1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان گندم+ دانلود

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 21, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم (قسمت یازدهم )
    کامیار-این جا بازار طلافروشاس یا گداخونه؟ای سیاه برزنگی مارا کجا آورده ای؟این دیگه چه شهریست؟

    نصرت-سرور من اینجا قندهار است!بزرگ ترین واباد ترین شهر جهان!

    کامیار-آری قند هاراست اما درزمان ملامحمد عمر!ویترین تمام طلافروشان که خالی ست!

    نصرت-چنین نفرمائید بانوی من!

    کامیار-چنین می فرمایم پدرت هم درمی آورم!این پسره عین جوونای شهر خودمونه که!درواقع می شد گفت که علاف است!

    دوباره مردم زدن زیر خنده!آروم بهش گفتم:

    -کامیار اگه لوس بازی روتمومش نکنی این نیزه وسپر رو میندازم زمین و ازروصحنه میرم بیرون!

    کایار-باشه اما فقط به خاطر تو به این پسره جواب مثبت می دم!

    بعدبرگشت طرف پسره وگفت:

    -آه ای جوان رعنا وبرازنده من ازنخست شیفته توگشته بودم اما می خواستم ترا بیازمایم که علم بهتر است یاثروت؟؟

    یه دفعه همه تماشاچی ها باهم داد زدن ثروت!ثروت!ثروت!

    کامیاربرگشت طرف شونو وگفت:

    -آری این چنین است!علم درخدمت ثروت است!اینها همه شر و وراست که ما می گوئیم وفقط به درد کتابهای مدرسه وزنگ انشا می خورد!

    مردم شروع کردن بازم براش دست زدن!توهمین موقع یارو عربه اومد روصحنه وتا رسید به کامیارگفت:

    -السلام علیک یابنت السلطان!شما چرا برای خرید زرو گوهر وجواهر به خود زحمت داده به بازار آمده اید؟دستورمی دادی تاتمام زروگوهر بغداد را به پای شما می ریختم!

    کامیاریه نگاه به عربه کرد وبعدبرگشت طرف من وگفت:

    -این پدرسوخته داره منو وسوسه می کنه!بذارزن این بشم!

    یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که برگشت طرف عربه وگفت:

    -من هیچگاه عشق را به زروگوهر نمی فروشم ای عرب شیر شترخور!

    عربه-ولی بانوی من ازوصلت ما دوکشور بایکدیگر متحد خواهند شد وعلیه دشمن خواهند ایستاد !من دربغداد کاخی زیبا برای شما آراسته ام!

    کامیار-تومال عراقی؟پدرسوخته تاچندوقت پیش ازدست موشک ها وراکت های تو طویله های شمال به قیمت قصر های زرین اجاره داده می شد!حالا که قراره بمب بارونت کنن دست اتحاد به ماخواهی داد؟برو پدرسگ که ما خر نمی شیم!

    تااینو گفت مردم ازجاشون بلند شدن!کف می زدن!سوت می کشیدن!هلهله می کردن!اصلا باورم نمی شد که این مردم انقدر به هیجان بیان!مدیر تئاتر که اینو دید بدبخت ازترسش پرده رو انداخت!تاپرده افتاد ماها بادل راحت شروع کردیم به خندیدن!ماها این طرف می خندیدیم ومردم اون طرف پرده!این کورشده فقط واستاده بود وماها رو نگاه می کرد! انگار نه انگار که ولوله انداخته بین مردم!

    رجب خان اومد بغلش کرد وگفت:

    -واقعا شیر مادرت حلالت باشه!

    کامیار-خیلی ممنون اما من باشیر خشک بزرگ شدم!دست گاوه درد نکنه!

    یه مرتبه بادست زد رو پاش وگفت:

    -دیدی بازم اون جمله ها رو نگفتم!ای دل غافل!ازبس که رو صحنه هول می شم یادم میره اونا رو بگم!چی بود اونا؟ بلایت به جانم...دیگه چی بود؟

    ماها دوباره زدیم زیر خنده که درصحنه واشد و اون دختره وپسره درحالی که ازخنده اشک از چشماشون می اومد اومدن تو وتا رسیدن دختره به کامیارگفت:

    -واقعا عالی بود!باید بگم تاحالا همچین هنر پیشه ای ندیده بودم!

    کامیار-خیلی ممنون اما بیا خانم جون این کلاه گیس رو بگیر وپرده اخر رو خودت بازی کن!

    رجب خان- باز شروع کردی؟

    کامیار-بابا من خراب می کنم آ!من دوتا جمله رو نتونستم بگم اخه!

    رجب خان- توانقدر قشنگ بازی کردی که دیگه اون جمله هارو لازم نداریم!

    کامیار-نه میخوام نونی که می خورم حلال باشه!می ترسم تو پرده آخرم اینا یادم بره بگم!خب عیبی نداره آخر شب صد تومن بابت این سه تا جمله ازمزدم کم کنین!

    توهمین موقع ارگیست اومد جلو وگفت:

    -خوب زدم؟

    کامیار-عالی بود!دستت درد نکنه!چی بود اون هزار ویک شب؟مال آدما ی تنبل بی عرضه!

    پسره خندید وگفت:

    -تنبل بی عر ضه برای چی؟

    کامیار-آدمی که هزار ویک شب ساکت بشینه وقصه گوش بده وبه قصه گو کاری نداشته باشه هم تنبله هم بی عرضه!

    همه زدیم زیر خنده ورفتیم اتاق پشت صحنه که دیدیم مدیر تئاتر برامون ماءالشعیر فرستاده بالا!گلوی من یکی که شده بود عین چوب کبریت!تواون گرمای پشت صحنه ماءالشعیر خنک چه مزه ای بهمون داد!

    خلاصه پرده سوم اجراشد وانقدر مردم خندیده بودن واشک ازچشماشون اومده بودکه همه یکی یه دستمال دستشون بود!

    بالاخره کارمون که تموم شد ونصرت حساب کتاباش روبارجب خان کرد ودست دختره روکه اسمش میترا بود روگرفت وبه ماگفت بریم چهارتایی ازتئاتر اومدیم بیرون ودم در بهمون گفت دنبالم بیاین ماهام دنبالش رفتیم تویه خیابون فرعی ه رفت وامد توش کم بود نصرت رفت یه گوشه پیاده روواستاد ویه نگاهی به ماها کرد وگفت:

    -من هنوز اسم شماهارو نمی دونم!

    کامیار-من کامیارم این سامان

    نصرت-دست جفت تون درد نکنه امشب خداشماهارو ازروهوا برای من فرستاد!اما حساب حسابه کاکا برادر!پونزده هزار تومن اونجا بهم قرض دادین بازی م که کردین!من اینجا شبی سه تومن می گیرم بازی می کنم این میترام شبی یک و نیم.حالا بگو پنج تومن!مک بیست تومن بهتون بدهکارم!

    کامیار-فعلا حرفش رونزن تابعد!

    نصرت یه چیزی آروم در گوش میترا گفت که اونم سرشو تکون داد وبعد برگشت طرف کامیار وگفت:

    -یه چیزی می خوام بهتون بگم ناراحت نمی شین؟

    کامیار-نه،بگو!

    نصرت-بیااین ور!

    دست من وکامیارروگرفت ویه خرده برد اون طرف ترو گفت:

    -ببین،من این بیست تومن روحالاحالاها نمی تونم بهتون پس بدم!

    کامیار-ماهام ازت پول نخواستیم که!

    نصرت-نه اینطوری که نمی شه!

    کامیار-خب پس چی کار کنیم؟

    نصرت-اینو وردارین امشب ببرینش حساب به حساب در!

    کامیارداشت نگاهش می کرد من اصلا متوجه نشدم چی می گه!ازش پرسیدم:

    -چی روور داریم ببریم؟

    کامیاریه نگاه به من کرد که تازه متوجه منظور نصرت شدم!یه مرتبه خون ریخت توصورتم کامیاربهش گفت:

    -مگه اینکاره س؟

    نصرت سرشو تکون دادوگفت:

    -زندگی یه دیگه!

    کامیار-تواسم اینو میذاری زندگی؟این زندگی سگ م نیس!

    نصرت سرشو انداخت پائین ویه خرده مکث کرد که کامیار گفت:

    -اون پول حلالت باشه اما محبت رواینجری جواب نمی دن!

    نصرت آروم سرشو بلند کرد ویه نگاه به من وکامیار کرد وبعد گفت:

    -یعنی دیگه ازم پول نمی خواین؟

    کامیار-گفتم که!حلال!

    یه مرتبه یه قطرع اشک ازگوشه چشمش اومد پائین که باآستینش پاک کرد وگفت:

    -شماها دیگه چه جورشین؟

    کامیار-ماهام نذری کار برات نکردیم اما پول وازاین چیزا نمی خوایم!

    نصرت-پس چی؟

    کامیار-بعدابهت می گیم!

    نصرت-هرچی بخواین مضایقه نمی کنم ازتون!

    کامیار-مرد مردونه؟

    نصرت-مرد مردونه!اصلا بیاین بریم خونه ی ما!خونه که چه عرض کنم؟یه دونه اتاقه!بیاین امشب رو فقیرونه بگذرونین!شام که نخوردین!کالباس مالباس می گیریم دورهم می خوریم!

    من وکامیاریه نگاه به همدیگه کردیم که کامیارگفت:

    -باشه بریم!

    آروم به کامیار گفتم:

    -ماشین روچیکارکنیم؟باماشین خودمون بریم؟

    کامیار-نه بذاریم همینجا باشه اینا نباید بفهمن که وضع ما خوبه باهرچی اونا رفتن می ریم!

    نصرت داشت بادختره حرف می زدانگار بهش گفت که ما قبول نکردیم دختره سرشو انداخته بود پائین وهیچی نمی گفت وقتی حرفش تموم شد اومد جلووگفت:

    -شماها همینجا واستین تامن ازاین مسیو خرید بکنم وبیام!

    اینو گفت ورفت طرف یه اغذیه فروشی موندیم من وکامیارو دختره.که پشتش روبه ماکرده بود وداشت توخیابون رو نگاه می کرد کامیاررفت طرفش وگفت:

    -اسم من کامیاره!اینم پسرعموم سامانه!

    دختره برگشت اما هنوز داشت یه طرف دیگرو نگاه می کرد انگار خجالت می کشید توصورت ما نگاه کنه فقط گفت:

    -اسم تونو فهمیدم منم اسمم میتراس!

    کامیار-هرشب اینجا بازی می کنین؟

    میترا-آرهکامیار-شبی هزار و پونصد که ماهش می کنه چهل وپنج تومن!پولی نمی شه که!

    میترا-جمعه ها دوسانس داریم.

    کامیار-بازم چیزی نمی شه که!

    میترا-بالاخره یه کاریش می کنیم کمتر می خوریم!شماها چیکار می کنین؟

    کامیار-درس می خونیم!

    مترا-دانشجوئین؟چه رشته ای؟

    کامیار-داریم جامعه دور وورمون رو می شناسیم!

    میترا-آهان جامعه شناسی؟

    کامیار-یه همچین چیزی!

    یه خرده ساکت شدیم هنوز داشت یه طرف دیگه رو نگاه ی کرد که کامیارگفت:

    -زندگی بهت سخت گرفته اره؟

    یه مرتبه عصبانی شد وبرگشت توصورت من وکامیار نگاه کرد وگفت:

    -شماها که فهمیدین چه کار دیگه ای می کنم!دیگه چرا می پرسین؟

    کامیار-اگه اینکارو می کنی اون کارت چیه؟اگه اون کاررو می کنی این کارت چیه؟

    میترا-باپنجاه هزار تومن می شه تواین مملکت زندگی کرد؟تازه اومدی تواین شهر؟؟

    کامیار-نه تازه نیومدم اما...

    بقیه حرفش روخورد که میترا گفت:

    -اما چی؟

    کامیار-اما خبرنداشتم توتاریکیای این شهر چه خبره!

    میترا یه لحظه به من وکامیار نگاه کرد وکمی اروم شد وگفت:

    -کم وکسری زندگیم رو جور می کنم!هروقت کم می ارم مجبورم بایکی برم می فهمین که؟

    من سرمو انداختم پائین که دوباره عصبانی شد وگفت:

    -سامان خان تروخدا برای من ادای آدمای عابد زاهد رو درنیارین که حالم بهم می خوره!چیه؟ماها نجسیم؟کافریم؟باید سنگسار بشیم؟بهتون نمی آد که شماهام همچین طیب وطاهر باشین!

    توچشماش نگاه کردم وگفتم:

    -نه!شما نباید سنگسار بشین!ماها باید سنگسار بشیم که چشم مونو روخیلی چیزا بستیم!ماها خیلی به شماها بدهکاریم!

    یه مرتبه اشک توچشماش جمع شد!چیزی نمونده بود که بزنه زیر گریه!یعنی اگه نصرت نرسیده بود حتما گریه می کرد صدای نصرت که ازپشت مون اومد روش روکرد اون طرف!

    نصرت-بریم!همه چی گرفتم!بریم بااتوبوس بریم!

    کامیار-اتوبوس حالا کجابود؟

    نصرت-نه می آد یه خرده واستیم می اد کار هرشب مونه!

    کامیار-امشب روبیاین بایه آژانسی چیزی بریم!

    نصرت-می دونی پولش چقدر می شه!؟

    کامیار-یه شب هزار شب نمی شه مهمون ما!

    اینو گفت وجلوی یه پیکان روگرفت وچهارتایی سوار شدیم راننده پرسید کجا که نصرت گفت:

    -...شهر!!

    تااینو گفت راننده هه ترمز دستی روکشید وگفت:

    -آقاجون پیاده شین!

    کامیار-چرا؟

    راننده-من اصلا امشب دیگه کار نمی کنم!

    کامیار-آخه برای چی؟

    راننده-برادر می دونی اینجا که می گی کجاس؟

    کامیار-خب؟

    راننده-من برم وبرگردم می شه صبح!

    کامیار-خب شما پولت روبگیر!

    راننده-چهارتومن میدی؟

    کامیار-می دم بابا حرکت کن!

    راننده هه ترمز دستی روخوابوند وحرکت کرد وگفت:

    -ببخشین واله!آخر شبه ومام خسته ایم!ازاینجا تا اونجام که یه مسافرت راهه به دل نگیرین تروخدا!

    کامیار-شمام حق دارین آقا راه طولانیه!

    راننده-اصلا مهمون خودم باشین!

    کامیاربهش خندید که اونم شروع کرد خندیدن وگفت:

    -حالا یه چیزی بگم بخندین به یارو که همشهری خودمم بوده می گن اگه دنیارو بهت بدن چی کار می کنی؟یارو یه فکری می کنه ومیگه هیچی!می فروشمش ومی رم خارج زندگی می کنم!

    ماهام زدیم زیر خنده!همچین جک روبالهجه تعریف می کرد که آدم خوشش می اومد!

    راننده-یه روزبه یه همشهری دیگه ما می گن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی؟یارو زود گفت چهار تومن می گیرم وخالی ش می کنم!

    دوباره ماها زدیم زیر خنده که کامیار گفت:

    -حالا من یه جک می گم که هم بخندی وهم گریه کنی!یه روز یه یارو خواب میبینه که مرده وبردنش یه جایی وبهش می گن تو گناهکاری!حالا خودت ازاین مجازات ها یکی روانتخاب کن !یارو نگاه می کنه ومی بینه یه آدم اونجان ودارن زار زار گریه می کنن ویه دیگه م اون طرف دارن می خندن!می پرسه اینا که گریه می کنن جریان شون چیه؟

    می گن اینا آمریکائی ن!هفته ای یه بار خودشون قیر رو داغ می کنن وباقیف می ریزن توحلق شون!امروز که اینکارو کردن تا هفته دیگه که نوبت بعدیشون بشه اینا گریه می کنن!

    یارو اونایی رو که اون طرف داشتن می زدن ومی خندیدن ومی رقصیدن نشون میده ومیگه من می خوام برم پیش اونا!طرف برمیگرده بهش می گه ببین اونا هرروز قیرداغ رو باقیف می ریزن نوحلق شونا!یارو می گه باشه من میخوام برم پیش اونا!خلاصه طرف رو میبرن ومیندازن تواون قسمت!اونایی که اونجا بودن بهش خوش امد می گن وتعارفش می کنن وخلاصه خیلی تحویلش می گیرن!یه خرده که می گذره یارو ازبغل دستی ش می پرسه برادرجریان چیه؟اونایی که هفته ای یه بار قیر داغ رو میریزن توحلق شون دارن زار زار گریه می کنن وشماها که هرروز این برناه براتون هس دارین می خندین؟یارو بغل دستی یه می خنده ومیگه آخه نمی دونی جریان چیه!اون آمریکائی ها برنامشون دقیق و مرتب ومنظمه!هرهفته سر ساعت قیف وقیر وهیزم حاضره وخودشون ترتیب کاررو می دن اما ماها یه روز قیر هس قیف نیس!یه روزهم قیف هس قیر نیس!یه روزم هم قیر هس وهم قیف،هیزم نیس!یه روزم که همه اینا حاضره مسئولش نمی اد اینه که مافعلا دوساله اینجاییم واین برنامه مونه!

    همه زدیم زیر خنده که راننده هه گفت:

    -خنده ش درست اما گریه ش کجابود؟

    کامیار-اینه ش دیگه معماس!اگه فهمیدی اونا کجایی بودن گریه ت میگیره!

    راننده هه دیگه چیزی نگفت ماهام نگفتیم همه مون فهمیده بودیم که اونا کجایی هستن!

    یه ساعت بعد رسیدیم تویه کوچه خاکی ودرب وداغون!اصلا باورم نمی شد که یه همچین جاهایی م توتهران باشه!از خونه ها که چی براتون بگم!یه وضع افتضاحایی اونجابودکه نگو!

    وقتی پیاده شدیم وکامیار خواست به راننده هه پول بده واون تعارف کرد وبالاخره گرفت برگشت به کامیار گفت:

    -دستت دردنکنه اما تاهمینجا داشتم توخودم گریه می کردم !فهمیدم اونا کجایی بودن!

    ***

    فصل پنجم

    داشتم کوچه ها وخونه ها رونگاه می کردم که کامیار گفت:

    -به چی نگاه می کنی؟

    -به اینجاها!اصلا فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م توتهران باشه!یعنی بعضی وقتا توفیلما می دیدم که مثلا یه خونواده ی فقیر اینجاها زندگی می کنن اینجاها خیلی ناجوره که!

    کامیارم یه نگاه به خونه ها که آجری ودرب وداغون بود کردوگفت:

    -خونه های یه طبقه زشت وتوسری خورده!کوچه خاک وخلی!جوب آب بوگندو!دروپنجره شیکسته!اینا می دونی چیه؟

    -یه محله فقیر نشین شهر!

    کامیار-نه!علت صدتا فساد و فحشا وهرزه گی وجرم وکثافت!

    ماداشتیم آروم حرف می زدیم اما میتراشنید وگفت:

    -پس اگه توخونه روببینین چی می گین؟حتما یه دلیل قانع کننده برای جنایت واعتیاد ومواد خرید وفروش کردنم پیدا می کنین!

    کامیار-اینجا دلیل کافی برای خیلی کاراهس!

    نصرت یه لگد محکم به یه درچوبی زد که بایه صدای بد واشد وبرگشت طرف ما وگفت:

    -بیاین بریم توکه ازبوگند این جوب خفه شدیم!

    میترا-آره بریم تو!آخه اونجا بوی گل وگلاب می آد!

    نصرت یه نگاهی بهش کرد و رفت تو.میتراواستاده بود که مثلا من وکامیار اول بریم که ماهام احترام گذاشتیم ونرفتیم وکامیارگفت:

    -خانما مقدم ترن

    یه خنده ای به ماکرد وگفت:

    -آدم خوشش می آد باجوونایی مثل شما حرف بزنه!می دونین شماها یه جوری هستین!

    -یه جور بد؟

    میترا-نه!یه جور خوب!آدم وقتی با شماهاس یه احساس خوبی داره!یعنی یه دختر وقتی باشماهاس یه احساس خوب داره!احساس مس کنه یه خانمه!رفتارتون به آدم شخصیت میده!

    بعد همونجور که داشت می رفت توخونه گفت:

    -چیزی که آدمای اینجا فراموشش کردن!

    رفت تو ومن وکامیارم دنبالش رفتیم پشت در یه پرده بود پرده که چه عرض کنم؟یه پتوی پاره پوره روبا میخ طویله زده بودن پشت در!

    پتو رو که زدیم کنار تازه فهمیدیم میترا چی میگه!

    ازاونجا که ماواستاده بودیم هفت تا پله می خورد تاکف حیاط.یه حیاط صد صدوبیست متری!دور تادور حیاط اتاق بود کف حیاط خاکی بود ووسطش یه حوض که توش آب بود وگله به گله رو آب صابون واستاده بود!

    دومتر اون طرف تر دونفر مرد ویه زن حدود 50ساله بغل یه منقل نشسته بودن وداشتن تریاک می کشیدن!

    اون طرف حوض سه تاجوون بیست وهفت هشت ساله یه زیلو انداخته بودن روزمین وداشتن ورق بازی می کردن ودوتا دختر هیفده هیجده ساله م بغل دستشون نشسته بودن که جوونا یه دقیقه بازی می کردن ویه دقیقه بعد یه دستی سر و گوش اونا می کشیدن!وسط شونم یه بطری بود چند تااستکان ویه کاسه ماست!

    بوی تریاک وبوی عرق و بوی آب حوض باهمدیگه قاطی شده بود واصلا نمی شد که نفس بکشیم!صدای یه رادیو ام که تاآخر بلند شده بود وداشت اخبار می گفت این منظره رو کامل می کرد بقدری این صحنه زننده بودکه دلم می خواست ازهمونجا برگردم اصلا رغبت نمی کردم که پامو از پله ها بذارم پائین!من بالای پله هاواستاده بودم وکامیار دوتا پله پائین تر ازمن ومیترا توحیاط.نصرت که حوض روهم رد کرده بود وداشت می رفت طرف یه اتاق اما میترا همونجا منتظر ماواستاده بود!

    کامیار-چیه کپ کردی؟

    -دلم می خواد ازاینجا فرار کنم وبپرم تو یه ماشین وبرگردم طرف خونه!

    دستم روگرفت وکشید وگفت:

    -بیا!حواست روبده به اخبار تابفهمی چقدر پیشرفت حاصل شده!همه ش جنبه های منفی رودر نظر نگیر!

    اینو گفت وخندیدو منو باخودش کشید وبرد!

    داشت حالم بهم می خورد که یکی ازاون مرداکه درحال تریاک کشیدن بود بهمون تعارف کردوگفت:

    -بفرمائین!

    کامیار-دم شما گرم!کام تون شیرین!

    من رفتم اون طرف حوض که یکی از اون سه تاجوونا استکان شو طرف من بلند کرد وگفت:

    -سلام

    من اونقدر گیج شده بودم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم کامیارزود گفت:

    -نوش!گوارا وجود!

    پسره استکانشو انداخت بالا و ازجاش بلند شد ودست کامیار روکه داشت ازبغلش رد می شد روگرفت ومی خواست بزور بشونه بغل خودشون که کامیار گفت:

    -قربون وفات!به سرت قسم می بره!عسل توگلوت!

    اینو که کامیارگفت پسره دیگه پاپی نشد وماهام ازشون گذشتیم ورفتیم طرف یه اتاق کامیار جلوتر می رفت ومن ومیتر ا بغل همدیگه حرکت می کردیم نزدیک دریه اتاق که نصرت رفته بود توش یه مرد چهل وخرده ای ساله که یه شلوار مشکی پوشیده بود وکت ش روانداخته بود روشونه ش ویه تسبیح درشت م دستش بود یه قدم ازجلو یه اتاق دیگه اومد جلو وگفت:

    -خوش اومدین جوونا!بفرمائین این ورا صفاآوردین!

    تادست منو گرفت میترا گفت:

    -طالب خان اینا این کاره نیستن!

    یه مرتبه اخمای طالب خان رفت تو هم وگفت:

    -پس اینجا اومدن چیکار؟مشتری تن؟

    رنگ میترا ازخجالت شد عین گچ دیوار فقط بازوی منو گرفت کشید که منم دستمو ازتودست طالب خان درآوردم و رفتم طرف کامیار که داشت برمی گشت طرف من!تارسیدم بهش میترا آروم گفت:

    -بریم تو!اینجا واینستین!

    سه تایی رفتیم تواتاق ودم در کفشامونو درآوردیم ومیترا دررو بست وگفت:

    -هردفعه که می خوام این یه تیکه حیاط رو رد کنم انگار جون رو ازم می گیرن!

    نصرت سرشو انداخته بود پائین وداشت یه روزنامه روپهن می کرد کف اتاق البته اگه می شد بهش گفت اتاق!یه آلونک ده دوازده متری بود بایه زیلو کف ش!گچ طاق ودیوار گله به گله ریخته بود وچند جاشم نم زده بود!سقف اتاقم که فقط اسمش سقف بود!

    ی طرفم یه پنجره روبه حیاط وامی شد که شیشه یه طرفش شیکسته بود ویه جاش مقوا گذاشته بودن ویه پرده چرک وکثیفم جلوش آویزون بود گوشه اتاقم دودست رختخواب تویه چادر شب پیچیده شده ویه چراغ فیتیله ای م بغلش بود.

    به طرف دیگه م چند تا میخ بزرگ زده بودن به دیوار مثلا جالباسی بود!

    من وکامیار داشتیم منظره اتاق رو نگاه می کردیم که میترا همونجور که داشت روپوش وروسریش رودرمی آورد به نصرت گفت:

    -پاشو اونو بکش!

    من وکامیار برگشتیم طرفش ورد نگاهش روگرفتیم داشت به دوتا سوسک سیاه گنده که رودیوار اتاق بودن نگاه می کرد!

    تازه متوجه ش شدم!یه دختری بود باچشم وابروی مشکی وموهای سیاه بلند صورت ظریف وشیرینی داشت چیزی که توصورتش خیلی جلب توجه می کرد چشماش بود!چشمای درشت بامژه های خیلی بلند!همینا صورتش روخیلی قشنگ کرده بود!

    محو تماشاش شده بودم که چشماش افتاد توچشمام ومنم زود سرم روبرگردوندم طرف دوتا سوسک که رودیوار بودن!

    نصرتم که داشت ازتوکیسه نایلون نون وکالباس وخیارشورونوشابه رودرمی اورد ومی چیند روروزنامه یه نگاه به سوسکا کردوگفت:

    -واسه چی بکشم شون؟مثلا اونا خیلی پست تروکثیف تر ازماهان؟

    کامیار رفت ویه لنگه ازکفشاش روورداشت ورفت سوسکا روکشت میترا یه لبخند بهش زد وازش تشکر کرد وبعد یه نگاه به لباسای ماکرد وبه نصرت گفت:

    -نصرت!بلند شوازمهین خانم اینا دوتاصندلی بگیر بیار

    نصرت یه نگاهی به میترا کرد که داشت به لباس ماها اشاره می کرد وبعد برگشت طرف ما وزود خواست ازجاش بلند بشه که کامیار تندتر نشست روزمین بغل روزنامه وگفت:

    -زحمت نکش!ماها راحتیم!

    میترا-آخه لباستون خراب میشه!

    کامیار-خیلی ممنون طوری نمیشه!

    میترا-پس کاپشن تونوبدین من آویزون کنم!

    اینو گفت واومد طرف من که من زودتر کاپشن رودرآوردم وخودم رفتم طرف اون چندتامیخ که به دیوار بود وتااومدم کاپشن م روبهش آویزون کنم که میترا زود ازدستم گرفت وگفت:

    -اونجا نزنینش!گچی میشه!

    بعد برد وقشنگ تاش کرد وگذاشت رو رختخوابا ووقتی برگشت دیدم صورتش ازخجالت سرخ سرخ شده!

    میترا-ببخشین دیگه!اینجا همینه!

    کامیار-خواهش می کنم!اختیاردارین!

    نصرت-توکلبه ما رونق اگر نیست صفا هست!

    میترا-اگه اینا رو هم نگیم که دل مون میترکه!

    منم رفتم یه طرف روزنامه نشستم ومیترام اومد یه طرف دیگه ش شست

    نصرت- نشستی؟بشقاب مشقاب چی؟

    میترا-سراون گنجه نمی رم!

    نصرت زد زیر خنده وبعد برگشت طرف ما وگفت:

    -می ترسه!ازسوسک می ترسه!

    بعد همونجور که ازجاش بلند می شد گفت:

    -این خانماازاتوبوس دوطبقه نمی ترسنا!اما از سوسک به این کوچولویی میترسن!حکایتی آ!

    بعد رفت سرگنجه وتاخواست درگنجه رو واکنه که عطسه ش گرفت وزود گفت:

    -ای برپدر این هوای بهار لعنت!باز سرما خوردم!

    ازتو کمد چند تا بشقاب ملامین وچند تا چنگال حلبی ویه چاقو وسه تالیوان درآورد وتا برگشت طرف ما ودوباره عطسه کرد وزود دماغش روبایه دستمال که ازجیبش درآورد پاک کردوگفت:

    -ببخشین!

    بشقابا روبابقیه چیزا گذاشت تو مثلا سفره وکیسه ای روکه توش کالباس بود ورداشت وشروع کرد بایه چنگال ورق ورق کالباسا رودراوردن وگذاشتن توبشقاب من حواسم به میترا بود که همه ش سرش پائین بود وکامیار حواسش به نصرت که یه مرتبه دیگه عطسه ش گرفت وروش رو ازطرف سفره برگردوند ودوباره بادستمال دماغش روپاک کرد وازجاش بلند شد وگفت:

    -تاشما مشغول شین ومن اومدم!برم یه آب بزنم سروصورتم!

    اینو گفت وکفشاشو پاش کردوازاتاق رفت بیرون که میترا گفت:

    -بفرمائین تروخدا!ناقابله!

    کامیار-صبر می کنیم آقانصرتم بیاد!

    میترا-اون حالا تادست وصورتش روبشوره طول داره!

    کامیار-معتاده؟

    تاکامیاراینو گفت من خشکم زد!میترا یه نگاه به من کرد وبعد به کامیاروسرشو تکون داد

    کامیار-چندوقته؟

    میترا-چند سالی هس!

    کامیار-شماچی؟

    اینو که کامیار گفت یه مرتبه عرق نشست روتن م نمی دونم چرا یه مرتبه خجالت کشیدم!

    میترا-نه!یعنی چی بگم؟چرادروغ بگم!نه به اون صورت!

    کامیار-یعنی چی؟

    میترا-اگه باشه می کشم!

    کامیارهروئین؟

    میترا-نه بابا!اونکه ترک نداره!تریاک رومیگم!

    بعد یه خنده مصنوعی کرد وسرشو انداخت پائین!من دیگه واقعا داشت حالم بهم می خورد!اصلا فکرشم نمی کردم که یه روزی تویه همچین جای کثیفی سریه سفره که روزنامه باشه بشینم وتوچندتا بشقاب ملامین کثیف بایه همچین آدمایی کالباس بخورم!اونم بدترین نوعش رو!هردفعه که به کالباسا نگاه می کردم که تواون بشقاب زرد و چرب وچیلی یه حالت تهوع بهم دست می داد برگشتم به کامیار نگاه کردم که انگار حال وروزم روفهمید وبهم یه لبخند زد ویه برش کالباس ورداشت وازوسط نصف کرد ونصفی ش روگذاشت دهنش!وقتی دیدم کامیار داره ازش می خوره دلم قرص تر شد ونصف دیگه ش روازش گرفتم وشروع کردم به خوردن بعدش کامیار به میترا گفت:

    -ببخشین اگه اینجا سیگار بکشم ناراحت نمی شین؟

    یه مرتبه میترا زد زیر خنده وکمی که خندید گفت:

    -ببخشین!خنده م برای اینه که اگه شما بدونین تواین اتاق چه جور دودهایی میره روهوا حتما خودتونم ازاین حرف تون خنده تون میگیره!

    کامیاربسته سیگارش رودرآوردیه مکث کرد وبعد اول گرفت طرف میترا که اونم یه تشکر کرد ویکی ورداشت وبعدش به من تعارف کرد وخودشم یه دونه ورداشت که من ازجیبم فندکم روکه طلا بود درآوردم وروشن ش کردم وگرفتم جلو میترا که زود بهم گفت:

    -طلاس؟

    سرمو تکون دادم که زود گفت:

    -اینو اینجاها ازجیب تون درنیارین آ!

    بعد انگار دودل بود اما یه مرتبه انگار تصمیمش روگرفت وگفت:

    -جلو نصرتم درش نیارین!

    کامیار-یعنی؟؟

    نذاشت حرف کامیار تموم بشه وگفت:

    -نه!نصرت اینطوری نیس اما آدمه دیگه!

    سیگارا رو روشن کردم وفندک روگذاشتم توجیبم که میترا گفت:

    -فقر وتنگدستی آدمو به خیلی کارا وادار می کنه!

    -نه همه رو!

    میترا-دست وردارین سامان خان!دور وورتون روبهتر نگاه کنین!

    -یعنی شیکم آدم انقدر ارزش داره؟

    میترا-مسئله تنها شیکم آدم نیس!بقاس!تنازع بقاء!درست مثل حیوونای توجنگل!اینجا الان همینطوریه!الان فقط کافیه شمابرین توهمین حیاط واون فندک طلای قشنگ تون روازجیب تون دربیارین!دیگه تمومه!دروحله اول سعی می کنن مثلا باقمار کردن ازتون ببرنش!اگه نشد ازجیب تون می زنن ش!اگه نشد بازبون خوش ازتون می گیرنش!اگه نشد...

    یه لبخند زد که من گفتم:

    -حتما منو می کشن وورش میدارن!

    میترا-شاید!شایدم نه!

    -چرانه؟

    میترا-چون شما بانصرت اومدین اینجا!

    -ازش میترسن؟

    میترا-نه اززور بازوش!

    کامیار-پس از چی ش میترسن؟

    میترا-دور و ورش شلوغه آدم زیاد داره!

    اینو گفت وازجاش بلند شد وازیه گوشه یه جا سیگاری کائوچوئی ورداشت وآورد وگذاشت جلو ما وخاکستر سیگارش رو توش تکوند وگفت:

    -یه چیزی می خوام ازتون بپرسم!شما اینجا چیکار دارین؟

    کامیار-باید تزمون رو بنویسیم!یه زندگی جتماعی عجیب!

    میترا-مثل زندگی نصرت!شایدم خود من!

    یه خرده ساکت شد من وکامیارم هیچی نگفتیم وسیگارمون روکشیدیم که گفت:

    -وضع مالی تون خوبه مگه نه؟

    کامیار-اگه منظورت به اون فندک طلاس اونو یه نفر کادو بهش داده!

    میترا-نه کلا میگم!

    کامیار-وضع مون بد نیس!

    میترا-ازدواج کردین؟

    کامیار-نه

    میترا-خیلی فضولی می کنم نه!؟

    کامیار-کنجکاوی!کلمه کنجکاوی بهتره شما چی؟ازدواج کردین؟

    میترا-نه دیپلمم روکه گرفتم دیگه ازخونه زدم بیرون!

    کامیار-خونواده تون چی؟

    میترا-قیدمو زدن!گفتن اصلا ما یه همچین دختری نداریم!

    -چرا؟

    میترا-چرا گفتن مایه همچین دختری نداریم؟

    -نه چرا ازخونه تون اومدین بیرون؟

    میترا-داستانش طولانیه!ولش کنین!

    -هیچ وقت ازخودتون نپرسیدین که شاید اگه خونه می موندین وضع تون ازالان تون بهتر بود؟

    میترا-یه وقت زیاد به این چیزا فکر می کردم اما حالا دیگه نه!گذشته ها گذشته دیگه!

    -یعنی هیچ راه برگشتی نیس!؟

    رفت توفکر وهیچی نگفت که درواشد ونصرت اومد تو وگفت:

    -ببخشین طول کشید!یکی ازهمسایه ها منو گرفته بود به حرف!اِ...!شماها چرا شروع نکردین؟میترا؟چراتعارف نکردی؟

    میترا-خواستن توام بیای!

    نصرت-ای بابا خوبه حالا چیزی نیس که یخ کنه وازدهن بیفته!

    اومد نشست سر سفره وگفت:

    -پس دیگه بفرمائین!نوش جون تون باشه!

    حال وهواش عوض شده بود معلوم بود که رفته بیرون وکشیده!

    کامیار چندتا پرکالباس گذاشت تو بشقاب من وچند تام برای خودش گذاشت ویه نون باگت روازوسط نصف کرد ونصفی ش روگذاشت برای من وخودش شروع کرد به خوردن منم آروم آروم شروع کردم میترا ونصرتم شروع کردن!

    نصرت یه لقمه گذاشت دهنش وگفت:

    -کار شماها چیه؟

    کامیار-دانشجوئیم!

    همونجور که داشت لقمه ش روقورت می داد یه نگاهی به ما کرد وگفت:

    -بهتون نمی آد!بیشتر نشون می دین!

    کامیار-فوق لیسانس!بایکی دوسال تاخیر!

    نصرت آهان!

    یه لقمه دیگه گذاشت دهنش وگفت:

    -حالا چه خدمتی ازمن برمی آد؟

    کامیار-می خوایم اگه اجازه بدی زندگی شما رو مورد مطالعه قرار بدیم!

    نصرت-زندگی منو؟

    کامیار-آسیب شناسی جامعه!

    یه نگاه به ماکرد ویه لقمه دیگه گذاشت دهنش که کامیار گفت:

    -بااجازه تون یه مبلغ نا چیزی م تقدیم می کنیم!

    یه خیار شور گذاشت دهنش وگفت:

    -مرد حسابی داریم نون ونمک همدیگرو می خوریم!صحبت پول چیه می کنی؟کثیفش نکن دیگه!

    کامیار-حقیقتش دل مون می خواد اگه قبول کردی جزء به جزءش روبرامون راست تعریف کنی یعنی چاخان پاخان توش نباشه!

    یه نگاهی به ما کرد وگفت:

    -درسته که این سفره یه ورق روزنامه س اما حرمتش همون حرمت سفره س!دست من وشما باهم توی سفره رفته!اگه قبول کنم فقط حقیقت ازم می شنفین!

    من وکامیار یکی یه لقمه دیگه ورداشتیم وگذاشتیم دهن مون که نصرت درنوشابه روواکرد ودوتا لیوان روپرکرد وگذاشت جلوی ما کامیارم لیوان رو ورداشت وازش یه قلپ خورد وگذاشت زمین که نصرت ورش داشت وازش خورد وگذاشت نزدیک خودش!کامیار یه نگاه بهش کرد ودوباره ورش داشت ویه قلپ دیگه ازش خورد وگذاشت وسط! نصرت یه نگاه مهربون بهش کرد وخندید کامیار م بهش خندید انگار که دوتایی باهم بازی کردن!یه بازی که از توش مهر ومحبت ودوستی اومد بیرون!

    منم لیوان روورداشتم وخوردم وتا گذاشتم زمین ومیترا ورش داشت واونم ازش خورد وگذاشت جلو خودش کامیار یه نگاه زیر چشمی به من کرد وابروش روانداخت بالا یعنی دیگه ازش نخورم! منم دست به لیوان نزدم ویه لقمه دیگه ورداشتم وگذاشتم دهنم که نصرت گفت:

    -چه جوری می خوای زندگیمو گوش کنی؟تومی آی اینجا یامن بیام پیش تو؟

    کامیار-هرجور که دوست داری!

    نصرت-بیای اینجا اذیت نمی شی؟

    کامیار-نه!

    نصرت-حالا یکی دوبار بیا اینجا که اینجا وآدماش روبهتر بشناسی!بعدش یه جای دیگه باهم قرار می ذاریم فقط حواست به این آدما باشه چیزی ازشون نگیر!چه خوردنی چه کشیدنی!

    بعد بشقاب روهل داد جلوتر وکمی نشست عقب وگفت:

    -الهی شکر!دودت می رسه؟

    کامیار بسته سیگارش روگذاشت جلو نصرت که نصرت دوتا ازتوش درآورد وروشن کرد ویکی ش روداد به کامیار وخودشم یه پک به سیگارش زد وگفت:

    -ازکجاها دوست داری شروع کنم؟

    کامیار-ازبچگی دیگه!

    نصرت-خب پس گوش کن! 9ماه م بود که به دنیا اومدم اما نامردا تاریخ تولدم رواز0شروع کردن!9 ماه رواین وسط مالوندن!

    کامیار-یعنی 9 ماه خدمتت رپوتو؟

    نصرت-رپوتو!

    کامیار-زرنگ نبودی!من چشممو که تواین دنیا واکردم گواهی11 خدمت دستم بود وضمیمه پرونده کردم!

    چهار تایی خندیدیم که من حواسم پرت شد ولیوان نوشابه رو ورداشتم وخوردم!یه آن چشمم افتاد به کامیار وتازه فهمیدم چیکار کردم!زیر چشمی یه نگاه به میترا کردم که دیدم لبخند رولب شه!دیگه کاری بود که شده بود ومنم به روی خودم نیاوردم وازکنار سفره رفتم عقب که نصرت ائمد جلو وبامیترا کمک کردن وبامیترا کمک کردن وبشقابا و چنگال هاروجمع کردن وبقیه روپیچیدن توهمون روزنامه وگذاشتن گوشه اتاق نصرت اون چراغ فیتیله ای رو کشید جلو وروشن ش کرد ویه کتری سیاه ودودزده روداد دست میترا که بره آب بیاره که یه مرتبه توحیاط سروصدا شد!اونم چه سروصدایی!من وکامیار فکر کردیم دعواشده!نصرت پرید پشت پنجره!وسط سروصدای آدما صدای عرعرم می اومد!

    نصرت-گوشت آوردن!

    کامیار-نذری یه؟

    نصرت-آره اونم چه نذری!بیاین تماشا کنین حتما به کارتون می آد!

    من وکامیار رفتیم پشت پنجره انقدر شیشه کثیف بود که درست چیزی معلوم نبود!

    نصرت-بریم بیرون دیدنیه!

    سه تایی کفشامون روپامون کردیم ورفتیم توحیاط که چی دیدیم!

    سه چهارنفرداشتن یه الاغ بیچاره روبه زور می کشیدن طرف حوض!الاغ بیچاره م هی جفتک مینداخت ومی خواست گازشون بگیره واونام همچین کله ودست وپاشو گرفته بودن که زبون بسته نمی تونست تکون بخوره!

    کامیار-چرا همچین می کنن زبون بسته رو؟

    نصرت-نگاه کن،می فهمی!

    تااینو گفت که دیدیم دوسه نفر دیگه م ازتواتاقا دراومدن ورفتن کمک اونای دیگه والاغه روبغل حوض زدن زمین ویه نفر ازتو جیب ش یه کارد بزرگ درآورد وگلوی الاغ زبون بسته روبرید!

    من وکامیار مات واستاده بودیم وفقط نگاه می کردیم من اومدم برم جلو که نصرت مچ دستم روگرفت ونگه م داشت!

    -چرا کشتن ش؟دیوونه ن؟

    نصرت-نه گشنه ن!

    -آخه گوشت الاغ؟

    نصرت- اینا ازگوشت گربه م نمی گذرن!

    بعد برگشت یه نگاه توچشمای من کردوگفت:

    -واسه شما سخته فهمیدنش آقا سامان!اگه دودفعه بیای اینجا خیلی چیزا دستگیرت میشه!

    کامیار-اول بوی گند می آد وبعدش آدم کثافت رومی بینه!

    اونایی که اونجا بودن همه شون ریخته بودن دورالاغه که هنوز جون داشت ودست وپا می زد وازسروکول همدیگه بالا میرفتن وگاهگاهی یه نفر اززیر دست وپا خودشو به زور می کشید بیرون ویه تیکه گوشتی روکه گیرش اومده بود می برد طرف اتاقش!کامیار یه نگاهی به نصرت کرد وگفت:

    -اگه دیر نجنبی،فقط دست وپاش می مونه ها!

    نصرت یه نگاه به ماها کرد وبعد سرشو انداخت پائین وهمونجور که داشت می رفت طرف اتاقش آروم گفت:

    -سهم منو میذارن کنار!

    دیگه نتونستم خودمو نگه دارم وحالم بهم خورد!خودمو رسوندم دم یه جا که اشغالاشونو ریخته بودن!داشت دل وروده م ازحلق م می اومد بیرونکامیار اومد وشروع کرد پشتم رومالیدن ووقتی یه خرده حالم بهتر شد میترا باهمون کتری چایی آب برام آورد وریخت رودستم ومنم صورتم روشستم وکامیار یه دستمال داد بهم وبه میترا گفت:

    -خیلی حساسه!

    میترا هیچی نگفت تامن ازجام بلند شدم ویه نفس بلندی کشیدم وگفتم:

    -اینجا کجاس آخه؟صد رحمت به جنگل!

    میترا-شماها نباید بیاین اینجا!براتون خوب نیس!

    کامیار-چرا؟

    میترا-اینجا روزی سه چهار تا مثل شما عملی می شن!اینجا ضایع می شینآ!

    کامیار-فعلا بریم تو!اونایی م که اینجا معتاد می شن صلا اومدن که معتاد بشن مابرای کار دیگه ای میائیم!بریم تو!

    سه تایی رفتیم که تانصرت چشمش به من افتاد گفت:

    -چی شده؟

    میترا-حالش بهم خورد!

    نصرت-طبعش لطیفه!عادت به این چیزا نداره یعنی همه مون یه وقتی اینطوری بودیم آدم کم کم یه کارا وچیزا عادت می کنه!

    -آدم به خیلی چیزا عادت نمی کنه!

    نصرت-چرابرادر عادت می کنه همین خودمون اگه مثلا سال پنجاه وهفت پنجاه وهشت یه نفری می اومد ومی گفت یه وقتی گوشت انقدر گرون می شه که بعضی ازآدما که وسع شون نمی رسه بخرن گوشت الاغ می خورن باور می کردی؟نه!اما الان خودت باچشم خودت دیدی!

    کامیاررفت طرف پنجره وتوحیاط رونگاه کرد وگفت:

    -الاغ بیچاره مرد اما یه عده شیکم شون سیر شد!

    نصرت-این منطقه!

    کامیار-نه منطق نیس اما وجود داره!حقیقته!

    دوباره بیرون رونگاه کرد وگفت:

    -خون ش چی؟خون شم می خورن؟

    برگشت به نصرت نگاه کردنصرت خندید وگفت:

    -دیگه دراکولا که نیستن!

    کامیار-پس برای چی خون ش روریختن توتشت؟

    نصرت-واسه کار دیگه!همه اسرار اینجا رو می خوای بفهمی!؟

    کامیار-هر جارو که نخواستی بگی نگو اما شرط مون یادت نره!

    نصرت-خون ش روواسه تریاک می خوان!

    کامیار-واسه تریاک؟؟

    نصرت-آره قاطی تریاک می کنن!زغال رو که بچسبونی بهش جیلیز وویلیزی می کنه که نگو!همه رو بهت می گم! یکی یکی!

    توهمین موقع یکی ازپشت درنصرت رو صداکرد نصرتم بلند شدورفت بیرون ویه خرده بعد بایه تیکه گوشت حدود سه چهار کیلو که تویه روزنامه پیچیده شده بود برگشت وگفت:

    -این م سهم ما!

    دوباره حالم داشت بد می شد!که میترا باعصبانیت به نصرت گفت:

    -حالا مجبور بودی بیاریش تواتاق؟میذاشتی پیش شون باشه تابعد!

    نصرت-اگه قراره اینا پس فردا بخوان درمورد این جامعه نظر بدن باید جامعه رو درست بشناسن این الاغم جزء همین جامعه بود دیگه!

    اینو گفت وزد زیرخنده که کامیارم شروع کرد به خندیدن وگفت:

    -الاغه جزءاین جامعه بود یااین جامعه جزء الاغاس؟

    همه مون شروع کردیم به خندیدن که نصرت گفت:

    -چه می دونم والا!گوشت آدم که نیاوردم این دم به ساعت حالش بهم می خوره!اتفاقا گوشت ش بدنیس!حداقل تازه وسا لمه!مثل این گوشتای وارداتی نیس که هزار تامرض داره ویه بی ناموس وارد می کنه وبه خورد مردم بدبخت می ده!

    بگیر بذار اون گوشه بابا همین کالباسی که امشب خوردیم معلوم نبود توش چه گوشتی بود!

    میتراگوشت روازش گرفت که نصرت کتری آب روگذاشت روچراغ فتیله ای وگفت:

    -الان یه چایی بهتون می دم که حظ کنین!

    کامیار-چائی ش چیه؟چین اول برگ چناره؟

    نصرت خندیدوگفت:

    -بیا بشین!چیز بد بهت نمی دم!

    چهارتایی رفتیم بغل چراغ فیتیله ای نشستیم که نصرت چهار تادونه سیگار ازتو بسته دراورد وروشن کرد ویکی یه دونه داد دست ما وگفت:

    -جامعه یعنی یه مشت آدم که باهمدیگه یه جا زندگی می کنن!درودیوار که جامعه نیس!آدماش جامعه ن!حالا این آدما هرجوری که باشن جامعه شونم همونجوری شکل می گیره!متمدن،وحشی باسواد،بی سواد!

    -اینا همه ازفقر فر هنگی یه!

    نصرت-چی می گی آقا سامان؟فقر فرهنگی کدومه؟

    -اگه آدما فرهنگ درست داشته باشن که سقوط نمی کنن!

    خنده ازرو لبش رفت ویه نگاه به من کرد وگفت:

    -شما فکر می کنی که اینا ازنداشتن فرهنگ به این روز افتادن؟

    -حتما!

    نصرت-من چی؟من چرااینجام؟من چرابه این روز افتادم؟

    سرمو انداختم پائین وهیچی نگفتم!

    نصرت-تعارف نکن بگو!

    -شما خودت چی فکر می کنی؟

    نصرت-تومی دونی من بی سوادم؟

    -اختیار دارین!

    نصرت-نه جدی می گم!

    -چی بگم آخه؟

    نصرت-مرد حسابی،رفیق من،آخه چی به تو بگم؟منی که اینجا جلوروت نشستم لیسانس دارم!16سال تواین مملکت درس خوندم!

    من وکامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت:

    -جون من راست می گی؟

    نصرت-به جون تو!اوناهاش!برووردار ببین!توچمدونه!میترا!ورش دار بیار اینا ببینن!

    برگشتیم به میترا نگاه کردیم که گفت:

    -لیسانس داره لیسانس شیمی!

    کامیار-تولیسانس شیمی داری واینجایی؟

    درکتری صداکرد ونصرت با دست ورش داشت وانداخت روزمین وهمونجور که داشت بسته چایی روور می داشت گفت:

    -بازکتری رو پرکردی؟بابا نصفه آب کن همیشه!دستم سوخت!

    باچند تاتیکه روزنامه دسته کتری رو گرفت وهمونجورکه توش فوت می کرد که بخارش دستش رونسوزونه رفت طرف پنجره ووازش کرد ویه بسم الله گفت ونصفه آب کتری روریخت توحیاط وپنجره رو بست وبرگشت سر جاش نشست وکتری رو گذاشت روچراغ ویه خرده چایی ریخت توش ودرش رو گذاشت وروش روکرد به ما وگفت:

    ادامه دارد...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  2. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم (قسمت دوازدهم )
    -به چه دردم می خوره؟به چه دردم خورد مگه؟بیا!فقط ازش برای عرق درست کردن ودوا درست کردن استفاده می کنم!

    بعد خندیدوگفت:

    -البته بی استفاده م نبوده ها!کارمونو راه انداخته!نشئه جات دوستان جور شده!شدیم سرپرست لابراتور تهیه مواد مخدر!

    کامیار-پس خدارحم کرده لیسانس فیزییک نگرفتی!وگرنه شده بودی سرپرست آزمایشگاه تست سلاح های هسته ای!

    من ومیترا زدیم زیر خنده که نصرت گفت:

    -بخند آقاکامیار!بخند!خنده م داره!خودت دانشجویی ومی دونی پدر آدم درمیاد تاوارد دانشگاه بشه وازاون ورش بیاد بیرون اونم سراسریش!

    کامیار-درس خون بودی؟

    نصرت- ای همچین!

    کامیار-خیلی دلم می خواد زندگی ت روبدونم!نه حالا به خاطر تحقیق واین چیزا!نه!دیگه طوری شده که برای خودم خیلی مهمه!

    نصرت یه نگاهی به من وکامیار کرد وبعد گفت:

    -می گم براتن سیر تا پیازش م براتون می گم اما به یه شرط!

    کامیار-چه شرطی؟

    نصرت-شرطش اینه که ازاین نگاها بهم نکنین!حقیقت بهم برمی خوره!

    کامیار-کدوم نگاها؟

    نصرت-چون ازهردوتون خوشم می آد رک بهتون می گم!ازنگاه آقا سامان گل!

    یه آن ازخجالت سرخ شدم وزود گفتم:

    -معذرت می خوام آقا نصرت!به خدا من اصلا متوجه نبودم!باور کنین...

    نذاشت حرف بزنم ودولاشد وصورتم روماچ کرد وگفت:

    -نخواستم حالت روبگیرم واله!رفیقمی مهمونمی قدمت رو جفت تخم چشمام جونمم واست فدا می کنم اما نگاهت یه جوریه!مثل نگاه عاقل اندر سفیه!مثل نگاه یه آدم به یه آشغال!این ناراحتم می کنه!

    کامیار یه مرتبه دستش روگذاشت روی پای نصرت وگفت:

    -نصرت یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

    نصرت-نه چون تواین چند ساعت اخلاقت دستم اومده!اونجا که پول برام دادی!اونجا که آبروم رو خریدی ورفتی رو صحنه!ازاینا فهمیدم خیلی مردی!ازرو راستی ت تونمایش وروصحنه م فهمیدم که خیلی رک حرفت رومی زنی وهیچی به دل نداری!پس هرچی می خوای بگو!

    کامیار-توبه یه آدم که اینطوری زندگی کنه چه جوری نگاه می کنی؟

    نصرت-مثل یه آشغال!اما شماها خودتونو نیگه دارین واینجوری بهم نگاه نکنین!می خوام اینو بگم!

    -به خدا نصرت خان اصلا یه همچین قصدی نداشتم!یاخودم متوجه نبودم اما شما بدونین که انقدر حالی م هس که بفهمم یه لیسانس شیمی بیخودی گذرش به این جور جاها نمی افته!

    نصرت-دستت دردنکنه!

    کامیار-اگه جایی اشتباهی چیزی داشتی م بهت نگیم؟

    نصرت-چرابگین هرچند خودم همه ش رومی دونم!

    کامیار-اول بگو چند تا خواهر برادر بودین وپدر ومادرتون کجان؟

    نصرت-می خوای پدر منو امشب باخاطراتم دربیاری؟باشه عیبی نداره!انقدر مردی که این چیزا فدای یه تار موت! بذار چهار تا چایی بریزم بعد

    چند تااستکان ازهمون بغل ورداشت وتوش چایی ریخت وبایه قندون پلاستیکی گذاشت جلو ما وخودش یکی ش رو ورداشت وگفت:

    -بخورین.چایی ش مزخرفه اما بهتر ازاین نمی تونم جور کنم.

    چایی مونو ورداشتیم وشروع کردیم به خوردن خودش مثل برق چایی ش روخورد وپشت سرش سه چهار تا قرص گذاشت دهنش وقورت شون داد ویه سیگار دیگه ازتو پاکت سیگار کامیار دراورد وروشن کرد وگفت:

    -ننه وبابام که مردن!خدا بیامرزدشون.الان منم ویه خواهر

    کامیار-همین یه خواهر وبرادر بودین؟

    نصرت-نه بابا!چهارتا بودیم الان فقط دوتامون موندیم

    کامیار-اونای دیگه چی شدن؟

    نصرت-حشمت که مرد!عزتم که بابام فروختش!

