1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان گندم+ دانلود

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 21, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    رمان زیبای گندم
    لینک دانلود در اخر

    به نام آفریدگاریکتا

    اواخر فروردین بود.یه روز جمعه.تواتاقم که پنجره ش به باغ وامی شد،روتختم دراز کشیده بودم وداشتم فکرمی کردم.صدای جیک

    جیک گنجیشکاازخواب بیدارم کرده بود.هفت هشت تا گنجیشک روشاخه ها باهم دعواشون شده بودوجیک جیکشون هوابود!رو شا

    خه ها این ور واون ور می پریدن وباهم دعوامی کردن.منم دراز کشیده بودم وبهشون نگاه می کردم.

    خونه ما،یه خونه قدیمی آجری دوطبقه بودگوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ.یه باغ حدود بیست هزارمتر!

    یه گوشش خونه ما بود وسه گوشه دیگه ش خونه عموم ودوتاعمه هام.وسط این باغ بزرگم،یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتربود که پدربزرگم توش زندگی می کرد. یه پدربزرگ پیرواخمواما بایه قلب پاک و مهربون! یه پدربزرگ پرجذبه که همه

    توخونه ازش حساب می بردن وتااسم آقابزرگ می اومد،نفس همه توسینه حبس می شد!

    اتاق من طبقه پایین بودکه با باغ همسطح بود و یه پنجره چهارلنگه بزرگ داشت.تموم این باغ پربود ازدرخت و گل و گیاه وسبزه و

    چمن.هرجاشوکه نگاه می کردی،یایه بوته نسترن بود ویاگل سرخ ویادرخت مو!دورتادورشمشاد!درختای چناروکاج وسرو قدیمی و

    بزرگ! دیوارهای بلندکه بالاشون آجرهای ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتن.

    ازدرش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیوارهاش ازسنگ بود. اونم سنگ قدیمی. وقتی از هشتی وارد باغ می شدی،

    انگارواردیه دنیای دیگه می شدی!یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صدسال فرق داشت!

    تموم خونه ها وباغ،به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بودوپدربزرگم بااصرار جلوی دست خوردنش روگرفته بود!تواین باغ بزرگ

    فقط سه نفر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه ودست نخوره!اولیش پدربزرگم بود ودو تای دیگه م

    من وکامیار.

    کامیارپسرعموم بود که ازمن بزرگتر بود. من پسرتک خونواده بودم اما کامیاردوتا خواهر کوچیکتر ازخودشم داشت. یکی شون

    تازه رفته بود دانشگاه واون یکی م کلاس اول دبستان بود. اسم یکی شون کتایون بود واون یکی کاملیا.عمه هام ازپدر وعموم، یکی

    دوسال کوچیکتر بودن ویکی شون یه دختر داشت واون یکی دوتا. شوهر عمه هام هر دوشون کارمند بازنشسته بودن واز صبح که

    چشم وامی کردن،راه می افتادن توباغ وزمین رومتر می کردن وبرای تقسیم کردن وساختنش، نقشه می کشیدن ومرتب زیر گوش

    پدروعموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد وساخت!خلاصه همه باهم متحدشده بودن علیه این باغ بزرگ و

    قشنگ.زن ها ودختر های خونواده م همینطور!همه ش غرمی زدن که این باغ وخونه های قدیمی به چه درد می خوره وآدم جلوی

    دوستاش خجالت می کشه وجرات نمی کنه یه نفررودعوت کنه اینجاوخلاصه ازاین حرفا!البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود

    وتاوقتی که پدربزرگ تو جمع نبود!اما تا پدربزرگم وارد می شد همه ماست هارو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن!

    پدربزرگم خیلی پولدار بود . دوتاکارخونه و یه پاساژ وچند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهروهفت هشت تا باغ بزرگ توشمال

    که تو یکی ش یه ویلای بزرگ ساخته بود،داشت.این فامیل، همگی سعی می کردن که هرطوری هس خودشونو تو دل پدربزر گم

    جا کنن چون تموم این ملک واملاک وثروت، فقط به نام خود پدربزرگم بود!همه این در واون در می زدن که شاید از این نمد یه

    کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزرگم زرنگ تر از این حرفابود!ازبین تموم این چند تاخونواده ، فقط عاشق من وکامیاربود

    یعنی اول کامیار، بعدش من . برای هرکدوم از ماهام ،یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هرکدوم پنجاه شصت ملیون بود!

    خیلی م اصرار داشت که من وکامیار بادختر عمه هامون عروسی کنیم. سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و

    مثلا هرکدوم تویکی از کارخونه های پدربزرگم ،پیش پدرامون کار می کردیم. البته اگه بخوام درست بگم،اگه کار می کردیم،هفته ا

    ی دوسه روز بیشتر نبود!چون کامیار هر جوری که بوداززیرکار در می رفت ومنم که دنبالش بودم .تو این فامیل همه فکرمیکردن

    که پدربزرگ ،مالش به جونش بسته س امااینطوری نبود.واقعادست خیرداشت وکمکهایی که میکرد همیشه ازطریق من وکامیاربود

    وماازش خبرداشتیم!اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم!یه اخلاق بخصوصی داشت!کمترازخونش بیرون می اومد ووقتی م می

    اومد فقط توباغ بود وبا باغبونا به باغ می رسید . هیچکسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه !تنها من وکامیار بودیم که

    اجازه داشتیم هروقت خواستیم بریم خونه ش!بقیه بایددرمیزدن.اگه جواب میداد می تونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن ویه

    وقت دیگه می اومدن!

    خلاصه اون روز صبح،تورختخواب دراز کشیده بودم وداشتم گنجیشکا رونگاه می کردم که ازپشت پنجره صدای کامیارامد.))

    -سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسروشیرین آمد

    ((زودچشمامو بستم که یعنی خوابم!حس کردم که اومده جلوپنجره واستاده وداره منونگاه می کنه!یه خرده صبرکردوبعدش گفت))

    -آخیش!مثل فرشته های معصوم خوابیده!دلم نمی آد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال،خداحافظ!

    زودازجام پریدم وگفتم:اومدم!

    کامیار-خواب بودی،هان؟

    -خواب وبیداربودم!

    کامیار-آره جون عمه ت!

    -جدی می خوای بری شمال؟!

    کامیار-آره

    -الان همه ش بارونه ها!

    کامیار-چه بهتر!

    -همین الآن می خوای بریم؟!

    کامیار-اومدم ببینم اگه می آی،برم یه ساک وردارم وبریم.

    -من هنوز صبحونه نخوردم!

    کامیار-عجله نکن.بایداول یه سربریم سراغ دایی جان ناپلئون.

    -کی؟!

    کامیار-آقابزرگ!

    -اگه آقابزرگ بفهمه بهش می گی دایی جان ناپلئون!

    کامیار-پاشوراه بیفت.

    -صبحونه نخوردم که!

    کامیار-بپریه لقمه غازی کن وبیا!

    ((تااومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ ازته باغ اومد!))

    -کی بود؟!

    کامیار-صدا،صدای آفرین بود!حتما یه پدرسوخته ای یه قورباغه انداخته تواتاقش وترسوندتش!

    -قورباغه انداختی تواتاقش؟!

    کامیار-چرامن؟!

    -آخه اینجا وقتی هر دختری بایه لبخند وعشوه می گه ((پدرسوخته))منظورش تویی؟!

    کامیار-دستت درد نکنه!بعدازیه عمر پسرعمویی حالا من شدم پدرسوخته؟!

    -خب آره دیگه!

    کامیار-پاشوکاراتوبکن بریم واینقدر به مردم بهتون ناحق نزن!

    ((یه دفعه صدای یه جیغ دیگه ازیه طرف دیگه باغ اومد!))

    -این یکی کی بود؟!

    کامیار-چطورتوصداهارو تشخیص نمی دی؟!این صدای دلارام بود دیگه!حتما یه پدرسوخته دیگه م یه قورباغه دیگه انداخته توتختخوابش!

    -تواین همه قورباغه ازکجا پیدامی کنی؟!

    کامیار-بازمی گه تو!پاشوراه بیفت دیگه!

    بلندشدم ورفتم جلوپنجره وبهش گفتم:پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

    کامیار-براش خبردارم!

    -چه خبری؟

    کامیار-دیشب ساعت دودوونیم بودکه رفتم پشت دراتاق باباایناواستادم ببینم چه خبره!

    -مگه تومی ری پشت دراتاقشون گوش وامی ایستی؟

    کامیار-خب آره!مگه تونمی ری؟

    -معلومه که نه!اینکارخیلی بده!

    کامیار-اتفاقاخیلی م خوبه یه بار بروببین چه کیفی داره!من هروقت بی خواب میشم می رم پشت دراتاقشون گوش وامی ایستم یه تئاتری که نگو!

    -واقعا که بی فرهنگی!

    کامیار-اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی هنریه!اولش بابام شروع می کنه و میگه ((ثری بجون تووضع اقتصادی

    مردم خیلی خرابه ها!بعضی ازاین جماعت به نون شب شونم محتاجن !))این از اقتصادی اجتماعی ش بعدمامانم میگه خدارو شکر

    که مادستمون به دهنمون می رسه.بعدبابام میگه می دونی ثریا اشکال از فرهنگ مونه!تافرهنگمون درست نشه هیچ کاری نمی شه

    کرد!تااینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی !بعدماانم می گه :آخه فرهنگ مردم رو چه جوری میشه درست کردحسنعلی خان؟ بابام

    میگه بایدروش کارکرد یعنی باید دولت سیاست ش روعوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته!بجون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من،صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن!بایداززیردرست کرد ورفت بالا!اینم ازسیاسی ش!حالادرمدتی که بابام داره

    رومسایل اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی کارمی کنه یه صدایی م میاد! انگاردارن لباساشونو درمیارن که بگیرن بخوابن! بعد

    چراغ خاموش میشه وبابام میگه بجون توثریا اگه میکل آنژ الآن زنده بود وترو می دید یه مجسمه ازسنگ مرمر می تراشیدکه...

    ((دلمو گرفته بودم ومی خندیدم وهمونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم :خیلی خب!بسه دیگه!نمی خوام این چیزاروبشنوم!

    کامیار-دیگه چیزی نمونده که بشنوی همه روشنیدی که!خلاصه اینم ازقسمت هنری جلسه!

    -بالاخره پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

    کامیار-آخه دیشب بی خوابی زده بودسرم.بلند شدم اومدم اینجا،دیدم چراغت خاموشه وخوابیدی یکی دوبارآروم صدات کردم دیدم

    راست راستی خوابی.رفتم دم خونه عمه اینا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یانه.اونام خواب بودن برگشتم توخونه ورفتم پشت دراتاق

    بابااینا.

    -خب!!

    کامیار-اولش مثل همیشه بابحث اقتصادی شروع شد وبعدش اجتماعی وبابام یه گریز دودقیقه ای زدبه فرهنگی ویه نشست نیم دقیقه

    ای تومیز گرد سیاسی وهمونجور که داشت می رفت رومعضلات هنری کارکنه،به مامانم گفت که فرداشب یعنی امشب بدون اینکه

    آقابزرگه خبرداربشه،همه فامیل روجمع کنه خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن!

    -خب بعدش؟!

    کامیار-همین دیگه!

    -دیگه چی شد؟!یعنی بعدش چی شد؟!

    کامیار-بعدش دیگه زهرمار شد!دردبه جون گرفته توکه می گفتی اینکارا بدوزشته!

    -اِه...!گم شو!بگودیگه!

    کامیار-بعدش دیگه بابام زدبه سبک میکل آنژولئوناردوداوینچی وازاون وریه راست رفت طرف پیکاسوآخرشم داشت درموردسبک

    کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت ورفتم تواتاقم ونفهمیدم کار به کجاها کشید!

    -جون من یه بار منو ببر به این بحث گوش بدم!

    کامیار-بدبخت برو به میزگرد ننه بابا ی خودت گوش بده خب!اونام حتما یه همچین نشستهایی دارن دیگه!این همه راه میخوای بیای

    که سخنرانی بابای منو گوش بدی؟خب دوقدم برووبشین پای نطق بابای خودت!

    داشتیم دوتایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین دخترعمه م اومد:

    -کامیار

    کامیار-سلام آفرین خانم!حالت چطوره؟

    آفرین-ممنون خوبم.

    کامیار-چطورصبح به این زودی اومدی این طرفا؟باسامان کارداری؟

    آفرین نگاهی به من کرد وسلام کردکه جوابش رودادم وگفت:نه باتوکاردارم.

    کامیار-جونم بگو!

    آفرین-اومدم قورباغه توبهت پس بدم!

    کامیار-کدوم قورباغه م رو؟

    آفرین-همونکه انداختی تواتاقم،شوخی قشنگی نبود!خیلی ترسیدم!

    کامیار-توازدیو سه سرم نمی ترسی،چه برسه به یه قورباغه!بعدشم من اینکارونکردم.

    آفرین-پس کی کرده؟

    کامیار-خب معلومه خود قورباغه هه!

    آفرین-آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره می آد تو تختخواب من؟!

    کامیار-پس من همینجوری ازپنجره می پرم میآم توتختخواب تو؟خب قورباغه هه می پره دیگه!حالازبون بسته رو چیکارش کردی؟

    آفرین-بابام گرفت وانداختش تویه شیشه!

    کامیار-اِ...!گناه داره زبون بسته !

    آفرین که می خندید گفت:حق شه!تااون باشه دیگه بی اجازه نیادتواتاق دخترخانوما!

    کامیار-هرکی بی اجازه بیادتواتاق شما،می گیرین ش ومیندازین ش توشیشه!؟

    آفرین که باخنده داشت می رفت گفت:هرکی روکه نه!درهرصورت اگه قورباغه ت روخواستی،بیابگیرش!

    کامیار-من اصلا طاقت توشیشه موندن روندارم خیلی ممنون!

    آفرین ازهمون دورگفت:شیشه اندازه توندارم نترس!

    کامیار-واخدابدور!خاک توگورم کنن که شیشه اندازه من پیدانمیشه !خیرنبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن!

    اینارومی گفت وآفرین روکه داشت می خندید ومی رفت نگاه می کرد !منم بهش می خندیدم .توی این فامیل همه اززبون کامیار می ترسیدن وحریفش نمی شدن !

    کامیار-نون به نون شون نرسه این شیشه برها که سایز منوندارن!توروحش سگ... اگه کسی بیاد تواتاق توام بادوتا عشوه،بکنی ش تو شیشه !

    بعدبرگشت طرف من ویه نگاه بهم کرد وگفت:به چی میخندی؟

    -به تو.

    کامیار-پسربرو کاراتوبکن بریم تااون یکی نیمده بگه یه مارمولک انداختی توتختخوابم!

    -تواین همه جک وجونور ازکجا پیدامی کنی ومیندازی به جون اینا!؟

    کامیار-جدی باورکردی که اینا کارمنه؟

    -پس کارمنه؟

    کامیار-نه!من یکی که روتو قسم میخورم که اینکارا کارتونیس!تواگه ازاین عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت اماکارمنم نیس!تندلباسامو پوشیدم ورفتم توآشپزخونه ویه سلام به پدرومادرم که داشتن صبحونه میخوردن کردم ویه لقمه گذاشتم دهنم

    وازشون خداحافظی کردم وگفتم دارم میرم شمال پدرم یه خرده غرغر کرد ومنم زودازخونه اومدم بیرون وباکامیارراه

    افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود.خونه پدربزرگم که همه جزکامیاربهش آقابزرگه میگفتیم یه خونه قدیمی دوطبقه بود وسط که جلوش یه حوض قدیمی وبزرگ مثل استخرداشت شام ونهار ونظافت این خونه م به عهده زن مش

    صفر باغبونمون بودکه تاماها چشم واکرده بودیم دیده بودیم شون.

    توخونه آقابزرگه فقط چیزای قدیمی بود وکتاب!ازدرودیوار کتاب بالا می رفت!خودش تویکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود ودیدداشت می نشست وکتاب می خوند دورتادورشم کتاب بود ودفتروقلم خط وربط قشنگی م داشت! یه سماورقدیمی م بغل دستش،ازصبح تاشب قل قل می کرد ویه قوری ناصرالدین شاهی م روش بود بابهترین چایی که همه

    توفامیل آرزوی خوردنش رو داشتن وبهش نمی رسیدن!آخه معلوم نبود که توچاییش چه عطری میریزه که انقدرخوش

    طعم میشه به هیچکسم چایی تعارف نمی کردجزکامیارومن!فقط وقتی ماها میرفتیم اونجابهمون چایی میداد یعنی تاکامیار

    که تامیرسید ومیرفت سرسماور وواسه خودش چایی میریخت!

    خلاصه دوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه ازخونه ماتاوسط باغ که خونه آقابزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد!

    همه شم درخت وگل وگیاه!وقتی م مش صفر باغ روآب میداد که دیگه محشربود.یه بویی بلند میشد که آدم رو گیج میکرد بوی خاک خیس شده وعطرگل هاوسبزه وچمن تموم هواروپرمیکرد من وکامیارعاشق این باغ بودیم واسه همین م رفته بودیم تو جبهه آقابزرگه ونمیذاشتیم که باغ دست بخوره مخصوصا درختای میوه ش که وقتی شکوفه می کردن از عطرشون آدم گیج میشد ووقتی م میوه میدادن که دیگه هیچی!

    چنددقیقه بعدرسیدیم جلوخونه شو ازپله هارفتیم بالا توایوون وازهمونجاکامیاردادزدآقابزرگه روصداکردعادتش همین بود

    کامیار-حاج ممصادق!حاج ممصادق!

    بعددررو واکردورفت تو.تاآقابزرگه چشمش به مادوتا افتاد،به کامیار گفت:

    -پسرتویادنگرفتی اول یه دربزنی بعدبیای تو؟شایدمن لخت باشم!

    کامیار-چه بهتر!من تواین فامیل همه رولخت دیدم جزشما!

    آقابزرگه که داشت میخندیدگفت:زهرمار!کجادوباره دوتایی راه افتادین!؟

    کامیار-داریم میریم دانشگاه!

    آقابزرگه-آفرین!آفرین!ازدرس غافل نشین که...

    یه دفعه مکثی کردوگفت:

    امروز که جمعه س!بعدشم،کره خر شماهاکه سه چهارساله دانشگاهتون تموم شده!

    سه تایی زدیم زیرخنده وکامیاررفت طرف سماور.آقابزرگه که سرجای همیشگی ش نشسته بودویه کتاب کهنه وقدیمی

    که ورقه هاش زردشده بود دستش بودوداشت می خوند.

    کامیاراستکانش روورداشت وبراش یه چایی ریخت وهمونجور که میذاشت جلوش گفت:

    -حاج ممصادق انقدرکتاب میخونی خسته نمیشی؟نکنه ازاون عکسهای بدبد گذاشتی لای این کتابا ویواشکی دیدمیزنی؟

    اینکارا ازشماقبیحه ها!اون دنیاپات می نویسن ها!خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی!جای اینکه میشینی تنهایی این

    عکسارو نگاه میکنی یه روز پاشوباهم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی!

    آقابزرگه که میخندید گفت:لال نشی توپسر!

    کامیاردوتا چایی م برای خودش ومن ریخت ونشستیم بغل آقابزرگه که گفت:

    بازچیکارکردی که جیغ این دخترارودرآوردی؟!

    کامیار-جیغشون ازشادی وخوشحالی بود!ذوق کرده بودن!

    آقابزرگه-من نمی دونم توبه کی رفتی؟نه بابات اینطوری بوده نه عموت!این سامانم بچه س دیگه!آروم،ساکت،نجیب!

    کامیار-تره به تخمش میره حسنی به بابابزرگش!

    آقابزرگه-خدانکنه توبه من رفته باشی!

    کامیار-حاج ممصادق خان دوسه تاپرونده ازشمادستم رسیده که توش پرتشویقی یه!مال دوره جوونی شماس!حالادوست داری یکی دونمونه ازشاهکارهاتو روکنم ؟!

    آقابزرگه-لااله الاالله!اصلاشمادوتا صبح به این زودی کجاراه افتادین؟

    کامیارکه داشت چایی ش روآروم آروم می خورد گفت:مسافریم!شمال!

    آقابزرگه-شمال؟؟

    کامیار-بااجازه تون اومدیم دست بوس وخداحافظی.

    آقابزرگه یه نگاهی به ماکرد ولبخندی زدوگفت:جوونی،جوونی،جوونی!

    اینوگفت وکتابش روورداشت وعینکش روزدوگفت:

    گوش بدین این شعررو براتون بخونم ببینین چقدرقشنگه!

    واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند

    چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند

    مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس

    توبه فرمایان چراخود توبه کمتر می کنند

    گوئیا باورنمی دارند روز داوری

    کاین همه قلب ودغل درکارداور می کنند

    کامیار-به به!به به!حاج ممصادق،ازاون عکساشم بهمون نشون بده که که معنی شعروکامل بفهمیم!

    آقابزرگه-پسریه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری وبفهمی ودستگیرت بشه!

    کامیارکه چاییش تموم شده بود همونجورکه داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت:

    -حالا شمایه دقیقه گوش کن ببین چی میگم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه وبفهمی تواین خونه زیرگوشت چه خبره!

    آقابزرگه اخمهاش رفت توهم وکتابش روگذاشت زمین وعینکش روورداشت وگفت:

    -چه خبرشده مگه؟!

    کامیار-قراره امشب همه جمع شن خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن ویه کلکی سوارکنن!گفتن که یه جوری جمع بشن که شماخبردارنشین!

    آقابزرگه یه فکری کردوسرش روتکون دادوگفت:

    -که اینطور!

    دوباره یه خرده فکرکرد وگفت:

    -شماها چی؟شماهام دلتون می خواد این باغ وخونه ها همینجوری دست نخورده بمونن؟

    کامیار-خب معلومه!حیف ازاین باغ نیس!!این درختا الان هرکدوم ارزش چند تا آدمو دارن؟الان هرکدوم چندسالشونه؟

    سی سال چهل سال پنجاه سال شایدم بیشتر!بخدااسم فروش باغ می آدمن تنم میلرزه!وقتی فکرمیکنم ممکنه یه روز یکی این درختاروقطع کنه قلبم تیرمی کشه!

    آقابزرگه-درختای باغ روخیلی دوست داری؟

    کامیار-خیلی!

    آقابزرگه-آفرین می دونی هرکدوم ازاین درختا چقدرهواروتمیز میکنه؟می دونی طبیعت یعنی چی؟می دونی جون آدما بسته به جون طبیعته؟می دونی...

    کامیار-من به اوناش کارندارم،فقط اینومیدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه م تواین باغ نمی مونم!

    آقابزرگه-آفرین!پس خوب فهمیدی!

    کامیار-پس چی؟؟اگه این درختانباشن آدم وقتی بایکی میره ته باغ چه جوری قایم بشه؟؟من ازبچگی بادخترعمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم وانقدربازی های خوب خوب می کردیم که نگو!

    آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وگفت:

    -تف به توبیاد پدرسوخته!توازروی من خجالت نمی کشی؟

    کامیار-مگه بازی کردن خجالت داره یه قل دوقل،جومجومک برگ خزون،لی لی لی لی حوضک!

    آقابزرگه-آهان نه اینا عیبی نداره .

    کامیار-آره کوچیک بودیم میرفتیم پشت درختا ازاین بازیا می کردیم.

    آقابزرگه-خیلی ازاین بازیا خاطره داری نه؟

    کامیار-آره!مخصوصا بعدازاین بازیا که خسته میشدیم وزن وشوهر بازی می کردیم اونش خیلی خاطره انگیز بود!

    من مرده بودم ازخنده!آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -الآن که دیگه از این بازیا نمی کنین؟!

    کامیار-نه بابادیگه!

    آقابزرگه-خب،الحمدالله.

    کامیار-آره بابا!کی دیگه حوصله داره جومجومک برگ خزون ویه قل دوقل ولی لی لی لی حوضک بازی کنه؟!همون عروس دوماد بازی ازهمه بهتره!

    آقابزرگه-ذلیل بشی پسر!آخه توچرااینطوری دراومدی؟

    کامیار-اِ...!مگه خودتون همیشه نمی گین ماها بایدبا دخترعمه هامون عروسی کنیم؟!

    آقابزرگه-خوب آره امامنظورم عروسی واقعیه!

    کامیار-خب منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه!

    آقابزرگه-توغلط می کنی پدرسوخته!

    کامیار-یعنی شما میگین تمرین نکرده بریم زن بگیریم؟!

    آقابزرگه-این چیزا تمرین نمی خواد!

    کامیار-اتفاقا این چیزا تمرین می خواد آدم باید قبل ازعروسی اخلاق همدیگرو بفهمه!مثلامن میشم داماد آفرین میشه عر وس!من شب خسته ومرده از سرکار می آم ومثلا آفرین درخونه رو برام وامیکنه!خب!بایدقبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا چی باید به زنم بگم دیگه!

    آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وبعدروکردبه من وگفت:

    -توام ازاین بازیا می کنی؟!

    کامیار-نه بابا!این طفلک توبازی همیشه میشه ساقدوش من!

    آقابزرگه-همین فردامیدم تموم درختاروقطع کنن که دیگه ازاین بازیا نکنی!فعلا لازم نکرده برین شمال!

    کامیار-نری شمال؟

    آقابزرگه-نه مگه نمیگی امشب جلسه س خونتون؟

    کامیار-چرا!

    آقابزرگه-پس شمادوتا حتما باید تواین جلسه باشین!حالام بلند شین برین پی کارتون که کاردارم.

    من وکامیار چایی مون روخورده نخورده بلند شدیم وخداحافظی کردیم که دم در کامیار برگشت وبهش گفت:

    -حاج ممصادق!راسته که اگه تواین دنیاکاربدی بکنیم تموم تن وبدنمون اون دنیاباید جواب پس بدن؟

    آقابزرگه-آره بابا جون اون دنیاتک تک اعضاء بدن مونو مواخذه می کنن و...

    بعدیه نگاهی اززیر عینک ش به کامیار کردوگفت:

    واسه چی می پرسی؟

    کامیار-می خوام بگم که حواس تون باشه که یه جفت چشم تایه اندازه می تونن سوال جواب پس بدن!انقدراز این عکس مکسای بدنذار اون لای کتاب ونگاه کن!

    اینوگفت ودررفت،رفت بیرون!تامن اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقابزرگه جای کامیار خوردتوسرمن!

    آقابزرگه-آخ!!پسربروکناردیگه!طوریت شد؟!

    -نه آقابزرگ،طوریم نشد!خداحافظ!

    کامیاربیرون داشت می خندید!

    -خجالت بکش کامیار

    کامیار-چرا؟

    -این حرفاچیه به آقابزرگه میزنی؟

    کامیار-بجون توعکس میذاره لای کتاباش وهی نگاه میکنه!

    -دروغ میگی!

    کامیار-میگم بجون تو!

    -ازاون عکسا؟

    کامیار-نه!فکرنکنم عکس مامان بزرگه س آخه این دوتا همدیگرو خیلی دوست داشتن!

    -حالاچیکارکنیم؟

    کامیار-چی رو؟

    -شمال رودیگه!

    کامیار-بذار امشب بگذره بعد میریم شایدفردارفتیم.

    -پس بذار برم ساکم روبذارم خونه!

    کامیار-فعلا بیابریم یه سرخونه ما ببینیم چه خبره.

    -تومطمئنی جلسه امشبه؟

    کامیار-بیابریم خونه ما معلوم میشه.

    دوتایی راه افتادیم طرف خونه کامیاراینا ازوسط باغ که ردمی شدیم گوجه سبزا که به درخت بودآدمو وسوسه می کرد

    عطر شکوفه درختای گیلاس وزردآلو همه جاپیچیده بود!

    -واقعا حیفه این باغ دست بخوره!

    کامیار-نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه.

    دوتایی ازوسط درختا وگل ها رد میشدیم وفقط بهشون نگاه می کردیم ازهرجای این باغ خاطره داشتیم!هم من هم کامیار

    خلاصه یه خرده بعدرسیدیم دم خونه کامیاراینا که یه گوشه دیگه باغ بودودوتایی رفتیم توکه دیدیم خواهر کوچیکه کامیار

    که اسمش کتایون بودداره گریه میکنه!

    کامیار-چته باز شیونت هواس بچه؟؟

    کتایون-درسام مونده داداش!

    کامیار-توامسال چندمی؟

    کتایون-اول داداش.

    کامیار-اول دانشگاه؟

    کتایون-نه داداش!اول دبستان!

    کامیار-تواول دبستانی؟این بابای ما،سرپیری تروپس نمینداخت نمیشد؟کواون یکیمون؟

    کتایون-کی داداش؟

    کامیار-مگه ننه بابامون سه تابچه ندارن؟

    کتایون-چراداداش

    کامیار-خب یکی که منم،یکی م تویی،اون یکی مون کو؟

    کتایون-کاملیارومیگی؟

    کامیار-مگه توکاملیانیستی؟

    کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود وداشت می خندید گفت:

    نه داداش من کتایونم

    کامیار-خب،ولش کن حالامن چیکار باید برات بکنم؟

    کتایون-یه خرده کمکم کنین.

    کامیار-میخوای جات برم مدرسه؟

    کتایون غش وریسه رفت وگفت:

    خانم معلم مون توکلاس راه تون نمیده!

    کامیار-خانم معلمتون پیره یاجوون؟

    کتایون-جوون جوونه!انقدرهم خوشگله که نگو!

    کامیار-باشه ازفردا نمی خوادتوبری مدرسه من خودم جات میرم!فعلاکاردارم باشه ازفرداکلاس روشروع میکنم.

    کتایون که ازخنده اشک ازچشماش می اومد گفت:

    داداش هیچ کی بهم دیکته نمیگه!

    کامیار-چه بهتر-برخداروشکرکن حالام که آموزش وپرورش یه کارخوب کرده ودیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده توناراحتی؟؟؟

    کتایون-توخونه رومیگم داداش!

    کامیار-اهان خب حالامن چیکارکنم؟

    کتایون-اگه دیکته ننویسم فرداخانم معلمم دعوام میکنه!

    کامیار-تومطمئنی خانم معلمت جوونه وخوشگل؟

    کتایون-آره داداش!

    کامیار-خب پس عیبی نداره میگه چوب معلم گله-هرکی نخوره خله

    کتایون-ترخداداداش یه دیکته بهم بگو!

    کامیار-بروکتابت روواکن ازروش بنویس!

    کتایون باتعجب گفت:

    ازروکتاب دیکته بنویسم؟

    کامیار-خب آره!مگه چیه؟تازه همه شم بیست میشی!منکه بچه بودم آ،تموم دیکته هامو ازروکتاب مینوشتم تازه همون سال اولم تودانشگاه قبول شدم!

    زدم توپهلوش وگفتم:

    -اینا چیه یادبچه میدی؟داری بدآموزی میکنی؟

    کامیار-توبی خودی جوش نزن!این بچه روکه میبینی ازصبح تاشب،انقدر ازتوماهواره چیزای خوب خوب یادمیگیره که دوتا چیزبدم من یادش بدم توش اثری نداره!

    بعددادزد:

    -کاملیا!کاملیا!

    کتایون-خونه نیستش بادوستش رفته بیرون!

    کامیار-عجب شری گیرکردیم آ!بیاراون کتابت روببینم!

    کتایون زودکتابش روداد دست کامیاروخودش دفترش روواکرد وآماده نوشتن شد

    کامیار-بهت دیکته میگم اماتندتند بنویسی ها!

    کتایون-چشم داداش!

    من وکامیارهمونجاجلوی کتایون رودوتامبل نشستیم که کامیارگفت:یه دقیقه ای دیکته شو می گم ومیریم حالابذاردیکته تموم شه بهت میگم چه برنامه ای واسه خودمون جورکردم

    همونجور که داشت اینارو به من میگفت کتاب کتایون روواکرد وتایه نگاه بهش انداخت گفت:

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  2. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    -اِ....!!اینارو چراسروته چاپ کردن؟

    دوباره کتایون غش کرد ازخنده وگفت:

    -داداش کتابو سروته گرفتین!

    اِ...!خب،بنویس.ازکجاش بگم؟

    کتایون-ازهمه جاش!همه جاشوخوندیم.

    کامیار-خب بنویس مامان بادام دارد نه!نه!ننویس!ننویس!بنویس مامان آرزوی بادام دارد!

    -چراچرت وپرت می گی پسر!

    کامیار-آخه بادوم انقدرگرون شده که فقط میشه مامان آرزوش روداشته باشه!

    من وکتایون مرده بودیم ازخنده!

    کامیار-بنویس بابانان داد نه نه اینم ننویس بنویس باباومامان هردونان داد!آخه حقوق بابا نرسید،مامان هم مجبوری رفت سرکار کمک بابا کردتابابا نان داد.

    -بابا زودتربگوتموم شه دیگه!

    کامیار- خب بنویس سارا ودارا باهم به مدرسه می روند نه نه ننویس ننویس!سارا ودارا غلط می کنن باهم به مدرسه بر ند بنویس ساراوداراهرکدام تنهایی به مدرسه می روند اگرم توراه همدیگرو دیدن نه به هم سلام می کنن ونه چیزی!سارا

    ازاین ور خیابون به مدرسه میرود ودارا از اون ور خیابون!

    من وکتایون دلمونو گرفته بودیم وفقط می خندیدیم

    کامیار-نوشتی؟خب بنویس سارا ودارا دوستان خوبی برای همدیگرهستند نه!نه!اینم ننویس ساراودارا خیلی

    بیجاکردن که اصلا اسم همدیگررو ببرن.چه برسه به دوستی!اینا چیه یاداین بچه ها می دن!

    -بابابگوبریم دیرشد.

    کامیار-بچه بنویس زودتردیگه.آهان این خوبه بنویس سارا ودارا درخانه به مادرشان کمک میکنند نوشتی؟

    خب.بنویس سارا ودارا درروز های تعطیل باهم به گردش می روند نه نه نه نه!زبونم لال!زبونم لال!خدایا

    توبه توبه!نمی دونم کی به این سارا ودارا اجازه داد که باهم ازاین کارا بکنن؟همین کارارو می کنن که به درس ومشق شون نمی رسن دیگه!زمان ما یه اکبربود ویه زهرا!کاری م باکارهمدیگه نداشتن واز صبح تا شب توخونه بودن ودرس می خوندن ازگردش مردشم خبری نبود انگاریه اشتباهی توسیستم آموزشی شده اینکه زندگی سارا ودارا نیس!زندگی مایکل جکسون رو ورداشتن کردن الگوتوکتاب فارسی اول دبستان.

    اصلا ولش کن!دیگه م حق نداری این طرفای کتاب روبخونی لای اینجاهاروواکنی پدرت رودرمیآرم بذار

    ازاین طرف بهت دیکته بگم!

    آهان بنویس آن مرد امد

    بعدباخنده برگشت طرف منو نگاه کردوگفت:مگه دیگه مردی م مونده که بیاد؟!

    -بابا کلک ش روبکن بریم دیگه!

    کامیار-بنویس آن مردداس دارد.نه!نه!چی داری می نویسی؟! الآن می ریزن اینجا و همه مونو می گیرن!آن

    مرد که داس دارد کمونیست است!بنویس آن مردبیل دارد!آن مرد کلنگ دارد!آن مرداصلا ایرانی نیس! یه

    افغانی است که اینجا کار می کند وپول هایش را می فرستد افغانستان!البته حالا که پول افغانستان شده دلار

    آن مردبیل وکلنگش راورمی دارد ومی رود افغانستان هربیل که به زمین بزند ده دلار می گیرد که اگریک ماه آنجا کارکند می تواند یه آپارتمان دراینجابخرد!

    -کامیارظهر شدآخه!

    کامیار-من چیکارکنم؟تقصیراین وامونده س کتاب فارسی نیس که!مجله جوانان روورداشتن دادن دست بچه ها جای کتاب فارسی!اصلا این کتاب چرااینقدرکهنه س؟مال چه تاریخیه؟

    صفحه اول کتاب واکرد ویه نگاهی انداخت وگفت:

    -آتیش به جون گرفته این که مال سال پنجاه وچهاره!اینو ازکجا آوردی؟!

    کتایون که می خندید گفت:ازتوچمدون بابا پیداش کردم!

    کامیار-پس چرا دادیش به من که بهت دیکته بگم؟اینکه مال شماها نیس؟

    کتایون-می دونم داداش اما این درساش بهتر چاپ شده!

    کامیار-ورپریده چاپش بهتره یاقرطی بازیش؟تروخدانگاه کن!این یه الف بچه چطورنیم ساعت دوتاآدم بزرگ رو مچل کرده؟!

    -بالاخره هرچی باشه خواهر توئه دیگه!

    کامیار-بلندشودختر کتاب خودتو بیار ببینم!

    تاکتایون که همش می خندید ازجاش بلندشد مادرکامیارم اومد تواتاق.دوتایی بهش سلام کردیم که گفت:

    -دارین چیکارمیکنین؟

    کامیار-بابابگیر یه دیکته به این بچه بگوآخه!ماکارداریم بایدبریم!کارخونه دیرشد!

    مادرکامیاربا دست زدتوصورتش واومد جلو وگفت:

    -وای خدامرگم بده!بلندشین شماها برین،من خودم بهش دیکته می گم!

    تاما بلندشدیم مادرش یه فکری کرد وگفت:

    کامیار!امروز جمعه س!

    کامیار-کار،جمعه وشنبه نداره!مارفتیم خداحافظ.

    تااومدیم راه بیفتیم مادرش گفت:

    -حداقل بگو ظهرناهار چی درست کنم به خدادیگه عقلم به هیچی نمی رسه!

    کامیار-خورشت بادمجون درست کن.

    مادرکامیار-پریروز خوردیم که!

    کامیار-فسنجون درست کن.

    مادرکامیار-بابات دوست نداره!

    کامیار-خوب حلیم بادمجون درست کن!

    مادرکامیار-اِ...!بادمجون ندارم!توچرابندکردی به غذاهایی که آخرش جون داره؟؟

    کامیار-طبع من اینطوریه!فقط اینجورغذاهارودوست دارم!

    مادرکامیار-یه غذای دیگه نمی تونی بگی؟

    کامیار-چرا!کوفته دست به گردن!

    مامانش همونجوری مات شدبهش!من وکتایون غش کردیم ازخنده!دست شوکشیدم وبردمش بیرون که مامانش گفت:

    شب جایی نرین آ!مهمون داریم.

    دوتایی ازخونه کامیاراینا اومدیم بیرون ورفتیم طرف باغ.

    -خب حالا چیکارکنیم؟

    کامیار-چی رو؟

    -الآن رودیگه!تاشب که مهمونیه چیکارکنیم؟

    کامیار-بهترساکت روبذارخونه وبیاتابهت بگم تامنوداری غم نداشته باش بروزود برگرد.

    راه افتادم طرف خونمون امانمی دونم چرا عوض اینکه ازوسط باغ برم که نزدیکتره بی اختیاررفتم خونه عمه کوچیکم که اون گوشه ازباغ بود که گوشه روبروش خونه مابود.

    تاوسطای راه که رفتم پشیمون شدم واومدم ازهمون جا میون بربزنم طرف خونه خودمون اما نمی دونم چرا پام پیش نمی رفت !

    چشمم به خونه عمه م بود فقط ازاونجایی که من واستاده بودم طبقه دوم خونشون دیده می شد وطبقه اول که هم کف باغ بود پشت شمشاداقایم شده بودودیده نمی شد یه دفعه دلم ریخت پائین!پشت شمشادااتاق گندم بود!گندم!

    چندباراین اسم روتودلم گفتم هربار که می گفتم یه جوری می شدم!اومدم ازهمونجا برگردم وبرم خونمون امایه چیزی نمی ذاشت!انگار یکی منو داشت به زورمی برد طرف خونه گندم اینا!

    مابچه های فامیل توخونه ها اتاق هایی روواسه خودمون ورداشته بودیم که همشون هم کف باغ بودنویه پنجره بزرگ داشتن که توباغ وامی شد!یعنی اولش تموم دخترعمه هام اتاق های طبقه بالا رو برای خودشون ورداشته بودن اماازبس کامیار ازآب وهوای طبقه پائین براشون حرف زد وازش تعریف کرد همه شون اتاقاشونو عوض کردن!انگارخیلی م از این کار راضی بودن!

    خلاصه راه افتادم طرف خونشون ویه خرده بعدرسیدم پشت شمشادا ازبالاشون که چیزی دیده نمی شد!یه خرده بادست لاشون روواکردم .نمی دونم چرااینکارومی کردم امادست خودم نبود!بی اختیارکشیده شده بودم اونجا وخودم نمی دونستم دنبال چی اومدم!ازلای شمشادام چیزی معلوم نبود!

    یه دفعه از خودم خجالت کشیدم وراه افتادم که برم خونمون امادوقدم بیشترنرفته بودم که یه دفعه صدای گندم روازتو اتا قش شنیدم.داشت آواز می خوند دیگه پاهام حرکت نکرد!نمی تونستم قدم ازقدم وردارم!هرچی سعی می کردم که ازجلو خونشون ردبشم،نمی تونستم!تاحالاسابقه نداشت که یه همچین احساسی داشته باشم!نمی دونم امروز چه م شده بود!

    بالاخره نتونستم جلوخودمو بگیرم.برگشتم وشمشادارودور زدم وازروبروی خونشون رفتم جلو.سعی می کردم که آروم آروم برم که صدای پام بلند نشه.

    درخونشون بسته بود وکسی م جلوپنجره ها نبود.منم یواش رفتم طرف اتاق گندم!

    دوقدم بیشترباپنجره اتاقش فاصله نداشتم هم دلم میخواست برم جلو وهم دلم نمی خواست برم!باخودم گفتم نکنه لباس تنش نباشه!اگه اینجوری یه دفعه برم وجیغ بکشه چی میشه؟اصلا اگه جیغ م نکشه خودم چی؟؟خودم ازخودم خجالت نمی کشم ؟ازانسانیت وجوونمردی بدوره که یه همچین کاری روبکنم.ازاون گذشته من اصلاآدمی نبودم که اهل اینکاراباشم!حالاا گه کامیار روبگی یه چیزی ولی من تاحالا ازاین کارانکرده بودم!راستش خیلی م می ترسیدم!برعکس کامیارکه اصلا ترس حالیش نبود من خیلی ازآبروریزی می ترسیدم!

    توهمین فکرابودم که دیدم جلوپنجره اتاق گندم واستادم ودارم بهش نگاه می کنم !جلوی آینه واستاده بودوپشتش به من بود داشت موهاشوشونه می کرد وآواز می خوند تازگی موهاشوکوتاه کرده بود ازاین مدلای جدید که دخترا موهاشونو تاسر شونه هاشون می زنن!خوشبختانه لباس تنش بود .یه شلوارجین با یه تی شرت خوشرنگ.

    برعکس عمه وشوهرعمه م که قدشون نسبتا کوتاه بود گندم قدبلندی داشت وخیلی م خوش اندام بود.یعنی همیشه ورزش می کرد .بیشترم شنا.هفته ای سه روز می رفت استخر.شناش خیلی عالی بود.گاه گداری م که تابستون آب استخر وسط باغ روعوض می کردیم وتاچندروزی تمیز بود وماها همگی می رفتیم توش شنا ازهمه مون بهتر شنامی کرد تازه کلاس ژیمناستیک م می رفت برای همین م اندام خیلی قشنگی داشت.تااون لحظه اصلا به این چیزافکرنکرده بودم.یعنی هرو قت گندم رومی دیدم فقط یه دختر عمه رومی دیدم که ازبچه گی باهم بزرگ شدیم امانمی دونم چراامروز دیگه دخترعمه رونمی دیدم فقط گندم رومیدیدم یه دختربیست ویه ساله به اسم گندم!تاحالا به اسمشم اینجوری دقت نکرده بودم گندم!چه اسم قشنگی!سعی کردم که چهره ش روتوذهنم مجسم کنم اما انگار همه چیز ازیادم رفته بود!انگارتموم خاطراتم پاک شده بودوبرای اولین بار بودکه داشتم این دختر رو می دیدم!

    چشم وابروش چه رنگی بود؟صورتش چه جوری بود؟قشنگ بودیانه؟فقط این یادم اومد که هرجاکه مادرم اینا جمع می شدن صحبت ازاین بودکه گندم ازهمه دخترعمه هام ودخترای فامیل خوشگل تره!دلم می خواست همین الآن برگرده طرف من که حداقل یه بارصورتش روببینم درست مثل اینکه برای اولین باره که به این دختربرخوردم هرچی به ذهنم فشارمی آوردم که حداقل یه خرده از صورتش یادم بیاد نمی شدیه دفعه از خودم خجالت کشیدم!واستاده بودم پشت پنجره

    ش وداشتم دزدکی نگاهش می کردم خداخدا کردم که کسی منو ندیده باشه!اومدم همونجوری که اومده بودم برگردم که پام رفت رو یه تیکه چوب وقرچی صداداد!درجاخشکم زد!یه دفعه ازصدای چوب گندم برگشت طرف پنجره!دیگه نتونست ازجام تکون بخورم هرلحظه منتظربودم که یاجیغ بزنه ویاباعصبانیت باهام برخوردکنه قدرت هیچ کاری نداشتم حتی نمی تونستم حرف بزنم اونم انگارهمینجوری شده بود!فقط همونجور که شونه تودستش بود ودستش وسط هوامونده بود داشت منو نگاه می کرد حتی اونم نتونسته بود که کاملا به طرف من برگرده فقط صورتش طرف من بود دوتایی مثل مجسمه هاواستاده بودیم وهمدیگه رو نگاه می کردیم نمی دونم چقدرطول کشید که یه دفعه ازپشت سرم صدای کامیار اومد!

    کامیار-سامان!سامان!

    تاصدای کامیاربلند شد وبی اختیاردوئیدم وازجلودرخونشون اومدم بیرون وخواستم برم طرف خونمون که رفتم توشیکم کامیاراونقدرهول شده بودم که نمی دونستم بایدچی بگم وچیکارکنم!قلبم مثل چی میزد تموم تنم داغ شده بود کامیار داشت نگاهم می کرد که بیشترهول شدم وزود گفتم:

    -اومدم ساکم روبذارم!

    کامیاریه نگاهی به ساک که هنوز تودستم بودکرد وآروم گفت:

    ساک روبذاری خونه عمه اینا؟

    -نه نه ونه خودمون!

    کامیار-اِ...!شماها اسباب کشی کردین واومدین خونه عمه اینا؟کی؟چطوراینقدربی خبر؟حداقل می گفتین ماهام می اومدیم کمک!

    فقط نگاهش کردم که گفت:

    حالا گیرم به سلامتی ومبارکی اسباب کشی کردین وتغییرمکان دادین اولا که منزل نومبارک!ایشاله که براتون اومد داشته باشه !ولی چراهنوز ساک دستته؟

    یه نگاه به ساک کردم وگفتم:

    -الآن میذارمش!

    کامیار-ببین می گم آدرس خونه جدیدتونو به منم بده.یه وقت باهات کارداشتم دیگه نرم خونه قبلی تون!راستی ببینم خونه جدید روباوسایل خریدین؟

    -گم شو!چی داری میگی؟

    کامیار-می گم وقتی این خونه روخریدین وسایل توش روهم باخونه خریدین؟

    -کدوم وسایل رو؟اصلا چی میگی تو؟

    کامیار-می خوام بدونم دختر عمه مونم روخونه بود که شما معامله ش کردین؟

    -بازشروع کردی؟

    کامیار-مرتیکه!من شروع کردم یاتو؟ازپیش من رفتی که سک وامونده ت روبذاری وبیای نیم ساعته منو کاشتی وسط باغ رفتم دم خونتون مادرت می گه ازوقتی باتورفته دیگه برنگشته خونه اومدم اینجا که میبینم شما هراسون داری می دوئی وفرار می کنی !حالا من شروع کردم؟کجابودی؟

    -هیچی به جون تو!

    کامیار-به جون دوتا عمه هات!راستش روبگو اینجا چیکارمیکردی؟

    راه افتادم طرف خونه خودمون که کامیار دنبالم دوئید ودستمو گرفت وگفت:

    -اومده بودی اینجاوزده بودی به گندمزار عمه؟بالاخره فصل درووخرمن کوبی رسید؟!

    -چی؟

    کامیار-رفته بودی گندم دروکنی؟پس داس ت کو؟

    -گم شو!شکرخداهمه می دونن که من اهل این چیزا نیستم!

    کامیار-پس حتما مادرت فرستاده تت دنبال آرد گندم واسه حلوا!خدابه داد عمه برسه!آن مردآمد!آن مرد باچیز آمد!یعنی آن مردباداس آمد!

    -اِ...!هیس.

    کامیار-چیه؟می ترسی صدامونو گندم خانم بشنوه؟

    -چراداد میزنی پسر؟بیا بریم این ورتا بهت بگم.

    کامیار-آفرین چشم اگه قراره راستش روبهم بگی هرجایی بخوای باهات می آم بیا بریم بیاپسرخوب وراستگوودرستکارو درست کردار وصادق که الحق به همون بابابزرگت رفتی!حاج ممصادق صداقت پیشه صدوق زاده مصدق نیای صدق کیا!

    دوتایی باهم رفتیم بیست متراون طرف تر ورویه نیمکت نشستیم.کمی آروم شده بودم.کامیاردوتا سیگارازتوجیبش درآور د وروشن کرد ویکی شوداد به منو گفت:

    -ببین!آروم آروم وشمرده هر اتفاقی که افتاده برام بگو هرچی جزئیات روبهتر بگی بارگناهات سبکتر می شه ووجدانت آسوده تر بگو پسرعموجان!بگوعزیزم!بگووخودت روخالی کن می دونم الآن چه حالی داری!تحت فشاری!بریز بیرون وخودتو راحت کن.

    -گم شو!

    کامیار-نمی خوای بگی؟

    -چیزی نیس که بگم!

    کامیار-ببین میدونی که من رواین چیزا حساسم تا نفهمم توکجابودی که انقدررنگ وروت پریده وهول شدی ولکن نیستم!

    اگه با زبون خوش گفتی که هیچی اگه نگفتی همین الان میرم تحقیقات محل!اونوقت گندش درمیآد ها!خودت مثل آدم همه روبرام بگو!

    -به جون توکامیاراصلا دست خودم نبود!

    کامیار-کاملا احساست رودرک می کنم منو شریک درد خودت بدون این کاراصلا دست خود آدم نیس!

    -به جون تو اصلا نفهمیدم چی شد که اینکاروکردم!

    کامیار-اصلا خودتوناراحت نکن من خودم حاضرم برات شهادت بدم که تودراون لحظه هیچ اختیاری از خودت نداشتی!

    دیگه هرکی ندونه من میدونم توچه ببویی هستی!احتمالا یکی تحریکت کرده!

    -آره بجون تو!ولی توازکجا می دونی؟

    کامیار-دفعه اولم که نیس.تجربه دارم دیگه!

    -ببین انگاریکی بزور منومی کشوند اونجا!

    کامیار-خب!خیلی خوبه این!اگه شکایتی چیزی کردن میشه گفت که یه نفر تروبزور وادار به اینکارکرده جرم میآد پائین

    -چه جرمی می آد پائین؟مگه اینکارجرمه؟

    کامیار-بابا حالا که اینجا خودمونیم وکس دیگه ای نیس.این کارجرمه دیگه!

    -نخیرهیچم جرم نیس ممکنه کار بدی باشه اما جرم نیس!

    کامیار-ببینم تومطمئنی؟

    -آره که مطمئنم هیچ قانونی نمیگه که اینکارجرمه!

    کامیار-جون من راست میگی!؟

    -آره به جون تو!

    کامیار-ببینم تو میتونی دقیقا بگی که طبق کدوم بند یاتبصره یاماده ازقانونه که جرم نبودن اینکارو ثابت وتاییدمیکنه؟

    -اصلا توهیچ قانونی این مسئله نیومده که بخواد جرم باشه یا نباشه؟

    کامیار-تروخدا؟پس من بیخودی انقدرتاحالا می ترسیدم!

    -اگه فکرمی کنی که من دارم بهت دروغ می گم بروازیه وکیل بپرس!

    کامیار-نه!من حرف ترو قبول دارم توآدمی نیستی که بیخودی چیزی رو بگی ازاون گذشته توهم رفیقمی وهم پسرعموم دیگه دلت واسه من ازوکیل که بیشترمی سوزه!مگه نه؟

    -خب آره معلومه!

    کامیار-اصلا من تاحالاازتو دروغ نشنیدم که این دومیش باشه!

    -من اصلا ازدروغ بدم می آد

    کامیار-می دونم میشناسمت!

    -اماکامیاربرای اینکه بهت دروغ نگفته باشم ته دلم یه خرده می ترسم!

    کامیار-ترس واسه چی؟حالام که قانونم پشت مونه!

    -آخه می ترسم یکی دیده باشه تم!

    کامیار-اِ..!مگه کسی اونجابود؟

    -نه!فکرنکنم!

    کامیار-خب اول حواست روجمع می کردی واین ورواون ور رو نگاه می کردی بعد!

    -نگاه کردم کسی نبود اما...

    کامیار-وسواسی شدی به دلت بدنیار!

    -اگه کسی دیده باشه چی؟

    کامیار-خب اونوقت یه شاهدم هس!کاریه خرده مشکل میشه البته تواین روز وروزگار میشه شاهدم باپول خرید پس پول برای چی خوبه!واسه همین وقتا دیگه اما من یه چیزی برام خیلی عجیبه هرچی م میخوام به خودم بقبولونم نمیتونم!

    -چی رو؟

    کامیار-اینکه تواین بیست،بیست وپنج دقیقه توچه جوری ازپیش من رفتی وامدی اینجا ومحل روبررسی کردی وکشیک طرف روکشیدی وبی سروصدا کارتو کردی واومدی بیرون!!بجون تو هرچی به خودم فشار می آرم که اینو بفهمم نمی تونم!

    -خب کاری نداشت که!

    کامیار-واسه من که خیلی عجیبه!من با تموم زرنگی م توکمترازیکی دو ساعت نمی تونم تموم کارایی که تودرعرض بیست دقیقه کردی،بکنم!واقعا عجیبه!جداحیرت آوره!اونم ازآدمی مثل تو انقدرشل ووارفته!جداباید بهت تبریک گفت! منو باش تبریک چیه؟بایدبهت نشان افتخارداد!

    -گم شوتوام!دیگه اینم کاره که آدم انقدرطولش بده؟!

    کامیار-بابادست مریزاد تو چه طوریه شبه انقدرمتحول شدی؟نکنه راه جدیدی پیداکردی؟جون من اگه به سیستم جدیدی برخوردی به منم یادبده!

    -سیستم جدیدچی؟

    کامیار-همین کاری که کردی وتوقانونم نوشته که جرم نیس دیگه!

    -همین که رفتم دزدکی ازپنجره گندم رونگاه کردم؟!

    یه آن ساکت شدویه خرده منو نگاه کرد وبعدگفت:

    -توازپیش من اومدی اینجا وفقط دزدکی از پنجره گندم رونگاه کردی؟!

    -خب،آره.

    کامیار-بروگم شو!داری سربه سرم میذاری؟

    -نه بجون تو!

    کامیار-یعنی توازوقتی که ازمن جداشدی فقط انقدررسیدی که بیای اینجا وبری پشت پنجره و دزدکی گندم رونگاه کنی؟

    -آره!

