار خونه و بیا تا بهت بگم . تا منو داری غم نداشته باش . برو زود برگرد .
    "راه افتادم طرف خونه مون اما نمیدونم چرا عوض اینکه از وسط باغ برم که نزدیکتره ، بی اختیار رفتم طرف خونه عمه کوچکم که اون گوشهً از باغ بود که گوشهً روبروش خونه ما بود . تا وسط های راه که رفتم پشیمون شدم و اومدم از همون جا میون بر بزنم طرف خونه خودمون اما نمیدونم چرا پام پیش نمی رفت ! چشمم به خونه عمه ام بود . فقط از اونجایی که من وایستاده بودم ، طبقه دوم خونه شون دیده می شد و طبقه اول که هم کف باغ بود ، پشت شمشادا قایم شده بود و دیده نمی شد . یه دفعه دلم ریخت پایین ! پشت شمشادا اتاق گندم بود ! گندم !
    چند بار این اسم رو تو دلم گفتم . هر بارم که می گفتم یه جوری می شدم ! اومدم از همونجا برگردم و برم خونه خودمون اما یه چیزی نمیذاشت ! انگار یکی منو داشت به زور می برد طرف خونه گندم اینا !
    ما بچه های فامیل ، تو خونه ها ، اتاقهایی رو واسه خودمون ورداشته بودیم که همه شون هم کفّ باغ بودن و یه پنجره بزرگ داشتن که تو باغ وا میشد ! یعنی اولش تموم دختر عمه هام ، اتاق های طبقه بالا رو برای خودشون ورداشته بودن اما از بس کامیار از آب و هوای اتاق طبقه پایین براشون حرف زد و ازش تعریف کرد ، همه اتاقاشونو عوض کردن ! انگار خیلی هم از این کار راضی بودن !
    خلاصه راه افتادم طرف خونه شون و یه خرده بعد رسیدم پشت شمشادا . از بالاشون که چیزی دیده نمیشد ! یه خرده با دست لاشون رو وا کردم . نمیدونم چرا اینکار رو کردم اما دست خودم نبود ! بی اختیار کشیده شده بودم اونجا و خودم نمیدونستم دنبال چی اومدم ! از لای شمشادا چیزی معلوم نبود .
    یه دفعه از خودم خجالت کشیدم و راه افتادم که برم خونه خودمون . اما دو قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه صدای گندم رو از توی اتاقش شنیدم . داشت آواز میخواند . دیگه پاهام حرکت نکرد . نمیتونستم قدم از قدم وردارم ! هر چی سعی می کردم که از جلو خونه شون ردّ بشم نمیتونستم ! تا حالا سابقه نداشت که یه همچین احساسی داشته باشم ! نمیدونم امروز چه م شده بود !

    بالاخره نتونستم جلو خودمو بگیرم . برگشتم و شمشادا رو دور زدم و از روبروی خونشون رفتم جلو . سعی می کردم آروم آروم برم که صدای پام بلند نشه .
    در خونه شون بسته بود و کسی هم جلو پنجره ها نبود . منم یواشی رفتم طرف اتاق گندم !
    دو قدم بیشتر تا پنجره اتاقش فاصله نداشتم . هم دلم می خواست برم جلو و هم دلم نمی خواست برم ! با خودم گفتم نکنه لباس تنش نباشه ! اگه اینجوری یه دفعه برم و جیغ بکشه چی میشه ؟ اصلاً اگه جیغ هم نکشه ، خودم چی ؟! خودم از خودم خجالت نمیکشم ؟! از انسانیت و جوانمردی بدوره که یه همچین کاری بکنم ! از اون گذشته من اصلاً آدمی نبودم که اهل این کارا باشم ! حالا اگه کامیار رو بگی یه چیزی ولی من تا حالا از این کارا نکرده بودم ! راستش خیلی هم می ترسیدم ! برعکس کامیار که اصلاً ترس حالیش نبود . من خیلی از آبروریزی می ترسیدم .
    تو همین فکرا بودم که دیدم جلوی پنجره اتاق گندم وایستادم و دارم بهش نگاه می کنم ! جلوی آینه وایستاده بود و پشتش به من بود . داشت موهاشو شونه میکرد و آواز می خوند . تازگی موهاشو کوتاه کرده بود . از این مدلای جدید که دخترا موهاشونو تا سر شونه هاشون میزنن . خوشبختانه لباس تنش بود ، یه شلوار جین پوشیده بود با یه تیشرت خوشرنگ .
    برعکس عمه و شوهر عمه ام که قدّشون نسبتا کوتاه بود ، گندم قد بلندی داشت و خیلی هم خوش اندام بود . یعنی همیشه ورزش می کرد . بیشترم شنا. هفته ای سه روز می رفت استخر ، شناس خیلی عالی بود . گاه گداری هم که تابستون آب استخر وسط باغ رو عوض م یکردیم و تا چند روزی تمیز بود و ماها همگی می رفتیم توش شنا ، از همه مون بهتر شنا می کرد . تازه کلاس ژیمناستیک هم می رفت برای همین هم اندام خیلی قشنگی داشت . تا اون لحظه اصلاً به این چیزا فکر نکرده بودم . یعنی هر وقت گندم رو می دیدم ، فقط یه دختر عمه رو میدیدم که از بچگی با هم بزرگ شدیم ! یه دختر بیست و یه ساله به اسم گندم ! تا حالا به اسمش هم اینجوری دقت نکرده بودم . گندم ! چه اسم قشنگی !
    سعی کردم که چهره اش رو تو ذهنم مجسم کنم اما انگار همه چیز از یادم رفته بود ! انگار تموم خاطراتم پاک شده بود و برای اولین بار بود که داشتم این دختر رو می دیدم !