    تااینو گفت من وکامیار یه مرتبه برگشتیم وبه همدیگه نگاه کردیم!حس ازتن من رفت!پس حقیقت داشت!گندم خواهر نصرت بود!درست پیداش کرده بودیم!

    اصلا متوجه نبودم که دارم فقط به کامیار نگاه می کنم که نصرت گفت:

    -تعجب کردین؟

    کامیار-فروختش یعنی چی؟

    نصرت-اونو فروخت وخرج بقیه کرد!

    کامیار-به کی فروخت؟

    نصرت-به یه آدم پولدار یه اشنایی داشتیم برامون جورش کرد!یعنی دور و وری آ هی می اومدن ودرگوش بابام ویزویز می کردن که یکی ازبچه هاتو اجاره بده!

    کامیار-مگه نوار ویدئوئه که اجاره ش بدین؟

    نصرت زد زیر خنده وگفت:

    -توطبقه ماها این چیزا زیاده!بچه ها رو اجاره می دن!واسه گدایی دزدی،خرید وفروش دوا!این ورواون ور کردن دوا

    -دوا همون مواد مخدره دیگه!

    نصرت-ادیبانه ش آره!

    -یعنی بچه هاشونو اجاره میدن برای این جور کارا؟

    نصرت-اگه بهم چپ چپ واونجوری نگاه نمی کنی آره!

    کامیار-پدر توام اینکارو کرد؟

    نصرت-نه خدابیامرز!یه آشنایی داشتیم که برای یه زن وشوهر پولدار که بچه دار نمی شدن دنبال یه بچه کوچیک می گشت!بالاخره م بابامو راضی کرد که عزت رو بفروشه به اونا!اونم بعد ازیه مدت،دیگه نتونست طاقت گشنگی مارو بیاره وفروختش!

    -یعنی همینجوری بچه ش روفروخت؟

    نصرت-اول رفت خونه وزندگیشونو دید ووقتی مطمئن شد که عزت رو برای گدایی واین جور کارا نمی خوان فروخت بهشون!می گفت یه خونه زندگی ای دارن عین بهشت!خون شون باغ بوده!

    کامیار-بعدش چی؟

    نصرت-یکی دوباره م سرزده رفت سراغ عزت که مثلا اگه جاش خوب نباشه برش گردونه اما دیده جاش خوبه ومثل بچه شاه ازش نگهداری می کنن یعنی اینارو وقتی برمی گشت به مادرم می گفت وماهام می شنیدیم!فقط دفعه آخر که رفته بود بهش گفته بودن اگه دیگه بره سراغ بچه اونام پس ش می دن!گفتن که می خوایم بچه نفهمه که اونا پدرومادر اصلی ش نیستن!بابامم که خیالش ازطرف عزت راحت می شه دیگه ول می کنه!بیچاره همیشه می گفت خیالم ازاون راحته!داره تو پر قو بزرگ می شه!می گفت بذار حداقل اون یکی گشنه نباشه!

    یه سیگار دیگه روشن کرد وگفت:

    -راست می گفت.حالا که خودمم فکر می کنم می بینم که اینجوری بهتربود!حداقل خیال منم راحته که عزت جاش خوبه!الان حتما یه زندگی خوب داره!خداروشکر!اون روزی که فروختش خیلی گریه کردم!دلم نمی خواست یکی ازمون کم بشه!ازبابام خیلی بدم اومد اما حالا می بینم که کار درست رو اون کرد!

    کامیار-نرفتی دنبالش بگردی؟

    نصرت-نمی دونستیم کجاس که!یعنی بابام جاشو به هیچکس نگفت!فقط می گفت خیلی پولدارن!خونه شون تویه باغ خیلی بزرگه!

    من وکامیار دوباره به همدیگه نگاه کردیم که نصرت گفت:

    -بریزم یه چایی دیگه براتون؟

    اینو گفت وبدون اینکه منتظر جواب بشه استکانامونو پرکرد ودوباره چایی ش روهرت کشید وانگار یه مرتبه متوجه کار زشتش شد وبا خجالت وخنده گفت:

    -آدمیت م یادم رفته واله!

    من وکامیار بهش خندیدیم که گفت:

    -می دونین؟اینجا یه کارایی روباید مثل خود اینا انجام داد!مثل چایی خوردن!باید چایی روبریزی تونعلبکی وهورت بکشی!حتما باید موقع راه رفتن پاشنه کفش ت روبخوابونی!

    کامیار-درسته!این کارا تواین صنف نمایانگر تشخص و تسلط به حرفه س!

    همه مون زدیم زیر خنده که نصرت گفت:

    -بابااین چیزا رو که می گم بنویسین دیگه!این چه جورتحقیقی یه؟

    کامیار-مگه کلاس شروع شده؟الان که توزنگ تفریح بودیم!

    همیگی خندیدیم

    نصرت-آره کلاس شروع شد!جلسه مقدماتی!

    نصرت-باید همیشه سرووضعت اشفته باشه بوی بد بدی!باید ناخنت همیشه بلند باشه وزیرش یه من کبره بسته باشه! باید همیشه گوشه چشمت قی خوابیده باشه!باید ازبوی عرق تنت نشه ازبغلت رد شد!باید پاهات بو گند لاش مرده بده!

    باید گوشه لبت همیشه کف جمع شده باشه!

    کامیار-دستت درد نکنه آقا معلم بااین دسر بعد ازشام!

    همگی زدیم زیر خنده که کامیار به من گفت:

    -بنویس آرایش وپیرایش ظاهری:دقیقا مثل مرده ای که نشسته گذاشته باشن ش توقبر ویه ماه بعد نبش قبر کرده ودرش آورده باشن!

    بعد برگشت طرف نصرت وگفت:

    -نصرت جون این موجودی که می گی مال کدوم دوران ازتاریخه؟

    دوباره زدیم زیر خنده!

    نصرت- یه کسی که عملی شده دیگه جزو تاریخ نیس که!

    کامیار-ببخشین نصرت جون!این موجود حرکت م می کنه؟

    نصرت-حرکت می کنه اونم چه حرکتی!مثل مارمولک!

    کامیار-پس ازتیره خزندگانم هس!بی نظیره!بنویس سامان!به عموم مردم توصیه می شود چنانچه درمعابر عمومی با چنین وجودی برخورد کردید حتما ازماسک استفاده کنید ومراتب رابه نزدیکترین اداره برزن اطلاع دهید!

    زدیم زیر خنده که میترا گفت:

    -اداره برزن چیه؟

    کامیار-سابق به شهر داری می گفتن اداره برزن!

    نصرت-شهرداری م یه همچین موجودی روقبول نمی کنه!

    -حالا چرا یه همچین قیافه ای رو برا خودشون درست می کنن؟

    نصرت-غیر ازاین باشه سامان جون اینجا غریبه می شن!مثل شماها!الان همه این محل می دونن که دوتا جوون غریبه اومدن توخونه من!همه م دل شون می خواد بفهمن شماها کی هستین وواسه چی اومدین اینجا!

    -این چند نفری رو که بیرون دیدیم یه همچین شکل وشمایلی نداشتن!

    نصرت-اونا روهنوز نزده ن زمین!هنوز خاک شون نکردن!فعلا باهاشون کا ردارن!

    -چه کاری؟

    نصرت-همه جور کار!اینا سگ پاسبانن!همه جور کاری م می کنن!مواظب بچه هان که موقع جنس فروختن گیر نیفتن یاجنس رو هاپولی نکنن!مواظب ن سرشونو کلاه نذارن!مواظب ن کسی بلایی سرشون نیاره!

    -مثلا بادی گاردن!

    نصرت-یه همچین چیزی!مثل آب خوردنم آدم می کشن!عین همون الاغه که دیدی اگه باشماهام کاری ندارن واسه اینه که بامن اومدین اینجا!وگرنه تاالان لخت تون کرده بودن!

    کامیار-توچرااینطوری نیستی؟

    نصرت-چه جوری؟

    کامیار-باهمین مشخصات که گفتی؟

    نصرت-آخه کار من چیز دیگه س!باید تروتمیز باشم!

    تاکامیار اومدیه چیزی بگه که دوباره ازتو حیاط سروصدا بلند شد صدای چند تا دختر بود!میترا زود به نصرت گفت:

    -برم بگم مهمون داری؟

    نصرت-نه بابا بذار بیان تو!خودم که می خوام همه چیزو بهشون بگم!بذار خودشونم ببینن!

    دست کرد ویه سیگار ورداشت وتا روشنش کرد درواشد وسه تادختر جوون حدود بیست سال اومدن توتا چشمشون به من وکامیار افتاد همون جلو در خشک شون زد!

    نصرت-بیاین تو غریبه نداریم

    سه تایی سلام کردن وکفشاشونو دراوردن واومدن تو ویه گوشه نشستن وشروع کردن به من وکامیار نگاه کردن ودر گوش همدیگه پچ پچ کردن وسر تکون دادن!سرشونوباحالت تاسف تکون می دادن!طوری م اینکارو می کردن که ماها متوجه بشیم که نصرت گفت:

    -خودتونو خسته نکنین اولا من اهل اینکارا نیستم خودتونم می دونین!دوما که اینا اونایی که شماها فکر می کنین نیستن! آدم حسابی ن!

    بعد برگشت طرف کامیار وگفت:

    -اینا مسافرن!مسافر اون ور آب!

    کامیارم برگشت طرف شونو ودرحالی که می خندید گفت:

    -اغر بخیر خانمای عزیز!سفر به سلامت!کجا به سلامتی عازمین؟

    یکی ازدخترا گفت:

    -فعلا دبی.تا بعدش چی پیش بیاد وکجا بریم

    کایار-به به!چه حسن تصادفی؟اتفاقا منم عازم دبی م!فقط نمی دونم چرا به دلم افتاده بود وهی دست دست می کردم! نگو قسمت این بوده که باشما خانمای محترم آشنا بشم وچهار تایی بشیم همسفر همدیگه!اصلا ازقدیم گفتن سفر می خوای بری باجمع برو!حالا بلیط شما واسه کی هس؟

    یکی دیگه ازدخترا که می خندید گفت:

    -فردا عصر!می تونین شمام بلیط گیر بیارین؟

    کامیار همونجور که داشت اینارو نگاه می کرد ومی خندید موبایلش رو ازجیبش در اورد وگفت:

    -کار ازاین آسون تر توزندگی م نکردم!5دقیقه به من وقت بدین تاتوهمون هواپیمای شما وتوهمون ردیف وهمون صندلی بغلی تون یه بلیط جور کنم!اتفاقا چند وقتی بود که هردفعه کفشامو ازپام درمی آوردم،می دیدم یه لنگه ش سوار شده رو یه لنگه دیگه ش!مونده بودم فکری که این جریان چه صورتی داره؟رفتم پیش یه درویشی که صاحب کمالاته! مسئله روبراش گفتم که یه تفال وتعقلی کرد وگفت یه سفر تو طالعت افتاده ازش پرسیدم درویش این سفر به چه ترتیبه؟ گفت ازجایی که انتظارش رو نداری!گفتم همسفرم کیه؟گفت چند صاحب جمال فرشته روی!راستش من باور نکردم واین جریان یادم رفت رفت رفت تا الان!الان که این اتفاق افتاده تنم لرزید!به جون شما به جون خودم عرق شرم نشست رواین ستون مهره هام !چرا؟به خاطر اینکه به گفته های این درویش صاحب نفس شک کردم!بریم وبرگردیم می رم پابوسش وازش عذر خواهی می کنم که چرا دل به حرفاش ندادم!

    بعد برگشت طرف من وگفت:

    -واقعا عجیب نیس سامان!توتعجب نکردی؟

    یه نگاه بهش کردم وگفتم:

    -چراواله!منم خیلی تعجب کردم!می شه آدرس این درویشی روکه انقدر پیشگویی ش دقیقه به منم بدی؟

    هونجور که داشت شماره رو می گرفت وبه دخترا نگاه می کرد گفت:

    -اگه عمری به دنیا بود وازاین سفر به سلامت برگشتیم دست ترو هم می گیرم می برم پیشش که یه دعایی تعویذی چیزی برات بده شاید اون بیماریتبه مدد نفس این درویش علاج بشه!اما شرطش اینه که شک توکارش نکنی!

    یکی از دخترا که چش ازکامیار ورنمی داشت گفت:

    -ماهاروهم چیش این درویش می برین؟

    کامیار-چرا نمی برم؟می برم!فقط بریم سفر وبرگردیم بعدا!دبی،این کف دست من!

    کف دستش رو نشون این دخترا داد وگفت:

    -وجب به وجب این خاک رو می شناسم!عرب وعجم!کارمند وکاسب!همه شون باهام سلام وعلیک دارن!اون فروشگاه دی تو دی که باصاحبش سری ازهم سوائیم!اصلا بذارین پامون برسه اونجا خودتون می فهمین چی می گم! یه هتل می برمتون مفت مفت!هشت ستاره!یه طرف آب!یه طرف سبزه!یه طرف تمدن!یه طرف طبیعت!ببینین!فقط دعا کنین این تلفن وامونده جواب بده!همین!دیگه همه چی تمومه!اصلا چرا شماها خودتون همینطوری سر خود راه افتادین برین سفر؟تور وکاروان به این خوبی دراختیارتونه اون وقت خودتون بلند شین تلک تلک برین سفر؟من سالها حمله دار بودم تواین کاروان وتورا!یعنی شماها گناه ندارین گناه ازمن وامثال ماهاس که نمی آئیم یه شعبه اینجاها بزنیم

    اصلا آقا نصرت همین اتاق بغلی رو بگیر واسه ما!می خوام یه دفتر بزنم اونجا!اِ...!این وامونده چراجواب نمی ده!

    بعدش تللفن روگرفت طرف من وگفت:

    -بگیر سامان!تامن بااین خانما برنامه سفر رو جور می کنیم تواین شماره رو هی بگیر تاجواب بده!

    یه چپ چپ بهش نگاه کردم که روش رو کرد طرف دخترا وگفت:

    -وسایل چی ورداشتین؟زیاد چمدونا رو سنگین نکنین آ!اونجا انقدر چیز میز هس بخریم که نگو!خداکنه یکی ازاین کنسرتای خواننده هام مصادف بشه بااین سفر مقدر!می گن قسمت کسی رو کس دیگه نمی تونه بخوره ها!ببینین باید بچرخه وبچرخه وما بیائیم اینجا وشماهام بیائین اینجا وهمگی باهم مشرف بشیم دبی!

    این دخترا ومیترا و نصرت دیگه مرده بودن ازخنده که کامیار به من گفت:

    -چراشماره رو نمی گیری؟

    نصرت دستش رو گذاشت روی پای کامیار وگفت:

    -اینا ازدبی دیگه بر نمی گردن ایران!

    کامیار-چه اشکالی داره؟اینا رو میذارم اونجا خودم سالی یکی دوبار بهشون سر می زنم!فقط خیالم ازبابتشون راحت باشه!که جاشون خوب ومرتبه وکم وکسری ندارن خودم سه چهار روزه برمی گردم!دیگه امروز روز دیگه این سفرا که سفر نیس!دبی رفتن واومدن شده مثل ازاینجا بری تجریش وبرگردی!تازه ازاینم آسون تره بگیر اون شماره رو دیگه!

    نصرت باخنده یه اشاره به دخترا کرد که اونام بادلخوری وناچاری ازجاشون بلند شدن ونصرت بهشون گفت:

    -فردا توفرودگاه بلیط وپاسپورتاتون روبهتون میدن!اونجام که رسیدین می دونین که سراغ کی برین؟

    کامیار-یعنی چی؟وقتی من اینجا هستم توچرا این طفل معصوما رو می سپری دست یه آدم غریبه؟

    -کامیار!یه دقیقه آروم می شینی یانه؟

    کامیار-بذار ببینم چه خاکی دارم توسرم می کنم!

    بعد برگشت طرف نصرت وگفت:

    -ببین نصرت جون!اگه ما نخوائیم درمورد توتحقیق کنیم وجاش یه سفر بریم دبی باید کی روببینیم؟

    نصرت-حالا تو یه خرده صبرکن تابهت بگم!

    کامیار-برادر من این سفر برای من مقدر شده!باتقدیر که نمی شه جنگ کرد!

    بعد برگشت طرف دخترا وگفت:

    -خانما شما یه دقیقه بشینین تامن بگم چیکار باید بکنیم!

    دخترا که همه ش می خندیدن تا یه آن اومدن بشینن که نصرت به میترا اشاره کرد ومیترام بلند شد ودخترا روورداشت ورفت بیرون!کامیار که اینو دید یه نگاه به نصرت کرد وگفت:

    -این بود حرمت نون ونمک؟

    نصرت-آخه توگوش کن ببین چی می گم بعد!اینارو فروختیم به دبی!

    کامیار-چند فروختی شون؟خب می فروختی شون به من!

    بعد یه نگاه به نصرت کرد وگفت:

    -مگه ادمم می فروشن؟

    بعد یه لحظه مکث کردوگفت:

    -ای دل غافل!پس کارتو همین بود که می گفتی؟

    نصرت ساکت شد وهیچی نگفت

    کامیار-نصرت دخترامونو می بری می فروشی به این عربا؟این همه ازمون زن ودختر به اسارت بردن بس نبود که الانم باید ببرن!؟خاک توسرما کنن که انقدر خاک توسر شدیم!

    نصرت یه سیگار روشن کرد وگفت:

    -من نکنم یاخودشون می رن وبیشتر بیچاره می شن یایکی دیگه اینکارو می کنه!بعدشم خودشون دل شون می خواد!

    کامیار-یعنی خودشون باپای خودشون می آن اینجا ومیگن مارو بفروش به عربا؟

    نصرت-نه!اینجوری نه!ببین همه چیزو که نمیشه یه مرتبه فهمید!

    کامیار-تاحالا نفت وگاز وپسته وخرما وخشکبار وسنگ وعتیقه جات وفرش وصنایع دستی وهندونه وطالبی وپرتغال وبیسکوئیت وده تا چیز دیگه مونو بار می زدن وبه اسم صادرات می بردن ازمملکت بیرون حالا نوبت دخترامون شده؟می گم یه پیشنهاد بدیم که توکتابای جغرافی زن ودخترم به صادراتمون اضافه کنن که بچه ها بفهمن چقدر درامد حاصل ازصادرات زیاد شده!

    اینو گفت ویه سیگار ورداشت وروشن کرد تاحالا انقدر کامیار رو ناراحت ندیده بودم نصرت یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

    -حالا توچرا انقدر ناراحت شدی؟

    کامیار-می دونی اینکار یعنی چی؟یعنی فروختن ناموس!اینکار بافروختن خاک وطن فرقی نداره!اونم ناموس فروشی یه اینم ناموس فروشی یه!

    نصرت سرشو انداخت پائین که کامیار سیگارش رو خاموش کرد واز جاش بلند شد

    نصرت-کجا؟

    کامیار-حالم بد شد آقا نصرت!واله ما این چندوقته خیلی چیزا رو دیدیم وگریه کردیم!همه شم می گفتیم که ازاین بدتر دیگه نمی شه اما روز به روز چیزای بدو بدتر داریم می بینیم!

    اینو گفت ورفت طرف کاپشن ش وورش داشت وبه منم یه اشاره کرد که منم بلند شدم وکاپشن م روورداشتم ورفتم طرف کفشم که میترا اومد تو وتادید ماها داریم میریم باتعجب گفت:

    -کجا؟

    کامیار-فعلا دیگه زحمت روکم کنیم بااجازه!

    اینو گفت ورفت بیرون که میترا به من گفت:

    -چه جوری باهاتون تماس بگیرم یعنی بگیریم؟

    رویه تیکه کاغذ شماره موبایلمو نوشتم ودادم بهش وبرگشتم که ازنصرت خداحافظی کنم که دیدم داره بادستش اشک هاشو پاک می کنه!

    بی خداحافظی ازاتاق اومد بیرون ومیترام دنبالم اومد

    توحیاط دیگه ازالاغه خبری نبود!یعنی دیگه چیزی ازش نمونده بود!این دفعه بدون اون شوک اولیه به حیاط واین خونه نگاه کردم!شاید بیست تا اتاق دور وورحیاط بود!یکی دوتا پله می خورد می رفت بالا ویکی سه تا پله می خورد می رفت پائین!بعضی هاشون که اصلا در نداشتن وجلوشون پرده زده بودن!جلو هرکدومم یه نفر یادونفر نشسته بودن وهرکدوم یه چراغ فیتیله ای یایه گاز پیک نیکی جلوشون بود ویه چیزی مثل قابلمه اماسیاه وسوخته جلوشون بود!بوی گند تریاک تموم فضا رو ورداشته بود پیرزن،پیرمرد،جوون،بچه!هرکدوم مشغول بودن ویه چیزی تواین قابلمه ها ریخته بودن وداشتن گرم ش می کردن!

    داشتم به این چیزا نگاه می کردم که میترا گفت:

    -چی شده سامان خان؟

    برگشتم توصورتش نگاه کردم تو نور مهتابی صورتش خیلی قشنگ شده بود چشماش بااون مژه های بلند یه حالت قشنگی به صورتش می داد!موهای کوتاه ش که هینجوری شونه شده بود پر ازچین وتاب قشنگ طبیعی بود دماغ کوچیک وظریفی داشت قدش م فقط چند سا نتی متر ازمن کوتاهتر بود که می شد گفت بین دخترا بلند قده!برعکس لحظه اول که توروپوش دیده بودمش چاق که نبود هیچی خیلی اندام متنا سبی م داشت !

    میترا-حواست به من نیس؟

    -چراچرا!یه خرده کامیار ناراحت شد

    میترا-چرا؟

    -وقتی فهمید اون دختر خانما رو فروختن به عربا ناراحت شد!

    تااینو گفت سرشو انداخت پائین ویه لحظه بعد گفت:

    -قراره منم همین کارو بکنم

    فقط نگاهش کردم که کامیار ازاون ور حیاط صدام کرد ومنم راه افتادم طرفش که میترا گفت:

    -چه جوری می خواین برین؟

    -نمی دونم یه کاریش می کنیم دیگه!

    تارسیدیم به کامیار میترا گفت:

    -کامیار خان این وقت شب صلاح نیست همینجوری پیاده برین!

    کامیار-یعنی چی؟یعنی می دزدنمون ومی فروشنمون به عربا؟

    میترا-اجازه بدین این همسایه روبروئی مونو صداکنم!تاکسی داره.

    کامیار هیچی نگفت وسه تایی از خونه رفتیم توکوچه ومیترا رفت اون ور کوچه ودر یه خونه رو زد ومنتظر شد تایکی در رو واکنه که ن به کامیار گفتم:

    -دختر قشنگی یه ها!

    کامیار-کی؟میترا؟ببینم!

    یه نگاهی به میترا کرد وبعد برگشت طرف من وگفت:

    -زیادم قشنگ نیس!

    -چرا بدنیس!

    کامیار-اِ ببینم!

    دوباره برگشت طرف میترا ویه نگاه دیگه بهش کرد وگفت:

    -همچین خوشگل خوشگلم نیس!

    -چرا خوشگله،حواست بهش نبوده!

    کامیار-اِ ببینم!

    دوباره یه نگاه به میترا که جلو همون درواستاده بود کرد وگفت:

    -خوشگله اما خوشگل معمولی!

    -آخه به خودش نرسیده ساده ساده س!

    کامیار-اِ ببینم!

    دوباره یه نگاه کرد وگفت:

    -خب آره اما خوش تیپ نیس!

    -خب بااین لباس معلومه که یه دختر خوش تیپ نمی شه!اگه یه لباس حسابی و شیک تن ش کنه خوش تیپ م می شه!

    کامیار-اِ ببینم!

    دوباره یه نگاه کرد وگفت:

    -خب راست می گی اما کلا یه جوریه!

    -برای اینه که اینجا واینطوری دیدیش!اگه مثلا تو جردن دیده بودیش این حرفو نمی زدی!

    کامیار-اِ ببینم!

    دوباره یه نگاه به میترا کرد وگفت:

    -راست می گی آ!چه دید وباز وسیعی تو پیدا کردی!

    -من توصورتش نگاه کردم دختر قشنگی یه!

    کامیار-اِ ببینم

    -اِ زهر مارو ببینم!مگه کوری؟

    کامیار-نه بابا حالم سرجاش نیس!

    -گفت قراره که اونم بفروشن به اون ورآب!

    کامیار-اه نمی شه هی یادم نندازی؟

    توهمین موقع یه مرد اومد دم در ومیترا باهاش حرف زد ویارو ازخونه اومد بیرون ورفت سوار یه تاکسی که اون طرف تر بود شد وروشنش کرد ودنده عقب اومد طرف ما.میترام اومد طرف ما وگفت:

    -بایداله خان برین مطمئنه!

    کامیار یه نگاه بهش کرد ونشست بغل راننده ومنم یه نگاه بهش کردم وگفتم:

    -ممنون.

    میترا-کاری نکردم!

    -همین که به فکر ما بودی خیلی یه،لطف کردی!

    میترا-بازم می آیین اینجا یا تئاتر؟

    -نمی دونم شاید فعلا خداحافظ!

    تااومدم سوار ماشین بشم بازوم رو گرفت وگفت:

    -بهت زنگ بزنم؟

    دوباره توصورتش نگاه کردم تنها عیبی که توصورتش بود پوست تیره ش بود!هم پوست صورتش وهم لبش!

    -بزن!

    وقتی اینو بهش گفتم یه مرتبه یه برق نشست توچشماش!

    درماشین روواکردم وسوارشدم که سرشو ازپنجره طرف کامیار کمی آورد تو وبه راننده گفت:

    -ید اله خان این دوتا رو دست شما سپردم آ!سالم برسونین شون!

    یداله خان یه سری تکون داد وحرکت کرد وقتی رسید سر کوچه برگشتم وعقب رو نگاه کردم هنوز میترا همون جا واستاده بود ومارو نگاه می کرد

    وقتی یه خرده ازاونجا دور شدیم به کامیار گفتم:

    -اینجا دیگه چه جور جایی یه؟!

    کامیار-دیگه حرفشم نزن!دیدنیارو دیدیم !شنیدنیا رو شنیدیم وگفتنی آرو هم گفتیم!دیگه هیچی نگو!

    ((خیلی ناراحت بود!منم هیچی نگفتم که یداله خان یه خنده ای کرد و گفت))

    -بچه های بالا شهرین؟هان؟

    کامیار-نخیر یداله خان!بچه سوسول بالای شهریم!حواستو بده داداش به رانندگی ت!

    ((خنده از رو لب یداله خان رفت و دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم جلو باغ وپیاده شدیم و کامیار خواست پول تاکسی رو حساب کنه که یداله خان گفت))

    -قبلا حساب شده !

    کامیار-ببینم ،ما حواسمون پرت بود،جیب مونو زدی و خودت کرایه رو حساب کردی؟

    یداله خان-دست شما دردنکنه!

    کامیار-آخه ما که حساب نکردیم کرایه رو!

    یداله خان-میترا خانم خودش حساب می کنه!

    کامیار-ماازاین حسابا باکسی نداریم برادر!درثانی اون بدبخت ازکجا آورده که پول کرایه مارو هم بده؟

    یداله خان-نقد نمی ده خورده خورده بهم ممی ده!خیلی لوطی یه!

    کامیاربرگشت یه نگاهی به من کرد وبعد دست کرد جیبش وسه هزار تومن درآورد گذاشت روداشپورت ماشین وگفت:

    -بفرمائین یداله خان اگرم توراه بدخلقی کردم حلال کن که عصبانی بودم!

    یداله خان-آخه میترا خانم ازما دلخور میشه!

    کامیار-دیدمش بهش می گم که ما به زور به شما پول دادیم!به سلامت!

    اینو گفت ودرماشین روبست ویداله خان م گاز داد ورفت وقتی تنها شدیم بهش گفتم:

    -عجب دختر عجیبی یه ها!

    کامیار-بریم تو

    -صبر کن ببینم!بذار یه زنگ بزنم به گندم!

    کامیار-اگه اسمشو الان بیاری یه چیزی دری ووری ام به تو می گم ا!ول کن بابا پدرمونو درآورد!

    -ما تموم این کارا رو برای برگردوندن گندم کردیم حالا ولش کنم؟!توچرااینطوری شدی؟

    -خودمم نمی دونم!بزن!یه زنگ بهش بزن اما جریان نصرت رو بهش نگی آ!

    -فکر نمی کنی بگم بهتر باشه!؟

    کامیار-چی می خوای بهش بگی؟بگی داداشش روپیدا کردی؟؟بعدباشوق ازت می پرسه خب برادر عزیزم کجاس؟اون وقت چی بهش می گی؟می گی برادر عزیزت یه اتاق تودروازه...داره؟بعدش اگه پرسید داداش جونم حالش چطور بود چی میگی؟حتما می گی اگه جنس خوب به موقع بهش برسه سرحال وقبراق الحمدالله!بعدش اگه گفت داداشم به چه شغلی اشتغال داره؟حتما می گی توامر صادراته!ازاین ور دخترای مثل پنجه ی آفتابمون رو صادر می کنه ازاون ور یه مشت عرب شیپیشو وارد می کنه!

    یه نگاه بهم کرد وگفت:

    -اصلا بیابریم تو فردا بهش زنگ بزن!ساعت یک ونیم بعد ازنصفه شبه آخه!بیا بریم کپه مرگمونو بذاریم شاید این شب خاطره انگیز تموم بشه یگه!

    اینو گفت ودست گذاشت روهمون بازوی زخمی م که فریادم رفت هوا!یه نگاه به من کرد وگفت:

    -ببینم!این بازوی تو فقط به دست من حساسیت داره؟دخترا بگیرنش دردنداره؟

    -اه اونا این یکی رومی گیرن!

    کامیار-منکه هرکدومو می گیرم توداد می زنی!

    -بیابریم توجلو همسایه ها زشته!

    دوتایی درباغ رو آروم واکردیم ورفتیم تو وتا دررو پشت سرمون بستیم که مش صفر ازتو خونه ش درحالی که پیژامه پاش بود وجای پیرهن یه ملافه انداخته بود رودوش ش وپیچیده بود دور تن ش به حالت دوئیدن اومد بیرون وتارسید به ما گفت:

    -کجائین آخه شماها؟تلفن تونو چراخاموش کردین؟بیچاره شدیم ما آخه!

    کامیاریه نگاهی به مش صفر کرد وگفت:

    -مش صفر توچطور روز به روز خوش تیپ تر می شی وساعت به ساعت شکل وقیافه یکی ازبزرگان هالیوود روبه خودت می گیری؟الان بااین پیژامه وملافه درست شدی عین چارلتون هستون توفیلم ال سید!البته اونجایی که شته شده بود وبسته بودنش رواسب!

    من زدم زیر خنده

    مش صفر-حالا وقت شوخی یه آقا کامیار؟آقا عین مرغ سرکنده داره بال بال می زنه کجا بودین تاحالا؟

    کامیار همونجور که حرکت کرد گفت:

    -رفته بودیم تئاتر!سه سانس م نشستیم ونمایش رونگاه کردیم!

    مش صفر دوئید دنبال مونو گفت:

    -حالا کجا دارین می رین؟

    کامیار-پیش آقابزرگ!

    مش صفر-آقابزرگ خونه ش نیست که!

    کامیار-پس کجاس؟

    مش صفر-نمی دونین چه خبر شده اینجا!محشر کبری س!خانم کوچیک فهمیده که گندم خانم ازخونه آقابزرگه گذاشته ورفته!اگه بدونین چه کرد؟بیاین بیاین بریم اونجا!

    کامیار-کجا؟

    مش صفر-خونه خانم کوچیک دیگه!

    کامیار-باشه اما شما باهمین اسموکینگ تشریف می آرین؟

    مش صفر که بیچاره اصلا توحال خودش نبود یه نگاه به خودش کرد وگفت:

    -ای وای!حواس واسه آدم نمیذارین که!

    اینو گفت ودوئید طرف خونه ش!من وکامیارم راه افتادیم طرف خونه عمه اینا که کامیار گفت:

    -بیابرگردیم!

    -کجا؟

    کامیار-می ریم خونه یکی ازاین بچه ها!همه بهمون خوش میگذره وهم ازکانون فتنه دور می شیم!الان بریم اینجا پدرمونو درمی آرن ا!

    -بالاخره ش چی؟بیابریم!

    باغ رو میون بر زدیم وچنددقیقه بعد رسیدیم جلو خونه عمه اینا.ازتوخونه صدای گریه وناله وحرف به صورت درهم می اومد بیرون!کامیاریه سری تکون داد وگفت:

    -من توبیا نیستم!این شری یه که توبه پاکردی خودتم برو جواب بده!

    -من شر به پاکردم!

    کامیار-آره دیگه

    -به من چه مربوطه!؟

    کامیار-تواگه خبر مرگت دزدکی نمی اومدی اینجا وگندم رونمی دیدی الان این افتضاح به پا نشده بود!

    -تورفتی به آفرین گفتی که من عاشق گندم شدم به من چه مربوطه؟اگه توزبونت رو نگه می داشتی اینطوری نمی شد!

    کامیار-حالا تونمی شد جای این خونه می رفتی دم پنجره اون یکی خونه؟چه فرقی واسه توداشت؟دخترعمه دخترعمه س دیگه!

    -بیابریم توخودتو لوس نکن!

    کامیار-من بیام یه کلمه م حرف نمی زنم آ!خودت باید جواب همه رو بدی آ!

    -باشه من جواب می دم!

    کامیار-فقط هرچی می گی بگو اما درمورد نصرت اینا یه کلمه م حرف نزن!فهمیدی؟

    -آره بابا!آره!

    کامیار-به هوای من نباشی آ!من یه کلمه م حرف نمی زنم!اصلا انگار نه انگار که من هستم!

    -باشه!بیابریم!

    رفتیم جلو ودر زدیم که یه مرتبه همه توخونه ساکت شدن یه خرده بعد کتایون دررو واکرد وتا چشمش به ماها افتاد سلام کرد وگفت:

    -داداش کجا بودین شما؟دلم انقدر شور زد!

    کامیار نشست جلوشو بغلش کرد وگفت:

    -الهی قربون اون دل کوچیکت برم که واسه من شور زده!

    کتایون-داداش نمی دونی اینجا چه خبره!

    کامیار-چرا یه چیزایی می دونم!

    توهمین موقع کاملیام اومد توراهرو وتا مارو دید سلام کرد وزود به کامیار گفت:

    -داداش بابا خیلی ازدستت عصبانیه!حواست باشه!

    کامیار یه نگاه به کاملیا کرد وازجاش بلند شد بعد آروم راه افتاد طرف سالن خونه اما یه مرتبه برگشت وصورت کاملیا رو ماچ کرد وزود رفت طرف سالن!

    کاملیا وکتایون مات مونده بودن!اما من می دونستم چرا کامیار اینکارو کرد!

    خلاصه منم دنبال کامیار رفتم توسالن یعنی تاکامیار در سالن روواکرد همگی باهم شروع کردن به حرف زدن!هرکی یه چیزی بهمون می گفت!یکی می گفت کجا بودین تاحالا؟یکی می گفت واقعا که!یکی می گفت جدا آدمای بیخیالی هستین!یکی می گفت حالام تواین موقعیت وقت تفریح وخوش گذرونیه؟

    کامیار هیچی نمی گفت وفقط نگاه می کرد!من اومدم خودمو آماده کنم که جواب شونو بدم اما نمی دونستم چی باید بگم که کامیار گفت:

    -اول جواب قوم عاد روبدیم یاقوم ثمود رو؟بابا چه خبرتونه؟جای اینکه بلند شین دوتا شربت هل وگلاب واسه مون بیا رین دعوامون می کنین؟من واین بچه ازسر شب تاحالا یه لنگه پا دنبال کاراین دختره ایم!این طفل معصوم بااین بازوش تاحالا سه مرتبه ضعف کرده تارسوندیم خودمونو به اینجا!گشنه وتشنه عین سگ پاسوخته له له زدیم که یه خبری ازاین دختره بگیریم!ایناها!این زبون من!ا...!

    اینو گفت ودهنش روواکرد وزبنش رواورد بیرون ونشون همه داد!

    بابای کامیار که یه خرده آرومتر شده بود گفت:

    -اخه نباید یه خبری چیزی به ما بدین؟یه تلفن زدن ودوکلمه حرفم کاری داره؟

    کامیار-می گم این زبون من!ا...!

    دوباره زبونش رو دراورد وبه همه نشون داد مادرش آروم گفت:

    -آخه عزیزم دل ماهزار راه رفت!یه زنگ می زدی ویه کلمه می گفتی کجایی!سالمی!خوبی!

    کامیار-می گم نرسیدیم یه چیکه آب بخوریم بابا!این زبون من!ا...!

    دوباره زبونش رودراورد ونشون همه داد بابای کامیار یه نگاه به من کردوگفت:

    -عموجون این که تکلیفش معلومه!حداقل شمایه خبر به ما می دادین!

    تااومدم حرف بزنم که کامیارگفت:

    -باباجون اینم مثل من!یه لنگه پا!چوب خشک!

    بعد به من گفت:

    -زبونت رودرار بهشون!

    من داشتم ازخنده می مردم اما خودمو نگه داشتم که مادر کامیار گفت:

    -حالا بالاخره چی شد؟شام خوردین یانه؟

    کامیار-شام؟کوفت کاری م نخوردیم!می گم دریغ ازیه چیکه آب!این زبون من!ا...!

    دوباره زبونش رودراورد ونشون داد که باباش گفت:

    -ببر تواون وامونده رو دیگه!

    یه مرتبه افرین ودلارام وکتایون وکاملیا زدن زیر خنده!به هوای اونا م بقیه شروع کردن به خندیدن که یه مرتبه آقا بزرگ که بالای سالن رویه مبل نشسته بود وعصاش تودستش بود چند تاسرفه کرد وهمه ساکت شدن!

    کامیار زود رفت طرف اقابزرگ وتارسید دولا شد ودست آقابزرگ رو ماچ کرد وگفت:

    -سلام اقابزرگ

    منم زود رفتم جلوومثل کامیار خیلی بااحترام به آقابزرگ سلام کردم ویه گوشه واستادم که اقابزرگ باسر بهمون جواب داد وبعد به کامیار گفت:

    -چی شد؟کجا بودین؟

    کامیار-دنبال دوستای این دختره گندم بودیم اقابزرگ!باهزار ویک بدبختی ادرس یکی یکی شونو پیدا کردیم ورفتیم در خونه شون!

    اقابزرگ-خب

    کامیاراروم گفت:

    -جسارته اقابزرگ اما قدیما شما یه شربت نذری درست می کردین ومی ریختین تومنبع می دادین به مردم!ترک کردین این عادت رو!

    آقابزرگ یه اشاره به بابای کامیار کرد وگفت:

    -بگو شربت براشون بیارن!

    بابای کامیارم زود سرشو برگردوند ودوسه نفر ازجاشون بلند شدن واسه شربت اوردن که کامیار گفت:

    -واسه این بچه بانبات بیارین!لینت مزاج پیداکرده!ازبالا وپائین نم پس می ده!

    همه زدن زیر خنده برگشتم چپ چپ هش نگاه کردم که گفت:

    -دروغ نمی گم به جان شما!حالش بهم خورده!

    تااینو گفت دیگه مادرم نتونست خودشونگه داره واومد طرف من وگفت:

    -چه ت شده؟ازبازوت بوده؟قرصاتو خوردی؟بزن بالا آستین ت روببینم!

    کامیار-زن عمو جون ازبازوش نبوده!ازجای دیگه ش بوده!اگه بخواین ببینین باید بکشه پائین نه بالا!الانم که نممی شه اینکارو کرد!

    دوباره همه زدن زیر خنده آقابزرگه م خنده ش گرفته بود اما خودشو نگه می داشت مادرم یه نگاه به من کرد وگفت:

    -شدین عین دوتا پسر بچه!همه ش باید مواظب تون بود وازدست تون حرص خورد!

    صورتش روماچ کردم که اشک توچشماش جمع شد ورفت سرجاش نشست من وکامیارم رفتیم رودوتا مبل بغل دست آقابزرگه نشستیم که برامون شربت اوردن ودادن بهمون کامیارشربت ش روگرفت وشروع کرد به هم زدن!

    یه دودقیقه ای همینجوری هم می زد که صدای باباش دراومد وگفت:

    -چقدر هم می زنی؟بهم خورد دیگه!

    کامیارم باحالت معصوم گفت:

    -خب شربت روباید هم زد دیگه باباجون!

    پدرش درحالیکه معلوم بود پشت این صورت اماده خنده س گفت:

    -خب باباجون یه قلپ بخور یه کلام حرف بزن!

    کامیارم زود یه قلپ خورد وگفت:

    -چشم

    یه قلپ دیگه خورد وپشتش گفت:

    -باباجون

    دوباره همه زدن زیر خنده ازهمه بیش تر مش صفر که یه خرده پیش اومده توخونه می خندید!

    بابای کامیار که خوشو ازترس آقابزرگه هی نگه می داشت گفت:

    -خب گلوت تازه شد؟

    کامیار-بعله بابا جون!

    کامیار-خب حالا بگو ببینم چی می گی!

    کامیار-باباجون میذاری من برم هنر پیشه بشم؟امشب رفته بودیم تست تئاتر فکرکنم قبول شدیم!

    دوباره همه زدیم زیر خنده!همچین حرف می زد که همه شک کرده بودن که داره راست می گه یاچاخان خودشم که اصلا نمی خندید!

    آقابزرگه-خب بگو چی شد؟خبری ازش پیدا کردین؟

    کامیار شربتش روگذاشت رومیز ئگفت:

    -اول رفتیم خونه اون شقایق دوستش!ازش گفتیم که ازگندم خبری داره یانه!اما دریغ ازیک کلمه جواب!هیچی بروز نمی داد!همه شون اینطوری بودن ا!

    دوباره همه زدن زیر خنده!اصلا جو مجلس عوض شده بود!مجلسی که تایه خرده پیش همه توش ماتم گرفته بودن شده بود عین همون تئاتر سرشبی!فقط عمه بیچاره م به کامیار نگاه می کرد وسرشو تکون تکون می د اد!

    کامیار-خلاصه این شقایق خانم رو انقدر قسم دادیم که تازه اجازه داد باهاش حرف بزنیم!

    آقابزرگه-خب چی گفت؟

    کامیار-هیچی!افتادیم رودستش!افتادیم روپاش!افتادیم رو...

    باپام زدم به پاش که دیگه هیچکس نتونست خودشو نگه داره!دیگه آقابزرگم داشت می خندید!

    کامیار-یعنی می گم انقدر التماس کردیم تابالاخره گفت!

    بابای کامیار-خب چی گفت؟

    کامیار-گفت ازگندم خبر ندارم!

    یه دفعه صدای همه به حالت اعتراض در اومد که کامیار گفت:

    -حالا گوش کنین اونو ول کردیم ورفتیم سراغ یه دوست دیگه ش!اونم اولش لب وانمی کرد!حالا دست شو ماچ کن! پاشو ماچ کن!صورت شو ماچ کن!نی دونم دیگه کجاشو ماچ کن تابالاخره چی؟

    همه باهم گفتن چی؟

    کامیار-هیچی قرش زدم واسه خودم!

    بابای کامیار-توخجالت نمی کشی پسر جلواین همه بزرگتر ازاین حرفا می زنی؟

    کامیار-آخه خیلی خوشگله بابا!

    دوباره همه زدن زیر خنده که یه مرتبه عمه م شروع کرد به گریه کردن همه ساکت شدن که عمه م گفت:

    -پس بالاخره معلوم نشد این طفل معصوم کجاس!

    کامیار-چراعمه جون!درست درست معلوم نشد اما یه چیزایی فهمیدیم!

    یه مرتبه عمه وشوهر عمه م ازجاشون پریدن وهجوم اوردن طرف کامیار!بیچاره ها ازخوشحالی اینکارو کردن اما این کامیار جونور ازجاش پرید وپاشو گذاشت رواین مبل واون مبل وازرو سر وکله افرین ودلارام دررفت ورفت دم درواستاد!عمه وشوهر عمه م همونجا خشک شون زد!بقیه م همینطور!من دیگه نتونستم جلوخودمو بگیرم وبلند بلند شروع کردم به خندیدن که پشت سر من همه زدن زیر خنده!حرکت کامیار به قدری قشنگ وهم اهنگ باحرکت عمه اینا بود که انگار ازقبل برنامه ریزی کرده بودن!پدرم که ازخنده ازچشماش اشک می اومد گفت:

    -عمو چرا همچین کردی؟

    کامیار-عمو اینا می خوان منو بزنن!

    آقای منوچهری-نه عموجون!ازخوشحالی مون ازجامون پریدیم!بیا جلو عمو جون نترس!

    حالا ما می خندیدم اما این کور شده خنده به لبش نمی اومد!آروم اروم برگشت سرجاش که آقای منوچهری باخنده ماچش کرد وگفت:

    -کجاس عموجون گندم!

    عمه م-بگو عمه!فقط جون عمه شوخی نکن!اول بگو کجاس بعد هرچقدر دلت خواس شوخی کن وبخند!بذار این دل وامونده ما به سامون بیاد بعد!

    کامیار که ناراحت شده بود عمه م روبغل کرد وماچش کرد وگفت:

    -به خدا حالش خوبه خوبه!خونه یکی ازدوستاش هس!فقط به ماها نگفتن کدوم یکی شون!ولی سر بسته بهمون گفتن جاش خوبه!

    عمه م-پس چرا برنمی گرده خونه؟

    کامیار-عمه جون بهش یه خرده وقت بدین!حتما برمی گرده!

    عمه م-تومطمئنی حالش خوبه؟

    کامیار-آره عمه جون خوبه خوبه!

    عمه م باز شروع کرد به گریه کردن که کامیار به اقای منوچهری اشاره کرد که ببره وبخوابوندش آقای منوچهری م ورش داشت وباخودش بردش طبقه بالا!همه ساکت نگاه شون می کردیم وقتی رفتن کامیار یه سری تکون داد واومد سرجاش نشست وگفت:

    -مادروپدرواقعی ادمم انقدر بچه شون رودوست ندارن!

    بعدبه من گفت:

    -بیا یه زنگ بزن بهش ببین جواب میده؟

    -دیروقت نیس؟

    کامیار-بزن!فوقش جواب نمی ده دیگه!

    همه ساکت ساکت شدن.منم موبایل رودراوردم وشماره موبایل کامیاررو گرفتم دوتا زنگ زد ویکی روشن ش کرد اما حرف نمی زد!

    -الو!گندم!

    یه لحظه بعد جواب داد

    گندم-توام بی خوابی زده سرت؟

    -ازلطف شما بعله!

    گندم-چراازلطف من؟

    -بعدا بهت می گم!کجایی الان؟

    گندم-ازاین سوال ها نکن!می دونی که بهت نمی گم!پس چرا می پرسی؟

    -نمی خوای برگردی خونه؟

    گندم-هم اینجا وهم...

    گندم-هم چی؟

    هیچی نگفتم که گفت:

    -بازم دیر کردی!

    -شاهارت رودیدم رو دیوار اتاق سمیه خانم!

    یه مرتبه جاخورد ویه خرده بعد گفت:

    -خودشم دیدی؟

    -آره

    گندم-بایه برخورد بد؟

    -اتفاقا بایه برخورد خیلی خوب!

    گندم-کثافت هزار رو!

    -منو می گی؟

    گندم-نه اون دختره هرزه رو می گم!

    -چرااینکارو کردی؟

    گندم-ازکجا فهمیدی که میرم اونجا؟فکر نمی کردم که بفهمی!

    -دیگه بهتر نیس که تمومش کنی؟

    گندم-تازه شروعش کردم!

    اومدم گوشی روبدم اون دستم که متوجه شدم همه جمع شدن دور من وسرهاشونو اوردن نزدیک گوشی!

    یه اشاره به کامیار کردم که یه خرده کشیدشون عقب وبه گندم گفتم:

    -این جریان عاقبت خوبی نداره ها!

    گندم-این حرف ازتودیوونه ترسوی عاقبت اندیش بعید وعجیب نیس!توتاحالا تو تموم عمرت یه بارم دست ازپا خطا نکردی!

    -کار بدی کردم؟

    خندیدوگفت:

    -آخه خبر نداری بعضی ازاین خطاها چه کیفی داره!

    -توچرااینطوری شدی گندم؟اصلا به تونمی آد که...

    گندم-چی به من نمی اد!؟

    -همین حرفی که زدی!

    گندم-مگه من اینو خواستم؟بروبه اون کثافتا بگو که یه بچه رودزدیدن!

    هیچی نگفتم که یه خرده بعد آرومتر شد وگفت:

    -ببینم بازم می تونی کاری کنی که باورت کنم؟

    -تواگه جای من بودی همین اندازه م نمی تونستی!

    گندم-شاید!

    -پس باورم کن!

    یه خرده صبر کرد وبعد گفت:

    -بر ان فانوس که ش دستی نیفروخت

    بر ان دوکی که بر رف بی صدا ماند

    بران ائینه زنگار بسته

    بران گهواره که ش دستی نجنباند

    بران حلقه که کس بردر نکوبید

    بران درکه ش کسی نگشود دیگر

    بران پله که برجامانده خاموش

    بهار منتظر بی مصرف افتاد!

    یه مرتبه عصبانی شدم وسرش داد زدم وگفتم:

    -این لوس بازیا چیه درمی آری؟بس کن دیگه!هرچیزی حدی داره!

    گندم-اگه یه بار دیگه سرم دادبزنی تلفن روقطع می کنم وپرتش می کنم توخیابون!

    دیدم جدی داره حرف می زنه هیچی نگفتم که کامیار اروم ازم پرسید:

    -چی شده؟چی میگه؟

    -هیچی داره شعر واسه من می خونه!

    کامیاراِ ببین ازگوگوشم بلده بخونه؟

    -لوس نشو کامیار!

    گندم-کامیاره؟

    -آره

    گندم-بده گوشی روبهش

    گوشی رودادم به کامیار که شروع کرد

    کامیار-ای گندم ذلیل مرده!الهی تموم اون دونه هاتو کلاغ تک بزنه وبخوره!الهی افت بهت بزنه!ازدست توخونه خراب شدم!

    یه مرتبه شروع کرد به دادزدن وگفت:

    -دختره ورپریده وردار اون موبایل صاحب مرده منو بیار!تموم مشتریامو ازدست دادم آخه!

    یه خرده صبر کرد وبعد گفت:

    -حق داری بخندی!

    بعد نمی دونم گندم چی گفت که کامیار هول شد وتند تند شروع کرد به حرف زدن!

    کامیار-کی؟من؟به جون تو به جون سامان به جون بابام اگه یه همچین منظوری داشته باشم!برن گم شن اون دوستای یبس بی ریختت!فقط بلدن عین ماست واستن وبه ادم نگاه کنن!اولا چشم ندارم هیچ کدومشونو ببینم!دخترم انقدر بی حال؟صد رحمت به هوای شهر تهران!حداقل ادم توش دوتا نفس می کشه چهارتا سرفه می کنه!اینا که باهاشون حرف می زنی فقط می خندن!بابایه تحرکی!عکس العمل بجایی!واکنش مثبتی!

    نمی دونم گندم چی بهش گفت که یه مرتبه گل ازگلش شکفت وگفت:

    -جون من؟کدوم شون؟

    بازم گوش کرد وگفت:

    -خدا هرسه تا شونو ببخشه به من!یعنی به پدر ومادرشون ببخشه!شماره شونو بده ببینم!

    تااینو گفت تلفن روازدستش گرفتم که دیدم گندم غش کرده ازخنده بهش گفتم:

    ادامه دارد...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت سیزدهم )
    می خوای بامن حرف بزنی؟
    گندم-آره!

    -توازکجا فهمیدی رفتیم پیش دوستات؟

    گندم-خب بهشون زنگ زدم!

    -نمی خوای یه خرده منطقی تر فکر کنی؟

    گندم-من منطقی م!صددرصد!

    -خب!

    گندم-خب که چی؟

    -که یعنی برگرد خونه

    شروع کرد خندیدن وگفت:

    -شب که جوی نقره مهتاب

    بی کران دشت را دریاچه می سازد

    من شراع زورق را می گشایم درمسیر باد!

    شب که آوائی نمی آید

    از درون خامش نیزار های آبگیر ژرف

    من امید روشن ام راهمچو تیغ آفتابی می سرایم شاد!

    شب که می خواند کسی نومید

    من ز راه دور دارم چشم

    بالب سوزان خورشیدی

    که بام خانه همسایه ام را گرم می بوسد!

    -معنی اینا چیه گندم؟

    گندم-یعنی دوباره باید بود!دوباره باید شد!دوباره باید دید!دوباره باید گفت!

    -حالا تو درمورد همه اینا می خوای بشی؟

    گندم-آره!مگه دوباره نشدم؟دوباره یه کس دیگه!دوباره یه آدم دیگه!دوباره یه پدرومادر دیگه!شایدم برادر وخواهر دیگه!اصلا دوباره یه تولد دیگه!

    -توتولد دیگه ای نداری؟

    گندم-چرا دارم!می خوام این دفعه دیگه حتی لحظه هاروهم ازدست ندم!من یه بار زندگی کردم!پاک،سر بزیر!محجوب ساکت!بعدش چی شد؟همه چی یه دفعه ریخت بهم!باختم سامان باختم!

    -توهیچی رونباختی!

    گندم-چرا!باختم!من دیگه توقالب اون گندم جایی ندارم سامان بفهم!من دیگه تواون باغ جایی ندارم سامان بفهم!من دیگه تو اون فامیل جایی ندارم سامان بفهم!من نمی تونم هرلحظه یه نگاه تحقیر آمیز یا ترحم آمیز کسی رو تحمل کنم! تا حالا اگه خوب بودم به خاطر یه امید بود اما حالا دیگه اون امید وارزو مرده!من یه سر راهی م می فهمی؟

    -نه!اینطوری نیس!

    گندم-چراهس!

    -توباداد زدن وپشت تلفن این چیزا رو گفتن نمی تونی به من بقبو لونی که بیست وخرده ای سال خاطره همه باطل شده!

    گندم-توام بااین داد زدن نمی تونی به من بقولونی که باطل نشده!

    یه مرتبه کامیار دستش رو گذاشت رو شونه م وبهم اشاره کرد که آروم باشم!

    یه نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

    -باشه گندم من آروم حرف می زنم!فقط بگو من چیکار باید بکنم که توام اروم بشی وبیای یه جا با همدیگه بشینیم وحرف بزنیم؟

    گندم-چه حرفی بزنیم؟می خوای رو در رو نصیحتم کنی؟می خوای جلو دستت باشم که اگه بامنطق بهم پیروز نشدی از زور استفاده کنی؟

    -نه اصلا!

    گندم-پس همین پشت تلفن بگو!

    -یعنی بعد ازبیست سال که پسر دایی ت بودم یه خواهشم روقبول نمی کنی؟

    گندم-نه!اگه چیزی داری بهم بگی یاخودت پیدام کن یااز پشت تلفن بهم بگو!

    -اگه بخوام ازت خواستگاری کنم قبول می کنی؟

    یه لحظه ساکت شد وبعد گفت:

    -نگاه ترحم آمیز!

    -نه!اینطوری نیس!

    گندم-چرا هس سامان!

    -خب پس اگه من هرچی بگم میذاری پای حساب ترحم!

    گندم-این یه حقیقته سامان!

    -پس من باید چیکار کنم که باورم کنی؟

    گندم-پیدام کن!

    -کجا؟اخه کجا؟

    گندم-کوچه ها

    باریکن

    دکونا بستن!

    خونه ها

    تاریکن

    طاقا شیکسته س

    از صدا

    افتاده

    تاروکمونچه!