    کامیار-توکتاب قانونم هی می گشتی که بفهمی این نگاهی که دزدکی کردی جرمه یاجرم نیس؟!

    -آره دیگه!

    کامیار-پس انقدر ترست واسه چی بود؟!

    -برای همین که یه نفر یه دفعه منو ندیده باشه!

    همینطوری مات منو نگاه کرد ویه خرده بعد گفت:

    -خاک برسرت کنن سامان!تودوساعته وقت منو تلف کردی واسه یه نگاه دزدکی؟

    -یه نگاه که نبود!

    یه دفعه خندید وگفت:

    کامیار-خب اینو بگودیگه!پس یه نگاه کوچولونبوده؟!ای شیطون!!حالا زودتر بگو دیگه چی بوده؟

    -یکی دودقیقه همینجوری واستاده بودم ونگاهش می کردم!

    خنده ازرولبش رفت ودوباره مات شدبهم ویه خرده بعدگفت:

    -یکی دودقیقه فقط نگاهش می کردی؟

    -آره!

    کامیار-چیزعجیبی توش دیده بودی که بهش مات شده بودی؟

    -یعنی چه چیز عجیبی؟

    کامیار-مثلا لباس تنش نبود واین چیزا!

    -نه!لباس تنش بود!یه شلوارجین ویه تی شرت!خیلی م بهش می اومد!

    کامیار-خب توپس چی روواستاده بودی ونگاه می کردی؟

    -خودگندم رودیگه!

    کامیار-بذارببینم خوب حالیم شده یانه!تویکی دودقیقه پشت پنجره عمه اینا واستاده بودی وفقط گندم رونگاه می کردی درسته؟

    -آره!

    کامیار-فقط م همین؟

    -آره.

    کامیار-بعدگندم چیکارمی کرد؟

    -اولش متوجه نبود.بعدمن ازخودم خجالت کشیدم واومدم برم که یه چوب خشک زیر پام صداکرد ومتوجه شد!سرشو بر گردوند طرف منوواونم نگاهم کرد!بعدهمینجوری دوتایی همدیگرونگاه می کردیم!بعدیه دفعه صدای توبلند شد!و منم ترسیدم وفرار کردم!

    کامیار-یعنی درواقع من بی موقع سررسیدم!

    -آره بابادیگه!

    کامیار-یعنی درواقع میشه گفت که من مزاحم نگاه کردنتون شدم؟!

    -آره!نمی شدیه خرده دیرترمی اومدی؟!

    کامیار-چرا،میشد.الآنم که طوری نشده میشه جبران کرد.

    -جون من؟چه طوری؟

    کامیار-تویه دقیقه همین جا بشین تامن برگردم!

    -باشه اما زود بیا!

    کامیار-یه دقیقه ای می آم!

    ازرونیمکت بلند شدورفت یه خرده جلوتر وازپای یه درخت یه قلوه سنگ ورداشت واومد طرف من که فهمیدم چه خیا لی داره ودررفتم طرف خونمون اونم دنبالم کرد حالا من هی میدوئیدم واونم پشت سرم!

    -چراهمچین می کنی دیوونه؟!

    کامیار-صبرکن وقتی بااین قلوه سنگ زدم سرتوشیکوندم می فهمی چراهمچین می کنم دوساعته منو نشوندی اونجاود لمو خوش کردی که چی؟که رفتی دزدکی یه نگاه به گندم کردی؟من تاسرترو نشکونم این جیگرم خنک نمی شه واستا

    وگرنه بگیرمت زنده ت نمیذارم!

    همونجور که می خندیدم ومی دوئیدم گفتم:

    -سنگ روبذارتا واستم.

    کامیار-واستا پدرسگ دیوونه خل شل وول!می گم واستا!

    به خداداشت جدی می گفت انقدرازدستم عصبانی بود که اگه بهم می رسید یه بلایی سرم می آورد.

    -کامیاربه جون تو یه اتفاق بدی می افته ها!ازاین شوخیانکن!

    کامیار-یه اتفاق بدمی افته؟بدبخت اگه دستم بهت برسه که زنده ت نمیذارم !واستا می گم!

    می خندیدم ومی دوئیدم رسیدم وسط باغ که ازسروصدای ماآفرین ودلارام دوتا دخترای اون یکی عمه م پیداشون شد و همونطوری واستادن ومات به مادوتا نگاه کردن!زودرفتم طرفشون وواستادم!تاکامیاراونا رودیدسنگ روانداخت زمین

    واونم واستاد وازهمونجا گفت:

    -سامان جون بسه دیگه!خسته شدم.اصلا توبردی!

    بعدآروم اومد جلو وتابه آفرین ودلارام رسید گفت:

    -به به این غنچه های گل سرخ کی واشدن که من نفهمیدم؟!

    هردوخندیدن وبهش سلام کردن.

    کامیار-سلام به روی ماهتون کجااین وقت صبحی؟

    آفرین-داریم میریم یه گوشه باغ درس بخونیم.

    کامیار-آفرین به شماها من همیشه گفتم که توزندگی هیچی مثل درس نیس آفرین!حالا می خواین چی بخونین؟

    دلارام-ادبیات

    کامیار-به به فصل بهار وباغ پرازگل ودرس ادبیات!چقدرشاعرانه!

    آفرین-شماها داشتین چیکارمی کردین؟

    کامیار-داشتیم هفت سنگ بازی می کردیم یعنی فعلا داشتیم بایه سنگش بازی می کردیم حالا دیگه ولش کن!

    آفرین-نه بیاین باهم بازی کنیم ماهام هفت سنگ خیلی دوست داریم.

    کامیار-اِ...!بازی چیه؟گم شه هفت سنگ!

    دلارام-خیلی خوبه که!

    کامیار-اصلا م خوب نیس! چیه اون بازی پرسروصدا!

    آفرین-پس چی کارکنیم؟

    کامیارهمونجورکه وسط آفرین ودلارام واستاده بود دستشونو گرفت وآروم آروم باخودشون برد وبهشون گفت:

    -می ریم زیردرختای گوجه یه پتوپهن می کنیم ومی شینیم بعدش یه خرده ادبیات می خونیم ویه خرده گوجه می خوریم یه گوجه هایی به درختاس انقدر!

    بادستش یه چیزی اندازه یه پرتغال رونشون دادوگفت:

    -بعدش خودم براتون هم ازادبیات معاصر می گم وهم ازادبیات کلاسیک!

    آفرین-مگه بلدی؟

    کامیار-آره که بلدم همچین ازادبیات انگلیس می آم توادبیات فرانسه که اصلا خودتونم حالیتون نشه!

    دلارام –ادبیات عربم بلدی کامیار؟

    کامیار-اونو که فوت آبم!ازکجاش می خوای برات بگم؟ادبیات عراق رومیخوای یا شام رو؟عرب روبگم یاعجم رو؟

    اصلا براتون ازهمون عربستان شروع می کنم می گم تانزدیکیای لبنان!خوبه؟

    آفرین ودلارام همونجور که می خندیدن باهاش می رفتن که کامیاربرگشت طرف منو گفت:

    -شازده پسراگه نمیدونی بدون ازپنجره دزدکی نگاه کردن توخونه مردم خودش یه نوع جرمه.برویه فکردیگه واسه خودت بکن!

    بعددوباره راه افتادن که دلارام گفت:

    -مگه سامان نمی آد؟

    کامیار-نه!اون فقط ادبیات کهن روبلده!هنوز داره نثر هفتصدهشتصد سال پیش روبررسی می کنه!حالا خیلی مونده تا به درس مابرسه!بعدشم اون تاچند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه!

    آفرین ودلارام زدن زیرخنده ورفتن.واستاده بودم ونگاهشون می کردم که کم کم رفتن طرف آخرباغ وپشت درختا گم شدن !اومدم دوتا فحش به اون کامیاربدم که منو تنها گذاشت که ازپشت صدای پاشنیدم!تابرگشتم دیدم گندم داره می آد طرفم نفسم بند اومد!اومدم ازاین ور برم طرف خونمون که دیدم خیلی بدمیشه!همه ش می ترسیدم که جریان نیم ساعت پیش روبه روم بیاره!نمی دونستم چی جوابشوبدم!ازش خجالت می کشیدم!

    یه خرده بعد رسیدبهم وسلام کرد

    -سلام

    گندم-کامیارایناکجارفتن؟چراصبرنکردن منم بیام؟منوکه دید!

    تازه فهمیدم منظورکامیارکه گفت تاچنددقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه چیه!

    -رفتن درس بخونن.

    گندم-درس بخونن؟

    -نه گوجه بخورن!

    گندم-گوجه بخورن؟این وقت صبح؟

    -نمی دونمم رفتن هم درس بخونن هم گوجه بخورن!

    گندم-چراتوباهاشون نرفتی؟

    شونه هاموانداختم بالا که پشتش روبهم کرد ورفت طرف یه بوته گل رز.همون لباس تنش بودکه دیدم موهاش خرمایی خوشرنگ بود تانزدیک شونه ش.حرکاتش خیلی ظریف بود وقتی ازکنارم ردشد یه عطرخوشبویی به مشامم خورد که یه حال عجیبی بهم دست داد!

    دولاشدویه گل سرخ کند وبرگشت طرف منو وگفت:

    انگارامشب خونه کامیاراینا دعوت شدیم.مامانش همین الآن تلفن کرد خونمون.

    سرموتکون دادم.

    گندم-خیلی پسر بانمک وبامزه ایه نه؟

    -آره،خیلی.

    گندم-تمام دوستام عاشقشن همش به من میگن که یه روز باهاش آشناشون کنم!

    یه دفعه تودلم نسبت به کامیار احساس حسادت کردم.

    گندم-هرجایی پامیذاره همه روشاد می کنه ومی خندونه آفرین ودلارامم عاشق شن البته آفرین بیشتر یعنی یه خیالاییم براش داره!

    سرمودوباره تکون دادم .احساسی که توم ایجادشده بود قوی ترشد!ازخودم بدم اومد!داشتم به کامیارحسادت می کردم!و قتی متوجه این حس شدم ازخودم متنفرشدم!یه دفعه صورت کامیارروتوذهنم مجسم کردم تا چهره ش جلونظرم اومد همه اون احساس از بین رفت.یه حال خوبی توخودم دیدم کامیارازبرادر برای من برادرتر بود برای همینم گفتم:

    -کامیارواقعا خوش تیپ وخوش قیافه س!تاحالا دختری روندیدم که کامیاررودیده باشه وعاشقش نشده باشه!

    گندم-امایه خرده شیطونه!

    -نه!کامیار خیلی پسرخوبیه!اگه بشناسیش می فهمی من چی میگم دلی که کامیارداره هیچکس نداره این پسر انقدربامعر فت وخوبه که من افتخارمی کنم که باهاش فامیلم!

    گندم-انگارخیلی دوسش داری؟

    -خیلی!تونمی دونی اون چه جورآدمیه یه انسان واقعی نگاه به این شوخی هاش نکن توتموم زندگی م کسی رومثل کامیار ندیدم واقعا باگذشت وفداکاره !

    گندم-یعنی انقدردوسش داری که توام براش همینجوری باشی؟

    -آره

    یه خرده نگاهم کردوگفت:

    -خوش به حالتون!چقدرخوبه که دونفرباهم اینجوری باشن!

    -مرسی.

    گندم-راستی حال آقابزرگه چطوره؟

    -خوبه.

    گندم-شماها هرروز می بینینش؟

    -تقریبا

    رفت نشست رویه نیمکت که یه خرده اون طرف تربود منم همونجا واستاده بودم ونگاهش می کردم چطورتاحالا متوجه نشده بودم که گندم انقدر خوشگل وقشنگه!

    گندم-چراواستادی؟!

    -چیکارکنم؟

    گندم-خب بیابشین!

    -کاردارم بایدبرم.

    شونه هاشوانداخت بالا منم زیرلب یه خداحافظی کردم وازاون ور رفتم طرف خونمون یه خرده که راه رفتم برگشتم ونگاهش کردم اون بلندشده بود وداشت می رفت طرف خونشون سرم روانداختم پائین ورفتم وتارسیدم به خونه دیگه در نزدم که ازتوراهرو وارد خونه بشم ازهمون پنجره اتاقم پریدم تووخودمو انداختم روتخت نمیدونستم باید چیکارکنم

    احساس کردم که گندمم ازکامیار خوشش میاد کاشکی امروز کامیارمنو دم خونه گندم اینا ندیده بود!حالا اگه اونم از گندم خوشش اومده باشه چی؟؟اگراینطوری باشه حتما به خاطرمن صداشودرنمی آره وهیچی نمیگه حتما همینطوره!

    من کامیاررو می شناسم اگه بفهمه من ازچیزی خوشم میآد امکان نداره طرف اون چیز بره!همیشه همین کارروکرده!

    بلندشدم ویه نوارگذاشتم ودوباره دراز کشیدم روتخت.انقدر ازخودم بدم اومده بودکه نگو!چراباید حتی برای یه ثانیه م که شده یه همچین احساسی نسبت به کامیارپیداکنم دیگه اصلا نمی خواستم به گندم فکرکنم !کامیاربرام خیلی عزیز بود درتموم مدت عمرم برام مثل یه پناهگاه بود چندین باربه خاطر اشتباهاتی که من کرده بودم،اون تنبیه شده بود!وقتی خیلی کوچیک بودیم ومن با توپ یه شیشه روشیکونده بودم وفرار کرده بودم،اون جریان روبه گردن گرفته بود وکتک خورده بود!وقتی ازدرخت زردآلو رفته بودم بالا وشاخه ش شیکسته بود اون گردن گرفته بودوتنبیه شده بود!حالا ممکنه که این خاطرات خیلی بی اهمیت باشه اما درزمان خودش وقتی کوچیک بودیم وهرکدوم ازای کارارو می کردیم وقرارمی شد که تنبیه مون کنن واقعا برامون وحشتناک بود!

    یه دفعه انگار که توخواب ازیه جای بلند افتاده باشم پائین دلم یه جوری شد ویه احساس خیلی خیلی عجیب توم ایجادشد

    یادم افتاد که کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز که برف اومده بود کامیارباگوله برف زده بود توصورت دخترهمسایمونو وفرار کرده بود پدرومادرش اومدن درخونمون شکایت!کامیارکه اصلا گم شده بود!آقابزرگه وقتی جریان روشنید خیلی عصبانی شد وبرای اینکه کامیاردیگه ازاین کارانکنه ومثلا تربیتش کرده باشه یه ترکه ازدرخت کند وگذاشت لای برف!می خواست وقتی کامیاربرگشت حسابی کتکش بزنه!اون روزوقتی فهمیدم که قراره چه بلایی سر اون بیچاره بیاد براش خیلی نگران شدم!آخه آقابزرگه هیچ وقت کسی روتنبیه نمی کرد اماوقتی می کردبد جوری می کرد!

    یادمه خیلی محکم رفتم وجلوآقابزرگه واستادم وگفتم:آقابزرگ!گلوله برف رومن زدم!حالا که یادش می افتم چه قدرخند ه م می گیره !

    اون روز یه نگاهی به من کردکه هیچ وقت یادم نمیره!نگاهی همراه با تعجب وناباوری!

    ترکه روازلای برف درآورد و به من گفت ه دستامو بیارم بالا منم همین کارروکردم!اما چقدرترسیده بودم خدامی دونه خلاصه همونجورکه دستام بالابود آقابزرگه توچشما وصورتش هم مهربونی بود وهم عصبانیت!آروم بهم گفت می دونم کارتونبوده اماحالا که به خاطررفیقت می خوای فداکاری کنی مردونه فداکاری کن!

    چهارتاترکه گذاشت کف دست من هرکدوم روکه می زد وبلندمی کرد جاش خون ازکف دستم می زد بیرون!

    ترکه هارو خوردم وبااینکه ازترس بغض توگلوم جمع شده بود وازدرد می خواستم نعره بزنم نه گریه کردم ونه نعره زدم ونه دستمو کشیدم عقب!

    وقتی تنبیه تموم شد آقابزرگه که اشک توچشماش جمع شده بود یه نگاهی به من کرد ویه لبخندی بهم زدورفت!حالا چقدرسرزنش ازهمه شنیدم بماند یه ساعت بعدش که کامیار برگشت خونه وجریان روفهمید دوئید خونه ما پیش من!

    دستاموگرفت ونگاه کرد وگفت:چرااینکاروکردی؟چرانگفتی که کارمن بوده!؟بهش گفتم:به خاطر گلوله برف که نبود!

    سرچیز دیگه بود!وقتی اینو بهش گفتم یه خنده ای کرد ویه دفعه اشک ازچشماش اومد پائین وگفت:پپه!توهیچ وقت نمی تونی یه دروغ حسابی بگی.بعد یه دفعه دولا شدو کف دستاموماچ کرد!

    اون لحظه چنان احساسی داشتم که حاضرنبودم با دنیا عوضش کنم حاضربودم صدتا ترکه دیگه بخورم امااین احساس رو داشته باشم!

    یادآوری این خاطرات برام خیلی قشنگ بود!یه دفعه دلم برای کامیارتنگ شد!اومدم بلندشم برم ته باغ که دیدم گندم پشت پنجره واستاده وداره منو نگاه می کنه !درجا خشکم زد!

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    اینجا چیکارمیکنی؟

    بدون حرف یه پاکت روگرفت جلوم

    -این چیه؟

    گندم-توفرزانه رومیشناسی؟

    -نه!

    گندم-همون دوستم که باباش دکتره!

    -نه،نمی شناسم!

    گندم-همونکه اکثرامی اومد اینجا خونه ما!

    -آهان!خب!

    گندم-این نامه رواون داده.

    -برای چی؟

    گندم-بگیربخونش خودت می فهمی.

    نامه روازش گرفتم وگفتم:

    توش چی نوشته؟

    گندم-یه شعر!

    -شعر؟؟

    سرشوتکون داد

    -برای چی شعر؟

    گندم-باشعرراحت تر میشه حرف زد.

    -چه حرفی؟

    گندم-حرفای قشنگ اززندگی،عشق!

    -عشق؟!به من؟!

    گندم-آره...اولش نمی خواستم بهت بدمش امادیدم اینکاردرست نیس!اگه ازش گرفتم بایدبدمش به تو!خیلی وقته که ازم اینو خواسته یعنی قبلش شماره تلفنت روازم گرفت اماچندبارکه بهت زنگ زده روش نشده باهات حرف بزنه وتلفن رو قطع کرده اینه که این دفعه برات نامه نوشته!

    -پس خجالتی م هس!

    گندم-شاید!

    نامه روبرگردوندم بهش وگفتم:

    -من ازاینکارا خوشم نمی آد توام اشتباه کردی که اینکارو قبول کردی بگیر!

    یه نگاهی بهم کرد و نامه روگرفت وگفت:

    -برام خیلی عجیبه!

    -چی؟!

    گندم-تواین دوروزمونه ویه همچین پسری!

    -خب هرکسی یه جوره دیگه!تازه فرزانه م مثل دخترای دیگه نیس!مگه نگفتی که خجالت کشیده که تلفنی باهام حرف بزنه؟پس اونم باجوخودش همراه نیس!

    یه دفعه زدزیرخنده

    -خنده ت برای چیه؟

    گندم-هیچی!

    -اگه نگی جداناراحت میشم!

    گندم-ناراحت نشو بهت می گم میدونی چرااینکاروکرده؟

    نگاهش کردم

    گندم-آخه خبرداره که توچه جوراخلاقی داری!برای همینم این کلک روزدکه مثلا توفکرکنی که اون یه دخترمحجوب و خجالتیه !

    اینوگفت ودوباره شروع کرد به خندیدن وقتی می خندید وسرش رو می گرفت بالا وموهاش می ریخت عقب به قدری خوشگل ترمی شد که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش وردارم امایه دفعه به خودم اومدم واخمهاموکردم توهم وگفتم:

    -خب،دیگه برو.

    یه دفعه خنده ش قطع شد وصورتش گل انداخت وگفت:

    -خداحافظ.

    تابرگشت که بره گفتم:

    -ازاین به بعدم اینجوری نیاپشت پنجره اتاقم!

    واستاد ویه نگاهی بهم کردوگفت:

    -این به اون در.

    بعدخندیدورفت.

    دوباره رفتم روتختم ودراز کشیدم.نوارتموم شده بود ااحوصله نداشتم بلند شم برم واون طرفش روبذارم.چشماموبستم و به جیک جیک گنجیشکا گوش کردم اماوقتی کامیارنبود اگارهیچی قشنگ نبود گاهی آدم طوری ازکسی مهربونی و صفا ودوستی ومحبت می بینه که دیگه نمی تونه دل ازش بکنه!تموم بدی های دنیارو به خوبی اون میبخشه!تموم زشتی های دنیارو به قشنگی اون درمی کنه!ازتموم دورنگی آدما به خاطر یکرنگی اون میگذره!به خاطرهمینم میشه که اون آدم براش دیگه فقط یه دوست یایه فامیل نیس!براش میشه ایده آل!براش میشه یه سمبل!

    چشماموبسته بودم وداشتم به این چیزافکر میکردم ولذت می بردم که احساس کردم یه سایه افتادروصورتم تاچشمامووا کردم دیدم کامیارجلوپنجره واستاده وداره منو نگاه میکنه!بهش خندیدم که گفت:

    -مادربرات بمیره!کسی نبود یه دقیقه بیاد پیش توبخوابه که تنها نباشی!؟

    -گم شو یکی می شنوه زشته!

    کامیار-غصه نخوری آ!الآن خودم می آم پیشت می خوابم!

    باخنده ازجام بلندشدم وازپنجره پریدم بیرون وگفتم:

    -گوجه هاتونو خوردین؟!

    کامیار-نه بجون تو اصلاوقت نشد!انقدراین دوتا طفل معصوم توادبیات ضعف داشتن که وقت نشد طرف گوجه م بریم همه ش داشتم روضعف شون کارمی کردم که یه خرده تقویت بشه!یعنی میدونی پایه ضعیفه!اصلابه ادبیات انگلیس وفرانسه نرسیدیم که!توهمون ادبیات عرب موندیم انقدرپدرسگ گسترده س که نمیشه ردش کرد!

    -حالا بالاخره ضعف شون جبران شد؟

    کامیار-کمترازپنج جلسه امکان نداره بشه کاری براشون کرد!اگه یکی بودن،بایکی دوجلسه سروته قضیه روهم می آوردم اماوامونده دوتان وهردوشونم تشنه فراگیری!همون پنج جلسه خوب گفتم!

    خنده م گرفت ویه دفعه صورتش روماچ کردم که گفت:

    -بی شرف رذل بی حیا این چه کاری بودکه کردی؟!وحشی!حداقل اول ازم اجازه بگیر!

    -خب حالااجازه میدی؟

    کامیار-گم شوبروته صف !مرتیکه تاتار!حالااین ماچ واسه چی بود؟

    -واسه دلتنگی!

    کامیار-خداعوضش روبرات توبهشت حواله حوری ها بکنه!خیلی ممنون راستی کلاس توچه جوری گذشت؟راندمان شد؟

    -آره،یعنی نه!ولش کن اصلا!

    کامیار-چه کلاس مبهمی روگذروندی!آره نه ولش کن این دیگه چه جور جوابیه؟

    -آخه منکه خیالی ندارم براش!

    کامیار-پس دوساعت پیش پشت پنجره ش چیکارمیکردی؟داشتی میزان جرم دزدکی نگاه کردن روطبق قانون اساسی می سنجیدی؟

    -نه خودمم نمی دونم همین جوری رفتم اونجا.

    کامیار-بچه جون همین گندم روبچسب که ازهرنظربرای توخوبه.بالاخره که بایدسروسامون بگیری چه کسی بهتراز گندم ؟هم خوشگله وهم دیده شناخته!تروهم که دوست داره!دیگه چی می خوای؟

    -توازکجامی دونی؟

    کامیار-خبراتواین باغ زودپخش می شه اینادردودل شون پیش همدیگه س!

    -راست می گی؟

    کامیار-بجون توامروزداشت دلارام می گفت.

    خندیدم وگفتم:

    -حتماوقتی داشتی زندگینامه هشام عرب روبراشون می گفتی!

    کامیار-نه!موقعی که داشتم زندگینامه قطام عرب روبراشون بازسازی می کردم!بیابریم واستادی چرت وپرت می گی!

    دوتایی باخنده وشوخی راه افتادیم طرف گاراژکه ماشینامون اون توبود دیگه دلم راحت شده بود.همهش ازکامیاردرمو رد گندم می پرسیدم.دلم می خواست مطمئن مطمئن بشم که چشم کامیاردنبالش نیس!

    وقتی دوتایی سوارماشین کامیارشدیم ازش پرسیدم:

    -کامیارتوهیچ کدوم ازدخترعمه هارودوست نداری؟

    کامیار-نه.

    -پس توکی رودوست داری؟

    کامیار-من ترودوست داارم که فکرنمی کنم بابات بذاره باهم عروسی کنیم.

    -گم شوحالاوقت شوخی کردنه؟

    کامیار-پس وقت شوخی کردن کی یه؟تویه ساعتی واسه من معلوم کن که من شوخی کنم ساعت 2تا4خوبه؟

    -دارم جدی باهات حرف می زنم!

    کامیار-اصلا من آدمم که توبخوای باهام جدی صحبت کنی؟!توتاحالا یه کلمه حرف حسابی ازدهن من شنیدی؟!

    -بروبابا نخواستیم روشن کن بریم!حالا کجا میخوای بریم؟

    کامیار-وقتی جایی قراره بامن بیای سوال نکن بذاربریم!اگه بدبود اون وقت اعتراض کن.

    ماشین روروشن کردوازگاراژاومدیم بیرون وقتی مش صفرداشت درگاراژروپشت سرمون می بست کامیاربهش گفت:

    -های مش صفر!

    مش صفر-بله آقا!

    کامیار-اگه کسی پرسید این دوتا کجارفتن چی میگی؟

    مش صفرکه می خندید گفت:

    -چی بایدبگم آقا؟

    کامیار-میگی آقاکامیار و آقاسامان تاازگاراژاومدن بیرون یه پیرزن رودیدن که یه عالمه باردستشه اونام سوارش کردن وبردنش برسوننش خونه ش ملتفت شدی؟

    مش صفر-بله آقا!

    کامیار-آفرین یادت نره که جاسوسی بی جاسوسی!

    مش صفر-آخه آقا ما سختمونه که دروغ بگیم!

    کامیار-چطورموقعی که زنبیل کلفت این خونه بغلی روبراش تاتوی خونه شون میبری وبه کوکب خانم میگی پاهام درد میکنه وجون دوتا قدم راه رفتن روندارم سختت نیست که دروغ بگی!

    مش صفرکه یه دفعه رنگش پرید گفت:

    -اِ..!چراداد میزنی آقاکامیار!

    کامیار-خب جوابم روبده دیگه!

    مش صفر-تروخدا دادنزن الآن این ضعیفه میشنوه ویه الم شنگه به پامیکنه!چشم چشم هرچی شمابگین منم همونو میگم خوبه؟!

    کامیار-آفرین حالا دیدی دروغ گفتن زیادم سخت نیست!!!

    اینوگفت وپاش روگذاشت روگاز وحرکت کردیم.

    -کامیارتواین چیزاروازکجا می فهمی؟!

    کامیار-تو این باغ اگه یه نفر آب بخوره آنی خبرش به من میرسه!

    -غلط کردی خیلی چیزا م هس که ازش بی خبری!

    کامیار-چه چیزایی؟مثلااون نامه که گندم دادبهت!

    -اِ...!توازکجا میدونی؟

    کامیار-حالا خودت مثل آدم جریان روبرام تعریف کن!ببینم جریان اون نامه چی بود!!!!!!

    خندیدم وجریان نامه رو بهش گفتم که گفت:

    -خب خره چرا نامه رو بهش پس دادی؟!

    -ازاینکارا بدم میآد!

    کامیار-جدی؟؟؟؟یعنی ازاینکارا ازطریق نامه بدت می آد؟ازطریق دیگه بی میل نیستی؟؟

    -گم شو!بالاخره کجاداری میری؟

    کامیار-بشین و حرف نزن!الآن دیگه میرسیم!

    تقریبا نزدیک ساعت8بود که برگشتیم خونه ومستقیم رفتیم خونه ی کامیاراینا نزدیک خونشون که رسیدیم صدای نوار وکف زدن رو شنیدیم معلوم شدکه همه ی مهمونا اونجاجمن!دروواکردیم ورفتیم تو وازراهرو که ردشدیم ورسیدیم به مهمونخونه که مادرکامیار اومد جلوویه خرده باهامون دعواکرد وبعد هولمون داد طرف مهمونخونه تادرمهمونخونه رو واکردیم یه دفعه همه ساکت شدن وبرگشتن طرف ما!وچپ چپ بهمون نگاه کردن که کامیار ومن سلام کردیم همه یه سری بهمون تکون دادن که کاملیا خواهر کامیار ازجاش بلند شد واومد طرف ما وتارسید یه سلامی کرد وآروم گفت:

    -داداش حواست باشه اوضاع خرابه !

    اینوگفت ورفت اروم به کامیارگفتم:

    -هی بهت می گم بلند شوکامیار هی میگی زوده!دیدی حالا الآن یه چیزی بهمون میگن اینا!

    کامیاریه نگاهی به من کرد وگفت:

    -بیابریم نترس!

    دوتایی راه افتادیم وسط مهمونخونه که تابه مبل ها رسیدیم پدرکامیار که خیلی عصبانی بود گفت:

    -معلوم هس تاحالا کجایی؟

    کامیارهمونجور که روی مبل می نشست خیلی آروم گفت:

    -معلومیش که معلومه باید مواظب مهمونی یه شما باشم که لونره!

    یه دفعه گوشای همه تیز شد عباس آقا شوهر عمه ی بزرگم که دبیرباز نشسته بودگفت:

    -کامیارخان لونره یعنی چی؟

    کامیار-یعنی این که دایی جان ناپلئون خبردار نشه !که اینجا مهمونی گرفتن واونو دعوت نکردن!

    یک دفعه همه باهم گفتن:

    -دایی جان ناپلئون؟

    کامیارخیلی آروم یه خیار ورداشت بایه زیردستی وگذاشت روپاش وگفت:

    -حاج ممصادق خان رومیگم آقابزرگ روکه میشناسین !

    تااینوگفت همه ازجاشون نیم خیز شدن که بلندشن.

    کامیار-نترسین بشینین درسته دیراومدیم اما باهربدبختی بود درستش کردیم !

    همه یه نفسی کشیدن ودوباره نشستن وعباس آقادرحالی که یه چاقوگرفته بودجلوی کامیار باخنده گفت:

    -بگیر کامیارجون پوست بکن گلوت تازه بشه!ببینم جریان آقابزرگ چیه عزیزم!

    کامیارچاقوروازش گرفت وگفت:

    -ماتقریبا یه ساعت پیش رسیدیم خونه تاپامونو گذاشتیم توباغ که حاج ممصادق خان صدامون کرد

    اینو گفت وشروع کرد به پوست کندن خیار حالا ایناکه دورتادور کامیارنشسته بودن دل تودلشون نبود وکامیارم داشت آروم آروم خیارپوست می کند خونه های ماها همه دوطبقه ی آجری بود وخیلی خیلی قدیمی اتاقای بزرگ باسقف های بلند وگچ کاری شده!مهمونخونه یه سالن خیلی بزرگ بود که ازدوقسمت تشکیل شده بود یه قسمت این طرف ویه قسمت اون طرف ووسطش مثل یه پارتیشن نرده های آهنی خیلی قشنگی بود که تقریبا دوقسمت روازهم جدامی کرد اما ازهر طرف میشد طرف دیگرو دید بین این نرده ها روهم ازاین گیاه های رونده پیچیده بودن که سالن روخیلی قشنگ کرده بود خونه ی اونای دیگه م همینطور بود همه دوطبقه مثل هم واقعا قشنگ بودن هرکدوم یه گوشه ی این باغ بزرگ وباصفا وپرگل وگیاه ودرخت امامن نمی دونستم که اینا چرا میخوان یه کاری بکنن که آقابزرگ همه رو بفروشه خلاصه همونجور که کامیار خیارش روپوست می کند وهمه منتظربودن که بقیه ی ماجرارو بفهمن پدرم بلند شد ویه نمک دون ازرومیز ورداشت ورفت طرف کامیار وداد بهش وبعد باخنده گفت:

    -عموجون آقابزرگه چیکارتون داشتن؟؟؟

    کامیارنمکدون رو ازپدرم گرفت وباخنده گفت:

    -باماکارنداشتن باشماها کارداشتن !!!

    یک دفعه رنگ از صورت پدرم پرید وآروم برگشت سرجاش .

    اونجایی که ماها بودیم این قسمت مهمونخونه بود که مثلا بزرگترها نشسته بودن وجوون های فامیلم رفته بودن اون یکی قسمت!همیشه همین طوربود وقتی یه مهمونی می گرفتن بزرگترا این طرف میشستن وماهام میرفتیم اون طرف نرده ها!

    عموم که پدرکامیارباشه وقتی اینو شنید گفت:

    -باماکارداشتن؟یعنی چی درست حرف بزن ببینم.

    کامیار-درست درست نمی تونم حرف بزنم یعنی همه چی رونمی تونم بگم.

    پدرکامیار-یعنی چی؟

    کامیار-یعنی بعضی چیزارونمی تونم بگم.

    کامیار-بایدکلمه به کلمه شوبگی.

    کاممیارکه خیاررو درست گذاشته بودتودهنش برگشت یه نگاهی به پدرش کرد وبعدیه نگاهی به پدرمن که پدرم بهش گفت:

    -آره عموجون هر چی آقابزرگه گفتن بایدشمام به مابگی.

    کامیارخیارروازتودهنش درآوردوگفت:

    -آخه اینکارزشته!

    یه دفعه همه شروع کردن باهم حرف زدن وهرکدوم یه چیزی می گفتن وکامیارم مرتب سرش رومی چرخوند طرف کسی که حرف میزد!

    عمه بزرگم-بگوعمه!چی ش زشته!!

    عمه کوچیکم-زشت اون که به مانگی!

    عباس آقا-بگو کامیار جون!مطمئن باش حرف ازاینجابیرون نمیره!

    مادرم-بگوکامیارجون ازهیچی م نترس!

    پدرگندم که اونم بازنشسته بود گفت:

    -بابابذارین بچه حرفشوبزنه آخه!

    کامیارکه خیاردرسته هنوز دستش بود برگشت طرف یه خانم وآقا که ماها تاحالا ندیده بودیمشونو ودفعه اولی بود که تومهمونی شرکت میکردن البته بی سابقه نبود!هرکدوم ازماها گاهی یه فامیل یه یه دوست روباخودمون به مهمونی اون یکی می بردیم خلاصه کامیاریه اشاره ای به اونا کرد وگفت:

    -جلومهمونا بگم زشت نیس؟!

    عباس آقا-نه کامیارجون!ایناکه غریبه نیستن!آقای فتحی ن با خانم شون!ازاقوام منن!راحت حرفت روبزن!

    کامیارخیارش رودوباره نمک زد ودرسته گذاشت تودهنش وشروع کرد به خوردن!صداازصدادرنمی اومد ازهمونجا که واستاده بودم گندم وآفرین ودلارام وکاملیا وکتایون ویه دختردیگه روکه هم سن وسال گندم اینا بود می دیدم که اونام ساکت وبی صداداشتن ازپشت نرده ها این طرف رونگاه می کردن یعنی چشم همه شون به به کامیاربود که پشت به اونا نشسته بود.

    بالاخره کامیار همونجورکه داشت بقیه رونگاه میکرد خیارش روقورت دادکه پدرش گفت:

    -بالاخره میگی آقابزرگ چی گفتن یانه؟!

    کامیارسرشو تکون داد وگفت:

    -حاج ممصادق توایوون خونه ش واستاده بودکه مارسیدیم اشاره کردبه ما که بریم خونه ش !من وسامانم رفتیم طرف خونه ش!ازپله هارفتیم بالا توایوون!بعدرفتیم توخونه!دیدیم سرجای همیشگی ش نشسته!

    کامیاراینارو آروم آروم می گفت واونای دیگه م هی سرشون روتکون تکون می دادن ومی گفتن خب!!!

    کامیار-رفتیم جلوش نشستیم!یه نگاهی به مادونفر کرد وگفت:این کره خرا کجان؟!

    یه لحظه سکوت کامل برقرار شد ویه دفعه گندم اینا ازاون طرف مهمونخونه زدن زیر خنده!حالا نخند کی بخند!خود من که این طرف داشتم ازخنده می ترکیدم!امابه زور جلوخودمو گرفته بودم.کامیارکه جدی جدی داشت به عمو وبابا وعمه هام نگاه می کرد اونام یه خرده خودشونو جمع وجور کردن وبعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت:

    -آقابزرگ حتما شمادوتا رومی گفتن!

    کامیار-نه اتفاقا شماچهار تارومی گفتن یعنی شما وعمو وعمه جون بزرگه وعمه جون کوچیکه!ببخشین ها!

    پدرکامیار-اِ...!کره خر معلوم هس چی داری میگی ؟!

    کامیار-من چیکارکنم باباجون؟!

    پدرکامیار-آخه این چه حرفیه که تومیزنی ؟!

    کامیار-به من چه مربوطه ؟!حاج ممصادق اینو گفت!

    پدرکامیار-هرحرفی روکه نباید گفت!

    کامیار-منم که نمی خواستم بگم!شما به زور مجبورم کردین!

    یه دفعه همه شروع کردن به رفع ورجوع کردن وهرکی یه چیزی می گفت.

    عباس آقا-عیبی نداره بابا!آقابزرگ شوخی می فرماین!

    عمه کوچیکه-الهی قربون آقابزرگ برم من !چقدربانمکن!

    پدرم-آقابزرگ گاهی ازاین شوخی ها میکنن!

    عمه بزرگه-خدا نگهدارش باشه آقابزرگ رو!ازبس که دوست مون داره باهامون اینطوری شوخی می کنه!

    اینا همینطوری داشتن هرکدوم یه چیزی می گفتن که پدرکامیارگفت:

    -بالاخره تو چی گفتی؟؟

    کامیار-هیچی!واسه هرکدوم یه بهانه آوردم.یکی روگفتم رفته خرید،اون یکی روگفتم رفته گردش،اون یکی روگفتم توخونه س!خلاصه یه جوری درستش کردم دیگه!

    دوباره همه شروع کردن به حرف زدن وشکرخداروکردن!

    پدرم-خب،شکرخدابه خیر گذشته!

    عمه کوچیکه-الحمدالله!

    عمه بزرگه-آفرین به این بچه!

    عباس آقا-واقعا آفرین به موقع به دادمون رسیده!

    کامیار-حالا تا گندش درنیومده زودتر بحث روشروع کنیم بره پی کارش!

    پدرگندم-راست میگه!

    عموم دوسه تاسرفه کرد وهمه ساکت شدن ویه خرده بعد گفت:

    -شماها چه نظری درمورد این باغ دارین؟هرکی نظر خودشوبگه!

    اول همه ساکت شدن که پدرم گفت:

    -خان داداش شما خودتون چی میگین؟

    پدرکامیار-واله چی بگم؟بالاخره یه سرمایه ای اینجا افتاده که خیلی م زیاده بایدیه فکری براش کرد دیگه!شما چی میگین؟

    پدرم-به نظر منم همینطوره! می شه این سرمایه بلااستفاده،تبدیل بشه به یه چیزی که بشه ازش استفاده کرد!

    عمه بزرگه-آره بابا آخه این همه زمین به چه درد می خوره؟

    عمه کوچیکه – اونم این همه درخت!ازصبح باید جارو دستم باشه واین برگ هارو جارو کنم!ازاین ور جارو میکنی یه ساعت دیگه یه کوت برگ میریزه زمین!

    پدرکامیار- پس شماها همه موافقین؟

    همه شروع کردن به تصدیق کردن.

    عباس آقا-فقط باید عجله کرد اگه شهرداری بوببره که قراره یه درخت قطع بشه جلو کارو میگیره!

    پدرگندم-اونم راه داره این همه باغ روچه جوری ساختن باپول دیگه!پول باشه همه چی جور میشه!مگه نه جناب فتحی؟
    آقای فتحی که داشت هندونه میذاشت دهنش گفت:

    -پول بی زبون رو روی مرده بذاری بلندمیشه برات آواز میخونه دیگه چهارتا درخت که جای خودداره!

    پدرکامیار-پس فقط میمونه ترتیب تقسیم!

    پدرم-اونم که مسئله ای نیس.طبق قانون وراثت پسردوتا دختر یکی.

    عمه هام یک دفعه ساکت شدن که عباس آقاگفت:

    -خب بعله دیگه ازقدیم همینطوری بوده.

    عمه هامم مجبوری تاییدکردن که پدرکامیارگفت:

    -سرمایه،سرمایه چی میشه؟؟؟؟؟

    آقای فتحی-اون بامن !

    پدرم-شمانقشه رو آماده کردین؟؟؟

    آقای فتحی-نقشه کاری نداره که،

    پدرگندم-بابایه اتاق کاهگلی که نمیخوایم بسازیم صحبت یه برج سی چهل طبقه س!

    آقای فتحی-اونش بامن!اصلا نگران نباشین

    پدرم-پس دیگه مشکلی نمی مونه که!

    پدرکامیار-بهتره شبونه اره بذاریم پای درختا آفتاب نزده کارتمومه!

    کامیارکه تاحالا ساکت نشسته بود واونارونگاه میکرد یه دفعه گفت:

    -چی چی اره بذاریم پای درختا؟مگه حاج ممصادق کره؟صدا اره تواین باغ بلندبشه باتفنگ دولولش اره و اره کش رو یکی میکنه!!!!!!!

    یه دفعه همه ساکت شدن که عباس آقاگفت:

    -این بچه راست میگه انگار عقل این ازهمه ی ما بیشتره !

    کامیار-شماهمچین اینجا نشستین ودارین اموال رو تقسیم می کنین که انگارحاج ممصادق مرده طرف حی وحاضره دست به یه شاخه ی درختش بزنین ازارث محرومتون میکنه .

    تااینو گفت رنگ همه پرید یه خرده بعدعمه بزرگم گفت:

    -کامیارجون توخودت چه نظری داری؟؟؟

    کامیار-آخه شماها برای چی میخواین اینکارو بکنین؟چی تون تواین زندگی کمه؟؟؟خونه ی خوب،جای خوب،باغ به این بزرگی وقشنگی،درآمد خوب،ماشین خوب،چی لازم دارین که ندارین؟؟؟

    همه دوباره ساکت شدن که عمه کوچیکم گفت:

    -یعنی توبااین کارمخالفی؟

    کامیار-معلومه که مخالفم آخه شماحیفتون نمیاد دست به این باغ بزنید میدونین چه عمری تلف شده تااین باغ باغ شده؟

    می دونین هرکدوم از این درختا چه سن وسالی دارن؟ناسلامتی زادگاه شماس،شماها وماهمه اینجا تواین باغ به دنیا اومدیم حالا چه جور ی دلتون راضی میشه که زادگاهتون رو بادست های خودتون خراب کنید.

    ایناروگفت وناراحت وعصبانی تکیه ش روداد به مبل وساکت نشست منم ازاونجایی که واستاده بودم رفتم پیش کامیار رومبل بغل دستیش نشستم وآروم گفتم:

    -منم مخالفم!

    یه آن همه برگشتن به من نگاه کردن که عمه بزرگم گفت:

    -چراعزیزم؟می دونی اگه اینجا ساخته بشه چه قدرپول گیرمون میاد میدونی فقط چقدر سهم تووبابات میشه؟

    یه نگاه بهش کردم وگفتم:

    -عمه جون همه چیز پول نیست اولا که ماهمین الآنشم همه چیز داریم آقابزرگه انقدربهمون داده که توزندگیمون هیچی کم ندارم!همین الآن ماشینی که زیر پای منه قیمتش برابر یه آپارتمانه پس دیگه چی میخوایم؟؟؟چرا باید خودمون بادست های خودمون تاریخمون رونابود کنیم؟آخه این همه پول رو برای چی می خوایم؟به خدا تموم این پولا ارز ش یه خاطره ی قشنگه تواین باغ رونداره!این کشورهای خارجی یه خونه قدیمی تو یه کوچه شون روصدها سال بهمون صورت حفظ می کنن!اون وقت ما یه همچین جایی رو میخوایم نابودکنیم!اونا برای آثارباستانی ما صدها ملیون دلار می دن ویه کاسه شکسته هفتصد هشتصد سال پیشمون روازاین دلال ها ودزدهای چیزای عتیقه می خرن اون وقت ماقدراین چیزامونو نمی دونیم!تواین چند وقته چقدرآثارباستانی مون روازکشور قاچاقی خارج کردیم وفروختیم به اونا درهای قدیمی لوحه های قدیمی مجسمه های قدیمی کتاب های قدیمی ظرف های قدیمی هر چی آثارباستانی داشتیم ازایران بردن !حواستون کجاس آخه ایناتمدن ماس!اینا تاریخ ماس!اینا گذشته های ماس اینا ریشه ها ی ماس !یه عده آدم دزد بی شرف تموم ایناروبردن وفروختن برای چی برای پول؟؟؟؟؟؟؟هیچکدوم فکر نکردن که دارن شرف وآبروی خودشون رو می دزدن وبه خارجیا می فروشن یعنی اگه شرف داشتن که اینکارا رو نمی کردن شما ببینین که تمدن ما ایرانی ها چقدرارزش داشته که این خارجیا برای یه کوزه ی قدیمی ش انقدر دلار می دن دزدن اینا وفروختنشون بافروختن خاک ایران چه فرقی داره!!!!!!!باخیانت به وطن چه فرقی داره!

    خیلی عصبانی شده بودم ونتونستم حرف بزنم وساکت شدم که پدرم گفت:

    -مگه اینایی روکه گفتی مابردیم فروختیم بروببین کدوم بی شرفه بی ناموسی فروخته!

    -باشه حداقل بذارین اون چیزایی روکه برامون مونده حفظ کنیم یکیش همین باغ وساختموناش تواین باغ چند نسل زندگی کردن به دنیااومدن ومردن اینم یه چیز تاریخی شده دیگه!

    دوباره ساکت شدم یه آن احساس کردم که یه نفربغل دستم واستاده!برگشتم طرفش که دیدم گندمه!کنارم واستاده بودو داشت بایه حالت عجیب نگاهم میکرد!اصلایادم رفت که داشتم چی می گفتم!فقط چشمم به گندم بود!چطور تاحالا انقدر قشنگی رو توگندم ندیده بودم!همونجور که سرم طرف گندم بود کامیار باپاش زدبه پام !تابرگشتم طرفش گفت:

    -داشتیددرمورد میراث فرهنگی می فرمودید!ادامه بدید لطفا!

    -هان؟!

    کامیار-مرض می گم اول بحث میراث فرهنگی روتموم کن،بعدبرس به طبیعت زنده!

    نگاهش کردم که یه چیز دیگه زیر لبی گفت وبعد روش روکرد به بقیه وگفت:

    -ببینین!این درختا شناسنامه ماهاس!این گل وگیاه شجره نامه ماهاس.این خاک شرف ماهاس.ماباید باچنگ ودندون ازاینا محافظت کنیم!نبایداجازه بدیم که حتی یه وجب شم دست بخوره!دارم بهتون می گم!من یکی که صد در صد با قطع کردن یه شاخه ازاین درختا مخالفم چه برسه به اینکه بخواین تموم درختا ی اینجاروشبونه قطع کنین!به خداااگه دست یکی اره یاتیشه ببینم من میدونم واون!اصلا ازهمین امشب شروع میکنم تواین باغ نگهبانی دادن اصلااین دختر عمه هامم صدامی کنم که باهم تاصبح لای این درختا کشیک بدیم!کشیک مام ازنصفه شب شروع میشه تاسرآفتاب! وای به حال اون کسی که که نصفه شب به بعد توباغ پیداش بشه!خونش پای خودشه!ازهمین الآن من واین پسره سامان واین دخترعمه هام حامی این باغ ودرختاشیم!تاآخرین قطره خون مونم پاش واستادیم! دارم بهتون میگم آ!هیچ شوخی یم درکارنیس!حواس تونو جمع کنین!دیگه صحبت،صحبت خون خونریزیه!

    ایناروگفت وساکت شد که ازپشت سرمون یکی شروع کرد نچ نچ کردنتا من وکامیاربرگشتیم وپشت سرمون رونگاه کردیم دیدیم آفرین ودلارام واون دختره پشت سرمون واستادن واون دختره نچ نچ می کنه وسرشون تکون میده!وقتی دید ماههداریم بهش نگاه می کنیم به کامیارگفت:

    -شما واقعا می خواین به خاطر چندتا درخت آدم بکشین؟!

    کامیار-من گه می خورم بذارم بخاطر تموم درختای دنیام یه قطره خون از دماغ کسی بیاد!

    دختره باتعجب به کامیار نگاه کرد وگفت:

    -مگه نگفتین اگه اره دست کسی ببینم ....

    کامیار-نه نه نه!من درختای جوون ونهال هاروگفتم!این درختا که دیگه همه پیر شدن وامروز فرداس که ریشه شون کرم بذاره اصلا می دونین چیه؟باید ازهمین امشب هرکدوم ازماها یه تبرورداریم وبیفتیم به جون این درختا!صبح نشده باید این باغ روصاف ومسطح تحویل بدیم!اصلا وظیفه هر ایرانی اصیله که درختای کهن رواز بیخ وبن دربیاره شما اگه کمی دقت بفرمائین تواین چندساله شکرخداشکرخدا ماایرانی ها وظیفه مونو به خوبی انجام دادیم! باحداکثر قدرت وتوانمون افتادیم به جون این مملکت وباسعی وکوشش رسوندیمش به اینجا!ببخشین اسم شماچیه؟ چطور من تاحالا افتخارزیارت شمارونداشتم!

    -من نگین هستم!
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  4. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    کامیار-به به چه اسم قشنگی!خوش به سعادت اون انگشتری که شما نگین ش باشین!اجازه بدین من الآن می آم خدمتتون وتز کلی م رو درمورد طبیعت براتون شرح می دم!

    اینو گفت واومد بلندبشه بره که دستش روگرفتم ونذاشتم بلندشه وبهش چپ چپ نگاه کردم که گفت:

    - اصلا چرا شماپشت من واستادین؟زشته به خدا!تشریف بیارین اینجا بشینین تامن تکلیف این باغ رومعلوم کنم سامان بلند شو برویه جای دیگه بشین ببینم!

    همه ساکت شده بودن وکامیاررو نگاه می کردن!نگین همونطور که ازپشت مبل کامیار می اومد جلوگفت:

    -پس تکلیف آقابزرگ چی میشه؟!

    کامیاراونش بامن شمااینجا بشین تابهت بگم!خودم هرجوری شده راضی ش می کنم به شرطی که شمامرتب بامن ارتباط داشته باشین وبه کمک همدیگه مشکل روحل کنیم پاشوسامان!مگه نمی بینی خانم سرپاواستادن؟

    مجبوری ازجام بلندشدم ونگین یه تشکرازم کرد ونشست رومبل وگفت:

    -اگه راضی نشدن چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    کامیار-خب می کشیمش!اصلا باهمون اره ها وتبرا تیکه تیکه ش می کنیم!یعنی میدونین چیه؟عمر واسه پیرمرد 70سال واسه پیرزن 60سال کافیه!این حاج ممصادق نزدیک ده سالم اضافه براستاندارد جهان عمل کرده!تازگی هام چند تا گردوته باغ کاشته واون دفعه به من میگفت منتظرم گردوی اینارونوبرکنم!شماغافلین که گردو چندسال طول می کشه تابه بار بشینه!حداقل هفت سال!ببخشین فضولی می کنم آ!اما شمام دراین معامله ذینفع ین؟یعنی اگه این درختا قطع بشه واسه شما استفاده ای داره؟

    نگین که می خندید وچشم ازکامیارورنمی داشت گفت :

    -من دختر آقای فتحی هستم!

    کامیار-اِ...!شما دختر عمرو عاصین؟

    نگین-بله؟!

    کامیار-مگه همون آقای فتحی رونمی گین که نقش عمروعاص روداشت؟

    نگین-نخیر ماباایشون نسبتی نداریم پدرمن توکار برج سازی هستن!

    کامیار-آهان!که اینطور!حتما قراره ایشون این برج روبسازن؟

    نگین-اگه مشکل اینجا حل بشه.

    کامیار-حتما حل میشه چراحل نشه اصلا بهتره ماجوونا کاری به کاراین چیزانداشته باشیم من میگم اصلا چطوره

    تموم درختای این باغ رو حواله بدین به بابای شما!یعنی بسپریمش دست ایشون!ایشون خودش می دونه با این درختا باید چیکارکرد بهتره ماجوونابلندشیم بریم اون طرف سالن وبقیه بحث طبیعت زنده رودنبال کنیم چطوره؟پاشین!پاشین بریم که اصلانباید توکاربزرگترادخالت کرد پاشین دیگه!

    اینوکه گفت اول خودش بلند شد وبعددست نگین روگرفت وبلندکرد وبه منم یه اشاره کردکه بلندشم وخلاصه همگی روراه انداخت طرف اون قسمت سالن ولحظه آخرخودش برگشت طرف عموایناوآقای فتحی وگفت:

    -این درختا دست شما سپرده خودتون یه کاریش بکنین!

    بعدبرگشت طرف ما وگفت:

    تاشمابرین پشت اون نرده ها منم به این مش صفربگم برامون چهارتا چایی بیاره که گلومون تازه بشه،باشه؟

    اینوگفت ودرحالی که بلندبلند مش صفرروصدامی کرد ازدرمهمونخونه رفت بیرون .آفرین ودلارام ونگین وکاملیا راه افتادن که برن اون قسمت مهمونخونه منم رفتم بغل گندم وبهش گفتم:

    -مگه تونمی آی؟

    همونجور که راه افتادوشروع کرد به خندیدن .

    -چرامی خندی؟

    گندم-ازحرفاوکارای این کامیار.میگه درختا روحواله بدیم به آقای فتحی!

    منم شروع کردم به خندیدن که چندقدم اون طرف ترواستادوبرگشت توچشمای من نگاه کردوگفت:

    -امروز برای چی اومده بودی پشت پنجره اتاقم؟

    سرموانداختم پائین وگفتم:

    -ببخشین کاربدی کردم خیلی ناراحت شدی؟

    گندم-نه

    -خب بیا بریم پیش بقیه.

    گندم-می خوام جوابموبدی.

    -نمی دونم چی بگم!

    دوباره بهم نگاه کردوراه افتاد ودوتایی رفتیم پیش بقیه تارسیدیم پشت نرده ها وخواستیم بشینیم که کامیارپیداش شد وگفت:

    -چرااومدین اینجا؟

    -خودت گفتی بیایم اینجا!

    کامیار-نه بابا اینجا چیه آدم خفه خون میگیره!بریم بیرون تو هوای آزاد!حیف نیس یه همچین هوایی روآدم ول کنه وبچپه توخونه؟بلندشین یاله!