    چشم و آبروش چه رنگی بود ؟ صورتش چه جوری بود ؟ قشگ بود یا نه ؟ فقط یادم اومد که هر جا مادرم اینجا جمع می شدن ، صحبت از این بود که گندم از همه دختر عمه هام و دخترای فامیل خوشگل تره ! دلم می خواست همین الان برگرده طرف من که حداقل یه بار صورتش رو ببینم . درست مثل اینکه برای اولین باره که به این دختر برخوردم ! هر چی به ذهنم فشار می آوردم که حداقل یه خرده صورتش یادم بیاد ، نمیشد ! یه دفعه از خودم خجالت کشیدم ! وایستاده بودم پشت پنجره و داشتم دزدکی نگاهش می کردم ! خدا خدا کردم که کسی منو ندیده باشه ! اومدم همونجوری که اومده بودم برگردم که پام رفت رو یه تیکه چوب و قرچی صدا داد ! در جا خشکم زد ! یه دفعه از صدای چون ، گندم برگشت طرف پنجره ! دیگه نتونستم از جام تکون بخورم ! هر لحظه منتظر بودم که یا جیغ بزنه و یا با عصبانیت باهام برخورد کنه . قدرت هیچ کاری نداشتم حتی نمیتونستم حرف بزنم ! اونم انگار همینجوری شده بود ! فقط همونجور که شونه تو دستش بود و دستش وسط هوا مونده بود ، داشت منو نگاه می کرد ! حتی اونم نتونسته بود که کاملا به طرف من برگرده ! فقط صورتش طرف من بود ! دوتایی مثل مجسمه ها وایستاده بودیم و همدیگه رو نگاه می کردیم ! نمیدونم چقدر طول کشید که یه دفعه از پشت سرم صدای کامیار اومد ."
    کامیار _ سامان ! سامان !
    " تا صدای کامیار بلند شد ، بی اختیار دویدم و از جلوی خونه شون اومدم کنار و خواستم برم طرف خونه خودمون که رفتم تو شیکم کامیار ! اونقدر هول شده بودم که نمیدونستم باید چی بگم و چیکار کنم ؟ قلبم مثل چی میزد ! تموم تنم داغ شده بود ! کامیار داشت نگاهم می کرد که بیشتر هول شدم و زود گفتم "
    _اومدم ساکم رو بذارم !
    "کامیار یه نگاهی به ساک که هنوز تو دستم بود کرد و آروم گفت "
    _ساک رو بذاری خونه عمه اینا ؟!
    _نه ! نه ! خونه خودمون !
    کامیار_ اه .....!! شماها اسباب کشی کردین و اومدین خونه عمه اینا ؟! کی ؟! چطور انقدر بی خبر ؟ حداقل می گفتین ، ماهام می اومدیم کمک !
    " فقط نگاهش کردم که گفت "
    _حالا گریم به سلامتی و مبارکی اسباب کشی کردین و تغییر مکان دادین . اولا که منزل نو مبارک ! انشا الله که براتون اومد داشته باشه ! ولی چرا هنوز ساک دست ته ؟!
    " یه نگاهی به ساک کردم و گفتم "
    _الان میذارمش !
    کامیار_ببین ، میگم آدرس خونه جدیدتون رو به منم بده. یه وقت باهات کار داشتم دیگه برم خونه قبلی تون ! راستی ببینم ، خونه جدید رو با وسایل خریدین ؟
    _گم شو ! چی داری میگی ؟!
    کامیار_ میگم وقتی این خونه رو خریدین ، وسایل توش رو هم با خونه خریدین ؟
    _کدوم وسایل رو ؟ اصلاً چی میگی تو ؟!
    کامیار_می خوام بدونم دختر عمه مونم رو خونه بود که شما معامله ش کردین ؟!
    _باز شروع کردی ؟
    کامیار_ مرتیکه ! من شروع کردم یا تو ؟ از پیش من رفتی که ساک واموندهٔ ت رو بذاری و بیای . نیم ساعته که منو کاشتی وسط باغ ، رفتم دم خونه تون مادرت میگه از وقتی با تو رفته ، دیگه برنگشته خونه . اومدم اینجا که میبینم شما هراسون داری میدویی و فرار می کنی ! حالا من شروع کردم ؟! کجا بودی ؟!
    _هیچی به جون تو !
    کامیار_ به جون دو تا عمه هات ! راستش رو بگو اینجا چیکار می کردی ؟
    "راه افتادم طرف خونه خودمون که کامیار دنبالم دوید و دستمو گرفت و گفت ."
    _اومده بودی اینجا و زده بودی به گندم زار عمه ؟! بالاخره فصل درو و خرمن کوبی رسید ؟!
    _ چی ؟!
    کامیار_ رفته بودی گندم درو کنی ؟ پس داس ت کو ؟!
    _گم شو ! شکر خدا همه میدونن که من اهل این چیزا نیستم !
    کامیار_ پس حتما مادرت فرستاده دنبال آرد گندم واسه حلوا ! خدا به داد عمه برسه ! آن مرد آمد ! آن مرد با چیز آمد ! یعنی آن مرد با داس آمد !
    _اه .... ! هیس !
    کامیار_ چیه ؟! میترسی صدامونو گندم خانم بشنوه ؟
    _ چرا داد میزنی پسر ؟! بیا بریم اونور تا بهت بگم !
    کامیار_ آفرین ! چشم ! اگه قراره راستش رو بهم بگی ، هر جایی که بخوای باهات میام ! بیا بریم ، بیا بریم پسر خوب راستگو و درستکار و درست کردار و صادق که الحق به همون بابا بزرگت رفتی ! حاج ممصادق صداقت پیشه صندوق زاده مصدق نیای صدق کیا !
    " دو تایی با هم رفتیم بیست متر اون طرف تر و رو یه نیمکت نشستیم . کمی آروم شده بودم . کامیار دو تا سیگار از تو جیبش در آورد و روشن کرد و یکی شو داد به من و گفت "
    _ببین ! آروم آروم و شمرده ، هر اتفاقی که افتاده رو برام بگو ، هر چی جزئیات رو بگی بهتره . بار گناهانت سبکتر میشه و وجدانت آسوده تر ! بگو پسر عمو جون ! بگو عزیزم ! بگو و خودت رو خالی کن ! میدونم الان چه حالی داری ! تحت فشاری ! بریز بیرون و خودتو راحت کن .
    _گم شو !
    _کامیار_نمی خوای بگی ؟
    _چیزی نیس که بگم !