    مرده می برن

    کوچه

    به کوچه!

    من نمی خوام کوچه باریک ودکون بسته خونه تاریک وطاق شیکسته باشم سامان دیگه نمی خوام!

    من نمی خوام یه تارو کمونچه از صداافتاده باشم!

    من نمی خوام مثل یه مرده باشم که رودوش کسای دیگه هرجایی که می خوان ببرنش برم!من می خوام زنده باشم وزندگی کنم!می خوام زنده باشم وخودم راه برم!می خوام تموم اون کارایی رو که یه عمر ازش منع م می کردن بکنم! من می خوام برم طرف اون چیزایی که همیشه ازش ترسوندنم!

    من دیگه ازحرف نزدن خسته شدم سامان!می خوام دیگه حرف بزنم اونم باصدای بلند که مرد غریبه صدامو بشنوه! دیگه ازسیاه وقهوه ای و دودی بودن خسته شدم!می خوام یه رنگ تازه باشم!قرمز،آبی،صورتی!می خوام برم!می خوام برم وزمین ممنوعه رو ببینم!می فهمی چی می گم؟؟

    -خب بیا باهم می ریم ومی بینیم!

    گندم-باتو؟باتو ادم ترسو؟باتویی که جرات وشهامت رو توت کشته ن؟باتویی که سال ها طول می کشه تا حرف ازتو دلت بیاد رو زبونت؟چند سال باید صبر کنم تا تو چیزی رو که دلت می خواد بازبونت بگی؟

    -حالا که گفتم!

    گندم-اینطوری دیگه برام قشنگ نیس!

    -پس من باید چیکار کنم؟

    گندم-یه وقتی دنیای من همون باغ بود وادماش همون ادمای توباغ!یه وقتی ازمیون این همه مرد تنها ترو دیدم وتومرد من بودی!یه وقتی فکر می کردم فقط تویی که می تونی منو خوشبخت کنی!یه وقتی خوشبختی رو تنها همین می دونستم اما حالانه!حالا فهمیدم که خوشبختی یه جور دیگه شم هس!

    -تومطمئنی که اون خوشبختی یه؟

    گندم-نه!اما امتحانش می کنم!این همه سال اون چیزایی روکه بهم گفتن چشم بسته قبول کردم حالا می خوام باچشم باز چیزای دیگه روهم امتحان کنم !دنیا همون باغ نیس سامان!توخودت حتما می دونی!چون تو دنیای بیرون ازباغم دیدی!

    -هیچ جا امنیت این باغ رو نداره!

    گندم-اینم باید خودم امتحان کنم!

    -ومنم اصلا مهم نیستم!

    گندم-توباید نشون بدی که مهمی!باید یه کار سخت بکنی تا معلوم بشه مهمی!من دیگه نمیخوام میون یه مشت مرده زندگی کنم!بین شما تنها کسی که زنده س کامیاره!نمی ترسه!وحشت نمی کنه!مثل آب رودخونه س نه مثل اب تواب انبار!سامان ماها می تونیم غیر ازدزدکی نگاه کردن به همدیگه کار دیگه ای هم بکنیم!زندگی فقط دزدکی همدیگرو دیدن نیس!زندگی اصلا دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم!زندگی اسارت نیس بابا!زندگی به ازادی رسیدنه!

    -چه ازادی ای؟

    الو گندم!الو!

    تلفن روقطع کرده بود یه لحظه همونجوری سر جام موندم!یادم رفته بود که تنها نیستم!خجالت می کشیدم که تلفن رو از دم گوش بیارم پایین!شاید گندم راست می گفت!زندگی دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم!دوست داشتنم دزدی نیس که ازش خجالت بکشیم!اگرم به کسی گفتیم که دوستش داریم دزدی نکردیم که جرات نکنیم بعدش سرمونو بلند کنیم!پس چرا االان جرات اینکه تلفن رواز گوشم جدا کنم ودستمو بیارم پایین ندارم؟؟

    دستم رواوردم پایین وسرمو بلند کردم!تموم نگاه ها به من بود!شاید همون نگاه هایی که نصرت ازش حرف می زد!

    تنها نگاه کامیار محکم وتایید کننده بود پس یعنی فقط این کامیار بودکه زنده بود؟

    اروم از جام بلند شدم کامیارم بلند شد رفتم طرف در سالن کامیارم دنبالم اومد در رو واکردم ورفتم بیرون که شنیدم یکی گفت((واقعا شرم اوره))

    خنده م گرفت!شرم به خاطر چی؟داشتم دوباره حرفای گندم رو می اوردم توذهنم که کامیار برگشت طرف بقیه وگفت:

    -من ازطرف این ادم هرزه وقیح بی ابرو ازتموم شماها ادمای نجیب ابرودار باحیا عذر خواهی می کنم!اما هرکسی یه کلمه دیگه حرف بزنه پرونده هاتونو همین الان وهمین جا رومی کنم!شب بخیرخانمها واقایون پارسا وپاکدامن!

    اینو گفت ودررو بست واومد بیرون!

    -کی بود؟

    کامیار-یکی یه چیزی گفت دیگه!بیا بریم!بده من اون بازو سالمت رو!

    بازوی منو گرفت وباهمدیگه رفتیم طرف ته باغ نزدیک خونه کامیار اینا.توراه هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت وقتی رسیدیم ته باغ رویه نیمکت تویه جای تاریک نشستیم وکامیار دوتا سیگار روشن کرد ویکی ش روداد به من وگفت:

    -چی می گفت؟

    شعر می خوند.ازشاملو.

    کامیار-حرفایی که می زد چی بود؟

    یه پک به سیگار زدم واروم اروم براش اونایی روکه یادم بود گفتم یه خرده فکر کرد وگفت:

    -راستی راستی کدوم درسته؟این زندگی یااون زندگی؟اصلا کدوم شون اسمش زندگیه؟اگه ما یه سری محدودیت ها رو ایجاد می کنیم ایا نباید براش جایگزین م پیداکنیم؟همه ش که نباید ها نیس!هرنبایدی یه بایدم داره!

    -شاید گندم راست می گه؟

    کامیار-چی رو؟

    -اینکه من ترسوام!

    کامیار-غلط کرده گندم!اون الان عصبانیه یه چیزی می گه!خبر نداره که تو چه دل گنده ای داری!

    -دلداریم می دی!؟

    کامیار-نه راست شو می گم!من بودم امشب توتئاتر جلو اون ادما که یقهنصرت رو گرفته بودن واستادم؟من بودم که وقتی الاغه رو داشتن می کشتن می خواستم برم جلوشونو بگیرم؟

    -اینا یعنی شجاعت؟

    -بازم بریم سراغ نصرت

    کامیار-دوست داری بریم؟

    -آره

    کامیار-پس می ریم دیدی حالا چقدر شجاعی؟اگه تودنبال کار گندم نباشی منم ول می کنم!

    -یعنی تومی گی گندم می خواد چیکار کنه؟

    کامیار-دوباره یه بارکی ش کنه دیگه!

    -این یعنی چی؟

    کامیار-زیاد این حرفا رو جدی نگیر!دختر تو این سن وسال وباشرایط گندم زیاد ازاین تهدید ها می کنه اما انجامش نمی ده!حالا پاشو بریم بخوابیم که حداقل فردا جون بلند شدن روداشته باشیم!بیابریم شب خونه ما!

    -نه می رم خونه خودمون!

    دوتایی ازجامون بلند شدیم که دیدیم یه سایه ازوسط درختا داره می اد طرف ما!کاملیا بود صبر کردیم تا بیاد جلو وقتی رسید یه خنده ای به من کرد وگفت:

    -خیلی خوشم اومد که حرف دلت روبهش زدی؟

    بهش خندیدم که گفت:

    -ادم باید حرف دلش رو بزنه حداقل براش عقده نمی شه!

    کامیار-آدم غلط می کنه!شمام انگار خوابت گرفته که هذیون می گی!

    کاملیا-داداش جدا باید حرف زد یا ساکت بود؟

    کامیار-بعضی چیزا رو ادم باحرف زدن می گه وبعضی چیزا رو باسکوت!

    کاملیا-فرق شون توچیه؟ازکجا باید فرق شونو فهمید؟

    کامیار-اینو دیگه خود ادم باید بفهمه چیزی نیس که کسی به ادم یاد بده!

    کاملیا-اگه من یه روزی حرف بزنم شما ناراحت می شی؟

    کامیار-برو بخواب دیر وقته!

    کاملیا خندیدورفت طرف خونه شون که کامیار گفت:

    -آدمیزاد زنده س که حرف بزنه دیگه!اگه قرار بود ادما حرف نزنن که خدالال می افریدشون!

    کاملیا برگشت وخندید.

    ***

    فصل ششم

    فردا صبحش تاساعت10خواب بودم ساعت دهم به زور ازخواب بلند شدم.رفتم تواشپزخونه وهمراه با غرغر مادرم یه لیوان شیر خوردم ویه تلفن به کامیار زدم که گفت کار داره وخودش می اد سراغم.

    یه نوار گذاشتم ودراز کشیدم روتختم ورفتم توفکر.کجا باید دنبال گندم می گشتم ؟یعنی کجا رفته بود وباکی بود؟گندم یه همچین خلق وخویی نداشت که!اگه یه وقت به راه های بد کشیده بشه چی؟اصلا چراباید عمه اینا یه همچین کاری بکنن حالام که اینکارو کردن جاش بود که توهمون بچگی وقتی مثلا هفت هشت سالش بود اروم اروم یه جوری بهش می گفتن که تواین سن یه همچین شوکی بهش واردنشه!

    توهمین فکرا بودم که موبایلم زنگ زد فکر کردم گندمه!زود جواب دادم که صدای یه دختر غریبه بود!اصلا تو ذهنم نبود که ممکنه میترا باشه!

    -الو!سامان خان!

    -بفرمائین!

    میترا-منم میترا!

    -حال شما چطوره؟بازحمتای ما؟

    میترا-این حرفا چیه؟چه زحمتی؟بعدشم دیگه اون اتاق واون خونه واون پذیرایی دیگه این حرفا رو نداره که!

    -درهر صورت ممنون

    میترا-کامیارخان چطورن؟دیشب خیلی ناراحت شدن!

    -اونم خوبه

    میترا-مزاحمتون که نشدم؟

    -نه،اصلا اتفاقا خیلی دلم می خواست بایکی صحبت کنم!یعنی بایه دختر خانم صحبت کنم!یه خنده ای کرد وگفت:

    -اگه منو به اون چیزی که گفتین قبول داشته باشین سراپا گوشم وخوشحالم می شم!

    -اختیار دارین

    یه لحظه ساکت شدم که گفت:

    -خب!

    -راستش نمی دونم چه جوری شروع کنم می خوام روحیه دخترا رو بیشتر وبهتر بشناسم!

    میترا-عاشق شدین؟

    موندم چی جوابشوبدم

    میترا-اگه شدین خجالت نکشین بگین!

    یاد حرفای گندم افتادم

    -نمی دونم شاید شده باشم!

    خندید!

    -شما عاشق شدین؟

    میترا-عاشق شدم که این زندگیمه دیگه!

    -یعنی عشق اینه؟یعنی هرکی عاشق شد باید تباه م بشه؟

    میترا-بستگی داره که ادم چه شناختی ازعشق داشته باشه!

    -شما چه شناختی داشتید؟

    میترا-یه شناخت اشتباه!

    -متوجه نمی شم!

    میترا-عشق یه چیز کور نیس!عشق باید روشن باشه!عشق اصلا توروشنایی جوونه می زنه!عشق ازسر ناچاری نیس! عشق باید خودش یه چاره باشه!عشق میدون عمل وسیعی رولازم داره!عشق زمان لازم داره!

    اونی که تویه جای کوچیک ویه زمان کوتاه به وجود می اد عشق نیس!اون کسی که میره تاعاشق بشه به عشق نمی رسه!عشق باید خودش بیاد!اون پسر یادختری که منتظره تامثلا عصری ازخونه بره بیرون وتا یکی روببینه یایکی بیاد طرفش وعاشق بشه وبعدش بشینه تواتاقش ونوار بذاره وگریه کنه.دنبال عشق نمی گرده!می خواد بازی کنه!می خواد بگه که من مثلا بزرگ شدم!

    -فکر می کردم که ساده تر ازاینا باشه!

    میترا-نه،اینطوری نیس!باید خیلی ازچیزا اماده بشه تا یه عشق پابگیره!

    -اینا که گفتین معنی ش چیه؟

    میترا-کدوما؟

    -همین که عشق میدون وسیعی رولازم داره واین چیزا

    میترا-ببینین شما وقتی مثلا به یه مهمونی دعوت شدین ولباس مناسبی ندارین چیکار می کنین؟

    -خب می رم می خرم

    میترا-همین مهمه!شما می رین وچند تا مغازه رو می بینین وازبین چند دست لباس یکی رو انتخاب می کنین ومی خرین!چرا؟چون درهر صورت باید بخرین!چون بهش احتیاج دارین تا بپوشین ش وبرین مهمونی!اما یه وقتی هس که شما هیچ مهمونی دعوت نشدین وبه لباسم احتیاجی ندارین اون وقت مثلا یه روز که دارین توخیابون راه می رین چشم تون توویترین یه مغازه می افته به یه لباس که ازش خیلی خوش تون می اد!

    مسلما همون موقع نمی رین بخرینش راه تون رو می گیرین ومی رین اما این لباس قشنگ توذهن شما نشسته ومرتب بهش فکر می کنین!

    حتما بازم می رین سراغش!دوباره نگاهش می کنین!دلیلی برای خریدنش ندارین!یعنی جایی نمی خواین برین که بهش احتیاج داشته باشین اما نمی تونین م ازفکرش بیاین بیرون!این موقع س که دنبال محسناتش می گردین!قیمت مناسبش! جنس خوبش!دوخت خوبش!وخیلی چیزای دیگه!

    بالاخره توهمین مدت یه روز می رین ومی پوشین ش اگه اندازه تونم باشه دیگه تمومه!حتما می خرین ش!چرا؟چون شاید بعد ازشما یکی دیگه اونو دیده باشه ومثل شما نظرش رو گرفته باشه وبیاد سراغش وبخردش!اون وقت دیگه نمی تونه مال شما باشه!

    اینایی رو که گفتم فقط ازیه بعده ازبعد دید شما بین شما ویک جسم بی جان!

    همین تجربه ساده می تونه بین شما ویه نفر دیگه باشه!متقابلا اونم توشما جستجوش رو شروع می کنه!اگه دلایلی رو که شما بهش رسیدین اونم بهش برسه یه عشق شروع شده!برای همین مم می گم که عشق ازسر ناچاری نیس!یعنی نباید شما به چیزی احتیاج داشته باشین وبه دستش بیارین!یعنی ناچارا عاشق چیزی نشین!میدان عمل شم باید وسیع باشه تا شما بتونین چند بار برین وبیاین واون لباس شخص یا هرچیز دیگه روببینین وارزیابی کنین!یعنی باید فرصت دیدن اندیشیدن برخورد کردن ارزیابی کردن روداشته باشین درغیر اینصورت احتمال اینکه به عشق برسین کمه!

    شما باید بدونین چیکار دارین می کنین!بدون اگاهی نمی شه!

    -وشما این میدان عمل رو نداشتین!

    خندیدوگفت:

    -سامان خان پدر من چند سال پیش یه روز یه ضبط صوت خیلی خیلی گرون قیمت خرید واوردخونه!اون زمانی که هنوز CDروکمتر کسی می شناخت این ضبط صوت سه تا CDتوش می خورد!

    اون موقع که شاید توتهران فقط چند نفرVCDمی دونستن چیه این ضبط VCDداشت!پنج هزار وات قدرتش بود!یعنی اینطوری روش نوشته شده بود!دوتا مرد به کول شون گرفتن ش تااوردنش خونه!یه چیز عجیبی بود!

    اون وقت پدرم فقط روزای جمعه باهاش صبح جمعه باشمارو گوش می کرد!فقط ازرادیوش استفاده می کرد!خیلی خیلی که همت می کرد یه شب یه نوار افتخاری رو گرفت وگذاشت توش!کاشکی میذاشت همونم درست گوش کنیم ! انقدر صداشو کم کرده بود که باید می رفتیم جلوش وگوش مونو می چسبوندیم به باندش تایه زمزمه بشنویم!تازه همه شم می گفت کم ش کنین صدا بیرون نره!

    خب اینکارارو می تونستیم بایه رادیو ضبط دستی م انجام بدیم!دیگه یه همچین ضبط صوت خریدن نداشت که!

    -پدرتون چیکاره بودن؟

    میترا-یه خشکه بازار یه پولدار!

    توخونه مون یه تلویزیونSONYداشتیم یه متر دریه متر!صفحه تخت واستریو وچی وچی وچی!دوتا ویدئو داشتیم عوضش چهار تا نوار ویدئو داشتیم که می تونستیم نگاه شون کنیم!پلنگ صورتی وتام وجری وسیندرلا وزیبای خفته!

    حالا خودتون میدان عمل منو توخونه محاسبه کنین!

    -تنها فرزند خونواده بودین!

    میترا-نه آخریش بودم غیر ازمن دوتا پسر ودوتا دخترم بودن!برادر بزرگمو 18سالگی زن دادن وبرادر کوچیکتره رو19 سالگی!

    خواهر بزرگمو 16سالگی شوهر دادن ووسطی رو17سالگی وبه من که رسید جدول زمانی پدرم بهم خورد!

    -یعنی چی؟

    میترا-یعنی من ازخونه فرار کردم!

    -اگه می موندین بهتر نبود؟

    میترا-نمی دونم!

    -اونای دیگه خوشبختن؟

    میترا-نه بابا بدبختا!خواهرام که یه چشم شون اشکه ویه چشم شون خون!هرکدوم یکی دوتا هوو دارن!توخونواده وفامیل ما رسم اینه که دختر بالباس سفید بره خونه شوهر وباکفن سفید بیاد بیرون!طلاق بی طلاق!اسم شم باعث می شه که گوینده به شدیدترین تنبیهات دچار بشه!خواهرای بدبختم باید می سوختن ومی ساختن!اگه طلاق می گرفتن پدرم می کشت شون اگه زندگی م بکنن که اخرش همون کفن سفیده!

    -یعنی طلاق چیز خوبیه؟

    میترا-اولا اگه بد بود که نمیذاشتنش!اما چیز خوبی م نیس!مسئله سر طلاق نیس که!مسئله سر ازدواجه!این ازدواج ها ازبنیان غلط بوده!

    -برادراتون چی؟

    میترا-اونام شاید همینجور اما چون مرد بودن ازادی عمل داشتن!زن دوم وصیغه واین چیزا!

    حالا اینارو ول کنین شما چی می خواستین درمورد دخترا بدونین؟

    -می خواستم بیشتر روحیات شونو بشناسم!

    میترا-ازچه نظر؟

    -می خواستم بدونم یه دختر وقتی ازخونه گذاشت ورفت کجاها می ره وچیکارا می کنه؟

    یه لحظه ساکت شد وبعد گفت:

    -کسی ازخونه شما فرار کرده؟

    ساکت شدم که گفت:

    -اگه فرار کرده بگین!شاید بتونم کمکی بکنم!

    -دختر عمه م یعنی به اون صورت فرار نکرده!

    میترا-پس به چه صورت فرار کرده؟

    -گذاشته رفته اما بامن تلفنی تماس داره!

    میترا-برای چی فرار کرده؟

    -اونش مهم نیس!مهم اینه که باید هرچی زودتر پیداش کنیم!

    یه فکری کرد وگفت:

    -من چند جا رومی شناسم که معمولا دخترای فراری اونجاها پاتوق می کنن چند سالشونه؟

    -هم سن وسال شماس دانشجوئه!

    میترا-کسی رودوست داشته؟یعنی اگه کسی رو دوست داشته باشه حتما می ره پیش اون!

    -نه این دلیل رفتن ش نبوده!

    میترا-به خاطر محدودیت زیاد فرار کرده؟

    -نه.

    میترا-ببینین سامان خان اینا که می پرسم مهمه!می خوام بدونم که کجاها باید دنبالش گشت!

    -متوجه م!

    میترا-پول باخودش داره؟

    -زیاد

    میترا-خب پس توفشار مادی نیس این خیلی خوبه!

    -یعنی چی؟

    میترا-یعنی اینکه مجبور نیس برای پول ناهار وشامش دست به کاری بزنه!می فهمین که چی می گم؟!

    -بله،متوجه م!

    میترا-اگه بخواین می تونیم عصری چند جا رو سر بزنیم شاید اونجاها پیداش کردیم

    -مگه شما نمی رین تئاتر؟

    میترا-تئاتر تعطیله امروز وفردا وپس فردا تعطیله مگه شما تقویم رونگاه نمی کنین؟توعزاداریا تئاتر تعطیله!

    -حواسم نبود

    میترا-پس می خواین جایی باهم قرار بذاریم؟

    -باعث زحمت شما نمی شه؟

    میترا-اصلا!خیلی م خوشحال می شم اگه بتونم کمکی بکنم.

    -ممنون

    میترا-کجا قرار بذاریم؟

    -هرجا که شما بخواین.

    ادرس یه جا رو بهم داد وقرار شد ساعت شیش بعدازظهر اونجا باشم یه کافی شاپ بالای شهر بود.

    ازش خداحافظی کردم وموبایل رو قطع کردم تادوباره روتختم دراز کشیدم که کامیار اومد پشت پنجره اتاقم

    کامیار-خوابیدی؟

    بلند شدم ورفتم جلو پنجره

    -نه کجا بودی؟

    کامیار-بپر این ور تا بهت بگم

    ازپنجره پریدم توباغ وباهمدیگه رفتیم یه خرده جلوتر ورویه نیمکت نشستیم که گفت:

    -می دونی چی شده؟

    -نه

    کامیار-می گم اما پیش خودت بمونه!کاملیا یه پسره رو دوست داره قرار شده بیاد خواستگاری اما بابا ومامانم مخالفن!

    -چرا؟

    کامیار-بابا بهت گفتم که!پسره دستش خالیه!گویا تازه مدرکش روگرفته!خونواده شم وضع انچنانی ندارن!

    -چه جور بچه ای هس؟

    کامیار-کاملیا ازش خیلی تعریف می کنه!

    -خب اگه پسر خوبیه چه اشکالی داره؟شما ها که به پول واین چیزا احتیاجی ندارین!

    کامیار-چه می دونم واله!

    -عمو چی می گه اخه؟یعنی دنبال چه جور شوهری برای کاملیا می گرده؟

    کامیار-چه جورش رونمی دونم اما انگار می خواد طرف حداقل یه شغل ابرومند داشته باشه!

    -خب مگه این پسره چیکاره س؟

    کامیار-گویادبیره!یعنی قراره دبیر بشه!

    -خب اینکه خوبه!

    کامیار-نه بابام م خواد دامادش رئیس بانک جهانی پول باشه که هروقت دلش خواست سکه ضرب کنه!حالا پاشو یه سر بریم پیش اقابزرگ که برام پیغام فرستاده!

    دوتایی بلند شدیم وراه افتادیم طرف خونه اقابزرگ وتارسیدیم کامیار خیلی باادب ونزاکت درزد!مونده بودم که چقدر باتربیت شده که صدای اقابزرگ ازتوخونه اومد:

    -کیه؟

    کامیار-منم حاج ممصادق خان!اذن دخول داریم؟

    اینو گفت ودر رو واکرد ورفتیم تو که اقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -توامروز چه باتربیت شدی؟

    کامیارهمونجور که چکمه هاشو درمی اورد گفت:

    -ادب مرد به ز دولت اوست!سلام اقابزرگ جون جون جونم!

    اقابزرگ خندید وجواب سلام مونو داد ودوتایی رفتیم بغلش نشستیم وکامیار زود سه تا چایی ریخت که اقابزرگ گفت:

    -اندوخته ت تموم شده هان؟

    کامیار-پس فکر کردین برای چی دیشب جلو اون همه ادم دست تونو ماچ کردم؟پولم تموم شده دیگه!این گندم ورپریده کارت عابر بانکمو ورداشته وزده به چاک!

    یه خرده ازچایی ش خورد وگفت:

    -کفگیر ته دیگ خورده وبرای ادامه جستجو وتفحص احتیاج به نقدینگی هس!

    اقابزرگ خندیدوبه من گفت:

    -چی می گفت بهت دیشب؟

    حرفای دیشب گندم روبراش گفتم که رفت توفکر وگفت:

    -نکنه یه خریتی بکنه این دختره؟!

    کامیار-می خواین به پلیس خبر بدیم؟!

    اقابزرگ-نه درست نیس!ابروریزی می شه توفامیل ودرو همسایه!دوستاش هیچ خبری ازش نداشتن؟

    کامیار-حتما دارن اما نمی گن!

    اقابزرگ-ازکجا می دونی؟

    کامیار-تاما رفتیم درخونه شون وگندم باخبر شد!

    اقابزرگ-پس چیکار کنیم؟

    کامیار-من یه برنامه جور کردم که اززبون یکی ازدوستاش حرف بکشم!

    -منم قرار شده امروز عصری بایه نفر برم چند جا سراغش!شاید پیداش کنم!

    اقابزرگ-پس پاشین راه بیفتین وفکر چاره کنین!هرروز که بگذره بدتر می شه!

    اینو گفت واززیر تشکی که روش نشسته بود یه دسته چک دراورد ویه مبلغی توش نوشت وامضا کردوداد دست کامیار وگفت:

    -این مال جفت تونه برین

    کامیار-این خیلی زیاده حاج ممصادق خان!

    اقابزرگ-برین،برین!

    کامیار-دست شما دردنکنه الهی همین الان که ازخونه پامو میذارم بیرون یه دختر خوب وخوشگل به پست من بخوره وعقدش کنم واسه شما!

    اقابزرگ-لااله الاالله!برو به کارت برس پسر!

    کامیار-اخه هنوز کارتون دارم!

    اقابزرگ-چی شده دیگه؟

    کامیار جریان خواستگاری کاملیا رو گفت واقابزرگه یه خرده فکر کردوگفت:

    -نشونی ومشخصاتش روبنویس بده من بفرستم درموردش تحقیق کنن!خودتم یه قراری باهاش بذار ویه محک ش بزن ببین چه جور جوونیه!شاید قسمت همین بود!خبر شو بیار بده من!

    کامیار یه چشمی گفت وبلندشد وازاقابزرگ خداحافظی کردیم واومدیم بیرون وراه افتادیم طرف خونه کامیار اینا که توراه بهم گفت:

    -توباکی قراره عصری بری چند جارو سربزنی؟

    -بامیترا.قبل ازاینکه توبیای بهم زنگ زد!

    کامیار-خب؟!

    -ساعت6جلوکافی شاپ...قرار گذاشتیم!

    کامیار-رفتم اونجا!راست می گه!اونجا پاتوق یه همچین دخترایی یه!

    -گندم ازاوناش نیس!

    کامیار-پس برای چی داری می ری اونجا؟

    -خودم نمی دونم!شاید برای اینکه یه کاری کرده باشم!

    کامیار-می خوای تها بری؟

    -توام بیا دیگه!

    کامیار-بذار اول برنامه این کاملیا رو براش جور کنم بعد.

    رسیدیم درخونه شون وازهمونجا کاملیا رو صداکردویه خرده بعد اومد بیرون چشماش گریه ا ی بود!تامنو دید سلام کرد وسرشو انداخت پائین که کامیار گفت:

    -باز گریه کردی؟گریه ت واسه چیه؟

    یه مرتبه خودشو انداخت توبغل کامیار ودوباره زد زیر گریه!

    کامیاراه ول کن دیگه!مگه کاررو نسپردی دست من!

    بعد ازتو جیبش یه دستمال دراورد واشک هاشوپاک کردوبعد دستمال رو گرفت جلو دماغش وگفت:

    -یه فین کن ببینم!

    من وکاملیا زدیم زیر خنده که کامیار گفت:

    -بچه م که بود همینجوری بود!تایه خرده مشق ش زیاد می شد وزر زرش هوابود!

    موبایلش رودراورد وداد به کاملیا وگفت:

    -یه زنگ بزن به این پسره وبگو زود بیاد اینجا می خوام باهاش حرف بزنم

    کاملیا-اینجا داداش؟

    کامیار-اینجای اینجا که نه!ته باغ!

    کاملیا –ته باغ برای چی؟

    کامیارخب اگه بخوام تامی خوره بزنیمش باید یه جایی ببریمش که سروصداشو کسی نشنفه دیگه!همونجا شل وپلش می کنیم که دیگه فکر زن گرفتن ازکله ش بره بیرون!

    کاملیا خندیدوگفت:

    -اون بااین چیزا ازازدواج بامن منصرف نمی شه!

    کامیار-یعنی می گی انقدر خره؟

    من وکاملیا زدیم زیر خنده

    کامیار-خب تواین دنیا همه جور الاغی پیدا می شه!نمونه ش همین سامان جون خودمون!یاعاشق دخترای فراری میشه

    یاشیدای دخترای فریب خورده!

    -دیوونه ازدواج یه امر مقدسه!

    کامیار-ازدواج همون خریته که اسمشو عوض کردن !یه واژه عربی شیک معادل براش انتخاب کردن که به پسرا برنخوره!حالا یه زنگ بهش بزن که زودتر بیاد وبعدشم ببرسم به حماقت سامان جون!خودتم تلفن که زدی بپر دوتا چایی لیوانی برامون بیار که جون داشته باشیم قالبت کنیم به این پسره طفل معصوم الاغ!

    کاملیا شروع کرد به خندیدن وکامیارم بازوی منو گرفت یه خرده رفتیم اون طرف تر که کاملیا راحت بتونه حرف بزنه یه ده متری که ازکاملیا دور شدیم گفتم:

    -توچقدرروشن شدی؟؟

    کامیار-وقتی دوتا جوون به همدیگه علاقه پیدا کردن که نباید جلوشونو گرفت!اگه پسره مشکل نداشته باشه چه ایرادی داره که باهمدیگه ازدواج کنن؟فقط باید یه خرده ازاد باشن که خلق وخوی همدیگه دست شون بیاد!حداقل باید پسره بتونه بیاد کاملیا روببینه که باهمدیگه حرف بزنن یانه؟!

    -خب معلومه!

    کامیار-اگه یه پسری یه کله بیاد خواستگاری وبشینه پای سفره عقد که درست نیس!پس فردا با دوتا بچه تازه هرکدوم می فهمن طرف هزار تاایراد داره!

    -میدان عمل وسیع!

    کامیار-چی چی؟

    -یعنی ازادی عمل!یعنی میدان عمل وسیع!

    کامیار-بی جا کرده ازادی عمل داشته باشه!ازادی رفت وامد نشست وبرخاست!همین!واسه اینم همین یه کوچه باریک کافیه!دیگه میدون وبزرگراه واین چیزا بمونه واسه بعد ازعقدوعروسی!ازالانم تودهن اینا میدون پیدون ننداز که پررو می شن!

    -انگارتلفن شم تموم شد!

    کاملیا برگشت یه نگاهی به کاملیا که داشت می رفت توخونه کردوگفت:

    -ببین،یعنی ماحق داریم به دخترمون به خواهرمون بگیم کی رودوست داشته باشه کی رو دوست نداشته باشه؟

    -همه ش به خاطر خودشونه!خوشبختی شونو می خوایم دیگه!

    کامیار-خوشبختی یعنی چی؟

    -یعنی اینکه ادم به اون چیزایی که دوستش داره برسه!

    کامیار-یعنی مثلا اگه توبه گندم برسی خوشبختی؟

    -نمی دونم

    کامیار-من چی؟من به هیچی دلم نمی خواد برسم!چون الان تموم اون چیزایی روکه می خوام دارم یعنی من الان خوشبختم؟

    -حتما هستی که همیشه شاد وشنگولی دیگه!

    کامیار-نه!اینا خوشبختی نیس!

    -پس اینا چیه؟

    کامیار-اینا یه اسم دیگه داره!

    ازدور کاملیا بادوتالیوان چایی وسینی وقندون پیداش شد!

    کامیار-خوشبختی اینه که بغل گوش ت ادمایی مثل نصرت ومیترا یه همچین زندگی نداشته باشن!خوشبختی وقتی اسمش خوشبختی که بین همه تقسیم بشه!

    کاملیا-بفرمائین!اینم دوتا چایی لیوانی!

    کامیار-دستت دردنکنه چی شد؟باهاش حرف زدی؟

    سرشو انداخت پائین

    کامیار-بگودیگه خفه مون کردی!

    کاملیا-اره داداش حرکت کرد!فکر کنم تا یه ربع دیگه می رسه!

    کامیار-مگه سرکوچه واستاده بود؟چه خواستگار چابکی؟؟

    کاملیا خندیدوگفت:

    -نه داداش این طرفا شاگرد خصوصی داره!

    کامیار-آفرین!افرین!ببینم سیگار میگاری که نیس؟

    کاملیا-نه داداش اتفاقا ورزشکاره!

    کامیار-راست میگی ؟ازاین هیکلی میکلی هاس؟

    کاملیا-ای همچین

    کامیار-سامان بپر مش صفر رو صداکن بگو بیل شم باخودش بیاره!طرف ورزشکاره!

    من وکاملیا خندیدیم ودوباره کاملیا کامیار رو بغل کرد وزد زیر گریه!

    کامیار نازش کرد وبادستاش اشک هاشو پاک کرد که کاملیا گفت:

    -داداش هرچی که بشه ازت ممنونم!

    اینو گفت ودوئید رفت طرف خونه که کامیار یه نگاه به اون کرد ویه نگاه به من وگفت:

    -خاک برسرت کنن سامان!هیچ وقت به حرف من گوش نکردی!

    -یعنی چی؟

    کامیار-اگه اون روز جمعه به من گفته بودی دستت رو می گرفتم ومی بردم دم خونه مون وجای گندم میذاشتم دزدکی این کاملیا رونگاه کنی!تازه خودمم وامی ایستادم کیشیک وتا یکی پیداش می شد برات سوت می زدم!واقعا حیف نیس؟

    دختر به این خوبی وخوشگلی وخانمی روول کردی رفتی سراغ گندم پرمکافات!اصل سر همین گندم بابابزرگ مون رو ازبهشت انداختن بیرون!پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت!

    -عوضش توام که ازنوادگانه شی خوب جبران کردی!

    ناخلف باشم اگه من به جوئی نفروشم!

    کامیار-خوب منکه نمیذارم دیگه سر بابابزرگم کلاه بره!

    -اولا که ازبس من خونه شمابودم کاملیا مثل خواهر خودم شده!بعدشم گیرم من ازکاملیا خوشم می اومد!یه طرفه که نمی شه!باید اونم خوشش بیاد یانه؟

    کامیار-اگه جلوش همیشه عین مرده قبرستون ظاهر نمی شدی ویه قروقنبیله وعشوه ای چیزی می اومدی الان دست تونو میذاشتم تودست همدیگه وخیالم ازبابت این دختره راحت می شد ومجبور نبودم برم تحقیق وتفحص!

    -چه حوصله ای داری توآ!چائی ت روبخور!

    کامیار-پاشو بریم دم در که الان سروکله اقای دبیر پیدامی شه!راستی توایرادی چیزی تودرس ومشقات نداری؟تایارو اومد ودوتا تمرین م باهاش حل کنیم!

    -اسمش چی هس؟

    کامیار-به جون تواگه من بدونم!منکه همه ش بانام های مستعار این پسره بدبخت،واین پسره الاغ واین چیزا خطاب ش کردم.

    رسیدیم دم درباغ ورفتیم توکوچه وهمونجاواستادیم به چائی خوردن وحرف زدن که یه خرده بعد یه موتور رسید وجلودرباغ واستاد ویه جوون ازروش اومد پائین وموتور روزد روجک وبه ماها سلام کرد.

    یه جوون هم سن وسال خودمون بود که چند تاکاغذوپاکت این چیزا دستش بود من وکامیار جوابشو دادیم که گفت:

    -ببخشین اینجا پلاک نوزده س؟

    کامیار-آره جونم نامه داریم؟

    -نخیر!یه کاری باخودشون داشتم!

    کامیار-پیک موتوری هستین؟

    پسره سرخ شدوگفت:

    -نخیر من قرار بوده بیام اینجا یعنی کاملیا خانم زنگ زدن که بیام

    کامیار-ای خدامرگم بده شما خواستگارین؟

    پسره سرشو انداخت پائین که کامیار گفت:

    -پس چراباموتور اومدین؟

    پسره-شرمنده ام!خواستم سریعتر خدمت برسم!

    بعد دستش رواورد جلووگفت:

    -من سالم هستم!

    کامیار-خب الحمدالله!

    پسره-ببخشین شما؟

    کامیار-ماهام سالمیم شکرخدا.یه نفسی می کشیم خداسلامتی رو ازهیچکس نگیره!

    پسره خندیدوگفت:

    -ببخشین!سوء تفاهم شد!من به مفهوم کلمه سالم نیستم!اسم من سالمه!

    کامیار-اسم شما سالمه؟

    پسره-بله!فرزاد سالم.

    کامیار-اهان!که اینطور!پس شد تاحالا دوتاسوتی!

    من وپسره زدیم زیر خنده که کامیار گفت:

    -خب حالا که شما بااین سرعت وبه این زودی سالم رسیدین اینجا،زودتر بیاین تو واین کادیلاک تونم بیارین توتا اتفاقی نیفتاده!

    تاپسره رفت که موتورش روبیاره تو کامیار اروم به من گفت:

    -پس بگو این کاملیا ورپریده چرااسم اینو به من نمی گفت!

    -یواش!می شنوه!

    پسسره اون نامه هاوکاغذاش روگذاشت روموتور وتااومد جک موتور روبخوابونه موتور یه وری شد وکاغذاش افتاد پائین!اومد کاغذارو بگیره که موتور چپ شد زمین!اومد موتور روبگیره که موتور ازاین طرف چپ شدوافتاد روپاش!من وکامیار دوئیدیم جلو وتولحظه اخر موتور رو گرفتیم وکمک کردیم که پسره ازجاش بلند بشه وتابلند شد کامیار گفت:

    -واقعا افرین به این عکس العمل سریع!هم کاغذا افتاد هم خودت هم موتور!

    پسره خجالت کشید وگفت:

    -ببخشین یه خرده هول شدم!

    کامیار-شما بفرمائین تو ماموتور رو می آریم!

    کامیار وپسره درروواکردن که برن توباغ منم موتور رو ورداشتم که بیارم تاپسره اومد بره توکه پاش گرفت لبه در و سکندری باسررفت روزمین!کامیار زود زیر بغلش روگرفت وهمونجور که نگه ش داشته بودگفت:

    -آقاسالم شما وضعیتت اصلا خوب نیس ا!آروم باش!

    سالم-ببخشین حواسم پرت شد!

    بیچاره خیلی هول شده بود!

    خلاصه کامیار بهش اشاره کردکه بره طرف یه نیمکت وخودش راه افتاد همزمان باهاش سالمم حرکت کرد که پاش گرفت پشت پای کامیار ونزدیک بود این دفعه کامیار بخوره زمین!من داشتم اون عقب ازخنده می مردم که کامیار گفت:

    -شوخی م د اریم؟

    سالم-اختیاردارین!

    کامیار-پس چرا پشت پا می زنی؟

    سالم-شرمنده م واله!اصلا نمی دونم چرااینطوری شدم!

    کامیار-سامان!اون موتور روولکن بیاکمک اقاسالم روبرسونیم به یه نیمکت!من تنهایی نمی تونم!

    ازخنده نمی تونستم موتور روازجاش تکون بدم!خود سال واستاده بودومی خندید بیچاره هم خجالت می کشید وهم می خندید!تااومد حرکت کنه که کامیار بهش گفت:

    -یه دقیقه واستا اقاسالم الان سامان م می اد سه تایی باهم می ریم خطرش کمتره!

    بازور موتور روبردم تووجک ش روزدم ورفتم پیش شون وسه تایی رفتیم طرف یه نیمکت ومن وسالم نشستیم کامیار همونجور که واستاده بود بسته سیگارش رو دراورد وبه سالم تعارف کرد که نکشید وکامیار دوتا روشن کردویکی ش روداد به من وبه سالم گفت:

    -افرین!سیگار چیز بدیه!

    سالم-خیلی ممنون!

    کامیار-دراول باید بگم که شمابهتره هرروز یه خرده اسفند بریزی توجیبت وهرجاکه می رسی اندازه چهار دونه دود کنی که سالم به مقصد رسیدی!بعدشم برادر ن این چه اسمی یه که روتوگذاشتن؟خب ادم یاسالمه یاعلیل!اگه علیله که یاکنج خونه افتاده ویاگوشه بیمارستان!اگرم که توکوچه وخیابون داره راه می ره وبه کاروزندگی ش می رسه که خب حتما ساله دیگه!دیگه گفتن وتاکید کردن نداره که!

    من وسالم همدیگرونگاه می کردیم ومی خندیدیم که کامیار دوباره گفت:

    -خب شماخواستگار این کاملیا خانم ماهستین؟

    سالم دوباره سرخ شد ورقه هاونامه هایی که دستش بود لوله کرده بود وهی تومشت ش می پیچوند وتکون می داد!کامیار یه نگاه به کاغذای لوله شده کرد وگفت:

    -اینارو بده به من که راحت ترباشی!

    سالم-خیلی ممنون دستم باشه راحت ترم!

    کامیار-می دونم اما اگه اینا دست شما باشه ماناراحت تریم!یه دفعه می کنیشون توچشم وچار ما اصلا چی هس اینا؟

    سالم زد زیر خنده وگفت:

    -ورقه امتحان بچه هاس!

    بعد ورقه هارو گرفت طرف کامیار وگفت:

    -ازشون امتحان گرفتم امروز

    کامیار همونجور که ورقه هارو واکردونگاه می کردگفت:

    -دبیر ریاضی هستین شما؟

    سالم-بااجازه تون!

    کامیار-موفق باشین ایشاله.خب شما خبردارین که همسر اینده تون چه خونواده ای داره؟

    سالم-ای!کم وبیش یه چیزایی می دونم

    کامیار سرش توورقه هابود وداشت یکی یکی نگاه شون می کرد وحرف می زد

    کامیار-یعنی مشکلی بااین مسئله ندارین؟

    سالم-واله چی بگم؟

    کامیار-برادر یه خرده به وضع درسی وتحصیلی این بچه هابرس!هشت،هفت،چهار نه!شاگرد زرنگ شون تاحالا چهارده بیشتر نشده!

    سالم-بچه هااین روزا انگیزه انچنانی برای درس خوندن ندارن!

    کامیار که داشت توجیبش دنبال یه چیزی می گشت گفت:

    -حق دارن واله!خب شما بفرمائین درامدتون چقدره؟

    سالم-بدنیس!هم ازاموزش وپرورش حقوق می گیرم وهم یه مدرسه غیر انتفاعی درس میدم وهم شاگرد خصوصی دارم

    کامیار-خب شکر خدا!مسکن چی؟خونه ای اپارتمانی چیزی دارین؟

    سالم سرشو انداخت پائین دستاشو قفل کرده بود توهم وفشارشون می داد داشت فکر می کرد که یه جواب درست بده بر گشتم طرف کامیار که دیدم داره بایه خودکار ورقه امتحانی بچه هارو درست می کنه!

    سالم-راستش الان درواقع شروع فعالیت منه باید بگم که متاسفانه درحال حاضر خیر!فعلا باپدرومادرم زندگی می کنم!

    کامیار-اینم که غلطه!

    سالم-باپدرومادرم زندگی می کنم غلطه؟

    کامیار-نخیر این جذری که این پسره اینجا گرفته غلطه!

    سالم-رشته تحصیلی شمام ریاضی بوده؟!چه جالب!!

    کامیار-حواسمو پرت نکن بذار جذرشو درست کنم!

    سالم یه خنده ای کرد وهیچی نگفت

    کامیار-شما کجا باکاملیا خانم اشنا شدین؟

    سالم-واله من وقتی سال اخربودم ایشون سال اول تشریف داشتن بنده ازرفتاروکردار ایشون خیلی خوشم اومد ایشون واقعا سنگین ومتین وباوقار تشریف دارن.این بود که خیلی تمایل داشتم خدمت برسم وعرض ادبی بکنم وجسارتا خواستگاری!

    کامیار که یه نگاه به سالم کرد ویه نگاه به ورقه گفت:

    -اینم به نظر من باهم جور درنمی اد!

    سالم-خواستگاری بنده؟

    کامیار-نخیر!این اتحاد مزدوج!اتحاد نوع دوم روبا مزدوج عوضی گرفته!

    شروع کرد خط زدن ودرست کردن!بعدش گفت:

    -سالم خان شما به تمام جوانب این خواستگاری فکر کردین؟

    سالم-فکر می کنم که اینکارو کردم!

    کامیار-فکر نمی کنین این اشتباه باشه؟

    سالم-جواب سوال امتحان؟

    کامیار-نخیر خواستگاری شما؟

    سالم خودشو جمع وجور کرد وگفت:

    -ببخشین!جسارتا عرض می کنم!ازچه نظر ممکنه اشتباه باشه؟

    کامیار-اختلاف طبقاتی بین شما وکاملیا خانم؟

    سالم یه خرده فکر کرد وبعد گفت:

    -به نظر من خیر!من ایشون رو یه دختر خانم فهمیده ومتین ودرس خون دیدم!برای من مهم نیس که پدرایشون چکاره هستن بالاخره اینم برای خودش شغلی یه دیگه!

    کامیار ورقه هارو دوباره لوله کرد ویه نگاه به سالم کرد ویه نگاه به من ودوباره به سالم گفت:

    -ببخشین کاملیا خانم درمورد شغل پدرشون چی به شما گفتن؟

    سالم خیلی محکم گفت:

    -من میدونم که پدرایشون یه مرد شریف وزحمت کش هستن و...

    کامیار-آره ولی شغل شونو به شما چی گفتن؟

    سالم-اون زیاد مهم نیس قربان!

    کامیار-چرا!خیلی مهمه!می شه بفرمائین شغل پدرایشون چیه؟

    سالم-باافتخار باید بگم پدرایشون سرایدار این باغ هستن ودرضمن به امر باغبانی م اشتغال دارن!

    کامیار یه نگاه به سالم کرد وبرگشت طرف من !من داشتم می خندیدم!بعد ته سیگارش روانداخت دور وبه سالم گفت:

    -اتفاقا پدرایشون تنها کاری که نمی کنن باغبونی یه!اصلا تاحالا توعرش یه ابپاش اب پای این درختا نریخته که دل مون خوش باشه!ای ذلیل بشه این دختره!

    زدم زیر خنده وگفتم:

    خواهر توئه دیگه!

    ادامه دارد...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  4. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم (قسمت چهاردهم )
    کامیار-ای بی خواهر بشم من!چه اتیش به جون گرفته هایی ین این دوتا؟

    سالم بیچاره مات به کامیار نگاه می کردکه کامیار گفت:

    -ببین سالم خان من یه چیزی بهت می گم اما دلم می خواد خیلی روشن ومنطقی باقضیه برخورد کنی!قول می دی؟

    سالم یه خرده مکث کردوبعد گفت:

    -چشم،قول می دم.

    کایار-ببین برادر من این کاملیا که انشاله داغشو ببینم خواهر منه!باباشم بین ارکیده وشنبلیله هیچ فرقی نمی ذاره!باغبون این باغ مش صفرکه الانم وسط باغ داره هنر نمایی می کنه!

    دیگه ازسالم صدا در نمی اومد!بیچاره فقط به من وکامیار نگاه می کرد.کامیار که دید حال وروزش خرابه بهش گفت:

    -سیگار می کشی یه دونه بهت بدم!؟

    سالم-نه خیلی ممنون

    کامیار-اب بیارم برات؟

    سالم-نه!نه!ممنون!

    یه خرده رفت توفکر وبعد گفت:

    -یعنی اقای مش صفر پدر کاملیا خانم نیستن؟

    کامیار-مش صفر حکم پدری به گردن همه ماداره اما بابامون نیس واله!

    بیچاره سرخ وسفید می شدوعرق می کرد که کامیار گفت:

    -این باغ ودم ودستگاه وتشکیلاتی رو هم که می بینی مال بابابزرگمونه یعنی بابابزرگ کاملیا!

    سالم یه خرده سرشو انداخت پایین ویه مرتبه ازجاش بلند شد وگفت:

    -من بااجازتون ازحضورتون مرخص می شم درحقیقت یه اشتباهی پیش اومده وگرنه من یه همچین جسارتی نمی کردم وخدمت نمی رسیدم!یعنی می خوام شما بدونین که من ادمی نیستم که حدومرز خودم رونشناسم!

    برگشت یه نگاهی به باغ کرد ویه پوزخند زد وگفت:

    -واقعا نمی دونم چرا کاملیا خانم به من این چیزا رو گفته بودن!سردرنمی ارم!درهر صورت بااجازتون خواهش می کنم عذرخواهی منو قبول کنین!

    کامیار-بشین بابا کارت دارم!

    دست شو گذاشت روشونه سالم وبه زور نشوندش رونیمکت وگفت:

    -اولا که من چند تاازاین مسئله هارو درست کردم!نمره شونو بهشون بده!دوما انتظار داشتی چی؟انتظار داشتی کاملیا تا رسید بهت وبگه بابام فلانه وبابابزرگم فلان؟توخودت اگه موقعیت کاملیا روداشتی ومی خواستی یه دختری رو برای ازدواج انتخاب کنی می اومدی این چیزا رو بهش بگی؟اون وقت بعد ازاینکه بهش گفتی همیشه یه گوشه دلت چرکین نبود که شاید دختره ترو برای پول وثروتت بخواد؟

    سالم یه خرده فکر کرد وبعد گفت:

    -شاید!

    دوباره یه فکری کرد وگفت:

    -چرا!منم همین کار رو می کردم!

    کامیار-بیا!اینم ورقه هات!حالا می خوای بری برو!بااین بچه هام بیشتر کارکن!تواتحادا همه شون ضعیفن!

    سالم ازجاش بلند شد که دوباره کامیار گفت:

    -بقیه مشکل تم باخود کاملیا حل کن!

    بیچاره یه نگاهی به ماها کرد ورفت طرف موتورش وقتی بهش رسیدبرگشت وگفت:

    -چراایشون خواست که من امروز بیام اونجا؟

    کامیار-من بهش گفتم می خواستم یه نظر شمارو ببینم!

    بعد رفت جلوش وگفت:

    -کاملیا دنبال پول وثروت نیس!به اندازه کافی شایدم خیلی بیشتر داره!برای اون شخصیت وعاطفه ومهر ومحبت وعشق مطرحه!

    سالم برای شما چی؟

    کامیار-اگه منظورت من وبابا بزرگمیم همینا برامون مهمه!

    سالم-می خوام حرف دلم روبراتون بگم چون احساس می کنم یعنی می بینم شما خیلی فهمیده این!راستش اولش که اومدم اینجا احساس غرور می کردم اما حالا نه!حالا احساس کوچیکی می کنم!

    کامیار-اشتباه می کنی برادر!کسی تواین روز وروزگار بتونه مدرکش روازدانشگاه سراسری بگیره وسه جاکار کنه ادم کوچیکی نمی تونه باشه!

    بعد دستش رو دراز کردطرف سالم وگفت:

    -خوشحالم ازاینکه باشما اشنا شدم اقای فرزاد سالم!

    سالم یه لبخند زد وباکامیار دست داد منم زود رفتم جلو وگفتم:

    -منم ازاشنایی باشما خوشحالم اقای سالم!

    بامنم دست دادوخندیدکه کامیار گفت:

    -ببخشین اگه پذیرایی ازتون نکردیم.یه دیدار دوستانه وغیر رسمی بود.ایشاله تویه مراسم رسمی ازخجالت تون دربیایم!

    دوباره سالم خندید وجک موتورش روخوابوند وباهمدیگه کمک کردیم وبردیمش بیرون وقتی سوار شد باخنده گفت:

    -اگه خواستم اسممو عوض کنم به نظر شما بهتره چی بذ ارم؟

    کامیار-سالم رووردار جاش بذار سلامت!

    سه تایی خندیدیم وسالم خداحافظی کردورفت.تابرگشتیم توکامیار گفت:

    -ابروم جلوش رفت به خدا!اگه دستم به این ورپریده برسه!

    من کاملیا رو دیده بودم که پشت درختاواستاده وازدور ماها رو نگاه می کنه!چشمم بهش بود وخندیدم کامیار برگشت واونم دیدش دولا شد ویه سنگ ورداشت ودنبالش کرد.اونم دررفت رفت طرف خونه!

    ***

    تازه رسیده بودم خونه که موبایلم زنگ زد به هوای اینکه گندمه زود جواب دادم!

    -الو بفرمائین!

    -سلام رفیق

    -شما؟

    -یه رفیق مدیون شما!

    -ببخشین به جا ن می ارم!

    -نصرتم بابا

    -اِ سلام اقانصرت حال شما چطوره؟

    نصرت-شکر خداکم بدنیستم!

    -اختیار دارین

    نصرت-مزاحم شدم؟

    -نه نه اصلا!

    نصرت-اقاکامیار چطوره؟

    -اونم خوبه ممنون

    نصرت-دم دسته یه صحبتی باهاش بکنم؟

    -آره!اگه پنج دقیقه دیگه زنگ بزنی می رم پیشش.

    نصرت- پس من دوباره مزاحم می شم فعلا خداحافظ شما

    ازش خداحافظی کردم وراه افتادم طرف خونه کامیار اینا که صدای مادرم دراومد!ازخونه اومدم بیرون وباغ رومیون بر زدم طرف خونه شون وتا رسیدم درخونه کامیار دررو واکرد واومد بیرون وتا چشمش به من افتاد گفت:

    -اِ داشتم می اومدم اونجا!ناهار که نخوردی؟

    -نه می دونی الان کی زنگ زد؟

    -اره این دل بیصاحب مونده من!یه جاشدیم مدد کار اجتماعی!یه جاشدیم کاراگاه خانوادگی!

    -نصرت بود!

    کامیار-شد یه بار بیای درخونه ما وبگی مثلا جنیفر لوپز زنگ زد؟حالا چیکار داشت؟

    -الان دوباره زنگ می زنه می خواست باتو صحبت کنه.

    کامیار-یعنی بامن چیکارداره؟

    -می خوای بهش بگم پیدات نکردم؟

    کامیار-نه بابا!این نصرت رونباید ازدست داد!توکارواردات صادراته!هزار ویک گره کور به دستش وامی شه!اصلا خودم خیال داشتم یه هوا عمق دوستی م روباش زیاد کنم!

    توهمین موقع دوباره موبایلم زنگ زد منمدادمش به کامیار که جواب داد

    -الو!به به!همین الان ذکر خیرت بود!

    -نه جون تو!دیشب یه خرده جاخورده بودم!

    -آره

    -آره

    -باشه!کجا؟

    -همین الان؟

    -باشه اومدیم

    اینارو گفت وتلفن روقطع کردوگفت

    -بیا!جور شد!

    -چی ؟

    کامیار-ببین من اگه بیست وچهار ساعتی یه بار روح م روورندارم وببرمش گردش وتفریح افسرده گی پیدا می کنم!

    -می خواد ببرتت گردش؟

    کامیار-واله یه جای خوبی باهام قرار گذاشت!

    -کی؟

    کامیار-همین الساعه!راه بیفت بریم!

    -من ساعت 6بامیترا قرار گذاشتم!

    کامیار-خب سر6می ریم سرقرار!دیر نمی شه که!حالا کوتا 6عصر؟

    دوتایی رفتیم طرف گاراژودررو واکردیم وسوار ماشین کایار شدیم وحرکت کردیم جایی که قرار گذاشته بودیم طرفای دانشگاه...بود.کمی مونده به اونجا کامیار یه جاماشین ش روپارک کرد وپیاده شدیم نمی خواستیم که بفهمه وضع مون خیلی خوبه!