    تااومدم یه چیزی بهش بگم که یه چشمک بهم زدوهیچی نگفتم.دوباره همگی راه افتادیم طرف درمهمونخونه که کتایون خواهر کوچیکه کامیارم دنبالمون راه افتاد تاکامیارکتایون رودیدگفت:

    -تودیگه کجا میآی بچه؟

    کتایون-داداش من به طبیعت خیلی علاقه دارم می خوام حرفای شمارو درموردش گوش بدم.

    کامیار-اِ...!توام به طبیعت علاقه مند شدی؟

    کتایون-آره داداش خیلی!

    کامیار-بیا بریم که خداآخروعاقبت ماروباتوبه خیرکنه که ماشاله هزار ماشاله علاقه به فراگیریت خیلی زیاده!

    خلاصه همگی باخنده ازمهمونخونه اومدیم بیرون وازجلوخونه رد شدیم ورفتیم طرف باغ که آروم به کامیارگفتم:

    -جریان چیه؟

    کامیار-هیچی نگو که مش صفررو فرستادم دنبال آقابزرگ!

    -راست میگی؟؟؟؟؟؟؟

    کامیار-آره اما صداشودرنیار!

    همگی بدون حرف شروع کردیم لای درختا قدم زدن.هواعالی بودمش صفریکی دوساعت قبلش باغ روآبپاشی کرده بود وبوی خاک نمزده بلندشده بود وهوا تاریک شده بود وچراغای باغ روشن بود یواش یواش رفتیم طرف وسط باغ ویه جایی رو دوتا نیمکت روبروی هم نشستیم که نگین یه نفس عمیق کشید وگفت:

    -واقعا حیفه یه همچین جایی ازبین بره!

    کامیاررفت کنارش واستادوگفت:

    -ازاول تاریخ تاهمین الآن آدما به خاطر زمین وآب وخاکشون باهم دیگه جنگ کردن وکشتن وکشته شدن!

    نگین-شمام میخواین همینکاروبکنین؟

    کامیارفقط نگاهش کرد.

    کتایون-داداش منم این باغ رو خیلی دوست دارم.

    کامیاربهش خندید ورفت بغلش کرد ودست کشید به موهاش وگفت:

    کتی!فکرمیکنی روچندتا ازاین درختا عکس قلب تیر خورده س.وروچندتاشون عکس دوتا قلب کنار هم؟

    کتایون-ده تاداداش.

    کامیاردوباره بهش خندید وگفت:

    -نه بیشتر.

    کتایون-بیست تا!

    کامیاردوباره سرشو تکون داد.

    کتایون-خودت بگوداداش!

    کامیار-روهمه شون!

    کتایون روهمه شون؟؟؟؟؟

    کامیار-آره روهمه شون!

    کتایون-مگه میشه داداش!

    کامیار-چرانمیشه؟

    کتایون-آخه خیلی زیادن!کی میتونه این همه قلب رودرختا بکشه؟؟؟؟

    کامیار-خودم!نصف بیشترش روخودم کشیدم بقیه شم کسای دیگه!

    تااینوگفت آفرین ودلارام وگندم وکاملیا باخنده همدیگرو نگاه کردن وکاملیاگفت:

    -من تاحالا نکشیدم داداش!

    کامیار-توام یه روزی می کشی!یعنی همه مون یه روزی رویه تنهی درخت میکشیم گاهی دوتا قلب پیش هم گاهی یه دونه تنها وتیرخورده من که این طوری بودم!

    کتایون-داداش تعریف کن ببینم!چندتاقلب تاحالا کشیدی؟

    کامیار-دخترتوچقدرکنجکاوی؟؟

    کتایون-تروخداداداش بگو

    کامیاربرگشت وبه بقیه نگاه کردکه همه فقط داشتن تودهنش رونگاه میکردن یه خرده صبرکرد وبعدگفت:

    -همه ش روکه نمی شه گفت اما اولیش روبرات میگم.

    بعدبلندشدوراه افتاد و ماهام همگی دنبالش راه افتادیم یه بیست متری که رفتیم لای درختا جلوی یه درخت بزرگ وقدیمی واستادوازتوجیبش فندکش رودرآورد وروشن کرد ودستش روگرفت بالا ویه جایی ازتنه درخت روروشن کرد وبه همه نشون داد وگفت:

    -این دوتا قلب رونگاه کنین!

    همه سرهامونو بلندکردیم ورفتیم جلوتر ودوتا قلبی رو که کامیارنشون میداد نگاه کردیم مثل این بود که یه جا زخم شده باشه ودوباره گوشت نوآورده باشن!فقط رنگش فرق میکرد مثل اینکه باماژیک سیاه وکج ومعوج دوتا قلب توهم کشیده باشن .

    کامیار-تازه کلاس پنجم رو تموم کرده بودم همین روبروی درباغ یه خرده بالاتر یه خونه ای بود که الآن دیگه نیس چند سال پیش خرابش کردن وجاش این ساختمون جدیده روساختن ولی قبل ازاینکه خرابش کنن توش یه خونواده ای زندگی میکردن که یه دختر کوچولوداشتن اون دختر کوچولواسمش مریم بود وقتی من کلاس دوم بودم اون کلاس اول بود وقتی من رفتم کلاس سوم اون رفت کلاس دوم وهمینجوری تامن رفتم کلاس پنجم واون رفت چهارم !

    بعدبرگشت طرف من .

    کامیار-یادت اومد سامان؟

    بهش خندیدم وسرمو تکون دادم که گفت:

    -آره خلاصه من واین سامان همیشه تابستونا بااین مریم بازی می کردیم لی لی بازی هفت سنگ بالا بلندی وسطی خلاصه وقتی بچه ها جمع می شدن یه گردان میشدیم وباهم بازی میکردیم راه مدرسه هامونم یکی بود وقت مدرسه باهم ازتوی خیابون ردمی شدیم وموقع برگشتنم باهم ازیه خیابون تابستونام که صبح وظهروعصر بازی به راه بود یا دمه آخرای همون تابستون بود یه روز صبح که ازخواب بلند شدم نمی دونم چرا یه دفعه دلم برای مریم تنگ شد زود دست وصورتم رو شستم و صبحونه خورده نخورده ازباغ زدم بیرون نکته ی جالب قضیه این بود که تارسیدم بیرون دیدم بچه هادارن توخیابون بازی میکنن امامریم جلودرخونشون واستاده وداره به درباغ نگاه میکنه تاچشمم بهش افتاد ویه جوری شدم رفتم جلوواونم اومد جلو تابهش رسیدم گفتم:چرابابچه ها بازی نمی کنی؟اونم خیلی راحت گفت:توکه نباشی دوست ندارم بابقیه بازی کنم!

    همین دوتاجمله که اززبون یه دختروپسر باسادگی دراومد کافی بود که مهر ومحبت وعشق رو تودلمون روشن کنه!

    بعدازبازی وقتی برگشتم خونه اولین کاری که کردم این بودکه باچاقودوتاقلب اینجاکندم !البته اون موقع قدمن شاید یه مترونیم بیشترنبود.حالا این درخته اینقدررشد کرده ورفته بالا !اون موقع همون پائینش قلبا روکندم!

    خلاصه،روزای آخرتابستون مثل برق وباد می اومدن ومی رفتن که یه روز صبح که رفتم باهاش بازی کنم دیدم چشماش گریه ایه ازش پرسیدم چی شده؟فکرمی کردم کسی اذیتش کرده امافهمیدم که تاچندروز دیگه قراره ازاونجا اسباب کشی کنن وبرن!برای اولین بارمعنی جدایی رو اون موقع فهمیدم!

    چه نقشه ها که نکشیدم!یه تخته درست کردم که توش چندتا میخ کوبیده بودم که وقتی کامیون اومد بذارم زیر لاستیک ش که پنچر بشه!ونتونه اثاث مریم ایناروببره!یه قوطی رنگ ازتوگاراژورداشته بودم که بپاشم روشیشه کامیون که راننده هه نتونه جلوشو ببینه!یه سگ ازتوخیابون گیر آورده بودم وباطناب بسته بودمش جلوخونه مریم اینا!که وقتی کامیون اسباب کشی اومد بندازم به جون راننده هه!خلاصه هزارویک نقشه کشیده بودم که جلوی رفتن مریم روبگیرم

    اونم بهم اعتماد کرده بود ودلش قرص شده بودکه من می تونم جلورفتنش روبگیرم منم مرتب بهش قول میدادم وازاین چیزا!

    هربارکه می اومدم وبه این دوتا قلب نگاه می کردم اراده م قوی تر میشد تااینکه یه روز مونده به اسباب کشی شون بازوروکتک وپس گردنی منو وورداشتن وبردن شمال!اصلا وقت نشدکه برای آخرین بار مریم روببینم چه برسه به اینکه جلورفتن اونو بگیرم!

    اینجای حرفاش که رسید یه نفس بلند کشید ویه نگاهی به دوتا قلب کرد وگفت:

    -وقتی ازشمال برگشتیم خونه مریم اینا خالی بود.ازبچه هاکه پرسیدم معلوم شد فردای همون روز ازاون خونه رفتن فقط مریم یه چیزی برام باقی گذاشته بود یه یادگاری!یه پیغام!یه سرزنش!

    بچه ها دستم روگرفتن وبردن جلوخونه مریم اینا روتنه یه درخت یه چیزی بهم نشون دادن می دونین چی بود؟عکس یه قلب!یه قلب تیرخورده!یادمه همون موقع پریدم وازدیوارشون رفتم بالا وپریدم توحیاط خونه شون!خونه خالی خالی بود وهمه چیز به هم ریخته پشت درحیاط شون نشستم وگریه کردم!

    وقتی برگشتم توباغ خودمون اومدم زیر همین درخت وزیر این دوتا قلب یه قلب تیرخورده کشیدم!

    دیگه ازاون به بعد یادم نمی آد که چندتا قلب صحیح وسالم کشیدم وچندتا تیرخورده!

    این آخریا انقدردستم روون شده بود که تا چاقورو میذاشتم وخود چاقو برام دوسه تا قلب می کشید!

    اینو گفت وبرگشت باخنده منو نگاه کرد که داشتم بهش می خندیدم!

    کتایون-داداش منم می تونم یه روزی رواین درختا قلب بکشم؟

    کامیارباخنده نشست جلوکتایون و گفت:

    -آره عزیزم اما به شرطی که نه اون قلبا ونه این درختا رو به گند نکشی!این چیزا تازمانی قشنگن که به کثافت کشیده نشده باشن!

    وبعد صورتش روماچ کردوبلندشد وبه نگین که ساکت داشت نگاهش می کرد گفت:

    -فکرکنم وقت رفتن شماس نگین خانم!

    نگین-چطورمگه؟

    کامیار-آخه یه آدم پست بی شرف به آقابزرگه خبرداده که علیه باغش دارن توطئه می کنن!اوناهاش!اونم آقابزرگ که داره میره به کانون فتنه!

    همگی برگشتیم طرف جایی روکه کامیارنشون میداد نگاه کردیم آقابزرگه داشت باعصاش جلومیرفت ومش صفرم دنبالش!یه دفعه همه به طرف خونه کامیاراینا دوئیدن فقط من وکامیاروگندم همونجاواستادیم!برگشتم طرف درختی که کامیارروش قلب کشیده بود وگفتم:

    چقدرخوبه که خاطرات روتنه این درختا می مونن!

    کامیار-اینا که خاطرات این ارتفاع از درختاس اگه بتونی ازهرکدوم ازاین درختا بالا بری خیلی قلبای دیگه روهم می بینی که توش خاطرات نسل های قدیمی ما خونه کرده!

    دوتا قلب باخط عمو!یه قلب بایه تیر باخط بابا!دوتا قلب دیگه که خیلی م ظریف کنده شده باسنجاق سرعمه!

    باتعجب بهش نگاه کردم وخندیدم وگفتم:

    -راست میگی کامیار؟!

    کامیار-اینا که چیزی نیس!من مطمئنم که اگه بتونیم یه خرده بیشترازدرختا بریم بالا قلبای خیلی پیری روهم میبینیم که یاباچاقوی آقابزرگ تودرخت کنده شدن یابا سنجاق سر خانم بزرگ خدابیامرز عشقه دیگه!همیشه بوده وهمیشه م هس!

    اینو گفت ویه خنده ای به من وگندم کرد وراه افتاد طرف خونشون!

    دوتایی واستادیم ورفتن کامیاررو نگاه کردیم که گندم گفت:

    -تواون دختر یادت هس؟

    -آره یادمه!

    گندم-چه شکلی بود؟خوشگل بود؟

    -تواون سن وسال معلوم نمی شه یه دختر قشنگ هست یانه!

    گندم-چرامعلوم میشه!

    -منکه متوجه نمی شم!

    برگشت طرف من وروبروم واستاد وتوچشمام نگاه کردوگفت:

    -توام تاحالا رودرختا قلب کشیدی؟

    -نه!

    گندم-جدی میگی؟!

    سرمو تکون دادم وگفتم:

    -آره.

    گندم-یعنی تاحالا یه دونه م نکشیدی؟

    -نه یعنی میدونی این کارا به نظرم بچه بازیه مسخره س!

    گندم-هیچم بچه بازی نیس!

    -یعنی هرکه عاشق شدباید یه چاقوورداره بره درختاروزخمی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    گندم-این زخمی کردن درختا نیس!به ثبت رسوندن یه احساسه،یه خاطره س،یه هیجانه،یه بلوغه!

    -خب آدم می تونه اینارو یه جوردیگه درذهن وروحش ثبت کنه!

    گندم-توبی احساسی تو هر چیزی رو فقط از جنبه منطقی ش نگاه می کنی!

    -نه اصلا اینطوری نیس.فقط شاید...

    گندم-شایدچی؟

    -نمی دونم!

    گندم-اصلا توتاحالا عاشق شدی؟

    -نمی دونم شاید!

    گندم-پس شدی!

    -می دونی دبیرستان که بودم یه دختره بود که مسیرش بامن یکی بود.همیشه توراه مدرسه می دیدمش!صبحاکه با کامیارمی رفتیم مدرسه اونم ازهمون مسیر می اومد وهی به من نگاه می کرد منم نگاهش می کردم بعدازچند وقت متوجه شدم که بهش یه احساسی دارم.حالا نمی دونم عادت بودیاعشق!آخه دخترخیلی قشنگی بود وقتی به آدم نگاه می کرد یه جور خاصی بود که انگار...

    گندم-خیلی خب!کافیه!نمی خواد انقدرمفصل برام توضیح بدی.

    -ولی خودت ازم پرسیدی!

    گندم-من فقط پرسیدم که تاحالا عاشق شدی یا نه؟همین!

    -خب منم داشتم می گفتم دیگه!

    گندم-تومیتونستی یک کلمه بگی آره یانه!

    -آخه خودمم نمی دونم آره یانه!

    گندم-دیگه بدتر!حتما برای عشق تون دوتا قلبم رودرختا کندی؟

    -نه من اصلا بلد نیستم روکاغذ سفید بامدادیه قلب درست حسابی بکشم چه برسه روتنه درخت اونم باچاقو!

    گندم-واقعاکه سامان بهتره هرچه زودتربری وکندن قلب رودرخت روباچاقویادبگیری!اینطوری حداقل میشه باهات حرف زد!

    -چراعصبانی میشی؟

    گندم-من اصلاعصبانی نیستم!

    -پس چراداری دادمیزنی؟

    گندم-توام داری دادمیزنی!

    -خیلی خب!بهتره منطقی باشیم!ببین گندم!به نظرمن اگه یه پسربلدنباشه روی تنه درخت باچاقو قلب بکنه،این دلیل هیچی نمی تونه باشه ازنظرمنطقم درست نیس!

    گندم-گوش کن سامان!من اصلاازهرچی منطق و آدم منطقیه بدم می آد!فهمیدی؟

    اینوگفت وباعصبانیت برگشت ورفت!دوسه قدم که ازم دورشد برگشت وگفت:

    -پسره شیربرنج شل!

    یه دفعه زدزیر گریه ودوئید ورفت!مونده بودم چراهمچین کرد خیلی عصبانی شدم!دفعه اولی نبودکه ماها ازاین حرفابهم می زدیم توجمع تومهمونی ها توباغ وسط بازی ها خلاصه گاه گداری سربه سرهم می گذاشتیم وازاین حرفابهم میزدیم!اما ازامروز صبح به بعد که دید واحساسم نسبت به گندم،عوض شده بود این حرفش خیلی ناراحتم کرد خودشم این دفعه این حرفارویه جور دیگه زد!همیشه وقتی ازاین چیزا بهمدیگه می گفتیم بعدش می خندیدیم وشوخی می کردیم امااین دفعه باگریه گذاشت ورفت!

    یه دفعه متوجه شدم که سروصداازطرف خونه کامیاراینا بالا گرفت خواستم برم اونجا ببینم چه خبره اما حوصله شونداشتم راه افتادم طرف خونه خودمون وتارسیدم ازپنجره پریدم تو اتاقم ورفتم تورختخوابم!

    ازدست گندم خیلی عصبانی بودم که اون حرفاروبهم زده امایه احساس خوبی بهش داشتم که ازاحساس امروز صبح بهتروبیشتربود!

    یه دفعه نمی دونم چراخندیدم وتودلم یه حال عجیبی حس کردم شایدعشق همین بود!یعنی عاشق شده بودم؟! عاشق گندم چه اسم قشنگی!

    کم کم برگشتم به خاطراتم!یاده موقع هایی افتادم که من وکامیارباگندم وآفرین ودلارام وکاملیا بازی می کردیم یادمه موقع یارکشی همیشه گندم می اومدبامن!یادمه همیشه وقتی گرگم به هوابازی می کردیم وگندم مثلا گرگ می شد بااینکه می تونست منو بزنه اینکارونمیکردوبقیه رومیزد!

    تواین فکرابودم که صدای پدرم ومادرم روشنیدم که داشتن می اومدن خونه وباعصبانیت باهمدیگه حرف می زدن!

    تارسیدن به پنجره اتاق من پدرم صداکرد:

    -سامان!

    -بله.

    پدرم-خوابیدی؟

    -نه بیدارم...

    پدرم-پس چراچراغ اتاقت خاموشه؟!

    -همینطوری دراز کشیدم!

    پدرم-تونفهمیدی آقابزرگ روکی خبرکرده؟

    -نه!مگه چی شده؟

    پدرم-شماها کجابودین؟

    -باکامیاراینا توباغ بودیم طوری شده؟

    پدرم-نه بگیر بخواب.

    اینوگفت وبامادرم اومدن تو خونه.حوصله نداشتم درمورد این چیزا فکر کنم دوباره برگشتم به خاطراتم وهرلحظه روکه باگندم بودم آوردم تومغزم!

    به هرکدوم که فکرمیکردم یه چیز تازه دستگیرم میشد!همیشه گندم یه جوری خواسته بود که خودشوبه من نزدیک کنه امامن متوجه نشده بودم!عجب آدمی م من!انگارحرفهایی که بهم زدهمش درست بوده.

    دوباره خنده م گرفت!یه خنده ای که یه حالت ذوق توش بود!واقعا گندم حق داشت که بهم بگه شیربرنج شل!ازحرصش این حرف روبهم زد!حتمابعدازاین همه سال وقتی امروز صبح دیده که یواشکی رفتم جلوپنجره ش ونگاهش می کنم باخودش گفته که اخلاقم عوض شده وبه قول معروف مرد شدم وحتمامیرم جلووباهاش صحبت می کنم.بعدشم وقتی امروز چندبارخواست سر حرف روباهام واکنه من احمق صحبت روعوض کردم عجب خری م من!

    تواین فکرا بودم که انگاریه دفعه چشمام گرم شد وخوابم برد!یه وقت بایه صداازخواب پریدم!



    کامیار-اهالی باغ آسوده بخوابید،باغ درامن وامان است آهای جونورا!نجنبینانلولینا!داروغه بیداراست!آهای دخترخانما

    آقاپسرا آهسته بیائید!پدرومادر هنوز هشیاراست!

    ساعتم رونگاه کردم یه خرده ازدوازده نصفه شب گذشته بود!نفهمیدم چطورخوابم برده!

    کامیار-آهای!دخترعمه هاپسرعمه ها!دخترخاله ها!پسرخاله ها!دختر دایی آ!پسردایی آپاورچین وآهسته بیائید باغ هنوز

    نسبتا بیداراست!

    رسیددم در پنجره اتاق من که پدرم سرشو ازطبقه بالا کردبیرون وگفت:

    -پسرمگه توخواب نداری؟نصفه شبی ول کن برودیگه!

    کامیار-سلام عمو جون.

    پدرم-تواین وقت شب اینجا چیکارمیکنی؟!

    کامیار-امشب نوبت کیشیک منه !حاج ممصادق بهم گفته امشب توباغ کیشیک بکشم!بعدازنصفه شب هرکی روتوباغ دیدم اسمش روبنویسم وصبح بدم بهش که تنبیه ش کنه!شمام زودتر بروبگیر بخواب تااسمتو ننوشتم آ!

    پدرم یه چیزی زیرلب گفت وسرشو کرد تو وپنجره رو بست!

    پریدم وازاتاق رفتم بیرون.

    کامیار-کجایی تو؟

    -خوابیده بودم.

    کامیار-پس چرانیومدی خونه ما!نمی دونی چه خبربود!

    -حوصله نداشتم.

    کامیار-گندم کجارفت؟

    -رفت خونشون.

    کامیار-خب،چه خبر؟

    -هیچی.

    کامیار-چشمات میگن داری دروغ میگی!بگو ببینم چی شده!

    -بیابریم وسط درختا تابهت بگم.

    کامیار-نکنه باز یه جاواستادی ودزدکی گندم رو دیدزدی وحالا دنبال مفاد قانونی ش میگردی؟!

    -گم شو!بیابریم یکی می شنوه!

    دوتایی باهم رفتیم وسطای باغ ویه جاکه تاریک تربود واستادیم وباخنده گفتم:

    -کامیارمن الآن واقعا احتیاج به کمک دارم!

    کامیار-پسرجون توکی کمک خواستی ومن دریغ کردم؟!فقط جون مادرت دنبال ماده وتبصره وبندو این چیزانگرد وبی خودی ترس تودل ماننداز!

    -نه به جون تو!این دفعه دیگه ازاین خبرا نیس!

    کامیار-آفرین!حالا بگوببینم چه کمکی لازم داری تادراسرع وقت انواع واقسام خدمات رو ارائه بدم!

    -می خوام یکی روپیداکنم که توعشق وعاشقی واین چیزاوارد باشه!

    یه نگاهی به من کردوگفت:

    -واقعا خاک برسرت کنن سامان!من اینجا بغل دستت واستادم اون وقت تو دنبال یه نفرمیگردی که تواین چیزا وارد باشه؟حالا اگه بایه پاره آجر بزنم توسرت حق ته یانه؟

    -اِ...!می دونم منظورم به خودته دیگه!امابدون شوخی ولوس بازی آ!

    کامیار-خب حالا شد یه حرفی!بگوببینم چی شده!

    خندیدم وگفتم:

    -امشب میدونی گندم بهم چی گفت؟

    کامیار-انگارموضوع جدی یه!

    -آره!پس چی؟!!!!!

    کامیارکه حسابی شنگول شده بودباخنده گفت:

    -انگار دنیا به کامت داره میگرده!بگوببینم چی گفت بهت؟!

    -بهم گفت شیربرنج شل!اونقدراز دستم عصبانی شده بودکه نگو!

    یه نگاهی بهم کرد وخنده رولباش خشک شدوگفت:

    -بااین حساب بهتره جای گشتن دنبال یه متخصص درامورعشق وعاشقی دنبال یه متخصص در امور طناب وریسمان

    بگردی که هرچه زودتر خودتو داربزنی بدبخت!

    -یعنی چی ؟!

    کامیار-آخه اینم چیزیه که انقدرباعث خوشحالی آدم بشه؟!نه!من می خوام بدون اصلاتوآدمی؟دختره درنخستین مکالمه عاشقانه بهت گفته شیربرنج شل اونوقت توجشن گرفتی؟واله خجالت داره سامان!اگه یه دختربه من یه همچین حرفی بزنه بی معطلی یه گلوله توشقیقه خودم شلیک میکنم اون وقت تواین حرف روشنیدی وداری اینجا پایکوبی می کنی؟

    -صبر کن بذار بگم چه جوری گفت آخه!

    کامیار-چه جوری گفتنش دیگه چه فرقی داره همون کلمه اولش برای خودکشی کافیه چه برسه به کلمه دومش!

    -آخه لحن گفتن فرق می کنه!

    کامیار-حتی اگه بابهترین لحن هاهم این حرف به یه پسر گفته بشه بازم نتیجه ای جز خودکشی نداره یاله معطل نکن تا آبروی ماپسرارو نبردی حداقل اینقدر همت داشته باش وآبرو وحیثیت همنوع خودت روبخر!یاله!

    -باز شروع کردی اصلا برگرد برو خونتون.

    کامیار-خیلی خب بابا!بگو ببینم لحن کلام چه جوری بوده.

    -گندم چون خیلی عصبانی بود این حرف روبه من زد!

    کامیار-حق داره واله!

    -یعنی ازاین حرفش فهمیدم که اونم منو دوست داره!یعنی به طور غیر مستقیم بهم گفت که منو دوست داره!

    کامیار-بهتر نیس که جای این همه جون کندن وتفسیر های مختلف روبررسی کردن وآخرش به یه نتیجه نیم بند غیر مستقیم رسیدن اون زبون صاحب مرده ت رویه تکون بدی وحرفت رومستقیم بزنی؟!

    -اِ...!گوش کن حالا می دونی ازم چی خواسته؟

    کامیار-یه جوعرضه!

    -یه قلب یعنی دوتاقلب!

    کامیار-واسه آدم مریض دنبال قلب میگرده؟

    -نه!بهم گفته تایاد نگیرم روتنه درخت قلب بکشم باهام حرف نمی زنه!

    یه نگاهی به من کردوگفت:

    -چه شرایط سهلی کاشکی ازاین شرطا ازمن می خواستن به جون تو،دقیقه ای دوتاقلب منبت کاری شده تحویل شون میدادم حالا چی شد که یه همچین چیزی ازت خواست؟

    -همه ش تقصیر توئه دیگه!ازتومهمونی همه رو ورداشتی بردی زیر یه درخت وخاطرات ده پونزده سال پیشت رو نشون بدی؟!

    کامیار-خاطرات من به شماها چیکارداره؟!

    -هیچی دیگه!ازم پرسید تاحالا قلب رودرخت کشیدی منم گفتم نه!گفت اصلا تاحالا عاشق شدی؟منم یه فکری کردم وگفتم نمی دونم بعدگفتم یه دختری بود که توراه مدرسه میدیدمش شاید عاشق اون شده باشم تااینو گفتم عصبانی شدو گفت حتما براش رو تنه درخت قلبم کندی؟!منم گفتم روکاغذ سفیدم بلد نیستم قلب بکشم چه برسه رودرخت!اونم گفت تایاد نگرفتی نیاطرف من!

    کامیار-خب کاربدی کردی این حرف روبهش زدی!

    -کدوم حرف رو؟

    کامیار-همون که بهش گفتی شاید عاشق شده باشی به دخترا که نباید ازاین چیزا گفت خره!هروقت یه دختر باناز وادا ازت پرسید عزیزم تاحالا عاشق شدی؟باید مثل نوار ضبط شده فقط بگی نه تواولین وآخرین عشق منی !اگه بازم گفت عزیزم واقعا ازهیچ دختری خوشت نیومده؟دوباره باید بگی نه تواولین وآخرین عشق منی اگه یه دختر گفت عزیزم اگه کسی تو زندگیت بوده به من بگو بازم بلا فاصله میگی نه!تواولین وآخرین عشق منی!

    -حالا باید چیکارکنم؟

    کامیار-چی رو؟

    -قلبا رودیگه!

    کامیار-چاقوداری؟

    -تواتاقم دارم.

    کامیار-بپروردار بیار.

    رفتم طرف خونمون وازپنجره رفتم تو ویه چاقوی کوچولوورداشتم وبرگشتم پیش کامیار که گفت:

    -بیا. همین درخت خوبه.یاله بکن معطل نکن!

    -بی تربیت.

    کامیار-قلبا رومیگم!

    رفتم جلودرخت وباچاقوشروع کردم به کند کاری که یه خرده بعد کامیار یه نگاه بهش کرد وگفت:

    -مرده شور اون عشقت رو بااین قلب کشیدنت روببره!اینم قلبه کشیدی؟!ببینم توتاحالا یه قلب دیدی که مکعب مستطیل باشه ؟!

    یه نگاهی به قلبی که کشیده بودم کردم وگفتم:

    -آخه این کارا یعنی چی ؟!

    کامیار-بااحساس بکش الاغ داری این قلب رو برای دختری که دوستش داری میکشی !واسه معلمت که نمی کشی نمره بهت بده نیگاه کن!خیال میکنه سرجلسه امتحان علوم نشسته!واسه قلبش بطن ودهلیز چپ وراست روکشیده!خب یه بار کی سرخرگ آئورت و سیاهرگ ششی روهم بکش که نمره روکامل بگیری!

    -آخه تاحالا ازاین کارا نکردم اونم توتاریکی!

    کامیار-بدبخت اینکاراروفقط باید توتاریکی کرد روز روشن که نمیشه بری وسط باغ،جلوی باباوننه دختر،براش قلب بکشی!

    -جون من کامیار بیاتوجای من بکش!

    کامیار-به به!تقلب اونم اول عشق وعاشقی بدبخت تقلبت روبگیرن دیگه تجدیدی م نداره؟یه ضرب ردی؟

    -آخه من بلد نیستم!

    کامیار-میخواستی اون موقع ها جای درس خوندن بیای ازاین کارا بکنی.که حالا دنبال تقلب واین چیزانباشی.!

    -جون سامان یه دونه برام بکش.

    کامیار-بده به من اون چاقورو بدبخت خرالاغ گاونفهم!بروکنار ببینم!

    چاقوروازم گرفت وگفت:

    -اگه یه دفعه فرداخانم معلم گفت بیاجلوروی خودم بکش چه غلطی می کنی گیرم این دفعه من برات کشیدم؟

    -بابا آخه من اصلا تواین خط ها نیستم!خودم که نیستم هیچی بابامم نبوده!

    کامیار-بابای تو تواین خط آنبوده؟پس بیا ازدوتا ازاین درختا بریم بالا تا بهت نشون بدم!

    -غلط کردی اصلابابام تواین برنامه هانیس!گاهی وقتا که مثلا سرشام یاناهار نشستیم ومی خواد منو نصیحت کنه ازپاکی دوران جوونی ش برام میگه ومامانمم تصدیق میکنه!

    کامیار-همون فقط مامانت باید تصدیق کنه اتفاقا چند وقت پیش بالای یه درخت دوتا قلب پیداکردم که مهر وامضای بابا ی توپاش بود!عجیب اینکه قلبا روهم وارونه کشیده!حالا نمی دونم موقع کشیدن به درخت آویزونش کرده بودن یا خودش انحرافی چیزی داشته!

    -اِ...!این چرت وپرتا چیه میگی؟دوتا قلب بکش کاروتموم کن دیگه!

    کامیار-مگه به این شلی هاس؟

    -خیلی خب شل که نیس هیچی خیلی م کار سختیه!حالا می کشی؟

    کامیار-اول بگو ببینم چه نوع قلبی می خوای؟

    -ازهمین قلبا دیگه!دوتابکش بره پی کارش دیگه!

    کامیار-اولا اگه این قلبا روبکشی دیگه نمی ره پی کارش!تازه اول شه!یعنی به محض اینکه دست صاحب قلب دوم رو بگیری وبیاری اینجا وقلبا روبهش نشون بدی تازه بدبختی ت شروع میشه!عین یه سند محضریه!دیگه نمیشه زدزیرش چون به ثبت رسیده دیگه باید کاروزندگیت روبذاری کنارو برسی به این دوتا قلب که خشک نشن آب به موقع،کودبه موقع،وجین به موقع،هرس به موقع!باید صبح به صبح بیای ورگ های منتهی به قلب رو خوب پاک مرتب آمپر خونش روچک کنی که کم نباشه!اگه یه دفعه دیدی خونش کمه وزود باید ازتوجیگرت خون بریزی توش که یه دفعه قلبا گیرپاژنکنن!فشار خون ساعت به ساعت!میزان قندخون نیم ساعت به نیم ساعت!میزان ضربان دقیقه به دقیقه! شما رش تعداد گلبول قرمز ثانیه به ثانیه!

    -بده به من اون چاقورو اصلانمی خواد بکشی!

    کامیار-تقصیر منه که دارم راهنماییت میکنم!

    -من که فقط می خوام دوتا قلب بکشم خودتو بگو که چه جوری به این همه قلب می رسی؟؟؟؟؟؟

    کامیار-من تموم قلبایی روکه کشیدم کنترات دادم به بیمارستان که خودشون کاراشو بکنن!

    -بابابکش بریم ساعت 1بعدازنصفه شبه!

    کامیار-خب حالا چه قلبی می خوای؟

    -مگه چند نوع قلب داریم؟

    کامیار-خیلی!قلب بادیواره نازک!قلب بادیواره کلفت!قلب با دریچه میترال گشاد!قلب بادریچه میترال تنگ!قلب چروکیده! قلب صاف واتو خورده!قلب چاک چاک!قلب سالم!

    پسر کجای کاری هرکدوم ازاینا نشون دهنده یه نوعشقه!قلب سنگدل داریم باعشق خاموش شده!قلب نازک باعشق بی دوام!اصلا تونوع عشقت روبگو من خودم اتوماتیک برات میکشم!عشق آتشین می خوای یاعشق به خاکسترنشسته؟ عشق تند می خوای یاعشق آروم؟عشق خونین می خوای یاعشق ملایم؟؟

    -بابادیر شد!

    کامیار-من که منتظر توام!بگو بکشم دیگه!

    -دوتا قلب بکش که مبلغ عشق باشه همین!

    کامیار-قلب تبلیغاتی می خوای؟بگیربرادر این چاقورو من کارتبلیغاتی نمی کنم سفارشت روببر جای دیگه بده!

    اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه ازته باغ ازخونه گندم اینا سروصدابلندشد!

    دوتایی یه خرده گوش دادیم که کامیارگفت:

    -دارن تئاتر اقتصادی فرهنگی اجتماعی سیاسی بازی می کنن یادعواس؟؟؟

    -انگاردعواس!

    کامیار-خونه عمه اینا ازاین خبرانبودکه!بیابریم ببینیم چی شده!

    -من نمی ام زشته!توام نرو.به ماچه مربوطه!حتما یه اختلاف خونوادگیه!

    کامیار-تواین باغ هراتفاقی بیفته به من مربوطه.تومی خوای نیایی نیا من که رفتم!

    -اِ...!صبرکن اومدم

    دوتایی ازلای درختا آروم آروم رفتیم طرف خونه گندم اینا وتا رسیدیم که صدای شیکستن یه شیشه بلندشد وپشت سرش یه شیشه دیگه!

    دوتایی رفتیم پشت شمشادای جلو خونشون قایم شدیم که صدای گندم بلندشد:

    -دزد!دروغگوها!چطوری دلتون اومد؟چرا؟چرا؟چرا؟

    اینارومی گفت وجیغ می کشید وگریه میکرد همچین نعره می کشید وحرف می زد که مایه آن فکر کردیم خونشون دزد اومده!

    گندم-چرااینکاروکردین؟چرا؟؟؟؟

    گندم اینارو باگریه وداد وجیغ می گفت وعمه م وشوهرعمه م هی آروم قربون صدقه ش می رفتن!

    گندم-حالا من چیکارکنم ؟تکلیف من چیه؟دزد!!!!!!!

    من وکامیاریه نگاهی بهم کردیم که یه دفعه شیشه پنجره شکست ویه صندلی ازتوخونه افتادبیرون!

    کامیار-توکه می خواستی قلب بکشی خب خبرمرگت یه خرده زودتر اقدام میکردی که این دختره رو انقدر نچزونیش!

    -حالا وقت شوخیه؟بذارببینم سرچی اینطوری دعواشون شده!

    کامیار-این هر چی هس یه دعوای معمولی نیس!می گم بیابریم تو!

    -آخه یعنی درسته که مادخالت بکنیم؟؟؟؟

    کامیار-یعنی همینجوری همین گوشه بشینیم؟

    -نمی دونم!

    یه لحظه صداها قطع شد ویه دفعه صدای شیون وگریه وزاری عمه م وشوهرعمه م بلندشد وبازم صدای شکستن لیوان وبشقاب و این چیزااومد!

    کامیار-تونمی آی نیا منکه رفتم تو!

    اینوگفت وپرید وازروشمشاداردشد ورفت پشت درخونه گندم اینا وشروع کرد به درزدن وعمه وشوهرعمه م روصداکردن!

    کامیار-عمه آقای منو چهری گندم!

    کامیاربلند بلند صداشون می کرد ومحکم می کوبید به در که یه دفعه صدای آقای منوچهری بلندشد !!!!!!

    -کامیار!بیاتو!کمک!کمک!

    تاکامیارصدای آقای منوچهری روشنید دیگه معطل نکرد وازاون طرف پنجره ای که شیشه ش شکسته بودپرید توخونه ومنم دنبالش!تارسیدیم توخونه دیدیم تمام اسباب واثاثیه شکسته ودرب و داغون شده وعمه م یه گوشه غش کرده وافتاده!دوئیدم طرف آشپزخونه که سروصدای گندم وآقای منوچهری ازاونجامی اومد.تارسیدیم دیدیم آقای منوچهری چاقوی آشپزخونه رو ورداشته وانگارمی خواد گندم روبکشه وگندم دستای آقای منوچهری روگرفته وداره از خودش دفاع میکنه!یه آن هردومون خشک مون زد که بافریاد آقای منوچهری یه تکون خوردیم !

    آقای منوچهری-چراواستادین؟بیاین کمک دیگه!

    اینوکه گفت دوتایی پریدیم طرف شون!کامیاررفت طرف آقای منوچهری ومنم رفتم طرف گندم که کامیاربه حالت فریاد گفت:

    -بیایم کمک که دختره روباچاقوبکشی؟!

    آقای منوچهری که هم داشت گریه میکرد وهم فریاد میکشیدگفت:

    -داره خودشومیکشه!داره خودشومیکشه!

    یه آن تازه مامتوجه شدیم که چاقودست گندمه!امادیگه دیر شده بود چون امیاردستای آقای منوچهری رو ازدستای گندم جداکرده بود ومنم حواسم به آقای منوچهری بود فقط خدارحم کرد که من وکامیار هردوباهم در یک لحظه پریدیم طرف گندم که چاقوروبرده بالا وداشت می آورد پائین طرف شکمش!دقیقا درلحظه ای دستای مارسید به گندم که چاقواومد پایین ولبه ش گرفت به بازوی من!

    یه دفعه خون مثل فواره پرید روهوا!

    کامیار-کشتی سامان روبی انصاف!

    اینو گفت وچاقورو ازتودستای گندم کشیدبیرون واومد طرف من!

    کامیار-کجات خورده؟

    -مواظب اون باش!

    کامیار-میگم کجات خورده؟

    -بازومه چیزی نیس!

    برگشتم وبه گندم که مات شده بود به بازوی من نگاه کردم ازبازوم همینجوری داشت خون میرفت اونم دستاشو گرفته بود جلودهنش وفقط به بازوی من نگاه میکرد!

    کامیارپرید ویه دستمال ورداشت وپیچید دوربازوی من ومحکم گره زد وبعد برگشت طرف آقای منوچهری وگندم وبا فریادگفت:

    -این چه بساطی درست کردین؟؟؟؟؟

    آقای منوچهری دستش روگذاشت روقلبش ونشست رویه صندلی وتااومد حرف بزنه که گندم ازتوآشپزخونه فرار کرد بیرون !

    آقای منوچهری م که اینو دید باحالت نیمه غش فقط گفت:

    -بگیرینش!نذارین بره!می خواد یه بلایی سر خودش بیاره!بگیرینش!!!

    اینوکه گفت دوئیدم دنبال گندم!یه دستم به بازوم بود ومی دوئیدم دنبالش!کامیارم دنبال من می دوئید تارسید بهم بازوم روگرفت وگفت:

    -بیابریم بیمارستان!

    -گندم!بریم دنبال گندم!

    کامیار-ولش کن پدرسگ چاقوکش رو!الآن باید به این زخم برسیم!

    -نه!توبیاکاریت نباشه!

    کامیار-خون ریزی داره الاغ!

    -چیزی نیس بیابهت می گم!

    دوتایی زدیم ازخونه بیرون!تارفتیم توباغ دیدیم همه اهل خونه ها بالباس خواب دارن می آن طرف خونه گندم اینا تا مار رودیدن یعنی وضع منو بااون لباس خونی وبازوی بسته دیدن یه جیغ کشیدن!

    کامیارکه زیربغل منو گرفته بود ودوتایی داشتیم می دوئیدیم تااونا رودید نتونست خودشونگه داره وگفت:

    -وای خدای مهربون چقدرآدم بالباس خواب چه صحنه هیجان انگیزی حیف که وقت ندارم وگرنه...

    خنده م گرفته بود ازحرفاش!

    -حالام ول نمی کنی بدو!

    کامیار-وقت روکه تلف نکردم درحال دوئیدن گفتم!حیف بود سرراه یه نگاهی م به اینانکنیم!

    دوتایی همونطورکه می دوئیدیدم زدیم زیر خنده که یه دفعه ازیه طرف دیگه باغ چشم مادرم افتادبه من وتادید لباسم خونی غش کرد!

    کامیار-چه حادثه شومی!فقط سه تامجروح داشتیم!

    -بدوکامیار!کجارفت گندم!

    کامیار-اوناهاش داره میره ازباغ بیرون!

    -توبدو ماشینوبیار!

    کامیاررفت طرف گاراژومنم ازدرباغ رفتم بیرون ودوئیدم دنبال گندم!وسط خیابون رسیدم بهش وچ دستش رو گرفتم وکشیدم!

    -واستاببینم!

    گندم-ولم کن!

    -می گم واستا!

    تا خواست دستشو ازتودستم دربیاره که مچ دستش رویه فشاردادم که ازدرد جیغ کشید ونشست روزمین!

    -چراهمچین می کنی دختر؟این چه دیوونه بازیه؟!

    گندم که داشت گریه می کرد آروم گفت:

    -ولم کن سامان!بذاربرم!

    -آخه چرا؟کجا بری؟

    گندم-نمی دونم توفقط بذار برم خواهش می کنم سامان!

    -یعنی چی؟آخه چی شده؟

    گندم-فقط بذاربرم!

    -چراآبروریزی می کنی ؟پاشوببینم!

    بلندشد وواستاد ویه نگاهی توچشمام کرد وبعد یه نگاهی به بازوم کردودوباره زد زیر گریه توهمین موقع کامیارم با ماشینش رسید وجلومون ترمز کرد واومد پائین وگفت:

    -دختره دیوونه ببین چه بلایی سر این بچه اوردی؟!

    -ولش کن کامیار

    کامیار-سوارشین ببینم!

    گندم-من نمی آم.

    کامیار-میگم سوارشودختر!الان زخم این بچه ناسورمیشه!

    درعقب ماشین روواکرد وگندم رونشوندیم توماشین وکامیارپرید پشت فرمون ومنم اون طرف سوارشدم که مش صفر رسید بهمون وگفت:

    -چی شده آقا کجامیرین؟؟؟؟؟

    کامیار-مش صفر این دفعه واقعا داریم میریم که کمک کنیم!خداحافظ.

    اینوگفت وباسرعت حرکت کرد ده دقیقه بعد جلو بیمارستان زدروترمز وپیاده شد منم ازاون ورپیاده شدم ودرعقب ماشین روواکردم ودست گندم روگرفتم وخواستم پیاده ش کنم که گفت:

    -ولم کن سامان!شمابرین من همینجاهستم!

    -نمی شه توام باید بیای.

    کامیار-بازبون خوش بیاپایین اگه یه مو ازسر این بچه کم بشه من می دونم وشماها بیاپایین بهت می گم!

    خلاصه سه تایی راه افتادیم طرف اورژانس بیمارستان ورفتیم تو تایه پرستارچشمش به لباس من افتاد دوئید جلوومنو برد توبخش جراحی وپانسمان ودکترروخبرکرد تادکتربرسه پرستارباکامیار لباس منو درآوردن که پرستار گفت:

    -چی شده این؟

    کامیار-هیچی بابا بازی می کردیم سراسباب بازی رفت توبازوی این!

    پرستار-بازی این وقت شب؟!

    کامیار-بازی وقت و بی وقت نداره که!آدم بازیش که گرفت باید بازی کنه!

    پرستارخنده ای کرد وشروع کرد به شستن بازوم کامیاریه نگاهی به من کرد ویه دستی به موهام کشید وگفت:

    -درد داره؟

    -نه

    کامیار-بمیرم برات که چقدرخرمظلومی!

    بعد یه سلقمه زد به گندم که پهلوی ماواستاده بود وداشت به من نگاه می کرد وگفت:

    -بازی بچه قلوه کن شده!می بینی؟

    گندم دوباره زدزیر گریه به کامیاراشاره کردم که کاریش نداشته باشه توهمین موقع دکتراومدوسلام کرد وماهام جوابش رودادیم ویه نگاهی به زخم من کردوگفت:

    -پرستارگفت بازی می کردین سراسباب بازی رفته توبازوی این ا قا!درسته؟

    کامیار-آره دکترجون سرش وامونده خیلی تیز بود!

    دکتر خنده ای کرد وگفت:

    -حتما اسباب بازی خطرناکی بوده؟

    کامیار-بعله.

    دکتر-حالا اسباب بازی چی بوده؟

    کامیار-کاردآشپزخونه!

    دکتر-کی باهاش بازی میکرده؟

    کامیار-یه لات چاقوکش بی تجربه تازه کار.

    دکتر-امان ازاین تازه کارا.

    کامیار-که هرچی می کشیم ازدست اینا میکشیم دکترجون کارت روبکن!بچه ازدست رفت!

    دکتر-نگران نباشین چیز مهمی نیس!

    کامیار-می خوام جاش روبازوش نمونه دکترجون!

    دکتر-نمی مونه عمقی فرورفته.خودزخم کوچیکه.

    کامیاربرگشت یه نگاه به گندم کردوگفت:

    -پس دکترجون انگارخدارحم کرده اگه این زخم طرف سینه بود!

    دکتر-اگه بود دیگه کاری ازدست کسی برنمی اومد.

    کامیار-تف به گور پدرهرچی چاقوکش ناشی!

    خلاصه دکترشروع کرد به بخیه زدن بازوم ووقتی تموم شد پانسمان کرد وبرام یه نسخه نوشت وداد دست کامیارو رفت اومدم ازتخت بیام پایین که نذاشت وگفت:

    -یه دقیقه صبرکن من این دستورالعمل دواهارو ازاین خانم پرستاربگیرم وبیام.

    -دستورش روکه دکترتونسخه نوشته حتما!

    کامیار-باشه،یه باردیگه بپرسیم ضررنداره که!

    -خب برو ازخوددکتربپرس.

    کامیار-دکترسرش شلوغه مزاحمش نشم بهتره همین خانم پرستارمیگه می ره پی کارش دیگه!تویه دقیقه بخواب تا من برگردم.

    داشت اینارومیگفت که همون خانم پرستار اومد طرف ما وتارسید گفت:

    -شکرخدابه خیرگذشت!

    کامیار-آره الحمدالله خداخیلی بهش رحم کرد ببخشین خانم پرستار این نسخه رو کجاباید بپیچم؟

    پرستار-هرداروخانه که باشه!

    کامیار-آخه ماتواین محله غریبیم نمی شه شمایه تک پا لطف کنین وبیاین به مادواخونه رونشون بدین؟

    پرستار-آخه من الان شیفتم!

    کامیار-خب ماها صبرمی کنیم هروقت شیفتتون تموم شد تشریف بیارین.

    پرستار-پس مریضتون چی میشه؟

    کامیار-گوربابای مریضمونم کرده،فعلاکه حالش خوبه!

    خنده م گرفت خانم پرستارم خندید وگفت:

    -آخه شیفت من صبح ساعت 9تموم میشه!

    کامیار-خب بشه دیگه چیزی به صبح نمونده که الان ساعت2بعداز نصفه شبه تاچشم بهم بزنیم شده 9صبح این یه خرده روهم صبرمیکنیم چه عیبی داره؟

    اومدم یه چیزی بهش بگم وازجام بلندبشم که به زورمنوخوابوند روتخت وگفت:

    -بخواب!تومجروحی مثلا!

    -بذاربریم خونه اخه!

    کامیار-می دونی چقدرخون ازت رفته؟بخوا ب بذار مغز استخونت حداقل نیم لیتر خون تولیدکنه بچه!

    -مغز استخون من تولیدکنه یامال تو؟

    کامیار-ببخشین خانم پرستار این بچه جراحتش عفونی شده داره هذیون میگه می دونین حالا که فکر میکنم می بینم یه نفربایدتاچندوقت ازاین مجروح پرستاری کنه!چه کسی م بهترازشما؟اجازه میدین ادرس بدم خدمت تون تشریف بیارین منزل وزیر بال وپرماروبگیرین؟

    توهمین موقع نگهبان بیمارستان اومد توقسمت اورژانس وبلندگفت:

    -ببخشین آقا این بنز جدیده مال شماس؟

    کامیار-بااجازه تون امری بود؟

    نگهبان-لطفا تشریف بیارین جابجاش کنین ماشین می خوادازتوپارک بیاد بیرون.

    تااینو گفت ازجام بلندشدم وگفتم:

    -بروحساب بیمارستان روبکن بریم خونه دیرشد!

    مجبوری رفت طرف صندوق ومنم ازپرستارکه می خندید تشکرکردم وباگندم راه افتادیم طرف درکه یه خرده بعدم کامیار اومد وسه تایی ازبیمارستان رفتیم بیرون وسوارماشین شدیم وراه افتادیم یه خرده بعد که رفتیم به گندم گفتم:

    -چی بودجریان؟

    کامیار-چیزی نبود!یه دعوای ساده ی خونوادگی بود که منجربه یه قتل ویه نقص عضوشد!

    -بذارببینم چی شده کامیار!

    گندم سرش روبرگردوند طرف شیشه ویه خرده بیرون رونگاه کرد وبعدگفت:

    -سیگاردارین؟

    من وکامیاریه دفعه برگشتیم طرفش!

    کامیار-سیگارنداریم امامنقل بازغال خوب موجوده بیارم خدمت تون؟؟

    یه خرده ساکت شد وبعدگفت:

    -طرف خونه نرین!من دیگه اونجا نمی آم!

    -آخه برای چی؟؟؟؟؟

    بازم هیچی نگفت کامیاربهم اشاره کرد که ولش کنم منم دیگه چیزی نگفتم

    چنددقیقه بعدرسیدیم جلودرباغ وواستادیم که یه دفعه گفت:

    -حمال مگه بهت نگفتم اینجانیا!

    ن وکامیارشوکه شدیم تاحالا سابقه نداشت گندم باکسی اینطوری حرف بزنه!اصلاشخصیت گندم اینطوری نبود!

    کامیار-به من میگی حمال؟؟؟؟

    گندم-به جفت تون میگم!

    کامیار-توغلط میکنی بروپایین ببینم مرده شورتو واون ننه بابات روببرن بااین بچه تربیت کردنشون!

    تااینوگفت گندم درماشین روواکرد وپیاده شد منم پیاده شدم.تاخواست بره اون طرف خیابون،رسیدم بهش ودستش روگرفتم وگفتم:

    -این چه طرز حرف زدنه گندم؟ازتوبعیده!

    گندم-توام بروبمیر.

    یه نگاهی بهش کردم وگفتم:

    -توهمون گندمی؟؟

    گندم-من هیچکی نیستم!می فهمی؟؟

    به زور می خواست دستش روازتودستم دربیاره!

    گندم-ولم کن!می گم ولم کن!

    -ولت کنم کجا بری؟

    گندم-به تومربوط نیس!

    -داری عصبانیم می کنی آ !

    گندم-عصبانی شی چه غلطی می کنی ؟

    -توچرااینطوری شدی؟؟؟

    گندم-به توچه؟

    -بیابریم خونه زشته آبروجلوهمسایه ها برامون نذاشتی تو!

    گندم-من اصلا آبروندارم!

    -یه باردیگه این مزخرفا ازدهنت دربیاد هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی فهمیدی؟

    گندم-گم شو کثافت!

    تااینوگفت همچین بازوش روفشاردادم که جیغ کشید ونشست روزمین!

    یه لحظه به خودم اومدم وبهش گفتم:

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  5. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    -بلندشوبریم تو اگه مشکلی برات پیش اومده بازبون خوش بگوتا یه فکری براش بکنیم پاشوبریم!

    بلندشد وهمونجور که بادست دیگه ش بازوش روگرفته بود گفت:

    -احمق دستم شیکست!

    -تقصیرخودته!بیابریم تو!

    گندم-اگه نذاری برم جیغ می کشم!

    -داری دیگه ازشوربدرش می کنی بیابریم!

    اینوگفتم ودستش روکشیدم ببرم خونهه که شروع کرد جیغ کشیدن وکمک خواستن منم یه سیلی محکم زدم توصورتش! کامیارم ازماشین پریدپایین اصلامونده بودیم این گندم گه هیچ وقت کوچکترین حرف بدی ازدهنش بیرون نمی اومدچرا اینطوری شده!

    کامیاریه اشاره بهم کرد که جلوخودموبگیرم اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چیکارکردم اصلادست خودم نبودازدست خودم عصبانی بودم !

    برگشتم به گندم که صورتش روتودستاش گرفته بود وآروم گریه میکرد نگاه کردم ازخودم بدم اومد!

    کامیاردوتاسیگارروشن کرد ویکی ش روداد به من.تکیه م رودادم به ماشین وچشمام روبستم.نمی دونم چقدربه همون حالت موندم که کامیاربازوم روگرفت چشمامو واکردم بهم اشاره کرد که برم طرف گندم.

    برگشتم وخونه های روبرو رونگاه کردم یکی دوتا پنجره واشده بود وچندتا ازهمسایه ها داشتن ماهارونگاه میکردن سیگارم روانداختم زمین ورفتم طرف گندم که همونجوری واستاده بود آروم نازش کردم یه دفعه صورتش روبرگر دو ند اونقدرتوچشماش کینه ونفرت بود که یه آن جاخوردم!

    گندم-چیه؟!بازم میخوای بزنی؟بیابزن!

    -معذرت می خوام گندم اصلادست خودم نبود!

    اشک هاشوپاک کرد اومد یه چیزی بهم بگه که یه دفعه چشمش افتاد به بازوم که پانسمان شده بود حرفش روخورد وحا لت صورتش عوض شد!دیگه ازاون نفرت وکینه یه خرده پیش توصورتش خبری نبود دستش روگرفتم وگفتم:

    -اگه دلت نمی خوادبریم خونه،خب نمی ریم بگوکجامی خوای بریم.

    گندم-برام فرقی نمی کنه.

    -پس بیاسوارماشین شو.

    درماشین روبراش واکردم ونشست تو ومنم رفتم جلونشستم.

    کامیار-من برم یه سرخونه بزنم وبیام.جایی نرین آ.

    ده دقیقه بعدبرگشت وموبایل منو بهم داد ونشست پشت فرمون وگفت:

    -کجادلت می خوادبریم گندم؟

    یه نگاهی بهش کردم قیافه ش خیلی عوض شده بود یه اشاره بهش کردم که سرش روبرام تکون داد وماشین روروشن کرد وراه افتاد پیچیدتوکوچه پس کوچه وبعدش یه گوشه واستاد وبرگشت طرف گندم وگفت:

    -اینوکی بتوگفته؟

    گندم سرشوانداخت پایین وهیچی نگفت.