    کامیار _ ببین ، میدونی که من رو این چیزا حساسم ! تا نفهمم تو کجا بودی که انقدر رنگ و روت پریده و هول شدی ول کن نیستم ! اگه با زبون خوش گفتی که هیچی ! اگه نگفتی همین الان میرم تحقیقات محلی ! اونوقت گندش در میادها ! خودت مثل بچه آدم برام همه رو بگو .
    _به جون کامیار اصلاً دست خودم نبود !
    کامیار _ کاملا احساست رو درک می کنم ! منو شریک درد خودت بدون ! این کارا اصلاً دست خود آدم نیس !
    _ به جون تو اصلاً نفهمیدم چی شد که اینکار رو کردم !
    کامیار _ اصلاً خودتو ناراحت نکن ! من خودم حاضرم برات شهادت بدم که تو در اون لحظه هیچ اختیاری از خودت نداشتی ! دیگه هر کی ندونه ، من میدونم تو چه " ببویی " هستی ! احتمالا یکی تحریکت کرده !
    _آره بجون تو ! ولی تو از کجا میدونی ؟!
    کامیار _ دفعه اولم که نیس ! تجربه دارم دیگه !
    _ببین ! انگار یکی بزور منو می کشوند اونجا !
    کامیار _خب ! خیلی خوبه این ! اگه شکایتی چیزی کردن میشه گفت که یه نفر تورو بزور وادار به این کار کرده ! جرمت میاد پایین .
    _ چه جرمی میاد پایین ؟! مگه این کار جرمه ؟!
    کامیار _ بابا حالا که اینجا خودمونیم و کس دیگه ای نیس ! این کا جرمه دیگه !
    _نخیر ! هیچم جرم نیس ! ممکنه کار بدی باشه اما جرم نیس !
    کامیار _ ببینم ، تو مطمئنی؟!
    _آره که مطمئنم ! هیچ قانونی نمیگه که این کار جرمه !
    کامیار _جون من راست میگی ؟!
    _آره به جون تو !
    کامیار _ ببینم ، میتونی دقیقا بگی که طبق کدوم بند و تبصره یا ماده از قانونه که جرم نبودن اینکار رو ثابت میکنه ؟
    _اصلاً تو هیچ قانونی این مساله نیومده که بخواد جرم باشه یا نباشه .
    کامیار _ تورو خدا ! پس من بیخودی انقدر تا حالا می ترسیدم ؟!
    _اگه فکر میکنی که من دارم بهت دروغ میگم ، برو از یه وکیل بپرس !
    کامیار _ نه ! من حرف تورو قبول دارم ! تو آدمی نیستی که بیخودی چیزی رو بگی ! از اون گذشته ، تو هم رفیقی و هم پسر عمو ! دیگه دلت واسه من از وکیل که بیشتر می سوزه ! مگه نه ؟
    _خب آره ! معلومه !
    کامیار _ اصلاً من تا حالا از تو دروغ نشنیدم که این دومیش باشه !
    _من اصلاً از دروغ بدم میاد !
    کامیار _ میدونم ! می شناسمت .
    _اما کامیار برای اینکه بهت دروغ نگفته باشم ، ته دلم یه خرده می ترسم !
    کامیار _ ترس واسه چی ؟! حالام که دیگه قانون پشتته .
    _آخه می ترسم یکی دیده باشه تم !
    کامیار _ اه ....!! مگه کسی اونجا بود ؟!
    _نه فکر نکنم !
    کامیار _ خب اول حواست رو جمع می کردی و این ور اون ور رو نگاه می کردی بعد !
    _نگاه کردم . کسی نبود ، اما .....
    کامیار _وسواسی شدی ؟ به دلت بد نیار !
    _اگه کسی دیده باشه چی ؟!
    کامیار _ خب ، اونوقت یه شاهدم هس! کار یه خرده مشکل میشه ! البته تو این روز و روزگار میشه شاهدم با پول خرید ! پس پول برای چی خوبه ؟ واسه همین وقتا دیگه ! اما من یه چیزی برام خیلی عجیبه ! هر چی هم میخوام به خودم بقبولونم ، نمیتونم !
    _ چی رو ؟
    کامیار _ اینکه تو این بیست ، بیست و پنج دقیقه ، تو چطوری از پیش من رفتی و اومدی اینجا و محل رو برسی کردی و کشیک طرف رو کشیدی و بی سر و صدا کار تو کردی و صحنه رو هم پاکسازی کردی و اومدی بیرون !! بجون تو هر چی به خودم فشار میآرم که اینو بفهمم نمیتونم !
    _ خب کاری نداشت که !
    کامیار _واسه من که خیلی عجیبه ! من با تموم زرنگیم ، تو کمتر از یکی دو ساعت نمیتونم تموم این کارایی رو که تو در عرض بیست دقیقه کردی ، بکنم ! واقعا عجیبه ! جدأ حیرت آوره ! اونم از آدمی مثل تو ، انقدر شل و وارفته ! جدأ باید بهت تبریک گفت ! منو باش ! تبریک چیه ؟ باید بهت نشان افتخار داد !
    _گم شو توام ! دیگه اینم کاره که آدم انقدر طولش بده ؟!
    کامیار _ بابا دست مریزاد ! تو چطور یه شبه اینقدر متحول شدی ؟! نکنه راه جدیدی پیدا کردی ؟! جون من اگه به یه سیستم جدیدی برخورد کردی ، به منم یاد بده !
    _سیستم جدید برای چی ؟!
    کامیار _همین کاری که کردی و تو قانونم نوشته جرم نیس دیگه !
    _همین که رفتم دزدکی از پنجره گندم رو نگاه کردم ؟!
    " یه آن ساکت شد و یه خرده منو نگاه کرد و بعد گفت "
    _ تو از پیش من اومدی اینجا و فقط دزدکی از پنجره گندم رو نگاه کردی ؟!
    _خب ، آره !
    کامیار _برو گم شو ! داری سر به سرم میذاری !
    _نه به جون تو !
    کامیار _یعنی تو از وقتی که از من جدا شدی ، فقط اینقدر رسیدی که بیای اینجا و بری پشت پنجره و دزدکی گندم رو نگاه کنی ؟!
    _آره .
    کامیار _ تو کتاب قانونم هی می گشتی که بفهمی این نگاهی که دزدکی کردی ،جرمه یا جرم نیس ؟!