    ماشین روپارک کردیم ویه خرده پیاده رفتیم وازدور نصرت رودیدیم.یه لباس شیک وتروتمیز پوشیده بود وداشت جلویه دکه روزنامه فروشی قدم میزد تاماهارو ازدور دیدخندیدواومدجلو وسلام وعلیک کردیم.

    کامیار-دیر که نکردیم؟

    نصرت-دیر که نکردین هیچی خیلی م زود اومدین

    کامیار-خب!مادرخدمتیم!

    نصرت-واله چه جوری بهتون بگم؟حقیقت ش یه خرده می ترسم!

    کامیار-ازچی می ترسی؟

    نصرت-این نزدیکیا یه کافی شاپ خلوته بریم اونجا هم یه چایی بخوریم وهم حرفامونو بزنیم

    سه تایی باهمدیگه راه افتادیم ویه ده دقیقه ای حرفای معمولی زدیم تارسیدیم جلویه کافی شاپ ورفتیم توش یه جای نسبتا بزرگ بود باحدود بیست تامیز.اکثرمیز هاخالی بود وفقط پشت چندتاش دخترا وپسرا باهمدیگه نشسته بودن وحرف می زدن سه تایی یه جانشستیم وسفارش چایی دادیم یه خرده که گذشت نصرت ازتو پاکت سیگارش سه تا سیگار دراورد وروشن شون کرددوتاشو داد به ما وگفت:

    -من یه نوبت بیشتر شماهاروندیدم!یعنی این دومین روزه که شماهاروشناختم امانمی دونم چرا ته دلم بهتون اعتماد دارم!برای خودمم عجیبه ها!مخصوصا باشغل ومحیطی که من توش هستم!معمولا به کسی اعتماد نمی کنم حتی به نزدیکترین دوستم اما درمورد شماها اینطوری نیس!اینارو اول گفتم که بدونین!

    یه پک به سیگارش زد وچایی مونو اوردن.شروع کرد باچایی ش وررفتن وبعدش یه خرده ازش خورد وگفت:

    -اینایی رو که می خوام بهتون بگم تاحالا به هیچکس نگفتم می دونین که من یه خواهر دارم بهتون قبلا گفتم!

    دوباره یه پک به سیگارش زد وگفت:

    -خواهرم دانشجوئه دانشجوئه پزشکی!همین دانشگاه...درس می خونه من هفته ای یه بار دوبار می ام بهش سر می زنم واگه کاری داشته باشه براش می کنم ویه پولی بهش می دم ومی رم!امروزم اومدم اینجا که بهش سر بزنم راستش چندوقتی یه که انگار بهم شک کرده!هی می خواد ازکارم ورفیقام وجایی که زندگی می کنم سردربیاره!منم که رفیق ادم حسابی ندارم جاومکان درست وحسابی ندارم!می خواستم یه لطف دیگه م به من بکنین!

    کامیار-پول مول می خوای؟

    نصرت-نه نه!راستش می خوام یه نیم ساعت سه ربع بامن بیاین جلودانشگاه ش می خوام منو بادوتا ادم حسابی ببینه! می دونین به هرکسی که نمی شه اعتماد کرد این روزا همه نامرد شدن!

    بعد یه پک دیگه به سیگارش زد وگفت:

    -قیافه منم که روز به روز داره تابلو تر میشه!می دونم که ازاعتیاد من خبر دارین!

    -چراترک نمی کنی؟

    نصرت-تروخداسامان جون ول کن!بهت برنخوره ها!امااصلا حال و حوصله این حرفاروندارم انقدر خودم تودلم دارم که به این چیزا نمی رسم!

    کامیار-اسم خواهرت چیه؟

    نصرت-حکمت

    بعد یه نیگاه به جفت مون کردوگفت:

    -این ازاوناش نیسا!یه تیکه جواهره!خانمه!نجیبه!درس خونه!تموم این بدبختیا رو کشیدم وبه جون خریدم که این زندگیش درست بشه این همه سال خودمو به اب واتیش زدم که این سالم بمونه!

    بعداشک توچشماش جمع شد وروش روکرد یه طرف دیگه ویه پک دیگه به سیگارش زد

    من وکامیار فقط نگاش می کردیم یه خرده دیگه ازچایی ش خورد وبغض توگلوش روداد پایین وگفت:

    -اگه یه زحمت دیگه برام بکشین تاابد مدیون تونم!

    کامیارسرشو تکون داد که یه لبخند زدوگفت:

    -خیلی اقائین!

    کامیار-الان باید بریم؟

    نصرت-اره تابیست دقیقه دیگه تعطیل می شه فقط دیگه بهت نمی گم جلوش چی بگی چون می دونم خودت یه پاهنر پیشه ای!

    سه تایی خندیدیم که کامیار گفت:

    -بهش گفتی کارت چیه؟

    نصرت-دلالی!خیلی م بدش می اد!

    کامیار-دلالی چی؟

    یه مرتبه خنده ازرولبش رفت وگفت:

    -دلالی ش روبهش راست گفتم!اما نگفتم دلالی چی رومی کنم!گفتم توکار خرید وفروش ماشین واین چیزام!

    بعد گارسون روصداکرد وپول میز رو حساب کرد وسه تایی بلند شدیم ورفتیم بیرون یه خرده که راه رفتیم گفت:

    -می خوام جلوش قیافه بگیرم می فهمین که؟

    کامیار-پس بذارجلوش حسابی قیافه بگیریم!بریم اینطرف!

    فهمیدم چی میگه!سه تایی رفتیم طرف ماشین ویه خرده بعد رسیدیم بهش وکامیار باریموت درماشین ش روواکرد که نصرت درجا خشکش زد!شاید ده پونزده ثانیه همونجور واستاده بود وبه ماشین نگاه می کرد!

    کامیار-مگه نمی خوای جلوش قیافه بگیری؟سوار شو دیگه!

    نصرت-ماشین توئه؟

    کامیار-آره

    نصرت-بابا ایواله!راست می گی جون من؟

    کامیار-اره سوار شو دیر نشه!

    نصرت-نکنه شماهام خلاف ملافین؟

    -نه نصرت خان ماشین خود کامیاره!

    نصرت-اخه این ماشین خدا ملیون قیمت شه!خیلی مایه دارین؟

    کامیار-همچین!سوارشین

    سه تایی سوار شدیم وکامیار حرکت کرد که نصرت گفت:

    -قربون اون خدابرم!کاشکی امروز یه چیز دیگه ازش خواسته بودم آ!

    -مگه ازخداچی می خواستی؟

    نصرت-امروز یعنی ازدیشب همه ش توفکر این جریان بودم!می خواستم شماها رووردام ببرم جلوحکمت قیافه بگیرم فقط می ترسیدم بابرنامه ای که دیشب توخونه م دیدین دیگه تحویلم نگیرین!حالا هم شما اینجائین وهم این ماشین! شکرت خداجون!ممنونم ازت!

    اینوکه گفت کامیار زدرو ترمز وبهش گفت:

    -رانندگی بلدی؟

    نصرت-آره چطور مگه؟

    کامیار ترمز دستی روکشید وپیاده شد وگفت:

    -بشین پشت فرمون.

    خودشم رفت واون یکی دررو واکرد نصرت همونجا نشسته بود ومات به کامیار نگاه می کرد!

    کامیار-بیا پائین دیگه!

    نصرت-آخه می ترسم یه طوری بشه!

    کامیار-نترس طوری نمی شه شدم فدای سرت بپر پائین!

    نصرت یه ذوقی کرد که نگو!تاحالا یه همچین احساس شادی ای توکسی ندیده بودم!زود پیاده شد ونشست پشت فرمون وگفت:

    -دنده هاش جه جوریه؟

    کامیار-همونکه روش زده

    درهاروبستیم ونصرت ترمز دستی روخوابوند واروم حرکت کرد ویه خرده که رفت قلق ماشین دستش اومد وگفت:

    -کشتی لامسب!ماشین نیس که!

    من وکامیار خندیدیم انقدر نصرت خوشحال بود که انگار داشت پرواز می کرد!

    چندتا خیابون رورد کرد وجلودردانشگاه نگه داشت وپیاده شد وگفت:

    -الان می آم بچه ها!

    حرکت که بره اما انگارپشیمون شد وبرگشت وگفت:

    -نذارین برین آ!

    کامیار-برو مرد حسابی!کجا نذاریم بریم؟بروخیالت راحت باشه!

    یه خنده ای ازته دلش کردورفت ازدور داشتیم نگاهش می کردیم کناردردانشگاه واستاده بود ویه قیافه ای گرفته بودکه نگو!

    کامیار-چرااینجوریه؟

    -کی؟نصرت؟

    کامیار-این روزگار!یکی مثل مامیشه یکی مثل اون!یکی انقدر ثروت داره یکی انقدر بیچاره س!می دونی اینا که مرتب گندش درمی آد که میلیار میلیار دزدی می کنن باید یه روز دست شونو گرفت وبرد پیش امثال نصرت!باید بفهمن این پول وثروت رو به چه قیمتی به دست اوردن!چندتامثل نصرت باید نابود بشن تااونا پول رو پول شون بیاد!

    -اونا انقدر بی شرفن که این چیزا براشون مهم نیس!فکر می کنی خودشون خبر ندارن!

    کامیار-چرا خبر دارن ازخیلی چیزا خبر دارن!فقط تاگردنشون رفته تولجن!دارن دست وپامی زنن تابقیه شم بره!اومدن!

    برگشتم طرف خیابون نصرت دست یه دختر روگرفته بود وداشت باخودش می اورد یه دختر هم قد خودش بود ظریف وترکه ای مانتوی قشنگ کوتاه بایه شلوار جین پوشیده بود ویه مقنعه سرش بود ازدور نمی تونستم صورتش رودرست ببینم اما هرچی نزدیکتر می شد صورتش واضحتر می شد کم کم جاخوردم!چقدر صورتش به نظرم اشنا بود یه صورت خوش فرم وقشنگ باچشمای کشیده وابروهای پر!

    کامیار زودپیاده شد ومنم پشت سرش وتارسیدن بهمون کامیار ازاین ورماشین رفت اون طرف وگفت:

    -خانم سلام عرض کردم.خسته نباشین حال شما چطوره؟

    حکمت-سلام خیلی ممنون

    نصرت-ایشون کامیار خان هستن ازدوستان وشرکاء

    حکمت-ازاشنایی تون خوشحالم!

    بعد برگشت طرف من ویه سری تکون داد اصلا حواسم بهش نبود وتوافکار خودم بودم راستش باور نمی کردم که نصرت یه همچین خواهر قشنگ وخانم وباوقاری داشته باشه!اونم دانشجوی پزشکی دانشگاه...!

    نصرت-ایشونم سامان خان هستن سامان جون چرااونجاواستادی؟

    کامیار-مواظب جوب آبه!

    زدیم زیر خنده وتازه حواسم جمع شد واومدم این طرف ماشین وسلام کردم حکمتم باخنده سلام کرد که کامیار گفت:

    -خانم بفرمائین خواهش می کنم!

    بعد درجلورو براش واکرد وحکمتم باخنده رفت سوار شد.من وکامیارم رفتیم عقب ماشین ونصرتم نشست پشت فرمون وماشین روروشن کرد که دوتا ازدوستای حکمت اومدن جلو ویکی شون درحالیکه سوت می زد گفت:

    -به به!فکر کنم برادرت گنج پیداکرده حکمت!

    حکمت-کجامی رین شما؟

    دوستاش خندیدن وگفتن:

    -مثل همیشه!یه ساندویچ سق می زنیم ومی ریم خونه!

    حکمت-داداش می شه بچه هارو هم برسونیم؟

    نصرت یه مرتبه هول شد وبرگشت طرف کامیار که کامیارم گفت:

    -نصرت جون عجله ای که نداریم!خب برسونیم شون!

    دوباره ذوق نشست توچشمای نصرت!فقط چیزی که بود ماشین جانداشت!

    زود من وکامیار پیاده شدیم وحکمتم پیاده شد وجاهامونو عوض کردیم کامیاررفت جلوبغل دنده ومنم دم درنشستم وحکمت ودوتا دوستاشم نشستن عقب ویکی شون گفت:

    -ببخشین!باعث زحمت شدیم!

    نصرت حرکت کرد وهمونجور گفت:

    -اختیاردارین چه زحمتی؟ماشین که جاداره خب باهم می ریم دیگه!

    حکمت-اخه جای ماراحته اما جای دوستات بده!

    همگی زدیم زیر خنده که حکمت گفت:

    -من می بینم!شماناراحتین!

    کامیار-نه!اصلا!فقط این دنده چهارش یه جای بد ادم می خوره!

    همگی زدیم زیر خنده!

    کامیار-نصرت جون توام وقت گیر اوردی وهی باچاهار می ری؟بزن سه وامونده رو!چه چاهار پرقدرت نفوذ پذیری م داره!غفلت کنی سرازچه جاها که درنمی اره!

    همه زدیم زیر خنده که نصرت گفت:

    -خب منزل کجاس؟

    یکی ازدوستای حکت گفت:

    -فعلا خونه نمی ریم اول می ریم یه ساندویچ فروشی بعدمی ریم خونه!

    کامیار-ساندویچ چیه؟دانشجوئی که داره درس می خونه نباید ساندویچ بخوره که!بریم نصرت جون!!بنداز توپارک وی تابهت بگم!

    حکمت-اخه دیگه زحمت زیادی می شه!

    دخترام همگی گفتن اره!دیگه مزاحم می شیم اماکامیار گفت:

    -یه جایی رو می شناسم که استیک داره این هوا!

    بادستش یه چیزی اندازه سینی رونشون داد که حکمت ودوستاش همگی باهم گفتن وای!چه عالی!وشروع کردن برای کامیار کف زدن!

    نصرت اروم برگشت به کامیار نگاه کرد!انگارپول به اندازه همراهش نبود که کامیار گفت:

    نصرت جون اون ناهاری روکه بهت باختم می خوام همین الان بدم چطوره؟

    دوباره دخترابراش کف زدن ونصرتم خندیدوپیچید طرف پارک وی ویه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلورستوران...و ماشین روپارک کردیم وپیاده شدیم وتارفتیم تو ومدیر رستوران که می شناختمون اومد جلو وخیلی بااحترام بردمون سریه میز خوب شیش تایی نشستیم وهمگی استیک سفارش دادیم که کامیار به حکمت گفت:

    -ببخشین شما چقدر ازدوادرمون سردرمی ارین؟

    حکمت اینا زدن زیر خنده

    حکمت-ماالان داریم سال اخر رو تموم می کنیم

    کامیار-یعنی الان حتی امپول م می تونین بزنین؟

    یه مرتبه مازدیم زیر خنده که یکی ازدختر خانما گفت:

    -امپول زدن که کاری نداره

    کامیار-چرابابا!خیلی سخته!ببینم شماها کی دکتر دکتر می شین!؟

    حکمت-یه چند سال دیگه!یعنی تاچندوقت دیگه پزشک عمومی مون رومی گیریم وبعدش نوبت دوره تخصص مونه!

    کامیار-انشاله تخصص تون روکه گرفتین من می ام پیش تون معالجه!

    حکمت-خواهش می کنم قدم تون روچشم!

    کامیار-حالا چه تخصص می گیرین؟

    حکمت-زنان وزایمان

    ماها زدیم زیر خنده!

    کامیار-دست شمادردنکنه حکمت خانم!

    حکمت-شمام دوره دانشگاه روگذروندین؟

    کامیار-نخیر!دانشگاه دوره مارو گذرونده!

    دوباره همه خندیدن که حکمت به کامیار گفت:

    -جدا درچه رشته ای فارغ التحصیل شدین؟

    کامیار-چه فرقی می کنه!حالا که فعلا دلال ماشین یم!اما دوره لیسانس روگذروندیم!

    حکت-مثل داداش نصرت!لیسانس شیمی داره شده دلال ماشین!به خداتااسم دلال می اد انقدر ناراحت می شم!

    نصرت سرشو انداخت پائین که کامیار زود گفت:

    -تقصیر ماکه نیس!یه کاری کردن که ارزش علم ودانش اومده پایین!ایشاله درست میشه!خب پزشکی چه جوریه؟باید خیلی سخت باشه!

    حکمت-هم سخت،هم طولانی!گاهی وقتا واقعا کلافه می شیم!

    کامیار-اونم بالاخره تموم میشه وبه امید خدا چشم بهم بزنین شدین پزشک!

    حکمت-تازه بعدش اول مکافاته مونه!باید دنبال مطب بگردیم وهزار تادردسر دیگه!

    کامیار-مطب می خواین چیکار؟

    حکمت-پس چیکار کنیم؟

    کامیار-یه اگهی بدین توروزنامه معالجه خصوصی درمنزل!

    همگی باهم گفتن"

    -وا!دیگه چی؟

    -مگه می شه؟

    کامیار-کار نشدنداره!حالا که سرقفلی آواپارتمانا انقدر گرون شده جای اینکه مریض بیاد مطب شمابرین بالا سرمریض!

    حکمت-من اگر به امیدخدا تخصصم روگرفتم می رم تویه ده واونجا به مردم خدمت می کنم!

    کامیار-شمام الن ازاین شعارا می دین!دکتر که شدین میرین دنبال پول دراوردن!

    حکمت-نه به خداکامیارخان!من یکی که معنی ومفهوم دردرومی دونم چیه!امکان نداره به مردم پشت کنم!

    کامیاریه نگاه بهش کردوگفت:

    -خداشماروبه این برادر ببخشه انشاله که همینطوره!

    توهمین موقع غذامون رواوردن وشروع کردیم به خوردن واقعا غذا خوردن این دخترا تماشایی بود بایه اشتها ولذتی می خوردن که ادم کیف می کرد!

    وسط غذام کامیارهی شوخی می کرد وماهام می خندیدیم غذاکه تموم شد کامیار حساب میز روداد وباتشکر نصرت و دخترا بلند شدیم وازرستوران اومدیم بیرون که من اروم به کامیار گفتم:

    --بریم یه جا بستنی ای چیزی م بخوریم!

    کامیارم ازخداخواسته گفت باشه وهمگی سوارشدیم وراه افتادیم وکامیار ادرس یه بستنی فروشی روتویه کوچه دنج وخلوت به نصرت داد.

    دیگه توراه چقدرخندیدیم بماند!بیست دقیقه نیم ساعت بعدرسیدیم به بستنی فروشی وپیاده شدیم وشیش تابستنی گرفتیم و اومدیم دم ماشین وشروع کردیم به خوردن بغل همونجا که واستاده بودیم یه وانت هندونه فروش واستاده بود ویه بلند گو دستی م دستش گرفته بود هی توش داد می زد-ای هندونه شیرین دارم ببر ببر!ای قند عسل اوردم ببر ببر!-شکر خدا یه نفرم ازتوخونه سرشو درنمی اورد که بپرسه هندونه کیلویی چند!کامیارم داشت برامون یه جریانی روتعریف می کرد ووسطش یارو هی داد می زد ای هندونه ای هندونه!کامیارم یه جمله می گفت وساکت می شد تایارو یه داد بزنه ودوباره این یه جمله می گفت:

    کامیار-اره خلاصه ماروتوخیابون بااین بچه هاگرفتن!

    وانتی-ای هندونه!ای هندونه!

    کامیار-این بچه هاازترس داشتن زهر ترک می شدن!اگه می بردمون واولین کاری که می کردن زنگ می زدن به پدرو مادراشون وگندکار درمی اومد!

    وانتی-هندونه اوردم بابا!قند عسل اوردم بابا!

    کامیار-پسره اومد جلومن وگفت برادر بیا پایین ببینم تااینو گفت یکی ازاونا که باما بودن زدزیر گریه!پسره درجافهمید جریان چیه!یه خنده ای کرد وگفت بیا پایین که چپقت چاقه!

    وانتی-ببر ببر!هندونه به شرط چاقودارم!

    کامیار-کارت ماشین روورداشتم وده تاهزاری تاکرده گذاشتم زیرش وپیاده شدم

    وانتی-هندونه ضمانتی اوردم!باگارانتی هندونه می دم!

    کامیار-تاپیاده شدم وکارت ماشین وهزاری آروگذاشتم...

    وانتی-هندونه شیرین!بدوباباجون تموم شدآ!بدو ته باره ها!دیر برسی تمومه ها!

    کامیار برگشت یه نگاه به هندونه فروشه کردوگفت:

    -راست می گی ته باره!همه ش دوتن هندونه ته ش مونده!

    ماها زدیم زیر خنده وانت بیچاره پر بود ازهندونه!یه دونه شم نفروخته بود!

    کامیار-مرد حسابی چراانقدر داد می زنی!سرمون رفت آخه!

    یارو یه خنده ای کرد وگفت:

    -چیکار کنیم واله!زن وبچه خرج دارن دیگه!

    کامیار-توکه یه دونه هندونه م نفروختی!

    هندونه فروشه یه خرده اومد جلوتر وگفت:

    -سرشما سلامت!بااین ماشین ودم ودستگاهی که شمادارین دیگه غمی ندارین که!بالاخره خدای مام بزرگه!

    خنده ازروی لبای مارفت!کامیاریه نگاهی بهش کردوگفت:

    -هندونه رو اینطوری نمی فروشن!بده به من اون بلندگو روببینم!

    رفت جلو وبلند گو دستی روازش گرفت!تااومدم برم طرفش روشن ش کردوگفت:

    -خانما واقایون توجه توجه!یه روز یه دختر وپسر جوون داشتن باهمدیگه توخیابون راه می رفتن!یه مرتبه دختره به پسره می گه عزیزم می خوای جایی روکه امپول زدم ببینی؟پسره یه مرتبه نیش ش تابنا گوشش وا می شه وباخوشحالی می گه اره عزیزم اره!دختره بالای یه داروخونه رو نشون می ده ومی گه اونجا عزیزم تواون تزریقاتی!

    یه مرتبه صدای خنده ازاین ورواون ور خیابون ودم بستنی فروشی بلند شد!این دخترا ونصرت که دل شونو گرفته بودن ونشسته بودن روزمین!اومدم برم بلندگوروازش بگیرم که به یارو هندونه فروشه گفت:

    -جلواینو بگیر وگرنه این هندونه ها تاشب رودستت باد می کنه!

    یارو ام معطل نکرد واومد واستاد جلومن!یه هیکلی م داشن که نگو!

    کامیار-به یه همشهری می گن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی؟یارو یه فکر ی می کنه ومیگه بش مین تومن می گیرم خالی ش می کنم!

    دوباره مردم هروهر زدن زیر خنده وجمع شدن دور ما!یکی یکی پنجره خونه هام وامی شد وسراازتوش می اومدن بیرون!

    کامیار-یه همشهری دیگه مون سوار اتوبوس می شه یه خرده که میگذره مردم می بینن یه بوی خیلی بدی ازته اتوبوس می اد!نگاه می کنن می بینن این همشهری داره ته اتوبوس ازاون کارا می کنه وبوگند همه جاروورداشته!راننده ترمز دستی رو می کشه ومی اد عقب وبهش می گه مرتیکه کثافت این چه کاری یه کردی؟یارو باهمون لهجه می گه به!حالا بیاوخوبی کن!مگه خودت یه ساعته داد نمی زنی برین عقب!برین عقب؟!خب منم حرف ترو گوش کردم دیگه!

    دیگه این ملت داشتن ازخنده می افتادن روزمین!خودمم اشک ازچشمام می اومداما زود خودو کشیدم وسط جمعیت که کسی نفهمه این کامیار بامنه!

    کامیار-یه روز توژاپن یه موش روبعداز30سال ازمایش وتمرین وبدبختی باسوادش کرده بودن وبهش یاد داده بودن چیز بنویسه واورده بودنش تومیدون شهر که همه مردم این موفقیت روباچشم خودشون ببینن!خلاصه موشه روگذاشته بودن وسط میدون وده بیست هزار نفر بافاصله ازش واستاده بودن ونگاه می کردن اتفاقا توهمون روز یه هموطن مام رفته بوده ژاپن برای کار وقتی این جمعیت رومی بینه اروم اروم خودشو ازلاشون می کشه جلو که ببینه چه خبره.تا وشه رووسط میدون می بینه ومی دوئه طرفش وتا می آن بگیرنش باپاش موشه روله می کنه ودستاشو می زنه کمرش وباافتخار به مردم می گه یه دانه موشم انگدر ترس داره که شولوخش کردین!؟تامام شد!

    مردم شروع کردن برتش کف زدن که گفت:

    -خب حالا!بعدازشنیدن این لطیفه ها وقت خرید هندونه س!زود بیاین جلو وبخرین وگرنه اگه لوس بازی دربیارین ازجک مک خبری نیس!

    هفت هشت نفر باخنده اومدن جلو وهرکدوم یکی دوتا هندونه خریدن که کامیار گفت:

    -یه روز یه یارو خواب می بینه که مرده وبردنش یه جای خوب.یه خرده که میره جلو می بینه چندتا دختر خوشگل مثل پری یه نفر رو گرفتن ودارن باته ودریل کتف هاشو سوراخ می کنن واونم هی دادوفریاد می کنه!

    این یارو خیلی ناراحت می شه ومی گه ببینم این ادم بدی بوده که این کارو باهاش می کنین؟دخترامی گن نه!اصلا! داریم کتف هاشو سوراخ می کنیم که براش یه جفت بال قشنگ بذاریم!این یارو هیچی نمی گه ویه خرده بین درختاو گل ها وزمزمه رودونغمه پرنده ها می ره جلو وداشته لذت می برده که می بینه بازم صدای داد وفریاد می آد!می ره جلوتر می بینه که بازم یه عده دختر خوشگل یه نفر روگرفتن ودارن بامته پیشونی ش روسوراخ می کنن!این دفعه دیگه خیلی ناراحت می شه ومی گه!این دیگه حتما گناهکاره!پریا می گن نه!اصلا!ماداریم پیشونی ش روسوراخ می کنیم که یه تاج خیلی خوشگل بذاریم سرش!تااینو می گن یارو شروع می کنه به دوئیدن وفرار کردن!پریا بهش می گن کجا؟می گه می رم اون طرف مخالف!می گن اونجا چوب تو...می کنن آ!می گه باشه حداقل سوراخش حاضره ودیگه احتیاج به مته ودریل نیس!

    صدای خنده تموم خیابون روورداشته بود!دریکی یکی خونه ها وامی شد وزن ومرد ازش می اومدن بیرون ودور ما جمع می شدن!

    کامیار-یه روز تو اتریش یه کنسرت پیانوی بزرگ بوده نوازنده های بزرگ پیانو می اومدن روصحنه ومی شستن پشت یه پیانو واهنگ اجرا می کردن وبعدش بلند می شدن وجلو تماشاچی هایی که حدود دوسه هزار نفر بودن تعظیم می کردن ومی رفتن خلاصه نوبت یکی ازنوازنده ها می شه ومی اد وپشت پیانو می شینه ویه قطعه رواجرامی کنه ومی اد جلو تما شاچی ها وتعظیم می کنه دربین مردمی که داشتن تشویقش می کردن یکی شروع می کنه داد زدن و همونجور که کف وسوت می زده هی می گفته یاشاسان افندی!آذربایجان زنده باد!چخ یاخچی همشهری!

    نوازنده هه دوتا تعظیم می کنه وازرو صحنه می ره پایین ویواش اون یارو رو صدا می کنه وقتی یارو می اد جلوبهش می گه ببینم تویکی ازکجا فهمیدی من همشهری تم؟یارو یه خنده ای می کنه ومی گه خواهش الیرم!کاری نداشت ه من حواسم به همه نوازنده ها بود اونا وقتی می شستن پشت پیانو صندلی شونو می کشیدن جلو پیانو اما شما نشستی پیانو به اون گنده گی روکشیدی طرف خودت!

    ملت زدن زیر خنده

    کامیار-به یه همشهری مون می گن بالوبیا یه جمله بساز !می گه کوچولو بیا!می گن خب حالا باشمشیر یه جمله بگو! می گه فدات شم شیر داری؟؟

    این جک می گفت ومردم می خندیدن وهندونه می خریدن!یه ربع نگذشته بود که نصف بیشتر وانت یارو خالی شد! به نصرت گفتم بپر سوار شو وبچه هارو هم سوارکن وماشین روروشن کن!اینو اگه ول کنیم تاسه تاوانت هندونه برای این یارو نفروشه نمی اد این ور!

    نصرت باخنده سوار شد وگفت حکمت ودوستاشم سوار شن ومنم اروم ازلای مردم رفتم طرف کامیار وتارسیدم اروم بهش گفتم:

    -ماداریم می ریم نیای جامی مونی آ!

    کامیار-یکی دیگه بگم وبریم!!

    -زود باش ابرومونو بردی!

    کامیار-یه روز یه همشهری دیگه مون دست زن وبچه هاشو می گیره ومی بره پیک نیک خارج ازشهر یه جای خوش اب وهوا می رسن ومی بینن مردم کنار رودخونه فرش انداختن ونشستن همشهری مام به زن وبچه ش می گه همینجا خوبه خلاصه بساط شونو ازتو ماشین می ارن بیرون وهمشهری مون میره درست وسط جاده فرشش رو پهن می کنه زن ش بهش می گه مر داینجا که نمی شه نشست خطرناکه!می گه شماکاریت نباشه!من دیگه عقلم به این چیزا می رسه!خلاصه فرش پهن می کنه وسط جاده وسماور وهندونه وپتووبالش وهمه رو میذاره همونجا!اتفاقا توهمین موقع یه کامیون ازدور باسرعت پیداش می شه!راننده هه که اینارو وسط جاده می بینه شروع می کنه به بوق زدن ودیگه نمی تونه کامیون رو کنترل کنه ومی گیره بغل جاده وده بیست نفر رو زیر می گیره ومی کشه ومی افته تورودخونه! همشهری ما که اینو می بینه خیلی خونسرد روش رو می کنه به زنش ومی گه دیدی حالا چه عقلی دارم؟الان اگه ونجا نشسته بودیم له مون کرده بود!

    مردم زدن زیر خنده!بلند گورو ازدستش گرفتم وبه زور کشیدمش طرف ماشین که یه مرتبه چندتا دختر داد زدن کجا؟ واستا هندونه هاتو بفروش!ما تازه اومده بودیم ازت بخریم!

    کامیار-هندونه ها که مال من نیس جوک آمال من بود!هندونه می خواین ازاون یارو بخرین جوک می خواین بیاین اینجا پیش من!

    همه داد زدن:

    -جوک می خوایم!جوک می خوایم!

    به زور رسوندمش دم ماشین که گفت:

    -جون من بذار یه دونه دیگه بگم وبریم!

    مجبوری ولش کردم که گفت:

    -ساکت باشین که صدام برسه بلند گو دیگه ندارم!یه روز یه همشهری دیگه مون میره یه درمانگاه.دکتر درممونگاه ازش می پرسه بیماری تون چیه اقا؟همشهری مون میگه واله ای دکتر خلاف ادبه اما چندوقته که تواین دلم گاز جمع میشه اما وقتی میدمش بیرون نه صداداره نه بو!!!دکتره می گه خب همین الان جلومن یه بار گاز معده تونو تخلیه کنین ببینم!هشهری مامعطل نمی مونه وبلافاصله دستور پزشک رواجرامی کنه ویه بادی ازخودش خارج می کنه که دکتره شروع می کنه به نسخه نوشتن ومی گه یه قطره نوشتم واسه دماغ تون که گرفتگی ش برطرف بشه ویه سمعک م واسه گوش تون که شنوایی ش رودوباره به دست بیاره وقتی م که رفتی بیرون اون دررو وابذار که خفه شدیم ازبوی گند!

    مردم دل شونو گرفته بودن وفقط می خندیدن!به زور سوار ماشین ش کردم ونصرت خواست حرکت کنه اما مگه این دخترا می ذاشتن!جمع شده بودن جلوی ماشین ومی گفتن تایه جوک دیگه نگه نمی ذاریم برین!

    بالاخره باهر جون کندنی بود ازدست شون خلاص شدیم وحرکت کردیم که بهش گفتم:

    -توواقعا خجالت نمی کشی این کارارو می کنی؟

    کامیار-تازه جوک آداره یادم می آد!یه همشهری مون شده بود شهردار شهر.اتفاقا یه روز میره که کلنگ یه بیمارستان روبزنه ومثلا ساختن بنای بیمارستان رو افتتحاح کنه خلاصه ظهر می شه خانمش می بینه نیومد ساعت3بعد ازظهر می شه خانمش می بینه نیومد !عصر میشه خانمش میبینه نیومد خونه!سرشب می شه خانمش می بینه نیومد خونه!بلاخره اخر شب یارو برمی گرده خونه وخانمش باعصبانیت می گه تاحالا کدوم گوری بودی؟یارو خاک کت وشلوارش رو می تکونه ومی گه واله رفتیم کلنگ افتتحاح روبزنیم که دست مون گرم شد ودوطبقه بردیمش بالا!

    دیگه نفس نصرت ودختراازخنده بالانمی اومد خودمم می خندیدم اا ازدستش حرص م می خوردم!

    -توفکر نکردی اگه یه نفر ماهارو اونجا ببینه وبشناسه چی میشه؟

    کامیار-هیچی!می گیم دوربین مخفی بوده!

    بعد برگشت طرف حکمت وگفت:

    -تروخدا کار بدی کردم؟؟

    حکمت که داشت اشک هاشو پاک می کرد گفت:

    -نه!واقعا جالب بود!من یکی که اولش شوکه شدم!واقعا بااستعداد وخیلی خیلی بانمک وهنرمندین!

    کامیار برگشت طرف من وگفت:

    -بیا!دیدی حالا!واقعا که چه استعداد هایی م به خاطر این بکن نکن توبه هدر رفته!

    دوباره شروع کرد سربسر این دخترا گذشتن تارسیدیم دم خونه دخترا واونا رو پیاده کردیم ورفتیم که حکمت روبرسونیم!

    وقتی رسیدیم پیاده شدیم ومن ونصرت ازش خداحافظی کردیم نوبت کامیار که شدبه حکمت گفت:

    -تروخدا ببخشین آ!فقط می خواستم بهتون خوش بگذره!

    حکمت-واقعا عالی بود کامیار خان!هیچوقت امروز روفراموش نمی کنم!توتمام زندگیم انقدر بهم خوش نگذشته بود! ازتون واقعا ممنونم!

    کامیار-منم امروز رو فراموش نمی کنم!

    دیدم داره ناجور میشه!اروم باارنج زدم توپهلوی کامیار که یه خداحافظی کرد وسوار ماشین شد وماهام پشت سرش سوار شدیم ویه دستی برای حکمت تکون دادیم ونصرت راه افتاد!

    چند تاخیابونو که ردکردیم یه گوشه واستاد وگفت:

    -خب کجابریم حالا؟

    کامیار-دوست داری بریم یه جا یه چائی ای چیزی بخوریم؟

    نصرت-چرادوست ندارم!؟باشما تا پزشک قانونی م می آم!دیگه اسیرتونم!

    کامیار-اقانصرت دیگه شرمنده مون نکنین!

    نصرت-دشمنت شرمنده باشه ه نتونه سرشو بلند کنه!سرفراز تر ازشماها دیگه کی می تونه باشه؟؟

    کامیار-پس بریم همون کافی شاپ که بودیم!

    نصرت-اگه کاری ندارین بریم تئاتر...

    کامیار-مگه تعطیل نیس؟

    نصرت-چرااما مدیر ش قراره بیاد.یه حسابی باهمدیگه داریم!قراره پول بهم بده!

    حرکت کردیم طرف تئاتر که نصرت گفت:

    -چقدر خوشحال بود!

    کامیار-کی؟

    نصرت-حکمت!تاحالا انقدر خوشحال ندیده بودمش!دستتون دردنکنه!روسفیدم کردین!

    -نصرت خان چرااین وامونده رو نمی ذاری کنار؟

    نصرت-سخته سامان خان سخته!جرات می خواد!

    -ترک کردنش جرات می خواد؟

    نصرت-نه برگشتن به زندگی من جرات ترک کردنش رودارم اما جرات برگشتن به زندگی روندارم!تاوقتی که اونو دارم کاری به کار زندگی ندارم!وقتی اونو می ذارم کنار اون وقته که زندگی رومی بینم!دیدن زندگی م سخته!یعنی با این صورتش که الان هس سخته!

    -یعنی وقتی تواعتیادت غرق هستی زندگی رونمی بینی!؟

    نصرت-ببین اعتیاد صدتا مرحله داره!ادم عملی دوره دوره می ره جلو!هر دوره ش یه جوره!

    -یعنی دوره خوبم داره؟

    نصرت-نه!هردوره ش کثافت تر ازدوره قبله!اولین احساسش کثافت بودنه!ادم همه ش احساس می کنه که کثیف ولجنه!این تازه بهترین احساس شه!

    آدم عملی بی غیرت می شه بی شرف می شه بی ناموس می شه خودفروش می شه آشغال می شه!خلاصه شو براتون بگم!ادم عملی اصلا ادم نیس!حیوونم نیس چون حیوونام واسه خودشون یه غریزه ومرامی دارن آدم عملی هیچی نداره! بعد ازچند بار مصرف فقط می ره طرف مردن اونم چه مردنی!کثافت ترین نوع مردن!اول شم باهمین حشیش وامونده شروع می شه!یادتون باشه!هرجوونی رودیدین که داره حشیش می کشه اسم شو بذارین تولیست انتظار عملی آ!

    همیشه م همینطوربوده!هرجوونی م که عملی شده اگه باهاش حرف بزنی می بینه که یه راه رورفته!حالا فقط کوچه پس کوچه ش باهمدیگه فرق داشته!یه جوون وقتی می خواد حشیش روشرع کنه همیشه باخودش می گه هروقت بخوام می ذارمش کنار!همه شونم فکر می کنن که مواد اسیر اوناس!خبرندارن وقتی یه بار رفتی سراغ این وامونده دیگه تواسیر شی!

    ببینین اعتیاد فقط خودش یه اسمه اما صدهزار تا بدبختی بغلش خوابیده که اولش معلوم نیس!بعدا کم کم خودشونو نشون میدن!

    قیافه منو نگاه کنین داره دیگه خودشوتومن نشون میده!ازوقتی م که نشون داد دیگه همه چی برای اد م تمومه!فیل باشی می خوابوندت!رستم دستان باشی می شی یه مگس!همه ش التماس!همه ش ...مالی!همه ش تملق!همه ش نوکرتم! کوچیک تم!آقای منی!سرور منی!همه ش قربون صدقه!پدرسگ غرور وحیثیت وشخصیت وادمیت رو توادم می کشه!

    وامونده مثل سیگار می مونه فقط اول دومی شه که سرادم یه خرده گیج میره وادم خوشش می اد!سیگارای بقیه رواصلا یادت نمی اد که کی خاموش کردی!

    -چه جوریه این هروئین؟یعنی چه حالی داره؟

    نصرت-ببین الان که اسمشو اوردی باید حتما بکشم!یعنی اینطوری اسیر شم!پدرسگ امتحان نداره!امتحانش همانا و عملی شدن همانا!اولش هروئین فروشه دنبال ته!یه بار که بوش به دماغت خورد دیگه تودنبال اونی!هرچقدرم پول پاش بذاری بازم کمه!

    -چه جوری جوونا رومعتاد می کنن؟

    نصرت-خیلی راحت!اول رفیق عملی!یه نفر ادم که عملی می شه صدنفر رو عملی می کنه!بعدشم خودشون ادم دارن! اگه ببینیشون باورت نمی شه!شیک!خوش تیپ!شیک پوش!ادکلن زده!

    اینا کارشون اینه که بیفتن توجوونا ومعتادشون کنن!

    -آخه برای چی؟

    نصرت-واسه اینکه فکر نکنن!حرف نزنن!نفهمن!ندونن!نشنون!نبینن!یه ادم عملی اصلا براش فرقی نمی کنه که کجا باشه وکی بالا سرش باشه!همینکه جنس ش جور باشه براش کافیه!

    یه آدم عملی اصلا از دور و ورش خبر نداره!اگه بغلش صدنفر رو بکشی این حالی ش نیس!

    -خب اگه همه جوونا معتاد بشن کی چرخ این مملکت رومی چرخونه؟

    نصرت-اونایی که تاحالا چرخوندن نفت که داریم فعلا!معدن که داریم فعلا!همینا کافیه!دیگه نیروی انسانی می خوان چیکار!اونم این همه!ببینین!تقریبا ازهر10کیلو تریاک یه کیلو هروئین عمل می اد!حالا باات واشغال بگو دوکیلو! اون وقت بیاین قیمت تریاک روببینین وقیمت هروئین رو!فوقش دویست تومن!اول شم یه ادم بایه بسته یه هفته می سازه! بعدشه که کارش می رسه به روزی ده پونزده تا بسته!توش اشغال داره طرف رونمی سازه می ره سراغ قرص!

    کامیار-توالان چی میزنی؟

    نصرت-دوا

    کامیار-خیلی وقته؟

    نصرت-نه 6ماه یه سال میشه!

    رسیده بودیم طرف میدون...که گفت:

    -می خواین یه چیزی بهتون نشون بدم؟

    کامیار-چی؟

    پیچید طرف پایین ویه خرده جلوتر ماشین روپارک کرد وگفت:

    -پیاده شین بیاین!

    پیاده شدیم ورفتیم طرف میدون که گفت:

    -اون پسره رو می بینین؟اون روزی سه چهارنفر رومی اره تودور!

    تااینجا واستادم برین ازجلوش رد بشین ببینین چی در گوش تون می گه!

    اروم باکامیار راه افتادیم طرف پسره که قدبلندی داشت وخیلی م خوش تیپ بود!تاازکنارش رد شدیم که اروم گفت:

    -نوار،پاسور،ابجو،ویسکی!

    کامیار یه نگاه بهش کرد وگفت:

    -دنبال این چیزا نیستیم!

    پسره یه قدم اومد جلومونو گفت:

    -دنبال هرچی که باشی پیش منه!

    بغل پسره دوتاجوون دیگه کنار پیاده رو بساط کرده بودن ویکی شون یه جعبه گذاشته بود جلوش وباطری می فروخت واون یکی م ساعت!

    کامیار-چیزی که مادنبال شیم پیش توپیدانمی شه!

    پسره که ول کن نبودگفت:

    -خب بگین چی می خواین!

    کامیار-کتاب!یه کتاب دانشگاهی!

    تااینو گفت پسره که داشت باطری می فروخت گفت:

    -بیا اینجااقا!اونی که می خوای پیش منه!

    پسره دیگه چیزی نگفت وکامیار یه نگاه به اونکه باطری می فروخت انداخت وگفت:

    توکتاب دانشگاهی می دونی چیه؟

    پسره ازپای بساطش بلندشدوگفت:

    -یه سری خودم دارم که مال دوران تحصیل خودم بوده ویه سری م دوستان دارن!مال چه رشته ای رومی خوای؟

    من وکامیار رفتیم جلو وکامیار باتعجب گفت:

    -تحصیلات دانشگاهی داری شما؟

    پسره گفت:

    -اره مدیریت!شماچی می خواین؟

    کامیار- مثلا اگه زیست بخوایم چی؟

    پسره دستش روگرفت جلوکامیار که مثلا صبر کنه ودوستش رواون ور پیاده رو صدا کردوگفت:

    -سینا!سینا!یه دقیقه بیا!

    سینا که داشت بایه مشتری حرف می زد وبهش جوراب زنونه می فروخت گفت:

    -چیکارداری؟مشتری دارم!

    پسره بافریاد گفت:

    -کتاباتو می فروشی!اینا دنبال کتاب می گردن!

    سینا یه لحظه فکر کردوبعدگفت:

    -نه بابا!بذار باشن!حداقل برای یادگاری خوبن!

    اینو گفت ودوباره شروع کرد بامشتری ش حرف زدن که همون پسره گفت:

    -کتاب دیگه نمی خواین؟

    کامیارسرشو انداخت پایین وبرگشت طرف نصرت که 50متر اون طرف تر واستاده بود ومی خندید!منم رفتم دنبالش وتارسیدم گفتم:

    -امثال این پسره رونمی گیرن؟

    نصرت خندید وگفت:

    بیابریم بابا!

    کامیار-اونای دیگه سالم ن!دارن کاسبی شونو می کنن!طفلی آهمه شونم مدرک دانشگاهی دارن!

    نصرت-بیاین یه چیز دیگه نشون تون بدم!بریم اون طرف میدون!

    سه تایی رفتیم اون طرف میدون که نصرت گفت:

    -یه دوقدم اینجاراه برین!

    کامیار-ول کن نصرت جون تروخدا!

    نصرت-شمابرین منظوردارم!

    من وکامیار راه افتادیم وتاده مترراه رفتیم که یه دختر بیست ساله اروم گفت:

    -ده تومن

    کامیار برگشت چپ چپ نگاهش کرد که دختره یه نگاهی کردوسرشوانداخت پایین ورفت اون طرف تر!

    دوباره راه افتادیم که یه خرده جلوتر یه دختر دیگه اروم گفت:

    -هشت تومن!

    کامیارزوددست منو گرفت وگفت:

    -برگردیم

    -چرا؟

    کامیار-می ترسم دوقدم دیگه بریم برسیم به یه تومن!همینجری دارن نرخ رومیشکونن!منم که الان صدوخرده ای هزار تومن توجیبمه!اون وقت باید یه حرمسرا تشکیل بدیم!

    برگشتیم طرف نصرت که گفت:

    -دیدین؟حالا بریم یه جای دیگه روبهتون نشون بدم!

    کامیار-نه،قربونت!امااذعان واعتراف می کنیم که شهرواقعا زیبا وقشنگی به پاکردین!دیگه بهتره بریم به کار خودمون برسیم!

    ادامه دارد ...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  5. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم (قسمت پانزدهم )
    تااون کافی شاپی که بامیترا قرار گذاشته بودیم یه نیم ساعتی راه بود همینجوری که می رفتیم کامیار یه مرتبه گفت:

    -اهل طاعونی این قبیله شرقی م!

    تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ!

    پوستم ازجنس شبه پوست توازمخمل سرخ!

    رختم ازتاول تن پوش توازپوست پلنگ!

    بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو!

    یه نگاه بهش کردم وگفتم"

    -ازتومرفه بی درد این شعرا عجیبه!

    کامیار-دست خودم نبوده که مرفه بی درد به دنیا بیام!اما انقدر هس که درد رومی شناسم اگرچه مال همسایه باشه!و همین م مهمه!

    -نه مهم پوله

    کامیار-اره مهم پوله الان فقط پوله که مهمه وتموم این پدرسوختگی هام برای پوله!

    -خب ماهام جزء پولدارائیم دیگه!

    کامیار-اینم اره اما تااونجا که من حواسم هس این پولا پول دزدی نیس!ازش بوی خون نمی اد!اگرم یه لحظه بوی خون به مشام بخوره دیگه یه دقیقه شم تحمل نمی کنم!تواخلاق منو می دونی چیه!من روخون مردم معامله نمی کنم!

    هیچی نگفتم که یه خرده بعد گفت:

    -درضمن ازحکمت م خوشم اومده!

    -ازکی؟!!!

    کامیار-کری؟؟

    -حکمت؟؟

    کامیار-چراداد می زنی؟

    -باید چشماتو درویش می کردی!

    کامیار-چرا؟

    -خیانت درامانت؟

    کامیار-هیچ خیانتی درکارنیس!

    -پس چی؟

    کامیار-به نصرت می گم

    زدم زیر خنده وگفتم:

    -پس گرفتار شدی!!

    کامیار-اصلا توخیالمم فکر نمی کردم نصرت یه همچین خواهری داشته باشه!

    -می خوای به نصرت چی بگی؟

    کامیار-ازش اجازه می گیرم که یه چند باری باحکمت بریم بیرون باید ببینم خلق وخوش چه جوریه!شاید قسمت حکمت م من بودم!

    -بیچاره حکمت

    کامیار-زهر مار!

    -فکر کنم یه خرده ازتوقسمت حکمت بیچاره بشه!

    کامیار-منواینطوری شناختی؟

    -مگه می شه توجونور روکسی بشناسه!

    کامیار-باید یه جوری به این نصرت کمک کنیم عجیب ازش خوشم اومده!

    -البته بعدازدیدن حکمت

    کامیار-توخیلی به شخصیت من توهین می کنی!اذیتت می کنم آ!

    -غلط می کنی!رسیدیم بابا کجاداری میری؟

    کامیار-چه می دون واس برام نمیذارن که!این دختره،پاک...

    یه مرتبه جلوکافی شاپ چشمش افتاد به چندتادختر!

    -این دختره پاک چی؟

    همونجور که چشمش به دخترا بود گفت:

    -کامیار-این دختره اگه پاک یادش نره بهتر درس می خونه!

    -مرده شور اون دلت روببرن که دقیقه به دقیقه به یه طرف متمایل میشه!

    رفت یه گوشه پارک کرد پیاده شدیم ورفتیم طرف کافی شاپ وتارسیدیم جلوش کامیار به دخترا گفت:

    -خانما سلام عرض می کنم!

    دخترا یه سری براش تکون دادن که گفت:

    -ببخشین شمانمی دونین این کافی شاپ کجاس؟الان یک ساعت ونیمه که داریم دنبالش می گردیم!

    دخترا زدن زیر خنده ویکی دیگه شون گفت:

    -همینجاس الان جلوش واستادین!

    کامیار-منکه جلوی شما واستادم به شمام که نمی خوره کافی شاپ باشین!

    دخترا دوباره خندیدن ویکی دیگه شون گفت:

    -پس به ما می خوره چی باشیم؟

    کامیار-شیرینی سرای قندعسل واقع دربیست متری کندو!

    دوباره همه شون زدن زیر خنده یکی دیگه شون گفت:

    -لطفا برگردین

    کامیار-من اگه تیکه تیکه مم کنن امکان نداره ازاینجا برگردم!

    بازم دخترا خندیدن وهمون دختره گفت:

    -منظورم اینه که برگردین وپشت سرتون رونگاه کنین!

    کامیار برگشت ویه نگاهی به کافی شاپ کردوگفت:

    -ا اینجا که قصابی بود چطور یه مرتبه عوض شد!

    دخترا مرده بودن ازخنده دستش رو گرفتم واروم بهش گفتم:

    -بیابریم تو خجالت بکش!

    کامیار-من نمی ام تو می ترسم شاگرد قصابه یه بلا ملا سرم بیاره توبرو من همینجا پیش این خانما می مونم!

    اروم بهش گفتم:

    -بدبخت بیاببین توچه خبره!

    یه نگاه ازپشت شیشه ها که حالت رنگی رفلکس دار داشتن کردویه مرتبه گفت:

    -اِ راست می گی آ!قصابی کجا بود اینجا!خانما ببخشین نشونی مونو پیدا کردیم ازراهنمائی تون ممنون!

    یکی ازدخترا گفت"

    -چی شد یه مرتبه؟!دیگه نمی ترسین؟

    کامیار-من همیشه این ترس تودلمه!اصلا این دل من دل نیس که!یه اهوی رمیده س!خداحافظ تادیدار بعدی!

    اینو گفت وراه افتاد طرف کافی شاپ وازپله ها رفت بالا ومنم دنبالش رفتم وتادررو واکردم دیدیم کافی شاپ پردختر وپسره!بوی قهوه ودود سیگار همه جا روورداشته بود!

    داشتیم میزارو نگاه می کردیم که یه مرتبه میترا رو دیدیم که ازپشت یه میز بلند شد واومد طرف ما وتارسیدگفت:

    -سلام چقدر دیر کردین!

    -سلام پیش نصرت خان بودیم ببخشین!

    میترا-نصرت خودشم می آد اینجا قرار گذاشتیم باهم!

    -اینجا خیلی شلوغه!

    میترا-می خواین بریم جای دیگه؟

    -نمی دونم کامیاربریم جای دیگه؟

    برگشتم طرف کامیار که داشت این ور واون ور رونگاه می کرد

    -کامیار باتوام کجا رونگاه می کنی؟

    کامیار-دارم دنبال میتراخانم می گردم!

    میترا زد زیر خنده!

    کامیار-اِ شما اینجائین!؟منو بگو!دارم این دخترا رو می جورم دنبال شما!

    -اگه تونستی یه نیم ساعت خودتو نیگه داری!

    میترا-بریم جای دیگه؟

    کامیار-مگه اینجا چه شه؟

    -شلوغه بریم یه جای خلوت

    کامیار-تهران کلا شلوغه اگه دنبال جای خلوت می گردی باید بری شهرستان!

    -لوس نشو بمونیم اینجا چیکار؟

    بعد به میترا گفتم:

    -اینجا که خبری نیس بریم جاهای دیگه رو ببینیم!

    کامیار-تومگه دنبال چه خبری هستی؟هر چی خبره اینجاس!

    -گندم رو میگم

    همونجور که داشت می خندیدو به دخترا نگاه می کرد گفت:

    -گندم می خوای برو اداره ی سیلو!اینجا فقط کیک شکلاتی دارن!

    تااومدم حرف بزنم که راه افتاد رفت طرف یه میز که 5تا دختر دورش نشسته بودن!جلوشون واستاد وگفت:

    -ببخشین خانما این صندلی خالی جای کسی یه؟

    دخترا زدن زیر خنده ویکی شون گفت:

    -کدوم صندلی خالی؟

    کامیار-همینکه من الان می ارم ومیذارم اینجا بغل شما!

    اینو گفت وازیه میز دیگه یه صندلی ورداشت وگذاشت بغل دخترا ونشست روش وگفت:

    -آخیش!مردم ازاین دیسک کمر!

    دخترا غش کردن ویکی شون گفت:

    -شما که بااین سن وسال نباید دیسک کمر داشته باشین!

    کامیار-دارم عزیزم چیکار کنم دیسک کمر دارم رماتیسم دارم زانوهام اب اورده سائیدگی مهر دارم اون وقت جالبه که اسمم رو گذاشتن کامیار!راستی باهمدیگه اشنا نشدیم اسم من کامیاره!

    دخترا زدن زیر خنده!اومدم برم جلوورش دارم بیارمش که میترا گفت:

    -ولش کنین سامان خان باهاتون کار دارم!

    دوتایی رفتیم ته کافی شاپ سرمیز میترا که چهارتا دختر دیگه م نشسته بودن سلام کردم ومیترا به همه شون معرفی م کرد وکنارشون نشستم وبه یه گارسون سفارش نسکافه دادم که میترا گفت:

    -سامان خان این چندروزه هیچ تازه واردی پیدا نشده که بامشخصات شما جور باشه!

    پاکت سیگار رو دراوردم ویه دونه دراوردم وروشن کردم ویه دفعه متوجه شدم که به میترا تعارف نکردم عذر خواهی کردم وپاکت سیگار رو گرفتم جلو تک تک شون که همگی ورداشتن وبراشون روشن کردم که میترا گفت:

    -سمان خان جلو ماها خجالت نکشین ماها همه دخترا ی فراری هستیم!

    -همه تون؟

    میترا-آره

    یه نگاه به همه شون کردم خیلی شیک پوش وخوشگل!ازهر کدومم بوی یه عطر خیلی خوب می اومد همگی م ارایش کرده بودن

    -من اصلا سردر نمی ارم اخه چرا؟

    یکی شون گفت:

    -سامان خان اسم من ملیحه س که همه مرجان صدام می کنن منظورم اینه که من حتی ازاسم خودمم فرار می کنم!

    -برای چی؟

    مرجان-ازاسمم خوشم نمی اد خیلی راحت!این اسم رو برای من پدرو مادرم یا پدربزرگ ومادربزرگم انتخاب کردن اون بیست وخرده ای سال پیش!این اسم برای همون وقتا خوب بوده نه حالا!الان این اسما رو کسی نمی پسنده!اسم، عقاید،ایده ها رفتارها وهر چیز دیگه یه نسل برای زمان خودش خوبه!