    -چی شده کامیار؟چی روکی به گندم گفته؟

    کامیار-یه کثافت آشغالی به گندم گفته که بچه عمه اینانیس!

    -یعنی چی بچه عمه اینانیس!

    کامیاریه نگاه چپ چپ به من کردکه تازه متوجه منظورش شدم وبرگشتم وبه گندم نگاه کردم همونجورتو چشمای من نگاه کرد وگلوله گلوله اشک ازچشماش اومدپاییین حتی یه مژه م نمی زد فقط تند تند قطره های اشک بود که ازچشماش می اوریخت روصورتش!داشتم دق می کردم!

    -یعنی چی این حرفا؟این مسخره بازیاچیه؟کدوم کثافتی یه همچین حرفی زده؟توچراباورکردی؟چقدرساده ای تو؟اینا همه ش روغه!کی ایناروبه توگفته؟برگرد خونه ببینم کامیار!این دری وریاچیه دیگه!

    تاایناروگفتم گندم آروم دستش روبرد زیر بلوزش ویه کاغذ زرد وکهنه رو درآورد وگرفت جلومن چشمم توچشماش بود امادستم رفت طرف کاغذ ازش گرفتم اماهنوز داشتم به چشماش که یه برق عجیب غریب توش پیداشده وبود نگاه می کردم یه حالت عجیبی پیداکرده بود!یه حالت ترسناک!

    کامیارکاغذروازدستم گرفت وازماشین پیاده شدورفت جلوی چراغای ماشین ووازش کرد منم پیاده شدم ورفتم پیشش.

    توکاغذنوشته شده بود:اینجانب قدرت...فرزندخود عزت راواگذارکردم سرپرستی نامبرده ازاین به بعد باخانواده...است واینجانب هیچگونه حقی نسبت به بچه ندارم.

    بعدش نوشته بودامضاواثرانگشت!

    سرموازروکاغذ بلندکردم وبه کامیارکه داشت ازتوپاکت سیگارش دوتاسیگاردر می آورد نگاه کردم وگفتم:

    -این یعنی چی ؟اینکه دلیل...

    نذاشت حرفم روتموم کنم وسیگارروروشن کرد وداددست من وگفت:

    -شلوغش نکن سامان!

    -این حرفاکه درست نیس کامیار؟مگه نه؟

    فندکش روزد وسیگارخودشم روشن کرد ویه پک محکم زدودودش روتوسینه ش نگه داشت.دلم می خواست همین الان بامنطق همیشگی ش ثابت کنه که همه ی این حرفا دروغه!دلم می خواست بااون آرامش مطمئن ش بهم نشون بده که اینا همه ش دروغه!دلم می خواست همین الآن شوخی روشروع کنه وهمه مونو بخندونه وبهمون بگه که همه این حرفا دروغه!اما فقط جلوماشین واستاده بود وسیگارش رومی کشید وقتی دیددارم نگاهش می کنم گفت:

    -سیگارت روبکش!واسه سرطان خوبه!

    یه آن احساس کردم که بازوم درد می کنه تاالآن متوجه دردش نشده بودم خواستم برم یه گوشه بشینم که آروم به گفت:

    -مواظب رفتارت باش سامان!گندم داره نگاهمون می کنه عکس العمل بدی نشون ندی

    -کامیار!یعنی اینا همه راسته؟

    کامیار-نمی دونم اماوقتی یه خرده پیش رفتم خونه،عمه وآقای منوچهری خیلی ترسیده بودن!

    -خب یعنی چی؟

    کامیار-یعنی اینکه یه چیزایی حتما هس!

    -یعنی گند م دختراونا نیس!

    کامیار-مگه برای توفرقی می کنه؟

    -نه!

    برگشت توماشین رونگاه کرد وگفت:

    -امابرای اون طفل معصوم خیلی فرق می کنه!بی خودنیس که یه دفعه داغون شده!

    -حالا باید چیکارکنیم؟

    کامیار-هیچی!خیلی ازکارا هس که فقط زمان انجامش می ده فعلا بیابریم پیشش اون الان خیلی به کمک احتیاج داره!

    -به کمک ما؟!

    کامیار-نه!به کمک خدا!بیابریم تو!

    سیگارامونو انداختیم دورورفتیم توماشین.گندم فقط به دهن مانگاه می کرد یه خرده سکوت کردیم وکامیارگفت:

    -ببین گندم جون این یه ورق کاغذ چیزی رونشون نمیده...

    گندم-خودشون گفتن!

    -خودکیاگفتن؟

    گندم-مامانم و...!

    یه دفعه حرفش روخورد وگفت:

    -اونا

    کامیار-اونا کی ن؟

    گندم-همون دوتا!

    -کدوم دوتا؟

    گندم-دیگه نمی تون بگم مامان وبابام!چون اونا پدرومادر من نیستن!

    من وکامیاریه نگاهی به همدیگه کردیم که کامیارگفت:

    -یعنی اونا صدات کردن وبهت گفتن توبچه مانیستی وبعدشم این رودادن دستت؟

    یه دفعه زدزیر گریه همچین گریه می کرد که تموم بدن ماها می لرزید یه گریه ای که آدم فکر نمی کرد اصلا تمومی داشته باشه!امایه دفعه قطع شد!اصلاحالت طبیعی نداشت شروع کرد اشک هاشوپاک کردن وخندیدن وگفت:

    -بچه ها ببخشین اگه حرف بدی بهتون زدم!اصلادست خودم نیس!نمی دونم چه جوری برتون بگم!مثل اینکه روهوام!

    انگارازیه جای بلندی ولم کردن پایین!نمی دونم چی باید بگم!نمی دونم چیکارباید بکنم!شماها کمکم می کنید مگه نه؟؟

    هرچند که دیگه پسردایی هام نیستین امابالاخره یه موقع که باهمدیگه هم بازی بودیم!مگه نه؟این همه سال باهم بودیم دیگه!وسطی بازی می کردیم آ باهم استخرمی رفتیم باهم گرگم به هوا بازی می کردیم یادتونه که؟آره؟آره؟امروز صبح یادته سامان اومده بودی پشت پنجره اتاقم!داشتی نگاهم میکردی!یادته؟

    یه دفعه جیغ کشید وگفت:

    -یادته کثافت یانه؟؟؟؟؟

    ازهمون صندلی که جلونشسته بودم دستش روگرفتم وگفتم:

    معلومه که یادمه.این حرفا...

    گندم-امشب م یادته؟دوتایی داشتیم حرف می زدیم آره؟آره؟

    -اونم یادمه!چراباید یادم نباشه؟آخرشم بهم گفتی شیربرنج شل!

    گندم-غلط کردم!غلط کردم!دیگه نمی گم!دیگه نمی گم!

    داشت مثل بید می لرزید!نفساش به شماره افتاده بود!اصلاصدادرست ازتوگلوش درنمی اومد!دست منو وسط دستاش محکم گرفته بود وول نمی کرد!همچین دستش می لرزید که اصلا نمی تونستم نگه ش دارم!بریده بریده حرف می زد ورنگش شده بود مثل گچ دیوار!انگارکه یه روح دیده باشه داشت ازترس سکته می کرد!

    -چیزی نیس گندم طوری نشده به خدا الان مامیریم...

    گندم-نه نرین!تروخدا!تروخدا!من هیچ جایی روندارم برم!کجابرم؟چیکارکنم؟تروخداتنهام نذارین!

    -گندم!!گندم!!

    یه دفعه کامیارسرم داد کشید وگفت:

    -بلندشوبروپیشش دیگه الاغ!

    بعدشم ازماشین پیاده شد ودرماشین رومحکم کوبید به هم منم ازلای صندلی پریدم ورفتم عقب!



    ***

    فصل دوم

    چنددقیقه بعد کامیاردرماشین روواکرد وگفت:

    -خیلی خب!بسه دیگه!چه خبره بابا؟گفتم فقط یه خرده دلداریش بده!

    دیگه گندم نسبتا آروم شده بود تاکامیارسوارماشین شد گفت:

    -آروم شدی دختر عمه جون؟

    گندم-منکه دیگه دخترعمه شماها نیستم!

    کامیار-این حرفاچیه ناسلامتی ماها آدمیم!اینکه نمی شه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست آدم وبعدش همه چی باطل بشه!

    ویه عده یه مرتبه باهم غریبه ونامحرم بشن!بابااین کاغذاروماخودمون درست کردیم این قوانین وقاعده ها روخودمون ساختیم قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونن پدرخودمون رودربیارن ماها به خداهمه مون یکی هستیم!ریشه همه مون ازیه جاس!فقط توبازی روزگار وقتی یارکشی میکردیم هرکدوم افتادیم تو یه دسته!بازی که تموم بشه دوباره همه مون میشیم یکی بازیای خودمون که یادت هس؟!وقتی یارکشی میکردیم هرکدوم میرفتیم تویه دسته!باهم رقابت میکردیم همدیگرو می زدیم باهمدیگه بدمی شدیم!امابازی که تموم میشد دسته هابهم می خورد ودوباره همه باهم خوب می شدیم ودوباره می شدیم پسردایی ودختردایی ودخترعمه همدیگه!اگه قرار باشه که یه برگ کاغذ یه دفعه این طوری همه چیزو خراب کنه که دیگه سنگ روسنگ بند نمی شه!مثلافردا پس فردا ازتوصندوقچه ی بابای من یه تیکه کاغذ پیدابشه ومعلوم کنه مثلا من مسلمون نبودم ویه دین دیگه داشتم باید شماها بریزین سرمن و تیکه تیکه م کنین؟!اگه پس فردا مامانم بغچه ش روواکنه ویه بنچاق دربیاره وبه من بگه که مثلاجای آقابزرگه استالین بابا بزرگ من بوده وتوشلوغ پلوغی انقلاب روسیه منوآوردن ایران دیگه من میشم یه روس کمونیست!؟اگه یه هفته دیگه عمه بزرگه منو صدا کنه یه گوشه وبگه عمه جون بگیر این شجره نامه مال توئه منم ببینم که راست میگه واسم وفامیل ومشخصات من خورده تویه ورق پاره پوره ونشون می ده که من یکی ازنوادگان آتیلام باید بگیرن منو اعدام کنن؟

    گندم-اگه یه همچین چیزی بشه تودیگه می تونی بگی یه روس یایه هون هستی!

    کامیار-اماواقعا یه روس یایکی ازمردم قبایل هون که نیستم!یه ایرانیم!هرکسی همونی که پرورش داده شده!بذاربرات بهتربگم اگه همین فردا دانشمندا بخوان اسم موجودات روعوض کنن ومثلا به ادما بگن گاو وبه گاوابگن آدم ماها همه گاومی شیم وازهمون موقع باید شیرمون روبدوشن؟توالان خبرداری که بین ماایرانیا چقدرمون ازنوادگان عربائیم؟خود مونم خبرنداریم اون وقتی که عرباحمله کردن به ایران وزن ها ودخترای ایرانی روبه اسارت بردن توعربستان وکنیز شون کردن وازشون بچه دارشدن وبه خاطر آبروریزی زدن زیرش وبچه هارو به امان خداول کردن اون بچه ها چی شدن؟هیچی!اونام رفتن زن گرفتن وشوهرکردن وبچه دارشدن وبچه ها شونم همین کاررو کردن تارسیده به امروز! اگه یکی راه بیفته وتحقیق کنه یه دفعه دیدی همین سامان مظلوم وساکت ازخاندان عبیداله بن زیاده!پس بگیریم همین الان بکشیمش! قبل ازحمله اعراب به ایران همه اجداد ما زرتشتی بودن ماهام بچه های همونائیم اماهمه مون مسلمون شدیم خب حالا عربا بیان وبگن نخیر شماها هیچکدوم مسلمون نیستین؟اینکه نمی شه!آدماهمونن که خودشون می خوان باشن باورآدماس که می سازدشون !

    گندم سرشو گرفت تودستش ویه خرده بعد گفت:

    -بریم بیرون حالت خفگی دارم!

    سه تایی ازماشین اومدیم پایین ورفتیم توپیاده روگندم به یه درخت تکیه داد وگفت:

    -خواهش می کنم یه سیگاربهم بدین!

    کامیارپاکت سیگارش رودرآورد وگرفت جلوش ویکی ورداشت وکامیاربراش روشن کرد چندتا پک زد که به سرفه افتاد وسیگاررو انداخت دور وگفت:

    -تاحالا فکر میکردم که سیگارآدم رواروم میکنه!

    کامیار-چیزی که آدم رواروم میکنه عقل آدمه!

    گندم-شماها اگه جای من بودین چیکارمیکردین؟

    کامیار- نمی دونم اماحداقل سعی می کردم که خوب فکرکنم.

    گندم-خوب فکر کردن یعنی چی ؟یعنی اینکه تموم این اتفاقایی روکه افتاده فراموش کنم واصلادیگه بهش فکر نکنم؟ یعنی انگارنه انگارکه چیزی شده؟

    کامیار-نه!تودیگه نمی تونی چیزی روفراموش کنی الان دیگه یه سوال پیش اومده یه سوالی که باید براش یه جواب پیداکرد حرفی که نباید گفته می شده گفته شده حالا دیگه اگه خودتم بخوای نمی تونی دنبالش نباشی!

    گندم-پس چیکارباید بکنم؟

    کامیار-باید وقتی به جواب رسیدی قبولش کنی مثل بعضیا نباشی که وقتی جواب رونفهمیدن وبراشون مسلم شد که جواب درسته بازم قبولش نمی کنن ودنبال یه جوابی می گردن که باب طبع شون باشه!حالا مهم نیس که درست باشه یانه!براشون مهم اینه که خودشون اونو بپسندن!

    گندم-به من بگین الان روباید چیکارکنم؟من الان نمی دونم باید چیکارکرد!

    کامیار-هیچی!مگه توگناهی کردی که باید حتما کاری بکنی؟توفعلا بیشترازهرچیز به استراحت وآرامش احتیاج داری!

    گندم-استراحت وارامش توکجا؟؟؟

    کامیار-خونه خودت!

    گندم-اونجاکه دیگه خونه من نیس!

    کامیار-اتفاقا توالان بیشتراز هرکسی تواون خونه سهم داری!اگه مسئله حقیقت داشته باشه وتوبچه اونا نباشی،اونا باید جواب خیلی چیزاروبهت پس بدن یه خونواده ازت گرفتن باید جاش یه خونواده خیلی بهتری بهت داده باشن واین حق توئه!حق تم باید تمام وکمال بگیری!

    یه لحظه به کامیارنگاه کرد وبعدگفت:

    -توبه اینا که میگی ایمان داری؟یعنی درای بهم راست میگی!

    کامیار-چراباید بهت دروغ بگم؟

    گندم-بهت زیاد اعتمادندارم!

    برگشت طرف من وتوچشمام نگاه کردوگفت:

    -سامان!اینایی که بهم گفت درسته؟

    -آره گندم جون همه ش درسته!

    گندم-تو!توخودت یادگرفتی رودرخت قلب بکنی؟

    -نه!

    گندم-چرا؟

    -چون به این کاراعتقاد نداشتم همین امشب قبل ازدعوای شما ها به کامیارگفته بودم که جای من دوتاقلب رودرخت بکنه!

    گندم-چرا؟

    -چون توازم خواسته بودی.بااین که به اینکاراعتقادی نداشتم به خاطر توازکامیارخواستم که اینکارو بکنه.

    گندم-می خواستی برای خودم وخودت قلب بکنی؟

    -من نه،کامیارقرار بود بکنه!

    گندم-بالاخره کند؟

    -نه می خواست بکنه که ازطرف خونه شماسروصدابلندشد.

    کامیار-باباانقدر بکن بکن نکنین الان یکی بشنوه چی فکر میکنه؟

    تاکامیاراینو گفت گندم خندید وبهم گفت:

    -چون دوستم داشتی می خواستی اینکاروبکنی؟

    -آره!

    گندم-الان چی؟

    -الان برام همونطوره مثل قبل ازاین جریان!

    گندم-هیچ فرقی برات نکردم من دیگه دخترعمه ت نیستم آ !

    -اون وقتشم به چشم یه دخترعمه بهت نگاه نمی کردم من همین امروز صبح بی اختیارکشیده شدم طرف خونه شما! اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود به خاطر توبود توبرای من همون دختری!گندم!نه عزت یا هرچیز دیگه ای که باشه!

    گندم-چراعزت نه؟

    کامیار-به خاطر این که سامان ترو بانام گندم باورکرده نه عزت!

    نگاهم کرد وخندید یه دفعه چشمش افتاد به بازوم وگفت:

    -بازوت چی شده؟؟؟؟؟!

    بعدیه لحظه مکث کرد ویه دفعه صورتش روگرفت تو دستاش وشروع کرد به گریه کردن رفتم جلوش وروسریش روکه ازسرش افتاده بود درست کردم و بهش گفتم:

    -گریه نکن دیگه!چیزی نشده که!

    سرش روبلند کرد وگفت:

    -به خدادست خودم نبود!اصلا نفهمیدم چی شد!

    -خودتو ناراحت نکن همه چی درست میشه!

    نازش کردم واشک هاشو ازتوصورتش پاک کردم یه دفعه دستمو گرفت وماچ کرد وگفت:

    -بگوبه خدادوستم داری!

    -به خدادوستت دارم گندم!

    یه دفعه حالتش عوض شد دوباره مثل نیم ساعت پیش شد رنگش پرید ونفس هاش کوتاه کوتاه شد دستاش شروع کرد به لرزیدن ترس دوباره نشست تو چشماش!همچین نفس نفس می زد که انگار یه کیلومتر راه رودوئیده دستاشو گرفتم تو دستم اما آروم نمی شد!

    -گندم!گندم!آروم باش!

    گندم-ترخداتنهام نذارین!می ترسم!کجابرم الان؟کجابرم؟هیچکسوندارم هیچکسوندارم خدایاچیکارکنم؟خدایاچیکارکنم؟

    تندوتند اینارومی گفت ومی لرزید بایه دستش بلوزمنو گرفته بود وبایه دستش بلوز کامیارو!مثل بچه ای که مثلا می خوان پدرومادرش می خوان توتاریکی ولش کنن وبرن،چسبیده بود به من وکامیاروولمون نمی کرد!

    -گندم جون آروم باش!داری خودتو داغون می کنی!

    گندم-باشه باشه هرکاری بگی می کنم فقط شماهانرین!

    -ماجایی نمی ریم هرجاخواستیم بریم باهم می ریم!

    اصلا آروم نمی شد همچین می لرزید که ازلرزش دستاش من وکامیارم داشتیم می لرزیدیم!

    کامیارآروم بلوزش رو ازچنگ گندم درآورد ورفت طرف ماشین!تااینکاروکرد گندم بااون یکی دستش م چنگ زد به بازوی من درست همونجا که زخمی بود درد تو دلم پیچید اما به روم نیاوردم همچین منو گرفته بود که تکون نمی تونستم بخورم دودستی چسبیده بود به منو وهی کامیاربه کامیارمی گفت:

    -نروکثافت!مگه به تونمی گم نرو!

    -گندم!آروم باش!

    گندم-داره میره حمال!

    -کامیار!کجاداری میری آخه؟

    کامیار-جایی نمی رم گندم جون!شماهام بیاین اینجا!بیاین دم ماشین!

    یه دفعه گندم همونجور که چنگ زده بود به بازو ولباسای من حرکت کرد به طرف ماشین ومنم باخودش کشوند ازدرد داشتم می مردم اما صدام درنمی اومد تااومد ازروی جدول لبه ی خیابون رد بشه پاش گرفت به جدول وافتاد منم بایه دست سالم ویه دست زخمی به زور روهوا گرفتمش!نزدیک بود جفت مون باسر بخوریم زمین اماهرجوری بود نگه ش داشتم !کامیارپرید طرفمون که باعصبانیت سرش دادکشیدم وگفتم:

    -آخه کجاداری میری؟

    کامیار-بیاین شماها بشینین توماشین!

    دوتایی بردیم ونشوندیمش روصندلی عقب ماشین امامگه منو ول میکرد!

    گندم-توام بشین سامان!توام بشین!

    -باشه گندم جون!منم می شینم نترس!

    دوتایی نشستیم توماشین وکامیاررفت ودرصندوق عقب ماشین روواکرد ویه خرده بعدبست وبرگشت ونشست پشت ماشین ویه بطری کوچولوداد به من وگفت:

    -یه قلپ بهش بده بخوره!

    یه نگاهی به بطری کردم وگفتم:

    -اذیت نمی شه؟

    کامیار-ازاینی که هس بدتر نمی شه!بده بهش!

    دربطری روواکردم وگرفتم جلوگندم وگفتم:

    -بیا گندم جون یه خرده بخور.

    صورتش روآورد جلو منظورش این بودکه من با دست خودم بهش بدم بخوره!

    دستاشو ازبازو و لباس من ول نمی کرد دودستی منو چسبیده بود طفل معصوم فکر میکرد اگه یه لحظه منو ول کنه فرار می کنیم!بغض گلومو گرفته بود!برگشتم ویه نگاهی به کامیارکردم که دیدم وضع اون بدتر ازمنه!بهم اشاره کرد که منم بطری روبردم جلووگذاشتم به لبش .اونم یه قلپ خورد وتامزهش روفهمید سرشو کشیدکناروگفت:

    -این چیه؟این چیه؟

    -چیزی نیس گندم جون،نترس!

    گندم-من نمی خورم.

    کامیار-بخور آرومت می کنه.

    گندم-نه نمی خورم!

    کامیار- ببین منم می خورم.

    بطری روازمن گرفت ودوتا قلپ خورد ودوباره داد دست من وگفت:

    -توام بگیر زهرمارکن دیگه!

    -الآن؟!

    کامیار-نخیر!اجازه بدین نیم ساعت دیگه ماست وخیارحاضر بشه بعد خب الآن دیگه!

    ازش گرفتم ودوتا قلپ م من خوردم راست می گفت کامیار!واقعا بهش احتیاج داشتم!

    تاته معده م روسوزوند کامیارازتوداشپورت یه بسته شکلات درآورد ووازش کرد ویه دونه داد به من ویه دونم خودش خورد وبقیه ش روگرفت طرف گندم وگفت:

    -دیدی ماهام خوردیم؟حالا توبخور!

    بطری روگرفتم جلو دهنش واونم دوتا قلپ خورد ویه مرتبه سرش روتکون داد!

    گندم-خیلی بدمزه س!

    کامیار-دواتلخه دیگه!بیا یه دونه شکلات بذاردهنت.

    شکلات روگرفت جلوش امابازم دستاشو ازمن ول نمی کرد خودم یه دونه شکلات ورداشتم وگذاشتم دهنش وقتی خورد حالت صورتش که ازمزه تلخ توهم رفته بود درست شد.

    کامیار-یه خرده دیگه م بهش بده.

    یه قلپ دیگه م بایه شکلات بهش دادم وکامیارماشین روروشن کرد.تا صدای ماشین بلند شد گندم منو چسبید وبه کامیارگفت:

    -کجا می خوای بریم؟!

    کامیار-هیچ جا نترس!

    -کامیار،بریم یه بیمارستانی چیزی!

    گندم-من بیمارستان نمی آم!من بیمارستان نمی آم!

    -گندم جون می خوایم یه قرصی چیزی برات بگیریم که آروم بشی!

    یه دفعه شروع کرد به داد زدن وگفت:

    کثافتا می خواین یه جوری ازشرم راحت بشین؟!

    -نه گندم جون!

    گندم-من جایی نمی آم!می فهمین؟

    کامیار-باشه!دادنزن!هیچ جانمی ریم آن آن!

    اینو گفت وماشین روخاموش کرد تاماشین خاموش شد یه خرده آروم ترشد.

    کامیاردوتا سیگار درآورد وروشن کرد ویکی ش روداد به من وگفت:

    -بگیر!وضع توانگارازاینم بدتره!

    سیگاررو ازش گرفتم ویه پک زدم ویه خرده آروم شدم وبرگشتم به گندم نگاه کردم که بااون چشمای ترس خورده ش یه دقیقه منو نگاه می کرد ویه دقیقه کامیار رو!همچین دودستی منو گرفته بود که انگار دزد گرفته!

    کامیار-گندم جون اون بازوش روول کن زخمی اون آخه!

    بهش اشاره کردم که کاریش نداشته باشه هرچند که گندم به این چیزا گوش نمی کرد یعنی اصلا تویه حال و هوای دیگه بود!

    خلاصه انقدرطول کشید که سیگارمون تموم شد سیگارکه تموم شد دستای گندمم شل شد انگاربهش اثر کرده بود لرزش دستاش کم کم افتاد وبازووبلوزم روول کرد که من یه نفس بلند کشیدم وبازوم رونگاه کردم دوباره اززخمم خون زده بود بیرون وازپانسمانم ردشده بود!

    تازه انگارگندم به خودش اومده بود!یه نگاهی به دستش که خون خالی بود کردودوباره زد زیر گریه!

    کامیار-ببینم زخم تو!حتما بخیه هاش واشده!

    -نه،چیزی نیس چندتادستمال بده ،دستش خونی شده!

    کامیارچندتا دستال کاغذی ازجلوماشین درآورد وداد به من ومنم دست گندم روگرفتم وشروع کردم به پاک کردن خون کف دستش وآروم آروم بهش گفتم:

    -آخه چراداری خودتو داغون می کنی؟آروم باش عزیزم طوری نشده به خدا!

    کامیار-ببین گندم جون اگه تواینکاراروبکنی به هیچ نتیجه ای نمی رسی هیچکس م به حرفات گوش نمی کنه!باید خودتو کنترل کنی!

    بایه دستمال اشک هاشوازتوصورتش پاک کردم برگشت یه نگاه به من وبعدش به کامیارکرد وگفت:

    -دست خودم نیس به خدا!یه مرتبه اینجوری میشم!

    کامیار-حالا که آرومی؟

    گندم-آره فقط یه خرده دیگه ازاون بده بخورم.

    بطری روازرو صندلی ورداشتم ودادم بهش یه خرده دیگه خرد وکامیارم یه شکلات داد بهش وگفت:

    -حالا میذاری ماشین روروشن کنم؟

    گندم-کجامی خوای بری؟

    کامیار-خونه!

    یه تبسم کردوگفت:

    -کدوم خونه؟

    کامیار-خونه خودمون!خونه من،خونه تو،خونه سامان!حرفام یادت رفت؟!

    برگشت واشین روروشن کرد وحرکت کردیم وچنددقیقه بعد جلوی گاراژخونه واستاد وتاخواست پیاده بشه که مش صفردر گاراژرو واکرد ودرحالیکه توصورتش غم وغصه معلوم بود اومد جلووسلام کرد ویه نگاهی توماشین انداخت ووقتی دید گندمم توماشینه یه مرتبه دستاشو بلندکرد طرف آسمونو گفت:

    الهی شکرت!

    کامیار-چی شده مش صفر؟

    مش صفر-آقاچرا تلفن تون روخاموش کردین؟!جون به سر شداین پیرمرد!

    کامیار-پیرمرد کیه؟؟؟

    مش صفر-آقابزرگ رومی گم!

    کامیار-اون که همش میگه سی و یکی دوسالم بیشترنیس!

    مش صفر-ا...!آقاکامیارسربه سرم نذارحال وحوصله ندارم!

    کامیار-اهالی باغ کجان؟

    مش صفر-جلوی خونه خانم کوچیک جمع شدن وهرکدوم یه تلفن دست شونه ودارن به شمازنگ می زنن!

    کامیار-های مش صفر!شتردیدی ندیدی آ!من وسامان تنها اومدیم فهمیدی؟

    مش صفر-یعنی به بقیه نگم که گندم خانم روبرگردوندین خونه؟

    کامیار-آفرین!

    مش صفر-امابه آقابزرگ نمی تونم دروغ بگم!

    کامیار-خودمون داریم می ریم اونجا فقط فعلا توبه بقیه چیزی نگو بروکنارببینم!

    حرکت کردورفتیم توگاراژوپیاده شدیم!

    کامیار-سامان!یواشکی طوری که کسی نفهمه گندم رووردار ببر خونه آقابزرگ!

    یه دفعه گندم بازوی من ودست کامیاررو گرفت وگفت:

    -من فقط به شماها اعتماد دارم فقط به خاطر شما ها برگشتم اینجا!

    کامیار-خیلی ممنون که به ماها اعتماد کردی اما جون هرکسی که دوست داری بازوی این بچه روول کن پاره پاره ش کردی ازبس چنگ زدی به بازوش!

    یه دفعه گندم متوجه شد که بازم بازوی زخمی منو گرفته!تند ول کرد وگفت:

    -ببخشید!ببخشید!

    -چیزی نیس عیبی نداره!حالا فقط زود بیا تاکسی متوجه اومدن مانشده!

    کامیار-برین زودتر ازهمین درعقب گاراژبرین!ازلای شمشادا برین طرف خونه آقابزرگ!کسی نمی بیندتون!

    دست گندم روگرفتم وازدر پشتی گاراژرفتیم طرف خونه آقابزرگ وازپله هابالا رفتیم وآروم چندتا تقه زدم به در ورفتیم تو تاچشم اقابزرگ به ماها افتاد وپرید جلو وگندم روبغل کرد وزدزیر گریه!تاحالا گریه آقابزرگ روندیده بودم!

    گندمم شروع کرد به گریه کردن!زار زار گریه میکرد!مونده بودم چیکارکنم!همینجوری همدیگرو بغل کرده بودن وگریه میکردن!

    پریدم ازتوخونه بیرون وازبالای ایوون کامیار روکه داشت می رفت طرف خونه عمه اینا صداکردم وبهش اشاره کردم که تند بیاد

    ازوسط راه دوئید طرف منو تارسید گفتم:

    -کجاداری میری؟

    کامیار-می رم این دخترعمه هارویه خرده دلداری بدم!

    -عجب ادم وقت نشناسی هستی آ!الان که گندم اینطوری شده وقت این کاراس؟

    کامیار-خب اینم دخترعمه مه اونام دخترعمه مم!استثناء که نباید قائل شد!

    -بیاتوببین چه خبره!دوتایی همینجوری دارن گریه می کنن!

    کامیار-بریم ببینیم!

    دوتایی رفتیم توخونه وتاکامیارآقابزرگ وگندم رودید که دارن گریه می کنن بایه حالت دعوا بهشون گفت:

    -خبه خبه!این لوس بازیا چیه درمی آرین؟برین یه گوشه بشینین ببینم!

    آقابزرگ تاچشمش به کامیار افتاد گفت:

    -کجابودی تاحالا دلم هزار راه رفت!

    کامیار-اینم جای دستت درد نکنه س حاج ممصادق خان؟پدرمون دراومده تااین دختره رو آوردیم اینجا!

    آقابزرگ-دست تو چطوره پسر؟؟

    -خوبه آقابزرگ!

    آقابزرگ-دررو ببندین وبیاین تو به کسی که چیزی نگفتین؟

    کامیار-نه به مش صفرم گفتم به کسی چیزی نگه.

    آقابزرگ-خوب کردین بیاین بشینین.

    همگی رفتیم ونشستیم وکامیار برامون چایی ریخت ویکی یه استکان گذاشت جلومون وگفت:

    -بخور دخترعمه جون.این چایی نصیب هرکسی نمی شه.

    گندم-کامیارازت خواهش می کنم دیگه به من نگو دخترعمه.

    آقابزرگ-برای چی عزیزم؟

    گندم-برای اینکه من دختر عمه اینا نیستم نوه شمام نیستم اصلا هیچکس نیستم!یه دختر سرراهی م!می فهمین سرراهی یعنی چی؟

    آقابزرگ-این حرفاچیه می زنی به خدا...

    گندم-ترخدادیگه لاپوشونی نکنین!دیگه هرکی ندونه شماکه می دونین یعنی شمابهتر از هر کسی می دونین!اینا بدون اجازه شما آب نمی خورن پس شمابهتر ازهمه این جریان رومی دونستین!

    آقابزرگ لبش روگازگرفت وسرش روانداخت پائین!

    کامیار-ترخداآروم باش گندم جون.چشم دیگه بهت دخترعمه نمی گم فقط حالا که ارومی به مابگو که جریان چی بود تواین موضوع روازکجا فهمیدی ؟

    گندم به مخده تکیه داد وچشماشو بست وهیچی نگفت

    -ببین گندم جون اگه به مانگی که موضوع حل نمی شه!

    یه دفعه سرم داد کشید وگفت:

    -چه موضوعی قراره حل بشه؟شماها چی رومی خواین حل کنین؟این یکی دیگه چیزی نیس که بشه باپول وقدرت وپار تی بازیه آقابزرگ حلش کرد!

    کامیار-توفقط بگو چه جوری یه همچین چیزی روفهمیدی!عصبانیم نشو!

    -اصل شاید همه ش دروغ باشه گندم!

    گندم- خواهش می کنم سامان انقدر دلداری احمقانه به من نده!

    -آخه شایدتواشتباه...

    گندم-بس کن سامان!احمق خودتی!

    -باشه من احمق،اما نباید مابفهمیم که جریان چیه؟

    گندم-خفه شودیگه!

    اینو که گفت ساکت شدم که کامیاراستکان چاییش رو گذاشت تونعلبکی وگفت:

    -گندم خانم،حداقل حرمت بازوی زخمی ش رونگه دار.

    گندم- توام خفه شو!

    کامیار-ازاینکه من وسامان خفه شیم حرفی نیس!باشه خفه میشیم!امااگه الان دوسه ساعته دنبال شمائیم وهرچی گفتی حرف نزدیم وهرکاری کردی هیچی نگفتیم فقط به خاطر کمک به توئه دیگه قرار نیس که هرچی ازدهنت درمی آد بارمون بکنی!ناسلامتی تودخترتحصیلکرده این مملکتی اگه توام چشماتو ببندی ودهنت روواکنی چه فرقی بین تو ویه آدم بی سواده؟حداقل دونفر رو برای خودت نگه دار!

    تاکامیار ایناروگفت یه دفعه ندم زدزیر گریه وهمونجور که گریه میکرد گفت:

    -منو ازچی می ترسونی؟ازتنهایی؟ازبی کسی؟فکر می کنی مثلا الان که داری بهم کمک می کنی می تونی غلطی برام بکنی؟فکر می کنی الان که شمادونفر روبرای خودم نگه داشتم پشتم گرمه وتنها نیستم؟بدبخت من الان ازهربی کسی بی کس ترم شماها برای من غریبه این!من شماهاروازخودم نمی دونم که!بلند شو گم شو حمال!اصلا خودم می رم!

    اینو گفت وبلد شدکه بره یه دفعه همه ماریختیم وگرفتیمش وکامیارگفت:

    -بابا گه خوردیم ما غلط کردیم به خدا!اصلا من وسامان ازتوخواهش می کنیم که تعارف روکناربذاری ویه خرده راحت تر باما صحبت کنی!چیه مثل این ادما که تازه به همدیگه رسیدن لفظ قلم حرف می زنی؟حمال واحمق وکثافت چیه؟به خواهرمون یه چیزی بگو به بابامون دوسه تابگو!خلاصه یه کاری بکن که باهم نداربشیم واحساس غریبگی نکنیم!

    یه دفعه آروم شد وتکیه ش روداد به مخده ودستاش روگرفت جلو صورتش وفقط گریه کرد.ماهام ولش کردیم وازدور ورش اومدیم کناروگذاشتیم یه خرده گریه کنه تاآروم تر شه.

    یه خرده که گذشت ازتوجیب شلوارش یه کاغذ درآورد وانداخت زمین!من وکامیاروآقابزرگ یه نگاهی به همدیگه کردیم وتامن خواستم کاغذ رو وردارم کامیاربهم اشاره کرد که بشینم ودست بهش نزنم.

    دوسه دقیقه طول کشید تاخود گندم به حرف اومد وگفت :

    -دیشب که ازسامان جداشدم حوصله اینکه برم خونه رونداشتم برای همینم رفتم توباغ قدم زدم نمی دونم چقدرطول کشید بعدش رفتم طرف خونمون ورو پله های جلو ی درنشستم یه نیم ساعتی م اونجا بودم بعدش رفتم خونه.

    یه خرده مکث کردوگفت:

    -اونا تواتاق خودشون بودن.

    آقابزرگ-اونا کی ن؟!

    کامیار-به ننه باباش می گه اونا!اسم جدید براشون گذاشته!

    گندم برگشت یه نگاهی به کامیارکرد که زود کامیارگفت:

    -گندم جون توزحمت نکش!الان خودم میگم!حمال شوخی نکن خوبه؟

    گندم سرش روانداخت پایین ویه خرده بعدگفت:

    -وقتی رفتم تواتا قم دیدم این کاغذ افتاده کف اتاق.اول فکر کردم سامان برام پیغامی چیزی گذاشته وقتی ورش داشتم وخوندمش یه دفعه اتاق شروع کرد دور سرم چرخیدن! سرم گیج رفت ووسط تاق خوردم زمین!

    نمی دونم چقدرگذشت که یه خرده بهتر شدم اومدم کاغذ روپاره کنم امانتونستم!دلم نمی خواست چیزایی روکه توش نوشته شده بود باورکنم اماازشم نمی تونستم بگذرم!

    بلندشدم ودوباره خوندمش بعدش یواش ازاتاق رفتم بیرون ورفتم سرکمد...!

    دوباره مکث کرد ویه خرده بعد گفت:

    -وقتی سر کمد اون!می دونست که یه چمدون داره که همه کاغذوسندو چیزای مهمش رومیذاره اون تو.رفتم سرکمد وچمدون رودرآوردم ووازش کردم.یکی یکی کاغذارو درآوردم که چشمم افتاد به یه پاکت کهنه که درش روچسب زده بود ودورش نخ بسته بود!وازش کردم که اون کاغذ رو پیداکردم دیگه بقیه ش رونفهمیدم چی شد انگار همونجا نشسته بودم وجیغ می کشیدم!

    ایناروکه گفت ساکت شد.کامیارآروم کاغذ روورداشت ویه نگاهی بهش کرد ویه مرتبه ازجاش بلند شد ورفت طرف در!منم بااینکه جاخورده بودم تند بلند شدم ورفتم دنبالش که یه دفعه گندم مثل برق ازجاش پرید واومد طرف ما!دوقدم که ورداشت پاش لیز خورد وخورد زمین ودوباره ازجاش بلند شد ورسید به ما وچنگ زد به بلوزمن وکامیار وهمو نجور که نفس نفس می زد تند وتند گفت:

    -نرین!نرین!نرین!

    -کجا میری کامیار چی شده؟؟

    کامیار-گندم جون توبرو پیش آقابزرگ تاما برگردیم.

    گندم که دوباره حالش بد شده بود محکم تر چسبید به ما وباگریه وداد وفریاد گفت:

    -نمی خوام!نمی خوام!

    -خیلی خب!خیلی خب گندم!نمی ریم آروم باش!

    دوباره شروع کرد به لرزیدن همچین نفس نفس می زد ومی لرزید که اقابزرگ ترسید وپرید طرف گندم وبغلش کرد اما گندم اعتنایی بهش نمی کرد وفقط چسبیده بود به من وکامیار!

    آقابرگه-یه کاری بکنین زنگ بزنین به یه دکتری چیزی این الان پس می افته!

    کامیار-نترسین چیزی نیس این تاحالا دوسه باراینطوری شده.

    آقابزرگ-پس چیکار کنیم؟

    کامیار-ازاون شیشه دوای خارجی باید دوتا قاشق بهش بدی بخوره تاآروم شه!

    آقابزرگ یه نگاهی به کامیار کرد وبعد انگارخودشم یه چیزایی به عقلش رسیده باشه پرید طرف یه گنجه وازته گنجه یه بطری درآورد ویه استکانم ورداشت وبرگشت طرف ما وتاخواست بریزه تواستکان که کامیار بطری رواز تو دستش گرفت وگفت:

    -زحمت نکش حاج ممصادق این بابطری می خوره!

    بعد بطری روگرفت جلو دهن گندم که اونم همونجور که بلوزمارو توچنگش گرفته بود دوتاقلپ ازش خورد

    کامیار-آقابزرگ حداقل یه چیزی بیار که پشت ش بذاره دهنش!

    آقابزرگ دوئید ورفت ازتوگنجه یه خرده نخودچی وتوت خشک ورداشت اورد وبادستای خودش ریخت تودهن گندم!

    دوباره همگی برگشتیم وسر جامون نشستیم یعنی گندم نمی ذاشت که ازجامون تکون بخوریم!اعتمادش ازهمه قطع شده بود وفقط به مادوتا اعتماداشت!باچشمای ترس خورده ش یه دقیقه به من نگاه می کرد ویه دقیقه به کامیار!درست مثل اینکه یه نفردوتا دزد رو گرفته باشه اونم من وکامیار رو گرفته بود ونمی ذاشت جایی بریم!ماهام ساکت نشسته بودیم واونم وسط مون یه دستش به بلوز من بود ویه دستش به بلوز کامیار!آقابزرگم اون طرف تر نشسته بود ومات به این صحنه نگاه می کرد!آدم گریه ش می گرفت دختری که تاچند ساعت پیش یه دختر سر زنده وشادو سالم بود توچند سا عت چقدر داغون شده بود دختری که شاید صبح همین امروز مثل خودمن عاشق شده بود!

    یه ده دقیقه ای گذشت تاحالش کمی بهتر شد ودستاش روازبلوز ماول کرد وتکیه ش روداد به مخده کامیارآروم به آقابزرگه گفت:

    -حاج ممصادق دیاز پامی چیزی تو خونه داری؟

    آقابزرگه-آره،یعنی بدیم بهش بخوره؟

    کامیار-آره دیگه!

    آقابزرگه-بهتر نیس صبرکنیم تاصبح دکتری چیزی...

    کامیار-این باید الان بگیره بخوابه شمااون قرص روبده کاریت نباشه.

    آقابزرگه بلند شد ورفت سر گنجه ش ویه خرده بعد با یه دونه قرص ویه لیوان اب برگشت وبه کامیارگفت:

    -ده میلیه نصفش کنیم؟

    کامیار-نه بابا همون خوبه.

    آقابزرگه یه سری تکون داد ورفت ونشست جلوی گندم وخواست قرص روبذاره دهنش که گندم یه مرتبه سرشو کشید کنارو باعصبانیت گفت:

    -این چیه؟

    کامیار-چیزی نیس گندم جون قرصه!آرومت می کنه!

    قرص رو از آقابزر گ گرفتم وبردم جلودهنش یه نگاه تو چشمای من کرد وبعد دهنش روواکرد ومنم گذاشتم روزبو نش ولیوان آب رودادم بهش.خورد ودوباره تکیه ش روداد به مخده وچشماشو بست دیگه ماهام باهم دیگه حرفی نزدیم هرکدوم رفته بودیم توخودمون وفکر می کردیم منکه دلم می خواست زودتر گندم خوابش ببره تابتونم با کامیار حرف بزنم وبفهمم شکش به کی رفته که یه مرتبه ازجاش بلند شد و می خواست بره بیرون می دونستم که حتما یه چیزایی فهمیده برگشتم به آقابزرگ نگاه کردم اونم داشت به کامیار نگاه می کرد فکر کنم اون توهمین فکر بود اونم دلش می خواست بدونه که کدوم آدم بی رحمی این کاغذ روانداخته تواتاق گندم!آخه کی دلش می آد که با یه دختر به این قشنگی یه همچین عملی بکنه!

    برگشتم به صورت گندم نگاه کردم واقعا حیف ازاین دختر!تاقبل ازاین جریان چه فکرایی باخودم می کردم چقدر خوشحال بودم اون چند دقیقه ای که تورختخوابم دراز کشیده بودم وفکر می کردم داشتم برای آینده مون نقشه می کشیدم می خواستم به کامیاربگم که با پدر ومادرم صحبت کنه که اگه بشه بریم خواستگاری گندم!

    تورویام خودمو بالباس دامادی می دیدم واونو بالباس عروس چقدرم بهش می اومد که عروس بشه چقدر تولباس عروسی خوشگل می شد حیف!حیف!آخه کدوم بی شرفی یه همچین کار کثیفی کرده ؟آخه چرا؟این دختر که آزارش به کسی نرسیده اصلا کاری به کار کسی نداشته که یعنی کی باهاش انقدر دشمن بوده که حاضر شده بازندگی واحساس و روح این دختر بازی کنه؟!چه نفعی از این جریان می برده؟!اصلا چرا باید گندم دختر عمه م نباشه؟!یعنی خودشون بچه دارنمی شدن تواون کاغذ چی نوشته شده بود خط کی بود؟!

    انقدر این جریان سریع اتفاق افتاده بود که وقت فکر کردن به این چیزا رو پیدا نکرده بودم وحالا تموم این سوال ها یه مرتبه اومده بودتو ذهنم!

    کامیار-سامان!سامان!

    چشمامو واکردم

    کامیار-خوابی؟

    -چی شده؟

    کامیار-هیس !بلند شو!

    برگشتم به صورت گندم نگاه کردم آروم خوابیده بود طفل معصوم پای چشماش کبود شده بود!

    -خوابش برده؟

    کامیار-آره بلند شودیگه!

    -اول بذار گندم رودرست بخوابونیم بعد !

    کامیار-نمی خواد!اینوالان دست بهش بزنیم بیدار میشه،ولش کن!

    -پس یه پتویی چیزی بندازیم روش!سردش میشه!

    کامیار-آقابزرگ میندازه.پاشوبریم.

    بلندشدم وباکامیارازتواتاق رفتیم بیرون آقابزرگ بیرون توراهرو واستاده بود تادیدمش گفتم:

    -آقابزرگ یه پتوبندازین روگندم.سرمامی خوره!

    یه سری تکون دادوبعدبه کامیارگفت:

    -حالا می خوای چیکارکنی؟

    کامیار-اول بریم به عمه اینا خبر بدیم که دل شون شور نزنه بعدشم خدمت نویسنده این نامه برسم!

    -مگه می دونی کی نامه رونوشته؟اصلا کواون کاغذش؟

    کامیارکاغذ روداد بهم وازش کردم یه دستخط کج ومعوج بود!توش فقط نوشته بود((تویه بچه سرراهی هستی))همین!

    برگشتم به کامیارنگاه کردم وگفتم:

    -آخه اینوکی نوشته؟

    کامیار-نفهمیدی؟

    -ازکجابفهمم!

    کامیار-بوش کن!

    -چیکارکنم؟

    کامیار-بوکن!کاغذ روبوکن!عطرش برات آشنانیس!

    کاغذ رو بوکردم راست می گفت!ازش بوی عطر می اومد اماخیلی کم!

    -شاید عطر گندم باشه!امانه!گندم یه عطر دیگه می زنه!نمی دونم!

    کامیارکاغذ روازم گرفت وگفت:

    -من صاحب این عطر رو می شناسم بیابریم!

    بعد برگشت طرف آقابزرگ وگفت:

    -این چه داستانیه آقابزرگ؟!

    آقابزرگ یه مرتبه سرمون داد کشید وگفت:

    -من نمی دونم برین ازخودشون بپرسین!

    دوتایی سرمون روانداختیم پایین وازخونه آ قابزرگه اومدیم بیرون که گفت:

    -آهای!جایی نرین!زودترم برگردین!این بچه اگه بلندشه وشماهارونبینه هول میکنه!

    کامیاریه چشم گفت وبازوی منو گرفت که یه دادکشیدم!

    کامیار-اه توام بااین بازوت همهش وسط دست وپاس!

    -کامیار!این عطر کیه؟

    کامیار-فعلا بیاتابهت بگم خودمم مطمئن نیستم!

    دوتایی راه افتادیم طرف خونه عمه م همونجور که راه می رفتیم بهش گفتم:

    -توشکت به کی میره؟

    کامیار-همین چندساعت پیش بعدازدعوایی که آقابزرگ باعمه اینا کرد آفرین اومد پیش من مثلا اومده بود باهام حرف بزنه!

    -درمورد چی؟

    کامیار-باغ!می خواست خرم کنه که برم توجبهه اونا ویه کاری بکنم که اقابزرگ راضی بشه باغ روبفروشیم.

    -خب!

    کامیار-می گفت اگه این باغ فروش بره پول می آد دست مامانم ومی تونیم باهاش چندتا آپارتمان شیک و ویلاوچی وچی وچی بخریم!بعدشم تکلیف ماها روشن میشه!

    -تکلیف چی؟

    کامیار-منم ازش همینو پرسیدم که گفت تکلیف منو وتو دیگه!

    -یعنی تکلیف توومن؟

    واستاد ویه نگاهی به من کرد وگفت:

    -سامان،همچین می زنم تواین بازوت که نعره ت هفت اسمون بره ها!

    -واسه چی؟

    کامیار-می گم تکلیف من وآفرین معلوم بشه!اونوقت میگی تکلیف توومن؟

    -خب آخه جمله ت یه جوری بود!فکرکردم یه نقشه هایی برای من وتو کشیدن!

    کامیار-بابا این حرفا چیه میزنی؟الآن همه فکر میکنن بین من وتو یه خبرایی هس!

    -آخه توگفتی تکلیف من وتو!منم فکر کردم می خوان یه کاری برای من وتوبکنن!

    کامیار-بابا انقدر من وتو،من وتو نکن!می ان می گیرن سنگسارمون می کنن آ!

    -اِ گم شو!

    راه افتادیم

    کامیار-اره خلاصه می گفت اگه اینجا فروخته بشه تکلیف من وتوام روشن می شه!

    -ببین!بازم همونطوری گفتی!

    کامیار-چی رو؟

    -گفتی تکلیف من وتو روشن می شه!

    دوباره واستاد وگفت:

    -ببین سامان جون اگه نظری چیزی به من داری بهت بگه که هممش خیال خام؟!من ازاوناش نیستم که تایه گوشه باغ میون درختا کسی گیرم بیاره هول بشم وخودمو ول بدم توبغلش!دارم بهت می گم که فکرای بی خود نکنی؟

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  6. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت ششم )
    -گم شوکامیارالان وقت شوخیه!؟

    کامیار-حالا اگه چشمت بین این همه دختر منو گرفته حداقل اول به خودم بگو تازه زوده یه خاکی توسرخودمون بکنیم!

    -اصلا باتونمی شه حرف زد بیابریم!

    کامیار-خیلی خب قهر نکن بهت می گم!

    -زود بگورسیدیم!

    کامیار-ببین من الان می خوام نقل قول کنم ازطرف آفرین اگه وسطش گفتم من وتومنظورم ازتوتو نیستی آ!یعنی تکلیف من وتواین وسط روشن نخواهدشد که نخواهدشد!به چنددلیل!اول اینکه من هنوز سن وسالی ندارم ودهنم هنوز بوی شیر میده بعدشم من ازمردای دست وپاچلفتی وشیر برنج مثل توخوشم نمی آد!رد مورد علاقه ی من ترجیحا باید یه خرده هیز و یه کمی م بی حیا باشه فهمیدی یانه؟پس اگه وسط حرفم گفتم من وتو به دلت صابون نزن!واون دندونای صاحب مرده تم واسه تن وبدن من تیز نکن مرتیکه کوفتی!

    -الان گندم بیدارمیشه ها!ترخدازودتر بگو!

    کامیار-هیچی بابا بهم گفت که اگه برم خواستگاریش زنم میشه!

    -همینطوری رک بهت گفت؟

    کامیار-نه،مستقیمانگفت ولی منظورش همین بود!

    -آخه دقیقا چی گفت؟

    کامیار-می گفت پدرومادرش منتظرن که تکلیف باغ روشن بشه وبعدش دست ماها رو بذارن تودست همدیگه!

    اصلا حواسم جمع و جور نبود بی اختیار گفتم:

    -دست ماهارو؟

    کامیار-بی شرف پست،منو تواین تاریکی آوردی زیر درختا وهی این حرفا رو بهم می زنی که تحریک بشم؟الان جیغ می کشم که اهل محل بریزن سرت وتیکه تیکه ت کنن!

    -اِکامیارخجالت بکش صدات میره اون طرف!

    کامیار-جلوتربیای جیغ می کشم!

    خنده م گرفته بود رفته بود پشت یه درخت واستاده بود مثل این دخترای بی پناه وصداشو نازک کرده بود وهی چرت و پرت می گفت.

    -کامیار!به جون توزشته الان صداتو می شنون!

    کامیار-مطمئن باش قبل ازاینکه دستت به من برسه خودمو کشتم!

    -واقعا که لوسی کامیار من که رفتم!

    کامیار-خاک برسر شیر برنج ت کنن!وقتی من این حرفا رو می زنم تونباید بترسی ودربری باید بیای جلو!

    -بیام جلوکه داد بزنی؟

    کامیار-خره،من وانمود می کنم که می خوام داد بزنم،مطمئن باش که هر قدم که توبیای جلوترصدای منم می آد پایین تر!

    -توبالاخره بااین شوخی هات یه بلایی سر ما می آری!من رفتم!

    کامیار-اگه بری جیغ می کشم!

    -به درک!هر غلطی می خوای بکنی بکن!

    کامیار-خره نرو،شب به این خوبی ،مهتاب به این قشنگی درختا به این گنده گی فصل بهار به این طراوت حداقل بیا یه فیلم هندی بازی کنیم!

    -بیابریم دیر شد الان گندم بیدار میشه ها!خوبه حالا اقابزرگ بهت سفارش کرده ها!

    ازپشت درخت اومد بیرون وگفت:

    -آخه هرچی من دارم نقل قول ازطرف افرین می کنم تووصل می کنی به من وخودت!

    -آخه توبد حرف می زنی منم که حواس حسابی برام نمونده!

    کامیار-بابامی گفت که پدر ومادرش می خوان آفرین روبدن به من ودلارام روبه تو!فهمیدی حالا!

    -جون من راست میگی؟

    کامیار-آره به جون تو!

    -اون وقت توچیکار کردی؟

    کامیار-هیچی،ازدستش دررفتم وپریدم پشت یه درخت وبراش ایچی کی دانا ایچی کی دانا رو خوندم!

    -اِلوس نشو بگو چی بهش گفتی؟

    کامیار-آب پاکی روریختم رودستش بهش گفتم که سامان عاشق گندم شده ومنم که خیال زن گرفتن ندارم!

    -همینطوری رک بهش گفتی؟

    کامیار-همینطوری که نه!توکه منو میشناسی!هیچ وقت خانم هارو ازخودم نمی رنجونم!درمورد تووگندم همینطوری بهش گفتم امادرمورد خودم بادست پیش کشیدم وباپاپس زدم!

    -مرده شورترو ببرن کامیار!

    کامیار-آخه من چه میدونستم این دختره ازاین راز باخبره؟اصلا من فکرشم نمی کردم که مثلا گندم بچه عمه اینانیس!

    -حالا بیا زودتر بریم وبرگردیم الان بیدار میشه ها!

    دوتایی راه افتادیم ورفتیم طرف خونه عمه اینا یه خرده که رفتیم ازدور چراغاشون معلوم شد همه جلوی خونه عمه اینا جمع شده بودن وحرف می زدن پدرومادرمن وکامیار وخواهرش واون یکی عمه م وعباس آقا وآفرین ودلارام!خلاصه همه اونجابودن همونجور که ازلای درختا می رفتیم جلو یه مرتبه چشم کاملیا افتاد به ما!تامارودید به جیغ کشید وداد زد ودوئید طرف ما وتارسید وگفت:

    -داداش!گندم کو!