    _آره دیگه !
    کامیار _ پس اینقدر ترست واسه چی بود ؟!
    _برای همین که یه نفر یه دفعه منو ندیده باشه !
    "همینطوری مات منو نگاه کرد و یه خرده بعد گفت "
    _خاک بر سرت کنن سامان ! تو دو ساعته وقت منو تلف کردی واسه یه نگاه دزدکی ؟!
    _ یه نگاه نبود !
    " یه دفعه خندید و گفت "
    _ خب اینو بگو دیگه ! پس یه نگاه کوچولو نبوده ؟!ای شیطون !! حالا زودتر بگو دیگه چی بوده ؟
    _یکی دو دقیقه همینجوری وایستاده بودم و نگاهش می کردم !
    "خنده از روی لبش رفت و دوباره مات شد بهم و یه خرده بعد گفت "
    _ یکی دو دقیقه فقط نگاهش می کردی ؟!
    _آره .
    کامیار _ چیز عجیبی توش دیده بودی که بهش مات شده بودی ؟!
    _یعنی چه چیز عجیبی ؟
    کامیار _ مثلا لباس تنش نبود و این چیزا ؟
    _نه ! لباس تنش بود . یه شلوار جین و یه تی شرت . خیلی هم بهش می اومد !
    کامیار _ خب تو پس چی رو وایستاده بودی و نگاه می کردی ؟!
    _خود گندم رو دیگه !
    کامیار _ بذار ببینم ،خوب حالیم شده یا نه ! تو یکی دو دقیقه پشت پنجره عمه اینا وایستاده بودی و فقط گندم رو نگاه می کردی ، درسته ؟
    _آره .
    کامیار _ فقط همین ؟
    _آره .
    کامیار _ بعد گندم چیکار می کرد ؟
    _اولش متوجه نبود . بعد من از خودم خجالت کشیدم و اومدم برم که یه چوب خشک زیر پام صدا کرد و متوجه شد ! سرشو برگردوند طرف منو ، اونم نگاهم کرد ! بعد همینجوری دوتایی همدیگرو نگاه کردیم ! بعد یه دفعه صدای تو بلند شد و منم ترسیدم و فرار کردم .
    _ یعنی در واقع من بی موقع سر رسیدم .
    _اره بابا دیگه !
    _ یعنی در واقع میشه گفت که من مزاحم نگاه کردن تون شدم ؟
    _آره ! نمیشد یه خرده دیرتر میاومدی ؟
    کامیار _ چرا ، میشد . الانم که طوری نشده ! میشه جبران کرد .
    _جون من ؟! چه طوری ؟
    کامیار
    _ تو یه دقیقه همین جا بشین تا من برگردم .
    _باشه ، اما زود بیا !
    کامیار _ یه دقیقه ای میام !
    " از روی نیمکت بلند شد و رفت یه خرده جلوتر و از پای درخت ، یه قلوه سنگ ورداشت و اومد طرف من که فهمیدم چه خیالی داره و در رفتم طرف خونه مون ! اونم دنبالم کرد . حالا من هی می دوییدم و اونم پشت سرم ."
    _چرا همچین می کنی دیوونه ؟!
    کامیار_صبر کن وقتی با قلوه سنگ زدم سرتو شکوندم می فهمی چرا همچین می کنم ! دو ساعته منو نشوندی اونجا و دلمو خوش کردی که چی ؟! که رفتی دزدکی یه نگاه به گندم کردی ؟ من تا سر تو رو نشکونم ، این جیگرم خنک نمیشه ! واستا وگرنه بگیرمت زنده نمیذارمت !
    " همونجور که می خندیدم و می دوییدم گفتم "
    _سنگ رو بذار تا واستم !
    کامیار _ واستا پدر سگ دیوونه خلِ شل و ول ! میگم واستا !
    " به خدا داشت جدی می گفت ! اینقدر از دستم عصبانی بود که اگه بهم می رسید یه بالایی سرم می آورد !"
    _کامیار به جون تو یه اتفاق بدی می افته ها ! از این شوخیا نکن !
    کامیار _ یه اتفاق بد می افته ؟! بدبخت اگه دستم بهت برسه که زنده ت نمیذارم ! واستا میگم !
    " می خندیدم و می دویدم ! رسیدم وسط باغ که از سر و صدای ما آفرین و دلارام دو تا از دخترای اون یکی عمه ام پیداشون شد و همونطوری واستادن و مات به ما دوتا نگاه کردن ! زود رفتم طرف شون و واستادم ! تا کامیار اونا رو دید ، سنگ رو انداخت زمین و اونم واستاد و از همونجا گفت :
    _سامان جون باشه دیگه ! خسته شدم ، اصلاً تو بردی !
    "بعد آروم اومد جلو و تا به آفرین و دلارام رسید گفت "
    _به به این غنچه های گل سرخ کی و شدن که من نفهمیدم ؟!
    ` هر دو خندیدن و بهش سلام کردن "
    کامیار _ سلام به روی ماه تون ! کجا این وقت صبحی ؟
    آفرین _ داریم میریم یه گوشه باغ درس بخونیم .
    کامیار _ آفرین به شماها ! من همیشه گفتم که تو زندگی هیچی مثل درس نیس ! آفرین ! حالا میخواین چی بخونین ؟
    دلارام _ ادبیات .
    کامیار _ به به ! فصل بهار و باغ پر از گل و درس ادبیات ! چقدر شاعرانه !
    آفرین _ شماها داشتین چیکار می کردین ؟
    کامیار _ داشتیم " هفت سنگ " بازی می کردیم . یعنی فعلا داشتیم با یه سنگش بازی می کردیم ! حالا دیگه ولش کن .
    آفرین _ نه ! بیاین با هم بازی کنیم ! ماهام هفت سنگ خیلی دوست داریم !
    کامیار _اه ....! بازی چیه ؟! گم شه هفت سنگ !
    دلارم _ خیلی خونه که !
    کامیار _ اصلاً م خوب نیس ! چیه اون بازی پر سر و صدا !