    -یعنی شما به خاطر یه اسم ازخونه فرار کردین؟

    مرجان-نه یه مثال براتون زدم!من ازیه زندان فرار کردم!زندانی که پدرومادرم برام درست کرده بودن!

    میترایه اشاره به دخترای دیگه کردواونام یکی یکی شروع کردن!

    -اسم اصلی من کبری س همه ترانه صدام می کنن من درست پنج دقیقه قبل ازعقدم فرار کردم!می خواستن به زور منو بدن به یه مردی که بیست سال ازمن بزرگتر بود!

    -اسم من ثریاس اینجابهم می گن شادی من ازبابای معتادم فرار کردم

    -منم پانته آ هستم اسم اصلی م انقدر قدیمیه که فقط می شه توحفاریا روسنگ قبرا پیداش کردمنم به خاطر اینکه پدرومادرم نمی خواستن بذارن ادامه تحصیل بدم ازخونه فرار کردم!یعنی وقتی فهمیدن یکی رودوست دارم ومی خوام فقط بااون ازدواج کنم حتی دیگه نذاشتن مدرسه برم که نکنه توراه مدرسه اونو ببینم!

    یه نگاه بهشون کردم وگفتم:

    -الان دیگه مشکل تون حل شده؟

    میترا-نه هزار تا مشکل دیگه م پیداکردیم!

    اروم گفتم:

    -بیماری گفتین؟

    همگی شونه هاشونو بالا انداختن که مرجان گفت:

    -من اعتیاد دارم هروئین!

    پانته آ-تریاک

    ترانه-همون وامونده که مرجان گفت

    شادی-درحال حاضر تریاک

    گارسن نسکافه م رواورد واروم درگوش شادی یه چیزی گفت وشادی به میترا نگاه کردوگفت:

    -بنگاه داره اومده چیکار کنم؟برم؟

    میترا-نه!نصرت گفته تا حساب اون دفعه ش روصاف نکنه جواب سلام شم نده!

    بعد به گارسونه گفت:

    -دست به سرش کن!

    گارسونه رفت ومیترا یه نگاه به من کرد وسرشو انداخت پائین وگفت:

    -ببخشین سامان خان زندگی ئه دیگه!

    -نه!این زندگی نیس!این...

    اومدم یه چیزی بهش بگم اما حرفمو خوردم وخواستم بلند بشم وبرم که دستمو گرفت وتندتند گفت:

    -درسته!درسته!این کثافته!لجنه!خواهش می کنم بشین!

    نشستم واروم فنجون نسکافه م روگذاشت جلوم وگفت:

    -اگه یه عکس ازدختر عمه تون داشتین خیلی کمک کرد!

    ازتو جیبم یه عکس گندم روکه پارسال باهمدیگه گرفته بودیم دراوردم ودادم بهش گرفت ونگاهش کردوگفت:

    -دیوونه س!

    -چرا؟

    میترا-چون باداشتن شما ازخونه گذاشته ورفته!

    یه لبخند بهش زدم که عکس رودادد به مرجان مرجان یه نگاه بهش کردوگفت:

    -دختر قشنگیه تاحالا ندیدمش!

    عکس روداد به ترانه اونم یه نگاه بهش کردویه سری تکون داد وداد به شادی شادی م یه نگاه به عکس کردوگفت:

    -نه ندیدمش!

    پانته آ عکس روازش گرفت ویه نگاه بهش کردوگفت:

    -چرا فکر می کنین که افتاده تواین کار؟

    -اینطوری فکر نمی کنم

    پانته آ-میترا می گفت که ایشون دانشجوئه درسته؟

    -دانشجوئه

    پانته آ-پس اینجاها پیداش نمی کنین یه دختر باسواد وتحصیلکرده که وضع مالی خوبی م داره وتقریبا به اندازه خودش ازادی داره تواین خط ها نمی افته مطمئن باشین!

    -اخه یه چیزایی تلفنی به من گفت یعنی به یه صورتی تهدیدم کرد

    میترا عکس روازپانته آ گرفت وهمونجور که نگاهش می کرد گفت:

    -خودشو لوس کرده!می خواد توجه شمارو نسبت به خودش جلب کنه!

    بعد عکس رو گرفت طرف من وگفت:

    -اون هیچ جا نرفته احتمالا خونه یکی ازدوستاشه!

    -به همه ی دوستای نزدیکش سر زدیم هیچکدوم ازش خبری نداشتن

    میترا-دارن!به شما نمی گن!

    -نمی شه که بامامور بریم در خونه شون!

    میترا-باید برین دم خونه نزدیک ترین دوستش کشیک واستین داره موش وگربه باهاتون بازی می کنه!

    -وقتی که ازخونه می رفته فوق العاده عصبی وناراحت وشایدم شکست خورده بوده!

    میترا-اخه چه مشکلی می تونسته داشته باشه؟

    -یه دیوونه ای بهش گفته که بچه پدرومادرش نیس بهش گفته سرراهی یه!

    میترا اینایه نگاهی به همدیگه کردن وهیچی نگفتن نم سرمو بانسکافه گرم کردم یه خرده که گذشت پانته آ گفت:

    -خیلی عجیبه که یه ادم به همین سادگی حرف کسی روقبول کنه!

    -متاسفانه انگار اینجوری بوده!

    دوباره همگی ساکت شدن که من به میترا گفتم:

    -من خیلی دلم می خواد یه چیزی روبدونم!اگه یه همچین حالتی برای یه کدوم ازشماها پیش می اومد چیکار می کردین؟

    میترا توچشمام نگاه کردوهمونجور گفت:

    -ادم باادم فرق می کنه!

    -مثلا خودشما!

    میترا-اگه یه همچین پسردایی داشتم دستش رومی گرفتم وباهاش می رفتم!

    -ولی اون اینکارو نکرده وتنهایی گذاشته رفته!

    میترا-پس نمی تونه مدت زیادی اینجا بمونه!

    -یعنی تهران؟

    میترا-نه ایران!اینجا یه دختر تنها اگر چه پول م داشته باشه مشکل بتونه زندگی کنه!مخصوصا که باید دانشگاهش روهم بره!مگه چندوقت می تونه قایم میشه؟یاباید ترک تحصیل کنه یاشما ازطریق دانشگاه پیداش می کنین!

    -خب دانشگاه نمی ره!

    میترا-پس چیکار می کنه؟

    -شاید بیفته توکارای ناجور!

    میترا-نه فکر نکنم!اون شما روداره ومی دونه که نگران هستین ودارین دنبالش می گردین حتما دوست تونم داره!به خاطر احترام به عشق شم که شده تواین کارا وارد نمی شه!

    -ماهام دیگه کلافه شدیم!

    میترا-خارج!اون حتما میره خارج ازکشور!حتی برای یه مدت کوتاه م که شده!چون اینجابراش سخته که زندگی کنه! خونه دوستاشم چندروز بیشتر نمی تونه بمونه!

    -یعنی ممکنه بره خارج؟

    میترا-به احتمال قوی مثل یه سفر توریستی ترکیه تایلند سنگاپور

    -ممکنه بره دبی؟

    میترا-دبی نه!ونجا برای یه دختر تنها مناسب نیس!

    -ازکجا باید بفهمم؟

    میترا-آژانس های مسافرتی!احتمالا همون طرفای خونه تون!اگه یه اشنا داشته باشین خیلی راحت می تونین چک کنین شایدم بخواد بایه تور بره شناسنامه شم برده؟

    -نمی دونم

    میترا-گذرنامه داشته؟

    -آره

    یه خرده ازفنجونم خوردم ورفتم توفکر بدنمی گفتن!حداقل اینم کاری بود!

    فنجونم روگذاشتم سرجاش وگارسون روصدا کردم که میترا گفت:

    -می خواین چیکار کنین؟

    -بریم شاید بتونیم یه ردی ازش پیداکنیم

    میترا-قراره نصرت بیاد اینجا!

    -خب می گم کامیار بمونه ومن میرم!

    گارسون اومد وتاخواستم حساب میز روبدم میترا نذاشت وگفت:

    -مااینجا پول نمی دیم سامان خان

    گارسونه خندیدورفت ناراحت شدم احساس بدی داشتم که پول چیزی که خوردم ازاین پولا داده بشه!یه نگاه به دور وورم کردم وگفتم:

    -اینجا ماموری چیزی نمی اد؟

    همه شون زدن زیر خنده وگفتن:

    -چرامی اد

    بعد همه شون بادست شون ادای اسکناس دراوردن ومیترا گفت:

    -جریان خانه سبز رونشنیدین؟

    -چرا اما اینجا دیگه خیلی علنی یه

    میترا-پائین شهرم ازاین جور جاها هس خیلی م بدترش خودتون که یه جاش رودیدین فقط علنی نیس!

    سرموانداختم پائین ویه عذرخواهی کردم وبلند شدم که میترا باام بلند شدورفتیم طرف جایی که کامیار نشسته بود تارسیدم دیدم کامیار دفترچه ش رودراورده ودخترا یه چیزی می گن واونم تندتند می نویسه اروم ازپشت رفتم بالا سرش وتودفتر چه رو نگاه کردم دیدم نوشته:

    ونوس،دردمفاصل،هشت شب به بعد!تلفن...

    مهتاب،سائیدگی استخوان،ده شب به بعد،تلفن...

    آیدا،دیسک،وقت وبی وقت،تلفن...0911

    اروم دستم رو گذاشتم روشونه ش تاسرشو برگردوند ومنو دید زود دفتر چه ش رو بست وگفت:

    -چیکار کنم واله؟هرجا می رم وبه هرکی می رسم باید رو بندازم وازش شماره بگیرم واسه این مرضام!توکارت تموم شد؟

    یه چپ چپ بهش نگاه کردم وگفتم:

    -اره پاشو بریم

    کامیار-کجا؟

    -کاردارم باهات

    کامیار-می گم آ یه خرده بیشتر اینجابمونیم شاید گندم پیداش بشه اصلا به دل من افتاده که همین امشب همین جا پیداش می کنیم!

    -یعنی تومی گی می اد اینجا؟

    کامیار-من نمی گم این قلبم داره گواهی می ده

    سرمو بردم درگوشش و اروم بهش گفتم:

    -مرده شور اون قلب واحساست روببرن!یه دقیقه گریه می کنی!یه دقیقه عاشق می شی!حالام نشستی اینجا ودل نمی کنی!

    اروم بهم گفت:

    -تومطمئنی که اگه ازاینجا بلند شم وباتوبیام بعدش پشیمون نمی شم؟یعنی بعدش احساس حماقت نمی کنم؟

    -نه نمی کنی

    دوباره اروم گفت:

    -یعنی ممکنه یه ادمی پیدا بشه که اینقدر خرواحمق باشه واینجاروول کنه وباتو بیاد بچپه توخونه وسرشبی بگیره بخوابه؟

    -اره پیدا می شه

    کامیار-حتما اونم منم

    بعدش یه مرتبه بلند گفت:

    -بابا ولم کن اخه!تازه ن بعد ازیه عمر پرس وجو یه کلینیک فوق تخصصی خوب پیدا کردم میذاری حداقل یه نیم ساعت اینجا خودمو دوادرمون کنم یانه؟مسائل پزشکی شوخی وردار نیس ا!این مرضا اگه ریشه بدونه دیگه نمی شه کاریش کردآ!

    دخترا زدن زیر خنده ویکی شون گفت:

    -سلامت ادم دردرجه اول قرار داره

    کامیار برگشت طرفش وگفت:

    اینو کی گفته؟

    دختره خندیدوگفت:

    -نمی دونم

    کامیار برگشت طرف من وگفت:

    -ببین این جمله رو افلاطون گفته دیگه عقل افلاطون اندازه من وتوکه بیشتر می رسه!توام بیا بشین بدمت یه معاینه ای چیزی ازت بکنن ویه نسخه م برای تو بنویسن شاید به حق این وقت عزیز اون مشکل بینائیت برطرف شد!

    یکی ازدخترا گفت:

    -دیدشون مشکل داره؟

    کامیار-دِ همین دید این پسره چندوقته بیچاره مون کرده دیگه!

    دختره برگشت طرف منو گفت:

    -اتفاقا من یه چشم پزش سراغ دارم که اعجاز می کنه!
    کامیار-بخودم بگوعزیزم!اینو ولش کن!اتفاقا چشمای من چندوقته که سوش کم شده!این دکتری رو که می گی چه وقتی می تونیم باهمدیگه بریم پیشش؟

    دختره-هروقت بخوای!

    کامیاراِ قربون این دکتر برم که انقدر زود به ادم وقت میده!

    زوددفترش روواکرد وگفت:

    -خب این ازدرد مفاصل م وسائیدگی استخوان م ودیسک کمرم وکم سویی چشمام!مونده فقط کبد وطحال و این دوتاکلیه به نظر شما کلیه هامو بدم دسست کی خوبه؟چی صلاح می دونین؟

    دخترازدن زیر خنده که اروم بهش گفتم:

    -نصرت الان پیداش می شه ها!

    برگشت واروم بهم گفت:

    -دروغ می گی!می خوای منو ازاینجا بلند کنی!

    -نه به جون تو!می گی نه ازمیترا بپرس!

    کامیار-میترا خانم قراره نصرت خان تشریف بیارن اینجا؟

    میترا سرشو تکون داد که کامیار به دخترا گفت:

    خیلی خوب من فعلا باید برم اما یادتون نره که هنوز چک اپ کامل انجام نشده!من حالا حالاها به دکتر وپزشک وطبیب احتیاج دارم اما بقیه ش باشه برای جلسه بعدی!

    یکی ازدخترا گفت:

    -اِ حالا زوده که بری!

    کامیار-به مرگ بابام خودمم همین اعتقاد رودارم اما چه کنم که داره سرخر برام می اد!

    میترا زدزیر خنده که کامیار بلند شدوگفت:

    -وای ازاین اسپاسم عضله!

    دخترا دوباره زدن زیر خنده که دست شو گرفتم وکشیدم که گفت:

    -بابا صبر کن ویزیت روبدم!

    بعد گارسن روصدا زد وحساب میز دخترا روداد ومنم رفتم ازمرجان اینا تشکروخداحافظی کردم وبا میترا وکامیار از کافی شاپ اومدیم بیرون وکامیار 3تا سیگار روشن کرد ودوتاش روداد به من ومیترا وگفت:

    -یادم باشه این بابامم ببرم پیش این دکترا!اونم بیچاره گرفتار این دیسک وامونده س!

    بهش یه چپ چپ نگاه کردم که میترا گفت:

    -آژانس اشنا سراغ دارین؟

    کامیار-آژانس واسه چی؟

    جریان روتند براش گفتم که گفت"

    -اره اشنا دارم بد فکریم نیس بذارین نصرت خان بیاد بعدش می ریم یه جا وترتیبش رومیدیم!

    یه ده دقیقه یه ربعی گذشت تانصرت پیداش شد واومد جلو وسلام واحولپرسی کردوگفت:

    -خبری نشد؟

    میترا-نه فر نکنم اینجاها بشه پیداش کرد احتمالا خونه یکی ازدوستاشه

    نصرت-اگه کاری چیزی دارین وازدست من برمی اد مضایقه نیس!

    ازش تشکر کردم که کامیار گفت:

    -چرانصرت خان یه کاری هس!یعنی یه مسئله ای هس!

    نصرت-هرکاری که باشه بادل وجون انجام می دم!

    کامیار-دستت درد نکنه می خواستم ازت اجازه بگیرم وچند بار حکمت خانم رو ببینم می خوام ببینم اخلاق ایشون چه جوریه! بااخلاق من سازگاره یانه!

    برگشتم نصرت رونگاه کردم همینجوری توچشمای کامیار نگاه می کرد!واسه شاید ی دقیقه نفسم توسینه م حبس شده بود نمی دونستم عکس العمل نصرت چیه!بااین حالتی که کامیار حرف روشروع کرد فکر می کردم الان نصرت یه دری وری بهش بگه وبذاره بره اما بعد ازاینکه شاید یه دقیقه یه دقیقه ونیم توچشمای کامیار نگاه کرد یه لبخندی زد و گفت:

    -توچشمات پدرسوختگی نیس!می بینم!کی می خوای بری دنبالش؟

    کامیار-همین الان

    نصرت یه خنده دیگه م کرد وازجیب ش موبایلش رودراورد ویه شماره گرفت ویه خرده بعد گفت:

    -الو حکمت جون

    -سلام عزیزم خوبی؟

    -نه طوری نشده فقط می خواستم یه چیزی ازت بپرسم!

    -نه گفتم که چیزی نیس

    -این اقا کامیار ما می خواد باهات حرف بزنه می خواد ببیندت!بیاد دنبالت؟

    یه خرده سکوت برقرار شد وبعدش نصرت خندید وگفت:

    -حالا واسه درس خوندن وقت هس فقط راحت به داداش بگو بیاد دنبالت یانه!حرف دلت روبزن!

    انگار حکمت جوابی نداد که نصرت خندید وگفت:

    -سکوت علامت رضاس!می گم بیاد دنبالت!حاضر شو که نزدیک اونجائیم!

    -باشه عیبی نداره خاطرت جمع جمع باشه

    -برو به امید خدا

    بعدش تلفن روقطع کردوبه کامیار یه خنده ای کردوگفت:

    -خواهرم دستت سپرده تاوقتی باهمدیگه حرفاتونو بزنین ترو برادر خودم می دونم برین به امان خدا!

    اینوکه گفت من یه نفس راحت کشیدم که نصرت دوباره بهمون خندید ودستش رواورد جلووباهامون دست داد وباهاش خداحافظی کردیم بامیترام خداحافظی کردیم ورفتیم طرف ماشین.

    دم ماشین که رسیدیم کامیار گفت:

    -توام بیا بریم

    -نه دوتایی برین بهتره فقط مواظب باش که خواهرش رودست توسپرده

    کامیار-انقدر حیا توچشماون مونده شازده

    -می دونم

    کامیار-توچیکار می کنی؟

    -می رم خونه

    کامیار-پس بذار برسونمت

    -نه خودم می رم توبرو دیر نشه فقط کدوم اژانس اشناته؟

    کامیار-برو اژانس...که نزدیک خونه س مدیرش اشنامه بگومنو کامیار فرستاده ازهمونجا یه زنگ به من بزن تا خودم جریان روحالی ش کنم!

    -پس موبایلت روخاموش نکن

    کامیار-نه،نمی کنم

    -زودترم حکمت روبرسون خونه شون

    کامیار-باشه می رسونم

    -خودتم زودتر بیا خونه

    کامیار-باشه می آم

    -یعنی می گم جای دیگه نرو

    کامیار-نه نمی رم

    -من منتظرم آ

    کامیار-منم منتظرم

    -منتظر چی هستی؟

    کامیار-منتظرم توبری منم خبر مرگم برم دنبال این دختره

    -می گم واقعا ازش خوشت اومده؟یعنی مطمئن مطمئنی؟

    کامیار-به اون نون ونمکی که باهم دیگه خوردیم قسم که من ازتمام دختر خانما خوشم می اد!تنها حکمت نیس که!

    -زهر مار منظورم اینه که خیال ازدواج داری؟

    کامیار-من از6سالگی باهمین خیال زندگی کردم تاحالا!

    -آخه برام عجیبه!چطور تویه مرتبه عاشق شدی؟

    کامیار-برای خودمم عجیبه!شایدم یه هوس زود گذر باشه!اصلا می خوای دوساعت بشینیم وراجبش صحبت کنیم؟؟

    بعد یه مرتبه دادزد:

    -بابا اگه منو اینجا به حرف بگیری دختره هنوز زنم نشده تقاضای طلاق می کنه ها!برو دنبال کارت دیگه!چه ادم سمج وقت نشناسی ها!

    -رفتم بابا گفتی آژانسه کجاس؟

    کامیار-ببین همین کوچه خونه مونو می گیری ومی ری پائین انقدر میری تابرسی سر قبر پدرت!همون بغل قبر باباته! برو دیگه!

    -خفه شی کامیار

    دوتا فحش م زیر لب بهم داد ورفت سوار ماشینش شد که لحظه اخر بهش گفتم:

    -این حکمت م ازمن داری آ!یادت نره!

    بی تربیت شیشه روزد پائین وشست ش روبهم نشون داد وگفت:

    -به امید موفقیت!

    بعدشم گاز داد ورفت!

    واستادم وبهش خندیدم یه مرتبه احساس کردم که تنها شدم!تاوقتی پیش کامیار بودم اصلا مجال فکر کردن وناراحت شدن وغصه خوردن روپیدا نمی کردم اما همچین که تنها می شدم غم عالم می ریخت تودلم!

    خلاصه رفتم توخیابون ویه خرده بعد یه ماشین سوارم کرد ورفتم جایی که کامیار بهم نشونی ش روداده بود یه آژانس شیک وبزرگ بود رفتم تو وسراغ مدیرش روگرفتم وتارفتم پیشش وخودم رومعرفی کردم خیلی تحویلم گرفت معلوم شد که کامیار خودش بهش زنگ زده وترتیب کار روداده!

    بعدازاینکه برام گفت قهوه بیارن ازم جریان روپرسید ومنم مشخصات گندم رودادم بهش اونم به یه کارمندش گفت که توکامپیوترش چک کنه!

    تازه برام قهوه اورده بودن که کارمندش بایه لیست اومد جلو وگفت که اسم گندم تویکی ازتورهاشونه که قراره سه روز دیگه بره ترکیه!اصلا باورم نمی شد!فقط مات به کارمنده نگاه می کردم که مدیر آژانس گفت:

    -البته مامعمولا اسامی افراد رودراختیار کسی قرار نمی دیم اما دیگه وقتی اقا کامیار دستور فرمودن سرپیچی غیر ممکنه!

    -خیلی خیلی ممنون فقط می خواستم بدونم که اشتباهی نشده؟

    مدیر آژانس به کارمندش نگاه کرد که اونم گفت:

    -خیر تمام مشخصات درسته

    -ببخشین ایشون گذرنامه م داشتن؟

    کارمند-بله گذرنامه شون همینجاس!

    -ممکنه ادرس وشماره تلفنی رو که بهتون دادن لطف کنین؟

    کارمنده یه نگاه به مدیر آژانس کرد که اونم یه اشاره بهش کرد وکارمندم رفت طرف میزش ویه دقیقه بعد بایه ورق کاغذ برگشت ودادش به من.تند نگاهش کردم!ادرس شقایق دوستش بود!یه آن فکر کردم نکنه الکی این ادرس روداده باشه!برام خیلی عجیب بود که تونسته باشم جای گندم رو پیدا کنم!برای همینم به کارمنده گفتم:

    -ببخشین شما مطمئن هستین که ایشون ساکن همین ادرس هستن؟

    کارمنده باتعجب گفت:

    -بله من دیروز خودم باهاشون تلفنی حرف زدم اتفاقا قرار بود امروز بلیط وپاسپورتشون روبراشون بفرستم!

    -ممکنه که بلیط وپاسپورت رو من براشون ببرم؟!

    دوباره به مدیرش نگاه کرد که اونم گفت:

    -اشکالی نداره فقط جسارتا عرض می کنم ایشون نسبتی باشمادارن؟

    -دختر عمه م هستن!

    مدیر آژانس یه اشاره به کارمندش کرد واونم رفت که بلیط و پاسپورت روبیاره ومنم توهمین مدت به مدیر گفتم:

    -می شه یه خواهش دیگه م ازتون بکنم؟

    مدیر-خواهش می کنم امر بفرمائین

    -اگه ممکنه تلفنی الان بااین شماره تماس بگیرین می خوام منم گوش بدم ببینم خودشون جواب می دن یاهمینجوری ادرس روداده!

    نمی دونم مدیره باکامیار چه سروسری داشت که بیچاره بهم نه نمی گفت!زود تلفن روورداشت وشماره رو گرفت وبه منم گفت که اون یکی تلفن رو وردارم!منم زود گوشی روورداشتم که صدای یه دختر اومد فکر کنم شقایق بود! مدیر سلام وعلیک کردوخواست باگندم حرف بزنه!یه خرده بعد گندم اومد پای تلفن وتاگفت الو به مدیر اشاره کردم که خودشه اونم بعد ازسلام واحولپرسی بهش گفت که تانیم ساعت دیگه بلیط پاسپورتش رومی فرسته براش درخونه! بعدشم خداحافظی کردوتلفن روگذاشت سرجاش!انقدر ذوق زده شده بودم که بعد ازتشکر زیاد خداحافظی کردم و یادم رفت که بلیط وپاسپورت رووردارم وکارمند بیچاره دنبالم دوئید وتوخیابون اونا رو بهم داد!سریع ازهمونجا یه ماشین گرفتم ورفتم طرف خونه شقایق اینا.بیست دقیقه بعد رسیدم وپیاده شدم وحساب تاکسی روکردم وگذاشتم بره.یه سیگار در اوردم وروشن کردم ویه خرده صبر کردم تایه کمی اروم بشم.بعدش زنگ دررو زدم شقایق جواب دادو منم بهش گفتم که ازطرف آژانس اومدم وباید بلیط وپاسپورت روتحویل خود گندم بدم اونم دررو زد وگفت الان خودش می اد! دیگه چه حالی داشتم بماند!فقط این یکی دودقیقه ای که گذشت تاگندم دررو واکنه انگار برام یکی دوسال شد!اما بالاخره درواشد وگندم اومد بیرون!قیافه اون تماشایی تر بود!تاچشمش به من افتاد فقط تکیه ش روداد به در که نخوره زمین!

    دوسه دقیقه همینجور فقط همدیگرو نگاه می کردیم که بهش گفتم:

    -من کار خودو کردم!به دیر دیرم نرسیدم!

    گندم-بیاتو

    -نه همینجا خوبه!

    گندم-چه جوری تونستی؟

    -بگم تونمی فهمی!فرقی م نداره!فقط اینو بدون!خواستم وپیدات کردم!

    گندم-حالا می خوای به زور برم گردونی خونه؟

    -نه

    بلیط وپاسپورت روگرفتم طرفش وگفتم:

    -هیچ زور واجباری درکار نیس!بگیر!

    دستش رو دراز کرد وپاکت روازم گرفت

    -من دیگه می رم

    اومدم راه بیفتم که صدام کرد وباتعجب گفت:

    -کجا؟!

    -خونه!!

    گندم-دیگه دنبالم نیستی؟

    -وقتی پیدات کردم دیگه دنبال چی باشم!؟

    گندم-حالا می خوای بری؟

    -این بازی دیگه تموم شد!مثل بازیای بچه گی وقتی برای ناهار یا شام صدامون می کردن!یامثل وقتی که توباغ قایم موشک بازی می کردیم واونی که چشم میذاشت همه رو پیدا می کرد!

    منم ترو پیدا کردم بازی دیگه تموم شده!

    گندم-ومن باختم!

    -نه!توبردی!چون منودنبال خودت کشوندی!

    گندم-یعنی توباختی؟

    -نه منم بردم!چون ترو پیداکردم!حالا دیگه هرکاری که دلت می خواد بکنی بکن خودت می دونی!

    گندم-من دیگه تواون خونه نمی ام

    یه نگاه بهش کردم وبرگشتم طرفش وگفتم:

    -جاشه الان یه سیلی بهت بزنم!به خاطر خودم!به خاطر کامیار طفل معصوم که چقدر دنبالت گشته!به خاطر اون اقابزرگ بیچاره که چقدر داره غصه می خوره!وبه خاطر پدرومادرت که یه چشم شون اشک ویه چشم شون خون! اما اینکارو نمی کنم چون...

    دیگه بقیه ش رونگفتم که زود گفت:

    -چون چی؟

    -چون ازت بدم می اد!چون ضعیفی!

    اینو گفتم وراه افتادم تاچندقدم رفتم یه مرتبه دنبالم دوئید ودستمو گرفت ونگه داشت وگفت:

    -کمکم کن سامان!

    -من نمی تونم کاری برات بکنم!تنها کسی که می تونه کمکت کنه خودتی!

    رفت تکیه ش روداد به دیوار پیاده رو وگفت:

    -خودم نمی دونم باید چیکار کنم!

    سرش داد زدم وگفتم:

    -واقعیت رو قبول کن!

    اونم داد زد وگفت:

    گندم-واقعیت اینه که من خونواده ای ندارم!

    -داری!همون مردوزنی که شب وروز دارن برات گریه می کنن!

    گندم-اونا پدرومادر من نیستن!

    -چراهستن!پدرومادرتو همونان!

    گندم-اگه قراره کسی پدرومادر من باشه چرانرم دنبال پدرومادر واقعی بگردم!؟

    -تومی دونی پدرومادر واقعیت کیا بودن؟اصلا می دونی اگه پیش اونا بودی چه سرنوشتی داشتی!؟

    گندم-هرچی که بودن حداقل واقعی بودن!

    -آره راست می گی!اما بدون بدبختی یه واقعیته!بیچارگی یه واقعیته!نداری یه واقعیته!گشنگی یه واقعیته!اینا همه واقعیت هایی که توحتی یه کدوم شونم نمی تونی تحمل کنی!

    گندم-اونا عشق ومحبت پدرومادرم روازم گرفتن!

    این مرتبه دیگه سرش فریاد زدم وگفتم:

    -اگه پیش پدرومادر واقعیت بودی هیچ عشق ومحبتی روپیدانمی کردی!اصلا مهر ومحبتی درکار نبوده!فقط بدبختی وبیچارگی بوده!فقط حسرت!حسرت حتی یه غذای خوب!اما حالا تمام اینا رو که داری هیچی خیلی بیشتر ازظرفیت تم بهت عشق ومحبت دارن!اما تو فقط دنبال یه رویایی!مثل این فیلما!

    گندم-مگه توپیداشون کردی؟

    -گشتم دنبالشون وفهمیدم که اززور نداری ترو فروختن!می فهمی یعنی چی؟یعنی ترو به عمه اینا فروختن که شاید یه سال خرج زندگی شونو دربیارن!

    فقط نگاهم کرد!رفتم جلوش وبازوهاش روگرفتم وباهر جمله ازحرفم یه تکون محکم به بدنش دادم وگفتم:

    -می فهمی؟ترو فروختن!می دونی کامیار اسم شونو چی گذاشته!؟گربه!گربه ای که وقتی چندتا بچه می زاد یکی شونو می خوره!می فهمی؟

    دیگه اصلا دست خودم نبود!انقدر ازدستش عصبانی بودم که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم!یه وقت به خودم اومدم که نزدیک بود بازوش روبشکونم!یه مرتبه دیدم شقایق به حالت دوئیدن اومد بیرون وتامنو دید جاخورد وهمونجا جلو در خشکش زد!گندمم زد زیر گریه ونشست روزمین!ازخودم بدم اومد که چرااینکارو کردم!یه سیگار از توجیبم دراوردم وروشن کردم ورفتم جلوتر وتکیه م رودادم به یه درخت وپشتم روکردم بهشون!

    شقایق اروم رفت طرف گندم وکنارش نشست یه چنددقیقه ای هرسه تامون ساکت شدیم وقتی سیگارم تموم شد رفتم طرفش وبهش گفتم:

    -پدرومادرت همونایی هستن که بزرگت کردن وبهت عشق ورزیدن!همونایی که حرف ازدهنت درنیومده هرچی که خواستی برات حاضر کردن!همونایی که توپرقوبزرگت کردن!به خاطر هیچی م حاضر نیستن ترو بفروشن!حالا اگه خدا براشون نخواسته وبچه دارنشدن دلیل براین نمی شه که نتونستن پدرومادر خوبی باشن!پدرومادر بودن وخوبم بودن! اگه ترو از پدرومادر واقعیت گرفتن مطمئن باش که خیلی بیشتر ازاونا دوست داشتن وازت نگه داری کردن! واقعیت اینه!

    اینارو گفتم وراه افتادم طرف خیابون تودلم خداخدا می کردم که دنبالم بیاد اما نیومد یه آن باخودم گفتم که برگردم اما گفتم فایده ای نداره!باید خودش تصمیم بگیره!

    سرمو انداختم پائین وراه رورفتم اخرای خیابون بود که صدای دوئیدنش روشنیدم اما برنگشتم نگاهش کنم که یه مرتبه ازدور صدام کرد!

    -سامان!سامان!

    واستادم وبرگشتم!داشت می دوئید!تارسید بهم بغلم کردوگفت:

    -کمکم کن من نمی دونم چی خوبه وچی بده!کمکم کن!

    اروم موهاشو ناز کردم وبرگشتم طرف خونه شقایق اینا رو نگاه کردم شقایق همونجا واستاده بود ونگاه مون می کرد!

    دستش روگرفتم وباخودم بردم وسرخیابون جلویه ماشین روگرفتم وسوار شدیم وبهش ادرس خونه رودادم!
    تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدیم دم خونه وحساب ماشین روکردم ودررو باکلید واکردم ورفتیم تو که مش صفرازتو پنجره خونه شون مارو دیدودوئید بیرون وتارسید به ما زدزیر گریه ونشست روزمین روماچ کردوبلندشد!

    مش صفر-کجائی خانم جون؟یه خدا این جیگرم تیکه تیکه شد!اخه یه دختر خانم فهمیده مثل شما ازاین کارا می کنه؟

    گندم بهش سلام کردویه لبخند زد که مش صفر اشک هاشوپاک کرد واومد جلو وسر گندم روماچ کرد وگفت:

    -الهی صدهزار مرتبه به درگات شکر!به خدا نذر کرده بودم که اگه پیدات کنن یه شقه گوشت بگیرم وبدم به یه فقیر

    ادامه دارد ...
    -نه خانم محترم خیلی ممنون چشمای من مشکل نداره
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  6. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت شانزدهم )
    یه مرتبه زن مش صفرم درحالیکه نصفه نیمه چادرش وسرش کرده بود ازخونه دوئید بیرون وگریه کنون خودشو رسوند به ما وتارسید خودشو انداخت توبغل گندم!حالااون گریه بکن وگندم گریه بکن!

    به مش صفر اشاره کردم که زنش روصداکنه وبعدش دست گندم رو گرفتم وبردم طرف خونه اقابزرگ وهمونجور که می رفتیم گفتم:

    -عشق یعنی این!محبت یعنی این!اینا که دیگه ترو ندزدیدن!پس چراانقدر دوستت دارن؟!

    یه مرتبه واستاد ودور وورش رونگاه کرد وگفت:

    -چقدر دلم برای این باغ تنگ شده بود!

    -چرا؟!مگه تواین باغ رودرست کردی که دوستش داری دلت براش تنگ می شه؟!مگه تواین درختا روکاشتی که اگه چند روز نبینی شون دلت براش تنگ می شه؟!

    یه نگاهی به من کردوهیچی نگفت ودوباره دستش رو گرفتم وبردم طرف خونه وقتی دستش تودستم بود یه حال عجیبی بهم دست داد وبی اختیار دستش رومحکم تودستم فشار دادم که برگشت و توچشمام نگاه کرد وبهم خندید!

    خلاصه تارسیدیم دم خونه اقا بزرگ که دیدم انگار ازپشت شیشه ماهارو دیده واومده بیرون!زود دست گندم روول کردم که اقابزرگ ازپله ها اومد پایین وگندم پرید توبغلش!فهمیدم که دلش خیلی برای اقابزرگ وباغ وخلاصه همه تنگ شده!شایدم تواون مدت می خواسته که ماها بریم ودنبالش بگردیم وپیداش کنیم که حداقل این احساس رو داشته باشه که می خوایمش ودوستش داریم!

    وقتی یه چنددقیقه ای دوتایی گریه کردن اقابزرگ یه نگاهی به من کردوگفت:

    -کامیار کو؟

    -اونم رفته جای دیگه روبگرده!

    آقابزرگ-زنگ بزن بهش زودتر بیاد

    -چشم.

    اقابزرگ-خودتم برو به عمه ت خبر بده که گندم برگشته فقط اروم اروم بهش بگو یه دفعه نگی آ حالش بد میشه!

    -چشم

    اینو گفت ویه دستی به موهای گندم کشید وباخودش بردش تو لحظه اخر گندم برگشت طرف من ونگاهم کرد!اصلا دیگه دلم نمی خواست یه ثانیه م ازش جدابشم!اما مجبوری رفتم طرف خونه خودمون وتارسیدم دوباره مامان وبابام شروع کردن باهام دعوا کردن!یکی این می گفت یکی اون می گفت!منم فقط واستاده بودم ونگاه شون می کردم که مامانم پرید به بابام وگفت:

    توچراانقدر داد میزنی سرش؟!

    بابام-خودتم داری داد میزنی که!

    مامانم-من مادرشم!

    بابام-خب من باباشم دیگه!

    مامانم-ولش کن حالا خسته س!

    بابام-آخه من نباید بدونم این پسره کجاس؟

    رفتم جلو وصورت هردوشونو ماچ کردم وجریان روبهشون گفتم که مامانم یه جیغ کشید وزد زیر گریه!بابامم مرتب خدا رو شکر می کرد که بهشون گفتم می رم به عمه اینا خبر بدم!

    راه افتادم طرف خونه عمه م وتارسیدم یاد روزی افتادم که یواشکی داشتم گندم رو نگاه می کردم وبرای اولین بار احساس کردم که دوستش دارم!

    این چندوقته خونه شون شده بود عین خونه اموات!همه چراغاش خاموش بود وصداازتوش درنمی اومد!بیچاره ها چه کشیده بودن!فقط ازترس اقابزرگه بود که به پلیس خبر نمی دادن وگرنه تاحالا عکس گندم رفته بودتو روزنامه ها!

    یه نگاه به خونه کردم گفتم شاید خونه نباشن اروم چندتاتقه زدم به در وصبر کردم که یه مرتبه درواشد واقای منوچهری اومد بیرون وتامنو دید زدزیر گریه وگفت:

    -عمو چه خبر؟!

    بیچاره صورتش انقدر لاغر شده بود که انگا ر شش ماهه که رژیم گرفته!

    -سلام اقای منوچهری حالتون چه طوره؟

    یه سری تکون داد وگفت:

    -خبری ازش نداری؟

    -چرا بی خبر بی خبرم ازش نیستم

    هول شد وگفت:

    -تلفن کرد؟!فهمیدی کجاس؟!

    -الان خدمتتون عرض می کنم عمه کجان؟

    -تواتاقش حالش خوب نیس!کی تلفن کرد؟

    -اگه اجازه بدین یه سری م به عمه بزنم

    تازه فهمید که جلو درواستاده!زود رفت کناروگفت:

    -بیاتو عزیزم!ببخشین!ببخشین!شدم درست عین گاو!

    -اختیار دارین بلا نسبت شما

    دوتایی رفتیم توخونه تمام چراغا خاموش بود انقدر دلم گرفت که نگو!اقای منوچهری چراغا رو روشن کردوکفت:

    -عمه ت نمی ذاره توخونه چراغ روشن کنم حقم داره واله انگار بمب گذاشتن توخونه وزندگیمون نمی دونم کدوم چشم ناپاکی نظرمون زد!

    -به امید خدا همه چی درست میشه!خودتونو ناراحت نکنین!

    ازصدای من عمه ازتواتاقش توطبقه بالا اومد بیرون وتارسیدم دم پله ها دیدم بالای پله واستاده وداره منو نگاه می کنه! رنگش شده بود عین گچ دیوار!لاغر،ضعیف،بی جون!دلم براش اتیش گرفت!

    -سلام عمه جون!

    اصلا صداش درنمی اومد اروم یه چیزی مثل جواب سلام بهم داد که زود رفتم بالا وباخودم اروم اروم اوردمش پایین بیچاره رو پاش بند نبود!

    بردم طرف اتاق پذیرایی ونشوندمش رویه مبل که یه نگاه به من کردواروم گفت:

    -خبری ازش نشد عمه ؟بعد ازمردن من می خوای پیداش کنی!

    اینو گفت وزد زیر گریه اما صدای گریه ش دیگه مثل صدای سرفه شده بود!

    -عمه جون بی خبرم نیستم ازش!خیلی ارومتر شده!

    تااینو گفتم چشماش واشد!

    -داره نرم می شه عمه جون!ممکنه توهمین چندروزه جاش روپیداکنیم!

    به خدا باچشم خودم دیدم که انگار یه جون تازه رفت توتن عمه م وشوهر عمه م!

    عمه م-کجاس عمه؟!چی بهت گفته؟کی باهاش حرف زدی؟

    -اروم باشین عمه جون!همچین یه خرده پیش باهاش حرف زدم!

    -چی گفت عمه جون؟!چطور بود حالش؟باکی بود؟

    -اروم باشین تروخدا حالش خوب خوبه

    عمه م-منوچهری روشن کن چراغا رو ببینم!
    اقای منوچهری م که یه تکونی خورده بود زود تموم چراغا روروشن کرد که گفتم:

    -ببخشین اگه زحمت نیس یه لیوان اب..

    حرفم تموم نشده بود که عمه م مثل فنر ازجاش پرید واقای منوچهری جلوتر دوئید طرف اشپزخونه!منظورم این بود که کم کم بهشون بگم!چون باحال وروزی که اینا داشتن اگه یه ضرب می گفتم گندم برگشته هردوجابه جا سکته می کردن تابرام اب اوردن یه خرده خوردم وگفتم:

    -انگار می خواد برگرده!ماباهاش خیلی حرف زدیم!

    عمه م-الهی پیش مرگت بشم عمه الهی خیر ازجوونی ت ببینی!کی برمی گرده عمه جون؟کی؟

    -فردا پس فردا انگار می خواد برگرده خونه!

    یه مرتبه اقای منوچهری که گریه ش گرفته بود دولاشد وسجده کرد وگفت:

    -ای قاضی الحاجات شکرت!ای رحمان الرحیم شکرت!ای...

    عمه م که فقط سرش روگذاشت روشونه من که بغلش رومبل نشسته بودم ویه صداهایی ازتوگلوش درمی اومد که یه خرده شبیه صدای گریه بود!خودمم گریه م گرفته بود اما چیکار می تونستم بکنم!؟باید کم کم بهشون می گفتم یاد کارای کامیار افتادم که این وقتا چیکار می کرد!

    -ببخشین یه میوه ای چیزی ندارین توخونه؟

    اقای منوچهری دوئید طرف اشپزخونه ویه خرده بعدش برگشت ویه سیب چروکیده باخودش اورد وگفت:

    -ببخشین عموجون اما فقط همینو داریم اخه این چندوقته...

    نذاشتم حرفش تموم بشه وگفتم:

    -واله شرمنده م امامن مخصوصا این طوری می کنم که شماها یه خرده اروم بشین وبتونم حرف بزنم!

    بعدش شروع کردم به خندیدن که بفهمن براشون یه خبر خوش دارم!دوتایی فقط تودهن منو نگاه می کردن که گفتم:

    -یه خبر خوش دیگه م براتون دارم!

    عمه م فقط دستمو گرفت وفشارداد که گفتم:

    -فقط باید اروم باشین!باشه؟

    عمه م-ترو جون بابات بهم زودتر بگو!تروجون مادرت زودتر بهمون بگو!

    -باید اروم باشین عمه جون!هیجان برای شما خوب نیس!

    عمه م-باشه باشه!من اروم ارومم!فقط بگو خبر خوشت چیه؟

    -گندم الان اینجاس!توخونه اقابزرگه!

    تااینو گفتم که عمه م منوهل داد یه طرف وازجاش بلند شد وپابرهنه ازخونه دوئید بیرون وپشت سرشم اقای منوچهری دوئید!موندم من تک وتنها توخونه!انقدر سریع حرکت کردن که باورم نمی شد!ازخودم خنده م گرفت وبلند شدم ودنبالشون دوئیدم!پامو که ازخونه گذاشتم بیرون دیدم عمه اینا اصلا نیستن!

    دوئیدم طرف خونه اقابزرگ که دیدم مامانم وبابام اونجان!عمه م افتاده بود روی گندم ودرواقع داشت ازفرق سرش تا نوک پاش روماچ می کرد!اقای منوچهری که همون کنار غش کرده بود وبابام داشت بادش می زد!مامانمم داشت به زور عمه م رو ازگندم جدا می کرد!گندمم چسبیده بود به عمه م وولش نمی کرد!واقعا صحنه دیدنی وقشنگی بود!صدا ی گریه گندم ازهمه بلند تر بود!گریه می کرد وجیغ می کشید!برگشتم اقابزرگ رونگاه کردم که داشت گریه می کرد! اونم یه نگاهی به من کردوخندید!یه نیم ساعت سه ربعی این برنامه ادامه داشت تااون التهاب اول فروکش کرد!

    ازپله های خونه اقابزرگ اومدم پائین ورفتم طرف درباغ ویه سیگار روشن کردم وشروع کردم به کشیدن وراه افتادم! می خواستم زودتر کامیار برگرده تاجریان روخودم بهش بگم!موبایلمو دراوردم ویه زنگ بهش زدم که جواب نداد رفتم رو یه نیمکت نشستم انقدر امروز این ورواون ور رفته بودم که پاهام دردگرفته بود!

    یه ساعتی که گذشت صدای بوق ماشین کامیار روشنیدم ودوئیدم طرف گاراژ وتامش صفر بخواد بیاد بیرون دررو واکردم وکامیار باماشین اومد تو وتاپیاده شد جریان روبهش گفتم اونم خیلی خوشحال شدودوتایی دوئیدیم طرف خونه اقابزرگ وازپله ها رفتیم بالا!بابای کامیار ومامانش دوکاملیا وکتایون وافرین ودلارام وعمه وعباس اقا م جمع شده بودن اونجا!مش صفر همه شونو خبر کرده بود!همه ساکت نشسته بودن وفقط گندم بود که گریه می کرد!تا کامیار رسید وچشمش به فامیل افتاد گفت:

    -چشم شما روشن!چشم همه مون روشن!مبارکا باشه!ایشاله همیشه خندی وشادی وخوشی باشه!ایشاله..

    اینارو می گفت وروزمین رونگاه می کرد بعددولا شد ویه لنگه کفش ورداشت ورفت طرف گندم وگفت:

    -من این پدرواون پدرتو می سوزونم پدرسوخته ورپریده اتیش به جون گرفته!زندگی واسه من نذاشتی این چندوقته! پدرمودراوردی!اینا به توبد کردن موبایل وعابر بانک من چه گناهی کرده بود!؟

    اینا رو می گفت وبالنگه کفش می رفت طرف گندم که گریه گندم شدید تر شد!

    کامیار-خیلی خب!کولی بازی در نیار!ازسر تقصیراتت گذشتم!بس کن دیگه!نمی زنمت!فقط زود اون موبایل رو بده که ازغصه دوریش 3کیلو اب شدم!

    همه زدن زیر خنده وگندم ازتوجیبش موبایل وکارت عابر بانک کامیار رودراورد وداد بهش وخندید!کامیارم هردو رواز تودستش کشید بیرون وگفت:

    -مرده شور اون دست کج ت رو ببرن!حالا بلندشو هرجا می خوای بری برو خوش اومدی سارق بی حیا!

    بعد همینجور که موبایل وکارت رومی ذاشت توجیبش برگشت طرف افرین ودلارام وباخنده گفت:

    -حال شماها چطوره دخترا؟این چندوقته نرسیدم یه دستی سروگوش شماها بکشم!یعنی یه حالی ازتون بپرسم!

    همه زدن زیر خنده که افرین گفت:

    -تودوتا موبایل می خوای چیکار اخه؟

    کامیار-موبایلای من زنونه مردونه س!شماره یکی شو میدم به خواهرا شماره یکی شومیدم به برادرا که نکنه خدای نکرده خط رو خط بیفته ویکی اون وسط حرفای بی ناموسی بزنه!

    دوباره همه زدن زیر خنده!برگشتم به گندم نگاه کردم که دیدم اونم داره منو نگاه می کنه!یه مرتبه دوباره همون حالی که اون روز جمعه نسبت بهش پیدا کرده بودم بهم دست داد!

    داشتم نگاهش می کردم وبهش می خندیدم که کامیار اروم زد توپهلوم وگفت:

    -تاتو نگاه می کنی کار من اه کردن است

    ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟!

    برگشتم طرفش که باچشماش دلارام روبهم نشون داد تاچشمم به دلارام افتاد تنم لرزید همچین داشت به من وگندم نگاه می کرد که اگه دستش می رسید هردومونو می کشت!

    سرمو انداختم پائین وتاهمه داشتن باهمدیگه حرف می زدن ازخونه اقابزرگه اومدم بیرون وروپله ها نشستم که یه دقیقه بعد کامیارم اومد پیشم نشست وگفت:

    -حالا می خوای چیکار کنی؟

    -چی رو؟

    کامیار-گندم رو دیگه؟

    -هیچی !همون کاری که قبلا می کردم!

    کامیار-یعنی می خوای فقط دزدکی نگاهش کنی؟خاک برسرت کنن!این همه زحمت کشیدیم تاپیداش کردیم حالا فقط می خوای نیگاش کنی!؟واله توخوب صبر وتحملی داری!

    -گم شو کامیار منظورم این نبود که!

    کامیار-پس منظورت ازاینکه گفتی همون کاری که قبلا می کردم چی بود؟اهان!داستان ماجایی تموم شد ه می خواستی رودرخت قلب بکشیم!یعنی تومی خوای بری ازاونجا ادامه بدی!؟

    -اِ لوس نشو!

    کامیار-پس می خوای چه غلطی کنی؟

    -فعلا می خوام برم بگیرم بخوابم که ازخستگی روپام بند نیستم!توام خسته ای بروبگیر بخواب!

    کامیار-نمی خوای بدونی جریان من باحکمت چی شد؟

    -فردا برام بگو!

    کامیار-من طاقت ندارم تافردا خودمو نیگه دارم!

    -اخه من الان دیگه مغزم کار نمی کنه!

    کامیار-مغزت رو می خوام چیکار؟!همون دوتا گوش ت دراختیارم باشه کافیه!

    -خب بذار فردا سرفرصت همه رو برام بگو!

    کامیار-تافردا دیر میشه!

    -مگه قراره من کاری برات بکنم که تافردا دیر میشه؟

    کامیار-هرچیزی همون موقع که گرمه جالبه!ازش بگذره دیگه فایده نداره!

    -خب بابا!بگوببینم چیکار کردین؟

    کامیار-ببخشین سامان جون!مسائل خانوادگی رونمی شه برای هرکسی گفت!

    -زهر مار!توچه جون وحوصله ای داری!

    کامیار-اصرار نکن که نمی تونم برات بگم!

    -به درک!

    کامیار-خب حالا که خیلی مشتاقی بدونی بهت می گم شام بردمش بیرون بهش جیگر دادم خورد

    -جیگر؟دختره رو بردی بهش جیگر دادی بخوره؟

    کامیار-آره خیلی م خوشش اومد

    -دروغ می گی توازاین ادما نیستی!

    کامیار-می گم به جون تو

    -دختره رو بردی جیگرکی؟حتما بردیش میدون انقلاب!

    کامیار-نه خره!بردمش رستوران...بهش جیگر لاک پشت دادم خورد!می دونی پرسی چند؟؟؟؟؟؟

    -خب؟!

    کامیار-خیلی دختر خوب وخانمیه!خیلی ازرفتارش خوشم اومد!

    -خب به سلامتی مبارکه ایشاله!

    کامیار-اما یه خرده باهم اختلاف سلیقه داریم

    -خب اون اول زندگی طبیعیه!بعدا حل میشه!

    کامیار-فکر نکنم!

    -برای چی؟!

    کامیار-ببین مثلا من دوست دارم ازدواج که کردم زنم بشینه توخونه وکهنه بشوره رخت بشوره جورابای منو وصله کنه اشپزی کنه بچه داری کنه!اون می خواد دکتر بشه ومریضارو معالجه کنه!من هشت تا بچه می خوام اون یه دونه! من اهل رفت وامدم اون نیس!من شولوغم اون ساکت!

    -برو گم شو حوصله ندارم!راست بگو ببینم چی شد!

    کامیار-هیچی وقتی داشتیم شام مونو می خوردیم ومن یه خرده باهاش صحبت کردم بهم گفت البته باخجالت زیاد باهام حرف می زد یعنی طفل معصوم خیلی محبوبه!مثل این گندم اینا گرگ نیس!

    -خب بگو حالا

    کامیار-هیچی بهم گفت ببخشین کسی توزندگی شما هس؟

    -خب توچی گفتی؟

    کامیار-گفتم بعله!بابام هس ننه م هس خوهرام هستن عموم هس زن عموم هس ...

    -اِه... می رم آ

    کامیار-خندیدوگفت منظورم نامزدی چیزی یه گفتم اصلا!تواولین واخرین کسی هستی که توزندگی من می آی!

    -راست می گی؟؟

    کامیار-خب اره!!

    -اونم باور کرد!

    کامیار-نمی دونم!

    -چه جوری تونستی این حرف روبزنی؟

    کامیار-خیلی راحت!مثل توباشم خوبه؟

    -خب ادم باید حقیقت روبگه!

    کامیار-به این دخترا فقط کافی بگی مثلا یه پیرزنه بود که وقتی من سه سالم بود منوماچ می کرده!دیگه خربیار وباقالی روبار کن!ازاون به بعد اگه ننجون تم یه روز بهت یه تلفن بزنه وامصیبتا!

    -خب بعدش چی شد؟

    کامیار-هیچی گفت چه طور به فکر ازدواج افتادی؟منم گفتم چون من درتمام طول عمرم یه پسر سر بزیر ونجیب بودم پدرم تصمیم گرفت که بهم زن بده که نکنه خدای نکرده ازراه بدر شم!

    -اونم باور کرد؟

    کامیار-نمی دونم ولی خیلی خوشش اومد!

    کامیار-دیدی حالا جریان شام خوردن ما چه قدر بانمک وهیجان انگیزه؟

    -خب بگو ببینم!

    کامیار-بهم گفت شما برای ازدواج چه بررنامه ای دارین؟منم گفتم همون برنامه ای که قبل ازازدواج داشتم

    مرده بودم ازخنده

    -خب!

    کامیار-گفت شما کلا باچه تیپ ادما یی دوست هستین ومی گردین؟منم گفتم من تایادم می اد یاسرم تودرس ومشق وتحصیلم بوده یاکاروحرفه وپیشه!تنها دوستی م که داشتم همین سامان بوده!گفت سامان خان چه جور جوونی هستن؟ گفتم یه جوون برازنده یبس مادر زادی!گفت ازچشماشون معلوم بود گفتم حکمت خانم باور کنین اگه این سامان رو تو یه فوج دختر ول کنین ازاین ور نجیب می ره تو ازاون ور نجیب تر می اد بیرون!

    داشت ازخنده اشک ازچشمام می اومد پائین!

    -باور کرد؟!

    کامیار-اره دیگه!ترو هرکسی بااین قیافه ببینه باور می کنه ازت بخار بلند نمی شه!

    -زهر مار

    کامیار-نجابت ترو باور کرد ولی انگار توپاکی من شک کرد!

    -چطور؟

    کامیار-هیچی اخرای شام مون بود که گفت خیلی عجیبه که پسری بامشخصات شما هیچ تفریح وسرگرمی نداشته باشه! منم گفتم من تفریح وسرگرمی داشتم!سینما می رفتم،روزنامه می خوندم،کتاب می خوندم،حتی چندبارم لونا پارک رفتم!

    -خب چی گفت؟

    کامیار-زد زیر خنده منم دیدم داره گندش درمی اد صحبت روکشوندم به مسائل پزشکی ودانشگاه واین چیزا!

    -خب پس به خیر گذشت؟

    کامیار- نه بابا چی به خیر گذشت؟داشت راجب دوران پرستاری واین چیزا صحبت می کرد که من یه مرتبه تحت تاثیر جو قرار گرفتم وازدهنم پرید و گفتم الهی من بمیرم واسه این دوران شیرین!قدیما می گفتن توبه گرگ مرگه ها! من باور نمی کردم!

    -توبه برای گرگ مرگه!واسه توفکر نکنم مرگم باعث توبه بشه!