    کامیار-توآسیاب!داره آرد میشه!

    کاملیا-ترخدا کجاس داداش؟

    کامیار-راستش روبهت گفتم کم کم داره آرد میشه!

    تقریبا دیگه همه جمع شده بودن دوروورما وفقط چشم شون به دهن مابود!

    کامیارراه افتاد طرف خونه عمه اینا ورویه نیمکت نشست چشمای عمه کوچیکم ازگریه باد کرده بود ومثل خون قرمز شده بود،شوهرعمه م حال وروز درستی نداشت!دم به ساعت گریه ش می گرفت ویه هق هق می کرد ودوتا می زد تو پیشونیش وساکت می شد ودوسه دقیقه بعد دوباره همین کارو می کرد!

    کامیارساکت به همه نگاه می کرد وهیچی نمی گفت.اونام جرات سوال کردن رو نداشتن یه خرده که گذشت اقای منو چهری باحالت التماس به کامیار گفت:

    -عمو تروخدا بهمون بگو الان کجاس!ببین!دارم پس می افتم!دلم داره از حلقم می آد بیرون!

    یه دفعه زدزیر گریه وگفت:

    -یه عمر جون کندم تابه این سن وسال رسوندمش که اینطوری بشه؟داره جیگرم آتیش میگیره الو گرفتم به خدا!

    دوباره زد توپیشونیش وساکت شد.فقط آروم شونه هاش تکون می خورد.معلوم بود که داره گریه میکنه برگشتم به عمه م نگاه کردم تموم صورتش رو با ناخن هاش خراشیده بود!انگار وقتی مانبودیم انقدر گریه وزاری کرده بود وخودشو زده بود که الان دیگه جون به تنش نمونده بود!اومدم به کامیاراشاره کنم که جریان روبگه ویه خرده خیالشونو راحت کنه که خودش شروع کرد واروم گفت:

    -فعلا جاش امنه،اما اگه یه خرده دیرتر رسیده بودیم حتما یه بلایی سر خودش آورده بود دیگه ازاون گندم خبری نیس!

    الآن فقط آردش مونده!

    مادرم آروم اومد جلوی من واستاد وبه بازوم نگاه کرد!رنگش مثل گچ دیوار شده بود!صورتش روماچ کردم که کامیا رگفت:

    -اگه سامان نپریده بود جلو اون کارد آشپزخونه الآن شیکم گندم روپاره پوره کرده بود!جون گندم رواین بچه نجات داد!

    چشمم افتاد به چشم پدرم یه احساس افتخاروسربلندی روتو چشماش دیدم!دست مادرم روگرفتم وبردم طرف نیمکت ونشوندمش پیش کامیاروخودمم رفتم بغل کامیار واستادم که خودشو کشید کنار وجاداد منم بشینم وگفت:

    -اون کسی که یه همچین چیزی به این دختر گفته،باید خجالت بکشه ازخودش باید شرم کنه!آدم درحق دشمن شم یه همچین کاری نمی کنه!هرچند که مادیگه ادم نیستیم فقط دلم می خواد برین ویه نظر اون دختر رو ببینین!تواین چند ساعت داغون شده!شده مثل یه دیوونه!

    صدای هق هق شوهر عمه م بلندترشد کامیار برگشت یه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -می خوام ازاون کسی که یه همچین چیزی به گندم گفته بپرسم که ازاین جریان چی گیرش اومد؟!چه کینه ای ازاین طفل عصوم تودلش بود که اینطوری ازش انتقام گرفت؟آخه به ماهام می گن فامیل؟آخه به ماهام می گن قوم وخویش؟

    واله صد رحمت به غریبه!

    یه دفعه عمه م بی حال شد وخورد زمین همه پریدن طرفش ویکی شروع کرد شونه هاشو مالیدن ویکی دستاشو ماساژ دادن ویکی می زد توصورتش ویکی م بالیوان به زور می خواست آب بریزه تودهنش!من وکامیار فقط نگاه می کردیم هرکی باداد وفریاد یه چیزی می گفت سرکه بیاریم بگیری زیر دماغش!یکی می گفت ابغوره بیاریم!یکی می گفت گلاب بیاریم یکی می گفت دندوناش کلید شده!یکی می گفت هول کرده!یکی می گفت شوکه شده!

    خلاصه یه ربع بیست دقیقه طول کشید تاحال عمه جااومد وشروع کرد به گریه کردن.آروم اروم توبغل اون یکی عمه م گریه می کرد که شوهرعمه م گفت:

    -عمو تروخدا رحم داشته باش ببین چه حال وروزی داریم!ترو به جون پدر ومادرتئ بگو الان کجاس!

    کامیار-چشم می گم اما نباید چشمش به هیچکدوم ازشماها بیفته!

    شوهر عمه م که گریه می کرد گفت:

    -چشم چشم فقط بگو کجاس!

    کامیار-خونه آقابزرگه الانم باهزار مکافات خوابوندیمش.

    شوهر عمه م –آخه چش شده؟چیکار می کرد؟چی می گفت:

    کامیار-هیچی؛شده یه دیوونه کامل!جز من وسامان به هیچکس اعتماد نداره!نمی خواد هیچکس روببینه!

    شوهر عمه م-بذار من یه دقیقه برم پیشش!

    کامیار-اصلا!شماروکه هیچی!به شماها می گه بچه دزد!بابدبختی برگردوندیمش اینجا!دقیقه به دقیقه حالت عصبی پیدا می کنه وحالش بد میشه!اما به هر جون کندنی بودارومش کردیم تافردا ببریمش پیش یه روانپزشکی چیزی که باقرص ودوا آرومش کنه تابعد ببینیم چی میشه!هرچی بهتون می گم انگار حالی تون نمیشه!وضعش خیلی خرابه!کل سیستم عصبی ش ریخته به هم!ولش کنین دیگه!پدر شو دراوردین!این دختر از خانمی وقشنگی تواین باغ تک بود! داشت واسه خودش زندگی شو می کرد کاری م به کار کسی نداشت یه دفعه باید یه ادم دیوونه یه همچین بلایی سرش بیاره!

    دوباره همه ساکت شدن وفقط عمه وآقای منوچهری گریه می کردن.ازگریه اونا مادر کامیارم به گریه افتاد.

    یه ده دقیقه ای که گذشت کامیار به آقای منو چهری گفت:

    -حالا این جریان واقعیت داره؟

    آقای منو چهری سرشو بلند کرد ویه نگاه به کامیار انداخت ودوباره شروع کرد به گریه کردن که مادر کامیار گفت:

    -بچه فقط اون نیس که آدم زاییده باشه!بچه اونه که آدم براش خون دل خورده باشه وبزرگش کرده باشه!آدم نه ماه سختی می کشه ویه بچه می زاد اما تابچه به دنیا اومد تازه اول بدبختی وسختی شه!یه بچه تا به سن وسال شماها برسه پدرومادر بیچاره می شن!اونم تازه تواین روز وروزگار وگرنه هر ننه قمری می تونه بچه پس بندازه!بچه درست کردن که کاری نداره اصل کار بزرگ کردن وبه سر انجام رسوندن بچه س !

    کامیار-درهرصورت هیچ کس نباید دور و ور خونه اقابزرگ پیداش بشه اگه چشم گندم به یک کدوم از شماها بیفته ازاین خونه فرار می کنه!اون وقت دیگه خودتون باید برین دنبالش!تااینجاشو مارسوندیم باهر بدبختی بود آوردیمش اینجا وساکتش کردیم اگه طوری بشه خودتون مسئولین!

    عباس آقا-آقابزرگ چی فرمودن؟

    کامیار-درمورد چی؟

    عباس آقا-درمورد این جریان دیگه!

    کامیار-آهان!عرضم به خدمتتون که آقابزرگ مثل شیر زخمی ن!قسم خورده که اگه بفهمه این کار،کار کی بوده،کل اون خونواده رواز ارث محروم می کنه!گفت حاضره تموم ثروتش رو نون بخره بده سگ بخوره اما به اون کسی که اینکارو کرده یه قرونم نرسه!حالا فعلا پاشین برین سر خونه زندگیتون تا آقابزرگ این طرفا پیداش نشده!

    اینو که کامیار گفت رنگ از صورت عباس آقا پرید وزود گفت:

    -کامیار جون راست می گه!پاشین بریم که الان همه مون به استراحت احتیاج داریم.

    خودشم اول از همه بلند شد وخداحافظی کرد ورفت.پشت سرشم عمه بزرگم بلند شد ورفت پیش مادرگندم وبهش اصرار کرد که شب پیشش بمونه که قبول نکرد اونم خداحافظی کرد ویه خرده بهش دلداری داد وباآفرین ودلارام رفتن مادر کامیار اومد پیش عمه کوچیکم وبغلش کرد وماچش کرد وگفت:

    -به خدااگه دوسه روز صبر کنی همه چی درست میشه فقط یه خرده دندون روجیگر بذار کاری که نباید بشه شده! خراب ترش نکن!منم امشب می آم پیشت که تنها نباشی آدم تنها همنشین فکر وخیاله پاشوبریم.

    بعد به مادر منم گفت:

    -شمام بیا امشب خیلی حرفا هس که باید بهم بگیم.

    اینو گفت وزیر بغل عمه کوچیکم رو گرفت وبلندش کرد مادرمم رفت کمکش وسه تایی رفتن توخونه آقای منو چهری م باپدرم وعموم رفتن خونه و ما موندیم من وکامیار و کاملیا وکتایون

    کتایون-داداش گندم راست راستی سر راهیه؟

    کامیار یه نگاهی به کتایون کرد وبعد رفت جلوش ونشست روزمین که هم قد کتایون بشه!بعد بازوهای کتایون روگرفت تودستش وگفت:

    -توکه دختر به این خوشگلی هستی چرا لب و دهن به این قشنگی وزبون به این قندی روبااین حرفا کثیف می کنی؟

    کتایون-آخه اینا می گفتن!

    کامیار-اونا غلط کردن!

    کتایون-اصلاداداش یه بچه که سر راهی یه یعنی چی؟

    کامیار-یعنی یه طفل معصومی به هزار دلیل نتونسته به حقش برسه!به همون حقی که توبهش رسیدی!

    کتایون-چه حقی؟

    کامیار-حق داشتن پدرومادر.یعنی پدرومادرت مال خودتن ولی این بچه ای که می گی پدرومادرش مال خودش نبودن حالا یا مردن یادوستش نداشتن ودادنش به یکی دیگه!

    کتایون-حالا گندم چی میشه؟

    کامیار-هیچی!مثل سابق!مگه چیزی فرقی کرده؟گندم همون گندمی که تاحالا بوده!بایه کلمه حرف مفت که نباید زندگی آدم خراب بشه!

    کتایون-پس هیچی نمی شه؟

    کامیار-نه که نمی شه!ببین عزیزم مثلا توالان این زنجیر طلای خوشگل روانداختی گردنت خیلی م دوستش داری حالا اگه بهت بگن این زنجیر اونجایی که توخریدیش ساخته نشده برات فرقی داره؟

    کتایون-نه!

    کامیار-چرا؟

    کتایون-خب چون دوستش دارم!

    کامیار-آفرین مهم همینه که آدما همدیگرو دوست داشته باشن دیگه مهم نیس که کی ن وازکجا اومدن مهم اینه که آدما آدم باشن همین!

    تو همین موقع کتایون پاشو نشون کامیا رداد وگفت:

    -ببین داداش یه دونه ازهمون زنجیری ام که خیلی دوستش دارم به پام بستم!

    کامیار-توبه گور پدرت خندیدی!پدر سوخته ازالآن راه قرتی بازی رویاد گرفتی؟برو درش بیار ببینم.

    کتایون-داداش این به پام باشه که طوری نمی شه شما که انقدر قشنگ قشنگ حرف می زنی چرادهنت روبااین حرفا زشت می کنی؟

    کامیار-نگاه کن یه الف بچه چه جوری منو خر می کنه!کاملیا خانم مچ پاتو نشون بده ببینم شما که خلخال به پات نیست؟

    کاملیا خندید وگفت:

    -ازترس شمانه داداش!

    کامیاریه نگاهی بهش کرد و بعد دست منو گرفت وهمونجور که باخودش می برد طرف باغ گفت:

    -حالا اگه دوست داشتی یه زنجیرم توبه پات ببندی ببند!این چیزا دلیل بدی ادما نیس!

    یه خرده که ازشون دور شدیم برگشت ودوباره گفت:

    -یه دستی م تواون صورتت ببر!اینجوری که خواستگار برات پیدا نمی شه!

    کتایون-داداش کاملیا همینجوریشم خوشگله!

    کامیار-اره اما آرایش مال زن ودختره دیگه!

    کاملیا وکتایون زدن زیر خنده وکامیارم دست منو کشید که دوباره فریادم رفت هوا!!

    کامیار-اه بابا جمع کن این بازوی بیصاحاب مونده ت رو!همش ولوئه این وسط!

    همونجور که باهم می رفتیم گفتم:

    -چطور یه دفعه ذهنت انقدر روشن شد؟

    کامیار-آخه طفل معصوم دانشجوئه دیگه!ازترس منم دست به صورتش نمی زنه!یعنی ترس که نه احترام میذاره!وگر نه دخترای امروزه دیگه دختر دیروزی نیستن که باترس وکتک واین چیزا بشه باهاشون رفتار کرد یعنی این چیزا دیگه دوره ش گذشته!همون موقع هام خیلی کار اشتباهی بوده!زنم مثل مرد حق زندگی داره چطور تودوست داری مثلا فلان لباس روبپوشی وفلان مدل موهاتو درست کنی؟خب اونم همین حق روداره دیگه!تازه یه آرایش کردن تو دنیای امروز که دیگه این حرفا رونداره!این ابر قدرتا سرمونو بااین چیزا گرم کردن وخودشون دنیارو چاپیدن!

    -ولی کار خوبی کردی.

    کامیار-آره جلودوستاش خجالت می کشه بعدشم نجابت یه شاخه ازانسانیته!بااین چیزا انسان نانجیب نمی شه!

    -نه،میگن مثلا مرد تحریک نشه!

    کامیار-اولا مرد جلو خودشو بگیره که بی خودی با هر چیزی تحریک نشه در ثانی مرد اگه مثل تو بی حال وشل وول باشه تموم دخترا بی شوهر می مونن که!بالاخره باید یه جوری تحریکش کرد که بیاد وزن بگیره دیگه!

    -حالا کجاداری میری؟

    کامیار-بیا کاریت نباشه.می دونی به چی فکر می کردم؟

    -به گندم

    کامیار-غیر ازاون.

    -نمی دونم

    کامیار-داشتم فکر می کردم که تاهمین چند سال پیش وقتی بچه بودیم،یادمه مثلا هرکی می خواست یه لباسشویی یا چرخ گوشت یاهرچی بخره،همه بهش می گفتن هر ماکی می خوای بخری بخر ژاپنی نخر!می دونی چرا؟چون جنس ژاپنی دودفعه که کار می کرد خراب می شد!حالا ببین تواین چند ساله ژاپن کجا رسیده تکنولوزیش دنیاروداره فتح می کنه!همین ترکیه!تاچند سال پیش ایرانیا که می رفتن ازآلمان واون طرفا ماشین می آوردن به ترکیه که می رسیدن شیشه های ماشین رو می کشیدن بالا وازلای شیشه بسته های سیگار وشکلات براشون مینداختن بیرون که کاری به کارشون نداشته باشن یعنی ببین چقدر وحشی بودن حالابرو نگاهشون کن!راه دور چرا باید بریم؟همین دبی تاچند سال پیش چی بود حالا چی شده؟ عربایی که دست چپ وراستشون رونمی شناختن شدن مرکز تجارت جهانی!بروببین دبی چه خبره!

    همین مالزی،سنگاپوروهزار تا جای دیگه!انقدر پیشرفت کردن که دهن آدم وامی مونه ،می دونی چرا؟چون خودشون رواسیر خرافات نکردن خرافات روگذاشتن کنار!عقیده های شخصی رو گذاشتن کنار!سلیقه هاشونو که صد هزار نوع بود گذاشتن کنار وچسبیدن به حقیقت وواقعیت ومنطق!

    ماها می دونی اشکالمون چیه؟اینه که همهش توگذشته ایم آی وقتی بابامون پاشو میذاشت توخونه صداازصدا درنمی اومد آی وقتی بابامون کمر بند رو می کشید سوراخ موش می شد یه ملیون تومن!آی اگه بابامون می گفت ماست سیاهه ما همه می گفتیم بعله ماست سیاهه!آی اگه بابامون نصفه شب می گفت الان وسط ظهره همه می گفتیم بعله شمادرست می گین آی اگه بابامون...

    -بسه بابا سرموبردی!

    کامیار-به جون توراست می گم!همهش توگذشته وقدیم وروزگاران سپری شده ایم!بابا زمونه عوض شده یه وقتی یه نامه ازاینجا تاکرج رو یه ماه طول می کشید تابره!الان بااینترنت یه نامه رو توچند ثانیه می فرستیم اون وردنیا!اگه قراره عقاید وایده هامون مال دوره قدیم باشه باید تموم این چیزا رو ازتومملکت بریزیم بیرون وبعد ایده هامونو پیاده کنیم!نمی شه که مثلا کامپیوتر جلو رومون باشه اما مثلا به مردم بگیم باچرتکه کار بکنن!نمی شه خودمون باهلی کوپتر بریم این ور اون ور اون وقت به مردم بگیم باشتربرن مسافرت نمی شه تاخودمون یه خرده فشار خونمون افتاد پایین بابهترین قرص ها ودوا های خارجی ببریمش بالا وبه مردم بگیم هر وقت مریض شدن شیر خشت وترنجبین بخورن!بابا تا یه قرص آنتی بیوتیک کشف بشه یادرست بشه،چندین سال پژوهش لازمه اونایی م که پژوهش می کنن خرج دارن شیکم دارن لباس می خوان حقوق می خوان!اینارو باید کی بده؟یارو ده بیست سال خرج ومخارج می کنه تایه چیزی رو کشف واختراع کنه اون وقت ما می خوایم از اختراعش برای آسایش خودمون استفاده کنیم و صنار سه شاهی بذاریم کف دستش!هزینه این پژوهش آ بااین صنار سه شاهی جور نمی شه که نمی شه !

    -چراداد میزنی؟مگه من اینارو گفتم؟!!

    نه!اما می گم که تویه وقت ازاین چیزا نگی زشته واله!همین الآن اگه یه بنده خدا واکسن کزاز رو کشف نکرده بود تو نمی تونستی تایه خرده دستت اوخ شد یه آمپول بزنی که کزاز نگیری بعدشم توحق نداری چیزی روکه یکی دیگه اختراع کرده اسمش رو عوض کنی!شما حق نداری مثلا به کامپوتر بگی رایانه مگه این خارجیا اسم حافظ وسعدی مارو عوض می کنن!تو خوشت می آد خارجیا مثلا به حافظ ما بگن هاری!؟تو خوشت می آد به سعدی ما بگن سندی؟

    خب اونام خوششون نمی اد مارو چیزایی که ازکشور اونا اومده بیرون اسم بذاریم!

    -سخنرانی ت تموم شد؟

    کامیار-نه ته ش مونده!

    -خب تمومش کن!

    کامیار-من ازمسئولین که این موقعیت رو برای من فراهم کردن که بتونم باشما صحبت کنم کمال تشکر رو دارم وفقط خواهش می کنم که تواین چندتا شبکه تلویزیونی بیشتر برامون بحث وگفت وگو ومیز گرد ومصاحبه ومباحثه ترتیب بدن که ما آگاه تر بشیم وانقدرم برنامه های متنوع وسرگرم کننده پخش نکنن که مااز علم ودانش وآگاهی غافل نشیم چه خبره آخه؟مگه مردم چه قدر خوشی وتفریح وسر گرمی لازم دارن؟واله به کی به کی قسم که یه دفعه خوشی میزنه زیر دلشونا!درهرصورت من بازم ازمسئولین سپاسگزاری ی کنم اصلا ماها همه از مسئولین ممنون ومتشکر وسپاس گزاریم درواقع ماباید یه وکالت بلاعزل بدیم که مادام العمر سپاسگزار باشیم که خیال همه راحت بشه!

    -اه بابا رسیدیم دم خونه آفرین اینا!اومدی اینجا چیکار؟

    کامیار-تروخدا بذار من دوتا دیگه تشکر از مسئولین بکنم که اگه یه وقت یادم رفت کفران نعمت نکرده باشم!

    -خودتو لوس نکن!می دونی ساعت چنده؟نزدیک صبحه!

    کامیار-چه شب پرماجرایی!بیابریم تا بهت بگم!

    دوتایی رفتیم طرف پنجره اتاق دلارام که این طرف خونه عمه اینا بود.چراغش روشن بود.کامیاراروم دلارام رو صدا کرد یه خرده بعد دلارام پنجره رو واکرد وسرشو کرد بیرون که ماها رودید.

    دلارام- سلام شماها نرفتین پیش گندم؟

    کامیار-نه هنوز آفرین کجاس؟

    دلارام-رفت گرفت خوابید.

    کامیار-توچرا نخوابیدی؟

    دلارام-خوابم نمی آد.

    کامیار-حق داری واله.

    یه دفعه دلارام هول شد که کامیار گفت:

    -وجدانت عذابت میده هان؟

    دلارام-برای چی؟

    کامیار-به خاطر کاری که کردی!

    دلارام-کدوم کار؟

    کامیار-پست سریع واکسپرس نامه!

    دلارام-کدوم نامه؟به خدا کارمن نبوده!

    کامیاریه خنده ای کرد وآروم گفت:

    -چرا کار خودت بوده.

    دلارام-برای چی این حرف رو میزنی؟

    کامیار-برای اینکه مطمئنم که کار توبوده!

    دلارام-نصفه شبی اومدین اینجا که این چیزا رو به من بگین؟خداحافظ!

    اومد پنجره رو ببنده که کامیار بازم آروم گفت:

    -باشه برو بگیر بخواب.منم این کاغذ رو میدم به آقابزرگ.دیگه اون خودش میدونه چیکارکنه!

    تاکامیاراینوگفت دلارام خشکش زد!

    کامیار-چی شد دلارام خانم؟

    دلارام-هیچی!ولی مگه کاغذ پیش توئه؟

    کامیار-آره،پیش منه!

    دلارام آب دهنش روقورت داد وسات به کامیارنگاه کرد که کامیارگفت:

    -اگه به اقابزرگه بگم که کارتوبوده،می دونی صبح اولین کاری که کاری می کنه چیه؟

    دلارام بازم هیچی نگفت

    کامیار-یه تلفن می زنه به دفتر خونه ومیگه که بادفتر ودستک شون بیان اینجا ودر جا خونواده ی شماروازارث محروم می کنه!

    دلارام-خونواده ی ماروبرای چی؟

    کامیار-یعنی می گی این کارتونبوده؟

    دلارام-نه به خدا!نه به جون مامان!

    کامیار-باشه!حتما توراست میگی.اما من فقط اومده بودم که بپرسم چرا اینکارو کردی؟برام خیلی مهم بودتواین موضوع رواز کجا فهمیدی؟همین!حالامیرم پیش اقابزرگه ونامه رو میدم بهش تاخودش تکلیف همه رو روشن کنه! ولی بدون که باما دوتا بهتر میشه راه اومد تا آقابزرگه!حالا برو بگیر راحت بخواب.شب بخیر خانم مارپل.

    اینو گفت ودست منو گرفت که مثلا بریم.تا حرکت کردیم،یه دفعه دلارام گفت:

    -صبرکنین!

    کامیار-پشیمون شدی؟

    دلارام-نه،یعنی کارت دارم!

    کامیار-چیکارداری؟بگو که آقابزرگه درانتظاره!

    دلارام-نمی شه بیاین توحرف بزنیم؟اینجا خوب نیس.یه دفعه یکی پیداش میشه.

    کامیار-نه همینجا خوبه.

    دلارام یه خرده ساکت شد ومثل اینکه تصمیمش روگرفته باشه گفت:

    -شماها ازمن چی می خواین؟

    کامیار-هیچی!فقط بگو چرااینکارو کردی؟

    دلارام-توآخه ازکجا انقدر مطمئنی که میگی؟

    کامیار-به چنددلیل اول اینکه کاغذ بوی عطر ترو میداد.

    دلارام-شاید یکی دیگه م ازاون عطر زده باشه!شاید اصلا بوی عطر خود گندم باشه!

    کامیار-دیگه من بعداز چهل سال گدایی که شب جمعه یادم نمیره عطر،عطر توئه!دوم انقدر عجله کردی که حداقل نامه رو تویه کاغذ معمولی ننوشتی!این کاغذ مال سالنامه ای که عمو ازکارخونه آورده!به هر خونواده م یکی داده بودبرو مال خودتو وردار بیار ببینم!

    تاکامیاراینو گفت یه مرتبه دلارام زد زیر گریه ودست کامیار رو گرفت وباالتماس گفت:

    -تروخدابه کسی نگو کامیار!من اشتباه کردم!خودمم مثل سگ پشیمونم!نمی دونم چرااینکارو کردم!اون لحظه انقدر عصبانی بودم که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم!اصلا همه ش تقصیر بابام بود بجون مامان انقدر داغونم که حال خودمو نمی فهمم!جون کتایون به کسی چیزی نگو!

    کامیار-آخه توچرااینکارو کردی؟اگه آفرین می کرد یه چیزی.اماتوچرا؟اصلا چه جوری جریان روفهمیدی؟

    دلارام که اشک هاشو پاک می کرد ویه لحظه ساکت شد وبعدگفت:

    -بعدازمهمونی دیشب وقتی اقابزرگه اومد وباهمه دعوا کرد وماها اومدیم خونه،باباومامان دیرتر برگشتن من دیدم آفرین خیلی ناراحته!پرسیدم چی شده که گفت سامان عاشق گندم شده.گفتم ازکجا میدونی؟گفت کامیارگفته!بعدش تموم حرفای ترو برام گفت.توهمین موقع بابا ومامانم برگشتن خونه بابام خیلی عصبانی بود انگار آقابزرگه رو گندم خبر کرده بود!نمی دونم بابام از کجا فهمیده بود!تا رسید خونه پرید به مامان!مامان به زور بردش تواتاق خواب!منم یواشکی رفتم پشت در که اونا رو شنیدم!

    کامیار-چی شنیدی؟

    دلارام-می گفت بچه سرراهی واسه ماآدم شده!

    کامیار-خب!

    دلارام-می گفت به اون خواهرت بگو که اون ورقه روکه توش اسم ننه باباشو نوشتن دربیاره بهش نشون بده که بفهمه کیه!می گفت حالا واسه ما اسم سانتی مانتال براش گذاشتن!جاشه برم یواشکی برم درگوشش بگم اسمش عزت کچله! به به!چه اسمی!

    کامیار-اینارو بابات گفت؟

    دلارام سرشو تکون داد

    کامیار-مامانت چی گفت؟

    دلارام-هی می خواست ساکتش کنه!همه ش می گفت یواش عباس!بچه ها می شنون!

    دوباره زدزیر گریه وگفت:

    -منم اون لحظه به قدری عصبانی بودم که دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم!

    کامیار-توفکر نکردی داری چه بلایی سر این دختر می آری؟

    دلارام-به خدا اصلا دست خودم نبود!اون لحظه ازش متنفر بودم!اگه همون موقع جلوم بود حتما می کشتمش!

    کامیار-آخه چرا؟

    دلارام ساکت شد وفقط گریه می کرد کامیار دست شو کشید ودوباره گفت:

    -چرا؟

    دلارام-چون سامان عاشقش شده بود!

    اینو گفت وسرشو انداخت پایین کامیار یه خرده مکث کردو بعد آروم گفت:

    -توسامان رودوست داری؟

    یه دفعه گریه دلارام بیشتر شد ویه خرده بعد پنجره رو محکم بست من وکامیار همینجوری مات به همدیگه نگاه می کردیم اصلا این چیزایی روکه اخر گفت انگار انگار ازیه فاصله دور می شنیدم!برام باور کردنی نبود!هیچ فکر نمی کردم که دلارام عاشق من باشه اونم انقدر زیاد که به خاطر من یه همچین کاری بکنه!اصلا نمی دونستم که باید تواون لحظه چه عکس العملی نشون بدم!باید باهاش صحبت می کردم وآرومش می کردم یاباهاش دعوا می کردم که چرایه همچین کاری کرده!چطور تاحالا متوجه نشده بودم که دلارام منو دوست داره؟

    برگشتم به کامیار نگاه کردم اونم مات داشت منو نگاه می کرد دلارامم پنجره رو بسته بود اماهمون پشت تکیه شو داده بود به پنجره وداشت گریه می کرد کامیار یه خرده صبر کرد وبعد چندتا تقه زد به شیشه که دلارام زود پنجره روواکرد

    کامیار-بیا بگیراین همون نامه س.

    دلارام اشک هاشو پاک کرد ونامه رو گرفت وگفت:

    -به کسی چیزی نمی گی؟

    کامیار-نه برو بسوزونش که دست کسی نیفته!

    دلارام نامه روواکرد ویه نگاهی بهش کردویه لبخندزد وگفت:

    -بهم کلک زدی!کاغذش کاغذ معمولیه!کاغذسالنامه نیس!

    کامیار-توکلک خوردی!چون ترسیده بودی هول ورت داشت که نکنه حواست پرت شده باشه وواقعا توکاغذ سالنامه نامه رونوشته باشی!

    دلارام-چرااینکارو می کنی؟

    کامیار-چه کاری رو؟

    دلارام-همینکه این نامه رودادی به من!

    کامیار-عشق مقدسه!احترام داره!الانم دیگه فرقی نمی کنه که کی اینکارو کرده!مهم ضربه ای که به اون دختر بیچاره خورده!اگرم معلوم بشه کارتو بوده،دیگه چیزی عوض نمی شه!اما فقط این وسط تومی مونی ووجدانت!خداحافظ.

    دست منو کشید ودوتایی راه افتادیم که بریم لحظه آخر برگشتم وبهش نگاه کردم همونجوری توچارچوب پنجره واستاده بود ومنو نگاه می کرد برگشتم طرفش وسرمو انداختم پایین وگفتم:

    -منو ببخش دلارام.اگه زودتر متوجه می شدم یااگه خودت زودتر بهم گفته بودی الان وضع فرق می کرد.

    دلارام-چی روبهت می گفتم؟

    -همین مسئله رو.

    دلارام-می اومدم بهت چی می گفتم؟بهت می گفتم که دوستت دارم!

    -خب آره!چه عیبی داشت؟

    دلارام-هیچ فکر کردی که یه دختر ایرانی بااین تربیت هیچ وقت نمی تونه یه همچین چیزی به یه پسر بگه؟تواصلا می دونی که تواین چندساله چه حرفایی بوده که می خواستم بهت بگم اما نتونستم!؟مادخترا همیشه باید احساس روتو قلب مون خفه کنیم تنها جایی که تونستیم حرف دلمون رو بزنیم تودفتر خاطرات مونه!حتی تو،خودتم یه همچین چیزی رو از یه دختر ایرانی نمی تونی قبول کنی چون تربیت توام همینجوریه!اگه یه روز می اومدم بهت می گفتم که سامان دوستت دارم بلا فاصله ازمن بدت می اومد پیش خودت می گفتی چه دختر جلف وبی حیا یی یه!درسته؟

    -نمی دونم،شاید!

    سرمو بلند کردم وتوچشماش نگاه کردم اونم توچشمام نگاه کرد انگاردلارام روتازه شناختم ودیدم!دختر خوشگلی بود! باموهای مشکی بلند وچشمای سیاه ووحشی!ابروهای قشنگ وبلند!

    دیگه صبر نکردم یه خداحافظ زیر لب گفتم وراه افتادم طرف کامیار که دوسه قدم اون طرف تر واستاده بود وداشت ماها رونگاه می کرد.

    دوتایی چند قدم راه رفتیم ورسیدیم به درختا ورفتیم وسط شون.اونجادیگه تاریک بودوازدور چیزی معلوم نبود دوباره واستادم وبرگشتم به پنجره اتاق دلارام نگاه کردم هنوز همونطور واستاده بود وتوتاریکی رونگاه می کرد.کامیاردستمو گرفت ویه خرده برد جلو تر ورویه نیمکت نشوند خودشم بغلم نشست وگفت:

    -می دونی امشب به چه نتیجه ای رسیدم؟

    -درمورد ماجراهای امشب؟

    کامیار-آره.

    -چه نتیجه ای؟

    کامیار-اینکه شیر برنج تواین فصل چه بازار داغی پیدا می کنه!

    -گم شو!

    کامیار-به جون تو راست می گم!توخودتم اصلا فکرشو می کردی انقدر کشته ومرده داشته باشی؟ازبس که جلوی اینا ادا واطوار درمیآری دخترای مردم روهوایی کردی!

    -من ادا اطوار در میارم یاتو؟

    کامیار-اگه من درمیارم پس چرااینا عاشق توشدن؟

    -به جون تو خودمم نمی دونم امروز چراهمچین شدم!همه رو یه جور دیگه می بینم همین الان که داشتم به دلارام نگاه می کردم انگار برای اولین باره که دیدمش چه چشمای قشنگی داره؟موهاش چقدر قشنگه!گندمم همینطور!امروز صبح که رفتم دم خونشون وازپنجره نگاهش کردم انگار دفعه اول بود که چشمم بهش می افتاد!اونم خیلی خوشگله!چه اندام قشنگی داره!چه موهای...

    کامیار-بی شرف توامروز صبح چی خوردی که یهویی انقدر چشمات واشده؟

    -به جون تو خودمم مونده م!

    کامیار-فهمیدم!یابلوغ دیر رسه یادریه خلسه عرفانی چشم بصیرتت وا شده!

    -شوخی نکن دارم جدی میگم!

    کامیار-پاشم تازوده برم که داری به منم با یه چشم دیگه نگاه می کنی!فقط جون مادرت اگه چشم زیبا شناس ت منم یه جور دیگه می بینه زودتر به خودم بگو که تایه گند دیگه درنیومده ویه شر دیگه به پانشده دوتایی دست همدیگرو بگیریم ومثل دوتا پرنده پرواز کنیم واین باغ وادماش روول کنیم وبریم!اتفاقا بایدخودم زودتر یه فکری به حال خودم بکنم بااین بازار داغی که توپیداکردی دیر بجنبم این دخترای ورپریده ترو از چنگم درمی آرن!پاشو پرواز کنیم بریم که الان سروکله آفرین م پیدامیشه!

    -باز شوخیت شروع شد؟

    توهمین موقع سروکله مش صفر ازلای درختا پیداشد یه چوب کلفت وبلند دستش گرفته بود وداشت می اومد طرف ما! آروم به کامیارگفتم:

    -ساعت چنده؟

    کامیار-چطور مگه؟تازه اول شبه!

    -چنده ساعت؟

    کامیار-سه ونیم بعد از نصفه شب!

    -همونه که مش صفر داره باچماق می آد سراغ مون!فکر کده دزد اومده توباغ!

    کامیارهمونور که نشسته بود برگشت طرف مش صفر ویه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -مش صفر سحرخیز شدی؟

    مش صفر-اِ شمائین آقا؟فکر کردم دورازجون،ذور از جون دزد اومده توباغ !

    کامیار-خالی نبند مش صفر!اگه فکر میکردی ماها دزدیم پاتواین طرفا نمیذاشتی ازدور ماهارودیدی وگفتی برم یه خودی نشون بدم.

    مش صفر-آقا شماچرا امروز پیله کردی به ما؟

    کامیار-بیا حالا بشین یه سیگاربکش وبعدش برو به همه بگو دوتا دزد توباغ بود تامنو دیدن فرار کردن!

    مش صفر همونجا جلوی نیمکت مانشست وروزمین وکامیار سه تا سیگاردرآورد وروشن کردویکی یه دونه دادبه ما!

    مش صفر-اگه آقابزرگ بفهمن شما سیگار می کشین محشر به پا میکنن!

    کامیار-باز مارو تهدید کردی مش صفر؟می رم وافور ومنقل وتریاکت روازگوشه باغ درمیآرم ومیبرم میذارم جلوی حاج ممصادق آ!

    مش صفر یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

    -آقاشما اینارو ازکجا می فهمی؟

    کامیار-کلاغه برام خبر می آره.

    مش صفر-آقا یه دفعه کلاغه نره چیزی به آقابزرگ بگه!

    کامیار-نترس نمی گه!حالا توبگو ببینم توازاین جریان چی میدونی؟

    مش صفر- من روحمم ازاین جریان خبر نداشته!

    کامیار-چاخان نکن مش صفر!یه عمره تواینجایی مگه میشه این چیزا رو ندونی؟

    مش صفر-به کی قسم بخورم که باور کنین؟ماآقا فقط به کارای آقابزرگ وباغ می رسیم به این چیزا کاری نداریم.

    -مش صفر شما چند سالتونه؟

    مش صفر-آقا سامان چطور یاد سن وسال ماافتادی؟

    کامیار-مش صفر زود بلند شو دررو این از جمعه صبح چشماش واشده وزیبائی های درونی آدما رو می بینه!توام که معلومه جوونی هات برورویی داشتی فکر کنم چشمش ترو گرفته!پاشو تاگند بالا نیومده برو خونه!

    مش صفر-استغفرله آقا!

    -گم شو کامیار!

    مش صفر-آقاشصت بالا داریم.

    -پس زیاد پیر وشکسته نشدی؟

    کامیار-مش صفر تا فرصت هس فرار کن!داره دیگه دیر می شه ها!

    -کامیارخجالت بکش!

    کامیار-توخجالت بکش!این پیرمرد شصت وخورده ای سالشه!ازاین یکی دست وردار!تویه روزه چه ت شده؟سوپر من شم به پیرزنا کار نداره چه برسه به یه پیرمرد قاعده سن وسال مش صفر!

    -میذاری یه چیزی ازاین مش صفر بپرسم یانه؟

    کامیار-نه که نمیذارم!این پیر مرد حکم پدری برای من داره؟ازاین یکی دست وردار!

    من ومش صفر زدیم زیر خنده که گفتم:

    -به جون توکارش دارم.

    کامیار-بی خودکردی!حداقل اینو ول کن برو سراغ عباس آقا.هم جوون تره وهم برورودارتر!

    مش صفر-آقاکامیار باز گذاشته به شوخی پاشم برم که دوسه ساعت دیگه آفتاب می اد بالا!

    اینو گفت وسیگارش رو خاموش کرد وازجاش بلند شد وگفت:

    -شمام پاشین برین بخوابین!اینن وقته شب ادم خوب نیس زیر درختا بشینه!

    کامیار-اتفاقا این وقته شب بهترین وقته که ادم زیر درخت بشینه!منتها نه باتو واین سامان!برو بگیر بخواب!

    مش صفر خندید وخداحافظی کرد ورفت که کامیار به من گفت:

    -پاشیم ماهام بریم دیگه.

    -می دونی چی دلم می خواد؟

    کامیار-نه.

    -دلم می خواد بدونم الان دلارام چیکارداره میکنه!

    کامیار-به توچه مربوطه؟

    -آخه دلم براش سوخت کاشکی زودتر بهم گفته بود!

    کامیار-ببینم!مگه دل توهواپیماس که هر کی زودتر رزروش کنه می تونه بیاد توش بشینه!؟

    -نه یعنی این که اگه زودتر گفته بود کار به اینجاها نمی کشید

    کامیار-پاشو بریم که دیگه داری چرت وپرت می گی.

    -کامیار یعنی این جریان بالاخره چی میشه؟

    کامیار-ببین حالا خودت کرم داری!من هی می خوام بلند شم برم بخوابم تونمیذاری!

    -کجا بری بخوابی؟باید دوتایی بریم خونه اقابزرگه!

    کامیار-من سی سال نمی آم اونجا!اون چه شبی؟شبی که توچشمات واشده؟

    -لوس نشو پاشو بریم!

    کامیار-برو گم شو!من بیست وخرده ای سال باآبرو زندگی کردم!امکان نداره یه شبه تموم این سابقه رو خراب کنم!

    -باز شروع کردی؟

    کامیار-برادر چه توقع بی جایی ازمن داری؟من اهلش نیستم!یکی دیگه رووردار برو!

    -پاشو بریم به جون توصبح بیدار نمی شیم آ!

    کامیار-می ام اما به شرطی که من پیش آقابزرگ بخوابم وتوام بری تویه اتاق دیگه بخوابی!

    -من رفتم خداحافظ!

    کامیاراِ خره باز جازدی؟توالان باید باخشونت مچ دستای منو بگیری وبا خودت ببری صبرکن ببینم!



    ***

    فصل سوم

    اون شب من وکامیار رفتیم خونه اقابزرگ خوابیدیم گندم همونجا که بود هنوز خواب بود.آقابزرگه یه پتوکشیده بود روش ویه متکام گذاشته بود زیر سرش من وکامیارکه رسیدیم آقابزرگه هنوز بیدار بود وداشت فکر می کرد ماهام رفتیم طبقه بالا وخوابیدیم.

    ساعت حدود 7صبح بود که دیدم یکی داره تکونم میده!چشمامو که واکردم کامیاررو دیدم

    کامیار-پاشو

    -چی شده؟

    کامیار-چیزی نشده!

    -پس چی؟

    کامیار-می گم پاشو دیگه دیر میشه!

    ازجام بلندشدم وگفتم:

    -گندم هنوز خوابه؟

    کامیار-هول نکن اما گندم گذاشته رفته!

    -رفته؟!کجا؟!

    کامیار-نمی دونیم.

    ازجام پریدم ورفتم طرف پله ها ورفتم طبقه پایین.آقابزرگه تواتاقش نشسته بود ورفته بود توفکر.جای گندم خالی بود!!

    -رفته؟!

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  7. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم (قسمت هفتم )
    آقابزرگ-صبح زود انگار بلند شده ورفته!

    -ببخشین سلام ،حواسم پرت بود!

    آقابزرگه-سلام باباجون.حالا خودتو ناراحت نکن.

    -شمامتوجه نشدین!؟

    آقابزرگه-من دیشب تانزدیک 5صبح بیدار بودم چشمم که گرم شد یه وقت فهمیدم که رفته!وامونده نمی دونم چرا هیچی نفهمیدم!خوابه ومرگ دیگه!

    کامیار-حالا شمام خودتونو ناراحت نکنین.اتفاقی یه که افتاده!

    آقابزرگه-پیری و هزار ویک درد بی درمون!

    -آخه کجا رفته؟حالا چه جوری پیداش کنیم؟

    کامیار-بالاخره یه جوری میشه دیگه!

    -آخه یه دختر،تک وتنها،بی پول!

    یه مرتبه کامیار یه فکری کرد ودوئید طبقه بالا ویه خرده بعد برگشت وگفت:

    -زیادم بی پول نیس!

    -چطور؟؟

    کامیار-عابرکارت وموبایل مو باخودش برده.

    آقابزرگه-خب،خداروشکر.یه زنگ زود بهش بزن.

    کامیارتلفن آقابزرگه رو ورداشت و شماره موبایلش روگرفت ویه خرده بعد انگار موبایلش جواب داد که شروع کرد به حرف زدن.

    مافقط صدای کامیاررو می شنیدیم.

    -الوگندم!

    -توکجایی الآن؟

    -مگه قرار نشد که باهمدیگه بریم دنبالشون؟ماکه گفتیم باهات می آئیم!

    -خب باید صبح می شد که بریم یانه؟نصف شبی که پدرومادر توخیابونا نریخته بریم پیداشون کنیم!

    -باشه باشه شماره کارتم روبهت میدم اما اون موبایل روچراورداشتی؟

    -گوش کن اون موبایل عصای دستمه!روزی ده بیست نفر بامن کار دارن آخه!

    -دِ اوناییکه به من زنگ میزن اگه صدای یه دختر رو بشنون باهام قهر می کنن!حداقل بیا موبایل این مرتیکه سامان رو ببر که ازوقتی که ازمخابرات بهش دادنش یه دونه صدای ظریف توش ثبت نشده!همه ش صداهای کلفت کلفت توش پخش شده!موبایلش ازاون موبایلای خرکی اندازه یه پاره آجر!موبایل من کوچولووظریفه مثل همون صداها که توش پخش میشه!

    -آره اینجاس!مواظب باش عابرکارتم روگم نکنی!رمزش چهار تاصفره.

    -گوشی رونیگه دار.

    تلفن روداد به من وگفت:

    -می خواد باتو حرف بزنه تروخدا یه کاری بکن اون موبایل رو پس بده!

    -اِ...!

    گوشی رو ازش گرفتم

    -الو گندم!

    گندم-سلام

    -سلام حالت خوبه؟

    گندم-خوبم!

    -چرااینکارو کردی؟چراصبر نکردی؟

    گندم-باید می رفتم سامان!

    -خب باهم می رفتیم!

    گندم-نه این مسئله مربوط به شماها نیس که باهاش درگیر بشین.

    -توالآن کجایی؟؟

    گندم-یه جا تواین شهر غبار گرفته!

    -بگو کجایی تاده دقیقه دیگه خودمو بهت می رسونم.

    گندم-برو دنبال زندگی ت سامان.

    -این حرفاچیه؟

    گندم-خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم فکر می کردم که باهمدیگه خوشبخت می شیم!

    -حالا که طوری نشده.!

    گندم-دیگه می خواستی چطور بشه؟

    -ازت خواهش می کنم گندم!برگرد!

    گندم-نمی تونم سامان بفهم!

    -من پیدات می کنم!شده تموم این شهر رو بگردم می گردم وپیدات می کنم!

    گندم-این موبایل یه شارژبیشترنداره سامان!وقت رو تلف نکن!

    -من پیدات می کنم!

    گندم-می خوام ازت بشنوم!هر چند که فکر نکنم بتونی بگی!

    -توهنوز منو نشناختی!

    گندم-سخت تر ازقلب کندن رو درخته!اونجا حداقل تنهایی اما الآن آقابزرگم حتما اونجاس!

    -دوستت دارم گندم!پیدات م می کنم حالا هر جوری که باشه!

    وقتی اینو بهش گفتم یه لحظه ساکت شد وبعد گفت:

    -بایدثابت کنی که دوستم داری!فقط م یه شارژموبایل فرصت داری!

    -دنبال دلم می آم!حتمام پیدات می کنم!مهم نیس چقدر بگردم!

    یه لحظه دوباره ساکت شد وبعدگفت:

    توبه من خندیدی

    ونمی دانستی

    من به چه دلهره ازباغچه همسایه

    سیب رادزدیدم.

    باغبان ازپی من تند دوید

    سیب را دست تودید

    غضب آلوده به من کرد نگاه

    سیب دندانزده ازدست توافتاد به خاک

    سالها هست که درگوش من ارام آرام

    خش خش گام توتکرار کنان

    می دهد آزارم

    ومن اندیشه کنان

    غرق این پندارم

    که چرا

    خانه کوچک ما

    سیب نداشت

    دیگه صدایی نشنیدم!

    -الو!گندم!گندم!

    تلفن روقطع کرده بود یه خرده دیگه صبر کردم وبعد گوشی تلفن روآروم گذاشتم سرجاش.سرموانداختم پائین.آقابزرگه وکامیارم،نه چیزی گفتن ونه چیزی پرسیدن منم آروم ازخونه رفتم بیرون وروپله های توایوون نشستم.

    یه خرده بعد کامیارم اومد وپیشم نشست وآروم گفت:

    -واقعا دوستش داری؟

    -آره.

    کامیار-یعنی مطمئنی تحت تاثیر جوبه وجودآمده قرار نگرفتی؟

    -آره.ازهمون لحظه که بی اختیار کشیده شدم طرف اتاقش،عاشقش شدم!الآنم هرجوری باشه برش می گردونم خونه!

    کامیارخندیدوگفت:

    -کوه میذارم رودوشم-رخت هرجنگ می پوشم-موج ازدریا میگیرم-شیره سنگ می دوشم.

    می آرم ماه توخونه-می گیرم باد نشونه-همه خاک زمین-میشمرم دونه به دونه-اگه چشمات بگن آره-هیچکدوم کاری نداره.

    برگشتم بهش نگاه کردم وگفتم:

    -اما چه جوری؟

    دستش روانداخت دور گردنم وصورتم روماچ کردوگفت:

    -بریز بیرون ازچشمات این همه غصه رو.امیرارسلان که حاضره!شمس وزیرم که بغل دستشه!مونده دودست کفش ولباس آهنی که اونم میریم پاساژگلستان می خریم!

    -آخه ازکجا باید شروع کنیم؟

    کامیار-آخرش چی بهت گفت که ساکت شدی؟

    -برام یه شعر خوند.

    کامیار-پس چراساکت واستاده بودی؟یه بشکنی یه قری دوتاابرویی!

    -حوصله ندارم کامیار.

    کامیار-حالا چه شعری خوند؟

    -ازحمید مصدق بود.

    کامیار-کدومش؟

    -توبه من خندیدی!

    کامیار-خب خره ازرو همین شعر می تونیم پیداش کنیم دیگه!بخون ببینم!

    -توبه من خندیدی

    ونمی دانستی

    من به چه دلهره از باغچه همسایه

    سیب رادزدیدم

    کامیار-خب تاهمینجابسه!باید تفسیر بشه!بقیه شو خودم بلدم!طبق این شعر معلومه که خیال داره بره دزدی کنه یعنی ماباید بریم دم یه باغ که سیب داره!تااومد وخواست سیب بدزده دستگیرش کنیم!

    پاشو باید بریم که اتفاقا قراره بیاد همین نزدیکی ها الآن نزدیک ترین سیب بهش سیب شمرونیه!پاشو معطل نکن!

    بهش خندیدم.

    کامیار-ولی خدابه دادش برسه تموم این باغای بزرگ رو کله گنده ها دست گذاشتن روش واسه قطع کردن درختاوبرج سازی!اگه بفهمن یکی یه دونه سیب ازتوباغشون دزدیده تااعدامش نکنن راحت نمی شینن!

    -باید دنبال دلم برم!حتما پیداش می کنم!

    کامیار-ولی به نظر من دنبال عقلت بری بهتره ها!

    -نه،دنبال دلم میرم واحساسم!

    کامیار-منم دنبال عقلم میرم وپولم!فکر کنم من زودتر به نتیجه برسم!

    -می دونی گندم این شعرو کی خوند؟

    کامیار-آره،ده دقیقه پیش!

    -الآن رونمی گم که!دفعه قبل رو می گم!یادته باافرین اینا یه شب جمع شده بودیم توباغ؟

    کامیار-آره!چه شبایی م بود!

    -یادته گندم یه مرتبه شروع کردیه شعروخوندن؟

    کامیار-نه.من وقتی باآفرین اینا جمع می شدیم توباغ به شعرواین چیزا توجه نمی کردم!حواسم جای دیگه بود.

    -گم شو!همون موقع که دلارام سربسرش گذاشت!

    کامیار-حالا توبگو شاید یادم اومد!

    -اون شب گندم یه شعری خوند.

    کامیار-همین شعر بود؟

    -نه،انگاریه شعر دیگه خوند!

    کامیار-خب،چه ربطی داره؟

    -نمی دونم.

    کامیار-اون شعرارو ولش کن.هرچی هس منظورش توهمین شعره!

    -منظورش ازسیب را دزدیدم چیه؟

    کامیار-حتما می خواد بگه که دستش کجه!

    -شوخی نکن دیگه!

    کامیار-سیب مظهر چیه؟

    -عشق زندگی وخیلی چیزای دیگه.

    کامیار-نه یه چیز دیگه م هس اگه گفتی؟

    -حوا!آره!آره!رفته پیش دوستش حتما اسمش حواس!

    کامیار-آدرسش روداری؟

    -نه.

    کامیار-آدرس دوستای دیگه ش روداری؟

    -یکی شونو اره یه بار گندم رورسوندم دم خونه دوستش!انگاراسمش ژاکلین بود!

    کامیار-پاشو بریم درخونه شون!آدرس حوارواز ژاکلین می گیریم!

    -پاشو معطل نکن!

    کامیار-بذار اول دست وصورت مونو بشوریم ویه لباس عوض کنیم بعد!

    دوتایی رفتیم خونه های خودمون ویه آب به صورتمون زدیم ولباسامونو عوض کردیم وزود برگشتیم!کامیارماشینش روروشن کرد وحرکت کردیم.

    یه ربع بیست دقیقه بعد جلوی خونه ی دوست گندم بودیم.من رفتم وزنگ خونشونو روزدم.اتفاقا خودژاکلین آیفن روجواب داد واومد دم در.

    تامن وکامیاررو دید شناخت وسلام کردوگفت:

    -اتفاقی افتاده؟

    کامیار-چیز مهمی نیس!گندم یه خرده باپدرومادرش اختلاف پیداکرده وازخونه قهرکرده!احتمالا رفته خونه ی دوستش حواخانم!

    ژاکلین-شمااین اسم روازکجافهمیدین؟!

    کامیار-همینجوری دیگه!یعنی یه بار خیلی وقت پیش خودش به سامان گفته!انگار باهم خیلی صمیمی ن!

    ژاکلین یه خرده فکر کرد وبعد گفت:

    -گندم دوستی به این اسم نداره!

    تااینو ژاکلین گفت یه مرتبه من وکامیار وادادیم!تااون لحظه خیلی خوشحال بودیم که تونستیم رد گندم رو پیداکنیم اما وقتی ژاکلین گفت که یه همچین کسی وجود نداره دوباره غم وغصه ریخت تودلم!

    کامیار-پس چرا گندم یه همچین چیزی به سامان گفته؟

    ژاکلین سرشو تکون داد که کامیارگفت:

    -ببینین ژاکلین خانم شاید این یه رازه بین شا وگندم ودوستاش!اما فهمیدنش برای ما خیلی مهمه!گندم باروحیه خیلی خیلی بد ازخونه رفته بیرون!ممکنه براش اتفاق بدی م بیفته!خواهش می کنم اگه می تونین کمک کنین!

    ژاکلین یه نگاهی به هردوی ماکرد وبعد گفت:

    -متاسفم،مااصلا یه همچین دوستی نداریم!یعنی یه همچین کسی وجود خارجی نداره!

    کامیار-اما ممکنه یه رمز یایه نشونه باشه!

    ژاکلین سرشو انداخت پائین کامیاردست منو گرفت ودرحالیکه می برد طرف ماشین به ژاکلین گفت:

    -یادتون باشه اگه اتفاق بدی براش بیفته،شمامسئولین،خداحافظ!

    دوتایی آروم رفتیم طرف ماشین وسوار شدیم وتاکامیارخواست که ماشین روروشن کنه ژاکلین دوئید طرف ماشین من وکامیار زود پیاده شدیم!

    کامیار-می دونم براتون گفتنش سخته امااین تنها راه کمک کردن به گندمه!

    ژاکلین-گندم خودش گفت که حوادوستشه؟

    -نه ژاکلین خانم،ماازمفهوم یه شعربه این نتیجه رسیدیم!

    یه لحظه ساکت شدوداشت فکر می کرد بعدش گفت:

    -بفرمائین توخونه تابراتون بگم!