    آفرین _ پس چیکار کنیم ؟
    " کامیار همونجور که وسط آفرین و دلارم واستاده بود ، دستشونو گرفت و آروم آروم با خودش بردشون و گفت "
    _می ریم زیر درختای گوجه سبز ، یه پتو پهن می کنیم و می نشینیم ، بعدش یه خرده ادبیات می خونیم و یه خرده گوجه می خوریم ، یه خرده ادبیات می خونیم و یه خرده گوجه می خوریم ! یه گوجه هایی به درختاس اینقدر !!
    " و با دستش یه چیزی اندازه پرتقال رو نشون داد و گفت "
    _بعدش خودم براتون هم از ادبیات معاصر میگم و هم از ادبیات کلاسیک !
    آفرین _ مگه بلدی ؟!
    کامیار _ اره که بلدم ! همچین از ادبیات انگلیس میام تو ادبیات فرانسه که اصلاً خودتونم حالی تون نشه.
    دلارام _ ادبیات عربم بلدی کامیار ؟
    کامیار _ اونو که فوت آبم ! از کجاش میخوای برات بگم ؟ ادبیات عراق رو میخوای یا شام رو ؟ عرب رو بگم یا عجم رو ؟ اصلاً براتون از همون عربستان شروع میکنم میگم تا نزدیکیای لبنان ! خوبه ؟
    " آفرین و دلارام همینجوری که می خندیدن باهاش می رفتن که کامیار برگشت طرف منو گفت "
    _شازده پسر ! اگه نمیدونی بدون ! از پنجره دزدکی نگاه کردن تو خونه مردم خودش یه نوع جرمه ! برو یه فکر دیگه ای واسه خودت بکن !
    " بعد دوباره راه افتادن که دلارام برگشت و گفت "
    _مگه سامان نمیاد ؟
    کامیار _ نه ! اون فقط ادبیات کهن رو بلده ! هنوز داره نثر هفتصد هشتصد سال پیش رو برسی می کنه ! حالا خیلی مونده تا به درس ما برسه ! بعدشم اون تا چند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه رو شروع کنه !
    " آفرین و دلارام زدن زیر خنده و رفتن . واستاده بودم و نگاهشون می کردم که کم کم رفتن طرف آخر باغ و پشت درختا گم شدن ! اومدم دو را فحش به اون کامیار بدم که منو تنها گذاشت که از پشت صدای پا شنیدم ! تا برگشتم دیدم گندم داره میاد طرفم ! نفسم بند اومد ! اومدم از این ور برم طرف خونه مون که دیدم خیلی بد میشه ! همه ش می ترسیدم که جریان نیم ساعت پیش رو به روم بیاره ! نمیدونستم چی جوابشو بدم ! ازش خجالت می کشیدم .
    " یه خرده بعد رسید بهم و سلام کرد ."
    _سلام .
    گندم _کامیار اینا کجا رفتن !؟ چرا صبر نکردن منم بیام ؟ منو که دید !
    " تازه فهمیدم منظور کامیار که گفت تا چند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه رو شروع کنه چیه !"
    _رفتن درس بخونن .
    گندم _درس بخونن !
    _نه ! گوجه بخورن !
    گندم _ گوجه بخورن ؟! این وقت صبح ؟!
    _نمی دونم ! رفتن هم درس بخونن هم گوجه بخورن !
    گندم _چرا تو باهاشو نرفتی ؟
    " شونه هامو انداختم بالا که پشتش رو بهم کرد و رفت طرف یه بوته گل رز . همون لباس تنش بود که دیدم . موهاش خرمایی خوشرنگی بود تا نزدیک شونه هاش . حرکاتش خیلی ظریف بود . وقتی از کنارم ردّ شد ، یه عطر خوشبویی به مشامم خورد که یه حال عجیبی بهم دست داد !
    "دولا شد و یه گل سرخ کند و برگشت طرف من و گفت "
    _انگار امشب خونه کامیار اینا دعوت شدیم . مامانش همین الان تلفن کرد خونه مون .
    "سرمو تکون دادم ."
    گندم _ خیلی پسر بانمک و با مزه ایه ، نه ؟
    _آره خیلی .
    گندم _ تمام دوستام عاشقشن ! همش به من میگن که یه روز باهاش آشناشون کنم !
    " یدفعه تو دلم نسبت به کامیار احساس حسادت کردم !"
    گندم _ هرجایی پا میذاره ، همه رو شاد می کنه و می خندونه . آفرین و دلارامم عاشقشن ! البته آفرین بیشتر ، یعنی یه خیالاتی هم براش داره !
    "سرمو دوباره تکون دارم . احساسی که توم ایجاد شده بود قوی تر شد ! از خودم بدم اومد ! داشتم به کامیار حسادت می کردم ! وقتی متوجه این حس شدم ، از خودم متنفر شدم ! یه دفعه صورت کامیار رو تو ذهنم مجسم کردم . تا چهره اش جلو نظرم اومد ، همه اون احساس از بین رفت ! یه حال خوبی تو خودم دیدم ! کامیار از برادر برای من برادرتر بود ! برای همین هم گفتم "
    _کامیار واقع خوش تیپ و خوش قیافه س ! تا حالا دختری رو ندیدم که کامیار رو دیده باشه و عاشقش نشده باشه !
    گندم _اما یه خرده شیطونه !
    _نه ! کامیار خیلی پسر خوبیه ! اگه بشناسیش میفهمی چی میگم ! دلی که کامیار داره هیچکس نداره ! این پسر اینقدر با معرفت و خوبه که من افتخار میکنم باهاش فامیلم !
    گندم _انگار خیلی دوستش داری !؟
    _خیلی ! تو نمیدونی اون چه جور آدمی یه ! یه انسان واقعی ! نگاه به این شوخی هاش نکن ! تو تموم زندگیم کسی رو مثل کامیار ندیدم ! واقعا با گذشت و فداکاره !
    گندم _یعنی انقدر دوستش داری که توام براش همینجوری باشی ؟
    _آره .
    "یه خرده نگاهم کرد و گفت "
    _خوش به حالتون ! چقدر خوبه که دو نفر با هم اینجوری باشن !
    _مرسی .
    گندم _راستی حال آقا بزرگه چطوره؟
    _خوبه .