    کامیار-دیگه اینجوری هام نیس که تومی گی!

    -چرابرای توهس

    کامیار-یعنی می گی اگه من بمیرم هنوزم این اخلاقام رودارم؟

    -حتما داری

    کامیار-یعنی تومی گی من می تونم به اون دنیام امیدوار باشم؟

    -بلندشو برودنبال کارت!من رفتم بخوابم

    کامیار-نمی خوای بقیه ش روگوش کنی؟

    -مگه بقیه م داره؟

    کامیار-اصل کاریش مونده!فقط بیابریم وسط درختا یه سیگار بکشیم!اینجاتودید اقابزرگه ایم!

    راه افتادیم دوتایی رفتیم وسط درختا ورویه نیمکت نشستیم!

    -زود بگو که خوابم گرفته!

    دوتاسیگارروشن کرد ویکی شو داد به من وگفت:

    -هیچی دیگه تااینو گفتم مات به من نگاه کرد!دیدم ای دل غافل چه چرت وپرتی گفتم!این بود که زود گفتم مایه فامیلی داشتیم که پرستار بود هرشب که ازسر کار برمی گشت خونه انقدر اتفاقات شیرینی برای ما تعریف می کرد!مثلا می گفت یه مریض داشته می مرده که به موقع رسیده ونجاتش داده!یامثلا یه مریض دیگه داشته می رفته توکما که این گرفته وکشیدتش بیرون!انقدر مالذت می بردیم که این مریضارو نجات می دادن!

    -باور کرد؟

    کامیار-نمی دونم واله!حالامن گفتم ایشاله باور کنه!به دلت بد نیار!خلاصه شام که تموم شد دسر سفارش دادیم وتادسر رو بیارن یه چیزی گفت که پاک ناامیدم کرد!

    -چی گفت مگه؟

    کامیار-گفت من همیشه دلم می خواست بامردی اشنا بشم که سربزیر ونجیب وساکت واهل خونه وزندگی باشه!راستش هرچی گشتم یه کدو ازاین مشخصات روتوخودم پیدانکردم!حالا تومیگی چیکار کنم؟

    -خب یه خرده اخلاقت رودرست کن!

    کامیار-تومیگی مثلا چیکار کنم که نجیب بشم؟اصلا توچه جوری سربزیر ونجیبی؟

    -ببین اول بگواین حکمت رودوست داری؟

    کامیار-انگار اره

    -خب باید به خاطرش خودتو اصلاح کنی!

    کامیار-می کنم!

    -خب افرین قدم اول اینه که این دوتا سیم کارت موبایلتو بفروشی ویه دونه نوبخری!

    کامیار-نجابت چه ربطی به مخابرات داره؟

    -ربطش اینه که اگه این موبایلات نباشن شماره تودست کسی نیس وتویه خرده درست می شی!

    یه فکر ی کردوگفت:

    -اون شماره هایی که توذهنم هس وحفظم روچیکار کنم؟

    -اونا روهم باید به مرور زمان فراموش کنی!

    کامیار-خب قدم دوم چیه؟

    -قدم دوم اینه که ازفردا صبح مثل ادم بلندشی وبابابات بری کارخونه وبذاری منم برم کارخونه صبح بریم وعصر برگردیم اینجوری دیگه صبح تاعصر وقت نمی کنی بری دنبال کارای دیگه!

    کامیار-عصر به بعد روچیکار کنم؟

    -عصر به بعد باهمیم دیگه!

    کامیار-یعنی اگه باهمدیگه بریم نجیبی مون خراب نمی شه؟

    -نخیر منظورم اینه که اگه باهمدیگه باشیم جاهای ناجور نمی ریم!

    کامیار-پس این همه جا رفتیم من باکی رفتم؟باتورفتم دیگه!

    -اِ ه اون مال قدیم بود می گم ازحالا به بعد!

    کامیار-یعنی ازالان به بعد می شینیم نجابت مونو می کنیم!

    -آفرین

    کامیار-کاری م باکار هیچکی نداریم

    -آفرین

    کامیار-یعنی یه کوچولو اندازه یه ارزن م کاربد نمی کنیم!

    -آره آفرین

    کامیار-اما اینجوری نجابت کردنم سخته ها!

    -خب بعله ادمی که بخواد نجیب باشه باید یه چیزایی م تحمل کنه! کامیار-عوضش هرجاپاتو بذاری می گن این نجیبه!

    -بعله بعله

    کامیار-مدرک نجابتم به ادم می دن؟یعنی یه چیزی میدن به ادم که بشه همه جا نشونش داد؟

    -مسخره می کنی؟

    کامیار-نه به جون تودارم می پرسم!

    -اخه نجابت مدرک داره؟

    کامیار-خب اگه این همه سختی رو تحمل کردیم وکسی نفهمید چی؟

    -حتما همه می فهمن یعنی مردم می دونن کی نجیبه وکی نیس دیگه!

    کامیار-زکی!اگه قراره ازاین گواهی های شفاهی باشه که من همین الانشم جزء نجیبا محسوب می شم می گی نه برو از هرکدوم ازاین کاسبا ومغازه دارا بپرس!

    -اونا که قبول نیستن؟

    کامیار-پس کی قبوله؟

    -ادمای دیگه

    کامیار-مثلا کدوم ادما اگه بگن نجیبه حرفشون قابل قبوله؟

    -باباهمین مردم دیگه

    کامیار-خب همین مردم دارن می گن من همین الانم نجیب م دیگه!

    -ول کن بابا!اصلا لازم نکرده تونجیب بشی!نجابت توخون تونیس!

    کامیار-اون وقت توخون توهس؟

    -ای!تقریبا

    کامیار-یعنی توتقریبا نجیبی؟

    -اره دیگه

    یه فکری کردوگفت:

    -نجابت تقریبی چه جوریه؟یعنی یه نفر می ره جلو می ره جلو تالب کثافت کاری م می رسه اما ازهمونجا برمیگرده اون وقت بهش می گن نجابت تقریبی داره؟

    اومدم یه چیزی بهش بگم که سروکله افرین پیداشد وازلای درختا اومد جلو وتارسید به ما وگفت:

    -نشستین اینجا توتاریکی چیکار می کنین؟

    کامیار-داریم تقریبا نجابت می کنیم

    افرین-چیکار می کنین؟

    -ازخونه اقابزرگ اومدی؟

    افرین-اره

    -گندم داشت چیکار می کرد؟

    افرین-نشسته بود وباخاله واقای منوچهری واقابزرگ اروم حرف می زد

    -حالش خوب بود؟

    افرین-اره بد نبود

    بعد برگشت طرف کامیار وگفت:

    -راستی کارت داشتم کامیار

    کامیار-چی شده؟

    افرین-فرداشب یه مهمونی دعوت دارم اگه بیای باهمدیگه می ریم

    کامیار-مهمونی چی هس؟

    افرین-یکی ازدوستام داره می ره خارج همه بچه هارو دعوت کرده!

    کامیار برگشت طرف من وگفت:

    -نجابت ما چند تاچنده؟

    -چی؟

    کامیار-یعنی ازچه ساعتی تا چه ساعتی یه؟9شب تموم می شه مابریم به کارمون برسیم؟

    افرین-دارین شماها چی می گین؟نجابت چندتاچنده یعنی چی؟

    کامیار-توازاین چیزا سردر نمی اری بیخودی م سوال نکن اینا مربوط میشه به تزکیه نفس وعرفان وفلسفه واین چیزا!

    افرین-اهان ازاین جلسات عرفانی واین چیزاس؟

    کامیار-اره اما ساعتش رونمی دونم چند تاچنده؟

    افرین-بالاخره می ای یانه؟

    کامیار-ببین!ما دیگه اون ادمای سابق نیستیم ما یه تصمیماتی برای خودمون گرفتیم یه برنامه ای می خوایم دوتایی اجرا کنیم!

    افرین-چه برنامه ای؟

    کامیار-یه چیزی شبیه رژیم غذایی یه!مثلا ازیه ساعت تایه ساعت هیچ کاری نمی کنیم می ریم کارخونه وبرمی گردیم بعدش م دوتایی باهمیم!

    افرین-خب دوتایی بیاین تمام دوستام می ان اونجا!

    کامیار یه نگاه به افرین کردوگفت:

    -ابلیس کی گذاشت ما بندگی کنیم؟این مهمونی تون ازچه ساعتی شروع میشه؟

    افرین-6-7 بعد ازظهر

    کامیار-نه نه اصلا ما تا ساعت هشت نه شب تورژیمیم 9به بعد خواستی می ائیم

    بعد برگشت طرف من وگفت:

    -خوبه دیگه؟ازصبح تا نه شب نجابت 9به بعد استراحت!اینطوری تقریبا نجیبم فوقش بکشه تا12شب!سه ساعت توبیست وچهار ساعت اصلا حساب نمی شه!

    داشتم چپ چپ نگاهش می کردم که موبایلش زنگ زد وزود ازجیبش دراورد ویه نگاه به ساعتش کرد وگفت:

    -الان نزدیک 11س!یه ساعت وربع دیگه ازاستراحتم مونده!

    اینو گفت وتلفن روجواب داد وتاگفت الو وبلند شدورفت اون طرف تروشروع کرد باحرف زدن با تلفن

    افرین یه نگاهی بهش کردوگفت:

    -اصلا سیر مونی نداره

    بعد نشست رونیمکت وگفت:

    -خیلی زحمت کشیدین تاتونستین پیداش کنین؟

    -ای چندتا ازدوستام کمک کردن

    افرین-کجارفته بودحالا؟

    -بالاخره یه جایی بود دیگه!دلارام چطوره؟این چندوقته ندیده بودمش

    افرین-حالا که گندم برگشته خیال ازدواج باهاش روداری؟

    -نمی دونم صحبتی دراین مورد نکردیم

    یه چنددقیقه ای ساکت شد وبعد گفت:

    -تصمیم خودت چیه؟

    -فعلا هیچی

    افرین-واقعا؟

    -واقعا

    افرین-پس کامیار چی به من گفت؟

    -اون ازطرف خودش حرف زده

    افرین-یعنی توعاشق گندم نیستی؟

    یاد حرف میترا افتادم وگفتم:

    -عشق که به این شلی آ نیس!

    یه خرده دیگه صبر کرد وبعد گفت:

    -توازدلارام بدت میاد؟

    -نه برای چی؟

    افرین-به خاطر کاری که کرده.

    -اون مال گذشته س گذشته ها روهم باید فراموش کرد

    خندیدوتااومد حرف بزنه که ازدور کاملیا پیداش شد وتامارو دید اومد طرف ما که من زود به افرین گفتم:

    -ببین افرین ازت می خوام خواهش کنم که دیگه صحبت ازدواج و این چیزا رو نکنی من فعلا یه همچین تصمیمی ندارم

    دوباره خندیدوگفت:

    -باشه

    کاملیا اومدوباهاش سلام واحوال پرسی کردم ویه دقیقه که گذشت کامیارم تلفن ش تموم شد واومد که افرین گفت:

    -بالاخره چیکار می کنی؟می ای یانه؟

    کامیار-می ام بابا!یعنی فردا بهت خبر میدم

    افرین-پس یادت نره

    اینو گفت وخداحافظی کردورفت که کاملیا گفت:

    -داداش چیکار کردی برام؟

    کامیار-اصلا غصه نخور به اقابزرگ گفتم خودش بابابا صحبت می کنه خیالت راحت باشه

    کاملیا خندیدوبلند شدوکامیار رو ماچ کرد ورفت ودوتایی تنهایی شدیم که کامیار گفت:

    -قاشق اول رو که گذاشت دهنش گفت...

    -قاشق چیه؟

    کامیار- قاشق اول دسر دیگه!

    -چی؟

    کامیار-دارم بقیه جریان روتعریف می کنم حواست کجاس؟

    -آهان بگو

    کامیار-قاشق اول دسر روکه گذاشت تودهنش گفت واقعا خوشمزه س!گفتم نوش جان قاشق دوم روکه خورد گفت واقعا عالیه گفتم گوارای وجود وقاشق سومی روکه ورداشت وبرد طرف دهنش،یه مکثی کردوبعدش گذاشت تودهنش وگفت چقدر خوش طعمه گفتم گوشت بشه به جونتون قاشق چهارم روکه...

    -بروگم شو حوصله داری!

    کامیار-نه به جون تو!سرهمین قاشق چهارم بود که دیگه نذاشت دهنش وگفت می دونین کامیار خان گفتم خیر نمی دونم اونم قاشق چهارم روگذاشت دهنش!

    -پامی شم می رم آ

    کامیار-دِ گوش کن دیگه دستش رفت واسه قاشق پنجم که گفت((من توخانواده فقیری...

    دیگه نذاشتم حرف بزنه وگفتم من همه اینا رو می دونم اونم یه نگاهی به من کرد ودیگه هیچی نگفت ودوتایی شروع کردیم قاشق قاشق دسرمونو خوردن!اینم ازاین جریان!بهتم گفته باشم که دسرشم واقعا خوشمزه بود!

    ازجام بلند شدم وگفتم:

    -واقعا بی مزه ای کامیار

    کامیار-کجا؟!

    -می رم بخوابم اگرم جلومو بگیری همین جا می خوابم!

    کامیار-خیلی خوب برو اما می گم کاشکی قبل ازخواب می رفتی یه بار دزدکی گندم رونگاه می کردی که شب راحت تر بخوای!

    -لوس نشو انقدرم تودهن همه ننداز که من وگندم قراره باهم عروسی کنیم شب بخیر

    راه افتادم طرف خونه مون واز جلو خونه اقابزرگ ردشدم ازکفشای دم درمعلوم بود که همه رفتن خونه شون وفقط گندم وعمه واقای منوچهری اونجان.رفتم طرف خونه خودمون اما دیگه مثل شبای قبل ناراحت نبودم!

    تارسیدم دیدم مادرم برام شام نگه داشته اما اینقدر خسته بودم که یه تیکه نون ورداشتم ورفتم طرف اتاق خودم ولباسامو عوض کردم ورفتم توتختخوابم وهمونجا یه تیکه نون رو خوردم وزود خوابیدم.

    هنوز چشمام گرم نشده بود که دیدم یه چیزی روشکمم وول وول می کنه پتورو پرت کردم کنار وچراغ روروشن کردم که دیدم یه قورباغه س!

    پاش روگرفتم وانداختمش ازاتاق بیرون وازپنجره سرمو کردم بیرون که دیدم کامیار زیر پنجره م نشسته!

    -نمیذاری یه ساعت بخوابیم؟

    کامیار-اخه من امشب خوابم نمی اد!

    -خب من چیکار کنم؟

    کامیار-بیا یه خرده باهمدیگه حرف بزنیم شاید خوابم بگیره!

    -می ام اما فقط نیم ساعت آ!

    کامیار-باشه نیم ساعت

    پتو روپیچیدم به خودم وازپنجره پرید بیرون وباکامیار رفتم وسط باغ ورویه نیمکت نشستیم که دوتاسیگار روشن کردوگفت:

    -چه هوایی؟چه اسمونی؟چه درختایی؟ادم همینجوری احساس عشق می کنه چه برسه به اینکه ازیه دخترم خوشش اومده باشه!

    -پس انگار خیلی دوستش داری؟!

    کامیار-نمی دونم!یعنی یه احساس بخصوصی بهش دارم شاید به خاطر اینه که می دونم خواهر گندمه یعنی باهاش احساس غریبه گی نمی کنم!راستش می خوام یه کاری برای نصرت بکنم!می خوام ببرم بخوابونمش بیمارستان وترکش بدم ویه کار درست وحسابی م براش جور کنم به نظر توچطوره؟

    -خیلی عالیه!

    کامیار-می ای فردا یه سر بریم پیشش!؟

    -کارخونه روچیکار کنیم؟این چندوقته اگه بهمون چیزی نگفتن به خاطر گندم بود حالا که دیگه پیداش کردیم به چه بهانه ای اززیر کار دربریم؟

    کامیار-خب دوباره می بریمش یه جاگم وگورش می کنیم وبعد می گردیم دنبالش تاپیداش کنیم!

    -حالا کجا می خوای بری که باهاش حرف بزنی توهمون خونه؟

    کامیار-فردا یه زنگ بهش می زنم!

    بعدش دوباره اسمون رونگاه کرد وگفت:

    عجب دنیایی یه ها!بعد ازاین همه سال دوباره برادرش روپیدا کردیم!

    بعد یه نگاهی به من کردوگفت:

    -وقتی باحکمت داشتم شام می خوردم خیلی دلم برات تنگ شده بود!

    -راست می گی؟

    کامیار-اره به جون تو!اصلا وقتی تونیستی آ انگار یه چیزی مو گم کردم!راستش اومدم الان اینو بهت بگم!

    نگاهش کردم وبهش خندیدم وگفتم:

    می خوای امشب بیای خونه ما!

    یه مرتبه ازجاش بلندشدوگفت:

    -هرکی زودتر رسید تخت مال اون!

    بعدش دوئید طرف اتاق من ومنم دنبالش دوئیدم!

    ***

    تقریبا ساعت 11صبح بود که رسیدیم دم خونه نصرت اینا کامیار قبلش بهم زنگ زده بود وباهاش قرار گذاشته بود وقتی ماشین روجلوی در پارک کردیم به کامیار گفتم:

    -برگردیم صاحب ماشین نیستیم آ!

    کامیار دزدگیرش رو زد وگفت بیا بریم تو به نصرت می گیم باماشین اومدیم یه کاریش می کنه دوتایی دررو واکردیم وپرده رو زدیم کنار ورفتیم تو خونه پر بود ازبچه های قدونیم قد یه نگاهی به بچه ها کردم وبه کامیار گفتم:

    -امروز مگه تعطیلی ای چیزیه؟

    کامیار-واسه بچه هامی گی؟

    -اره

    کامیار-فکر کنم اینا اصلا مدرسه نمی رن!

    یه نگاه دیگه به حیاط کردم وگفتم:

    -واقعا جای مزخرفیه اینجا!دارم خفه می شم!

    کامیار-نصرت می خواست جای دیگه قرار بذاره اما من مخصوصا بهش گفتم می ائیم اینجا!

    -چرا؟دیوونه ای؟

    کامیار-نه دلم می خواست بازم اینجا روببینم بیابریم تو

    -این بوی گند چیه می اد؟

    کامیار-فکر کنم دارن سوخته های تریاک رومی جوشونن!

    راست می گفت!جلوهر اتاق رونگاه می کردم یه چراغ نفتی یا گاز پیک نیکی بود وروش یه قابلمه سیاه ودود زده بغل بعضی هاشونم یایه پیرزن نشسته بود یایه پیرمرد یایه بچه!بوی گند تریاک سوخته واشغال داشت خفه م می کرد!

    دوتایی راه افتادیم طرف اتاق نصرت که وسط حیاط یه جوونی ازاتاقش اومد بیرون وصدامون کرد وگفت:

    -اقایون محترم یه دقه تشریف بیارین اینجا!

    دوتایی واستادیم وخودش کفشاشو که پاشنه هاشو خوابونده بود پاش کردوکتش روهول هولکی انداخت رو شونه ش وبه حالت دوئیدن اومد طرف ما وتارسید گفت:

    سلام عرض کردم خیلی خوش اومدین صفااوردین بااقانصرت کار دارین؟

    داشت تلو تلو می خورد اصلا روپاش بندنبود!

    کامیار-خیلی ممنون بعله بااقا نصرت کارداریم

    یارو یه نگاه به طرف اتاق نصرت کرد واروم گفت:

    -داداش اگه جنس می خواین عوضی رفتین آ!اقانصرت تویه خط دیگه حال می کنه جنس خوب واعلا می خواین خودم نوکرتونم!

    کامیار-نه اقا جون دنبال این جور جنسا نیستیم!

    یارو همینجوری چشماش می رفت روهم تااومدیم بریم که بازوی کامیار رو گرفت وگفت:

    -هرجورشو که بخواین موجوده!قاطی پاطی م نداره!صاف صاف!فقط بگو چی طالبین؟

    کامیار-مگه تعارف با شما داریم؟می گم نمی خوام دیگه!

    یارو-شما یه بار ازما جنس ببر پول شم نده!اگه خوب بود بازم بیا سراغ مون!

    کامیار-باباجون من خودم فروشنده م فقط خورده پا نیستم حالا خیالت راحت شد؟

    یارو-اِ چه جوری معامله می کنی؟شرطی؟

    توهمین موقع نصرت ازتواتاقش اومد بیرون وگفت:

    -آقا جهانگیر ول شون کن اینا اینکاره نیستن!

    یارو که اسمش جهانگیر بود برگشت طرف نصرت ویه مکثی کردوگفت:

    سلام اقانصرت چشم روتخم چشمام امرتون مطاع!

    بعد نصرت اومد طرفمون وباهمدیگه سلام وعلیک کردیم که کامیار گفت:

    -نصرت خان باماشین اومدیم دم درپارکش کردیم!

    نصرت-اِ اینجا ناجوره که!

    بعدش رفت طرف در وتایه خرده ازمون دور شد جهانگیر که حالش خیلی خراب بود اومد جلوتر ویه مرتبه دولا شد ودست کامیار رو ماچ کرد وگفت:

    -جون مادرت یه اقایی بکن ویه چیزی به من بده خیلی داغونم

    کامیار دستش روکشید کنار وگفت:

    -اگه برای چیزای دیگه می خواستی بهت پول می دادم اما برای این وامونده نه!

    جهانگیر-کارمن ازاین حرفا گذشته دیگه جون هرکی دوست داری تااقا نصرت برنگشته کارمو راه بنداز!غلام تونم! کوچیک تونم!حالم خیلی خرابه نرسه بهم می میرم!

    یه نگاه بهش کردم وگفتم:

    -اگه بهت برسه چند وقت دیگه میمیری الانم بامرده فرقی نداری!

    جهانگیر-راست می گی شما!کفاره مرده هاتونو بهم بدین خیر وخیرات اموات تونو بهم بدین!صدقه سری خواهر مادرتونو بهم بدین!به علی قسم ازدیشب تاحالا تنم سیم کشی میره!بذار پاتو ماچ کنم!

    اینو گفت وخودشو انداخت روپای کامیار کامیار دولا شد که بلندش کنه اما مگه بلند می شد!همونجوری خودشو می کشید روخاک وخل ویه دقیقه پای منو می گرفت وتاازدستش درمی اوردم پای کامیار رومی گرفت داشت زار زار گریه می کرد حالم دوباره بد شد!کامیار بهش گفت:

    -بلندشو پسر خجالت بکش اخه توناسلامتی مردی بلندشو می گم!

    سرشو بلندکردوهمونجور که گریه می کرد گفت:

    -به همون خدایی که می پرستین منم یه روزی مثل شما بودم!مادروپدر داشتم!خواهر داشتم!ماشین زیر پام بود اونم چه ماشینی!پول توجیبم بود!واسه خودم ادم بودم!به جون مادرم ازشماهام خوش تیپ تربودم وقتی ازجلوی دخترا رد می شدم همه شون برمی گشتن نگام می کردن به مرتضی علی دروغ نمی گم صبر کنین صبر کنین

    اینو گفت وازجاش بلندشدو رفت تواتاقش ویه خرده بعد بایه جفت چکمه برگشت بیرون واومد جلومون وچکمه هارو نشون مون داد وگفت:

    -ببینین!دروغ ندارم بهتون بگم!یه روز سرووضع م این بود!این چکمه هارو می پوشیدم ومی رفتم توخیابونا ادکلن می زدم که توخوابم کسی نمی دید شلوار برام ازخارج می فرستادن بولیز برام ازخارج می اومد!راه می رفتم مادرم قربون صدقه م می رفت!دِ نیگاه کنین دیگه!مگه نمی بینین این چکمه هارو!

    یه مرتبه خودشو راست کردواون حالت خمیدگی پشتش رفت وگفت:

    -قدمنو ببین!من این بودم!به حالام نیگانکنین!به قران مثل شماها بودم!زنجیر طلا گردنم بود این هوا!

    بادستش یه چیز گرد رونشون داد

    -روزی یه دست لباس عوض می کردم که نکنه بوی عرق بدم!به بوگند حالام نیگانکنین به این اشغالدونی نیگا نکنین شب تاصبح سه چهار بار پدرومادرم بهم سرمی زدن نکنه پتوازروم رفته باشه کنار!به الانم نیگا نکنین!به الانم نیگا نکنین! فکر نکنین براتون خالی می بندم بیا ببین!

    دولا ششدوشروع کرد یه لنگه چکمه ش رو پاکردن چکمه های چرم قهوه ای شیک درست م اندازه پاش بود!

    وقتی بلند شد دوباره داشت گریه می کرد یه خرده به لنگه چکمه ای که پاش بود نگاه کرد وبعد دولاشد واون یکی شم پاش کرد وبعددوباره خودشو راست نگه داشت وگفت:

    -ازشماهام بلندترم چقدرم بهم می اد هان؟

    من وکامیار یه نگاه به چکمه هاش کردیم وکامیار گفت:

    -چرااینا رو نمی فروشی وکارت روراه نمیندازی؟

    یه یه نگاه به چکمه هاش کرد ویه نگاه به ماها وگفت:

    -دلم نمی اد به خدا!اینو مادرم از خارج برام اورد تاحالا صدبار رفتم که پول شون کنم اما دلم نیومده!

    بعداروم گفت:

    -اینو سراخرین جشن تولدی که برام گرفتن بهم داد!اینو بایه کاپشن چرم سرخودش!کاپشنش روفروختم اینو دلم نیومد!

    بعد اروم دست کردتوجیبش ویه عکس دراورد ودستش رو گذاشت رونصفه عکس که معلوم نباشه وگرفت جلوی ما وگفت:

    این منم نیگا کنین

    من وکامیار نگاه کردیم!یه نگاه به عکس ویه نگاه به خودش راست می گفت!خودش بود!یه پسر خوش تیپ وخوش قیافه!

    کامیار-اون یکی کیه تو عکس که نشون مون نمی دیش!؟

    عکس روکشید کنار ویه نگاه یواشکی بهش کرد وگذاشت جیبش وگفت:

    -خواهرمه نمی خوام چشم کسی بهش بیفته!

    کامیار یه سری تکون داد وگفت:

    -روعکسش خوب تعصب داری،روخودش چی؟چندوقته ندیدیش؟ازعکسش خوب مواظبت کردی ازخودش چطور؟
    ادامه دارد ...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  7. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت هفدهم )
    یه نگاه به کامیارکردوچشماش رفت روهم وگفت:

    -چشمت چکمه هارو گرفته؟چندمیدی بالاش؟

    کامیار-اگه چشمم عکس روگرفته باشه چی؟اون چند؟

    تاکامیار اینو گفت پرید ویقه ش روگرفت که کامیارم یه دونه زد توسینه ش واونم محکم خورد زمین!

    دست کامیار روگرفتم وکشیدم طرف اتاق نصرت که جهانگیر همونجور که افتاده بود روزمین سرشو بلند کرد وگفت:

    -شماهام چندوقت دیگه عین من می شین!به همدیگه می رسیم اقایون!هرکی یه بار پاشو بذاره اینجا دیگه تمومه!اون دفعه که اومدین خوابوندنتون بدبختا!خودتون خبر ندارین!چندوقت دیگه به دیوثی می افتین!برین مادر...

    تااینو گفت کامیار برگشت طرفش که بقیه ش رونگفت زود بازوی کامیار روگرفتم که کتکش نزنه وگفتم:

    -کامیار!دست به این بزنی مرده ها!

    جهانگیر-بذار دست بزنه بذار کتکم بزنه بذار بکشه منو بذار راحتم کنه خودم که عرضه شوندارم بذار حداقل این پفیوز بکنه!

    کامیار یه نگاهی به من کرد وبعداروم رفت طرفش که جهانگیر دستاشو گرفت توصورتش که مثلا کامیار بالقد نزنه تو صورتش!دستاش همونطوری به حالت ترس جلوصورتش بود که کامیار نشست بغلش واروم موهاشو ناز کرد!می دونستم دلش طاقت نمی اره!نگاهش کردم ودیدم دوتا قطره اشک ازرو صورتش سرخورد وافتاد پائین!

    یه مرتبه جهانگیر اروم دستاشو ازجلوصورتش برد عقب وبه کامیار نگاه کرد وبعد سرشو گذاشت رو پای کامیار وشروع کرد به گریه کردن!

    خودم هم حالم بود وهم بغض گلومو گرفته بود!به خودم لعنت فرستادم اگه یه بار دیگه بیام اینجا!دلم می خواست فقط گریه کنم!

    یه خرده که گذاشت کامیار سر جهانگیر رو ازروپاهاش بلند کرد وازتوجیبش بسته سیگارش رودراورد ویه دونه روشن کرد وداد بهش وازتوجیبش کیف پولش رودراورد و5تاهزار تومنی دراورد وگرفت جلوجهانگیر وگفت:

    -بگیر اما بالاخره چی؟باید خودت یه تکونی بخوری!

    اینو گفت وخواست بلند بشه که جهانگیر زد زیر گریه ودست کامیار رو گرفت وباالتماس گفت:

    -تروخدا ازاینجا برین ودیگه برنگردین!تازوده همین الان ازاینجا برین!منم اگه پام اینجا وانمی شد الان اینجوری نبودم! شماها حیف ین!جون هرکسی که دوستش دارین ازاینجابرین!اینجابلاس!اینجا به خاک سیاتون می شونن!برین از اینجا!

    کامیار دوباره نازش کردوگفت:

    -خیالت راحت باشه!مابرای کار دیگه اومدیم اینجا!اهل این فرقه ها نیستیم!

    بعد بلند شد که نصرت ازپشت سرمون گفت:

    -ماشین روسپردم!

    بعد رفت طرف جهانگیر وزیر بغلش روگرفت وبلندش کردولباسش روتکوند واروم بهش گفت:

    -بروتواتاقت اقا جهانگیر!

    جهانگیر باحالت دلواپسی برگشت ویه نگاه دیگه به کامیار کرد که نصرت بهش گفت:

    -خیالت راحت باشه!اینا کار دیگه ای اینجا دارن بروتواتاقت!

    جهانگیر بااستینش اشک هاشو پاک کرد وبرگشت طرف اتاقش!

    ازپشت که نگاهش کردم دلم لرزید!یه جوون قدبلند وخوش قیافه که هروئین داغونش کرده بود!

    چکمه های چرم قشنگش هنوز پاش بود واروم اروم پاهاشو روزمین می کشید ومی رفت طرف اتاقش!

    تاازپله های اتاقش بره بالا هرسه تایی مون واستاده بودیم ونگاه ش می کردیم!

    وقتی رفت تو وپرده اتاقش افتاد نصرت برگشت طرف من وکامیار وگفت:

    -سربزیری یه جوون قیمت داره که باید براش بدیم،نجابت یه دخترم یه قیمتی داره که باید براش بدیم!سالم موندن یه جوون که قراره چرخ این مملکت روبچرخونه م قیمتی داره که باید براش بدیم!حالا این قیمت روکی باید بده؟

    من وکامیار نگاهش کردیم که گفت:

    -می دونین کی باید بده؟من باید بدم!امثال من باید بدن!امثال میتراها باید بدن!ماها باید بدیم تایه عده جوون دیگه سالم وسربزیر ونجیب بمونن!

    -اقانصرت ببخشین آ اما ادم باید یه خرده ارداه ش قوی باشه!

    یه مرتبه داد کشید وگفت:

    -مگه تواین مملکت به این بزرگی جابرای یه عده ادم ضعیف نیس؟مگه این همه ادم که برامون تصمیم می گیرن ومی گن چیکار کنیم وچیکار نکنیم نمی تونن مواظب ادمای ضعیف باشن؟مگه اینجا قرارنبود ازضعیفا مواظبت کنن؟پس چی شد؟اره بابا جون ماضعیفیم!من ضعیفم!میترا ضعیفه!اما چون ضعیفیم باید این بلاها سرمون بیاد؟مگر اینجا جنگله که هر کی قوی تره پدرضعیف تر ها رو دربیاره؟

    صداش که رفت بالا پرده چند تااتاق رفت بالا واز توهر کدوم چند تا کله اومد بیرون که نصرت دوباره داد زدوگفت:

    -برین تولاشخورا!هنوزخبری نیس!هنوز کسی اینجا تموم نکرده که بدوئین بالا سر جنازه ش ولختش کنین!

    داد روکه کشید کله ها دوباره رفت تو!بعددوئید طرف ن وزود صورتم روماچ کردوگفت:

    -سامان جون به خدامن مخلص توواین اقاکامیارم هستم آ!فکر نکنی سر توداد زدم آ!بدبختی مو داد کشیدم!بیچارگی مو داد کشیدم!ضعیفی مو داد کشیدم!داد کشیدم شاید حداقل صدام به گوش خودم برسه!کسای دیگه که این صداها رو نمی شنون!

    بعد برگشت ویه نگاه به اتاق جهانگیر کردوگفت:

    -گاه گداری خواهرش بایه ماشین شیک یواشکی می اد اینجا ویه سری بهش می زنه ویه پولی بهش میده ومیره! الان یه دوماهی هس که پیداش نشده وکفگیر این ته دیگه خورده!

    بعد زیر بازوی من وکامیار روگرفت وگفت:

    -بریم توبابا لجن روهر چی بیشتر هم بزنی بو گندش بیشتر بلند می شه!

    راه افتادیم طرف اتاقش که همونجور گفت:

    -ازخونواده پولداریه!یعنی این هروئین وامونده پولدار و گدا سرش نمی شه!همه رویه اندازه بدبخت می کنه منتها اونی که پولداره دیرتر به فلا کت می افته!

    رسیدیم تواتاق وکفشامونو دراوردیم ورفتیم بغل گاز پیک نیکی نشستیم ودستامونو گرفتیم روش!

    نصرت-سردتونه؟

    کامیار-نه اما می چسبه!

    شروع کرد چایی دم کردن وگفت:

    -می ترسم اقا کامیار

    کامیار-ازچی؟

    نصرت-ازاین برنامه

    کامیار-کدوم برنامه؟

    نصرن-همین که شروع کردی!

    کامیار هیچی نگفت که نصرت کتری روگذاشت روگاز وزیرش روکم کرد وبرگشت طرف ماوگفت:

    -می ترسم دوهوائه بشه حکمت!

    کامیار-برای چی؟

    نصرت-ماشین اخرین مدل ورستوران درجه یک وخوراک جیگر لاک پشت!

    کامیار-جیگر گوسفند بود جا جیگر لاک پشت بهمون دادن!

    نصرت-اگه اشتباه کرده باشم باید واسه جبرانش باید جیگر خودم روبدم آ!

    کامیار-نه اشتباه نکردی

    نصرت پاکت سیگارش رو گرفت جلومون ویکی یه دونه ورداشتیم وروشن کردیم که گفت:

    -اما خیلی خوشحال بود!تاحالا اینجوری ندیده بودمش!

    کامیار-همه روبهت گفته؟

    نصرت-اره همیشه می گه!

    کامیار-افرین بارک اله!

    یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

    -توچیکاره ای؟

    کامیار-یه بچه پولدار

    نصرت-اره اما خلق وخوت به اونا نمی خوره یه جوری هستی!ازهمون شب نمایش شناختمت!خیلی محکمی!حالاکجا بار اومدی خدامی دونه!

    کامیار-دیشب می خواست ازگذشته ش برام بگه نذاشتم گفتم نصرت همه روبرام گفته!

    نصرت-خوب کردی!بهم گفت!هروقت حرف گذشته می شه تاچندوقت ناراحته ونمی تونه درست به درسش برسه!

    کامیار-راستش می خواستم ازتون بیشتر بدونم!

    دوباره یه نگاه بهمون کرد وبعد به کامیار گفت:

    -ازخودت مطمئنی؟

    کامیار-فکر کنم اره

    نصرت-اگه شک داری همینجا تمومش کن بری جلوتر دیگه نمی شه ها!

    کامیار-شک ازخودم ندارم فقط می ترسم اون نتونه منو قبول کنه اون وقت همه ش احساس کمبود می کنه!

    نصرت یه سری تکون داد وگفت:

    -خوب می فهمی واله!

    کامیار-حالا بیشتر برام بگو!

    سیگارش روخاموش کرد ودوتا چایی که هنوز درست دم نکشیده بود برای ماریخت وگذاشت جلومون وگفت:

    -تاشماها بخورین من برم بیرون وبرگردم!

    تاخواست کامیار بلند بشه که کامیار دستش روگرفت وگفت:

    -اگه نری چی میشه؟

    دوباره نشست ویه فکر کرد وگفت:

    -شماها تاحالا یه معتاد روکه بهش مواد نرسیده دیدین؟

    کامیار-فقط توفیلما

    نصرت-پس بهتره همون جلو چشم تون باشه که فقط توفیلمه!اگه الان تانیم ساعت یه ساعت دیگه دوا به من نرسه این زمین رو گاز می گیرم یه ساعت بعدش حاضرم هرکاری بکنم که یه سانت دوا بره تورگم!برامم دیگه هیچی مهم نیس!

    بعد بلندشد وازاتاق رفت بیرون من وکامیار فقط همدیگرو نگاه ی کردیم!

    ده دقیقه طول نکشید که برگشت نشست سرجاش ویه چایی برای خودش ریخت وهمونجور که تواستکانش رونگاه می کرد گفت:

    -ببخشین رفقا

    کامیار-تااونجا گفتی که خدابیامرز خواهرت اونجوری شد!

    یه خرده دیگه بااستکانش بازی کرد ودوباره یه سیگار روشن کرد وپاکتش روگذاشت جلوما ویه زانوش روگرفت توبغلش وشروع کرد به سیگار کشیدن چشماشو بسته بود وسیگار می کشید!

    اخرای سیگارش بود که چشماشو واکرد وگفت:

    -ادم یه وقتی ازیه نفر دلخوره ومی خواد ازش انتقام بگیره!می ره ویه بلای سرش می اره حالا هرجوری که باشه!اما ادم یه وقتی از تموم مردمش وازخاکش وهمه چیزش دلخوره اون وقت دیگه حریفشون نمی شه ونمی تونه ازشون انتقام بگیره! اون وقته که می ره ویه کاری می کنه وبعدش می فهمه که چه کرده!

    منم همین کا ررو کردم!هروئینی شدم وازشون انتقام گرفتم!

    کامیار-توازخودت انتقام گرفتی!

    نصرت-نه!اشتباه می کنی!من ازکشورم انتقام گرفتم!کشورم منو ازدست داد!منو که شاید می تونستم خیلی کارا بکنم! منو که می تونستم خیلی چیزا اختراع یاکشف کنم!مگه همین ادما وجوونای تحصیلکرده ای مثل مانیستن که می رن اروپا وامریکا واسه خودشون کسی می شن؟مگه همین جوونایی مثل مانیستن که خبرش می رسه اونجا فلان چیز وفلان چیز رو اختراع کردن!؟

    اونایی که ازاینجا میذارن ومیرن وهوش وعلم ودانش خودشونو ورمی دارن وباخودشون می برن مگه انتقام ازاین کشور ومردمش نمی گیرن؟حالااونا یه جور انتقام می گیرن وماهام که معتاد وعملی می شیم یه جور!ولی اخرش یه چیزه!این مملکت که قدر ماها رو ندونست مارو ازدست داد اگرم همینجور چرخ بچرخه کی می خواد این چرخ وفلک روبچرخونه؟

    سیگارش روخاموش کردوگفت:

    -بروتواون چمدون رونگاه کن وببین چندتا طرح توش داره خاک می خوره!شامپویی که همین پارسال یکی اختراع کرد که ادم مو دربیاره!صابونی که به همه پوستی می سازه!پودر لباسشویی که فلان می کنه وخیلی چیزای دیگه! همه شون اونجا تلنبار شدن وکسی که قرار بود یه روزی اونا به ثبت برسونه وبسازدشون اینجا جلو روتون نشسته ویه وقت خماره ویه وقت نئشه!این هم بدبختی کشیدم ومدرکم روگرفتم که بشم به عملی ودیوثی کنم!

    دومرتبه شروع کرد دادکشیدن!روش روکرده بود طرف پنجره وداد می کشید!

    -اهای معلم کلاس اولم کجایی که ببینی؟بابدبختی مداد رودادی دستم ویادم دادی جای اینکه سیگار لای انگشتم بگیرم مداد دستم بگیرم!حالا کجایی که ببینی شاگردت چی شده؟اهای اقامدیرا که 10تا ازمون وامتحان برگزار کردین تا بذارین بیام تومدرسه تون درس بخونم بیاین نگاه کنین شاگرد اول مدرسه تون شغلش چیه!ای روزنامه ای که عکس منو انداختی وزیرش نوشتی نفر...کنکور سال...!بیا الان یه عکس ازم چاپ کن وبنویس نفر اول دیوثی دررشته...!

    یه دفعه ازجاش بلندشد ورفت طرف پنجره وواستاد وداد کشید وگفت:

    -بیاین افتخارتونو ببینین!کجایی که هروقت شلوار کهنه وپارم رومی دیدی می زدی روشونه هامو می گفتی توفقط درست رو بخون که همه اینا جبران میشه؟!مگه تموم نمره هامو ازت بیست نگرفتم؟پس کواون وعده هایی که بهم دادی؟اون بیست ونوزده ها یه قرون ارزش نداشت!

    یه مرتبه شروع کرد سرش روبه دیوار کوبیدن یه جمله می گفت ویه بار سرشو می کوبید به دیوار!

    -ریاضی بیست!فیزیک بیست!شیمی بیست!ریاضی بیست!فیزیک بیست!شیمی ...

    کامیار ومن دوئیدیم طرفش وازپشت گرفتیمش گریه می کرد ومی خواست سرشو بکوبونه به دیوار کامیار بغلش کردوگفت:

    -نصرت جون چرا همچین می کنی اخه؟

    نصرت-اخه تونمی دونی من چی می کشم!من قرار بود نابغه شیمی بشم!همه بهم می گفتن تواخرش یه چیزی می شی! خودمم می دونستم بالاخره یه چیزی واسه خودم میشم اما نمی دونستم این میشم!نمی دونستم کارم به اینجاها می کشه! کجایی اقاناظم که ببینی شاگردت دخترای مردم روواسه...می فرسته دبی!

    کامیار-اگه بخوای اینکارارا روبکنی میذاریم میریم آ!داریم باهم حرف می زنیم دیگه!چراخودتو داغون می کنی؟

    اروم بردیمش وسرجاش نشوندیم وکامیار سه تاسیگارروشن کرد ویکی داد به نصرت ویکی م به من ودیگه یه کلمه م هیچکدوم حرف نزدیم!

    سیگار که تموم شد سرشو بلند کردوگفت:

    -خواهره ه مرد پول نداشتیم جنازه ش روبلندکنیم!این دفعه م دیگه همسایه ها بهمون رونشون ندادن!یعنی بیچاره هام دست شون خالی بود!

    من وبابام وحکمت نشسته بودیم بالاسرجنازه وزانوی غم بغل گرفته بودیم ونمی دونستیم چیکار کنیم!نمی دونستم این وسط کدوم شیر پاک خورده ای رفت به همون یارو که ازش عرق می گرفتم خبر داد یه وقت دیدم درواشد واومد تووتا چشمش به ما وجنازه افتاد زدزیر گریه وازاتاق رفت بیرون بلندشدم رفتم پیشش که بهم سرسلامتی داد ودست کردجیبش ویه مشت اسکناس دراورد و گذاشت توجیبم وگفت اگه کمه بگو!

    خداعوضش بده همسایه ها که دیدن پول اومد توجیب من یکی یکی پیداشون شد وجنازه روحرکت دادیم!وقتی رسوندیمش تومرده شور خونه رفتم یه گوشه نشستم!نه گریه می کردم نه چیزی!فقط نگاه می کردم!همسایه ها دور وور بابامو گرفته بودن ومثلا داشتن ارومش می کردن!

    یه وقت دیدم این حکمت جلو غسالخونه واستاده وگریه می کنه واین ور واون وررونگاه می کنه دوئیدم طرفش وبغلش کردم ودیدم به هق هق افتاده!خواستم ارومش کنم اما مگه می شد!هق هق می کرد وهی میگفت داداشی چراحشمت رواینجوری می شورن؟فهمیدم رفته تومرده شورخونه وازپشت شیشه این چیزا رودیده!دعواش کردم که چرارفتی اونجا وبعدش گرفتمش توبغلم وانقدر نازش کردم وباهاش حرف زدم که یه خرده اروم شد!

    همینجوری که داشتم باحکمت حرف می زدم یه خانمی اومد دم مرده شور خونه وبلند داد کشید وفامیلی مارو صدا کرد دوئیدم طرفش که گفت تو فامیل حشمت ... هستی؟

    گفتم اره گفت کیش می شی؟گفتم داداش شم گفت اسمت چیه؟گفتم نصرت یه نگاه به من کرد وبعد یه پاکت روداد به من وگفت این لای لباساش بود بگیرواسه تونوشته!

    پاکت رو ازش گرفتم ورفتم یه گوشه نشستم حکمتم اومد بغلم نشست وگوشه بلیزم رو گرفت تودستش!طفل معصوم ترسید!

    پاکت روواکردم که دیدم توش یه نامه س!درش اوردم وشروع کردم به خوندن!

    بلند شد واروم رفت سریه صندوق چوبی وازتوش یه چمدون دراورد وتوش رویه خرده گشت وبایه پاکت برگشت وپاکت رو گرفت طرف کامیار

    کامیار پاکت روواکرد وازتوش یه نامه دراورد سرمو بردم جلو وشروع کردم به خوندن!

    ((سلام داداش نصرت می دونم الان که داری این نامه رومی خونی من دیگه تواین دنیا نیستم.داداش نصرت دستت روماچ می کنم الهی من پیش مرگ توداداش خوب ومهربون وباغیرت بشم که می دونم دارم میشم راضی راضی م هستم همیشه ازخداهمینو خواستم که اگه قراره توطوری بشی من جات بشم داداش نصرت من می دونم توچقدر زحمت کشیدی ازوقتی کوچیک بودی کار کردی تاماها یه خرده راحت تر زندگی کنیم اما می دونم که توخودت الان شم یه بچه ای.اما باهمین سن کم ت اندازه یه مرد بزرگ کار کردی وزحمت کشیدی.

    داداش نصرت من خیلی وقته که درددارم اما نگفتم چون می دونستم که کسی نمی تونه هیچ کاری برام بکنه هرچی خدا بخواد همون میشه فقط ازت یه چیزی می خوام اولا وقتی من مردم برا گریه وزاری نکنی وغصه نخوری ونذار حکمت غصه بخوره الان دیگه نه مامان هس نه من هستم.خرج مون کم شده دیگه فقط بذار حکمت هرچقدر می خواد درس بخونه خودتم درست روول نکن اگه منو دوست داری که می دونم داری یه کاری کن که هردوتون برین دانشگاه ارزوی من فقط همینه می دونم که مرده اگاهه وهمه چیز رومی فهمه تاهروقت که شماها درس بخونین منم اون دنیا خوشحال میشم مامانم خوشحال میشه فقط بهم بده که درس بخونین.

    صدهزار دفعه روی تووحکمت روماچ می کنم وازتون خداحافظی می کنم ایشاله ایشاله ایشاله صدوبیست سال باخوبی وخوشی زنده باشین ازبابام خداحافظی کن یادت نره که من ازت قول گرفتم.

    داداش جون واسه مردن من ناراحت نباش من دارم خیلی درد می کشم همین الان که دارم این نامه روبرات می نویسم انقدر پهلوهام درد می کنه که می خوام فریاد بکشم اما جلو خودمو می گیرم بعد ازمن غصه نخور که من راحت می شم.الهی قربون توداداش باغیرت برم الهی قربون اون خواهر خوشگلم برم نمی خوام ازت کارای سخت بخوام اما وقتی به امید خدا به امید خدا مدرک تونو گرفتین وهرکدوم دکترومهندس شدین برین سراغ عزت وپیداش کنین شاید وضعش خوب نباشه.

    داداش نمی خوام این دم اخری دلت روبسوزونم اما همیشه دلم می خواست یه چیزی ازت بپرسم اونم اینه که چرا باید وضع ما اینطوری باشه که ارزوی یه موز خوردن به دلمون بمونه ارزوی یه شیکم سیر غذا به دلمون بمونه.

    داداش نصرت،حکمت رو به تو،توروهم به خدا می سپرم اون دنیا بامامان برات پیش خدادعا می کنیم.یادت نره بهم قول دادی سپردمتون به خدا ذستت روماچ می کنم خیلی خیلی خیلی خیلی دوست تون دارم.

    خداحافظ تون باشه داداش جون.خداحافظ تون باشه داداش جون.

    پیش مرگت حشمت))

    نامه که تموم شد کامیار دستش روگرفت جلوچشماش وهمونجوری نشست

    نامه رواز دستش گرفتم ودوباره خوندم!دفعه اول که خوندم بغض گلومو گرفت!این دفعه عرق شرم نشست روتنم!

    نامه روگرفتم طرف نصرت.خجالت می کشیدم تو چشماش نگاه کنم!

    نامه روازم گرفت وماچ کرد وگذاشت توپاکتش وگفت:

    -نور به قبرت بباره خواهر قشنگم!من به قولم وفا کردم هم خودم درسم روتموم کردم وهم گذاشتم حکمت درس بخونه وبره دانشگاه!ایشاله تاچندوقت دیگه م یه دکتر کامل ازاونجا می آد بیرون اما حشمت جون درس ومشق واسه من اومد نداشت!

    یه سیگار روشن کردوگفت:

    -نکته اصلی متن زندگی یه نفر نیس!نکته اصلی لحظات تغییر وتحول توزندگی یه!لحظاتی که باعث میشه زندگی یه نفر ازاین روبه اون رو بشه!برای منم این تغییر وتحول اینجوری شد!

    یه وقتی شرف داشتم اما پول نداشتم خواهرم رویه دکتر ببرم!یه وقتی شرف داشتم ولی پول نداشتم یه کیلو پرتغال بخرم بدم خواهرام بخورن!یه وقتی شرف داشتم اما نمی تونستم چهار سیر گوشت بخرم ببرم خونه وبپزم وبدم خواهرام بخورن که جون بگیرن!

    حالا شرف ندارم اما خواهرم تویه خونه خوب زندگی می کنه حالا غیرت ندارم اما رخت ولباس خواهرم خوبه!حالا ابرو ندارم اما کتاب ودفتر خواهرم جوره!حالا ناموس ندارم اما شهریه دانشگاه وکلاس تضمینی ورفت وامدوخورد وخوراک خواهرم به موقع س!

    یه وقتی برای تموم اینا که داشتم یکی حاضرنبود یه قرون کف دستم بذاره واسه اینم که بی ناموسی وبی شرفی وبی غیرتی م ازیادم بره هروئین می کشم

    -اون وقت یادت می ره؟

    نصرت-نه ادم وقتی بی ابرو شد هیچ وقت یادش نمی ره!

    دوتا پک به سیگارش زد وگفت:

    -یه وقتی که بیست سالم بود دلم می خواست بایه دختر دوست بشم باهم حرف بزنیم رفت وامد کنیم دردودل کنیم!کشش عجیبی نسبت به جنس مخالف خودم داشتم اون وقت نه پولش روداشتم نه امکانش رو حالا امکاناتش برام فراهمه!این همه دختر که همه شونم اینکاره ن تودست وبالم ریخته اما دیگه اون میل وکشش توم کشته شد!

    یه جوون دنیایی واسه خودش داره صبح دست میذاره تواین دنیا وتااخر شب مثل بهشت واسه خودش می سازدش وفقط کافی یه که وقتی داره باهمکلاسی ش نودنیا قدم می زنه بگیرنش!تموم اون دنیا براش میشه اشغال!

    من چیز زیا دی ازاین زندگی نمی خواستم اقاسامان یه شیکم سیر غذا برای خودم وخونواده م یه چهار دیواری معمولی که سرمونو بکنیم توش!یه درس ومشق ومدرسه برای همه مون!اینا چیز زیادیه؟نه بخدا!

    الان دیگه تواین دوره وزمونه حق ماست که یه خرده راحت تر وازاد تر زندگی کنیم!هزار پیش که نیس دیگه الان! این همه اختراع!این همه تکنولوژی!این همه پیشرفت!یه وقتی اگه می خواستی یه خبری ازفامیلت تو یه شهر دیگه بگیری یه سال طول می کشید!حالا ازاون وردنیا تویه دقیقه باخبر می شی!خب وقتی همه دارن تواین مملکت ازاین تکنولوژی استفاده می کنن یه چیزایی م توحاشیه ش هس دیگه!مثلا کسی که می خواد سوار ماشین میشه ومی خواد صد کیلومتر رو جای چندروز تویه ساعت طی کنه باید خطر تصادف شم قبول کنه دیگه!

    گاهی فکر می کنم قدیمیای ماها چه زندگی راحتی داشتن!پدربزرگا ویکی دوپشت قبل ازما!نه هوای الوده!نه این همه پدرسوختگی!الان تکون می خوری یه چاه جلو پات وامی شه که یه مرتبه هزار تاجوون رومی کشه توی خودش!

    وقتی به یه نفر مزه ی یه چیزی روچشوندی وبهش نشون دادی دیگه نمی تونی ازش منعش کنی!قدیمیا خیلی ازاین چیزایی روکه ماها دیدیم ندیدن!تنقلات شون گندم وشاه دونه بوده وماماجیم جیم!خیلی که می خواستن به بچه هاشون برسن براشون سقز می گرفتن!حالا توهر سوراخی که سر می کنی توویترین ش هزار جور شکلات وادامس وپفک وچی وچی وچی گذاشتن!باید ده تامشت بزنی توشیکمت وبهش بگی که ازاین چیزا نخواد!

    تلویزیون سریال درست می کنه که دختر وپسر عاشق هم می شن ومیرن باهمدیگه وحرف می زنن وحالا باهمدیگه عروسی می کنن یانمی کنن!اون وقت تامی خوای بایه دختر صحبت کنی چپق ت رو برات چاق می کنن!اون چیه؟ این چیه؟

    منم این وامونده رو شروع کردم که چی؟که وقتی می کشمش یا تورگم تزریقش می کنم برای خودم یه کشور بسازم که توش یه نفرم گشنه نباشه!یه بچه به خاطر ندری ازدرس ومدرسه نیفته!یابخاطر اینکه مدادش روزود به زود می تراشه ازباباش کتک نخوره!

    برای خودم یه ایرانی بسازم که همه توش خونه وزندگی ورخت ولباس داشته باش!اما وقتی این وامونده رومصرف کنی فقط بد بختیا می اد جلو چشمات!
    شعر حافظ وسعدی وبقیه روباید یه بار دیگه معنی کردویه طور دیگه!باید براش معنی پیداکرد که باوضع الان ما جور باشه اصلا می خوام بدونم که اینا این شعرارو برای کیا گفتن؟برای پیر مردا وپیرزنا؟یابرای ما جوونا!یااصلا برای دل خودشون شماها می گین اگه حافظ همین الان زنده بود وقرار بود دوباره شعر بگه چه جور شعرایی می گفت؟

    کامیار سرشو بلند کردوگفت:

    -شاید اصلا دیگه شعر نمی گفت ومی افتاد توکار بساز بفروشی!

    نصرت- کامیار جون به نظرتو سقراط کار درستی کرد یاگالیله؟بهتر نبود که اونم توبه می کرد وکشته نمی شد!؟

    کامیار-به نظر من ازهمه اینا عاقل تر بهلول بود که خودشو زده بود به دیوونگی که حداقل به خاطر حرفهایی که میزد نکشتنش!

    نصرت-اونام دنبال ازادی بودن وهرکدوم ازادی روبه یه شکل شناختن وپیداش کردن حالا باید ببینی ازادی اصلا چیه وچه شکلی یه؟

    کامیار-ازادی م یه چهار چب کلیشه ای که ماها خودمون برای خودمون درستش میکنیم وقبولش داریم وهرکی پاشو از خط هاش این ور تر بذاره زندانی ش می کنیم!