    کامیار-خیلی ممنون دیگه مزاحم نمی شیم همین جاخوبه!
    دوتایی ازبغل ماشین اومدیم توپیاده رو،جلوی خونه ی ژاکلین ایناکه یه خونه شیک وبزرگ بودواستادیم.انگار هنوز دودل بود که چیزی بگه یانگه !من وکامیارم هیچی نگفتیم وگذاشتیم فکراشو بکنه!یه خرده که گذشت گفت:

    -آره حق باشماهاس!ممکنه مسئله خیلی مهم باشه!

    کامیار-چطورمگه؟

    ژاکلین-اختلافش باپدرومادرش خیلی زیاد بوده؟

    کامیار-تقریبا!

    ژاکلین-خداکنه من اشتباه کرده باشم!

    -ژاکلین خانم خواهش می کنم اگه چیزی می دونین زودتر بگین ماباید زودتر خودمونو به گندم برسونیم ممکنه هرلحظه ازاونجایی که هس بره!

    ژاکلین-ببینین حوا فرد خاصی نیس!یه ایده س!

    -ایده؟

    ژاکلین-ماها یعنی من وگندم ودوستامون خیلی درمورد این مسائل صحبت می کردیم!

    کامیار-چه مسئله ای؟

    ژاکلین-آدم وحوا!مردوزن!معتقدبودیم که حوایه مظهره!یعنی این ایده گندم بود!

    -مظهرچی؟

    ژاکلین-تکامل!تکامل آدم!

    من وکامیارفقط نگاهش کردیم که گفت:

    -می دونم شاید براتون خنده دارباشه اما موضوع اصلی اینه که گندم معتقد بود آدم بدون حوایه چیز ناقص بوده وبااومدن حواکامل شده!گندم معتقد بود که هرچیزی بانیمه دیگه ش کامل میشه حوام یه نیمه دوم بوده!نمی دونم میفهمین یانه؟

    کامیار-مثل شب وروز خوبی وبدی!زشتی وزیبایی!

    ژاکلین-پروخالی!تاریک وروشن!

    -زنده بودن ومردن!

    یه مرتبه تامن اینو گفتم کامیاروژاکلین ساکت شدن یه خرده بعد ژاکلین گفت:

    -منم ازهمین می ترسم!چون همیشه آخر بحث ها به همین مسئله می رسیدیم!گندم همیشه می گفت آخرین مرحله تواین دنیا بامردن آدم ها کامل میشه!یعنی حواکامل کننده ی آدمه!حالاتوهر مورد!

    -پس این شعری که برام خوند معنیش یه پیام برای مردن بوده؟

    کامیار-بااون روحیه واعصاب خرابی که داره ممکنه خودکشی کنه!

    ژاکلین-آخه چی شده؟

    کامیار-خود ماهام درست نمی دونیم فقط می دونیم باپدرومادرش دعوای سختی کرده وازخونه زده بیرون!باید هرچی زودتر پیداش کنیم!

    ژاکلین-می خواین منم باهاتون بیام؟

    کامیار-نه ممنون یعنی نمی دونیم کجاباید بریم!

    ژاکلین-شماره منو یاداشت کنین اگه مسئله ای بود شاید بتونم بهتون کمک کنم!

    کامیارشماره ژاکلین رویادداشت کرد وشماره خودشم بهش داد وخداحافظی وتشکر کردیم وسوار ماشین شدیم وحرکت کردیم یه خرده که رفتیم کامیار ماشین رو یه گوشه نگه داشت ودوتا سیگارازتوپاکت دراورد وروشن شون کرد ویکی شودادبه من وگفت:

    -خب،این ازاین!فعلا هیچ آدرسی ازگندم نداریم!

    -یعنی فقط می خواسته به من بگه که خیال خودکشی داره؟

    کامیار-شاید!

    -حالا چیکارکنیم؟

    کامیار-توبادل واحساست که نتونستی کاری کنی،حالابذار من باعقل وپول شاید یه کارایی کردم!

    -باپول چی کار می خوای بکنی؟

    کامیار-تواین روز وروزگار همه به عشق واحساس پاک واین چیزا احترام میذارن!امافقط احترام!اونم فقط زبونی وگرنه این چیزاالان یه قرونم ارزش نداره

    -تواشتباه می کنی!

    کامیار-شعارنده،ثابت کن!همین الان راه بیفت بروازرواون کاغذی که مشخصات پدرومادر گندم روتوش نوشته پیداش شون کن ببینم!

    -خب یه خرده سخته اما...

    کامیار-سخته؟بنده خداغیر ممکنه!هرجابری همون دربون دم درش تابفهمه جای پول توجیبت احساس توقلبت داری یه لقد می زنه اونجات وازدرمیندازتت بیرون!الان یه کارکوچیک بخوای توهرجاانجام بدی یاباید یه پارتی کت وکلفت داشته باشی یاپول فراوون توجیبت!چندوقت پیش که همین ماشینامون رو گرفته بودیم یادته؟

    -چی شو؟

    کامیار-اسم منو اشتباه نوشته بودن دیگه!

    -آهان!

    کامیار-رفتم پیش یاروتابهش گفتم آقااینجااسم من اشتباه شده یه آه جگرسوز ازته دلش کشید که نزدیک بودازگرماش تموم ماشینایی که اونجابودن آتیش بگیرن!

    وقتی چشمش به اسم من که تواون کاغذ غلط نوشته شده بود افتاد یه سری برام تکون داد که انگار جواب آزمایش سرطان عمه شودیده ودیگه م نمی شه براش کاری کرد!

    وقتی برگشت توچشمای من نگاه کرد یه غصه ای توچشماش بود که انگاریه ساعت دیگه قراره خودشو وخونواده شو دسته جمعی زنده زنده بذارن توقبر!

    یه نچ نچی برای من کردکه...

    -اِ سرم رفت!بگو بالاخره چی شد؟

    کامیار-هیچی!تااومد یاس وناامیدی وناکامی رومنتقل کنه به من،من پنج تاهزاری زودتر منتقل کردم بهش!انگار یه دفعه یه دریچه تازه ای روبه زندگی جلوچشماش واشد!دیگه ازاون یاس وناامیدی چندثانیه قبل هیچ اثری نبود!کار تو دودقیقه انجام شد واسم من تصحیح شد!

    اومدم بهش بگم بابا بجای این حرفا یه کاری بکن که حواسش پرت شد ودستش روباسیگارآورد طرف منووسیگارش چسبید به همون بازوم که زخم بود وپایین ترش روسوزوند!

    -آخ سوختم بابا!حواست کجاس؟

    کامیار-الهی من بمیرم!همونجام سوخت که قبلا اوخ شده بود حالا باید بریم بیمارستان سوانح سوختگی!

    -سوانح سوختگی!

    کامیار-نه!این الان هم اوخ شده هم سوخته!می شه اوختگی!

    خندیدم وگفتم:

    -بابا یه کاری بکن آخه!اینهمه درفواید پول گفتی حالا چیکار می تونی بکنی؟

    کامیار-سخته اما میشه یه کارایی کرد.اما حواست باشه یه کلمه درمورد کارایی که می کنیم بهش چیزی نگو!اسم پدرومادرش چی بود؟قدرت وزیور؟

    -آره اماچراچیزی بهش نگیم؟

    کامیار-باباشاید فهمیدیم که مثلا ادرش فلان بوده!نباید که بریم بهش بگیم!

    -خب اگه بگیم چی میشه؟

    کامیار-ببینم اگه توخودت جای اون بودی ومثلا می فهمیدی که مادرت کلفت خونه حاج اقافلان بوده خوشحال میشدی؟

    -نمی دونم.یعنی اصلا هیچی بهش نگیم!!!!!

    کامیار-این یکی م من نمی دونم فقط دعاکن معلوم بشه که مادرش جینا لولوبریجیدا بوده که زیور صداش می کردن وبا باشم کرک داگلاس بوده که تو خونه بهش می گفتن قدرت!

    دوتایی زدیم زیر خنده وکامیارماشین روروشن کرد وحرکت کردیم.

    -کسی رو میشناسی که بتونه کاری برامون بکنه؟

    کامیار-آره

    -اینجاکه داریم میریم کجاس؟

    کامیار-صبرکن میفهمی.

    یه بیست دقیقه ای رانندگی کرد وبعدطرفای جردن یه گوشه پارک کرد ودوتایی پیاده شدیم ورفتیم طرف یه ساختمون خیلی شیک وباآسانسور رفتیم بالا،طبقه دهم ورفتیم طرف یه شرکت.کامیارزنگ زد ویه دختر خانم که انگارمنشی شرکت بود درروواکرد وتاکامیاررودید سلام کرد

    کامیار-خانم سلام ازبنده س چطوره احوال شما؟

    خانم منشی جوابشوداد وتعارف مون کرد توکه کامیارگفت:

    -ایشون پسرعموی من هستن،ایشونم مینوخانم منشی شرکت هستن

    من سلام کردم که مینوخانم گفت:

    -فراموش کردین اسم ایشون روبه من بگین!

    کامیار-آخ ببخشین ایشون بصیر هستن!یعنی ازدیشب تاحالا بصیر شدن آقای بصیر باصری!

    زدم توپهلوش وگفتم:

    -من سامان هستم خانم خیلی خوشبختم!

    مینو-کامیارخان باهمه شوخی دارن!

    کامیار-لیداخانم کجا تشریف دارن؟

    مینو-تودفترشون هستن!

    کامیار-بی زحمت یه خبربهشون بده وبگو من اومدم!

    مینو ایفون روزد وتالیداجواب داد گفت:

    -کامیارخان تشریف آوردن.

    لیدا-چه عجب؟!

    کامیار-عجب جمال شماس!

    لیدا-بفرمائین توجناب ستاره سهیل!

    مینوخندید وگفت:

    -بفرمائین سهیل خان!

    کامیار-ستاره جون دنبالم بیا!

    یه چپ چپ بهش نگاه کردم ودنبالش رفتم که یه در رو واکرد ورفتیم تو.دفتر لیداخانم یه اتاق خیلی بزرگ وشیک وقشنگ بود بامبل واثاث خیلی مدرن یه میز بالای اتاق بود که لیداخانم داشت ازپشتش می اومد طرف ما چندتاگلدون خیلی قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن

    لیدا-سلام معلوم هس کجایی؟

    کامیار-دنبال مشکلات مردم!

    لیدا-گم شو به منم دورغ می گی؟

    کامیار-این چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه آخه دختر؟

    لیدا-اِ ببخشین تروخدا!شماحتما سامان خان هستین؟

    -سلام حال شماچطوره؟

    لیدا-ممنون بفرمائین بشینین خواهش می کنم.

    دوتایی رفتیم رومبل نشستیم ولیدام اومد رویه مبل دیگه جلومون نشست وگفت:

    -دیروز سه دفعه بهت تلفن کردم نبودی.دفعه سومم مادرت باهام دعواکرد!

    کامیار-راست می گی؟خدامنو بکشه ازدست این ننه وراحتم کنه!اصلا نمی دونم چرااین ننه من انقدرکفران نعمت می کنه!توخونه م همینطوره ها!هر چی م بابام بهش میگه زن انقدرحیف ومیل نکن گوش نمی ده!دیگه به خدا نعمت داره ازخونه مون میره وجاشو نکبت می گیره!شمابه بزرگی خودتون ببخشین!

    لیداکه می خندیدگفت:

    -موبایلتم که جواب نمی داد!معلوم نیس کجا بودی وچیکار می کردی!

    کامیار-بی باتری بمونه این موبایلم ایشاله شماخون خودتو کثیف نکن!ایندفعه کاری می کنم که هروقت کارم داشتی درعرض دودقیقه بهم دسترسی پیداکنی!

    لیدا-موبایل ماهواره ای گرفتی؟

    کامیار-گرفتم اما اونم به درد نمی خوره! اصلا کارمخابرات که می دونی چیه؟ازاین موبایل م اون موبایلم رومی گیرم ویه خانمه زود جواب میده ومیگه مشترک مورد نظر دستش بنده!لطفا شماره گیری نفرمائین!

    لیدا-پس چه جوری میشه باهات تماس گرفت؟

    کامیار-خیلی ساده!بیا!

    اینو گفت وازلای موهای سرش یه دونه موکند وداد به لیدا وگفت:

    -بگیر.هروقت کارم داشتی اینو اتیش بزن درجاجلوت ظاهر میشم!

    لیداشروع کرد به خندیدن.

    کامیار-هیچی چیزای قدیمی نمی شه ما که فعلا همینطوری داریم میریم عقب چه بهتر که در ارتباطاتم ازوسایل وطرق قدیمی استفاده کنیم!فقط ازت خواهش می کنم که وقتی کارواجبی باهام د اشتی تماس بگیر.زیادی احضارم کنی کچل میشم!

    لیدا-بذار بابامو صداکنم خیلی دلش برات تنگ شده!

    کامیار-بگیر بشین ببینم بابامو صداکنم یعنی چی؟

    لیدا-آخه خیلی دلش می خواست ببیندت الان تودفترشه!

    کامیار-حالا بعدامی بینمش اول بگو توباهام چیکارداشتی که زنگ زدی؟

    لیدا-امشب خونمون مهمونیه جشن تولدمه!

    کامیار-راست می گی مبارکه ایشاله!

    لیدا-اگه گفتی چند ساله میشم؟

    کامیار-سیزده ساله!

    لیدا-گم شو!

    کامیار-خب چهارده ساله!

    لیدا-بیست وپنج ساله میشم!

    کامیار-داری دروغ میگی مثل سگ!توخیلی بهت بخوره هفده ساله!

    لیدادیگه مرده بود ازخنده!برگشت به من گفت:

    --سامان خان خوش بحالتون که همیشه پیش کامیارهستین!

    یه نگاهی به کامیارکردم وبعد گفتم:

    -بله واقعا!مرتب ازوجودش توخونه لذت می برم!یعنی همه اقوام لذت می برن!بنده،آفرین خانم...

    تااینو گفتم کامیار زود اومد توحرفم وگفت:

    -یعنی آفرین خانم به شماکه امشب تولدتونه!یه کادوی شیک وخوشگل برات می خرم که حظ کنی!

    بعد برگشت یه چپ چپ به من نگاه کرد وگفت:

    -تونمی دونی لیدا چه خونواده ی خوبی داره!باباش که یه تیکه جواهره!مامانش خانم وکدبانو!ازخواهرش دیگه چی برات بگم؟بذار ببینم آره!خواهرش درست سایز توئه!امشب که رفتیم اونجا می دمش بتو،مال توباشه!

    لیدا-گم شو کامیار!

    کامیار-یعنی می گم مثلا باهم آشناشون می کنم!آخه این طفلک سامان داره دربه دنبال یه دختر می گرده که خودشو بیچاره کنه!

    لیدا-چه جالب!جدامی خوان ازدواج کنن؟

    کامیار-آره!گول قیافه ش رونخور!این عقلش اندازه یه نخود چیه!

    لیدا-تویاد بگیر کامیارخان!

    کامیار-دیوونگی توخونواده ی اینا ژنتیکه،من چرایاد بگیرم؟

    لیدا-پس امشب حتما باید سامان خانم تشریف بیارن!

    -خیلی ممنون

    لیدا-نه نه!جدی می گم!امشب حتما منتظرتون هستم!یادتون نره!

    کامیار-می آییم بابا!انقدر قسم ایه نخور!

    لیدا-نذاری ساعت نه ده شب بیای ها!

    کامیار-نه،ساعت2بعدازظهر اونجام!

    بعدبرگشت طرف من وگفت:

    -پاشوبریم که انگار نرسیده خونه باید برگردیم خدمت لیداخانم!پاشو بریم که حداقل وقت داشته باشیم یه لیف صابون به خودمون بزنیم!

    اینوگفت وازجاش بلندشد که بهش گفتم:

    -کامیارجون مابرای چی اومده بودیم اینجا؟

    یه فکری کرد وگفت:

    -نمی دونم!

    -گندم!

    لیدا-گندم؟؟

    کامیار-آهان!یادم اومد!

    لیدا-گندم چیه؟

    کامیار-هیچی بابا ننه م می خواد حلوادرست کنه به ماگفت که سرراه یه خرده ارد گندم براش بخرم حالا این سامان اصرار می کنه که خود گندم روبخریم وخومون توخونه آردش کنیم که مطمئن ترباشه!

    چپ چپ نگاهش کردم که نشست وگفت:

    -راستی یه کاری باهات داشتم یعنی یه کاری باید برام بکنی!

    لیدا-چه کاری؟

    کامیار-دنبال دونفر می گردیم!

    لیدا-به بابام بگم؟

    کامیار-آره جریان مال حدود بیست سال پیشه!یکی ازاقوام بهمون روانداخته که دونفر رو براش پیدا بکنیم!

    لیدا-کی هستن این دونفر؟

    کامیار-ننه باباشن!

    لیدا-مگه گم شدن؟

    کامیار-آره،یعنی نه!چه جوری برات بگم؟این یارو یه دختر بدبخت وبیچاره س!هیچ کس روتواین دنیا نداره طفل معصوم خیلی م زشته وهیچ کی نمیاد درخونه شو بزنه واسه خواستگاری!اینه که یاد پدر ومادرش افتاده و می خواد پیداشون کنه که شاید اونا براش یه خواستگاری چیزی جور کنن!خیلی دختر بدبختیه!

    لیدا-توچرادنبال کارشی؟

    کامیار-چه جوری بگم بابا؟این دختره بدبخت توخونه ما کار می کنه!ثواب داره!

    لیدا-خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام.

    کامیار-پیر شی ایشاله!یادداشت کن نام پدر قدرت نام مادر زیور نام خانوادگی ...نوشتی؟

    لیدا-آره

    کامیار-صادره ازبخش 3شهرستان ...شماره شناسنامه پدر...مادر...

    لیدا-سخته اما یه کاریش می کنم!

    توهمین موقع مینو برامون نسکافه آورد وبهمون تعارف کرد ورفت

    کامیار-این مینو چند سالشه؟

    لیدا-چطور مگه؟

    کامیار-می خوام بگیرمش واسه بابا بزرگم!

    لیدا-برای پدر بزرگت؟پدر بزرگت چند سالشونه؟

    کامیار-سن وسالی نداره!فقط تازه گی ها سرافتاده وهی میگه تنهام.می ترسم ازراه بدر بشه!تویه ننه بزرگ خوب وسالم نداری که هیفده هیجده سالش بیشتر نباشه؟

    لیدا-گم شوکامیار!

    کامیار-اگه داشته باشی ما عمده می آییم خواستگاری آ!

    لیدا-مادربزرگ هیفده هیجده ساله؟

    کامیار-حالا تا بیست ودو سه م بود عیبی نداره.من بابابزرگمو راضی می کنم!

    لیدا-چه خوش اشتها!

    کامیار- پس چی فکر کردی؟الان انقدر وضع خرابه که دختر هیفده هیجده ساله رو میدن به مرد چهل پنجاه ساله!

    لیدا-توام که ازاین وضع بدت نمیاد؟

    کامیار-چرامن خوشم بیاد؟اونا که چهل پنجاه سالشونه باید خوششون بیادکه می تونن یه دختر بیست وخرده ای سال کوچیکتر ازخودشونو بگیرن من اگه بخوام طبق این فرمول عمل کنم باید برم دم زایشگاه واستم وتا یه دختر بچه رو دکتر سزارین کرد وبه دنیا اورد درجاعقدش کنم!

    لیداکه همه ش می خندید گفت:

    -وای که چقدر عالی میشه!

    کامیار-آره،فقط بچه داری میفته گردنم!

    لیدا-عوضش بیست سال بعد کیف می کنی!

    کامیار-ازشانس من تاپنجاه سالم بشه یه سکته ناقص می کنم ومی افتم گوشه خونه!

    لیدا-بازم خوبه چون یه پرستار خوشگل داری!

    کامیار-به چه دردم می خوره اون پرستار خوشگل؟من پرستارخوشگل رو الان که سالمم لازم دارم نه وقتی افلیج شدم!

    لیدا-خب حالا که اینطوریه بیا بامن عروسی کن!

    کامیاریه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -دوساعته منو به حرف کشوندی که صحبت روبرسونی به اینجا؟خب ازهمون اول اینو می گفتی؟

    لیدا-خب حالا گفتم!توچی میگی؟

    کامیار-نه قربونت!همون برم دم زایشگاه واستم انگار بهتره!

    لیدا-خیلی دلت بخواد!

    کامیار-دلم که می خواد عقلم می گه نه!

    لیدا-تواصلا عقلت کجابود؟؟

    کامیار-حالا اگه امروز اومده بودم اینجا واسه خواستگاریت شده بودم انیشتن آ!

    لیدا-اگه می اومدی!

    کامیار-حالا یه دفعه م دیدی خرشدم واومدم!

    لیدا-گم شو اگه بیای علومه که عاقلی !

    کامیار-اگه من شوهرت بشم منو باچی میزنی؟

    لیدا-ترو فقط باید باچماق زد که دل همه دخترا خنک بشه!

    اینو گفت وقاشقی رو که واسه نسکافه آورده بودن،پرت کرد طرف کامیار!کامیارم بلند شد در رفت که من قاه قاه زدم زیر خنده!

    کامیار-زهر مار!این خنده چه وقتی بود؟پاشو بریم دیر میشه!

    ازجام بلند شدم وازلیدا خداحافظی کردم وتاخواستیم ازدر بیایم بیرون لیدا گفت:

    -کامیار شب دیر نیای ها!بابام ناراحت میشه!

    کامیار-مگه امشب بابات خیالایی واسه من داره؟

    لیدا-شاید!

    کامیار-کورشه اون بابای هیزت که تابااون چشماش به آدم نگاه می کنه تن وبدن آدم می لرزه!

    تااینو گفت بابای لیدادراتاق بغلی که دفترش بود واکرد وهمونجور که داشت می اومد بیرون گفت:

    -صدای آشنا می آد!

    کامیار-وای!دیوه اومد!بوی آدمیزاد شنیده!

    اول کامیار وبعدشم من سلام کردیم که باخنده گفت:

    -به به باد امد وبوی عنبرآورد.

    کامیار-دست شما دردنکنه حالا باد اومد بوی...برآورد؟

    پدرلیدا-اِاِاِ دورازجون!زبونم لال!منظورم اینه که بوی مشک اومد!چطوری شما؟چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد بابا چطورن؟مامان،خواهرا؟

    کامیار-خیلی ممنون سلام دارن خدمتتون

    پدرلیدا-کجایی شما؟چندوقته پیدات نیس!

    کامیار-گرفتارم بجون شما!

    پدرلیدا-خیر انشاله!گرفتاریت چیه؟

    کامیار-هیچی!افتادم دنبال دخترای مردم!یعنی افتادم دنبال کار وگرفتاری دخترای مردم!

    پدرلیدا زد زری خنده وبه لیدا که اونم ازدفترش اومده بود بیرون وپیش کامیار واستاده بود گفت:

    -کامیارجونو واسه امشب دعوت کردی؟

    لیدا-بعله

    پدرلیدا-کامیار جون این دوست تون روبهم معرفی نمی کنی؟

    کامیار-ایشون پسر عموم هستن سامان!

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  8. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت هشتم )
    دوباره باهم یه سلام واحوالپرسی کردیم که پدرلیداگفت:

    -به به چه جوون شادابی!یعنی چه جوونای شادابی!نمی دونستم پسر عمویی به این خوبی وبرازندگی داری شما!نکنه بازم ازاین پسرعموها وپسرخاله ها داری وبه مانمی گی؟

    کامیار-نه به جون شما!یعنی اگه فابریک وآکبند می خواین بِینی وبین الله همین یه جفت روداریم!دست دوم سوم کار کرده اگه بخواین بابام وعموم وشوهرعمه هام وبابابزرگم هستن!

    پدرلیداخندید وزد پشت کامیاروگفت:

    -ای شیطون!امشب باید حتما ایشونم بیاری خونه ما!

    کامیارکه می خندید گفت:

    -آوردنش بامن اما دختر بهش انداختن باشما!

    پدرلیداقاه قاه شروع کرد به خندیدن وگفت:

    -حالا کجا داری میری؟

    کامیار-بااجازه تون یه خرده کار داریم که باید بهش برسیم.

    پدرلیدا-ناهار بمون پیش ما!

    کامیار-خیلی ممنون دیگه شب خدمت می رسیم!

    پدرلیدا-پس زود زود بیاین.منتظرم!

    یه خرده دیگه تعارف کردیم وبعد از شرکت شون اومدیم بیرون وسوار ماشین شدیم که به کامیار گفتم:

    -پدرلیداتوثبت کار می کنه؟

    کامیار-نه.

    -پس چرااومدی پیشش؟

    کامیار-خیلی جاها آشناهای کت و کلفت داره دستش تودست خیلی هاس!وضعشون خیلی خوبه!همین ساختمون روکه می بینی مال ایناس!تازه این یه ساختمون شه!چهارده پونزده طبقه س وتوهرطبقه ده دوازده تا شرکته!فقط ماهی شصت هفتاد ملیون تومن ازاین ساختمون میگیره!حالا برو سربقیه ش!

    -ازکجااین پولارومیارن؟

    کامیار-ازهمونجا که بقیه آوردن!

    -اونوقت توام بااین جور آدما نشست وبرخاست داری؟؟می دونی یه لقمه نون چندتا آدم بدبخت تو سفره ایناس؟

    همونجور که ماشین روروشن می کرد گفت:

    -آره می دونم.

    -پس چراباهاشون رفت وآمد می کنی؟

    کامیار-برای اینکه اندازه یه سرسوزن ازاین لقمه نون ها رو برگردونم توسفره همون آدمای بدبخت!

    اینوگفت وحرکت کرد

    -یعنی چی؟

    کامیار-یعنی اینکه وقتی توزورت نمی رسه مال مردم روازحلقوم این جور آدما بکشی بیرون بهتره باسیاست اینکارو بکنی!

    -چه جوری؟

    کامیار-هرچند وقت به چندوقت میرم پیش شونو باسیاست روبند شون می کنم ویه پول قلنبه ازشون میگیرم واسه یه عده آدم بدبخت!فعلا که اینا اینجا همه کارن!بازورم که پس شون برنمی آیم!بهتره ازاین راه یه خرده ازحق مردم رو ازشون بگیرم!امشب که رفتیم اونجا بهت می گم که چه کسایی تومهمونی شون دعوت می شن!اسم شون روبشنوی عقل ازسرت می پره!

    -مگه کی ن که عقل ازسر ادم بپره؟آخرش اینه که پولدارن دیگه!

    کامیار-پولداریش که پولدارن اما خیلی هاشون روتودوررادور می شناسی!

    -خب چه عیبی داره؟

    کامیار-عیب ش اینه که این جماعت جملات وسخنان وحرفاشون همه ش درمذمت اسراف وریخت وپاش وتجمل گرایی ودرفواید ساده زیستن وقناعت وحجب وحیاوخویشتن داری ودوری ازدزدی ومال مردم خوری واین چیزاس!

    -مگه این مهمونی چه جور مهمونی یه؟

    کامیار-وقتی اومدی خودت می فهمی یعنی اگه ایناروبعداتوخیابون ببینی،وبتونی تشخیص شون بدی که همون مهمونای تو مهمونی ن!هرچند که اینارو توخیابون واین جور جاها نمی شه دید!اصلااینارو مردم نمی تونن ببینن!ازمابهترونن!

    -یعنی چی؟

    کامیار-یعنی اینا وقتی باهمدیگه ن یه جورن ووقتای دیگه یه جور!تومهمونیا هرکدوم لباساتن خودشونو زناشونو وپسرا شونه که عقل از کله ت می پره اما بیرون یه لباس ساده می پوشن ونشون می دن که مثلا خیلی به ساده زیستن اعتقاد د ارن!تومهمونی گیلاس شون یه دقیقه خالی رومیز نمی مونه وبیرون اگه دست به دستشون بخوره سه بارآبش میکشن! حالا می آی ومیبینی!

    -خیال داری این لیدا خانم روخواستگاری کنی؟

    -همین لیداخانم که می بینی یه ویلا داره جنوب فرانسه!

    -راستی باباش امروز یادش رفته بود صورتش رواصلاح کنه؟ته ریش داشت!

    کامیاریه نگاهی به من کرد وخندید!

    وقتی رسیدیم خونه،باغ خیلی ساکت بود.ماشین روزدیم توگاراژودوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه!

    کامیار-انگار شهردرامن وامان است!

    -آره،خیلی ساکته!حتما بچه هارفتن دانشگاه.

    کامیار-خداکنه که وقتی مانبودیم خبری نشده باشه.

    رسیدیم دم خونه اقابزرگه که کامیارداد زد.

    -حاج ممصادق خان!مااومدیم.

    -اول دربزن کامیار

    کامیار-آی به چشم

    تارسید ودروواکرد ورفت تو!منم پشت سرش رفتم وداشتم کفشامو درمی آوردم که یه مرتبه کامیارداد زد وگفت:

    -بیخودی مدرک جرمو مخفی نکن که خودم دیدم!

    سرموبرگردوندم که دیدم آقابزرگه ازجلوی چهارچوب دراتاقش معلومه!بیچاره یه بطری دستش بود وهمونجا خشکش زده بود وداشت به کامیارنگاه می کرد.

    کامیار-

    گر عمر سرآید چه بغدادوچه بلخ

    پیمانه چوپرشود چه شیرین وچه تلخ

    می نوش که بعد ازمن وتو ماه بسی

    ازبلخ به غره آید ازغره به بلخ

    اقابزرگه-لااله الاالله!پسر این شیشه دوامه!

    کامیار-اون شیشه ی دوای خیلی هاس!

    آقابزرگه یه چپ چپ به کامیارنگاه کرد ورفت بطری روگذاشت توگنجه وبرگشت من وکامیارم رفتیم تواتاقش که گفت:

    -چه کردین؟!

    کامیار-فعلا که هیچی!

    آقابزرگه-هیچ نشونه ای چیزی ازش پیدانکردین؟

    کامیار-فعلا نه.

    آقابزرگه-خداذلیل کنه اونی روکه این آتیش روبه پاکرد اگه بفهمم کی بوده دودمانشو به باد می دم!

    کامیار-هرکی بوده الا خودش ازسگ پشیمون تره!ولش کنین.

    آقابزرگه-می گم زنگ بزنیم کلانتری خبر بدیم.

    کامیار-نه،لازم نیس!خودمون پیداش می کنیم فقط من می خوام یه چیزی ازشما بپرسم!

    اقابزرگه-چی؟

    کامیار-عمه اینا برای چی گندم روآوردن؟

    آقابزرگه-چون بچه دارنمی شدن!

    کامیار-دوادرمون نکردن؟

    آقابزرگه-چرا!چندسال ازای دکتر به اون دکتر می کردن امانشد.هرچی م من بهشون می گفتم که بچه آوردن هزار ویک مکافات داره گوش نکردن!

    کامیار-عیب ازکی بود؟

    آقابزرگه-چه فرقی داره!ایناهمدیگه رودوست داشتن وهیچکدوم راضی نمی شدن که ازاون یکی جداشن!این بود که یه همچین کاری کردن!

    کامیار-ازکجا گندم روآوردن؟شماهیچ نشونه ای چیزی ندارین به مابدین؟

    آقابزرگه-من چون ازاولش مخالف بودم هیچ دخالتی نکردم!

    کامیار-ماباید بریم ازعمه اینا پرس وجوکنیم شاید...

    آقابزرگه-بیخودی زحمت نکشین!اونا خودشونم نمی دونن!

    کامیار-مگه میشه؟

    آقابزرگه-قدیم یه کارگر داشتیم اسمش فاطمه بود گندم رواون براشون آورد

    کامیار-حالا اون فاطمه خانم کجاس؟

    آقابزرگه-مرده بیچاره.

    بعداقابزرگ برگشت طرف من وگفت:

    -به توچی گفت گندم؟

    -می گفت دیگه دنبالم نگردین!

    آقابزرگه-خدایا این دیگه چه مصیبتی بود سرمون اومد؟

    کامیار-درست میشه به امید خدا شماکه سرد وگرم چشیدین!

    آقابزرگه-آدم که پیرمیشه بی طاقتم میشه وقتی ادم جوونه یه خاطره اززندگیش روکه می خواد مرورکنه شاید یه ساعت براش طول بکشه!اماهمین که ادم پیرشد تموم هفتاد هشتاد سال زندگی ش براش میشه مثل یه کارتون نیم ساعته!مثل این کارتوناچیه که نشون میدن؟پلنگ صورتی؟اون موش وگربه هه اسمشون چیه؟

    -تام وجری آقابزرگ.

    آقابزرگه-آهان،همون!

    کامیار-اون کارتونا به درد نمی خورن!کارتون فقط یه کارتون!اونم کارتون سیندرلا!من ازبچگی فقط این کارتون رودوست داشتم ونگاه می کردم.

    -آره،خیلی کارتون بااحساسیه!

    کامیار-احساس محساس روولش کن!اون کارتونم فقط یه جاشودوست داشتم!

    -حتما همون جاکه فرشته هه می آد کمک سیندرلا

    کامیار-نه خره!اونجا که اول کارتون پرنده ها می رن سیندرلا روازخواب بیدار می کنن واونم می خواددوش بگیره وبره سر نظافت خونه!

    -واقعا که کامیار!

    کامیار-خب علاقه س دیگه!

    آقابزرگه یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

    -بلند شین برین به کارتون برسین!

    کامیار-وقت دواخوردنتون شده؟

    آقابزرگه-برو پسر این قدر سربه سر من نذار!

    من وکامیارخنده مونو خوردیم وبلند شدیم که آقابزرگه گفت:

    --سامان اگه دوباره گندم زنگ زد زود خودتوبرسون به من!می خوام دوکلمه باهاش حرف بزنم!

    -چشم آقابزرگ

    آقابزرگ-بسلامت

    دوتایی ازخونه آقابزرگه اومدیم بیرون ورفتیم یه جای خلون باغ نشستیم وبه کامیار گفتم:

    -اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی؟

    کامیار-کی؟آقابزرگه؟

    -گندم رومی گم!

    کامیار-اونفعلا کاری نمی کنه!

    -ازکجا می دونی؟

    کامیار-چون منتظر توئه!اون الآن دلش می خواد یکی واقعا دوستش داشته باشه اون یکی م تویی!

    -منم که خیلی دوستش دارم.

    کامیار-می دونم الاغ!یعنی میدونم عزیزم!چقدر خوبه که توانقدر بااحساسی!

    یه چپ چپ بهش نگاه کردم وگفتم:

    -می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟

    کامیار-به چی؟

    -می گم بریم مخابرات ازاونجا یه زنگ بزنیم به گندم.شاید بتونن ردش روپیدابکنن!

    کامیار-فعلا زوده!

    -بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده.

    کامیار-خب بزن

    موبایلمودرآوردم وشماره موبایل کامیارو گرفتم وتادوتا زنگ زد گندم جوابداد

    -الو!گندم!

    گندم-سلام زود دلت برام تنگ شد!

    -دل من همیشه تنگه!

    کامیار-خب بده یه شماره گشادتر شوبگیر!

    برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم

    گندم-کامیاره؟

    -آره

    گندم-بهش بگو لیداومیتراوهستی به موبایلش زنگ زدن.

    -کامیارگندم میگه لیداومیتراوهستی بهت زنگ زدن!

    کامیار-اِاِاِاِ !چیز بدی که بهشون نگفته؟

    گندم-بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس میگیره.

    -بهشون گفته باهاتون تماس میگیره

    کامیار-اِ!بیخود گفته!بده من اون تلفن روببینم!

    -اِچراهمچین می کنی؟

    کامیار-بابااین ننه باباشوگم کرده من که نباید این دختراروگم کنم!

    -خب بهشون زنگ بزن!

    کامیار-میذاری یه دقیقه من حرف بزنم یانه؟

    کامیار-بابا بگو اون موبایل وامونده روبده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من!زندگیم داره ازدستم میره ها!اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ!

    راه افتادم رفتم اون طرف تر.

    گندم-چی میگه کامیار؟

    -نگران ایناس که بهش زنگ میزنن!

    گندم-حق داره پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ میزنه وکامیارومیخواد!

    -سیرمونی نداره دیوونه

    گندم-سامان،من موبایل روخاموش می کنم!

    -نه!نکن!تروخدانکن!

    گندم-پس دیگه بهم زنگ نزن!

    -آخه چه جوری پیدات کنم؟

    یه لحظه ساکت شد وبعدگفت:

    -عشق کوتاهی بود!به کوتاهی یه صبح تاشب!

    -میشه طولانی تربشه!

    گندم-که چی بشه؟یه عشق ترحم زده؟

    -نه به خدا،اینطوری نیس!توباید به من فرصت بدی!

    گندم-که چیکارکنی؟

    -که نشون بدم چقدر دوستت دارم

    کامیار-باباموبایل منو بهم بدین بعدش هرچی خواستین به همدیگه نشون بدین

    -اِ!کامیاربذارببینم چی میگه

    گندم-چی می گه کامیار؟

    -موبایلش رومی خواد

    گندم-گاهی وقتا حتی یه جمله می تونه زندگی آدم روازاین روبه اون روکنه!

    -گندم!خواهش می کنم برگرد!

    گندم-حیف بوداینطوری بشه!

    -حداقل بگو کجایی؟!

    گندم-دل من می سوزد

    که قناری ها پربستند

    که پرپاک پرستوها رابشکستند

    وکبوترهارا

    آه کبوترهارا...

    دل من دردل شب

    خواب پروانه شدن می بیند

    مهر درصبح دمان داس بدست

    خرمن خواب مرامی چیند

    -گندم!بخدااین زندگی فقط یه بازیه!مثل یه شوخی لوس!

    گندم-وای باران،باران،

    شیشه پنجره را باران شست!

    ازدل من اما

    چه کسی نقش توراخواهد شست؟

    آسمان سر بی رنگ...

    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

    می پرد مرغ نگاهم تادور

    وای باران،

    باران،

    پرمرغان نگاهم راشست!

    -گندم!گندم!

    تلفن روقطع کرده بود یه خرده مکث کردم وبعد موبایلموگذاشتم سرجاش که کامیارگفت:

    -به جون توهمش خداخدامی کنم که زودترپیداش کنیم!

    -توام دلت براش می سوزه؟

    کامیار-نه،دلم واسه وبایلم میسوزه!می خوام زودترپیداش کنیم وموبایلموازش بگیرم وبعدش هرجاخواست بره،بره!

    -تومثلاآدمی!

    کامیار-نمی دونم اماموبایلمولازم دارم به خدا!

    -واقعا که کامیار!

    کامیار-حالا چی میگفت؟

    -بازم شعرخوند.

    کامیار-تروخداشانس منوببین!این دختره تاوقتی ننه باباش معلوم بودن یه خط شعرم بلدنبودآ!تاازخونه قهرکرد ورفت شدحافظ تمام اشعار!بیخودنیس که میگن هرکی ازخونه ننه باباش قهرکنه استعدادش شکوفامیشه!ای خداکجابرم دنبال این گیس بریده بگردم؟وای که الان چندنفر بهم زنگ می زنن وتاصدای این دختره رو می شنون ناراحت می شن ودیگه بهم زنگ نمی زنن!

    -کامیارجداناامیدم کردی ازت بیشترازایناانتظار داشتم!

    کامیار-چه انتظاری داشتی؟

    -اینکه کمک کنی گندم روپیداش کنیم.

    کامیار-مگه اینکه من این گندم روپیدانکنم!به جون تو اگه دست به یه خوشش برسه دونه دونه می کنم شونومی دم آسیا بان آردشون کنه!

    -دیگه باهام حرف نزن!

    کامیار-ای بابا حالاباید نازاین یکی روبکشیم!خب بگوببینم چه شعری خوند؟

    -ازبس حرف زدی یادم رفت!

    کامیار-به به!عاشق روببین تروخدا!دوخط شعر نمی تونه حفظ کنه!

    -آخه توحواس نمیذاری واسه ادم!

    کامیار-توعاشقی باید حواستوجمع کنی،به من چه مربوطه؟

    -حالا چیکارکنم؟

    کامیار-حالا خودتو ناراحت نکن!من چندتاشعر می خونم شاید فهمیدم کدوم شعر بوده!

    -آخه بین این همه شعر؟

    کامیار-بالاخره باید یه کاری کرد دیگه!ببین این نبود؟

    دخترمحلمون توی شهر ماتکه

    مهربون وشیرینه اماسراپا کلکه

    -نه،ازاین شعرانبود.

    کامیار-ببین این یکی نبود؟

    بلا شیطون خودم-دشمن جون خودم-قربون خوشگلیات-دل داغون خودم-

    -اِآهنگ که برام نمی خوند!ازاین شعرای شاعرا می خوند!

    کایار-آهان ببین این نبود؟

    چنین است رسم سرای درشت

    گهی پشت به زین وگهی زین به پشت

    -نه بابا،نه!

    کامیار-این چی؟

    چوفردابراید بلندآفتاب

    من وگرز ومیدان وافراسیاب

    -مگه می خواد بره جنگ که این شعراروبخونه!

    کامیار-خب خب!ببین این یکی نبود؟

    نابرده رنج گنج میسر نمی شود

    مزد ان گرفت جان برادر که کار کرد

    -گم شو!حالا وقت شوخی یه؟

    کامیار-دارم جدی میگم اینو گوش کن!

    دستم بگرفت وپابه پابرد تاشیوه راه رفتن آموخت

    لبخند نهاد برلب...

    -اِبذارداره یادم می آد!

    کامیار-خب خب!

    -آهان گوش کن!

    دل من می سوزد

    که قناری ها پربستند

    همینو فقط یادم مونده!

    کامیار-بدبخت!اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعرحفظ کن که اینطوری مثل خرتوگل نمونی!

    -بی تربیت!

    کامیار-این شعرمال حمید مصدقه!

    که پرپاک پرستوهارابشکستند

    وکبوترهارا

    آه کبوتر هارا...

    وچه امید عظیمی به عبث انجامید

    -آره آره!خودشه!

    کامیاررفت توفکر ویه خرده بعد گفت:

    -غلط نکرده باشم این رفته ویلای کرج!

    -باغ کرج؟

    کامیار-آره یادته یه پرنده هه روپیداکردیم که بالش شیکسته بود؟

    -ای وای!چرابه عقل خودم نرسید؟

    کامیار-توعقل داری که چیزی بهش برسه؟

    -تواین شعرارو ازکجابلدی؟

    کامیار-خره،اینا ابزار کارمنه!

    -بدوسوارشیم بریم تاازاونجانرفته!

    دوتایی دوئیدیم طرف گاراژوسوارماشین شدیم وحرکت کردیم.راه شلوغ بود ویه ساعت ونیم طول کشید که رسیدیم توجاده ی کرج وجلوی باغ آقابزرگ واستادیم!کامیارچندتا بوق زد ویه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در وتامن وکامیا ر رودید باتعجب درروواکرد.ماهام پیاده شدیم ورفتیم جلووسلام علیک کردیم که گفت:

    -آقاامروز تشریف میارن؟

    کامیار-چطور مگه عباس آقا؟

    عباس آقا-آخه گندم خانمم اینجابودن.

    -گندم؟کی؟

    کامیارآروم دستمو فشارداد که یعنی مواظب باشم وچیزی به عباس آقانگم بعدخودش آروم گفت:

    -عباس اقا گندم الآن اینجاس؟

    عباس اقا-نه اقا یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن!

    کامیار-باچی اومده بود؟

    عباس آقا-انگارآژانس بود!

    -کامیاربیا بریم شاید توراه بهش برسیم!

    کامیار-فایده نداره

    بعدبرگشت طرف عباس اقاوگفت:

    -واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته؟

    عباس آقا-شاید نیم ساعت!دررو واکنم آقا؟

    کامیار-نه عباس آقا کارداریم راستی گندم خانم اینجااومده بود چیکار؟یعنی چیکارمی کرد اینجا؟

    عباس آقا-واله تقریبا دوساعت پیش رسید اینجا.بوق زدن ومن دررو واکردم آژانسه دم در واستاد وگندم خانم اومد تو.

    خواستم در ویلا رو واکنم که نذاشت رفت دم رودخونه روصندلی نشست.تاچایی حاضر شد وبراش بردم یه بیست دقیقه ای طول کشید راستش خودمم یه خرده ای ترسیدم!

    کامیار-واسه چی؟

    عباس آقا-آخه گندم خانم یه جورایی بود!

    کامیار-چه جوری؟

    عباس اقا-واله چی بگم آقا!

    کامیار-راحت باش!راحت حرفت روبزن!

    عباس اقا-خیلی ناراحت بودن آقا!منم خود به خدائی ش ترسیدم!آخه همینجوری نشسته بود ورودخونه رونیگاه می کرد منم چایی روکه واسشون بردم رفتم یه چند متر اون طرف تر نشستم گفتم نکنه دورازجون دورازجون خیالاتی به سرش باشه آدمه دیگه!جوونی وهزار تاخیال!گفتم نکنه یه مرتبه خودشونو پرت کنن تورودخونه!

    کامیار-خب،بعدش!

    عباس آقا-هیچی دیگه اقا چایی روکه اصلا دست نزد فقط وقتی دید من اونجاها می پلکم بهم گفت برم سر کارم!منم رفتم اون طرف تر وبیل روورداشتم والکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن!می خواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدانکرده خواست کاری بکنه بتونم خودمو بهش برسونم خلاصه هی من بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!

    هی یه بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!

    گندم خانمم همونجوری زل زده بود به رودخونه چشم ازآب ورنمی داشت حالا من هی بیل می زنم وحواسم به خانمه!

    یه هفت هشت ده تابیل که پای درختا زدم یه مرتبهئ گندم خانم ازجاش بلند شد ویه نیگاه به من کرد!منم تند تند شروع کردم به بیل زدن!

    وقتی دید من حواسم به کارخودمه ودارم تندتند بیل می زنم دوباره نشست سرجاش!منم یه خرده اومدم جلوتر بیل زدم!

    گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت بتونم بهش برسم!

    یه ده دقیقه ای مادوباره بیل زدیم خانم همینطور چشمش به رودخونه بود یه خرده کمر راست کردم وگفتم خانم چایی تون یخ کرد!یه نیگاه به من کرد ویه نیگاه به چایی!منم برای اینکه نشون بدم سرم به کارخودمه دوباره شروع کردم پای درختا روبیل زدن انگار نه انگار که حواسم به خانمه!یه ده دقیقه ای که بیل زدم...

    کامیار-اِ عباس اقا!بااین بیلایی که توزدی باغ آقابزرگ روکه زیر ورو کردی!

    عباس اقا-آقا من مثلا داشتم بیل می زدم راست راستکی که بیل نمی زدم!این نک بیل رومینداختم زیر خاک ودوباره درش می آوردم!یعنی باتک بیل خاک رومالش می دادم!ورز می دادم خاک رو!آقابزرگ می دونن.مااینجا گاه گاهی خاک رو ورزمی دیم که خاک نفس بکشه این بیل رو که می مالونی به خاکفخستگی خاک درمیره ونفس می کشه و...

    کامیار-به نظر شمامامی تونیم ازهورمون برای بهره وری بیشتر استفاده کنیم؟

    عباس آقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت:

    -بابا من گفتم جریان گندم خانم روتعریف کن!داری واسه من اصول ومبانی کشاورزی وخاکشناسی رو بیان می کنی؟

    بگوببینم گندم بالاخره چیکارکرد؟حتمایه بیلم دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک!؟

    عباس اقا-نه آقا دور ازجون!اصلا گندم خانم کجابتونه یه بیل بزنه؟این بیل جون فیل می خواد تایه کوت خاک روزیر و رو بکنه!اونم این بیل!

    کامیار-عباس آقا،الهی دردوبلای این بیلت بخوره توکاسه سرمن!اصلا امسال این بیل ترومی بریم توجشنواره وبه عموم مردم معرفی ش می کنیم تا همه ببینن که این بیل بااین قدوقواره ش چه بیل ارزشی ایه!اصلا این بیلت کجاس ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزنیم به سینه ش!؟بابا ولمون می کنی بااین بیلت یانه؟

    عباس آقا-چشم اقا

    کامیار-حالا بگوببینم بالاخره چی شد؟

    عباس اقا-خانمو بگم دیگه؟

    کامیار-نه!سرگذشت بیل ت رو اول برامون تموم کن بعدبرس به خانم!

    عباس آقازد زیر خنده منم خندیدم که عباس اقا گفت:

    -واله خانم که دید ماداریم همینجوری بیل...

    یه مرتبه حرفشو خورد بیچاره که کامیارگفت:

    -بخدااگه یه بار دیگه اسم این وامونده روببری،درجامصادره ش می کنم ومیذارمش توماشین ومی برمش تهران!اون وقت دیگه به جشنواره م نمی رسه که بتونی عرضه ش کنی!

    دوباره عباس آقا خندید وگفت:

    -چشم اقا عرضم به حضورتون که خانم گوشیش روازتوکیفش درآورد ویه تیلیفون کرد منم منم آروم آروم خودموکشید م طرفش وگوشاموتیز کردم فقط اینوشنیدم که حرف حرفِ بارون ومرغ وقفس وشستن واین چیزاس!حالا چی بود جر یان من نفهمیدم!

    کامیار-اونا روخودمون می دونیم داشت باسامان صحبت می کرد!

    عباس آقا-سامان خان چیز شستنی دارین بدین مامی شوریم براتون!به خانم چیکار دارین؟طفلک خیلی ناراحت بود آخه دختر شهری که جون شست وشو ورفت وروب رونداره!اینا کار دختر دهاتی یه!

    من وکامیارخندیدیم وبهش نگه کردیم که گفت:

    -عرضم خدمتتون که بعدش خانم ازتوکیفش یه چیزی درآورد که مثل چاقو بود!یه خرده بهش نیگاه کرد و بعدبرگشت به من نیگاه کرد!منم شروع کردم تند تند چیززدن!

    کامیار-تند تند چی زدن؟

    عباس آقا-همون چیز دیگه!

    کامیار-چی؟

    عباس اقا-همون که شماگفتین اسمشو نبرم.

    کامیار-آهان بیل؟

    عباس آقا-آقا،شما که خودتون اسمشو بردین!

    کامیار-آخه من اسمشو بدون تعصب وعرق ملی می برم اماتوهمچین ازاین بیلت یادمیکنی که انگار تاحالا سه تا اسکار گرفته!

    عباس اقا-آقا اسکار گرفتن بااین بیل که کاری نداره مثل آب خوردنه!ماتاحالا بااین بیل چهار پنج تامار کشتیم که این اسکارا پیششون مثل بچه مارمولک می مونن!

    کامیار-عباس اقا مگه تواین باغم اسکارم رفت وامد داره؟

    عباس اقا-آره آقا ولی کمن زبون بسته ها بی ازارم هستن ازتوسوراخ راه اب می آن توباغ.

    من وکامیارزدیم زیر خنده که کامیارگفت:

    -عباس اقااسکارای اینجا چه رنگی ن؟

    عباس اقا-حنایی ن اقا.یعنی پشتشون حنایی وزیر شکم شون خال خال قهوه ای.خیلی هوشیارن پدرسگا!اما ازار به درختا نمی رسونن

    کامیار-برواین بیلت روبیار مایه نظر دیگه ببینیمش یعنی بااین چیزا که گفتی نظرم درموردش عوض شد بروبیارش شاید بتونیم سال دیگه بااین تیزهوشان بفرستیمش المپیادریاضی!حالا چندمتری هس؟

    عباس اقا-نزدیک دومتری میشه!

    کامیار-قدوقامتش که خوبه استقامتش چه طوره؟

    -باباکامیار کارداریم انگارآ؟ببین گندم چی شد بالاخره.

    کامیار-گندم روولش کن!فعلا سرنوشت این بیل واجب تره!یادم باشه برگشتیم تهران درمورد این بیل استثنایی بااقابزر گ صحبت کنم نباید انقدر راحت ازش بگذریم!

    -واقعا که لوسی کامیار.

    کامیار-مگه نمی بینی عباس اقادرموردش چه چیزایی تعریف می کنه ببینم عباس اقا تاحالا توجشنواره انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی؟

    عباس اقاگیج ومات کامیاررو نگاه می کرد

    کامیار-یه جشنواره دیگه م هس که همزمان باانتخاب دختر شایسته برگزار میشه اسمش انتخاب بیل شایسته دردستان پرقدرت وهنرمند ایرانیه!می گم ببر اسمشو بنویس به امید خداکه اول میشه ویه بورسیه بهش میدن ومی فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل چشم به هم بزنی مدرکش روگرفته وبرگشته ایران ومی شه عصای روزگار پیریت!

    -کامیارول می کنی یانه؟

    کامیار-خب خب

    -عباس اقااون چیزی که گندم ازتوکیفش دراورد چی بود؟

    عباس اقا-واله انگارسنجاق سر بود امانه!قلم تراش بود!ولی نه خدایا !انگارپیچ گوشتی بود!

    کامیار-نه خدایا نه خدایا!انگارگزلیک بود!امانه!انگاراره برقی بود!

    -کامیاربذار حرف بزنه آخه!

    کامیار-بالاخره چی بود عباس اقا؟

    عباس اقا-نمی دونم واله چی بگم!

    کامیار-خب حالا هرچی بود باهاش چیکار کرد؟

    عباس اقا-هیچی گذاشت توکیفش!

    کامیاریه نگاه به عباس اقاکرد وگفت:

    -عباس اقاشوخی ت گرفته؟نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزاررواسم بردی وبعدش می گی گذاشت توکیفش؟

    عباس اقا-آخه یه خرده بعد دوباره ازتوکیفش درآورد !

    کامیار-خب!

    عباس اقا-بعدش رفت ته باغ وشروع کرد تنه درخت روزخمی کردن !

    من وکامیار نگاهی به همدیگه کردیم وبعد کامیار درحالی که دست عباس اقاروگرفت ودنبال خودش کشید بهش گفت:

    -زود اون درخت رونشون بده که بستگی مستقیم باادامه حیات بیل هوشمندت داره!

    دوتایی باعباس اقاکه حسابی گیج شده بود رفتیم توباغ وعباس اقا بردمون دم یه درخت ویه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکنه!

    عباس اقا-اقااین یعنی چی؟گندم خانم چه ش شده؟

    کامیار-چیزی نیس عباس اقا داره واسه دانشگاهش تحقیق می کنه!

    بعدبهش گفت:

    -عباس اقاچایی ت تیاره؟

    عباس اقا-الان حاضر ش می کنم اقا کاری نداره که!

    اینو گفت ورفت طرف خونه ش وقتی دوتایی تنها شدیم به کامیار گفتم:

    -یعنی این همه راه اومده این قلب رورودرخت بکنه؟

    کامیار-داره دنبال خاطراتش می گرده!

    -یعنی چی؟

    کامیار-یعنی اززمانی که فهمیده اینا پدر ومادر واقعی ش نیستن دلش نمی خواد زمان براش جلوبره!می خوادتو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شایدم به پیداکردنش چیزی نمونده باشه!

    -چطور؟

    کامیار-آخه تواکثر خاطره هاش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجابودیم وپرنده هه روپیداکردیم!فعلابیا بر یم تا ببینیم خدا چی می خواد

    دوتایی رفتیم طرف باغ که عباس اقارسید بهمون وگفت:

    -کجااقا؟چایی گذاشتم!

    کامیارازتوجیبش چندتا اسکناس هزار تومنی دراورد وگذاشت تودست عباس اقا وگفت:

    -عجله داریم عباس اقا،باشه برای دفعه بعد.جون تووجون اون بیل هوشمند!دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری با هاش میندازیم فقط تروخدا زیاد ازش کار نکشین!

    رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلوتر وگفت:

    -آقاکامیار اگه میشه به اقانگین اینجاازسوراخ راه اب،ازاین اسکارا می ان توباغ ماخودمون می کشیمشون!

    کامیار خندید ودرحالی که ماشین روروشن می کرد گفت:

    -عباس اقا اونایی روکه میگی موش ن!اسکاریه جایزه س!

    اینو گفت وپاشو گذاشت روگاز وحرکت کردیم

    اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم توخونه هامونو خوابیدیم.منکه برای ناهارم بیدارنشدم!

    ساعت حدود شیش ونیم هفت بود که کامیاراومد پشت پنجره م وصدام کرد.





    کامیار-ازحال رفتی؟

    بلندشدم توجام نشستم

    -آره خیلی خسته بودم

    کامیار-پاشوبریم

    -کجا؟

    کامیار-جشن تولد لیدادیگه!

    -اصلا حوصله شو ندارم

    کامیار-پاشوبریم حوصله ت می آد سرجاش

    -نه،توبرو

    کامیار-بیازود برمی گردیم

    -نه ممکنه گندم زنگ بزنه

    کامیار-حالا گیرم گندم زنگ بزنه!به توچه مربوطه؟مگه توآسیابانی؟برن ننه وباباش فکر باشن!

    -تروخدا سربه سرم نذار حوصله ندارم

    کامیار-جدی نمی آی خوش می گذره ها!

    -نه،توبرو

    کامیار-ناهار خوردی؟

    -نه

    کامیار-حداقل بلند شو برویه چیزی بخور آهای زن عمو!زن عمو!

    شروع کرد مادرم روصداکردن که دراتاقم واشد ومادرم اومد توونرسیده شروع کرد به غرغر کردن

    کامیار-این ضعف می کنه ها!صبحونه م نخورده!

    مادرم همونجور که غرغر می کرد رفت طرف آشپزخونه که کامیاربهم گفت:

    -حواست باشه به کسی نگفتیم گندم فرار کرده!آقابزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمی خواد کسی روببینه حالا پاشوبرو یه چیزی بخور منم شب زود برمی گردم فعلا خداحافظ

    اینو گفت ورفت منم بلند شدم ویه آبی به صورتم زدم ورفتم توآشپزخونه مادرم هنوز داشت غر می زد یه غرمی زد و یه سوال درمورد بازوم می کرد ویه سوال درمورد گندم!

    تند ناهارم که ازظهر برام کنار گذاشته بود خوردم وبرگشتم تواتاقم وموبایلم روورداشتم وشماره موبایل کامیار روکه دست گنذم بود گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم ولی هردفعه گفت که موبایل خاموشه

    گرفتم نشستم رومبل م ورفتم توفکر هرچی فکر می کردم کمتر می فهمیدم بالاخره بلندشدم ورفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.

    یه بیست دقیقه ای توحموم بودم وبعدش اومدم بیرون ولباساموپوشیدم ورفتم توباغ یه خرده ای تنهایی قدم زدم که یه مرتبه افرین ازپشت شمشادا پیچید جلوم جاخوردم!

    آفرین-سلام

    -سلام

    آفرین-تنهایی؟

    -آره...

    آفرین-کامیارکجاس؟

    -رفته بیرون

    آفرین-کجا؟

    -همیشه کجا میره؟

    یه لحظه مکث کرد وبعد گفت:

    -گندم چطوره؟

    -همونجوری

    آفرین-آروم ترنشده؟

    -آروم شده اما خیلی غمگین

    آفرین-حق داره.دلارام کار خیلی بدی کرد اما باید بدونی که همه ش ازعشق بود

    فقط بهش نگاه کردم

    آفرین-تومیدونی عشق چیه؟

    -نمی دونم

    آفرین-من میدونم خیلی دردناکه

    -تاحالا فکر می کردم که شیرین وباشکوهه

    آفرین-آره اما اگه دوطرفه باشه می تونم یه سوالی ازت بکنم؟

    -آره اما خواهش می کنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم.

    یه نگاهی به من کرد وبعد بازوم روگرفت وگفت:

    -قدم بزنیم؟

    دوتایی آروم راه افتادیم

    آفرین-توتاحالا عاشق شدی؟

    دوباره نگاهش کردم وگفتم:

    -خودت حتما بهتر میدونی؟

    آفرین-مطمئنی که این عشقه؟

    -نه!

    آفرین-پس چی؟

    -ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم!

    آفرین-یعنی...؟

    -یعنی اینکه برای به وجود اومدن این کلمه وبه وقوع پیوستن ش خیلی ازمسائل منطقی وغیرمنطقی بایددخالت داشته باشن!

    آفرین-مثل ساخته شدن یه ماشین!

    بعدخندید

    -آره!یه ماشین م باعشق ساخته میشه عشق سازنده ش!

    آفرین-توهمه چیزو بافرمول های ریاضی وفیزیک وشیمی می سنجی؟

    -هرچیزی فرمول خودشوداره!

    آفرین-عشق م فرمول داره؟

    -آره،امافرمول خودشه!

    آفرین-مسئله جالب شد!می شه بگی فرمولش چیه؟شایددرکار کمک کنه!

    رسیدیم زیر یه درخت بید همونجا واستادم ونگاهش کردم هنوز بازوم تودستش بود

    -ببین آفرین این چیزی نیس که من بگم وتوام یاد بگیری ودرمورد خودت اجراش کنی

    آفرین-خب نگو فقط روتخته سیاه بنویسش!

    -تخته سیاه این کلاس چشمای کسی یه که دوستش داری!

    یه نگاه باتعجب به من کرد وگفت:

    -اصلا فکر نمی کردم که این پسر ساکت ومحبوب یه همچین احساساتی داشته باشه باید ترو بهتر شناخت!

    اینو گفت وبازومو کمی محکمتر تودستش گرفت آروم خودمو کمی کشیدم کنار!

    -توخودت چی؟توچه جوری عشق روفهمیدی؟

    آفرین-باحس کردنش!حسی ازمیون صدهزار تاحس!

    -باچه رنگی؟

    آفرین-سرخ!مثل یه گل رز!

    -چه عطری؟

    آفرین-عطرغم!

    -حتمام باطم گس تنهایی!

    آفرین-شاید!

    -وحتما تموم اینام توکامیارجمع شده؟

    هیچی نگفت وفقط نگاهم کرد

    -تردیدداری؟

    آفرین-کامیارچی می گه؟

    -قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم!

    آفرین-توام یه همچین سوالی ازمن کردی

    -ولی توخودتی که ازت پرسیدم ومی تونی جواب بدی!

    آفرین-این بستگی داره به کامیار.

    -یعنی اگه کامیار ترو دوست داشته باشه توام دوستش داری!

    آروم دستش روازبازوم جداکردم وگفتم:

    -این عشق نیس!یه معادله س!یه موازنه!تودنبال یه عشق نیستی،تودنبال یه شوهری این منطق عشقه!

    اینوگفتم وراه افتادم برم که گفت:

    -خارج ازمنطق ش چیه؟

    برگشتم ونگاهش کردم

    -حسی باتمام حس ها!رنگی باتمام رنگ ها!عطری باتمام عطرها!وطعمی باتمامی طعم ها!نه گس،نه شیرین،نه تلخ،نه ترش!همه باهم ودرکنار هم!اگه اینطوری بهش نگاه کنی وبفهمی ش هیچ موقع،هیچ کدومش دلت رو نمی زنه!هر لحظه یه کدومش رودرک کنی!

    آفرین-تمام اینا باهم وهمیشه شاد؟

    -تمامش باهم!شادی وغم جزء ایناس!

    آفرین-واقعا فکر می کنی اینطوریه؟

    -من اینطوری دیدمش!

    اینو گفتم وراه افتادم طرف خونه مون که وسط راه موبایلم زنگ زد.زود روشنش کردم

    -الو!

    گندم-همه عمر دیر بودیم-دیر دیدیم-دیر شنیدیم-دیر گفتیم و دیر فهمیدیم!

    -وامروز دیر امدیم

    گندم-شاید هرگز نیامدیم!

    -برای توام قلب کشیدن رودرخت سخته؟

    یه لحظه مکث کرد وبعدگفت:

    -پس دیر امدیم

    -جواب ندادی؟

    گندم-شاید.دستام تمرین ندارن!

    -دلت چی؟

    گندم-اونم داره تمرین می کنه!

    -تنهایی؟

    گندم-اگه بتونه!

    یه خرده ساکت شد وبعدگفت:

    -زود باش سامان داره زمان میگذره!

    -چه جوری؟باکدوم انصاف تو؟اگه خودت جای من بودی می تونستی؟

    گندم-این فریاد هاازعشقه؟

    -نه ازعصبانیته!

    گندم-فقط؟

    -وچیزهای دیگه!

    گندم-که عشقم یکی ازاون چیز هاس؟

    -آره!آره!آره!

    گندم-پس زودتر بیا نذاربه دیر هابرسیم

    -به کدوم نشونی؟به نشونی یه عشقه یه روزه؟

    ساکت شد

    -توباید برگردی گندم

    گندم-به کجا؟

    -پیش آدمایی که دوستت دارن!آدمایی که میونشون جات خالیه!آدمایی که تورو می خوان!

    دوباره یه خرده ساکت شد وبعدگفت:

    -توباید برم گردونی!امانه پیش اون آدما!

    -مگه این آدما چی ن؟ایناکه همه ترودوست دارن تونمی دونی مادروپدرت چه حالی دارن تو...

    نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:

    وقتی که سیم حکم کند،زرخداشود

    وقتی دروغ،داورهرماجرا شود

    وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست

    سرپوش مرگ برسر صدهاصداشود

    وقتی درانتظار یکی پاره استخوان

    هنگامه زجنبش دم ها به پاشود

    وقتی به بوی سفره همسایه،مغزوعقل

    بی اختیارمعده شود،اشتها شود

    وقتی که سوسمارصفت پیش آفتاب

    یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود

    وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شوم

    رجاله خیز گردد وپیتاره زاشود

    بگذاردربزرگی این منجلاب یاس

    دنیای من به کوچکی انزوا شود!!

    یه لحظه دیگه ساکت شد وبعد گفت:

    نذاردیر ها،دیر هاشود!

    -الو!گندم!الو!

    دیگه صدایی نیومد دلم می خواست این موبایلمو بکوبم زمین!اعصابم ریخته بود بهم!

    راه افتادم طرف خونمون وازپنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم ورفتم توفکر.توفکر این شعر.

    می دونستم شعرمال سیمین بهبهانی یه امانمی فهمیدم چه ربطی به گندم داره!

    چندین بار تودلم خوندمش هر چی بیشتر می خوندمش کمتر ربطش رومی فهمیدم نمی دونستم این بار بایدکجابرم! کاشکی الان کامیاراینجابود!اون حتما می فهمید منظور گندم چی بوده!

    بلندشدم ویه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم وشعررو باخط درشت روش نوشتم وباپونز زدمش به دیوار جلوی تختخوابم

    وبعدرفتم رروتختم دراز کشیدم وبهش نگاه کردم صدای کامیار توگوشم بود داشت بهم می گفت که منطقی باشم بدون دخالت دادن احساساتم فکرکنم !

    خودموگذاشتم جای کامیار وسعی کردم بادید واحساس ومنطق وآرامش اون کارکنم.

    شعرجلوی چشمم بود ومرتب می خوندمش.ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!شاید صدبار خوندمش!

    به ادما فکر کردم!به درویی ها!چاپلوسی ها!

    به آدمایی فکر کردم که تواین چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن!

    به ادمایی که تواین چندوقته،هرلحظه یه رنگ عوض کردن!به آدمایی که دل و زبونشون یکی نبوده!به ادمایی که برای گرفتن یه پست ومقام تملق صدنفرازخودشون بدترروگفتن!

    دوباره خوندمش!صدباردیگه!ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!انگار داشت یه پرده ازجلوچشمام کنارمی رفت وهمه چیز جلوچشمم روشن می شد!

    داشت درمورد این آدما حرف می زد!اما این آدما که توزندگیش نقشی نداشتن!یعنی داشت ماهارو می گفت؟یاعمه و شوهرعمه رو؟اما اگه ماهارومی گفت یعنی می خواست بیاد اینجا؟

    نه،ماهارونمی گفت.پس منظورش ازاین آدما کدوما بودن؟درسته که این روزا خیلی هااینطوری شدن اماچه دخالتی توزندگی گندم داشتن!؟حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن!

    بلندشدم ویه سیگارروشن کردم ورفتم جلو کاغذی که که شعرروروش نوشته بودم،واستادم!یعنی منظورش به کی بود؟

    مغزم داشت دیگه می ترکید!اومدم کاغذ روازرودیوار پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه که بود یه بار سریه جریانی اسم گندم وچندتا دانشجوی دیگر رو رد کرده بودن بالا!یه نفرلوشون داده بود!چیزی نمونده بود که اخراجشون کنن وداشت کار به زندان واین چیزا می کشید که اقابزرگ دخالت کرد وچندنفررودید ومسئله حل شد!

    یادم اومد که گندم اینا می دونستن اون کسی که خودشیرینی کرده ولوشون داده کیه!همیشه گندم می گفت که یه روزخدمتش می رسه!

    زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خاموش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه!شماره اون یکی موبایلش روگرفتم چندتا زنگ زد تا ورداشت!

    کامیار-الو،بفرمائین!

    -الوکامیار!

    کامیار-زود بگوکه گرفتارم پشیمون شدی می خوای بیای؟آدرس رویادداشت کن سه راه امین حضور،نرسیده به پل امیر بهادر،کوچه اعتماد السلطنه،منزل آقای جی جی باجی الممالک!یادداشت کردی؟

    -لوس نشوکارت دارم!

    کامیار-بیااینجاکارت روبگو!آدرس صحیح رویادداشت کن فرمانیه...

    -کامیار کله ت گرمه؟

    کامیار-این چیزایی که اینجامن دیدم وشنیدم وخوردم اگه توام می خوردی ومی دیدی ومی شنیدی خیلی جاهات آتیش می گرفت گوشی گوشی!

    بعدانگار بایکی دیگه داشت حرف می زد!

    کامیار-نه حاجی جون،دیگه بسه مه!ترکیدم ازبس که خوردم!مثل زهرارم می مونه وامونده چی هس این؟

    -کامیار!کامیار!

    کامیار-اِ زهرمار وکامیار!مگه نی بینی داریم تعارف تیکه پاره می کنیم؟

    -حواست به من هس؟

    کامیار-گوشی گوشی

    دوباره بایکی دیگه شروع کرد حرف زدن!

    کامیار-بابا می آم الآن!توبرو توایوون الآن منم می آم!ببین!ازاین یکی درشون برو اونور بابات اینا واستادن آ!

    بلندداد زدم

    -کامیار!!!!!!

    کامیار-مرض!پرده گوشم پاره شد!چی می گی تو؟

    -چه خبره اونجا؟صدا به صدا نمی رسه!

    کامیار-چیزی نیس موزیک آوردن!بگوببینم چی شده؟

    -شماره ژاکلین رومی خواستم!

    کامیار-ژاکلین رومی خوای چیکار!پشوخودت تنها بیا!اینجاانقدرهس که به ژاکلین نمی رسه!فقط بیا!

    -ژاکلین روکاردارم دیوونه!

    کامیار-معدنش اینجاس آ بیا ازعمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلا به صرفه نیس!

    -می گی یانه!

    کامیار-به درک یادداشت کن!تقصیر منه که می خوام دستت روبذارم تودست وارد کننده ش!بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خر!آدم اگه چیزی می خواد بخره می ره ازیه فروشگاه عمده فروش! مصرف یه سالش روتهیه...

    -می گی یااون روسگم دربیاد؟

    کامیار-یادداشت کن بابا!گوشی گوشی!

    دوباره شروع کرد بایکی حرف زدن!

    کامیار-پسر عمومه!بجون تو!اسمش سامانه لیدا می شناستش!نه بابا اهل این جور جاها نیس!مرتاضه!الانم یه بادوم خرده وچله نشسته!روزی یه خرما می خوره ویه بادوم!بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه!آره،اهل دهلی نوئه!تو خود خود هند به دنیا اومده وتحصیلاتش رو تویکی ازمعابد چین به اتمام رسونده وبرگشته دوباره هند!الان سه سال ونیمه که تویه معبد گوشه نشینی اختیار کرده!اما اراده ای داره ها!هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن،نگاشون نمی کنه!یه الاغ تارک دنیایی که نگو!

    -کامیار

    کامیار-اِ داشتم بیوگرافی توواسه این خانما می گفتم!

    -خجالت نمی کشی؟

    کامیار-بده بهشون معرفیت کردم الان همه شون دارن راه می افتن بیان زیارتت!می گن آدم بااین خصوصیات اخلاقی حتما معجزه م میکنه!

    -می گی یانه؟

    کامیار-بنویست بابا!دویست و...

    یادداشت کردم که گفت:

    -می گم بلندشوبیااینجا هم بادوم هس هم مغز بادوم وهم...

    تلفن روقطع کردم وشماره ژاکلین رو گرفتم خدایی شد که خودش تلفن روجواب داد

    -الو سلام

    ژاکلین-سلام بفرمائین

    -من سامان هستم پسر دایی...

    ژاکلین-حالتون چه طوره؟اتفاقا الان توفکرتون بودم!می خواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که...

    -تلفن که نزدین؟

    ژاکلین-هنوز نه چه طور مگه؟

    -خواهش می کنم فعلا تلفن نکنین!پدرومادرش نمی دونن که ازخونه رفته!

    ژاکلین-متوجه نمی شم!

    -آخه گندم اومده بود خونه پدربزرگم ازاونجا گذاشته ورفته ماهام فعلا به پدرومادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن!

    ژاکلین-پس هنوز برنگشته؟

    -هنوز نه!

    ژاکلین-شمام پیداش نکردین؟

    -نه تاحالا نتونستیم!

    ژاکلین-ازش خبرندارین شاید پلیس...

    -نه نه فعلا لزومی نداره تاحالا چندبار تلفنی باهاش حرف زدم

    ژاکلین-چی میگه ؟چرابرنمیگرده؟

    -فعلا ناراحت وعصبانیه ببخشین مزاحمتون شدم یه سوالی ازتون داشتم

    ژاکلین-بفرمائین خواهش می کنم

    -شمایادتون می آد سال اول دانشگاه رو؟

    ژاکلین-چی ش رو؟

    -همون مسئله اخراج واون چیزا!

    ژاکلین-آره چطور مگه؟

    -یادتونه یه نفر گندم اینا رولوداده بود؟

    یه کمی مکث کرد وبعد گفت:

    -یادمه!

    -کی بود اون؟

    ژاکلین-یه دختر بود یه دانشجو

    -چرااینکاروکرد؟

    ژاکلین-یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شده بود!هرخبری تودانشگاه می شد گزارش می داد ماهام بعدا فهمیدیم

    -چه جور دختری بود؟

    ژاکلین-ازهمین دخترادیگه،می دونین که؟ظاهرش یه جور بود باطنش یه جور دیگه!آشنای تمام پسرای دانشگاه!!!

    -متوجه م اسمش چی بود؟

    ژاکلین-چطور مگه؟

    -فکر می کنم،البته این فقط یه فکره!شاید رفته باشه سراغ اون!

    ژاکلین-سراغ اون برای چی؟

    -شاید برای انتقام!

    یه کمی سکوت کرد وبعدگفت:

    -می دونین،پشت اون تودانشگاه خیلی گرم بود!خبرچین بوددیگه!

    -الان کجاس هنوزم همونطوره؟

    ژاکلین-آره فکر کنم البته یه خرده خودشو جمع وجور کرده

    -می تونین اسم وادرسش روبهم بدین؟

    ژاکلین-خودم ندارم اماسعی می کنم براتون پیداش کنم!

    -خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم

    ژاکلین-پیداش که کردم بهتون زنگ می زنم

    -شماره مودارین؟

    ژاکلین-دارم اما اگه دوباره بگین بهتره.

    شماره موبایلم روبهش دادم وازش خداحافظی کردم دوباره روتخت دراز کشیدم وهمونجور که چشمم به شعررودیوار بود رفتم توفکر.

    برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد؟دلم می خواست می دونستم که الان گندم کجاس وداره چیکار می کنه؟دلم می خواست که این مسئله زودتر حل بشه وگندم برگرده خونه ولی چه جوری حل بشه؟وقتی پدروما درش پدرومادرش نیستن چه جوری حل بشه؟مگه اینکه گندم بتونه باوضع فعلی ش خودشو وفق بده!خداکنه ژاکلین زو دتر زنگ بزنه!اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چه قدر خوب میشه!اما ازکجا معلوم که درست حدس زده باشم؟

    شاید اشتباه کرده باشم!اگه یه همچین فکری توکله ش نباشه چی؟

    توهمین فکرا بودم که ازبیرون پنجره صداشنیدم بلندشدم وتوباغد رونگاه کردم که دیدم عمه وشوهر عمه م دارن می آن طرف خونه ما!خودمو زود کشیدم کنار!دلم نمی خواست باهاشون روبرو بشم ازیه طرف دلم براشون می سوخت وازطرف دیگه جرات روبرو شدن باهاشونونداشتم

    یه خرده که گذشت صدای زنگ خونه مون اومد مادرم دررو براشون واکرد ویه کمی بعدمنو صداکرد بلندشدم وازاتا قم رفتم بیرون بیچاره ها تا منودیدن انگار خدادنیارو بهشون داده!یه خرده ازدست گندم عصبانی شدم که درمورد این پدرومادر اونجوری قضاوت می کنه درسته که پدرومادر واقعیش نبودن،اما شاید بیشتراز پدرومادر واقعی ش دوستش داشتن!

    سلام کردم ورفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو ومنو بغل کرد وزدزیر گریه!همچین گریه می کرد که منم گریه م گرفت!چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود اون بیچاره م انگارهمش درحال گریه بود!

    خلاصه یه خرده که آرومتر شدن همگی نشستیم ومادرم برامون چایی آورد وعمه م گفت:

    -چطوره بچه م؟

    -چی بگم عمه جون؟حال جسمانیش خوبه اما روحی ش...

    دوباره دوتایی شروع به گریه کردن مادرمم گریه ش گرفت!آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشونگه داره!

    دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت:

    -عمه جون ترو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش!فقط یه دقیقه!

    -عمه جون اگه اینکارو نکنین بهتره چشمش به شماها که می افته حالش بدتر میشه!

    عمه-آخه چرا؟آخه چرا؟

    -خب فعلا که اینطوریه!

    عمه-یعنی اگه مارونبینه خوشه؟

    فقط نگاهش کردم که گفت:

    -عیبی نداره،اون خوب وخوش باشه ماراضی هستیم اما فقط دلم ازاین می سوزه که...

    شوهر عمه م رفت توحرفش گفت:

    -خانم صبر داشته باش به امید خدا همه چی درست میشه!

    -راست می گن عمه جون!شما فقط یه کمی صبر کنین وتنهاش بذارین خودش بامسئله کنار می آد!

    عمه م درحالیکه همینجور اشک ازچشماش می اومد پایین گفت:

    -آخه تونمی دونی ماها داریم چی می کشیم!تواین یکی دوروزه مردم وزنده شدم!آخه برم به کی بگم؟به کی بگم که چی می کشم ؟به کی بگم که بفهمه!

    سرمو انداختم پایین ومادرم بلندشد رفت بغلش وشروع کرد باهاش حرف زدن وآرومش کردن دیگه نتونستم اونجا بمو نم بلند شدم واز خونه مون اومدم بیرون!هوای توباغ عالی بود!چقدر دلم می خواست که همین الآن توباغ به این قشنگی وهوای به این لطیفی باگندم قدم می زدم!کاشکی اینطوری نشده بود!

    یه نیم ساعتی قدم زدم وفکر کردم که موبایلم زنگ زد!زود جواب دادم

    -الو!بفرمائین!

    ژاکلین-سلام سامان خان منم ژاکلین.

    -سلام حالتون چه طوره؟شمارو هم انداختیم توزحمت!

    ژاکلین-این حرفا چیه؟خوشحال می شم اگه بتونم کمکی بکنم!گندم بهترین دوست منه نمی دونم چرااصلا نیومده اینجا پیش من؟!!

    -روحیه ش اصلا مناسب نیس!

    ژاکلین-خداکنه همه چی زودتر درست بشه!

    -اون دختر خانم روپیداکردین؟

    ژاکلین-آره.اگه جاشو عوض نکرده باشه آدرسش رویادداشت کنین ولنجک...

    -یعنی ممکنه که ازاینجا رفته باشه؟

    ژاکلین-تاپارسال که همین جابود

    -چه جور دختریه؟

    خندیدوگفت:

    -حالا خودتون برین می فهمین!به ظاهرش نگاه نکنین!باپسرا ملایم تراز دختراس!

    -خداکنه به موقع برسم البته اگه درست حدس زده باشم!

    ژاکلین-منو بی خبر نذارین!اصلا می خواین منم باهاتون بیام؟

    -نه خیلی ممنون تاهمینجاشم خیلی کمک کردین وخیلی بهتون زحمت دادیم!ممنونم اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه!

    ژاکلین-درهرصورت هرلحظه که به من احتیاجی بود خوشحال می شم که بتونم کاری انجام بدم!

    -ممنون فعلا خدانگهدار

    ژاکلین-خداحافظ،موفق باشین!

    -ممنون

    تلفن روقطع کردم ورفتم طرف گاراژوماشین م روروشن کردم وراه افتادم

    نیم ساعت طول کشید تارسیدم به خونه شون تاماشین روپارک کردم وپیاده شدم متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش روبهم داده بود شلوغه!کمی رفتم جلوتر یه عده زن ومرد جلوی درخونه واستاده بودن وباهمدیگه حرف می زدن انگار اتفاقی افتاده بود!کمی ترسیدم!

    بالاخره رفتم جلو وسلام کردم همه برگشتن وزل زدن به من ازیکی شون پرسیدم:

    -ببخشید منزل خانم سمیه...همینجاس؟

    تااینو گفتم یه دختر بیست ویکی دوساله که چادرمشکی سرش بود یه قدم اومد جلو وگفت:

    -چیکارشون دارین؟

    -باخودشون کاردارم

    یه نگاه به من کرد وکمی رفت توفکر وبعد بااحتیاط پرسید:

    -می شه بپرسم باایشون چیکاردارین؟

    -مسئله خصوصیه!باید به خودشون بگم!

    احساس کردم که شک کرده یا شایدم ترسیده ترس وعصبانیت توچشماش معلوم بود باحالت تردید گفت:

    -شماروبجا نمی آرم!

    -خودتون هستین؟خانم سمیه...؟

    برگشت طرف همسایه هاش وانگار کمی دلش قرص شد وبعد دوباره منو نگاه کرد وگفت:

    -بله خودمم

    آروم بهش گفتم:

    -من پسر دائی گندم هستم!

    تااینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد دیگه ازاون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود یه مرتبه طوری که من جاخوردم بلند گفت:

    -آهان ازانجمن تشریف اوردین؟بفرمائین توخواهش می کنم همه جزوه ها ومقالات تایپ شده حاضره بفرمائین!

    فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی می کنه!هیچی نگفتم که ازهمسایه هاش عذرخواهی کرد ویه تعارف به من کرد وخودش جلوجلو رفت توخونه ومنم دنبالش راه افتادم

    ازحیاط گذشتیم وازپله ها رفتیم بالا وجلویه آپارتمان واستادیم باکلیدش درآپارتمان رو واکرد وبعد برگشت طرف من وگفت:

    -ازچیزای عجیب وغریب که شوکه نمی شین؟

    فقط نگاهش کردم که خندید ودرآپارتمان روواکرد ورفت تووکنار درواستاد وبه من تعارف کرد.

    آروم رفتم توآپارتمانش راستش یه لحظه ترسیدم فکر کردم نکنه یه مرتبه یه وصله ای چیزی به من بچسبونه!

    توهمین فکر بودم که گفت:

    -انگارانتظار یه همچین چیزی روداشتین؟

    بازم باتعجب بهش نگاه کردم که باچشماش دیوارای آپارتمانش روبهم نشون داد تازه متوجه وضع توخونه شدم بارنگ قرمز روتموم دیوار چیز نوشته بودن!خائن!آدم فروش!خیانتکار!چاپلوس!...!!

    یه آن ماتم برد برگشتم بهش نگاه کردم که خندید وچادرش روازسرش ورداشت وانداخت رو یه مبل وگفت:

    -بفرمائین بشینین الان چایی براتون دم می کنم!

    باتعجب نگاهش کردم همونجور که می خندید رفت طرف آشپزخونه منم دوباره مشغول خوندن نوشته های رودیوار شدم ((اینجا خونه یه دختر...است!اینجاآرامگاه یه...است!اینجا...!))

    اصلا نمی تونستم این چیزایی روکه می بینم باور کنم که ازتوآشپزخونه گفت:

    -شاهکار دختر عمه تونه!

    -گندم؟

    سمیه-آره گندم!

    -اومده بوداینجا؟

    سمیه-درست نیم ساعت قبل ازشما!

    -الان کجاس؟

    سمیه-نقاشیش که تموم شد رفت!چایی م نخورد!

    بایه سبد کوچیک میوه ازتوآشپزخونه اومد بیرون برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت:

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  9. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت نهم )
    -شما کدوم پسر دائی ش هستین؟شنیده بودم دوتا پسر دائی خوش تیپ وخوش قیافه داره!

    -من سامان هستم اینا چیه رودیوار؟

    سمیه-گندم اومد اینجا واومدتو.خیلی خونسرد وراحت.اول یه خنده تحویل من داد وبعد ازتوکیفش یه اسپری درآورد وبا همون لبخند اینارورودیوارا نوشت ودوباره یه لبخند دیگه بهم زد وگفت که رودیوار توکوچه م چندتا یادگاری برام نوشته بعدشم یه بای بای باهام کردورفت!

    -به همین سادگی؟

    سمیه-ازاینم ساده تر!

    -وشمام هیچی بهش نگفتین؟

    رفت رویه مبل نشست وبه منم اشاره کرد که کنارش بشینم منم رویه مبل اون طرف تر نشستم خندیدوگفت:

    -یه چیزی روی وجدانم سنگینی می کرد بااین کارش هم خودشو راحت کرد هم منو!

    -پس قبول دارین که تواون جریان...

    نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:

    -ازاون جریان خیلی گذشته!

    -چرااون کاروکردین؟

    سمیه-به یه همچین کاری احتیاج داشتم تامشکلم حل بشه.

    -حل شد؟

    سمیه-شد

    -به چه قیمت؟

    سمیه-به هرقیمت!هدف وسیله رو توجیه می کنه!

    فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید وازجاش بلندشد وگفت:

    -برم براتون چایی بیارم.

    -زحمت نکشین.

    سمیه-راستی نسکافه م هس،میل دارین.

    -نه همون چایی خوبه

    رفت طرف آشپزخونه منم شروع کردم به خوندن نوشته ها که درشت وبزرگ روی دیوار نوشته شده بود

    ((مرگ برخودفروش!ازبوی گندتون همه جا متعفن شده!shits boo

    از اشپزخونه بایه سینی چایی اومد بیرون ووقتی دید من دارم نوشته هارو می خونم گفت:

    -خیلی باذوق وسلیقه م هس!

    اومد جلوم وبهم چایی تعارف کرد وبعد رومبل کنار من نشست وفنجون دیگه چایی روورداشت وسینی روگذاشت رومیز وگفت:

    -سامان؟

    نگاهش کردم که گفت:

    -یه بارجلوی دانشگاه دیدمتون!اومده بودین دنبال گندم.

    -احتمالا

    سمیه-شماباهاش نبودین؟

    -کی؟

    سمیه-وقتی اومد اینجا؟

    -نه

    سمیه-پس ازکجا فهمیدین که اومده اینجا؟

    -حدس زدم

    سمیه-براش اتفاق بدی افتاده؟

    -تقریبا

    سمیه-آدرس منو ازکجا پیداکردین؟

    -ازیکی ازدوستاش

    یه خرده ازفنجونش خورد که پرسیدم:

    -شمااینجا تنها زندگی می کنین؟

    سمیه-آره خونواده م شهرستانن

    -آپارتمان شیکی دارین مال خودتونه؟

    سمیه-نه،اجاره س.

    -حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باشه

    سمیه-شمامجردین؟

    سرموتکون دادم که خندید

    -شما چی؟

    سمیه-تنهای تنها!

    -چراازدواج نمی کنین؟

    یه چنگ توموهاش زد وتکیه ش روداد به مبل وگفت:

    -تحصیل!

    -فقط همین؟

    خندیدوگفت:

    -شاید تحصیل یه بهانه باشه راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم یعنی بالاخره یه دختر برای ازدواج احتیاج به چیزایی داره!

    دور و ورم رونگاه کردم وگفتم:

    -اگه منظورتون جهیزیه س شما که دارین!

    سمیه-اما یه پسر درحالت نرمال ودراین شرایط نمی تونه اقدام به ازدواج کنه!

    -چرا؟

    سمیه-خب هزینه زندگی،مسکن،تحصیل وخیلی چیزای دیگه.

    -شماکه ظاهرا مشکل مادی ندارین براتون ازشهرستان پول می فرستن؟

    سمیه-نه وضع اقتصادی خونواده زیاد خوب نیس.

    -خودتون شاغل هستین؟

    خندید!یه نگاه بهش کردم که گفت:

    -شماچی؟

    -توکارخونه پدرم کار می کنم

    سمیه-پدرتون کارخونه دارن؟

    -نه کارخونه مال پدر بزرگمه

    سمیه-همونکه تواون جریان پارتی بازی کرد؟

    سرموتکون دادم وچایی م روخوردم وازجام بلندشدم وگفتم:

    -شما متوجه نشدین گندم کجا رفت؟

    سمیه-نه چیزی نگفت.

    یه اشاره به دیوارا کردم وگفتم:

    -به خاطر اینا ازتون معذرت می خوام اگه اجازه بدین هزینه رنگ و...

    سمیه-اصلا!حق م بود!

    نگاهش کردم وگفتم:

    -بااین ایده وطرز فکر،اصلا باورم نمی شه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین!

    خندیدوگفت:

    -هدف وسیله روتوجیه می کنه!

    بازم نگاهش کردم دختر عجیبی بود!تازه متوجه صورتش شدم یه چهره ظریف باچشمایی کنجکاو!سرمو براش تکون دادم وگفتم:

    -ازپذیرایی تون ممنون.اگه اجازه بدین مرخص می شم؟

    سمیه-هنوز میوه نخوردین!

    -باشه دفعه دیگه!

    خندید واز روی میز بغل تلفن یه کاغذ ورداشت ویه چیزی روش نوشت وگرفت طرف من وگفت:

    -شما ره موبایلمه اگه کاری داشتین راحت می تونین پیدام کنین.

    یه نگاه به کاغذ ویه نگاه به خودش کردم دوباره خندید وباحرکت سرش موهاش روریخت عقب وگفت:

    -وقتش مهم نیس.کارای زیادی ازمن برمی آد!

    شماره رو ازش گرفتم ویه خداحافظی زیر لب کردم وازخونه ش اومدم بیرون.

    حیاط رورد کردم ورفتم توکوچه وبه دیوار نگاه کردم نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا متوجه نوشته ها نشده بودم یعنی نخوندمشون فکر کردم ازاین شعارهاس که به درودیوار می نویسن!

    دنبال بوی گند روبگیرین وبیاین پایین------>

    علامت فلش تا بغل درخونه کشیده شده بود!

    رفتم طرف ماشین م ووقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه سمیه رونگاه کردم دوباره اومده بود دم دروداشت باهمسایه ها حرف می زد چادرش رو دوباره سرش کرده بود داشت ازدوتا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رورو دیوارنوشته یانه!

    نگاهش کردم که برگشت طرف من وبهم خندید ویه دستی یواش برام تکون داد بهش خندیدم وسوار ماشین شدم حرکت کردم

    ***

    اون شب تا ساعت 1بعداز نصفه شب بیدارموندم امانه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه.موبایل هردوشونم خاموش بود.جراتک نکردم که برم پیش آقابزرگ نی دونستم چی باید بهش بگم!

    فرداصبح اقابزرگ مش صفرروفرستاد دنبالم بلند شدم ودست وصورتم روشستم ورفتم خونه ش.خیلی عصبانی وناراحت بود همه ش سراغ کامیاروگندم رومی گرفت یه ساعت براش حرف زدم تااروم شد فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده!

    ازخونه اقابزرگ اومدم بیرون ورفتم توکوچه یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم ویه سیگارکشیدم وچندبار شماره موبایل هر دوشونو گرفتم اما بازم هیچکدوم جواب ندادن!ازدست کامیار حسابی عصبانی بودم تواین موقعیت م دست ازکاراش ور نمی داشت!

    تابرگشتم توباغ کاملیا رودیدم که برام دست تکون داد واومد طرفم صبرکردم تارسید

    کاملیا-سلام سامان

    -سلام چطوری؟چرادانشگاه نرفتی؟

    کاملیا-امروز کلاس ندارم

    -کامیارهنوز برنگشته؟

    کاملیا-نه بابام تاحالا 3مرتبه ازکارخونه تلفن کرده وسراغش روگرفته خودمونم خیلی نگرانیم!

    -دل تون شور نزنه جاش راحته.

    کاملیا-تومیدونی کجاس؟

    -رفته بود یه پارتی آنچنانی!

    کاملیا-پس چرابرنمی گرده؟

    -داداشت روهنوز نشناختی؟نمی دونی چه جونوریه؟

    خندیدوگفت:

    -به خداماهه داداشم!

    -مگه این که دستم به این ماه نرسه!

    تااینوگفتم صدای بوق ماشینش ازبیرون اومد!من وکاملیا دوئیدیم طرف درباغ!شاید من بیشتر ازکاملیا ازاومدن کامیار خوشحال شده بودم!

    تارفتیم بیرون دیدیم که باماشینش اومده جلو گاراژوداره بوغ می زنه که مش صفر دروبراش واکنه رفتیم جلووتا چشمش به ماافتاد اشاره کرد که درگاراژ روبراش واکنیم کاملیا اومد بره که دستش روگرفتم ورفتم جلو ماشین وبهش اشاره کردم که بیاد پائین وخودش در روواکنه.سرشو ازپنجره کرد بیرون وگفت:

    -دررو واکن دیگه!

    -کجابودی تاحالا؟خجالت نمی کشی؟ازدیشب تاحالا منتظرتم صدبار بهت زنگ زدم!

    کامیار-حالادررو واکن!

    -بیا پائین خودت واکن!

    تااینوگفتم گفت:

    -دیشب ازچه ساعتی منتظر من بودی؟

    -ازهفت هشت!

    کامیار-خب پس دوران انتظارت هنوز سرنیومده!من رفتم جای دیشبی م!

    اینوگفت وسرشو کردتوماشین وگذاشت دنده عقب!فکر کردم شوخی می کنه امادیدم راستی راستی داره می ره!

    -اِصبرکن خودتو لوس نکن!

    دوباره سرشو ازماشین بیرون کرد وگفت:

    -درگاراژرووامی کنی یابرم؟

    -خیلی خب،بیاتو!

    کامیار-آفرین!معلومه انتظارت سر اومده!

    رفتم در روبراش واکردم کاملیا واستاده بود وبهمون می خندید ماشین رواورد توگاراژوپیاده شد ودستاشو واکرد وگفت:

    -این منم که دوران انتظار روبه پایان رسوندم!بیائین ماچم کنین که اومدم!

    -زهرمار!مرده شور خودت واومدنت روببرن!

    کاملیا خندیدودوئید طرفش وماچش کرد وگفت:

    -آخه داداش یه خبری چیزی،دل مون هزار راه رفت!

    کامیار-ازدیشب تاحالا یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم!

    -غلط کردی!

    کامیار-می گم به جون تو یه لنگه پا...

    -آره یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی!

    کامیار-به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باشه فقط من یه لنگه پادنبال کارا بودم!

    کاملیا-داداش بابا تاحالا سه بار زنگ زده!مامان خیلی دلواپسه همه ش می گن کامیاربی خبر جایی نمی مونه!

    کامیار-آره ولی دیشب یه لنگه پا بودم!

    -خب حداقل موبایلت روروشن میذاشتی!

    کامیار-آره اما دیشب کارم فرق می کرد گفتم که یه لنگه پا دنبال کاراین دختره بودم!

    -آقابزرگ انقدرازدستت عصبانیه که نگو!

    کامیار-چی بهش گفتی؟

    -چی بگم آخه؟بگم رفته دنبال الواطی ش؟

    کامیار-خب می گفتی یه لنگه پا...

    -اِ زهر مارویه لنگه پا!

    کامیار-توکه باور نمی کنی منم دیگه هیچی نمی گم!

    -حالا بیا بریم پیش آقابزرگ!

    کامیار-بریم بابا!

    دوتایی ازکاملیا خداحافظی کردیم ورفتیم طرف خونه اقابزرگه تادرخونه ش رو واکردیم وچشمش به کامیارافتاد شروع کردباهاش دعواکردن که کامیار معطل نکردوگفت:

    -واقعا که حاج ممصادق !الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کارمردم نرم الهی این زبونم روماربگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره!تقصیر خودمه!دل نیس که وامونده!اگه یه ساعت طاقت می اورد الان این همه دعوا مرافعه رونمی شنیدم!

    آقابزرگه که یه خرده اروم شده بود گفت:

    -کجابودی دیشب تاحالا؟؟

    کامیار-هیچی!یه لنگه پادنبال کاراین دخترا!

    آقابزرگه-دخترا؟

    کامیار-چه می دونم!دختره!گندم رومی گم!

    آقابزرگه-پیداش کردی؟

    کامیار-نه اما نزدیکش شدم!

    آقابزرگه-دیشب کجا بوده؟پیش کی بوده؟

    کامیار-جاش امن وامان بوده!پیش یکی ازدوستاش.

    آقابزرگه-حالا کجاس؟چرانمی رین دنبالش؟

    کامیار-بابا دندون روجیگر بذارین!الان که دیگه اونجا نیس!ورپریده عین ملخ جاعوض می کنه!تا به دومتری ش می رسیم می جه یه وردیگه!حالا شماخودتونو ناراحت نکنین.امروز فردا دیگه کت بسته تحویلش می دیم!

    خلاصه یه نیم ساعت دیگه باآقابزرگه حرف زدیم تاآروم شدومن وکامیار ازش خداحافظی کردیم واومدیم بیرون وتارسیدیم توباغ بهش گفتم:

    -راست گفتی جای گندم روپیداکردی؟

    کامیار-من توراست توخندیدم!من دیشب کجابودم گندم دیشب کجابوده؟حالا توبگوببینم چیکارکردی؟

    جریان روبراش گفتم که گفت:

    -چه یاغی ای شده!دختره چه شکلی بود؟اسمش چی بود؟سمیه؟؟

    -آره تودیشب چیکارا کردی؟

    کامیار-واله جات خالی،میوه وشیرینی ودسروچایی ومایی وبقیه مخلفات خلاصه بابروبچه ها خیلی خوش گذشت حیف شد نیومدی!

    -اینارونمی گم که!

    کامیار-آخه اونایی روکه تومی خوای بدونی نمی تونم بگم!زشته!

    -زهر مار می گم درمورد خونواده گندم چیکارکردی؟

    کامیار-آهان !هیچی یه ادرس ازشون پیداکردم یه پسردارن هم سن وسال ما شاید یه خرده بزرگتر.آدرسش روپیداکردم.

    -خب!!کجاس؟؟

    کامیار-تویه تئاترطرف...کارمی کنه.هم تئاتر اونجاهم سینما!

    -توتئاتر چیکار می کنه؟

    کامیار-تئاتر بازی می کنه!

    -آخه پسره کی هس؟

    کامیار-به احتمال قوی برادر گندمه!

    -راست میگی؟

    کامیار-آره ببینم گندم چیا رودیوار دختره نوشته بود؟

    -هرچی دلت بخواد.

    کامیار-دختره همینطوری گفت که هروقت خواستی بهش زنگ بزنی؟

    -آره!

    کامیار-منم می شناخت؟

    -آره

    کامیار-بده من یه زنگ بهش بزنم!

    -لوس نشو گندم رو چیکارکنیم؟

    کامیار-چیکارمی تونیم بکنیم ؟ولش کن فعلا تاخودش باخودش کناربیاد.

    اینو که گفت خیلی ناراحت شدم رفتم رویه نیمکت باغ نشستم وسرموگرفتم تودستم نمی دونستم دیگه چیکارباید بکنم خیلی دلم گرفته بود یه دفعه زدم زیر گریه !اصلا دست خودم نبود!نمی دونستم ازعشق گندم بود یااز فشارهایی که چند وقته بهم اومده!نمی دونم چراگریه کردم اما دلم می خواست که گریه کنم!

    کامیار-ولی به جون تو چه شبی بود!چه آدم خوش مشربی یه این بابای لیدا!کاشکی توام می اومدی چقدر سراغتو گرفتن !نپرسیدی چراهی می گم یه لنگه پا؟

    سرمو بلند نکردم وهمونجور نشستم دلم می خواست تنها باشم کامیار اومد بغلم نشست وگفت:

    -چه خونه وزندگی ای دارن!تموم ظرف وظروف شون نقره وطلاس!دختراشونو که نگاه می کنی انگارتواروپایی!گو ش می دی چی میگم؟

    سرموتکون دادم

    کامیار-چته؟سرت دردمی کنه؟

    باسرم جواب منفی دادم

    کامیار-پس چته؟سرتوبلندکن ببینم!

    به زور سرمو بلندکرد وتادید گریه می کنم یه مرتبه هول شدوگفت:

    -چی شده؟می گم چته؟

    -هیچی بابا

    کامیار-واسه چی گریه می کنی؟

    -خودمم نمی دونم

    کامیار-واسه گندم گریه می کنی؟

    -نمی دونم!شاید واسه گندم،شاید واسه شانس خودم،شایدم واسه تو!

    کامیار-برای من؟

    سرموتکون دادم

    کامیار-چرابرای من؟نکنه قراره بلا ملایی سرمن بیاد؟

    -نه دیشب خیلی دلم برات تنگ شده بود!دلم می خواست پیش م بودی وباهم می رفتیم خونه اون دختره!

    کامیار-الهی جیگرم تخته مرده شور خونه بیادپائین!به جون تواگه می دونستم دیشب همه شونو ول می کردم می اومدم

    یعنی به جون بابام می خواستم بیام اما این ذلیل مرده ها یه لنگه کفش م روورداشتن قایم کردن!واسه همین می گفتم دیشب تاحالا یه لنگه پابودم!تازه صبحی م به زور ازشون گرفتم واومدم!الهی کامیاربمیره که تودلت براش تنگ شده! کاشکی خبرمرگم این وامونده موبایلمو قایم کرده بودم آ!جونم مرگ شده ها ورش داشتن قایمش کردن که کسی بهم زنگ نزنه!

    شروع کرد تندتند بادستاش اشک هامو پاک کردن!همونجورم حرف می زد!

    کامیار-این یکی دوشبه زیادی بهت فشاراومده!هی بهت گفتم بیابریم نیومدی!حداقل یه بادی به کله ت می خورد!حالا دیگه گریه نکن!منم غصه می خورم آ!ول کن!بالاخره هرچی بخواد بشه میشه!تقصیرمن وتو که نبوده آخه!

    -دلم ازاین می سوزه که یه روزم ازعاشق شدنم نگذشته بود که اینطوری شد!حتی نتونستم باهاش حرف بزنم!

    کامیار-همینه دیگه!آدمیزاد اینطوریه!اگه اون چیزایی روکه دوست داره ازجلودستش وردارن،بدترمیشه!اون وقته که حرص آدمو می گیره!

    -یعنی دیشب کجا بوده؟کجا خوابیده؟

    کامیار-بچه که نیس!دفعه اولشم که نبوده ازخونه رفته بیرون!ناسلامتی دانشجوی این مملکته!حتما خونه یکی ازدوستاش بوده!

    -آخه کدوم دوستش؟

    کامیار-صدتا دوست ورفیق داره!

    -شانس روببین تروخدا!درست باید اتفاق برای اون دختری بیفته که من عاشقش شدم!

    کامیار-تقصیر خودته!

    -من چه تقصیری دارم؟

    کامیار-باباجون این همه دختر تواین باغ بود!می رفتی جلوپنجره یکی دیگه شون دزدکی دید می زدی!حالا گندم نشد جو!جو نشد بلغور!بلغورنشد ماش!شکرخدا همه شون خاصیت دارن!

    -ول کن حوصله ندارم!

    کامیار-اگه دیشب بامن می اومدی بهت می گفتم!بیست تادختر اونجا بود،یکی ازیکی خوشگل تر!هرکدوم روکه انتخاب می کردی باباننه شون ازخدا می خواستن!

    -من توعشق معامله نمی کنم!

    کامیار-پاشوبرو گم شو!این حرفا دیگه تواین دوره وزمونه خریدار نداره!الآن دارن روجون مردم معامله می کنن!

    -اونی که این کارا رومی کنه آدم نیس!

    کامیار-آره آدم نیس امافعلا هس وخیلی کارام می کنه!ما مردمم کمکش می کنیم!

    -هیچکس به یه همچین آدمی کمک نمی کنه!

    کامیار-چرا،می کنه!گوشت گرون میشه،همه هول می زنیم وبیشتر می خریم!مرغ گرون میشه،همینطور!شیر گرون میشه همینطور!میوه گرون میشه همینطور!

    -اینا چه ربطی به عشق داره؟

    کامیار-چراربط نداره؟خب معشوقم باید گوشت ومرغ وشیر ومیوه بخوره که جون بگیره وخوشگل وترگل ورگل بشه دیگه!

    -بروبابا

    کامیار-عجب خریه ها!توتاحالا دیدی مثلا یه دختر شیش ماه گوشت ومرغ میوه وشیر واین چیزا رونخوره وخوشگل باشه؟صورتش می شه عین کاغذ مچاله شده!اون فکر می کنی تاازدرخونه ش اومد بیرون صدتا عاشق دل خسته پیدا می کنه!؟عشق مستقیما باگوشت ومرغ ولبنیات نسبت داره!این گرسنه های آفریقا روببین!تاحالا شنیدی یه دخترازاین آفریقائی های گرسنه بره توهالیوود؟این دخترائی گرسنه آفریقایی رواگه بخوای تبدیل شون کنی به یه چیز به دردبخور که مثلا بشه عاشق شون شد اول باید بادشون کنی!بعد یه اتوبخار حسابی بهشون بزنی وبعد پنجاه شصت کیلو گوشت ومرغ وماهی ومیوه بخوردشون بدی تابتونن روپاشون واستن!

    -خیلی خب بابا خیلی خب!

    کامیار-پس به این قرار میشه یه دختر رو کیلویی حساب کرد حالا کیلو چند بستگی به بازار داره!ازکیلو یه ملیون بگیر برو بالا!هر چی تغدیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پولدارتره!دختری م که باباش پولدارباشه می کنه به عبارتی کیلویی هفت هشت ملیون تومن!

    -پس بااین حساب وقتی میریم خواستگاری یه دختر باید یه ترازوام باخودمون ببریم؟

    کامیار-نه احتیاجی نداره !باباهه هرروز چشمی دخترشو باسکول می کنه ومضنه دستش می آد!توهمین کاملیای خودمون درنظر بگیر می دونی تاحالا کیلو چند واسه خودمون تموم شده؟کمترازمایه که نمی تونیم بدیمش!همین خرج ومخارج دانشگاش هفت هشت ملیون تومن شده تاحالا!خب باید بکشیم روجنس دیگه!ماکه دیگه نباید ضرر بدیم!

    بابای بیچاره م مرتب میگه تولیدکننده همیشه ضرر می کنه!همین عمه اینا!تاحالا گندم براشون کیلو چند افتاده؟تازه حالا که وقت بهره برداری یه جنس گذاشته رفته!وامونده یه جنسی م هس که نمی شه زیاد احتکارش کرد!یه خرده از وقتش بگذره می شه کیلو دوزار!بعدش فقط به دردترشی می خوره!اما ترشی ش خوب درمی آدآ!

    -آدم درمورد دختر اینطوری صحبت می کنه؟

    کامیار-من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم!پدرومادرا اینطوری فکر می کنن!وگرنه منکه کیلوهرچند باشه بی چونه خریدارم!این پدر ومادران که نرخ تعیین می کنن!طفلک یه پسر جوون گویا پیداشده برای کاملیا!حیوونی دستش خالیه! بابام پاتویه کفش کرده الا وبلا کمتر ازکیلو ده میلیون نمی دم!پسره بدبختم رفته وام بگیره بیاد چهار کیلو کاملیا بخره ورداره بره!

    -راست می گی یاچاخان می کنی؟

    کامیار-راست می گم جون تو!یه پسری پیداشده می خواد بیاد خواستگاری کاملیا تازه مدرکش روگرفته ورفته سرکار. وضع مالی شم خوب نیس بابام گفته اصلا حرفشونزنین!می گم آ!توبیا این کاملیا رووردار برو!پنجاه ودو کیلوئه! باتو چهل وهشت حساب می کنیم خورد وخوراک یه سالشم واسه ش گرفتیم!یعنی تااخر زمستون هیچی خرج نداره!

    -مگه گوسفنده؟

    کامیار-خاک برسرت!درمورد دختر خانما اینطوری صحبت می کنن؟

    -آخه تواینطوری میگی!

    کامیار-بابا من نمی گم که!بابام اینا رو میگه واینطوری فکر می کنه!

    -توچی می گی؟

    کامیار-تازه به من گفته!حالا یه کاری براش می کنم اگه پسره خوب وسالم باشه جورش می کنم!

    توهمین موقع ازدور آفرین پیداش شد وتاکامیار چشمش بهش افتاد گفت:

    -موشالا هزار موشالا!فکر می کنی این چند کیلو باشه؟

    -گم شو کامیار!

    کامیار-خب باید حساب جیب مم بکنم آخه!اگه ننه باباش همراهی کنن ویه خرده باما راه بیان شاید معامله جوش بخوره

    -اونا که از خدا می خوان!

    کامیار-خب یعنی اینکه ترازو رودست کاری نکن!قبل ازقپون کردن بهش آب ندن بخوره!وزن لباس وکفش واین چیزا رو کم کنن!

    توهمین موقع آفرین رسید جلوما وماهام جلوش بلند شدیم

    آفرین-سلام

    کامیار-توچند کیلویی آفرین؟

    آفرین-چی؟

    کامیار-می گم چند کیلویی؟

    آفرین-برای چی؟

    کامیار-داریم حساب پول مونو می کنیم!

    آفرین- وزن من چیکار به پول شماداره؟

    کامیار-پول ما بستگی به وزن شماداره!

    آفرین-یعنی چی؟

    -هیچی بابا شوخی می کنه!

    آفرین-ازگندم چه خبر؟حالش چطوره؟

    کامیار-ای بد نیس یعنی همونطوره!

    آفرین- دلارام که خیلی ناراحته.

    کامیار-ای برپدر اون دلارام!ببین چه شری به پاکرد!

    آفرین-می گم چطوره ببریمش پیش یه روان شناس!

    کامیار-اگه دستمون هش برسه که صاف تحویل دیوونه خونه ش می دیم!