    گندم _شماها هر روز میبینینش ؟
    _تقریبا .
    "رفت نشست رو یه نیمکت که یه خرده اون طرف تر بود . منم همونجا واستاده بودم و نگاهش می کردم . چطور تا حالا متوجه نشده بودم که گندم اینقدر خوشگل و قشنگه !"
    گندم _ چرا واستادی ؟!
    _چیکار کنم ؟
    گندم_ خب بیا بشین .
    _کار دارم باید برم .
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    "شونه ها شو انداخت بالا ! منم زیر لب یه خداحافظی کردم و از اون ور رفتم طرف خونه مون . یه خرده که راه رفتم ، برگشتم و نگاهش کردم . اونم بلند شده بود و داشت می رفت طرف خونه شون . سرم رو انداختم پایین و رفتم و تا رسیدم به خونه ، دیگه در نزدم که از تو راهرو وارد خونه بشم . از همون پنجره اتاقم پریدم تو و خودمو انداختم رو تخت . نمیدونستم باید چیکار کنم . احساس کردم که گندم از کامیار خوشش میاد . کاشکی امروز کامیار منو دم خونه گندم اینا ندیده بود ! حالا اگه اونم از گندم خوشش اومده باشه چی ؟! اگر اینطوری باشه ، حتما به خاطر من صداشو در نمیاره و هیچی نمیگه ! حتما همین طوره ! من کامیار رو می شناسم ! اگه بفهمه من از چیزی خوشم میاد ، امکان نداره طرف اون چیز بره ! همیشه همین کار رو کرده !
    بلند شدم و یه نوار گذاشتم و دوباره دراز کشیدم رو تخت . اینقدر از خودم بدم اومده بود که نگو ! چرا باید حتی برای یک ثانیه هم که شده یه همچین احساسی نسبت به کامیار پیدا کنم ! دیگه اصلاً نمی خواستم به گندم فکر کنم ! کامیار برام خیلی عزیز بود . در تموم مدت عمرم برام مثل یه پناهگاه بود ! چندین بار به خاطر اشتباهاتی که من کرده بودم ، اون تنبیه شده بود ! وقتی خیلی کوچک تر بودیم و من با توپ یه شیشه رو شیکونده بودم و فرار کرده بودم ، اون جریان رو گردن گرفته بود و کتک مفصلی خورده بود ! وقتی از درخت زردآلو رفته بودم بالا و شاخه اش شکسته بود ، باز اون گردن گرفته بود و تنبیه شده بود !

    حالا ممکنه که این این کارا خیلی بی اهمیت باشه اما در زمان خودش ، وقتی کوچیک بودیم و هر کدوم از این کارا رو می کردیم و قرار می شد که تنبیه مون کنن ،واقعا برامون وحشتناک بود !
    یه دفعه انگار که تو خواب از یه جای بلند افتاده باشم پایین ، دلم یه جوری شد و یه احساس خیلی خیلی عجیب توم ایجاد شد ! یادم افتاد که کلاس دوم راهنمایی بودیم ، یه روز که برف اومده بود ، کامیار با گلوله برف زد تو صورت دختر همسایه مونو فرار کرد ! پدر و مادرش اومدن در خونه مون شکایت ! کامیار که اصلاً گم شده بود ! آقا بزرگه وقتی جریان رو شنید خیلی عصبانی شد و برای اینکه دیگه کامیار از این کارا نکنه و مثلا تربیتش کنه ، یه ترکه از درخت کند و گذاشت لای برف ! می خواست وقتی کامیار برگشت حسابی کتکش بزنه ! اون روز وقتی فهمیدم که قراره چه بالایی سر کامیار بیاد ، براش خیلی نگران شدم ! آخه آقا بزرگه هیچ وقت کسی رو تنبیه نمی کرد اما وقتی می کرد بدجوری می کرد !
    یادمه خیلی محکم رفتم و جلوی آقا بزرگه واستادم و گفتم " آقا بزرگ ! گلوله برف رو من زدم ." حالا که یادش می افتم چقدر خنده ام می گیره !
    اون روز آقا بزرگه نگاهی به من کرد که هیچ وقت یادم نمیره ! نگاهی همراه با تعجب و ناباوری !
    ترک رو از لای برف درآورد و به من گفت که دستامو بیارم بالا ! منم همین کار رو کردم اما چقدر ترسیده بودم خدا میدونه ! خلاصه همینجور که دستام بالا بود آقا بزرگه که تو چشما و صورتش هم مهربونی بود و هم عصبانیت ، آروم بهم گفت " میدونم کار تو نبوده ، اما حالا که به خاطر رفیقت می خوای فداکاری کنی ، مردونه فداکاری کن !"
    چهار تا ترکه گذاشت کف دست من ! هر کدوم رو که میزد و بلند می کرد ، جاش خون از کف دستم میزد بیرون !
    ترکه ها رو که خوردم با اینکه از درد بغض تو گلوم جمع شده بود و از درد می خواستم نعره بزنم ، نه گریه کردم و نه نعره زدم و نه دستمو کشیدم عقب !
    وقتی تنبیه تموم شد ، آقا بزرگه که اشک تو چشماش جمع شده بود یه نگاهی به من کرد و لبخندی بهم زد و رفت ! حالا چقدر سرزنش شنیدم ، بماند ! یه ساعت بعدش که کامیار برگشت خونه و جریان رو فهمید ، دوید خونه ما پیش من ! دستامو گرفت و نگاه کرد و گفت چرا اینکارو کردی ؟! چرا نگفتی که کار من بوده ؟! بهش گفتم " به خاطر گولهٔ برف که نبود ! سر چیز دیگه بود !" وقتی اینو بهش گفتم یه خنده ای کرد و یه دفعه اشک از چشماش اومد پایین و گفت " پپه ! تو هیچ وقت نمیتونی یه دروغ حسابی بگی " بعد یه دفعه دولا شد و کف دستامو ماچ کرد !
    اون لحظه چنان احساسی داشتم که حاضر نبودم با یه دنیا عوضش کنم ! حاضر بودم صد تا ترکه دیگه بخورم اما این احساس رو داشته باشم !