    پس ازادی م یه چیزی که میشه تغییرش داد!

    نصرت-پس همه این ادما دنبال یه چیزی هستن که خودشون اندازه هاشو درست کردن وبازم به اندازه هاش نرسیدن؟!

    چایی ش روبرداشت وشروع کرد به خوردن یه خرده بعدش گفت:

    -حشمت روکه خاک کردیم وبرگشتیم همسایه ها رفتن وموندیم من وحکمت وبابام!خونه عجیب خالی شده بود سه نفر ازیه خونواده رفته بودن دیگه دست ودلم به هیچی نمی رفت!خونه ساکت،سرد خالی!

    اما روزگار همیشه کار خودش روکرده ومی کنه برای ماهام کرد!روزا وشبا اومدن ورفتن وازمادرم وعزت وحشمت فقط یه خاطره برامون موند!اما فکر نکنین یه خاطره خوب آ!نه!یه خاطره بد!خاطره ضعف وناتوانی!یه مهر قرمز تو کار نامه زندگی!

    سه چهار سال گذشته بود حکمت حدود یازده دواز ده سالش شده بود ومنم دیپلمم روگرفته بودم یه روز که ازبیرون برگشتم خونه دیدم حکمت نیس!ازبابام پرسیدم حکمت کجاس؟گفت بیابشین کارت دارم گفتم اول شما بگو حکمت کجاس؟بعدا گفت خونه همسایه هاس!گفتم برای چی؟گفت می خوام همونو برات بگم دیگه!بیا بشین رفتم بغلش نشستم که گفت ببین بچه جون توهنوز خودت بچه ای!کار وبار درست وحسابی م که نداری!خیال کار کردنم که توکله ت نیس! منم که دیگه جون وقوه فعله گی ندارم!امروز بیفتم خونه یافردا!این چندوقته خیلی فکر کردم!دیدم بهترین کار اینه که یه فکری برای حکمت بکنیم!هم یه ثواب بزرگ کردیم وهم یه خاکی تو سرخودمون ریختیم!گفتم چه فکری؟ گفت این ممد اقا شاطر خاطر حکمت رومی خواد چندوقته که برای من پیغام پسغوم می فرسته منم یکی دوبار با حکمت حرف زدم خودش راضی یه!یعنی می بینه که بالاخره یه سروسامونی می گیره!چه فایده داره که سوی چشمش روازبین ببره وهی بره مدرسه وکاغذ سیاه کنه؟بالاخره ش چی؟دختر باید شوهر کنه یانه؟اولش خودشم حالیش نبود ولی وقتی یه خرده باهاش حرف زدم فهمید!الانم رفته خونه ممد اقااینا ومادر ممد اقا داره باهاش حرف می زنه توام حرف بفهم!اینجوری برای توام بهتره!بذاراون طفل معصوم یه چیزی اززندگیش بفهمه!

    یه نگاه بهش کردم وگفتم اخه باباجون شما می فهمین دارین چیکار می کنین؟گفت اره دوتا پیرهن بیشتر ازتوپاره کردم اینطوری دست وبال توام وامیشه ومی تونی یه فکری واسه زندگی خودت بکنی!گفتم اگه پیرهن پاره کردنه که من ازروزی که خودمو شناختم پیرهن پاره تنم بوده!ادم اگه پیرهنشم پاره میشه خوبه که یه خرده عقل وتجربه پیداکنه!این بچه هنوز دوازده سالشم نشده شما می خواین بدینش به یه مرد چهل وخرده ای ساله!این عقله؟!

    گفت اگه من باباشم واختیارش دست منه که می گم باید زن ممد اقا بشه!گفتم شما باباش هستی ولی اختیارش دستت نیس! گفت داری...زیاد تر ازدهنت می خوری آ!گفتم شمام احترامت دست خودت باشه!نذار چیزایی که یه عمر تودلم سنگینی کرده بهت بگم آ!گفت بگو ببینم گفتم مرد حسابی خدابهت چندتا بچه داد اما چه جوری امانت داری کردی؟ یکی شونو که فروختی اون یکی شونم که ازنداری دردکشیدوصداش درنیومد تامرد!حالا نوبت این یکی شده؟!اصلا خبر داری که بچه هات چه هوشی برای درس خوندن دارن؟مردم ارزوشونه که یه همچین بچه هایی داشته باشن اون وقت وقتی خدا بهت چندتا ازاین بچه ها داده یکی یکی شونو داری پخش وپلا می کنی؟گفت اگه من بزرگ شماهام عقلم به این چیزا می رسه!توبرام بزرگتری نکن گفتم شمابزرگ ماهستی اما فقط ازنظر سن وسال اگه فقط یه کوره سواد داشتی می تونستی بشینی وباانگشتات حساب بدبختی هامونو بکنی!

    اینوفتم وازجام بلند شدم که اونم بلند شد وگفت کجا؟!گفتم می رم حکمت روبیارم گفت اگه پات رو از اتاق گذاشتی بیرو دیگه منو بذار کنار!بهش گفتم اخه من چی بهت بگم؟مگه الان که کنار نیستی چیکار برامون می کنی؟یه روز سرکاری سه روز توخونه!اگه من نباشم اجاره این اتاقم نمی تونی بدی!گفت مرده شور توواون پولت روببرن که دم به سساعت تو سرما نزنی ش!گفتم من دارم جون می کنم وکا رمی کنم ودرس می خونم که حکمت واسه خودش یه چیزی بشه! اون وقت توداری ازسر خودت وازش می کنی؟دارم بهت می گم اگه حکمت ازاین خونه بره منم رفتم!اون وقت خودت می دونی بایه هفته کار وسه هفته خونه نشینی!

    اینو گفتم وازاتاق اومدم بیرون ورفتم اون طرف حیاط که اتاق ممد اقا شاطر بود وبامادرش زندگی می کرد ازپشت شیشه درشون نگاه کردم ودیدم حکمت یه گوشه نشسته داره گریه می کنه ومادر ممد اقا داره باهاش حرف می زنه وممد اقام یه خرده اون طرف ترنشسته ویه کمر بندم گذاشته جلوش!دیگه حال خودمو نفهمیدم وفشار به دردادم ورفتم تو که ممد اقا ازجاش پرید وتامنو دیدخندید وگفت((خوش اومدی عمو...))که معطلش نکردم ودم تخته سینه ش که چسبید به دیوار ورفتم جلو که حکمت پرید توبغلم!

    دستش روگرفتم واومدم باخودم بیارم بیرون که ممداقا جلوم شاخ شدوگفت کجا؟گفتم مرد بلا نسبت حسابی خجالت نمی کشی؟این جای بچه توئه!گفت خیال بد که ندارم می خوام زن بگیرم!گفتم این شوهر بکن نیس!گفت بده می خوام خوشبخت بشه؟گفتم باکمر بند؟!

    تااود که جریان کمر بند رورفع ورجوع کنه که ازتواتاقش اومدیم بیرون ورفتیم طرف اتاق خودمون وتا رسیدیم حکمت زار زار شروع به گریه کرد!نازش کردم وبهش گفتم چیزی نیس داداش تموم شد!دیگه م تابه من نگفتی کاری نکن! گفت اخه بابا گفته که من سربار توام!برگشتم یه نگاه به بابام کردم وگفتم باباجون یادت نره چی بهت گفتم حکمت باید دکتر بشه!به ارواح خاک مادرم!به ارواح خاک حشمت اگه بخوای نقشه ای برای حکمت بکشی دیگه احترام اون یه خرده بابایی وفرزندی رومیذارم کنار وهرچی ازدستم بیاد انجام می دم!یادت نره!

    اشتم اینا رو می گفتم که مادر ممد اقا شاطر اومد پشت اتاق مون ودرزد واومد تو ویه پشت چشم برای من نازک کرد وبه بابام گفت ممد اقا گفته یااون امانتی ماروبده یا پول روبرگردون!

    تازه شستم خبردار شد که جریان چی بوده!برگشتم یه نگاه به بابام کردم که اونم ازتوجیبش یه پاکت دراورد وداد به مادر ممداقا واونم گرفت ورفت!تاپاشو ازاتاق گذاشت بیرون به بابام گفتم این یکی رومی خواستی چند بفروشی؟هیچی نگفت وازاتاق رفت بیرون که گریه حکمت زیادتر شد!بغلش کردم ونازش کردم که گفت داداش من سربار توام؟ گفتم تورو سر من جاداری!گفت اخه واسه توسخته گفتم اگه یه بار دیگه ازاین حرفابزنی دیگه داداشت نیستم!

    اشک هاشو پاک کردم وبهش گفتم اگه می خوای همیشه دوستت داشته باشم اولا درست روخوب بخون وبعدشم همیشه هراتفاقی که می افته به داداش بگو!

    طفل معصوم چه ذوقی کرد!خندیدوپرید بغلم وماچم کرد!دیگه م اون کجا حالا کجا؟همیشه درسش روعالی خونده وهمیشه م همه چیز رو به من گفته!

    یه سیگار دیگه روشن کرد ودوتا پک زدوگفت:

    -یه دوسه سال گذشت من دانشگاه بودم وحکمت رفته بود دبیرستان که یه روز برامون خبر اوردن که بیاین وجنازه باباتونو جمع وجور کنین!اصلا باورمون نمی شد!بایکی دوتا ازهمسایه ها دوئیدیم ورفتیم سرساختمونی که داشت کار می کرد ودیدیم که یه گوشه جنازه ش روخوابوندن ویه تیکه پارچه م کشیدن روش وچندتا مامورم اونجان ودارن گزارش می نویسن رفتم جلووبغل جنازه نشستم وروش روزدم کنار!خودش بود!صورت درب وداغون وخسته ورنج کشیده!ازبابام دل خوشی نداشتم اما هرچی بود بابام بود!یه ادم بی سواد که زنده بودن رو بانفس کشیدن اشتباه گرفته بود!

    پرسیدم چی شده؟گفتن ازبالا ساختمون افتاده پایین گفتم چرا؟یکی ازعمله ها گفت صبح که اومد دوتادونه حب انداخت بالا وشروع کرد به کار کردن اون بالا سرش گیج رفت وافتاد پایین!

    فهمیدم جریان چی بوده این اخریا هم تریاک می خورد وهم قرص!هروقت تریاک اشغال گیرش می افتاد قرص م می خورد که کمی نشئه گیش روجبران کنه!

    خلاصه باپول صاحب کارش جنازه ش روور داشتیم وخاک کردیم ویارو حقوق یه ماهشم اضافه بهمون داد وپرونده بزرگ خاندان ما بسته شد!به همین راحتی!

    -حق بیمه ای چیزی؟

    نصرت-کدو بیمه برادر؟بابام اگه توهفته می تونست دوروز کار کنه کلاهش رومینداخت هوا!

    -سریع بردین خاکش کردین؟شکایتی چیزی؟

    نصرت-به کی شکایت کنیم؟بعدش همه شاهد بودن که بابام تریاکی وقرصی بوده!

    خلاصه موندیم من وحکمت اون موقع دور وور بیست سالم بود توبیست سال چهار نفر ازخونواده م روازدست داده بودم! سه بار جنازه رو دست م مونده بود!پرونده درخشانی ها!

    اومد بقیه حرفش روبزنه که ازبیرون سروصدا اومد!یکی داشت جیغ می کشید والتماس می کرد!من وکامیار بلند شدیم ورفتیم پشت پنجره که دیدیم سه تامرد دست یه پسر بچه ده دوازده ساله رو گرفتن دارن به زور می برنش تواتاق وپسره م هی زور می زنه ومی خواد فرار کنه!برگشتم به نصرت گفتم:

    -چی شده؟این کیه؟

    نصرت-چیزی نیس بیاین این طرف!

    دوباره یه نگاه توحیاط کردم که صدای پسره مثل ضجه ی پیرزنا شده بود!دوباره به نصرت گفتم:

    -نصرت خان جریان چیه؟

    نصرت-بگم ناراحت می شین!

    -این پسربچه رواوردن اینجا چکار؟

    نصرت-اوردن بی سیرتش کنن دیگه!

    اینو که گفت برگشتم یه نگاه به کامیار کردم ودوتایی یه مرتبه پریدیم وکفشامونو پا کردیم ودوئیدیم بیرون طرف همون اتاقی که پسره روبرده بودن!

    عوضی رفتیم تویه اتاق دیگه وبرگشتیم بیرون ورفتیم توهمون اتاق که چی دیدیم!!!داشت حالم بهم می خورد!!

    دوتاازاون مردا داشتن لباس پسره رو به زور ازتنش درمی اوردن ویکی دیگه شونم دردهن پسره رو گرفته بود که جیغ نزنه!یه مرتبه خون جلو چشمم روگرفت وپریدم وبامشت زدم توصورت یکی شون وکامیارم یکی شونو گرفت وپرت کرد یه طرف وپسره رو بلند کرد وگرفت پشت خودش!مردا جاخورده بودن که یکی شون ازتو جیبش چاقو دراورد وکامیارم یه صندلی چوبی رو ورداشت وبلند کرد روهوا واماده بود بزنه توسرش که پرده رفت کنار ونصرت اومد تو اتاق وباتشر به یارو گفت:

    -بذار تو جیبت اون گزلیک رو!

    یارو یه نگاه به ما کرد ویه نگاه به نصرت وچاقو روگذاشت توجیبش ومن وکامیارم دست پسره رو گرفتیم واوردیم بیرون وبردیمش دم در وتوکوچه که رسیدیم به پسره گفتم:

    -خونه تون کجاس؟

    همونجور که گریه می کرد ودماغش اویزون بود گفت:

    -چندتا کوچه بالاتر!

    یه مرتبه نصرت همچین زد توگوشش که خون ازدماغش فواره زد بیرون وکامیارم یه چک دیگه ازاون ور بهش زد ونصرت بهش گفت:

    -اگه یه بار دیگه این طرفا ببینمت خودم سرتو گوش تاگوش می برم!بدو گمشو خونه تون!

    پسره مثل برق دوئید وفرار کرد وپشت سرشم نگاه نکرد که نصرت گفت:

    -هرچندوقت به چندوقت یه پسر بچه رو گول می زنن ومی کشونن اینجا وبلا ملا سرش میارن ومیندازنش توکار!

    کامیار-برای توام دردسر درست کردیم!

    نصرت-نه اتفاقا برعکس!احساس کردم که هنوز یه خرده ادمیت توم مونده!

    -به خدا شما خیلی ادمتر ازخیلی هایی که ادعاشون می شه هستی نصرت خان!

    یه نگاهی بهم کرد وخندید

    کامیار-این یارو هارو چیکار می کنی؟

    نصرت-اینا لاشخورای خودمونن فقط یه خرده پررو شدن!

    کامیار-می خوای باهم دیگه برگردیم تو؟

    نصرت-برای چی؟

    کامیار-که تنها نباشی.

    نصرت-اینا کارشون پیش من گیره خیالتون راحت باشه

    کامیار-پس فعلا ما می ریم کاری چیزی نداری؟

    نصصرت-نه به امان خدا بهم زنگ بزنین!

    کامیار-می زنیم

    نصرت-راستی اون فامیل تون چی شد؟

    -پیداش کردیم

    نصرت-خب به سلامتی کجا بود؟

    -خونه یکی ازدوستاش میترا خانم حدس زد وبهمون گفت

    دوباره خندید

    -یه تشکر بزرگ بهش بدهکاریم

    نصرت-همون که پیداش کردین برای میترا مثل صدتا تشکره!

    کامیار-خب فعلا خداحافظ

    دوتایی ازش خداحافظی کردیم ورفتیم طرف ماشین که یه پسر بچه دور ورش می پلکید نصرت خندیدوگفت:

    -مواظب ماشین تون بوده!

    کامیارم یه دستی به سرش کشید ویه هزار تومنی داد بهش که چشماش برق زد ودوئید رفت!

    دوتایی سوار شدیم ویه دستی برای نصرت تکون دادیم وبامکافات ازتواون کوچه باریک اومدیم بیرون همونجور که داشتیم می رفتیم کامیار گفت:

    -ای بر پدر ومادر اصلی وفرعی این گندم لعنت!ببین به چه روزی مارو واداشت!چه چیزا باید بااین چشمامون ببینیم!

    -اما چه حرف قشنگی نصرت زد!باید شعرای حافظ وسعدی وبقیه رودوباره معنی کرد!

    کامیار-شایدم باید شعرای جدید گفت

    یه ساعت بعد رسیدیم دم خونه وماشین روزدیم تو وپیاده شدیم وازهمدیگه خداحافظی کردیم ورفتیم خونه مامانم اینا خوابیده بودن منم رفتم تواشپزخونه وناهارم روکه برام گذاشته بودن روگاز رو ورداشتم ویه خرده خوردم ورفت گرفتم خوابیدم

    ساعت تقریبا نزدیک7بود که بیدار شدم هواداشت تاریک می شد یه دوش گرفتم ولباسامو عوض کردم وازخونه رفتم بیرون

    مامانم وعمه م یه خرده جلوتر داشتن باهمدیگه حرف می زدن تاعمه م منو دید دوئید جلو وبغلم کرد وتند تند ماچم کرد هی منو ماچ می کرد وگریه می کرد وتشکر!

    بعدش که یه خرده اروم شد گفت که گندم تقریبا وضعیتش رو قبول کرده!خیلی خوشحال شدم ازشون خداحافظی کردم ورفتم سراغ کامیار نزدیک خونه که رسیدم دیدم صدای گیتارش می اد!هروقت خیلی خوشحال بود یاخیلی ناراحت گیتار می زد! هم خوب می زد وهم خوب می خوند!صدای بم وقشنگی داشت!

    ارو رفتم بغل پنجره اتاقش واستادم وبدون صدا یه سیگار روشن کردم وگوش دادم.

    -یه دیواره،یه دیواره،یه دیواره

    یه دیواره که پشتش هیچی نداره

    تاکه دیوار و پوشیدن سیه ابرون

    نمی اد دیگه خورشید ازتوشون بیرون

    یه اهنگ ازفرامرز اصلانی روداشت می زد ومی خوند!شاید بگم ازخودشم قشنگ تر می خوند!

    -یه پرنده س،یه پرنده س،یه پرنده س

    یه پرنده س که ازپروازخود خسته س

    گل بال ش روبستن دست دیروزا

    نمی اد دیگه حتی به یادش فردا!

    تکیه م رودادم به دیوار که گفت:

    -می دونی امروز خیلی ازخودم خجالت می کشیدم!

    ((موندم داره باکی حرف می زنه))

    -یه روزی خونه ای بود که تابستونا

    روی پشت بومش ولو میشد خورشید

    درخت انجیر پیری که توباغ بود

    همه کودکی های مرا می دید!

    یه خرده وسطش اهنگ زد ودوباره گفت:

    -فکر می کنی چندتاجوون باید فنابشن تاچندتاجوون مثل من پولدار باشن وخوش بگذرونن؟

    ((فکر کردم حتما یکی تواتاقشه))

    -یه اوازه یه اوازه یه اوازه

    یه اوازه که توسینه م شده انبار

    یه اشکی که می چکه روی گیتار

    به این ها عاقبت کی گیرد این کار

    یه مردابه یه مردابه یه مردابه

    یه مردابه توی تن ازفراموشی

    یه چراغی که میره رو به خاموشی

    نگردد شعله ور بیهوده می کوشی

    یه خرده دیگه اهنگ زد وبعدش گفت:

    -امروز خیلی ازت خوشم اومد وقتی یارو روزدی

    تازه فهمیدم بامنه!رفتم جو پنجره وگفتم:

    -ازکجا فهمیدی من اینجام؟

    کامیار-حداقل کمتر اون ادکل خوشبوت روبزن که بوش همه جاروورنداره!

    -یه خرده دیگه بزن کامیار

    کامیار-چی دوست داری برات بزنم؟

    -هرچی فقط بزن بخون

    پرید ونشست لب پنجره وشروع کرد به زدن اهنگ فرهاد خدابیامرز رو زد!قسمت اولش رو به قدری قشنگ اجرا کرد که فقط به پنجه هاش نگاه می کردم ولذت می برد!

    -گنجشگک اشی مشی-لب بوم مانشین-بارون می اد خیس می شی-

    برف می اد گوله میشی-می افتی توحوض نقاشی

    انقدر قشنگ می خوند وقشنگ می زد که اصلا متوجه نشدم یکی پشت سرم واستاده!

    -کی میگیره فراش باشی-کی میکشه قصاب باشی-کی می پزه اشپزباشی-

    کی می خوره-حاکم باشی-

    گنجشگک اشی مشی

    گیتار روگذاشت روپاش وگفت:

    -سلام

    برگشتم پشت سرمونگاه کردم که دیدم گندم وشقایق پشتم واستادن!یه مرتبه هردو شروع کردن براش دست زدن که گفت:

    -خب شقایق خانم یکی طلب ما!

    شقایق-باید ببخشید بخدا!چیکار کنم؟نمی تونستم به دوستم خیانت کنم!اما شماهام که خیلی خوب پیداش کردین!

    برگشتم وبه گندم نگاه کردم داشت منو نگاه می کرد که شقایق گفت:

    -کامیارخان سرقفلی سیم کارتتون خیلی گرونه ها!دقیقه ای یه زنگ می خوره ویه دختر خانم باصدای قشنگ حرف می زنه وشما رو می خواد!

    کامیار-اِی بگم این مخابرات چطور نشه!شماره خوابگاه دختران افتاده رو من!می ان اونجا روبگیرن اینجا رو می گیرن!

    شقایق-اگه اینطوریه چطور اسم شمارومی گن!

    کامیار-ازبس من جواب دادم وشماره درست رو بهشون گفتم دیگه باهمه شون اشنا شدم اینه که گاه گداری م یه زنگ می زنن ویه حالی ازمن می پرسن!

    شقایق وگندم زدن زیر خنده که به کامیار گفتم:

    -یکی دیگه بزن

    شقایق وگندمم شروع کردن براش دست زدن که گیتار رو ورداشت وشروع کرد اهنگی رو زد که من عاشقش بودم.

    -بوی گندم مال من-هرچی که دارم مال تو

    یه وجب خاک مال من-هرچی می کارم مال تو

    اهل طاعونی این قبیله مشرقی م

    تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ

    پوستم ازجنس شبه پوست تو ازمخمل سرخ

    رختم ازتاول تن پوش توازپوست پلنگ

    بوی گندم مال من-هرچی که دارم مال تو-یه وجب خاک مال من-هرچی می کارم مال تو

    نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

    تواخه مسافری خون رگ اینجا منم

    تن من خاک منه ساقه گندم تن تو

    تن ماتشنه ترین تشنه یک قطره اب

    به قدری قشنگ خوند که وقتی تموم شد رفتم جلو وماچش کردم که گندم گفت:

    -ساقه گندم خاکم لازم داره

    برگشتم دیدم داره منو نگاه می کنه اروم بهش گفتم"

    -تنها پیدا کردن حقیقت مهم نیست!ظرفیت تحمل حقیقتم مهمه!

    کامیار ازلبه پنجره پرید پایین وگفت:

    -بریم توباغ شب وموسیقی و دختر خانمای خوشگل چی کم داره؟

    شقایق-اقاپسرای خوش تیپ

    کامیار-نه،یه اتیش باهیزم ویه کتری که توش چایی دم کنی!

    چهارتایی خندیدیم ورفتیم وسط باغ ویه جا که درست وسط باغ یه الاچیق بود ویه باربیکو داشت اتیش روشن کردیم وکامیار رفت وازمش صفر یه کتری اب گرفت اومد وگذاشت رواتیش وچهارتایی نشستیم

    شقایق-این چندروزه که گندم پیشم بود ازشماها خیلی تعریف می کرد!

    کامیار-خداسایه شو کم کم ازسر ماکم نکنه این گندم خانم رو!

    شقایق-شمار شته تحصیلی تون چیه؟

    کامیار-خدمات وامور اجتماعی!

    شقایق-چی؟

    کامیار-ماازصبح راه می افتیم وفقط به دخترخانمها ومردم واینا کمک می کنیم!

    شقایق-درامدم داره؟

    کامیار-واله یارو گوسفندرو می دزدید ومی کشت وگوشتش رو خیر وخیرات می کرد ومی گفت گناه دزدی به ثواب خیر وخیرات در این وسط پوست ودنبه شم استفاده ما!

    شقایق وگندم زدن زیر خنده!

    شقایق-پوست دنبه شما این وسط چیه؟

    کامیار-یه لبخند که بهمون بزنن اجرمون روگرفتیم بی توقعیم واله!

    شقایق-اتفاقا منم یه دوست دختری دارم که اخلاقش همینطور یه!

    کامیار-می ره کمک پسرا؟

    شقایق-نه بابا!منظورم اینه که به مردم کمک می کنه!

    کامیار-خب بگو بیاد باهم کار کنیم!

    دوباره زدیم زیر خنده!

    شقایق-شماها اصلا سرکار می رین جدی؟

    کامیار-شعار ماتوزندگی اینه اول کار دوم کار سوم کار!

    گندم-شماها که همیشه توخونه این!

    کامیار-خب می مونیم توخونه که به کار شماها برسیم دیگه!
    ادامه دارد ...


    کتری رو ورداشت واستکانامونو پرکرد وگفت:
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  8. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت هجدهم )
    شقایق-کامیار خان شما چندسالتونه؟

    کامیار-یه سال ازسامان بزرگترم!

    شقایق-سامان خان چند سالشونه؟

    کامیار-یه سال بعد ازمنه

    شقایق-خوب دوتایی چند سالتونه؟

    کامیار-یه سال باهمدیگه فرق داریم

    شقایق و گندم زدن زیر خنده!

    شقایق-یه اهنگ دیگه بزنین!خیلی قشنگ می زنین ومی خونین!راستی چرانرفتین خواننده بشین؟

    کامیار-نشد یعنی نذاشتن!

    شقایق-برای چی؟

    کامیار-راستش قرار بود من واین سامان باهمدیگه کار کنیم یعنی من گیتار بزنم وسامانم ضرب بگیره اما گفتن ضرب اشکال نداره اما گیتار ممنوعه!

    شقایق-پس این همه می آن تواین کنسرتا وگیتارمی زنن چیه؟

    کامیار-اونا فرق می کنه!اونجا ازاده!

    شقایق-مگه شما کجا می خواستین بزنین؟

    کامیار-توخیابونا!قرار بود یکی یه عینک دودی م بزنیم ودوتایی راه بیفتیم توخیابونا وشب عیدا واسه مردم اهنگ بزنیم! بهمون گفتن فقط اکاردئون وسرنا وویلن ازاده!

    شقایق-منو بگو که باور کردم!

    کامیار-اخه شما ساده این!!

    شقایق خندید وگفت:

    -من همچین ساده ساده م نیستم!

    کامیاریه نگاهی به شقایق کردوگفت:

    -انگار یه اهنگ بزنم بهتره!

    گیتارش رو ورداشت وشروع کرد

    -میون این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته

    دیوار کاهگلی باغ خشک که پرازشعرای یادگاریه

    مونده بین ما واون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه

    یه خرده خوند وبعدش همونجور که اهنگ رو می زد گفت:

    -من یه دختر بچه ای رومی شناسم که تواخرین لحظه عمرش دلش می خواست بدونه که موز چه مزه ایه!جالب اینکه حتی برادر بزرگترشم نتونست بهش بگه!

    شقایق وگندم باتعجب یه نگاه به همدیگه کردن که کامیار دوباره خوند

    -توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پامی گیریم

    یه روزم مثل پدربزرگ باید توهمین کوچه بن بست می میریم

    اماما عاشق رودیم مگه نه نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

    مایه عمره تشنه بودیم مگه نه نباید ایه حسرت بخونیم

    دوباره همونجور که اهنگ می زد گفت:

    -بافاصله یه ساعت یه ساعت ونیم ازاین باغ من جایی رومی شناسم که ادما برای سیر کردن شیکم شون حاضرن خود فروشی کنن!من می دونستم که تویه ساعت میشه ازیه شهر به یه شهر دورتر رفت اما نمی دونستم تویه ساعت می شه ازیه دنیا به یه دنیای دورتر رفت!

    شقایق وگندم فقط نگاهش می کردن اما من می فهمیدم داره چی میگه!یه نگاه به من کرد ویه لبخند زدودوباره خوند

    -میون این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته!

    اهنگش که تموم شد شقایق وگندم براش دست زدن که یه مرتبه مش صفر بایه قوطی چای ویه کیسه قند وچند تا استکان سر رسید وگفت:

    -مهمون نمی خواین؟

    کامیار-چرا نمی خوائیم؟دم کن اون چایی رو ببینم مش صفر!

    شقایق وگندم هورا کشیدن ومش صفر درکتری وکه جوش اومده بود ورداشت وتوش چایی ریخت وبعدش رفت رویه نیمکت نشست که کامیار بهش گفت:

    -مش صفر تو این عمری که کردی فکر می کنی چه وقتی اوضاع جور بوده؟

    مش صفر-وقتی که دل مردم خوش بوده!

    کامیار خندیدوگفت:

    -مش صفر یه شعر بخون منم برات گیتار می زنم!

    مش صفر-دست وردار اقاکامیار

    کامیار-خب بخون دیگه!

    مش صفر-من شعر بلد نیستم اما ازیه شعری که همیشه می زنی ومی خونی خیلی خوشم می اد!

    کامیار-کدوم

    مش صفر-همون که توش میگه باغ الوچه منو یاد وقتی میندازه که تودهمون زندگی می کردم واقای خودم بودم ونوکر خودم!وقتی که یه کف دست زمین داشتم ومی کاشتم ومی خوردم ومجبور نشده بودم واسه نوکردی بیام شهر!

    اینو گفت ونگاهش روانداخت به اتیش کامیار یه نگاه بهش کرد وشروع کرد به زدن وخوندن!مش صفر اهنگ فرهاد خدابیامرز رومی گفت

    -یه شب مهتاب-مه می اد توخواب-منومی بره کوچه به کوچه-باغ انگوری-باغ الوچه-دره به دره صحرا به صحرا- اونجا که شبا-پشت بیشه ها-یه پری می اد ترسون ولرزون-پاشو میذاره-تواب چشمه-شونه می کنه-موی پریشون- یه شب مهتاب- ماه می اد توخواب-منو می بره-ازتوی زندون-مثل شب پره-باخودشون بیرون...

    منم چشمام کشیده شد طرف شعله های اتیش!نمی دونم چرادرست وسط شعله ها فقط نصرت ومیترا واون دخترایی که داشتن می رفتن دبی و دخترایی که توکافی شاپ بودن رومی دیدم!

    ***

    فصل هشتم

    یه چایی که خوردیم شقایق ازمون خداحافظی کرد ورفت گندمم رفت که تادم در برسوندش مش صفرم استکانا وکتری رو ورداشت ورفت که کامیار بهم گفت:

    -می خوام برم

    -کجا؟

    کامیار-سراغ حکمت

    -الان؟

    کامیار-دلم براش خیلی تنگ شده!

    -اخه الان دیره!درست نیس!

    کامیار-دست خودم نیس!یه چیزی منو هی می کشه طرفش!

    -عاشق شدی آ

    گیتارش روورداشت وبلندشدوگفت:

    -می رم ببینم بامن ازدواج می کنه یانه.

    این وقت شبی؟

    کامیار-دوست داشتن وقت وبی وقت نداره که!

    -اونم دوستت داره؟یعنی می خواد زنت بشه؟

    کامیار-زنت بشه چیه دیکتاتور!بگو اونم می خواد باهات ازدواج کنه!

    -خب همینکه گفتی!

    کامیار-اره زنم می شه!

    -زهر مار!

    کامیار-خداحافظ دوست عزیز!خداحافظ یار مهربان!خداحافظ پسر عموی عزیزم!من می رم دنبال سرنوشت!ازاین به بعد کامیار دیگه میشه یه مردمتاهل وتوام مثل یه سگ تنها می شی!بعد ازاین باید تک وتنها وبی کس مثل این ادمای ننه مرده تواین باغ مثل یه روح سرگردان راه بری!

    -بیچاره حکمت

    کامیار-توام بهتره همین دختره کولی روبگیری

    -بی ادب!

    کامیار-بای بای!برای عروسی دعوتت می کنم!

    گیتارش روورداشت ورفت!یه خرده که رفت بلند گفتم:

    -ایشاله خوشبخت بشی!

    ازهمون دور گفت:

    -به تومربوط نیس

    ازکاراش خنده م می گرفت راه افتادم برم طرف خونمون که گندم رسید وگفت:

    -کامیار کو؟

    -یه جایی کار داشت رفت

    گندم-می خوام باهات حرف بزنم کاری نداری؟

    -نه بگو

    اومد نشست رویه نیمکت وگفت:

    -این چندوقته خیلی فکر کردم به حرفای تو به حرفای کامیار

    -خیلی م عوض شدی!

    گندم-موقعیت جدیدم روقبول کردم یعنی چاره ای نداشتم!

    -مگه نمی خواستی بری خارج؟

    گندم-چرا اما اشتباه بود شقایقم حرفای شمارو بهم زد!اقابزرگم خیلی باهام صحبت کرد راستش فهمیدم پدرومادر اونی نیستن که بچه روبه وجوداوردن!کسایی که ادم روبزرگ می کنن ودوستش دارن پدرومادر اصلی ادم هستن!

    -درهر صورت تصمیم درستی گرفتی!خیلی خوشحالم یعنی همه خوشحالن!

    گندم-تو تواین چندوقته چیکار کردی وکجاها رفتی؟

    -دیگه ولش کن هرچی بود تموم شد

    گندم-بالاخره تونستی رودرخت قلب بکنی؟

    بهش خندیدم وگفتم:

    -نه خیلی بیکار بودم!

    گندم-دستت چطوره؟

    -اِی خوبه!

    گندم-من واقعا ازت خجالت می کشم!اگه تونبودی...

    -قرار شد دیگه حرفش رونزنیم

    گندم-بیا بشین اینجا!

    رفتم وبغلش نشستم که گفت:

    -توهنوز جواب سوال منو ندادی آ!

    کدوم سوال؟

    گندم-همون سوالی که ازت کردم!

    -که چراداشت دزدکی نگاهت می کردم؟

    بهم خندید سرمو انداختم پایین راستش خجالت می کشیدم دولا شد وصورتش رواورد جلو صورتم وگفت:

    -خوابیدی ؟

    خندیدم وگفتم:

    -نه!

    گندم-برات گفتنش سخته یااصلا...!

    -نمی دونم!

    گندم-اون چیزایی که پای تلفن بهم می گفتی دروغ بود؟

    -نه!

    گندم-می خوای درموردش حرف نزنم؟

    -نه منظورم این نبود اصلا

    گندم-می دونی سامان این چندوقته چیزی که منو نگه می داشت توبودی وفکرت و...

    بقیه ش رو نگفت

    گندم-شاید چندبار به این فکر افتادم که برم توخیابون وخودمو بندازم جلویه ماشین اما فکر تونمیذاشت!

    یه خرده مکث کردوبعد گفت:

    -سیگارداری؟

    -سیگاری شدی؟

    گندم-ادم وقتی ازدامن خانواده ش دور میشه هزار تا بلا سرش می اد!

    یه ان ترسیدم یه نگاه بهش کردم وگفتم:

    -سرتوام اومد؟

    گندم-نه فقط سیگاری شدم!یعنی یکی دوتا دونه می کشم!

    یه سیگار بهش دادم ویکی م خودم ورداشتم وروشن کردم یه پک به سیگارش زدوگفت:

    -هربار که احساس می کردم ترو دارم دلم گرم می شد!دلم می خواست یکی باشه که دوستم داشته باشه!به خاطر خودم! نه به خاطر اینکه فامیلشم!

    وقتی می اومدی دنبالم توقلبم یه چیزی حس می کردم!یه چیز خوب!

    وقتی از شعرایی که می خوند م جامو پیدا می کردی یه احساس عالی توم به وجود می اومد!راستی چه جوری فهمیدی؟

    بهش خندیدم که گفت:

    -خوب خدمت اون دختره رسیدم!جات خالی بود موقعی که بااسپری رودیوار اتاقش اونا رو می نوشتم قیافه ش روببینی!

    اروم وزیر لبی گفتم:

    -دوستت دارم گندم

    گندم-دیوار اتاقش مثل...

    یه مرتبه ساکت شد وگفت:

    -چی گفتی؟؟

    -گفتم دوستت دارم

    گندم-بااینکه می دونی دیگه دخترعمه ت نیستم؟

    -برام ازاولشم فرقی نمی کرد!

    گندم-مطمئنی؟

    -خیلی!

    یه نگاه بهم کردوگفت:

    -توتموم اون مدت فقط عشق تومنو نگه داشت!اگه سالم موندم وبرگشتم فقط به خاطر توبود!حس می کردم دیگه فقط ترو دارم! می خواستم فقط پیش توباشم!دلم نمی خواست ترو ازدست بدم!خداخدا می کردم که سرنشی ومنو واقعا دوست داشته باشی وبیای دنبالم! هرجا که دنبالم می گشتی وخبرش بهم می رسید یه احساس غرور بهم دست می داد وضربه ایکه بهم خورده بود یه خرده جبران می شد!

    یه مرتبه دستمو گرفت وگفت:

    -خیلی دوستت دارم سامان!همیشه فکر می کردم توپسر لوس وشلی هستی اما اشتباه می کردم!یعنی اصلا بهت نمی اومد که انقدر محکم باشی!ازبس ساکتی ادم درموردت اشتباه فکر می کنه!

    می خوای شلوغ باشم؟

    گندم-نه نه!اصلا!من همینجوری دوستت دارم!ساکت ومحکم!

    دستم رو تودستاش فشارداد وگفت:

    همینجوری بمون!

    بعد برگشت دور وورش رونگاه کردوگفت:

    -یه موقع نسبت به این باغ احساس نداشتم اما حالا واقعا دوستش دارم!

    بهش خندیدم که دوباره گفت:

    -دیگه م نباید باکامیار بری جایی آ

    برای چی؟

    خندیدوگفت:

    -این کامیار ترو ازراه به در می کنه!تودیگه تعهد داری!

    -پس یه خبری بهت می دم!اما به هیچکس نگو!کامیارم ممکنه توهمین چندوقته متعهد بشه!

    گندم-راست می گی؟

    -اره

    گندم-من که باور نمی کنم!این کامیار اگه ده تا زنم داشته باشه بازم یه دختر ازبغلش ردبشه وهمه چی یادش رفته!

    -نه اینجوری نیس!اگه بدونی به خاطر توکجاها اومد وچیکاراکرد!

    گندم-راست می گی؟

    -اره خیلی زحمت کشید!

    گندم-حالا اونی که دلش رو برده کی هس؟

    -یه دختر

    گندم-ازهمون دوستاشه؟

    -نه

    گندم-خوشگله؟

    -اره شبیه یه نفره که نمی دونم کیه اما صورتش خیلی اشناس

    گندم-تحصیلکرده س؟

    -داره دکتر می شه

    گندم-افرین!حالا کی به سلامتی...

    داشت حرف می زد که مش صفر ازدور صداش کرد ود دستش روازتودستم دراورد وبلندشد که مش صفر رسید وگفت:

    ببخشید گندم خانم اما خانم کوچیک دنبالتون می گردن

    گندم-مرسی مش صفر الان می رم

    بعد یه خرده صبر کردتا مش صفر رفت وبه من گفت:

    -یه بار دیگه بهم بگو!

    خندیدم وگفتم:

    -دیگه خجالت نمی کشم!دوستت دارم گندم!

    نشست جلومو گفت:

    -منم خیلی دوستت دارم سامان!اصلا اگه هستم به خاطر توهستم!

    بعد بلندشدودوئید طرف خونه شون وچندقدم اون طرف تر واستاد وبرگشت وبلند گفت:

    -به مامانم اینا بگم؟

    -بگو!

    خندیدوبادستش یه حرکت قشنگ برام کردودوئید ورفت!!!

    ***

    دوساعتی بود که روتختخوابم دراز کشیده بودم وفکر می کردم نمی دونستم چه جوری باید به مامانم اینا جریان روبگم! یعنی ازشون خجالت می کشیدم همه ش منتظر بودم که صبح بشه وجریان روبه کامیار بگم واون به مامانم اینا بگه!

    اصلا خواب به چشمام نمی اومد خیلی خیلی خوشحال بودم!دلم می خواست بلندشم وبرم دم پنجره گندم وصداش کنم وباهاش حرف بزنم!راستش می ترسیدم که یه وقت یکی بیدار بشه وبد بشه!

    ساعت رونگاه کردم نزدیک یک بعد از نصفه شب بود یه غلت توجام خوردم وپتوروکشیدم روسرم

    چطور کامیار برنگشته بود خونه خیلی وقت بود که رفته بود بیرون!

    داشتم فکر می کردم اگه باگندم عروسی کنم کجاباید زندگی کنیم؟توهمین فکرا بودم که ازبیرون یکی گفت:

    -پیشت!

    زود ازجام پریدم وازپنجره سرمو کردم بیرون کامیار باگیتارش نشسته بود زیر پنجره م!

    -کی برگشتی؟

    کامیار-همین الان

    -خونه نرفتی؟

    کامیار-نه

    -پس این گیتار دستت چیکار می کنه؟

    کامیار-خب ازسر شب دستم بود دیگه!

    -باهمین رفتی سراغ حکمت

    کامیار-اره مگه چیه؟

    -دیوونه ای به خداکامیار!

    گیتار روگرفت توبغلش وشروع کردبه زدن وخوندن!

    -عاشقم من!عاشقی بی قرارم!کس ندارد!خبرازدل زارم!

    ارزوئی جز تودردل ندارم!

    یه مرتبه پنجره طبقه بالاوا شد وبابام سرشو اورد بیرون وخواب الود یه نگاهی به کامیار ومن کردوگفت:

    -فرداکه ساعت7اومدی کارخونه سرکار دیگه شبامیری می گیری زود می خوابی!

    کامیار-عمو عاشق شدم!

    بابام یه خنده ای ردوگفت:

    -حتما همین ساعت 1بعد ازنصفه شبی م به این درد مبتلا شدی!

    کامیار-نه عمو جون!دوسه روز پیش بادش بهم خورد امشب خودشو نشون داد!یعنی دیروزم تک وتوک عطسه و سرفه می کردم!

    بابام شروع کردبه خندیدن مامانم اومد لب پنجره وسرشو اورد بیرون وگفت:

    -حالا کی هس این خانم خوشبخت!؟

    کامیار-اسمش خانم حکمته نه خام خوشبخت زن عمو سلام!

    بابام-حالا ی می خوای خر بشی؟

    کامیار-فردا صبح خوبه عمو جون؟

    بابام-برای خریت همیشه زوده!حالا چه شکلی هس؟زشت مشت که نیس!

    کامیار-درست شبیه زن عمومه!

    بابام زود خودشو جمع وجور کرد مرده بودم ازخنده!مامانم برگشت ویه نگاه به بابام کرد که بابام زود گفت:

    -نه،پس خوشگله!

    کامیار-عموجون حالا خریت برام زوده یانه؟

    بابام یه سرفه ای کرد وگفت:

    -خب اگه شبیه زن عموت باشه که هرچه زودتر باید دست بلند کنی!

    کامیار-باشه عموجون همین فردا می ارمش خونه!

    بابام-چی همین فردا میاریش خونه؟!

    کامیار-مگه شما نگفتین هرچه زودتر باید دست بلند کنم؟
    بابام-یعنی هرچیزی وقتی داره ادابی داره!همینجوری که نمی شه!

    کامیار-ادابی داره یعنی ادم هرچی دیرتر زن بگیره بهتره!

    بابام دوباره هول شدوگفت:

    -چراحرف تودهن من میذاری پسر من کی اینو گفتم!؟

    مامانم برگشت وچپ چپ به بابام نگاه کرد که کامیار گفت:

    -عمو جون شما بهتره برین بگیرین بخوابین وبرای خودتون اخر شبی شر درست نکنین!

    بابام یه سرفه ای کردوگفت:

    -حالا پدرش چیکاره س؟

    کامیار-ازسازنده های خوب وقدیمی تهران!

    بابام-افرین!خوبه!کجاها رو کار کرده؟

    کامیار-اونش رودیگه خبر ندارم!

    بابام-خونواده ش چه جوری ن؟

    کامیار-من فقط برادرش رودیدم عمو.

    بابام-برادرش چیکاره س؟

    کامیار-دستش توصادراته!

    بابام-پس خونواده خوبی باید باشن!

    کامیار-خوب!عالی!حالا شما بفرمائین بخوابین که نزدیک صبحه!

    با بابام ومامانم خداحافظی کرد واونام رفتن گرفتن خوابیدن که بهش گفتم:

    -چرابی خودی دروغ بهشون گفتی؟بالاخره چی؟بابای نصرت کجاش سازنده س؟

    کامیار-بالاخره عمله بوده دیگه!عمله نباشه اصلا کسی می تونه یه دیوار بسازه؟!نصرتم که خودمون دیدیم دختر صادر می کرد اون ور اب!کجاش رو دروغ گفتم؟

    بعد یه مرتبه دستش روزد روپاش وباحالت گریه گفت:

    -خدا به دادم برسه!من حالا چه جوری عمله رو جای بساز بفروش به بابام اینا بقبولونم؟

    -باباش که دیگه حالا زنده نیس که!

    کامیار-داداشش که زنده س!اگه خواستن دفتر شرکت واردات صادراتش رو ببینن چیکار کنم من؟!

    -حالا من پر مکافاتم یاتو؟

    کامیار-دِ این بدبختی م همه ش زیر سرتوئه دیگه!حالا برو بگیر بخواب تافردا خدابزرگه!بالاخره یه خاکی توسرم می کنم!

    -می گم توام مثل گندم قهر کن وبذار برو!توکه رفتی حتما بابات اینا راضی می شن!

    کامیار-بابام اینا ازخداشونه که یه چندروزی بذارم شون وبرم که یه نفسی بکشن!نه!این فایده نداره!

    -حالا امشب چیکار کردی؟حتما این دفعه بردیش بهش کله پاچه دادی خورده!

    کامیار-نه!رفتم درخونشون.پنجره شون وامی شه توکوچه طبقه اول ن!شروع کردم وگفتم می دونم حرفایی روکه بهت زدم باور نکردی راستش من جوون بودم ویه شیطونایی کردم اما باور کن این دفعه باتموم دفعه های دیگه فرق داره! این دفعه احساس می کنم که واقعا عاشق شدم!قصدمم فقط ازدواجه!اگه توراضی باشی هیچ سدی بین ما وجود نداره اصلا به فاصله طبقاتی ای که بین ماست فکر نکن!مهم اینه که دوتا جوون همدیگر رو دوست داشته باشن!بقیه ش حل می شه ازچاخانایی م که برات کردم معذرت می خوام!یعنی گناهی م ندارم آ!عادت وامونده رو سخت میشه ترک کرد! منم عادت کردم تابه هرکی می رسم وزود می گم تواولین واخرین کسی هستی که من دوستش دارم اما باور کن این دفعه دارم راست می گم!به جون مادرم به جون بابام اگه دروغ بگم!

    فقط ازت خواهش می کنم بدون فکر تصمیم نگیر وجواب نده!من صبر می کنم تاتو فکرات رو بکنی!حالا فردا یاپس فردا!حالا حالا ها وقت داری اما بدون که من تاتو جواب بدی هرلحظه برام مثل یه سال طول می کشه!یه وقت نکنه فکر کنی که شماها پول ندارین وما پولداریم آ!هیچ اصلا!این چیزا که نباید مانع خوشبختی دوتا جوون بشه!

    درضمن به جون بابام به جون مامانم به جون سامان اون دوتا دختراکه اون شب تورستوران برام دست تکون دادن رو اصلا اسم شون م نمی دونم چیه!یعنی یادم نیس!دیگه حالا خودت می دونی یادل یه جوون رومی شکونی وواسه اخرت خودت عذاب می خری یادلش رونمی شکونی ویه ضمانت نامه واسه اون دنیات می گیری!

    اینا روکه بهش گفتم برگشتم وسرمو گرفتم بالا که نگاهش کنم ببینم حرفام چقدر روش اثر گذاشته که چشمت روز بد نبینه! اصلا امروز نمی دونم چراهمه ش بدشانسی اوردم!ازحواس پرتی پنجره اتاق روعوضی گرفته بودم من فکر می کردم حکمت داره به حرفام گوش میده نگو اینجا خونه پیرزنه صاحب خونه شونه!!!تاچشمم به پیرزنه افتاد نزدیک بود زهره ترک بشم!یه ان فکر کردم این پیرزنه حکمته که ارایش نکرده اومده جلوپنجره!زود ازش پرسیدم ببخشین خانم اسم شما که حکمت نیس؟ بیچاره گفت نه اسم من نسرینه پنجره خونه حکمت جون اون یکی یه!

    گفتم خانم جون خب همون اول حرفام اینو بهم می گفتین!گفت اخه انقدر قشنگ حرف می زدی که دلم حرفاتو قطع کنم! گفتم حالا پس یه زحمت بکشین ودرخونه این حکمت خانم روبزنین وهرچی من به شما گفتم بهش بگین گفت وا ننه من که همه شو یادم نیس!گفتم عیبی نداره هرچی شو که یادتون هس بهش بگین!

    اینو که گفتم یه مرتبه صدای خنده حکمت ودوستش ازاون یکی پنجره اومد!برگشتم دیدم دوتایی اروم پنجره رو وا کردن حرفامو شنیدن! رفت جلو وگفتم حکمت خانم اون دفعه که اومدم دنبالتون شما ازاین یکی پنجره بامن حرف زدین! چطور الان تواین یکی پنجره این؟!گفت اون شب رفته بودم پیش نسرین خانم که تنها نباشه گفتم اهان

    پدرسوخته هاهمه ش داشتن می خندیدن!حکمت گفت کامیارخان حالا مجبورین تموم اون چیزایی روکه به نسرین خانم گفتین دوباره به خودم بگین!منم گفتم برای چی به شما بگم قسمت قسمتِ نسرین خانم بودکه ازش خواستگاری کنم قسمت م که نمی شه عوض کرد

    اینو که گفتم نسرین خانم مرد ازخنده وازهمون پشت پنجره به حکمت گفت مادر حتما به این جوون جواب مثبت بده! خیلی قشنگ وصادقانه حرف زد!

    تااینو گفت برگشتم بهش گفتم نسرین خانم جدی حرفامو باور کردین؟یعنی حرفام به نظر صادقونه می اومد؟

    تااینوگفتم بادستش زد توصورتش وگفت وا خدابدور همه شو چاخان کردی؟گفتم نه بخدا ولی ازبس ازصبح تاشب چاخان کردم فکر نمی کردم یه دفعه م که راست بگم کسی حرفمو باور بکنه!حالا بالاخره چی؟جواب مثبت می دین یابرم دم اون یکی پنجره؟!

    نسرین خانم زد زیر خنده که یه مرتبه درواشد وحکمت خودش اومد بیرون.اینم ازاین!

    -خب!بعدش چی شد؟

    کامیار-دیگه اوناش به تومربوط نیس!برو بگیر بخواب!

    -مرده شورت روببرن کامیار دوساعت منو معطل کردی جریان پیرزنه رو بگی؟

    کامیار-اخه اون قسمتا عمومی بود این قسمت دیگه خصوصی یه!برو بگیر بخواب که فردا باید بریم کار خونه!شب بخیر!

    اینو گفت وراه افتاد طرف خونه شون!دوتا فحش بهش دادم وگرفتم خوابیدم!

    صبح ساعت7بود که مامانم بیدارم کرد وزود کارامو کردم وصبحونه مو خوردم ورفتم که ماشینم رو وردارم وبرم کارخونه که دیدم کامیار دم گاراژ واستاده تامنودید گفت:

    -چقدر دیر بیدار می شی!

    -دارم میرم کارخونه ها!

    کامیار-منم دارم می رم دیگه!بپر باهم بریم

    دوتایی سوار ماشین کامیار شدیم ومش صفر درگاراژ رو واکرد واومدیم بیرون

    همینجور که می رفت وحرف می زد یه وقت متوجه شدم که داره ازیه طرف دیگه داره میره!

    -کامیار کجا داری میری؟

    کامیار-کارخونه

    -کارخونه که ازاین طرف نیس

    کامیار-می خوام بندازم تواین بزرگراه راه نزدیکتر می شه

    یه خرده دیگه که رفت دیدم اِه راهه خونه نصرته

    -داری میری پیش نصرت؟!

    کامیار-نه!

    -غلط کردی!داری میری اونجا!

    کامیار-بابا چه فرقی می کنه؟کار کاره دیگه!حالا یاکارخونه یانصرت!

    -بابام بیچاره م می کنه!

    کامیار-اگه اذیتت کرد به من بگو یه سوسه براش پیش اقابزرگه بیام تا خدمتش برسه!

    -حالا میری اونجا چیکار؟

    کامیار-می رم خواستگاری دیگه!

    یه سه ربع بعد رسیدیم دم خونه نصرت!اصلا تاوارد این قسمتای شهر می شدم دلم می گرفت!مجبوری پیاده شدم که همون پسره ه دفعه قبل مواظب ماشین بود اومد جلو وسلام کرد وگفت:

    -اقا بازم مواظب ماشین باشم؟

    کامیار-اره عزیزم مواظب باش کسی طرفش نیاد!

    درماشین روبست ودزد گیرش روزد ورفتیم توخونه.تاپرده رو زدیم بالا درجا خشک مون زد!شاید حدود بیست،بیست و پنج شیش تاجوون دختر وپسر از18سال تا بیست وبیست وهفت هشت سال جمع شده بودن توحیاط

    کامیار یه نگاه بهشون کرد که ازیه گوشه حیاط نصرت اومد طرف مون وتارسید کامیار بهش گفت:

    -تظاهراته؟

    نصرت-سلام میتینگ جوونای عملی یه!

    تااینو گفت یکی ازهمون جوونا برگشت ویه نگاهی به نصرت کرد وگفت:

    -دم شما گرم اقانصرت!داشتیم؟

    نصرت-سرت توکار خودت باشه بچه!

    -اقانصرت چه خبره اینجا؟

    نصرت-اومدن دوا بگیرن.

    کامیار-عجب داروخونه فعالی یه!

    -اینا همه هروئینی ن؟

    تااینو گفتم همون پسره بایه دختر دیگه سرشون روبرگردوندن طرف من وپسره زیر لب گفت:

    -لااله الا لله!برخرمگس معرکه...

    نصرت-دهن ت روجمع کن رامین!

    پسره یه نگاه به ن کردوگفت:

    -اخه اقاحرفا می زنن اقانصرت!

    کامیار-ببخشین اقارامین!این دوست من متوجه نشد که شما دانشجوی رشته دارو سازی هستین!

    تاکامیار اینو گفت پسره یه قدم اومد جلو وگفت:

    -اولا خودت اینجا چیکار می کنی؟دوما که خودت چهار روز دیگه خودتم می شی عین ما!سوما که من رشته م دارو سازی نبوده!مهندسی پزشکی بودم!

    من وکامیار ساکت شدیم نصرت بهش گفت:

    -اینا واسه تحقیق اومدن اینجا.

    رامین-اِ

    دختره که بغلش واستاده بود یه نگاه به ماکرد وخیلی جدی گفت:

    -پس وقتی تحقیق تون تموم شد ومقاله هاتونو نوشتین لوله ش کنین وبکنین تو هرچی نابدتر اون کسی که دستورش رو بهتون داده!اینطوری اثرش بیشتره!

    تااینو گفت نصرت داد زد

    -جمال!محجوب!اینو بندازینش بیرون!به صادق خان م بگو به این دیگه جنس نده!