    یاداوری این خاطرات برام خیلی قشنگ بود ! یه دفعه دلم برای کامیار تنگ شد ! اومدم بلند شم برم ته باغ که دیدم گندم پشت پنجره واستاده و داره منو نگاه میکنه ! در جا خشکم زد !"
     
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    _اینجا چیکار می کنی ؟!
    " بدون حرف ، یه پاکت رو گرفت جلوم ."
    _این چیه ؟!
    گندم _تو فرزانه رو می شناسی ؟
    _نه !
    گندم _همون دوستم که باباش دکتره !
    _نه نمی شناسم!
    گندم _همونکه اکثراً می اومد اینجا خونه ما !
    _آهان ! خب !
    گندم _ این نامه رو اون داده .
    _برای چی ؟!
    گندم _ بگیر بخونش خودت میفهمی .
    " نامه رو ازش گرفتم و گفتم "
    _توش چی نوشته ؟!
    گندم _ یه شعر !
    _شعر ؟!
    "سرشو تکون داد "
    _برای چی شعر ؟!
    گندم _ با شعر راحت تر میشه حرف زد !
    _چه حرفی ؟
    _گندم _حرفای قشنگ از زندگی ، از عشق !
    _عشق ؟! به من ؟!
    گندم _ آره ... اولش نمی خواستم بهت بدمش اما دیدم اینکار درست نیس ! اگه ازش گرفتم باید بدمش به تو ! خیلی وقته که ازم اینو خواسته ، یعنی قبلش شماره تلفنت رو ازم گرفت اما چند بار که بهت زنگ زده و روش نشده ، باهات حرف بزنه و تلفن رو قطع کرده ، اینه که این دفعه برات نامه نوشته .
    _پس خجالتی هم هس !
    گندم _شاید !
    "نامه رو برگردوندم بهش و گفتم "
    _من از این کارا خوشم نمیاد . توام اشتباه کردی که اینکارو قبول کردی ! بگیر .
    " یه نگاهی بهم کرد و نامه رو گرفت و گفت "
    _خیلی عجیبه !
    _چی ؟!
    گندم _ تو این دوروزمونه و یه همچین پسری !
    _خب هر کسی یه جوره دیگه ! تازه فرزانه هم مثل دخترای دیگه نیس ! مگه نگفتی خجالت کشیده که تلفنی باهام حرف بزنه ؟ پس اونم با جو خودش همراه نیس !
    " یه دفعه زد زیر خنده "
    _خنده ت برای چیه ؟
    گندم _ هیچی !
    _اگه نگی جدأ ناراحت میشم !
    گندم _ ناراحت نشو . بهت میگم . میدونی چرا اینکار رو کرده ؟
    " نگاهش کردم "
    _گندم _آخه خبر داره که تو چه جور اخلاقی داری ! برای همین هم این کلک رو زد که مثلا تو فکر کنی که اون یه دختر محجوب و خجالتی یه !
    " اینو که گفت دوباره شروع کرد به خندیدن ! وقتی می خندید و سرش رو می گرفت بالا و موهاش می ریخت عقب ، به قدر خوشگل می شد که اصلاً دلم نمی خواست چشم ازش بردارم اما یه دفعه به خودم اومدم و اخمهامو کردم تو هم و گفتم "
    _خوب دیگه ، برو .
    "یه دفعه خنده اش قطع شد و صورتش گل انداخت و گفت "
    _خداحافظ .
    "و تا برگشت که بره گفتم "
    _ از این به بعدم اینجوری نیا پشت پنجره اتاقم !
    "واستاد و یه نگاهی بهم کرد و گفت "
    _ این به اون در !
    " بعد خندید و رفت !"
    دوباره رفتم رو تختم دراز کشیدم ، نوار تموم شده بود اما حوصله نداشتم بلند شم برم و اون طرفش رو بذارم . چشمامو بستم و به جیک جیک گنجیشکا گوش کردم . اما وقتی کامیار نبود انگار هیچی قشنگ نبود ! گاهی آدم طوری از کسی مهربونی و صافا و دوستی و محبت میبینه که دیگه نمیتونه دل ازش بکّنه ! تموم بدی های دنیا رو به خوبی اون می بخشه ! تموم زشتی های دنیا رو به قشنگی اون در میکنه ! از تموم دورنگی آدما به خاطر یکرنگی اون میگذره ! به خاطر همینم میشه که اون آدم براش دیگه فقط یه دوست یا یه فامیل نیس ! براش میشه ایده ال ! براش میشه یه سمبل !
    چشمامو بسته بودم و داشتم به این چیزا فکر می کردم و لذت می بردم که احساس کردم یه سایه افتاد رو صورتم ! تا چشمامو وا کردم دیدم کامیار جلو پنجره واستاده و داره منو نگاه میکنه ! بهش خندیدم که گفت "
    _مادرت برات بمیره ! کسی نبود یه دقیقه بیاد پیش تو بخوابه که تنها نباشی ؟!
    _گم شو ، یکی میشنوه ، زشته !
    کامیار_ غصه نخوری ها ! الان خودم میام پیشت می خوابم !
    " با خنده از جام بلند شدم و از پنجره پریدم بیرون و گفتم "
    _گوجه سبزها تونو خوردین ؟
    کامیار_ نه به جون تو ! اصلاً وقت نشد ! اینقدر این دو تا طفل معصوم تو ادبیات ضعف داشتن که وقت نشد طرف گوجه ها هم بریم ! همه ش داشتم رو ضعفشون کار می کردم که یه خرده تقویت بشن ! یعنی میدونی ، پایه ضعیفه ! اصلاً به ادبیات انگلیس و فرانسه نرسیدیم که ! تو همون ادبیات عرب موندیم ! انقدر پدر سگ گسترده س که نمیشه ردش کرد !
    _حالا بالاخره ضعف شون جبران شد ؟!
    کامیار_ کمتر از پنج جلسه امکان نداره بشه کاری براشون کرد ! اگه یکی بود ، با یکی دو جلسه ، سر و ته قضیه رو هم می آوردم . اما واموندهٔ دوتان و هر دو شونم تشنه یادگیری ! همون پنج جلسه خوب گفتم !
    "خندم گرفت و یه دفعه صورتش رو ماچ کردم که گفت "
    _بی شرف رذل بی حیا این چه کاری بود که کردی ؟! وحشی ! حداقل اول ازم اجازه بگیر !
    _خب حالا اجازه میدی ؟
    کامیار_ گم شو برو ته صف ! مرتیکه تاتار ! حالا این ماچ واسه چی بود ؟
    _واسه دلتنگی !
    کامیار_ خدا عوضش رو برات تو بهشت حواله حوری ها بکنه ! خیلی ممنون . راستی کلاس تو چه جوری گذشت ؟ راندمان داشت ؟
    _ آره ، یعنی نه ! ولش کن اصلاً !
    کامیار_ چه کلاس مبهمی رو گذروندی ! اره ، نه ، ولش کن دیگه چه جور جوابی یه ؟!
    _آخه منکه خیالی ندارم براش !
    کامیار_ پس دو ساعت پیش پشت پنجره ش چیکار می کردی ؟! داشتی میزان جرم دزدکی نگاه کردن رو طبق قانون اساسی می سنجیدی ؟
    _ نه ، خودمم نمیدونم ، همین جوری رفتم اونجا .
    کامیار_بچه جون همین گندم رو بچسب که از هر نظر برای تو خوبه . بالاخره که باید سر و سامون بگیری ! چه کسی بهتر از گندم ؟ هم خوشگله و هم دیده و شناخته ! تورو هم که دوست داره ! دیگه چی میخوای ؟!
    _تو از کجا میدونی ؟!
    کامیار_ خبرا تو این باغ زود پخش میشه ! اینا درد دل شون پیش همدیگه س !
    _راست میگیر ؟!
    کامیار_ بجون تو ! امروز داشت دلارام می گفت .
    "خندیدم و گفتم "
    _حتما وقتی داشتی زندگینامه هشام عرب رو براشون می گفتی !
    کامیار_ نه ! موقعی که داشتم زندگینامه قطام عرب رو براشون بازسازی می کردم ! بیا بریم واستادی چرت و پرت میگی !
    " دو تایی با خنده و شوخی راه افتادیم طرف گاراژ که ماشینامون اون تو بود . دیگه دلم راحت شده بود . همه اش از کامیار در مورد گندم میپ رسیدم . دلم می خواست مطمئن بشم که چشم کامیار دنبالش نیس ."
    وقتی دو تایی سوار ماشین کامیار شدیم ازش پرسیدم "
    _ کامیار ! تو هیچکدوم از دختر عمه ها رو دوست نداری ؟
    کامیار _ نه !
    _پس تو کی رو دوست داری ؟
    کامیار _ من تورو دوست دارم که فکر نمی کنم بابات بذاره با هم عروسی کنیم !
    _گم شو ! حالا وقت شوخی کردنه ؟!
    کامیار _ پس وقت شوخی کردن کیه ؟ تو یه ساعتی واسه من معلوم کن که من شوخی کنم ! ساعت ۲ تا ۴ خوبه ؟
    _دارم جدی باهات حرف میزنم !
    کامیار _ اصلاً من آدمم که تو بخوای باهام جدی صحبت کنی ؟! تو تا حالا یه کلمه حرف حسابی از دهن من شنیدی ؟!
    _برو بابا ، نخواستیم ! روشن کن بریم . حالا کجا می خوای بریم ؟
    کامیار _وقتی قراره با من بیای . سؤال نکن ! بذار بریم ، اگه بد بود اون وقت اعتراض کن !
    " ماشین رو روشن کرد و از گاراژ اومدیم بیرون . وقتی مش سفر داشت در گاراژ رو پشت سرمون می بست . کامیار بهش گفت "
    _های مش صفر !
    مش صفر _ بله آقا .
    کامیار _ اگه کسی پرسید این دو تا کجا رفتن چی میگی ؟
    " مش صفر که میخندید گفت "
    _ چی باید بگم آقا ؟
    کامیار _ میگی آقا کامیار و آقا سامان تا از گاراژ اومدن بیرون ، یه پیرزن رو دیدن که یه عالمه بار دست شه . اونام سوارش کردن و بردن برسوننش خونه ش ! ملتفت شدی ؟!
    مش صفر _ بله آقا .
    کامیار _آفرین ! یادت نره که جاسوسی ، بی جاسوسی !
    مش صفر _ آخه آقا ما سخته مونه که دروغ بگیم !
    کامیار _ چطور موقعی که زنبیل کلفت این خونه بقلی رو براش تا توی خونه شون می بری و به کوکب خانم میگی پاهام درد می کنه و جون دو تا قدم رفتن رو ندارم ، سختت نیس که دروغ بگی ؟!
    " مش صفر که یه دفعه رنگش پرید گفت "
    _اه ....! چرا داد میزنی آقا کامیار ؟!
    کامیار_ خب جوابمو بده دیگه !
    مش صفر _ تورو خدا داد نزن الان این ضعیفه میشنوه و یه الم شنگه به پا می کنه ! چشم ! چشم ! هر چی شما بگین ، منم همونو میگم ! خوبه ؟
    کامیار_ آفرین ! حالا دیدی دروغ گفتن زیادم سخت نیس !
    " اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کردیم "
    _کامیار تو این چیزا رو از کجا میفهمی ؟
    کامیار_ تو این باغ اگه یه نفر آب بخوره ، آنی خبرش به من میرسه !
    _غلط کردی ! خیلی چیزام هس که ازش بی خبری !
    کامیار_ چه چیزایی ؟ مثلا اون نامه که گندم داد بهت ؟!
    _اه ....! تو از کجا میدونی ؟!
    کامیار_ حالا خودت مثل آدم جریان رو برام تعریف کن ببینم جریان اون نامه چی بود ؟
    خندیدم و جریان نامه رو بهش گفتم که گفت "
    _ خب خره چرا نامه رو بهش پس دادی ؟!
    _از این کارا بدم میاد !
    کامیار_ جدی ؟! یعنی از این کارا از طریق نامه بدت میاد ، از طریق دیگه بی میل نیستی ؟
    گم شو ! بالاخره کجا داریم میریم ؟
    کامیار_ بشین و حرف نزن ! الان دیگه میرسیم .
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.