    تادختره اینو شنید وزدزیر گریه که دوتاجوون قلچماق اومدن طرفش!دختره خودشو انداخت روپای نصرت وباگریه گفت:

    -گه خوردم نصرت خان غلط کردم!آن!آن

    شروع کرد باکف دست رودهنش روزدن!همچین محکم می زد که گفتم الان دندوناش می شکنه!زود دوئیدم جلو ودستاشو گرفتم وگفتم:

    -نزن!خیلی خب!می گم بهت جنس بدن!

    دختره نصرت رو ول کرد وچسبید به پای من وگفت:

    -الهی قربونت برم!الهی دردو بلات بخوره به جون من!الهی...

    -بسه دیگه!بسه!می گم بهت جنس بدن اا یه شرط داره!

    دختره-هرچی شما بگین!هرچی شما دستور بدین!چشم!چشم!

    بلند شو یه دقیقه بیاتو اتاق باهات کاردارم

    تااینو گفتم ازجاش پرید گفت:

    -کجا برم اقا؟

    اتاق نصرت روبهش نشون دادم که یه نگاه به همون پسره که اسمش رامین بود کرد و راه افتاد طرف اتاق نصرت کامیار اروم به من گفت:

    -چیکارش داری؟

    -می خوام بدونم چرابه این روز افتاده!

    نصرت-اسمش فریباس زن این اقا رامینه!

    -زن وشوهرن؟

    نصرت-اره

    یه نگاه به پسره کردم وگفتم:

    -پس شمام بیا اقارامین

    اینو گفتم وراه افتادم طرف اتاق انقدرحالم بد بود که دلم می خواست گریه کنم!همونجور که ازوسط حیاط رد می شدم همه اون دخترا وپسرا بهم نگاه می کردن!ازخودم بدم اومد!

    رسیدم دم اتاق نصرت وتا رفتم توکه دیدم دختره که اسمش فریباس داره لباساشو درمی اره!یعنی بلوزش رو که دراورده بود!زود پشتم روکردم بهش وداد زدم وگفتم:

    -چیکار می کنی؟!

    فریبا-مگه شما نخواستین...

    -نخیر!!بپوشین لباس تونو!

    اینو گفتم وزود اومدم بیرون که نذارم شوهرش بیاد تو واین وضع روببینه!تاپام رو گذاشتم بیرون کامیار اینا رسیدن دم اتاق برای اینکه یه خرده وقت روتلف کنم به نصرت گفتم:

    -اقانصرت عیبی نداره یه دقیقه بااینا حرف بزنیم؟

    نصرت-نه بابا عیبی نداره!

    -خیلی ممنون شما که همیشه به ما لطف داشتین می گم یه سیگار بکشیم چطوره؟

    نصرت خندید وکامیار اروم درگوش من گفت:

    دادی که توزدی به دختره صدات تا ته حیاط رفت!

    سرمو انداختم پایین که نصرت باخنده گفت:

    -پوشیدی فریبا؟

    فریبا-اره اقانصرت اره!

    دلم می خواست زمین دهن واکنه ومنو بکشه توخودش!ازخجالت نمی تونستم توصورت شوهرش نگاه کنم!

    نصرت ورامین وکامیار رفتن تو ومنم دنبالشون رفتم دختره لباساشو پوشیده بود وهمون وسط واستاده بود سروروش کثیف بود اما معلوم بود که قیافه ش بدنیس!

    رفتیم نشستیم ونصرت کتری رودادبه رامین وگفت:

    -اقارامین بپر ابش کن بیار

    رامین رفت اب بیاره که کامیار درگوشم گفت:

    -می دونی وقتی بااین دختره رفتی رامین به نصرت چی گفت؟

    -نه!

    کامیار-گفت اقا نصرت جلوی من نه!

    فقط نگاهش کردم که گفت:

    -نصرتم بهش گفت اینا اهل این حرفا نیستن!

    -خداعنتت کنه کامیار به خداقسم هربار که می ام اینجا ازخودم بدم میاد!

    فریبا-اقانصرت بزرگی کن وبگو تاجنس تموم نشده مال مارو بهمون بدن

    نصرت-جنس شما سرجاشه خیالت راحت باشه

    فریبا-اخه خرابم باید خودمو بسازم رامین م خرابه

    نصرت یه نگاهی بهش کردوازتوجیبش دوتا بسته دراورد وداد به فریبا که ازدستش قاپید وپرید ورفت بیرون

    نصرت یه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -رامین سال دوم بوده واین سال اول.

    -دانشگاه؟!

    نصرت سرشو تکون داد کامیار سه تاسیگار روشن کرد ویکی یه دونه داد به ما وگفت:

    -تانیومدن بهت بگم نصرت جون.من دیشب...

    نصرت-خبر دارم!مبارک تون باشه!

    بلندشدودست انداخت گردن کامیار وماچش کرد کامیارم ماچش کرد اما نصرت همونجور که دستش دور گردن کامیار بود شروع کرد به گریه کردن!یه ده پونزده ثانیه گذشت اما نصرت روول نکرد که کامیار همونجور که بغلش کرده بود گفت:

    -اِ چته؟!گریه ت واسه چیه؟حالا که وقت گریه نیس!هزار تا کارباهات دارم!

    نصرت دستاشو ازگردن کامیار واکرد وصورتش روپاک کرد وگفت:

    دست تو سپردم خواهرمو!همین!دیگه تومی دونی وغیرت ووجدانت!

    کامیاریه نگاه بهش کردوگفت:

    من نمی دونم که می تونم خوشبختش کنم یانه اما بهت قول میدم همه چیزایی که باعث اسایشش می شه براش فراهم کنم وبذارم درسش روتموم کنه خوبه؟

    نصرت خندیدوگفت:

    -اره برادر خوبه!

    داشتم دوتایی شونو نگاه می کردم ومونده بودم که سرنوشت چه بازیا یی داره که پرده رفت کنار وفریبا ورامین اومدن تو راستش دیگه حوصله نداشتم باهاشون حرف بزنم

    نصرت کتری روازرامین گرفت که گفتم:

    -اقانصرت من دیگه کاری ندارم!

    نصرت-مگه نمی خواستی باهاشون حرف بزنی؟

    -چرااما حالا دیگه نه!

    نصرت-حالا اگه چیزی می خوای بپرسی بپرس ازشون

    -می خواستم فقط بدون چه جوری اینطوری شدن اما دیگه برام مهم نیس

    نصرت-هرجور صلاح می دونی!

    ادامه دارد ...
     
    farshid73 از این پست تشکر کرده است.
  9. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت آخر )
    بعد به فریبا ورامین اشاره کرد که برن.رامین حرکت کرد که بره اما فریبا واستاده بود چشماش سرخ سرخ بود وپلک هاش هی می اومد روهم!

    نصرت-کاری داری؟

    فریبا یه نگاهی به نصرت کردوبعد برگشت طرف من وگفت:

    -یه روزی همینجوری که الان می ریم دنبال این جنس وامونده من واین رامین می رفتیم دنبال دوتا اتاق اجاره ای!این جنس وامونده روخیلی زودتر از دوتااتاق اجاره ای پیدا کردیم یعنی این یکی همه جابود ولی اون یکی نبود!

    نصرت-خیلی خب بروحالا!

    فریبا سرشو انداخت پائین ورفت پشت سرشم شوهرش رفت که نصرت گفت:

    -کم که می اره فریبا رومی بره توخیابون یه تیریپ که بره جنس جفت شون جور میشه!

    دیگه حال خودمو نفهمیدم فقط گفتم"

    -نصرت خان نمی شه بریم یه جای دیگه باهمدیگه حرف بزنیم؟

    کامیار-چته؟

    -حالم اصلا خوب نیس!

    نصرت-یه لیوان اب بهت بدم بخوری؟

    -نه!نه!

    کامیار-بیابریم یه اب بزن به صورتت!

    -نه!فقط ازاینجا بریم!

    کامیار یه نگاه به نصرت کرد واونم گاز پیک نیکی ش روخاموش کردوبلند شدیم!

    دم در کامیار یه پولی به پسربچه هه داد وسوار شدیم ودنده عقب ازاون کوچه مزخرف اومدیم بیرون ونصرت یه خیابون رو به کامیار نشون داد وکامیارم پیچید توش ویه بیست دقیقه نیم ساعت که رفتیم رسیدیم جلو یه پارک که نصرت گفت:

    -چطوری؟

    -بهترم

    نصرت-پس بریم اونجا بشینیم

    یه جای خلوت پارک نشستیم ونصرت3تاسیگار دراورد وروشن کرد ویکی ی دونه داد به ما وتاازش گرفتیم گفت:

    -وامونده ازاین سیگار وپارک وکوچه شروع میشه!

    -چی؟

    نصرت-هروئین دیگه!می گه یه برزگر گرکند یک گله را!فقط کافیه که یه رفیق ناجور بخوره به پست یه ایل جوون! یکی یکی شونو عین برگ درخت می ریزه پایین!همه شونم اول ش بایه سوال شروع میشه!

    کامیار-حتما سوالی م هس که فعلا جواب نداره!

    نصرت-دم ت گرم!مثل یه مسئله ای که یه دبیر می ده به شاگرداش اگر بچه بلد باشه حلش کنه که خوشحال وخندون می ره سراغ مسئله بعدی اما اگه نتونه اون ومسئله بعدی وبعدی روحل کنه دیگه سراغ بقیه نمی ره!دفتر وکتاب رو می بنده وپرت می کنه یه گوشه!

    -سوال چیه؟

    یه پک به سیگارش زد وگفت:

    -سوال اصلی همین جوونان!

    بادستش صدمتر اون طرف تر رونشون داد ه جابه جا پسرودختر داشتن چندتا چندتا باهمدیگه راه می رفتن!

    نصرت-زندگی مثل یه ادرس یانشونی یه که ادم می خواد به مقصدش برسه اما فقط کافیه که یکی دوتا کوچه رو اشتباهی بره!یامی خوره به بن بست یاگم وگور میشه!

    نقشه لازمه!یه نقشه درست و یه راهنمای سرحال وقبراق ووارد!شکر خدا هیچکدومم که الان دردسترس نیس!

    -پس این همه جوون که به مقصد می رسن چیه؟

    نصرت-امار دستت هس؟خبرداری اعتیاد داره بی داد می کنه؟

    برای چی حتی یه جوون عملی بشه؟مگه اینا سرمایه های مملکت نیستن؟برای چی باید هروئین عین نقل ونبات تودست وبالشون باشه ؟شماها نمی دونین!وقتی یه جوون عملی شد دیگه کاری به دور وورش نداره مهم اینه که جنس ش به موقع بهش برسه!

    ببین جوونای قدیم توچهل،چهل وخرده ای سالگی م دنبال یه راه می گردن که مثلا چطور میشه ازراه درست پول دراورد اما جوونا ی الان تایه سن وسالی پیدا می کنن می رن دنبال راه خلاف!راهی که بشه راحت واسوده پول ازش دراورد!چرا؟چون مثلا قدیم یارو یه عمر کار می کرد وتوسن پنجاه سالگی وضعش خوب می شد!برای پول دراوردن بدبختی کشیده بود وبعد ازیه عمر کار مثلا یه ماشین شیک زیر پاش بود!اما الان نگاه می کنی میبینی پسره هنوز پشت لبش سبز نشده یه ماشین سی چهل میلونی سواره وتوکیفش فقط چک بانکه!مثل ریگم پول خرج می کنه!

    -خب حتما باباش که یه عمر کار کرده بهش داده دیگه!

    نصرت-دِنه دِ!اگه باباش ازراه درست این پول هارو درمی اورد اینجوری نمی ریخت تودست وبال بچه ش که نفله ش کنه!معلومه پول کار نکرده داره!یه زد وبند باچهار تا کله گنده می کنه ومیلیارد میلیارد پول درمی اره!اون موقع بچه ش بنز سوار میشه!زانتیا سوار میشه!

    جوونای دیگه م می بینن وخب می گن این راه بهتره دیگه!بعد می رن سراغ باباشون که ثلا یه کارمند شریف وزحمت کشه!این پول هارو ازاون می خوان ووقتی می بینن که نداره بهش می گن توبی عرضه ای!

    اون موقع س که معیارها عوض میشه!دزدی میشه عرضه داشتن!زدوبند میشه ارتباط قوی!

    حالا پسره راه می افته دنبال ارتباطات که یه وقت می بینه افتاده توکار خرید وفروش هروئین ومواد!ببینین زندگی زمانی برای یه ادم مهم وباارزشه که حداقل دوروز درهفته ش بهش خوش بگذره!اگه قرار باشه هفت روز هفته غم وغصه ونداری وحسرت باشه ادم سرشو بذاره زمین وبمیره که بهتره!

    یه جوون الان چی داره؟جوون سرگرمی می خواد هیجان می خواد امنیت می خواد ارتباط باجنس مخالف می خواد!

    کامیار-حالا امنیت وسرگرمی روولش کن!همین اخری روبچسب که توش هیجان هم داره!

    نصرت خندیدوگفت:

    -هیجانش کجاس؟

    کامیار-وقتی یه پاترول دنبالت کرد می فهمی هیجانش کجاس!

    نصرت-جداالان این جوونا چی دارن؟

    -خودتم هنوز جوونی آ!

    نصرت-من عملی م!دیگه جوون یااصلا ادم نیستم!وقتی یه نفر افتاد تواین خط دیگه اصلا زنده نیس!

    یه پک دیگه به سیگارش زد وته ش روپرت کرد وگفت:

    -یه جوون باید توخونه یه جو روبشناسه!بیرون یه جو دیگه رو!باباش توخونه یه جوره توبیرون یه جور دیگه!توخونه نوار وساز واواز!بیرون سنگین ونجیب ومومن!همه شم به بچه شون می گن تومدرسه نگی که ما ماهواره داریم آ!

    شدیم مثل یه تیر چوبی موریونه زده!ظاهرش خوبه اما وای از باطنش!جلو عرق روگرفتن میدونی توچندتا خونه بساط عرق کشی راه افتاد؟!

    جلو فیلم روگرفتن همه خونه ها شد سینما اونم باچه فیلمائی!

    جلو دختروپسر روگرفتن فحشا کشیده شد توخونه ها وشد یه چیز یواشکی که نمی شه دیگه کنترلش کرد!مرض وبیمار ی م که دیگه قربونش برم بیداد می کنه!

    بهتون گفتم که پدرای ما وپدربزرگ هامون حداقل این مشکلات رونداشتن!الان یه پشه نیش ت بزنه یاایدز گرفتی یا هپاتیت! غفلت کنی یاداداشت عملی ودزد می شه یاخواهرت خراب!اصلا یه چیزی به شما بگم!ازکی این همه دکتر روان شناس این همه زیاد شد!؟

    کامیار-ازوقتی که دیوونه زیاد شد دیگه!

    نصرت-همین!بیشتر مریضاشونم جوونان!همه یاافسردگی دارن یاحالت عصبی!چرا!می دونی چنددرصد اززن های شوهر دار حالت افسردگی دارن!؟چرا؟!بابا تفریح نیس!وضع اقتصادی خرابه!شوهر توخونه نیس!مادر باید بابچه هاش اره بده تیشه بگیره!شوهرشم وقتی بعد از دوشیفت سه شیفت کار کردن برمیگرده خونه که دیگه جون حرف زدن نداره! نه به روابط زناشویی ش می رسه نه به روابط بابچه هاش!فقط میشه یه ماشین که وظیفه ش پول دراوردنه!تازه اگه دربیاره!اخرشم خجالت زده زن وبچه شه!یه وقتم چشم وامی کنه که دخترش ازیه طرف رفته وپسرش ازطرف دیگه!

    -همه م که اینجوری نیستن!

    نصرت-اره اونا که ارتباطات قوی دارن وعرضه وشمِ اقتصادی!

    کامیار زد زیر خنده!

    نصرت-مردمم که قربونش برم همه به فکر خودشونن!هرچند اخرش ضررش به خودشون می خوره!مثلا گوشت گرون می شه جای اینکه یه مدت نخرن تا ارزون بشه بیشتر می خرن ومی تپونن توفریزر شون!مرغ گرون میشه همینطور!شیر گرون میشه همینطور!اخرش این میشه که امثال ما نمی تونن درماه یه وعده مزه ی گوشت روبچشن!

    -اون سوال رو که گفتی چی بود؟

    نصرت یه نگاه به من کردو پاکت سیگارش رو دراوردوبهمون تعارف کرد که ورنداشتیم خودش یه دونه روشن کرد وگفت:

    -فقط کافیه وقتی یه جوون بایه رفیق ناباب بیفته ازش بپرسه اخرش که چی؟!همین سوال رو اگه نتونه جواب براش پیدا کنه تموم انگیزه ش رونابود می کنه!پسره می ره توفکر!باید بابدبختی درس بخونه اونم این درس های سخت که نصف شون بی مورده!هیچ لزومی م نداره که اینا روبخونه بعدش اگه بتونه اگه بتونه اگه بتونه وارد دانشگاه بشه باید چند سالم اونجا درس بخونه! وقتی م که مدرکش روگرفت تازه می فهمه که براش کار نیس!اگر م هس حقوقی بهش می دن که پول رفت وامدشه!

    یارو لیسانس مکانیکه تواژانس مسکن کار می کنه!زمین شناسی خونده نوار کاست می فروشه!لیسانس شیمی یه توکتابفروشی شاگردی می کنه!بابا،اگهی می دن برای استخدام یه ابدارچی لیسانسیه شرکت می کنه!خب دیگه انگیزه واسه یه جوون نمی مونه که!خودمنو نگاه کنین!چی ازم مونده؟!بابامن تحصیلکرده این مملکتم!کوامیدم؟کوارزوهام؟ کو اون افق طلایی که وقتی داشتم درس می خوندم همه ش جلوروم بود؟!بیان به ما بگن ما جوونا رو چه جوری می خوان!عملی؟معتاد؟اگه اینجوری می خوان چرا ماباید این همه سختی بکشیم ودرس بخونیم؟!خب ازهون اول بریم دنبال گرد ومواد ودوا دیگه!

    یه پک به سیگارش زد وگفت:

    -به خداوقتی یاد اون درس خوندن ها وسختی ها و بدبختی ها می افتم دلم واسه خودم می سوزه!دلم واسه این جوونا می سوزه!

    -پس چرا توام افتادی توشون وداری بیچاره شون می کنی؟

    نصرت-اگه خدای نکرده توام عملی بشی جواب سوالت رو پیدا می کنی!

    یه پک دیگه به سیگارش زد وگفت:

    -تواسپانیا تومراسم گاو بازی اول گاو های وحشی روول می دن توکوچه ها وخیابون ها!گاوام می افتن دنبال مردم وبه هرکی برسن شاخش می زنن!بعدشم که مراسم افتتحاح شد یه نفر ماتادور می ره به جنگ گاوه وبالاخره م یاماتادور کشته می شه یاگاوه! اکثرا باشمشیر گاو بدبخت رومی کشن!اونوقت یارو میشه قهرمان!عکسش روتوروزنامه میندازن وازش تمجید می کنن وهزار تا کار دیگه!وقت این مراسمم که میشه مردم ازکشورای دیگه گروه گروه می ان واسه تماشا!حالا اونجا وقتی یه گاو رو می کشن می شن قهرمان اما وقتی ما اینجا مثلا جلویه مسافر یه گوسفند رو قربونی می کنیم می شیم وحشی!چرا؟!اگه تونستین به این سوال جواب بدین!

    کامیار-خب وقتی باکاتر وچاقو دخترا رو می زنن!وقتی باشلاق می افتن به جون جوونا!توکشورای خارجی همچین انعکاس پیدا می کنه که اگه یه گوسفندم قربونی کنیم می شیم یه وحشی دیگه!

    نصرت-اگه ما به نجابت یه پسر یادختر معتقدیم باید هزینه ش روهم بدیم!منم هزینه ش رودادم وخواهرم رونجیب نگه داشتم!دست به هرکاری زدم تاراحت بشینه ودرسش روبخونه!

    سیگارش رو انداخت دور وگفت:

    -وقتی من وحکمت دیگه تنها شدیم دیدم اینجا دیگه جای موندن نیس!محیط خراب وفاسد وافتضاحی بود تواون خونه!

    یه خرده این درواون در زدم ویه اتاق روکمی بالاتر اجاره کردم ورفتیم توش.دیگه تمام وکمال نون اور خونه شدم خودم. باید خودم درس می خوندم وخرج تحصیل خودم بود! خرج تحصیل حکمت بود!خورد وخوراک مون بود!اجاره اتاقم بود!حالا من چه جوری می تونستم بایه کار نیمه وقت پول اینارو جور کنم؟می شه معادله صد مجهوله!

    افتادم توخلاف!خرید وفروش حشیش!تریاک!ویسکی!

    کامیار-حکمت می دونست؟

    نصرت-نه!فکر می کرد یه ادم باخدا منو گذاشته سرکار وبهم خوب پول میده مثل این قصه ها!

    خلا صه زندگی می گذشت هم خودم خوب درس می خوندم هم حکمت!موقعی م که کار نداشتم می رفتم تواین پارک واون پارک واین چیزا رو میفروختم!

    یه روز تویه پارک داشتم به یه نفر تریاک می فروختم وقتی طرف پولش رو داد و رفت ومنم داشتم اسکناسا رو می شمردم یه مرتبه یه دست اومد روشونه م!برق ازم پرید!فکر کرد ماموری چیزی یه!برگشتم دیدم که یکی ازاستادامونه! داشتم ازخجالت اب می شدم که گفت اینجا چیکار می کنی؟گفتم استاد اومد م هواخوری!یه نگاه به پولایی که توی دستم بود کردوگفت یه داشنجو قبل از درس خوندن باید انسان باشه!می دونی داری چیکار می کنی؟اومدم بگم که نون اور خونه م واین حرفا که نذاشت حرف بزنم وگفت کارت رو توجیه نکن هیچ دلیلی نمی شه برای این کارا پیدا کرد!سرموانداختم پایین که گفت توان تو،تومغزته!ازش استفاده کن اینو گفت ورفت!

    فرداش تودانشگاه اومد سراغم ویه ادرس بهم داد وگفت برو به این بچه درس بده پولش کمه اما بازم برات شاگرد پیدا می کنم!

    اقایی که شماها باشین کار تریاک وحشیش روبوسیدم وگذاشتم کنار و افتادم به درس دادن به بچه های راهنمایی ودبیر ستانی کم کم سه چهار تا شاگرد گرفتم وبعدشم شدن هفت هشت تا.یه کارم برای حکمت پیدا کردم بایه تولیدی قرار گذاشتم وازش لباسای برش خورده می گرفتم ومی بردم خونه.طفلک حکمت این کتاب ودفتر رو میذاشت جلوش ویه خط می خوند ومی نوشت ویه درز روچرخ می کرد!پول انچنانی به دست نمی اومد اما می شد باحسرت زندگی کرد!

    درد سرتون ندم!گذشت وگذشت وگذشت تامن مدرکم روگرفتم وخواستم وارد بازار کار بشم اما کوکار؟

    دیدم فعلا همونجور به بچه ها درس بدم بهتره هم به کار تدریس می رسیدم وهم می گشتم دنبال یه کار اما هرجا می رفتم سوء استفاده بود!تایارو می دیدکه به کار و پول احتیاج دارم یه حقوقی بهم می گفت که فقط خرج رفت وامدم می شد حالا قوز بالاقوز کجا بود!اینجا که عاشق م شدم!

    این سالهایی که پشت سر گذاشته بودم یه طرف این یکی دوساله یه طرف !یه شاگردی داشتم که وضع شون بد نبود. اسمش مریم بود دختر خوشگلی بودمن می رفتم وباهاش ریاضی وشیمی کار می کردم سال اخر دبیرستان بود یه مدت که رفتم واومدم خونه شون کم کم احساس کردم که دوستش دارم هرچی به خودم می گفتم پسر ترو چه به این غلطا!اما دست خودم نبود تنها چیزی که یه خرده ارومم می کرد وضع مالی مریم بود!پدرش مدیر یه شرکت بود!یه اپارتمان خوب بالای شهر داشتن میلیاردر نبودن اما وضع شون خوب بود!

    هردفعه می رفتم خونه شون ویه خرده درس روکش می دادم وازشون ارزون تر می گرفتم که بتونم بیشتر ببینمش!دلم به همین خوش بود تااینکه اون اتفاق افتاد!

    یه بار که رفتم خونه شون دیدم خودش رفت برام چایی اورد.هر دفعه مادرش اینکارو می کرد پرسیدم مامان اینا مگه نیستن؟گفت نه راستش می خواستن کلاس رو کنسل کنن اما شما که تلفن نداشتین بهتون خبر بدم!گفتم خب من می رم جلسه بعد می ام گفت نه!نه!اصلا!خلاصه شروع کردیم به درس خوندن یه خرده که گذشت به هوای اینکه بهتر کتاب روببینه صندلی ش روکمی اورد بغل من طوری که خیلی بهم نزدیک بودیم همونجور که من مسئله هارو حل می کردم دستامون می خورد بهم ویه بار اون دستش رومی کشید کنار ویه بار من!سه چهار بار که دستمون خورد به هم واون کشیدکنارومن کشیدم کنار دفعه اخر نه اون به روش اورد ونه من!دست مونم که چسبید به هم قلم وخودکار ودفتر رفت کنار!یه موقع متوجه شدم که دستش توی دستمه!فقط بهش گفتم مریم می دونم که کارم درست نیس اما خیلی دوستت دارم!اونم گفت منم دوستت دارم!گفتم چیکار باید بکنم؟گفتم پدرومادرم ادمای روشنی هستن بیا خواستگاریم!

    انگار دنیارو بهم دادن!فرداش رفتم خواستگاری!رفتن خواستگاری همانا وقطع شدن کلاس همان!اب پاکی رو ریختن رو دستم!بیچاره ها حقم داشتن وقتی اوضاع واحوال منو فهمیدن یه نه گفتن وتمومش کردن!موند این وسط دل بیچاره من واون طفل معصوم مریم!

    روابط تلفنی شروع شد یه زنگ می زدم وقطع می کردم واون می فهمید که منم!پشت سرش که زنگ می زدم خودش ور می داشت وزود باهاش یه جا قرار می ذاشتم وقطع می کردم!صبحش جای مدرسه باهم می رفتیم بیرون وواسه خودمون نقشه می کشیدیم که چیکار کنیم !اخرش به این نتیجه رسیدیم که اون دیگه درس نخونه ومنم مرتب برم باپدر ومادرش حرف بزنم کاری دیگه نمی شد کرد!

    اون درس رو گذاشت کنار ومنم پاشنه درخونه شونو ازجاکندم!باباهه می رفت شرکت منو دم در شرکت می دید!می اومد خونه منو دم درخونه شون می دید!می رفت خونه خواهرش منو توکوچه خواهرش می دید! خلاصه انقدر رفتم واومدم تا4ماه گذشت وپدرومادرش موافقت کردن!حالا دختره ازدرس عقب افتاده بود وشرط ازدواج مونم این بود که دختره قبول بشه!

    شروع کردم بهش درس دادن روزی سه چهار ساعت باهاش کار می کردم!اونم خوب درس می خوند خلاصه انقدر زحمت کشیدم تازد وبامعدل عالی قبول شد ودیگه پدرومادرش حرفی نداشتن یه روز پدرش بهم گفت دیگه برو دنبال کارای عروسی!قند تودلم اب می کردن!دیگه انگار داشتم روهوا راه می رفتم!شروع کردم این درواون دررو زدن برای پول!بانک،قرض الحسنه،صندوق فلان،دوست،اشنا!اما دریغ از ده هزار تومان پول!به هرکس وناکس روانداختم اما چی؟هرکی یه بهانه می اورد هرکی یه جوری اززیرش در می رفت بالاخره وقتی کارد به استخونم رسید یه روز رفتم خونه مریم اینا.زنگ زدم وخودش ایفون رو جواب داد ودر رو واکرد ورفتم تو.پدرومادرش خونه نبودن نشستم وجریان رو بهش گفتم اونم خیلی ناراحت شد برشگت بهم گفت پدرم وضع ش خوبه.اگه بخواد می تونه کمک مون کنه اما نمی خواد گفتم شاید حق باپدرته گفت نه خودش می دونه توپسر خیلی خوبی هستی!چندشب پیش داشت می گفت که وقتی توبااون امکانات کم ووضع مالی خراب خرج تحصیل خودت رو درمی اری وهم خواهرت رو بعدشم تونستی تودانشگاه سراسری قبول بشی ومدرک بگیری حتما پسر خوب ولایقی هستی!گفتم پس چرا کمک مون نمی کنه گفت نمی دونم اما خبردارم خودش چه جوری بامامانم عروسی کرده گفتم چه جوری؟گفت خودشم وقتی جوون بوده وضعیت ترو داشته وقتی دیگه همه درها به روش بسته می شه بامامان قرار می ذارن وکاری می کنن که پدرومادر مامانم دیگه نمی تونن حرفی بزنن!!!گفتم یعنی...؟گفت اره!گفتم خب کار خوبی نکرده پدرت!

    یه خنده ای به من کرد وبلندشد ویه نوار گذاشت واومد بغلم نشست گفتم پدرومادرت کجا رفتن؟گفت می خوای چیکار؟ گفتم می خوام مردونه باپدرت حرف بزنم گفت فایده نداره گفتم چرا؟گفت توپدرم رونمی شناسی اون اگه موافقت کرده ظاهری یه!چون می دونه توحتی نمی تونی خرج عروسی رو هم گیر بیاری!گفتم پس چیکار کنم؟گفت همون کاری که پدرم کرده گفتم جدی می گی؟گفت نه اما باید تظاهر بکنیم اون وقت دیگه نمی تونن کاری بکنن!

    خلاصه قرار مدارامونو گذاشتیم ومن ازخونه شون اومدم بیرون درست پس فرداش که به مریم زنگ زدم باباش گوشی رو ورداشت خواستم که حرف نزنم اما اسمم رو صدا کرد منم جواب دادم وبهم گفت که برم اونجا منم درجا راه افتادم ورفتم خونه شون

    چشم تون روز بد نبینه تاپامو گذاشتم تو که دوسه نفر ریختن سرمو وتامی خوردم کتکم زدن!!انقدر منو زدن که داشتم می مردم!بالاخره باباش منو اززیر دست شون کشید بیرون وزنگ زد کلانتری ومنو به جرم دزدی بادستبند ازتو خونه شون بردن کلانتری وانداختن زندان!فرداشم یه پرونده گذاشتن زیر بغل ما وفرستادن دادگاه!اونجا هم بهم تهمت زدن که وقتی برای درس دادن می رفتم خونه شون یه سکه طلا که روی میز بوده دزدیدم!منم نتونستم چیزی روثابت کنم ازشانس بدم همون موقع که تودادگاه بودم یکی ازاون بچه هایی که یه وقتی باهم توپارک حشیش وویسکی وتریاک می فروختیم رو گرفته بودن واورده بودن اونجا!اون پدرسگم یه اشنایی به من داد!یارو پاسبانم دیدوبه یکی دیگه گفت واونم رفت به رئیس دادگاه گفت دوتا چک که بهش زدن یکی دوتا مورد لوداد ومنو صاف بردن زندان!

    شماها نمی دونین زندان چه جور جائی یه!خدانصیب کسی نکنه!ادمو میندازن بادزد وچاقوکش قاتل وهروئینی وخلاصه یه مشت ادم خلافکار !حالا حساب کنین که اش نخورده ودهن سوخته!خواهرم بیرون تنها!خودم توزندان! دختری که دوستش دارم معلوم نیس کجا!

    انقدر داغون وخراب بودم که اگه یه چاقو گیرم می اومد خودمو می کشتم!اینم ازدرست زندگی کردن!

    دردسرتون ندم!چون بار اولم بود امااون پسره یه چیزایی گفته بود 6 ماه برام بریدن!

    توهمون 15روز اولی دوا رودادن دستم!منم که دیگه ازدنیا بریده بودم کشیدم!

    ته سیگارش روانداخت زمین وساکت شد یه خرده بعد گفت"

    -داغون شدم!

    -شاید اگه یه خرده دیگه تحمل می کردی درست می شد!

    نصرت-ازبچگی بدبختی ونداری وفقر وگرسنگی وازدست دادن خواهر ومادر وخیلی چیزای دیگه روتحمل کردن دیگه برام جانذاشته بود!راستش اون روزی که برای اولین بار هروئین کشیدم قبلش یه ملاقاتی داشتم!بابای مریم بود! اومده بود باهام حرف بزنه بهم گفت که دست ماروخونده ومریم روبرده دکترو فهمیده که بهش دروغ گفتیم گفت تایه ماه دیگه رضایت می دم ومی ارمت بیرون گفت که مریم ومادرش روفرستاده ترکیه!

    وقتی اینو شنیدم دیگه چیزی برام فرق نداشت!این بود که تاگذاشتن جلوم وکشیدم!

    دوباره ساکت شدوبعد گفت:

    -یه هفته بعدم باباش رضایت داد وازادم کردن یعنی گفته بود که اشتباه شده وسکه روتوخونه پیدا کردن!اونام ازادم کردن!

    -خب ازش شکایت می کردی

    نصرت-نه!من چوب چیزای دیگه روخوردم!

    یه سیگار دیگه روشن کرد وگفت"

    -وقتی تویه جایی کسی دوستت نداشت!کسی نخواستت!کسی به فکرت نبود،بی پشت وپناه می شی!می دونین؟یه اثر باستانی متعلق به همه مردم جهانه!یه دانشمند بزرگ متعلق به همه مردم جهانه!همونجور که کره ی زمین متعلق به همه ی مردم دنیاس!یه دانشجوئم مال همه مردم دنیاس!حداقل مال همه مردم مملکت ش!این همه خرج یه نفر مثل من می شه!ازکجا میشه!ازسرمایه مملکت!اخرش ولم می کنن به امان خدا!شاید من می تونستم خیلی کار بکنم اما کسی زیر بال وپرم رونگرفت!

    کامیار پاکت سیگارش رودراورد وتعارف کرد وبرامون روشن کرد که نصرت یه نگاه به اون طرف پارک کرد وگفت:

    -نگاه کنین!

    برگشتیم دیدیم سه تا دختر یه گوشه پارک نشستن نصرت خندیدوگفت:

    -نصفی شون متادونی ن ونصفی شون عملی !دارن تزریق می کنن!

    -اینجا؟

    نصرت-اره دیگه!

    -برای چی اصلا این کارا رومی کنن؟

    نصرت-ببینین یه جوون حالا دختر یاپسر احتیاج به تفریح وشادی داره یه جوون پیرزن یاپیرمرد هفتاد هشتاد ساله نیس که بتونه شیش هفت ساعت رویه صندلی توبالکن خونه ش بشینه ورادیو گوش بده!

    خداوند تومغز ما یه ماده ای گذاشته که باعث شادی می شه!وقتی یه جوون جلوی خودش همه ش دیوار می بینه!وقتی همه ش ممنوعیت می بینه!وقتی هزار تاوعده عملی نشده رو می بینه!وقتی فردا صبحش روتاریک تراز شب قبلش می بینه اون وقته که افسرده می شه!این افسردگی م هی اضافه می شه اضافه می شه تا دیگه خود مغز به تنهایی نمی تونه چاره ش کنه!اون موقع س که جوون پناه می بره به قرصای شادی زا!مواد مخدر!حشیش!

    اگه مثلا برای افسردگی ش یه دکتر روانشناس م ببریش بهش چی میده؟زاناکس!کلونازپام!فلوکستین!

    این داروها فکر می کنی چی هستن؟یه جورایی مثل اونای دیگه ن!اکثرشونم اعتیاد اورن!به این دخترا نگاه کنین!قول بهتون می دم که اکثرشون اول کار یه سری به دکتر روانشناس زدن!باچهار نوع قرص وشربت شروع کردن والان رسیدن به هروئین وتزریق واین حرفا!خبردارین که اعتیاد ومواد افتاده تومدارس راهنمایی؟می فهمین چی دارم می گم؟ خبردارین دخترا ی جوون مون تودبی واون طرفا دارن چیکار می کنن؟بخدا اگه دیر بجنبیم دیگه نمی شه کاری کرد!!!

    -مگه چه مدته که هروئینی شدن که کرشون به تزریق کشیده؟؟

    -الان دیگه مثل قدیم نیس که یارو ده سال هروئی بکشه وبعدش کارش به تزریق این حرفا برسه!الان بعدازشیش ماه یه سال می رن توکار تزریق!

    -خب چرا؟

    نصرت-جنساخوب نیس!یه مدل افغانه که دست سازه یه مدل پاکستانه که لابراتوریه!الان بیشترش افغانیه!این همه افغانی فکر می کنی چیکار می کنن؟

    -جریانش چه جوریه؟

    نصرت-دوسه هزار تا استامینوفن روپودر می کنن ویه تفت ش می دن ومی شه رنگ هروئین!بعدش دیازپام واین چیزا رو هم پودر می کنن ومی زنن تنگش!

    -خب اینکه اعتیاد اونجوری نمی اره!

    نصرت-یه خرده هروئین م قاطی ش می کنن دیگه!دفعه اول م بهت جنس خوب می دن اسیر که شدی اشغال می بندن به ناف ادم! بعدش اگه ده تا بسته رو هم بکشی نشئه نمی شی!دودش حیف ومیل می شه!بایدحتما تزریق کنی!حالا اگه بهتون بگم کجاها تزریق می کنن غش می کنین!

    -مگه تورگ تزریق نمی کنن؟!

    نصرت-اولا که جاش تابلو می شه!بعدشم چنددفعه که تزریق کردی رگ خشک میشه!باید یابزنی بغل پات که میشه بغل...!یابزنی زیر ناخن!

    -زیر ناخن؟اونکه خیلی درد داره!

    نصرت-ادم که خمار شد دیگه این حرفا حالی ش نیس!تازه اون به کنار!بایه سرنگ بیست نفر تزریق می کنن!حالا حساب ایدز وچیزای دیگه شو بکن!

    یه پک به سیگارش زدوخندیدوگفت:

    -کثافت ش حالا جای دیگه س!

    کامیار-کجا؟

    نصرت-موقع خریدنش!یارو دوافروشه بسته های یه سانتی رو می کنه توماتحتش!وقتی میری ازش بخری پول رو به یکی دیگه میدی وجنس روازیکی دیگه تحویل می گیری جریان شم اینطوریه!می ره جلوی یارو واونم دست می کنه از توسوراخ... یه بسته درمی اره ومی ده بهت ومی گه بذار دهنت!اونم باید زود بذاره دهنش!

    یه مرتبه حالت تهوع بهم دست داد

    کامیار-دیگه چرا میذاره تودهنش؟

    نصرت-که اگه مامور رسید قورتش بده!

    کامیار-باهمون کثافت وبوی بدو...!

    نصرت-اره

    کامیار-چه جوری اخه می تونن؟

    نصرت-شما یه ادم هروئینی روندیدین وقتی بهش جنس نرسه اگه ببینینش حتما می فهمین!

    -اخرش که چی؟

    نصرت-تو جوب اب مردن!موقع تزریق سنکپ کردن!خودکشی!زندان!اخرش اینه دیگه!بااین سیگار وامونده شروع می شه!پسره یادختره سیزده چهارده سال شه برای قیافه گرفتن شروع می کنه به سیگار کشیدن!بعدش می شه حشیش! تریاکم که گرونه ومی ره سراغ هروئین!

    قدیم مشروب می خوردن!یه ابجویی چیزی می خوردن وارضا می شدن وکمتر سراغ مواد مخدر می رفتن! الان دیگه نمی شه! اولا که این عرق های دست ساز توش تینر ودیازپامه ویه خرده الکل!جوونام که پول ندارن ویسکی بخرن یاکور می شن یاهزار تا مرض دیگه می گیرن تازه دهن شونم بوی الکل می گیره ودیگه اگر گیر بیفتن پدرشون در می اد!اینه که می رن سراغ حشیش وبعدشم که معلومه!

    -حالا چرا؟

    نصرت-ناامیدی!ازدست رفتن انگیزه!نداشتن تفریح وهزار تا چیز دیگه!یکی ش خودمن!

    -بالاخره وقتی اززندان اومدی بیرون چی شد؟

    نصرت-رفتم سراغ حکمت دیگه افتاده بود به نون خالی خوردن شده بود عین اسکلت!جریان روبهش گفتم انقدر گریه کرد که نگو!

    کامیار-توچیکار کردی؟

    نصرت-یکی دوبار رفتم دم در خونه مریم اینا خونه خالی بود واقعا رفته بودن.منم دیگه چیکار می تونستم بکنم؟یه ادم عملی دیگه تواین خط آ نیس!دیگه عشقم شده بود هروئین!عشق که نه!ازش بدم می اد!هربار که می کشم به خودم وجد وابادم لعنت می کنم که اگه دیگه بر سراغش اما تایه خرده خمار می شم ونشستم پاش!

    یه پک دیگه به سیگارش زدوته سیگارش روانداخت دور وگفت:

    -یه جوون تازمانی محیط براش امن ومطمئنه که تودامن خونواده باشه!وقتی که به هرصورت ازخونواده ش فاصله گرفت این بلاها سرش می اد!

    وقتی مریم روازدست دادم فقط به خاطر حکمت زنده موندم حالام فقط به خاطر اون زنده م!هروقت درسش تموم بشه وبتونه رو پای خودش واسته خودمو راحت می کنم!

    کامیار-این حرفارونزن من باهات کار دارم!

    نصرت-من روز به روز دارم داغون تر می شم دیگه هرکی منو ببینه می فهمه عملی م!خود حکمت م بوبرده!من باعث ننگ شم!من نباشم اون راحت تره!

    کامیار-حالا ول کن این حرفارو!راستی یه چیزی می خواست ازت بپرسم!

    نصرت برگشت توچشماش نگاه کردوگفت:

    -اختیار حکمت رودیگه دادم دست تو!جون تو وجون اون!عوضش غیرت وشرفت روکه می دونم خیلی ازش داری امانت وگرو ورداشتم دیگه هرکاری خواستی بکن!

    کامیار-اولا که بهت قول مردونه دادم!دوما که چیزی دیگه می خاستم ازت بپرسم!می خواستم بگم اگه مثلا یه روزی بفهمی خواهرت کجاس چیکار می کنی؟

    نصرت زل زد به کامیار ویه خرده بعدگفت:

    -حکمت؟

    کامیار-نه،عزت!

    نصرت-عزت که خواهرم نبود داداشم بود!!!!!!!

    من وکامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت:

    -مگه اسمش عزت نبود؟

    نصرت-چرا

    کامیار-مگه عزت اسم دختر نیس

    نصرت-هم اسم دختره هم پسر!مثل نصرت،حشمت!

    بعد خندیدوگفت:

    -حالا اگرم بدونم کجاس دیگه کاری نمی تونم براش بکنم!دیگه ازیه ادم عملی چی بر می اد؟خیلی خیلی همت کردم که تونستم حکمت روسروسامون بدم اونم تازه ازچه راه هایی!دلالی محبت کردم!هروئین فروختم!

    یه مرتبه زدتوپیشونی ش وگفت:

    -وقتی یادش می افتم که چه کار هایی کردم ازخودم بدم می اد والله!

    اون می گفت اما من وکامیار فقط به همدیگه نگاه می کردیم که کامیار گفت:

    -پس عزت پسر بوده؟

    نصرت-اره!یه پسر کاکل زری!اگه اونم باما بود حداقل یه باری ازرو دوشم ورمی داشت!الان م معلوم نیس!شاید تاحالا چندبار ازبغل همدیگه رد شده باشیم اما نه اون منو ی شناسه ونه من اون رو!فقط یه نشونی ازش دارم که اونم شدنی نیس ازروش بشناسمش!

    کامیار-چه نشونی ای؟

    نصرت-یه خال!یه خال اندازه یه 5 تومنی زیر بغلش بود!وقتی کوچیک بود همه ش دلم می خواست بهش دست بزنم و ببینم چرازیر بغلش سیاهه ! تادست می زدم زیر بغلش غش غش می خندید طفل معصوم!مامانمم هی دعوام می کرد ومی گفت پسر....

    دیگه نمی فهمیدم نصرت داره چی میگه!فقط به کامیار نگاه می کردم که اونم مات شده بود به نصرت!

    کامیاریه خال اندازه یه پنج تومنی زیر بغلش داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    احساس می کردم که دیگه خون به مغزم نمی رسه حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم!دلم می خواست می تونستم یه جوری حرف رو عوض کنم اما دیگه دیر شده بود!

    کامیار برگشت ویه نگاهی به من کرد وبلندشدوبه نصرت گفت:

    -نصرت جون مادیگه باید بریم!

    نصرت-کجا؟

    کامیار-خیلی کارا دارم که باید بکنم!می خوای برسونمت؟

    نصرت-نه می خوام یه خرده اینجاها راه برم وفکر کنم شماها برین امامنو بی خبر نذارین!

    باهاش خداحافظی کردوتاکامیارم اومد خداحافظی کنه نصرت دستش رو تودستاش نگه داشت وگفت:

    -جون تو وجون حکمت!سپردمش اول به خدا وبعدم به تو!

    کامیار یه سری تکون داد وپشتش روکرد به نصرت ورفت!منم دنبالش راه افتادم!

    ازپارک رفتیم بیرون وسوار ماشین شدیم وحرکت کردیم!یه خرده بعد اروم گفتم:

    -کامیار حتما اشتباهی شده!

    کامیار-ببین سامان نه من بچه م که دلداری م بدی ونه گندمم که غش وضعف کنم پس هیچی نگو!

    دیگه هیچی نگفتم!یعنی چیزی نداشتم که بگم!یه ساعت بعد رسیدیم جلو باغ وکامیار ماشین روهمون بیرون پارک کرد ورفتیم تو ورفتیم طرف خونه اقابزرگ ودرزدیم ورفتیم تو تااقابزرگ صورت کامیار رودید ترسید وگفت:

    -چی شده؟

    برشگتم طرف کامیار صورتش مثل لبو سرخ شده بود!

    کامیار-اقابزرگ من همه چیز رو فهمیدم!

    اقابزرگ-چی روفهمیدی؟

    کامیار-اون بچه سرراهی گندم نبوده!من بودم!

    تااینو گفت اقابزرگ یه مرتبه واداد همونجور که چهار زانو نشسته بود شل شد وتکیه ش افتا د روپشتی!فقط کامیار رو نگاه می کرد!زود به اقابزرگ گفتم:

    -اقابزرگ مگه اون بچه همین گندم نبوده!بهش بگین دیگه!

    کامیار-عزت پسر بوده بایه خال زیر بغلش!مگه نه اقابزرگ!گندم بی خودی انقدر اروم نشد!شما جریان روبهش گفتین! برام خیلی عجیب بود که چطور گندم یه مرتبه همه چیز رو قبول کرد!

    بعد رفت جلو اقابزرگ نشست وگفت:

    -من همیشه شمارو دوست داشتم وبهتون احترام گذاشتم!دلم می خواد ازاین به بعدم همینجورباشه!فقط خودتون بهم جریان روبگین!من همون بچه م؟

    اقابزرگ دستش روگرفت جلو صورتش وگریه کرد.کامیار بلندشد سراقابزرگ روماچ کردوراه افتاد!اقابزرگم بایه صدایی که انگار ازته چاه می اومد گفت:

    -نرو باباجون!نرو!چراغ این خونه رو خاموش نکن!

    کامیار یه لحظه مکث کرد ودوباره راه افتاد منم دنبالش!

    ازخونه اقابزرگ اومدیم بیرون ورفتیم طرف خونه کامیار اینا که یه مرتبه گندم اومد جلومون!تاکامیار چشمش بهش افتاد گفت:

    -حالا فهمیدی که توهمون گندمی؟

    گندم فقط نگاهش کرد!

    کامیار-عزت منم!

    دوباره راه افتاد!برگشتم به گندم که مات مارو نگاه می کرد نگاه کردم!دلم می خواست تموم دق ودلی م روسر یکی خالی کنم!اما چرااون طفل معصوم!

    تند دوئیدم پشت سر کامیار ویه خرده بعد رسیدیم جلوخونه شون واستاد وبه من گفت:

    -تونیا سامان

    سرمو تکون دادم وهمونجا واستادم درست دودقیقه بیشتر طول نکشید که صدای جیغ زن عموم وکاملیا بلندشد ترسیدم اومدم برم تو که کامیاراومد بیرون ومادرش وکاملیام دنبالش!

    زن عموم همچین خودشو می زد وموهاشو می کند که گفتم الان تموم می کنه!کاملیا گریه می کرد وازپشت بلوز کامیار رو می گرفت ویه بار به کامیار می گفت داداش نرو!!یه بار به من التماس می کرد که جلوشو بگیرم!

    مونده بودم چیکار کنم کامیار برگشت وبه کاملیا نگاه کرد واروم گفت:

    -تودختر تحصیلکرده ای هستی!حتما می فهمی که الان چه حالی دارم!

    کاملیا همونجا نشست روزمین وزار زار گریه کرد!مادرش بی حال افتاد روزمین!!کامیارم راه افتادطرف باغ!!

    نمی دونستم باید به کی برسم!دوئیدم پشت سر کامیار که دیدم عمه هام واقای منوچهری وعباس اقا وافرین ودلارام و گندم ومامانم ازیه طرف دارن می ان طرف ما!

    کامیار راهش روکج کرد ورفت طرف در که مش صفر وزنش اومدن جلوش وگفتن:

    -چی شده اقا کامیار؟

    کامیارم یه نگاه بهشون کرد وگفت:

    -انگار خونه مارو دزد زده!برو اونجا تامن برگردم!

    مش صفر وزنش دوئیدن طرف خونه ما وماهام رفتیم طرف در که دیدیم اقابزرگ بالباس توخونه وبدون عصا جلو در واستاد ودست هاشو ازهم واکرد!

    کامیار رسید جلوش وواستاد وسرشو انداخت پائین که اقابزرگ همونجور که گریه می کرد گفت:

    -نمی ذارم بری!باید ازرو نعش من رد بشی!بزرگت کردم!ازهمه بیشتر دوستت داشتم!الانم یه موی گندیده ت روباصد تا اینا عوض نمی کنم!نمیذارم بری!

    کامیار همونجور که سرش پایین بود گفت:

    -بذارین برم اقابزرگ!

    اقابزرگ-باید این چهار تیکه استخون روبزنی وپرت کنی یه طرف تازای درردبشی!حالا بیابزن!

    کامیار سرشو بلند کرد ویه نگاه به اقابزرگ کردورفت جلوتر ودست اقابزرگ روگرفت وماچ کرد که اونم بغلش کرد وهمونجور که گریه می کرد گفت:

    -نروباباجون!نرو باباجون!چشم وچراغ اینجا تویی!توبری من می میرم!نروباباجون!

    کامیار نازش کرد وگفت:

    -قربون اون موی سفیدت برم الان حالم خوب نیس!بذار یه خرده تنها باشم بذار خودمو پیدا کنم!

    بعد اروم نشوندش رویه سکو بغل در وتا بقیه داشتن نزدیک می شدن دررو واکرد ورفت بیرون ومنم دنبالش رفتم.

    سوار ماشین شدیم وهمچین گاز داد که عقب ماشین چرخید!

    یه لحظه بعد نه ازباغ خبری بود ونه ازادماش که دنبال ماشین می دوئیدن!

    سرمو گذاشته بودم رو داشپورت ماشین که یه مرتبه دیدم کامیار نگه داشت وسرمو بلند کرد وگفت"

    -چته؟

    -هیچی!

    کامیار-چرااینطوری نفس می کشی؟

    -چه طوری؟

    یه مرتبه چشمام سیاهی رفت!فقط حرکت ماشین روفهمیدم وصدای بوق ش که انگار کامیار دستش روگذاشته بود روش وهمینجور می زد!

    ***

    چندساعت گذشت دیگه نفهمیدم فقط یه موقع چشمامو واکردم ودیدم کامیار بالا سرم واستاده!

    به حالت نیم خیز ازجام پریدم که کامیار شونه هامو گرفت دوباره خوابوندم!

    -چی شده؟!

    کامیار-هیچی؟

    -کجائیم؟

    کامیار-بیمارستان

    -چرا؟!

    کامیار-ضعف گرفته تت!چیزی نیس!

    -من خوبم!

    کامیار-اره چیزی نیس!

    دیگه نتونستم خودمونگه دارم وزدم زیر گریه باصدای بلند گریه می کردم!کامیار دولا شد روتخت وبغلم کرد وماچم کرد وگفت:

    -توچقدر خر ساده ای هستی!خوشحال باش!یه ارث خور ازتون کم شده!

    بلندشدم وبهش گفتم:

    -ازث منم مال تو!هرچی قراره به من بدن مال تو!

    دوباره نازم کرد وگفت:

    -توکه فعلا چیزی نداری!

    -ماشینم مال تو!

    کامیار-خب این یه چیزی!دیگه چی؟

    محکم بغلش کردم که گفت:

    -توواقعا انقدر منو دوست داشتی ومن نمی دونستم؟!

    هیچی بهش نگفتم وفقط همونجور بغلش کرده بودم وگریه می کردم!یه خرده که گذشت گفت:

    -خبه خبه!الان یکی می اد تو وهردومون می ریم پای سنگسار!

    روش روکرد اون طرف وبادستش اشک هاشو پاک کرد وهمونجور که می رفت طرف در گفت:

    -پاشو دیگه حالت خوب شده!عجیب حکایتی ها!من می فهمم سرراهی م اینو باید برسونیم مریض خونه!

    رفت حساب بیمارستان روکرد وبرگشت منم ازتخت اومدم پایین که دیدم موبایلم نیس!

    -موبایلم نیس کامیار!

    کامیار-دست منه خاموشش کردم بریم دیگه!

    -کجا؟

    کامیار-مگه قرار نبود قبل ازاین داستانا باهمدیگه بریم شمال؟

    بهش خندیدم اونم بهم خندید وگفت:

    -فقط قبلش چندتا کارداریم

    -چه کاری؟

    کامیار-باید تکلیف نصرت وحکمت معلوم بشه!

    -چرانمی ری جریان روبهشون بگی؟می دونی چقدر خوشحال می شن؟

    کامیار-نصرت اره اما حکمت نه!

    -چرا؟اون ازدا می خواد الان این عشقم عشق خواهر برادری بوده!

    فقط نگاهم کرد وهیچی نگفت:

    -پس چرامی گی نه؟

    کامیار- تومی دونی یه پسر بانامزدش چیکار می کنه؟

    انگار خون توتنم یخ بست!

    ***

    یه ماه بعد کامیار ومن ازایران خارج شدیم

    قبلش کامیار کاری کرد که عموم باازدواج کاملیا وسالم موافقت کرد!نصرت همون روزی که توپارک باماحرف زد باامپول هوا خودکشی کرد وفقط ازش دوتا نامه موند!یکی برای ما ویکی برای حکمت!

    دوماه بعدشم اقابزرگ مرد وبعد ازچله ش شنیدم که درختای باغ روقطع کردن که جاش یه برج بسازن!

    من به اسم اینکه شریک نصرت بودم برای حکمت دوتا اپارتمان خریدم وبهش گفتم که این پولی بوده که نصرت توشرکت اورده!

    فقط این وسط حکمت نفهمید چرا کامیار ولش کرد!

    نامه ای رو که نصرت براش نوشته بود وتوش جریان کارایی روکه کرده بود واعتیادش روگفته بود به حکمت ندادیم و خودکشی نصرت رو یه جوری پوشوندیم که کمت فکر کنه یه تصادف بوده!

    بالاخره همه یه جوری بازندگی کار اومدن !فقط می دونم که هنوز گندم منتظره!

    یعنی همه گندم ها منتظرن!

    این جوونا همه گندم هایی ن که منتظرن!

    حالا منتظرن که یاافت بهشون بزنه یایکی به دادشون برسه!!!

    پایان
     
    زیبا از این پست تشکر کرده است.
  10. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    farshid73 و زیبا از این پست تشکر کرده اند.