    زودبهش اشاره کردم که یعنی حواست کجاس!

    آفرین-یعنی چی دستمون بهش برسه؟

    کامیار-فعلا تحت حمایت آقابزرگه!رفته اونجابست نشسته!

    آفرین-من می تونم باهاش چند دقیقه حرف بزنم!؟

    کامیار-فعلا که نهتا بعدببینیم چی میشه!

    آفرین-دیشب کجا بودی؟

    کامیار-یه درویشی یه صاحب نفس!رفته بودم پابوسش شایدیه دمی بده وگره ازکارمون وابشه!

    آفرین-اِ راست می گی؟کاشکی به منم می گفتی می اومدم!انقدردوست دارم یکی ازاین درویشاروببینم!

    کامیار-نمی شه این درویش فقط به مردادم می ده!

    آفرین-کامیار می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟

    کامیار-توالان ده دقیقه س داری باهام حرف می زنی!

    آفرین-منظورم تنهایی یه!

    کامیار-آره اما به شرطی که درمورد ازدواج و عروسی وزندگی تشکیل دادن وبچه دارشدن واین چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل ازتو تونوبت ن واسه صحبت کردن!

    آفرین-واقعا که کامیارازاین سامان یاد بگیر!

    کامیار-چی روازاین یاد بگیرم؟

    آفرین-عشق ودوست داشتن رو!

    کامیار-این نتونست بیست وچهار ساعت یه دونه عشق رونیگه داره!من چی ازش یاد بگیرم؟

    آفرین-یعنی توخیلی بلدی نگهبان عشق باشی؟

    کامیار-به شهادت پنجاه شصت نفر آره!اصلا من جد اندر جد نگهبان بودم!الانم سی چهل تا عشق رو تروتازه تویخچال نگهداری می کنم!

    آفرین-توآدم نمی شی اینایی روکه گفتی یادت باشه تاجوابشو بهت بدم!

    کامیار-حتما می خوای یه پرونده م برای من درست کنی!خواهرت واسه گندم بدبخت پرونده سازی کردبس نبود!

    آفرین-ایشاله یه روز که مشغول عیاشی هستی بگیرنت وپدرت رودربیارن این دل من خنک بشه!

    کامیار-تاحالا صدبار گرفتنم فوقش بشه صدویه بار چه فرقی داره؟

    آفرین-خاک برسرت کنن!

    اینو گفت وباعصبانیت گذاشت رفت

    کامیار-آفرین!آفرین!

    یه لحظه واستاد وبرگشت طرف کامیار

    کامیار-نگفتی چند کیلویی تو؟

    آفرین-مگه می خوای کولم کنی که وزن مو می خوای؟؟

    کامیار-نه داریم دختر شایسته انتخاب می کنیم

    آفرین-بروازبین همونا انتخاب کن!

    کامیار-خره توصدر جدولی ها!لگد به بخت خودت نزن!

    آفرین یه نگاه به کامیار کردوخندید وهمونجور که داشت می رفت گفت:

    -چهل وهفت!

    کامیار-باظرف یابدون ظرف!

    دوباره برگشت وخندید ورفت

    -واقعا چه حوصله ای داری کامیار خیالی که براش نداری؟؟

    کامیار-برای ازدواج؟

    -آره

    امیار-نه بابا این ازاوناس که براش فرقی نمی کنه که من باهاش عروسی کنم یابابام!این فقط می خوا د شوهر کنه!

    -اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم!همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم نه نمی گفت!

    کامیار-توبه من چیز یاد نده بچه جون!بیافعلا بریم پیش آقابزرگه کاردارم!

    -چیکارداری؟

    کامیار-بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته!شاید اونا بتونن کاری بکنن!پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین!

    -یعنی کار درستیه ؟

    کامیار-آره درسته بیا بریم

    راه افتادیم طرف خونه آقابزرگه توراه بهش گفتم:

    -این پسره رو چیکار کنیم؟

    کامیار-کدومو؟

    -همینکه می گی شاید برادر گندم باشه!

    کامیار-شب!شب باید بریم تئاتر سراغش!

    -یعنی ممکنه واقعا همون باشه؟

    کامیار-کسی که این اطلاعات روبه من داد،می تونه تویه ساعت فک وفامیل یه مرغابی روازوسط مرداب انزلی بین هزار تا مرغابی شناسایی کنه!

    -می گم پس نباید خونواده ش بدباشن؟

    کامیار-خونواده کی؟

    -گندم

    کامیار-چطورمگه؟

    -خب وقتی برادرش اهل هنره،احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه!

    کامیار-خدامی دونه تاببینیم شب چی میشه شایدم این پسره برادر گندم نباشه؟

    -توکه گفتی هس؟

    کامیار-به احتمال نود درصد هس بپر توکه رسیدیم

    رسیدیم دم درخونه اقابزرگه وکامیارطبق معمول دوتاتقه زد به در ورفت توکه صدای اقابزرگه دراومد!

    آقابزرگه-باز سرزده اومدی تو؟ازدست توباید همیشه دروقفل وکلون کرد؟؟

    کامیار-بابا یه کارمهم دارم آخه!

    آقابزرگه-چی شده؟پیداش کردین؟

    کامیار-نه بابا!اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم روبگیم!

    آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وبعد رفت طرف پنجره واستاد وتوباغ رونگاه کرد

    کامیار-اگه خدانکرده اتفاقی بیفته...

    آقابزرگه-نفوس بدنزن بچه!

    کامیار-می خواین من برم بهشون بگم؟

    آقابزرگه-نه،تاامشبم دست نیگه می داریم ببینیم چی میشه اگه ازش خبری نشد خودم یه جوری بهشون می گم!

    کامیار-می خواین به پلیس خبربدیم؟

    آقابزرگه-نه،صورت خوبی نداره گم که نشده!کسی م که ندزدیدتش!حالا بذار ببینم چی میشه!

    من وکامیارم چیزی دیگه نگفتیم وخداحافظی کردیم واومدیم بیرون!

    -کامیار توخیلی بی خیالی!

    کامیار-یعنی چی؟

    -توانگارنه انگار دختر عمه ت اینطوری شده!

    کامیار-چطوری شده؟

    -همینجوری دیگه!

    کامیار-واله دختر عمه م اینطورکه من خبردارم ازهروقتی سرحال تروقبراق تره!

    -واقعا که کامیار!

    کامیار-مگه دروغ می گم؟تازه داره خودشو پیدا می کنه!تاقبل ازاین جریان یه دختر پخمه بی سر وزبون بود!حالا الحمدالله داره می شه عین شیر!یادت رفت چه بلایی سرسمیه خانم آورده؟تاقبل ازاین می تونست ازاین کارابکنه؟اصلا یه همچین روحیه ای دشت؟

    -نه،اما...

    کامیار-امابی اما!شاید این جریان براش خیلی م خوب باشه!باباتواین مملکت یه وقتی زن ودختر شیر بودن!اسب سواری می کردن!تیر اندازی می کردن!اونم باتیر وکمون!بابازن ایرانی یه وقتی تواین مملکت پادشاه بوده!بذار این دختر خودشوپیداکنه!تاحالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده ازدست بده!برای همین م می ترسیده!حالا فکر می کنه دیگه چیزی نداره که ازدست بده!برای همین م کم کم داره به خودش می رسه!

    -من این حرفا حالی م نیس!می آی بریم دنبالش یاخودم برم!

    کامیار-آخه کجابریم؟

    -چه می دونم!هتل آ!مسافرخونه ها!پارک آ!هرجا!

    کامیار-دنبال یه سوزن توانبارکاه بگردیم؟

    -اون که نمی تونه شب توخیابونا بخوابه حتما می ره خونه یکی!

    کامیار-مثلا کی؟

    -مثلادوستاش!بالاخره یه دوست داره که بره پیشش؟اون دخترا کی بودن؟ناهید،سابرینا،مهسا!

    یه فکری کرد وبعد خندیدوگفت:

    -نیلوفر!پریسا!شقایق!وای خدا منو مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم!

    -منم همینو می گم دیگه!ماها حداقل می تونستیم یه خبری ازاینا بگیریم!

    کامیار-توحق داری!مامقصریم!یعنی منه خاک توسر مقصرم!

    -دیدی حالا؟

    کامیار-می پذیرم!کوتاهی وقصورم رو می پذیرم وهرگونه تنبیه روبه دل وجونم می خرم!همین الان می رم که جبران کنم!باید به تک تک این خانما سربزنم وخبر بگیرم!وای خداکه چه قدر کاردارم!بدوبریم جبران!

    -ناهاربخوریم بعد!

    کامیار-من کوفتم بشه اون ناهار!تامن ازیکی یکی اینا خبرنگیرم لقمه ازگلوم پایین نمی ره که!

    -من گشنه مه!

    کامیار-کارد بخوری!دنبال اون دختره گشتن واجب تره یاناهار؟

    -چطورتویه مرتبه به صرافت افتادی؟

    دست منو گرفت وکشید وگفت:

    -گفتی ناهید وسابرینا وکی؟

    -مهسا!

    کامیار-وای خداجون شیش تا!

    همونطور که منو باخودش می کشید بهش گفتم:

    -همه شونو که امروز نمی رسیم!

    کامیار-توبیا،خداتوفیق میده!

    رفتیم توگاراژ وماشین کامیار رودرآوردیم وسوار شدیم وحرکت کردیم ومن یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم روبپرسم.فقط ادرس دوتاشونو داشت شقایق ونیلوفر قرار شد آدرس بقیه رو ازهمین دوتا بگیریم!

    خونه شقایق نزدیکتر بود ورفتیم خونه اون تقریبا یه ربع بعد رسیدیم وپیاده شدیم وزنگ زدیم یه دختر خانم آیفون رو جواب داد ومعلوم شد که خودش شقایقه چنددقیقه طول کشید تااومد دم در.انگاریه دستی به سروصورتش کشیده بود ولباسش روعوض کرده بود تارسید گفت:

    -بفرمائین تو!اینجاکه بده!بفرمائین!

    کامیارکه چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد انگار اصلا یادش رفت برای چی اومدیم اونجا !شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن!

    کامیار-سلام عرض کردم خانم!حال شماچطوره؟

    شقایق-خیلی ممنون حال شماچطوره؟

    کامیار-الحمدالله خوب خوب بابا چطورن؟

    شقایق-ممنون خوبن

    کامیار-الحمدالله مامان چطورن؟

    شقایق خندید وگفت:

    -ایشون چند ساله که فوت کردن!

    کامیار-الحمدالله!ببخشین ببخشین!یعنی ایشاله خاک به قبرشون بباره یعنی نور به قبرشون بباره!واله هول شدم!ازبس شما خانم وباوقار تشریف دارین زبونم گل مژه درآورد!

    شقایق خندید وگفت:

    -گل مژه که مال چشمه!

    کامیار-ازبس شما گلین،همه جای ما گل درآورده!عین این زمینای پارک ملت!خداخیر بده به این شهرداری تهران! هرجا گیرش می آد یه چیز می کنه توش!یعنی یه شاخه گل می کنه توش!

    شقایق-شما حتما کامیارخان هستین؟

    کامیار-غلام شمام!ازکجا فهمیدین؟

    شقایق-ازتعریفایی که گندم درمورد بانمکی شما کرده!

    کامیارکه چشم ازچشم شقایق ورنمی داشت باخنده گفت:

    -ببخشین گندم کیه؟

    شقایق زد زیر خنده وگفت:

    دختر عمه تون دیگه؟

    کامیار-آهان!اونو که آردش کردن تموم شد رفت پی کارش!

    باآرنج زدم توپهلوش وبه شقایق گفتم:

    --ببخشین مزاحمتون شدیم می خواستم ببینم شما ازگندم خبری ندارین؟

    شقایق-نه!اتفاقی براش افتاده؟

    کامیار-نه بابا!داریم برای سازمان سیلوی تهران آمار می گیریم ببخشین شمام دانشگاه تشریف دارین؟

    شقایق-باگندم هستم

    کامیار-خداشمارو به خونواده تون ببخشه درساچطوره؟سخته ؟آسونه؟

    شقایق-اِی بدنیس،بفرمائین توتروخدا!اینجا که بده!

    کامیار-چشم هرچی شما بفرمائین!

    اومد حرکت کنه که بازوش روگرفتم وگفتم:

    -ببخشین شقایق خانم شماآدرس چندتا ازدوستان صمیمی ش رودارین به مالطف کنین؟

    شقایق-کدومشونو می خواین؟

    کامیار-اونایی که خوشگل ترن!

    یه چشم غره بهش رفتم وبه شقایق گفتم:

    -اونایی روکه باهاش صمیمی ترن!

    کامیار-بله بله!یعنی اونایی که صمیمی ترن

    شقایق-جدااتفاقی براش افتاده؟

    -کمی باخونواده ش اختلاف پیداکرده وازخونه قهرکرده!

    شقایق-ای وای چه بد!شاید بیاد اینجا!

    کامیار-می گم چطوره ماهام همینجا منتظرش باشیم تابیاد!؟

    یه چشم غره دیگه بهش رفتم وبه شقایق گفتم:

    -اگه همون آدرس هارو بهمون بدین ممنون می شیم

    شقایق-الآن براتون می نویسم ومیارم!

    کامیار-اگه دستتون خسته میشه بذارین من بیام توبراتون بنویسم!آخه من بابام میرزا بنویس بوده!

    شقایق خندیدورفت تو!

    کامیار-الهی توخونه شون خودکارومداد وخودنویس پیدانشه،مجبوربشه منو صداکنه که براش بنویسم!

    -کامیارخجالت نمی کشی؟

    کامیار-کی ازنوشتن تاحالا خجالت کشیده که من بکشم!اصلا اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه ودبیرستان ودانشگاه نمی رفتن!

    -به خدامن جای توخجالت می کشم!

    کامیار-توچراجای من خجالت می کشی!اصلا چراما خجالت بکشیم؟اونایی که الف ب پ ت ث رواختراع کردن باید خجالت بکشن!

    -زهرمار

    موبایلمو دراوردم وشماره گندم روگرفتم اماموبایلش خاموش بود!یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت توهمین موقع شقایق بایه ورق کاغذ اومد بیرون وگفت:

    -بفرمائین این چندتا توذهنم بود!

    تااومد بگیرم که کامیار زودتر کاغذ رو گرفت وگفت:

    -توخونه خودکارداشتین؟

    شقایق باتعجب بهش نگاه کرد وگفت:

    -ببخشین،متوجه نمی شم!

    کامیار-هیچی هیچی!می گم شماباسرویس می رین دانشگاه؟

    شقایق-نه خودم میرم!

    کامیار-خودتون تنهایی می رین؟

    شقایق-خب بعله!

    کامیار-هزار ماشاله به شماباشه!می گم حوصلتون سرنمی ره تنهایی می رین؟

    کاغذ رو ازدستش گرفتم وبه شقایق گفتم:

    -خانم خیلی خیلی ازهمراهی تون ممنونم خیلی لطف کردین!

    شقایق-خواهش می کنم لطفا هروقت مسئله حل شد به منم یه خبری بدین!

    کامیار-چشم!حتما!اصلا خودم می آم اینجا که مژدگونی ام ازتون بگیرم!

    شقایق-قدم تون رو چشم!هروقت تشریف بیارین خوشحال می شم!

    کامیار-منم خوشحال میشم!یعنی خوشحال که میشم هیچی کلی م ذوق می کنم!

    شقایق زدزیر خنده که دست کامیار رو گرفتم وکشیدم طرف ماشین وهمونجور یه خداحافظی ازشقایق کردم وکامیاررو به زور نشوندم پشت فرمون وخودمم ازاون طرف سوار شدم کامیارهنوز حواسش به شقایق بود که سرش داد زدم وگفتم:

    -کامیار!

    کامیار-ای مرض وکامیار! ای دردبی دوادرمون وکامیار!دلم ریخت پائین!چرادادمی زنی؟

    -حواست کجاس؟

    کامیار-دارم دنبال ماشین می گردم دیگه!

    -کدوم ماشین؟

    هنوز داشت به شقایق نگاه می کرد وهمونجوری بامن حرف می زد!

    کامیار-همونکه باهاش اومدیم اینجادیگه!

    -ماکه الان تو،ماشین نشستیم!

    یه مرتبه حواسش جمع شد وباتعجب گفت:

    -کی اومدیم توماشین ما؟

    -اصلا لازم نکرده بریم دنبال گندم!برگرد خونه!

    کامیار-مگه من دلم طاقت می آره این دختررو تواین شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم؟

    -توکه اصلا یه کلمه م درمورد گندم حرف نزدی؟

    کامیار-وا!چه حرفا!من همه ش درمورد این طفل معصوم صحبت کردم!

    -خجالت بکش کامیار!

    کامیار-من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم؟

    -حرکن کن بریم خونه!

    کامیار-سی سال برنمی گردم خونه!اون دختره الان به مااحتیاج داره!

    -کدوم دختر؟گندم یااونای دیگه؟

    کامیار-چه فرقی می کنه؟تونیکی می کن ودردجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد بازآدرس بعدی روبخون ببینم!

    -گرسنه مه بابا!

    کامیار-دادنزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده!

    -خب حرکت کن بریم دیگه!

    کامیار-می خوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن!

    -پس پاشو من بشینم!

    کامیار-می خوای من همینجا واستم تاتوبری وبرگردی؟

    -حرکت می کنی یانه؟

    کامیار-پس توماشین روروشن کن منکه دل اینکارو ندارم!

    -واقعا که کامیار!

    کامیار-حدقل دنده روتوعوض کن!چقدر سنگدل شدی امروز!

    دررو واکردم وبه شقایق گفتم:

    -خواهش می کنم شمابفرمائین تو!خجالت مون ندین!

    شقایق-اختیاردارین!

    -ماشین گرم کرده باید کمی خنک بشه یه خرده طول می کشه!

    شقایق-پس بفرمائین تو یه چایی میل کنین تااشین خنک بشه!

    تااینو گفت دست کامیار رفت برای دستگیره درکه من زود سوئیچ روپیچوندم وماشین روشن شد کامیاریه فحش زیر لب بهم داد که محل ش نذاشتم وبه شقایق گفتم:

    -خب روشن شد شمادیگه بفرمائین خدانگهدار.

    اینو که گفتم شقایق مجبوری یه خداحافظی کرد ورفت توکه کامیارگفت:

    -الهی پسر دست توطلا وجواهرکنی خاکستردربیاری!آخه این چه کاری بودکردی؟به توچه مربوطه آخه؟دختره می خواد یه دقیقه دم در واسته هوا بخوره!

    -بخداکامیار پیاده می شم آ!

    کامیار-خب به درک!پیاده شو!

    -آدرس آرو هم پاره می کنم میریزم دورآ!

    یه نگاهی به ورق کاغذی که دستم بود کردوبعدخندیدوگفت:

    -شوخی می کنم بابا!من اصلا بدون تو جایی نمی رم که!من وتو یه روحیم تودوتا بدن!مگه می شه ماهارو ازهم سواکرد!

    -اگه آدرس آدستم نبود اینارو می گفتی؟

    کامیار-صدتا ازاین آدرس آ فدای یه تارموت!بخون نشونی بعدی روبریم برسیم به کاراین دختره طفل معصوم بابا!چیه هی نشستیم باهمدیگه کل کل می کنیم!

    -خداحافظ ترومی شناسه وبس!فعلا گرسنه مه!

    کامیار-غذابهت می دم!چشمم کور!دنده مم نرم!چی می خوری عزیزم؟استیک می خوری؟شنیسل می خوری؟چلوکباب می خوری؟چی می خوری بگو!

    -همینجا یه ساندویچی چیزی بگیر بخوریم به کارمون برسیم!

    کامیار-چشم چشم آن!آن!

    اینو گفت وحرکت کرد منم حواسم به کاغذ آدرس آبودکه ازم قاپ نزنه!وگرنه این کاغذ دستش می افتاد تاشب دیگه پیداش نمی کردم!

    بالاخره جلو یه ساندویچ فروشی واستادیم ودوتا ساندویچ گرفتیم وخوردیم ورفتیم سراغ بقیه دوستای گندم!

    اون روز تونستیم به سه تادیگه شون سربزنیم وبرگردیم خونه یعنی کامیار روبه زور برگردوندم خونه!

    خلاصه دست ازپادراز تر رسیدیم خونه ودیگه رومون نشد بریم پیش آقابزرگ!دوتایی یه راست رفتیم خونه هامون وکه یه استراحتی بکنیم وشب بریم سراغ پسره که احتمالا برادر گندم بود.

    تاپام روگذاشتم توخونه که دادوفریاد مادرم وبابام بلندشد!مادرم تند تند شروع کرد به عوض کردن پانسمان بازوم وبابام هی غرمی زد که چرانرفتم کارخونه!

    هیچی جواب شونو ندادم وتا پانسمان دستم کارش تموم شد رفتم تواتاقم وخودمو انداختم روتخت وبلافاصله خوابم برد! انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم!فقط یه موقع باصدای مادرم بیدارشدم که ساعت حدود 6بعدازظهر بود !تندوتند یه دوش گرفتم ولباسامو عوض کردم وازخونه اومدم بیرون ورفتم دنبال کامیار که مادرش بهم گفت تو گاراژه رفتم طرف گاراژدیدم اونم حاضر شده وداره به ماشین ش ورمیره تامنو دیدگفت:

    -می خواستم دیگه بیام دنبالت!

    -خوابم برد!خیلی خسته بودم!

    کامیار-بامحافظت اومدی؟

    -باچی م؟

    کامیار-بادی گاردت!

    -چی می گی؟

    باچشمش گوشه باغ روبهم نشون دادوگفت:

    -عاشق دل خسته ت درکمین ته!

    برگشتم طرف جایی روکه نشون می داد نگاه کردم راست می گفت!دلارام پشت یه درخت به فاصله سی متری واستاده بود وداشت نگاهمون می کرد!

    -کامیار-ازاین دختره حذرکن که خطرناکه!

    -چرا؟

    کامیار-عشاق برچند دسته ن.یه دسته شون بی بخارن وهر کاری شون بکنی صداشون درنمی آد!مثل مجنون خدابیامر ز!یه دسته شونم که خودآزارن!مثل فرهاد رحمت اله!یه دسته شونم خطرناکن ومردم آزار!مثل این دلارام!عشقش ازدستش بره وتبدیل می شه به یه انتقام!

    -نه بابا اونطوری هام نیس!

    کامیار-اگه دلارام همین شبا نیومد تواتاقت وسرتو باچاقو نبرید!

    -فیلم جنایی زیاد دیدی تو‍!

    کامیار-سوار شو بریم که دیر میشه!

    دوتایی سوار ماشین شدیم ورفتیم سراغ برادر احتمالی گندم همینجورکه می رفتیم به کامیار گفتم:

    --کامیار،اگه نتونیم گندم روپیداکنیم چی؟

    کامیار-هیچی!مگه ما باعث این اتفاق بودیم؟

    -نه،ازنظر چیز دیگه می گم!

    کامیار-ازنظر اینکه دوستش داری؟

    -آره

    کامیار-تومطمئنی که دوستش داری؟

    -آره

    کامیار-من فکر نکنم !

    -چرا؟

    کامیار-ببین!اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تومی تونستی باقاطعیت بگی که دوستش داری یانه!

    -چه ربطی داره؟

    کامیار-الان دوست داشتن رو دلسوزی و حرص باهم قاطی شده!یه خرده ای دوستش داری!یه خرده دلت براش می سوزه!بقیه ش میشه حرص!

    -یعنی چی؟

    کامیار-چون پیشت نبوده!آدمیزاد اینطوریه!وقتی چیزی روازجلوش ورمیدارن یاازش می گیرن یاممنوعش می کنن حرص ورش میداره!اگه گندم الآن پیشت بود شاید باهمون نگاه کردن بهش وباهاش حرف زدن وگفتن وخندیدن ارضا می شدی!جلوی دوتا جنس مخالف رو وقتی گرفتی رابطه شون به محض به هم رسیدن تبدیل می شه به زیاده روی! حرص !ولع!یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رورفع می کنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده انقدر می خوره که می رسه به مرز ترکیدن!حالام شاید احساس توتنها عشق نباشه!

    -بالاخره برای اینکه این احساس روبفهمم احتیاجه که پیداش کنم!

    کامیار-بگو به امیدخدا

    -ببینم پسره روکه دیدیم می خوای بهش چی بگی؟

    کامیار-توهیچی نگو که کارا روخراب می کنی!من خودم یه کاریش می کنم!

    نیم ساعت بعدرسیدیم بالای...واونجا کامیار ازچندنفرآدرس روپرسید ورفتیم پائین ورسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار می کرد

    مشین رویه جا پارک کردیم ورفتیم دوتابلیط گرفتیم ورفتیم تو،نمایش هنوز شروع نشده بود کامیار ازیه نفر که بلیط ها رومی گرفت سراغ پسره روگرفت فهمیدیم که پسره همونه والانم پشت صحنه داره برای نمایش آماده میشه راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود ونمیذاشتن کسی بره پیش هنر پیشه ها!

    باکامیار واستاده بودیم ومونده بودیم که چیکارکنیم که یه مرتبه کامیاریه کلکی زد!

    دوتا پسر بچه بغل ما واستاده بودن اونی که کوچیکتر بود دستشویی ش گرفته بود وبزرگتره هی بهش می گفت باید صبر کنه تاباباشون بیاد.کامیارکه اینو شنید به پسر بزرگه گفت:

    -عمو می خواین برین دستشویی؟

    پسره یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

    -بعله اما نمی دونیم کجاس!

    کامیار-بیاین من بهتون نشون می دم!

    بعد خودش دست بچه کوچیکه روگرفت وبه منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه روبگیرم وچهارتایی راه افتادیم طرف جایی که هم می خورد به دستشویی وهم راه پشت صحنه بود!تارسیدیم به دریه نفر جلومونو گرفت وگفت تا نمایش شروع نشه نمی شه کسی بره دستشویی!کامیارآروم بهش گفت:

    -آقا این بچه ها هله هوله خوردن وخلاف ادب اسهال شدن!اگه نذاری همین الان ببرمشون دستشویی باید یه سطل ویه خاک انداز ویه جارو ویه نیم کیلو خاکستربیاری که کف سالن انتظار ازنجاست طاهر بشه!حالا خودت می دونی!

    یارو خندید ودررو واکرد ورفتیم تو.کامیاراول بچه هارو برد دستشویی ووقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا وفرستا دشون طرف سالن انتظارو دست من روگرفت وبرد طرف اتاق گریم.

    تاازچندتاپله رفتیم بالا ورسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر بالباس هنرپیشگی درحالیکه صورتش روسیاه کرده واستاده وداره بادوتا مرد دیگه حرف می زنه!حرف که چه عرض کنم!اون دوتا داشتن تهدیدش می کردن واونم هی بهشون التماس می کرد که آبروریزی نکنن ماهاجامون طوری بود که پشت پسره بودیم ومارونمی دید!

    کامیاریه خرده واستاد وگوش کرد وبعد رفت جلو که دوتا مردا ساکت شدن ویه اشاره به پسره کردن وگفتن:

    -ایناباتوان؟

    پسره برگشت طرف ما که کامیاربهش گفت:

    -آقانصرت شمائین؟

    پسره یه نگاهی به ماکردوگفت:

    -بله بفرمائین!

    کامیار-مارو منصورخان فرستاده!

    پسره-منصورخان کیه؟

    کامیار-شمانمی شناسیدشون؟

    پسره-نخیر

    کامیار-گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده!

    کامیاراینوگفت اون دوتا مردکه خیلی م گردن کلفت بودن گفتن:

    -پس داداش زودتر بدهی ت روبده که رفیق ت الان سخت بهش نیازمنده!

    بعدهردوزدن زیر خنده کامیاردست کرد توجیبش وده تاهزاری درآورد که یکی ازمردا اومد جلوکه ازکامیار بگیره تادستش رودراز کرد کامیارپول هارو کشید عقب وگفت:

    -من این طلب روباید بدم به آقانصرت!دیگه خودش می دونه!

    بعدرفت جلو اون پسره ده تا اسکناس هزار تومنی گذاشت کف دستش که بلافاصله اونا ازش گرفتن وبایه لحن بد بهش گفت:

    -بقیه ش!

    پسره باالتماس گفت:

    -به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم!تاآخرنمایش صبرکنین یه خرده ش روبهتون میدم وتاآخرهفته بقیه ش روصاف می کنیم!

    تااینوگفت یکی ازمردایقه ش روگرفت ویه چک زد توگوشش وگفت:

    -نانجیب،بهت می گم وقت نداری دیگه یاهمین الآن جنس روبده یاپولش رو!

    پسره-به جون هرسه تامون الآن پول ندارم!

    یارو یه چک دیگه زد توصورتش وگفت:

    -پول ت می کنم الآن!جنساروبه کی فروختی؟

    پسره-واله دادم به چندنفر امروز فردام پولش رومی گیرم!

    دست یارو رفت بالا که یکی دیگه بزنه که پسره دستاشو گرفت جلوصورتش وباحالت گریه گفت:

    -نزن تروخداآقاسید!می دونم گردن کلفتی وپهلوون!منم که دیگه زدن ندارم!سروصورتم زخمی می شه نمی تونم برم روصحنه اون وقت این چندر غازم نمی تونم بهتون بدم!

    من یه مرتبه حالم بد شد وبه یارو گفتم:

    -واسه چی می زنی ش؟مگه مملکت قانون نداره؟

    تااینوگفتم یارو یه صدایی ازدهنش درآورد وگفت:

    -به توچه جوجو؟

    -اگه یه بار دیگه بزنی ش بامن طرفی!

    دوباره همونجور که می اومد طرف من گفت:

    -اول خودتو می زنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره!

    تادوقدم ورداشت که کامیاربهش گفت:

    -اگه دستت رواین بلند بشه به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه!

    اینوکه کامیارگفت یارو واستاد ویه لحظه به کامیار نگاه کرد وبعد برگشت طرف پسره وگفت:

    -یاهمین الان بقیه حسابت رومیدی یایه آبروریزی ازت بکنم که ازاین جابندازنت بیرون!

    پسره فقط نگاهش کرد که یاروگفت:

    -میدی یانه؟

    پسره-من که پول ندارم آخرش م اینه که ازاینجابیرونم کنن!اما می خوام ببینم به اینم می گن مردونگی؟

    یاروگفت:

    -زرزرنکن!پول نداری،بروازرفقات قرض بگیر!

    پسره-اونام وضع شون ازمن خرابتره!

    کامیار-حسابش چه قدره؟

    یارو برگشت طرف کامیار وگفت:

    -تومی خوای جورش رو بکشی؟

    کامیار-شاید!

    یارو-ده دادی پنج چوق دیگه م روش!

    کامیاردست کرد توجیب ش وکیفش رودرآورد وپنج هزار تومن شمرد وداد به یارو یاروام یه خنده ای کرد وبرگشت طرف پسره وگفت:

    -دیدی گفتم پول ت می کنم؟

    بعد دوباره یه خنده ای کرد وبارفیق ش گذاشت رفت موندیم من وکامیاروپسره.

    ادامه دارد...
     
    farshid73 و pirane از این پست تشکر کرده اند.
  10. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    گندم ( قسمت دهم )
    پسره یه خرده صبر کرد تااون دوتا رفتن وبعدش به ماگفت:

    -دست تون دردنکنه!ایناخیلی آشغالن!اگه شماها نبودین واقعا پول م می کردن!

    کامیار-ازلبت داره خون می آد!

    باآستین ش خون رولبش روپاک کرد وگفت:

    -من منصورخان نمی شناسم!کیه اینی که میگین؟

    کامیارخندید پسره م خندیدوگفت:

    -رکب بود؟

    کامیار-اِی همچین!

    پسره دستش رودراز کرد طرف کامیاروگفت:

    -هرچی که بود به موقع به دادم رسیدین!

    باکامیاردست داد وبعدش بامنم دست دادوگفت:

    -حتمایه کاری بامن دارین هنر پیشه معروفی نیستم که خواسته باشین ازم امضا ممضائی چیزی بگیرین حتما کار دیگه باهام دارین!

    کامیار-تقریبا

    پسره-فعلا نمایش داره شروع میشه وهنر پیشه زن مونم بایه سیاهی لشکر نیومده!بیاین بریم صورتخونه تاشمایه چایی بخورین ماهام یه خاکی توسرمون بریزیم!

    من برگشتم به کامیارنگاه کردم که گفت:

    -اتاق گریم رومیگه!

    پسره-ماها بهش می گیم صورتخونه اسم قدیمی یه فعلا بیاین تابعدا باهم حرف بزنیم

    سه تایی رفتیم پشت صحنه اونجا یکی دوتا مرد داشتن گریم می کردن وباهم حرف می زدن یکی شون که انگار رئس شون بودخیلی ناراحت وعصبانی بود وتاچشمش به پسره افتاد شروع کرد باهاش دعواکردن وگفت:

    -همه ش تقصیر توئه!این پسره ودختره رو توضامن شدی وگرنه بهشون کارنمی دادم که الان دستمو بذارم توپوست گردو!

    پسره-باباحتماالان پیداشون میشه!یه یه ربعی هنوز وقت هس!

    یارو که داشت تندوتند یه تاج سرش می ذاشت گفت:

    -اگه پیداشون نشه چه خاکی توسرم کنم؟جواب مردم روچی بدم؟جواب صاحب تئاتر روچی بدم؟

    پسره که خودش حسابی کوک بود گفت:

    -حالا شماانقدرخودتو ناراحت نکن رجب خان!بالاخره جور میشه دیگه!

    رجب خان-چی جور میشه؟ازروهوا هنرپیشه واسم می باره؟دارم بهت می گم نصرت اگه اینا امشب پیداشون نشه ونمایش خراب بشه ازفرداشب خودتم این طرفا آفتابی نشو!والسلام!

    نصرت-آخه آدم شمام که نیومده!

    رجب خان-اگه آدم من نیومده کنترل چی تئاتر رو گذاشتم جاش نقش اونم که یه ربع بیشترنیس!مردم روکه بشونه روصندلی هاشون ومی آد لباس می پوشه!اون دوتا روچیکارکنیم؟

    نصرت رفت توفکر که رجب خان که گریمش ولباس پوشیدنش تموم شده بود بهش گفت:

    -این دوتا رفیقاتن؟

    نصرت-نه،یعنی آره!

    رجب خان-بالاخره اره یانه؟

    نصرت-آره باباآره

    رجب-خوب لباس تن شون کن بفرست شون تودیگه!یه چرخ بزنن نمایش تمومه!

    نصرت-آخه اینا...!

    رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه وگفت:

    -آخه نداره دیگه!پسره که سیاهی لشکره که اصلا حرف نمی زنه!دختره م که دوتاآه می کشه ویه آره ونه می گه وچهار قدم راه می ره!حتما این رفیقات راه رفتین روبلدن دیگه!نمایش م که روخودت می چرخه!چهارتا کلوم چرت وپرت بگو ودوتا ادا دربیار ومردم روبخندون وپرده افتاده!

    بعدبرگشت طرف من وکامیاروگفت:

    -چی میگین شما؟

    کامیار-یعنی مابریم نمایش بازی کنیم؟

    رجب خان-بعله!

    کامیار-یعنی ازاین لباسا بپوشیم وگریم کنیم وبریم روصحنه جلومردم؟

    رجب خان-آره دیگه!

    کامیار-یعنی من واین نرسیده بشیم هنرپیشه تئاتر؟

    رجب خان-تئاتر هملت روکه نمی خواین اجراکنین!نقشی م که ندارین!یکی تون یه نیزه دستش می گیره ویه گوشه عین مجسمه وایمیسته!اون یکی تونم یه کلاه گیس سرش می کنه ویه دامن پاشو ویه شنل م میندازه رودوشش ومی شه دختر سلطان!سه چهارتا جمله م نباید بیشتر بگه!تازه اونم نگفت نگفت این رفیق تون نمایش رومی چرخونه!اصلا نمایش رو سیاه می گرده واون همه ش مزه می آد!شماها چهار دفعه می رین روسن وبرمی گردین همین!

    کامیار-یعنی من کلاه گیس سرم کنم واینم یه نیزه دستش بگیره بریم جلو مردم؟؟

    رجب خان-خب آره دیگه!

    کایار-من صدسال اگه ازاین کارا بکنم!شما نمی گین اگه یه آشنایی چیزی مارو بااین شکل وقیافه ببینه وبشناسه چه آبرویی ازمامیره!؟

    رجب خان-اگه این اقانصرت ین حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می کنین اگرهم نه که امشب این اقا ازتئاتر مرخصه!

    کامیار-مرخصه که مرخصه به ماچه مربوطه؟

    یه نفس راحتی کشیدم وقتی کامیار اینو گفت !همه ش می ترسیدم بااخلاقی که کامیارداره وهمه ش دنبال ماجراواین چیزاس یه مرتبه قبول کنه وآبرومون جلومردم بره!اینارو که گفت خیالم راحت شد!

    کامیار-خب سناریوتونو عوض کنین

    رجب خان-نمی شه

    کامیار-سناریو چی هس حالا؟

    رجب خان-یه دختر پادشاهه که عاشق یه شاگرد تاجرمیشه تاجرجواهر!یه عرب پولدارم خواستگاره دختر پادشاهه! دخترم نمی خواد زنش بشه!

    کامیار-زمان نمایش مال قدیمه؟

    رجب خان-آره بابا مگه شنل وشمشیر ونیزه وشسپر اینا رونمی بینی؟

    کامیار-اون وقت دختره روسن نباید حرف بزنه!؟

    رجب خان-چرادوتاآه می کشه ودو دفعه می گه بلایت به جانم/بی تونمانم/ازفراغت روزم چوشام تارگشته.همین!تازه اون روهم نصرت یواش درگوشش می گه واونم تکرار می کنه کاری نداره که!

    کامیار-بیخود نگوکاری نداره!آدمی که تاحالا روصحنه نرفته ممکنه تاپاش برسه روصحنه جلومردم یه دفعه غش کنه!

    کارسخته!به این شلی هام نیس!هنرپیشه های بزرگشم دفعه اول گند می زنن!حالا شما انتظار دارین مادوتا این لباسارو بپوشیم وگریه کنیم وکلاه گیس سرمون بذاریم بریم روصحنه جلوسیصدچهار صدنفرآدم؟اونم برای اولین بار؟واقعاکه چه توقع آازادم دارین؟

    اومدم منم درتایید حرفاش یه چیزی بگم که روکرد به نصرت وگفت:

    -حجاب مجابم دختر پادشاه داره؟

    رجب خان-یه تورمیندازه روسرش دیگه!

    کامیار-من تور موری نیستم!می خواین بی حجاب برم بسم اله!بده به من اون کلاه گیس روببینم موهاش چه رنگی یه؟

    من همونجوریمات فقط به کامیار نگاه کردم که نصرت تند یه کلاه گیس روکه موهای سیاه داشت داددست کامیار!

    کامیار-این چرا موهاش سیاهه؟من بلوند دوست دارم!ندارین دیگه!

    -کامیار!چیکارداری می کنی؟

    کامیار-می خوام گریم کنم!

    -چی کارکنی؟؟؟؟؟؟؟

    کامیار-گریم بابا!گریم!توام بدو لباس بپوش آقاقربونت یه نیزه خوب بده دست این فامیل ما!

    بعد کلاه گیس روگذاشت روسرش ورفت جلوآینه ویه دستی به موهای کلاه گیس کشید وگفت:

    -رجب خان این کلاه گیس تون مال چه دوره ایه؟قاجار؟الان دیگه رنگ موی خانمها همه های لایته!چه کبره ای م بسته موها؟بابایه خرده شامپوبریزین رواین کلاه گیس ویه چنگی بهش بزنین بوگند گرفته!

    بعد برگشت به نصرت گفت:

    -گل سری چیزی ندارین؟

    نصرت-یه نیم تاج میذاریم سرت!

    کامیار-حالا خوبه صورتم روسه تیغه کردم آ!اصلا امروز انگار به دلم برات شده بود که باید برم روصحنه!

    کشیدمش کنار وبهش گفتم:

    -دیوونه می خوای جدی جدی بری روصحنه؟

    کامیار-خب اره

    -من نمی آم

    کامیار-به درک!خودم تنهایی مشهور می شم!

    -دارم جدی باهات حرف می زنم!

    کامیار-مگه عاشق گندم نیستی؟

    -چرااما چه ربطی داره؟

    کامیار-ربطش اینه که اگه ماالان به این نصرت کمک کنیم اونم به وقتش بهمون کمک می کنه!اگه حقیقت روبهمون بگه ومعلوم بشه اون واقعا برادر گندمه وبه گندم خبر بدیم که برادرش پیداشده حتما برمی گرده خونه!حالا فهمیدی؟

    دیدم راست می گه اما برام خیلی سخت بود که برم جلو این همه آدم!

    -آخه چه جوری بریم روصحنه؟

    کامیار-کاری نداره که!قرار نیس که کاری بکنیم

    -آخه می ترسم!

    کامیار-ترس نداره اصلا وقتی رفتیم روصحنه به مردم نیگاه نکن همه ش منو نیگاه کن منم ترو نیگاه می کنم!

    -من نمی تونم آخه!

    کامیار-ببین سامان!من فقط به خاطرتودارم اینکارارومی کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین!اگه نیای رو صحنه منم ول می کنم وباهمدیگه ازاینجا می ریم اما اگه ازاینجا رفتیم دیگه نباید حرف گندم روبزنی!قبوله؟

    -اخه اگه یکی ماروبشناسه چی؟

    کامیار-اولا که دزدی نمی کنیم ویه کارهنری داریم می کنیم بعدشم می گم یه ریشی چیزی بچسبونن روصورتت که قیا فت عوض بشه!وقتی تواینو می گی پس من چی بگم که دارن تبدیل م می کنن به معشوقه یه شاگرد تاجر!

    -خب اگه ناراحتی توبیا بشو سرباز من بشم دختر پادشاه!

    رچب خان-یاله بابا دیر شد!

    کامیار-رجب خان قربون دستت یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما!

    رجب خان-بیااینجا زود!بدو!

    رفتم پیش رجب خان جلوآیینه واونم یه ریش بلند سیاه ویه سبیل کلفت چسبوند به صورتم ویه لباسم داد بهم که پوشیدم رولباسم ویه نیزه م دادن بهم بایه سپر.تابرگشتم که کامیار بگم دیگه سپر می خوایم چیکارکه دیدم داره باوسواس یه لبا س زنونه تن ش می کنه وهمه ش ازش ایراد می گیره!

    کامیار-این چه لباسی یه آخه!بااین لباس که هییچ شاهزاده ای خواستگاریم نمی آد!دختر سلطان دیدین مثل گداگشنه ها لباس بپوشه؟بگرد تواون صندوق روشاید یه چیز دیگه پیدا کنی!

    نصرت-بابا فقط همینو داریم که مدل زمان قدیمی یه!

    کامیار-مرده شور این تئاتر تونو ببرن!شنل م کو؟

    نصرت-بیا ایناهاش!

    کامیار-اینکه پائینش قلوه کن شده!این پادشاه کدوم مملکته؟پادشاه زیمبابوه س یاآنگولا که انقدرسر ووضع دخترش باید فلاکت زده باشه؟

    نصرت-بابااین معلوم نمی شه توهمه ش پشتت به مردمه!

    کامیار-حداقل یه گوشواره ای سینه ریزی النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم!صدرحمت به تئاترای پائین شهر!

    رجب خان-بابا تویه ربع م روصحنه نیستی آخه!

    کامیار-کفش چی؟باهمین اورسی های مردونه برم روصحنه؟مردم نمی گن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشته بپوشه؟

    رجب خان-اون کفش پاشنه بلنداکو؟مال اون دختره بود!

    نصرت دوئید ویه جفت کفش پاشنه بلند ازیه جاآورد وداد به کامیار

    کامیار-خداکنه اندازه پام باشه!جوراب چی؟جوراب نایلون دارین؟

    رجب خان-جوراب نمی خواد که!

    کامیار-پس زیر این دامن شلوار بپوشم؟آخه دختر پادشاه زیر دامنش شلوار گاباردین پاش می کنه؟

    نصرت-جوراب نداریم آخه!

    کامیار-پس قبلا این دختره چی پاش می کرده؟

    نصرت-خوب شلوار دیگه!

    کامیار-من نمی تونم زیر این دامن شلوار پام کنم!دامن هی می چسبه به شلواره تموم جونم معلوم می شه!

    همه زدیم زیر خنده که کامیار اززیر دامن شروع کرد شلوارش رودرآوردن وگفت:

    -روتونو بکنین اونور ببینم!

    این رجب خان دیگه مرده بود ازخنده!

    کامیار-خیلی روصحنه رفتن آسون بود حالا باید باگریه برم روصحنه اونم دفعه اول!

    شلوارش رودرآورد وتاکرد وگذاشت یه گوشه وگفت:

    -بلوز چی؟حتما باید بااین پیراهن مردونه ودامن برم جلومردم؟

    نصرت که ازخنده اشک ازچشماش می اومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت ویه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -اینوبپوشم؟باباحداقل می گفتین بلوز یکی ازدختر عمه هامو باخودم می اوردم این که پارچه ش متقاله حداقل دیگه کم کم ش دختر پادشاه باید یه پارچه حریر تن ش باشه یانه؟الان دیگه توخیابون فقیر بیچاره هاش کرپ وژرژت تنشونه وای خدایاگیر چه بابای سلطان بدبخت بیچاره ای افتادم!

    انقدر ماها اونجا خندیدیم که صدامون رفت بیرون وصاحب تئاتر اومد بببینه اونجا چه خبره وقتی کامیاررو بالباس زنونه دید تعجب کرد وگفت:

    -اون دختر خانم نیومده؟

    رجب خان-الان می رسه تاما شروع کنیم واومده!

    صاحب تئاتر یه نگاه دیگه به کامیارکردوگفت:

    -زودباشین!صدای مردم الان درمی اد!

    اینو گفت ورفت که کامیار گفت:

    -کرم پودرتون کجاس؟

    نصرت ازتو یه قوطی یه خورده پودر زد به صورتش

    کامیار-رژ!رژلب چی؟

    نصرت-باباممنوعه!این دختره م بدون آرایش می رفت روصحنه!

    کامیار-بابااون دختر بوده منکه مردم!حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار درنیاد.

    نصرت باخنده یه خرده رژرولبش مالید که صدای کامیاربلند شد!

    -مگه داری پنجره رنگ می کنی؟خط لبم روبپا!تاتو دماغم رفت این ماتیک!بده خودم بمالم!

    خلاصه باخنده وشوخی کامیارگلاه گیس ونیم تاجش روهم گذاشت سرش ویه تورم انداخت روسرش وهمگی آماده شدیم که بریم روصحنه من داشتم سرووضع خودم رونگاه می کردم که کامیار گفت:

    -رجب خان!

    رجب خان-دیگه چیه؟

    کامیار-من می ترسم!

    رجب خان-ازمردم؟

    کامیار-نه ازاین عربه نکنه راست راستی منو بدین به اون؟

    یه مرتبه صدای خنده ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو ودعوامون کرد ماهام ساکت شدیم وراه افتادیم طرف صحنه ورفتیم روسن!هنوز پرده نمایش پائین بود که کامیاردست رجب خان روکه نقش پادشاه روبازی می کرد گرفت وگفت:

    -رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بشه؟

    رجب خان آروم بهش اشاره کردوگفت:

    -هیس!مردم می شنون!توخیالت راحت باشه هیچی نمی شه!توفعلا اون پشت واستا.وقتی اعلام شد دختر سلطان وارد بارگاه می شوند توآروم بیا وبشین روصندلی پیش من.دیگه کاری ت نباشه!

    کامیار-من باید چی بگم؟

    رجب خان-تواصلا نمی خواد حرفی بزنی!

    کامیار-خب بگین چی باید بگم یه جوری می گم!

    رجب خان-نه توالان ترسیدی وهول شدی ممکنه تپق بزنی وخراب کنی!ماخودمون جورش می کنیم!

    کامیار-پس من الان کجابرم؟

    رجب خان-بابا نترس چراانقدرهول شدی!؟

    دیدم راست می گه کامیارحسابی هول شده بود آروم بهش گفتم:

    -کامیارجون توفقط برو یه گوشه بشین چیکارداری اینا چیکار می کنن خودشون حتما می دونن چی کار باید بکنن دیگه!

    کامیار-آخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه!نمی دونم چراانقدر هول شدم!

    نصرت-باباالان پرده می ره بالاها!

    کامیار-یه دقیقه صبر کنین بابا چه خبره آخه!

    رجب خان-عزیزم هول نشو!توبیا پشت درواستا!تابلند گفتن دختر پادشاه وارد می شود توآروم بیا طرف من!من خودم دستت رو می گیرم می شونم بغل خودم!همین!دیگه تواصلا هیچکاری نمی کنی تاپرده اول تموم بشه فهمیدی؟

    کامیارسرش تکون داد

    رجب خان-هی چی نگی آ!برواون پشت در

    کامیاررفت اون پشت ورجب خان منو برد پشت تخت خودش و گفت:

    -توام این نیزه وسپررونگردار تااخر نمایش!همین!

    خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن رجب خان به مدیرتئاتر اشاره کرد وپرده رفت بالا که دل من هری ریخت پائین!دهنم شد عین چوب خشک!زانوهام شروع کرد به لرزیدن کم کم لرزش رسید به دستام همچین می لرزید که نیزه وسپر داشت ازدستم می افتاد!جرات نداشتم برگردم وتوسالن رونگاه کنم!می ترسیدم اگه چشمم به مردم بیفته ازترس همونجا غش کنم دلم برای کامیار می سوخت نمی دونستم چه طوری می خواد ازاون پشت بیاد اینجا!اونم بااون کفشای پاشنه بلند هم خنده م گرفته بود هم گریه م!

    توهمین موقع مردم شروع کردن کف زدن ورجب خان شروع کرد به بازی وگفت:

    -چه روز باشکوهیست امروز!دخترمان شاه دخت کجایند؟

    نصرت که صداشو عوض کرده بود ومثل کسایی حرف می زد که مثلا لکنت زبون داره گفت:

    -دخترتون بیرانن قربان!

    پادشاه-بیران کجاست؟

    نصرت-بیران پشت در!

    پادشاه-آهان!می خواهی بگویی بیرون هستند؟

    نصرت-بعره قربان

    پادشاه-بعره نه بعله بگو داخل شوند

    تااینو گفت نصرت بلند داد زد:

    -بانوی بانوان تخم چشم پادشاه!تاج سرهمه مملکت!شاهدخت وارد می شوند!

    ماها همه ش چشم مون به اونجا بود ودل تودل مون نبود که کامیار بدبخت چه جوری می آد روصحنه اماهر چی صبر کردیم ازکامیار خبری نبود رنگ نصرت ورجب خان پرید من که گفتم یاکامیارفرار کرده یاهمونجا غش کرده!دوباره نصرت همونا رو باصدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد درواشد و کامیاردرحالیکه داره باموبایلش حرف می زنه وتوری که قرار بود روسرش باشه تودست شه ویه آدامس م گوشه لبش بااون کفشای پاشنه بلند تلق وتلق اومد وصحنه!

    نصرت ورجب خان واونای دیگه فقط مات بهش نگاه می کردن که ازهمون جای یه بای بای باپادشاه کرد وبعددستش روگرفت جلو موبایل که مثلا صدانره توتلفن وبه پادشاه گفت:

    -های ددی!

    تااینو گفت وصدای خنده مردم بلندشد!ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم!

    صداشو عین زن ها نازک کرده بود وباعشوه حرف می زد وبااون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این وروبرمی گشت اون ور ویه نازی توراه رفتن می کرد که مردم مرده بودن ازخنده!

    دوباره دستش روگذاشت روتلفن وبه پادشاه که همون رجب خان بود وبیچاره زبونش بند اومده بود گفت:

    --ازخارج ازکشوره دد!الان تموم میشه!

    بعد شروع کر د باتلفن حرف زدن!

    -الو!بگو دیگه جونت دربیاد!می گم نمی تونم بیام!

    -عجب خریه ها می تونستم که یه بلیط هواپیما می گرفتم وخودمو می رسوندم بهت!

    -بارعام می دونی یعنی چی؟بابام بارعام داده!

    مردم زدن زیر خنده آروم اومد جلو صحنه ویه مرتبه پاش روگذاشت رودسته صندلی ودامنش روزد بالا وشروع کرد به پای لخت وپشمالوش روخاروندن که دیگه سالن مثل توپ ترکید زن ومرد وبچه داشتن ازخنده می مردن کامیار یه نگاه بهشون کرد وگفت:

    -ساق پاندیدین؟خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم!

    دوباره صدای خنده رفت هوا !چرخید اومد این طرف وتوتلفن گفت:

    -گم شو کنِه!چه سمجی!می گم بابام سرازتنت جداکنه ها!برو دیگه خسته م کردی!خداحافظ بای بای

    تلفن روقطع کرد وتلق تلق اومد جلو پادشاه وگفت:

    -امروز چه خبره دد؟

    نصرت دوئید جلووگفت:

    -بانوی بزرگ!تور ازسرمبارکتان فرود آمده است!

    کامیاریه نیگاه بهش کرد وباصدای زنونه وعشوه گفت:

    -خودمان فرودش آوردیم دختر پادشاه فرنگ که حجاب نداره داهاتی!خودتم انقدر به من نمال رنگ می گیرم!

    مردم زدن زیر خنده که به پادشاه گفت:

    -دد!حواست کجاس؟می گم امروز چه خبره؟

    تازه رجب خان متوجه شد وگفت:

    -دخترم امروز چه قدر شادی!

    کامیاریه عشوه دیگه اومدوگفت:

    -دوست پسرمو عوض کردم!یعنی رنگ موهامو عوض کردم پدر جون!

    دوباره مردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شونو گفت:

    -ای زهر ماروهر هر هرهر!چه خبرتونه نقشم یادم رفت!بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم!

    دوباره مردم زدن زیر خنده بعضی ها که ازخنده دل شونو گرفته بودن

    رجب خان ونصرت بدبخت انقدر هول شده بودن که نمی دونستن چی باید بگن!رجب خان اب دهانش روقورت دادوگفت:

    -دخترم امروز ازسرزمینی بیگانه شاهزاده ای والا به قصد خواستگاری تو بدینجا خواهد امد

    کامیارتااینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد ومثلا خجالت کشید وآروم اومد جلومن که پشت پادشاه استاده بودم وگفت:

    -راست میگی پاپا؟

    پادشاه-آری

    کامیار-خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس؟

    رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه وفقط نگاهش کرد که کامیار دستی به ریش من کشید وگفت:

    -وای چه ریش پرشتی!باچه شامپوای می شوریشون عزیزم که انقدر براقه؟

    دوباره مردم زدن زیر خنده که نصرت آروم به کامیار گفت:

    -بابا قرار بود توساکت باشی ومن نمایش رواجرا کنم توکه امون به من نمی دی!

    کامیاربلند گفت:

    -ساکت شو!انقدردرگوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه!

    بعد به پادشاه گفت:

    -باباجون منفعلا قصد ازدواج ندارم!اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم!

    پادشاه یه مرتبه باتحکم گفت:

    -چه بکنی؟

    کامیار-همون کاری که همه می کنن!

    دوباره مردم زدن زیر خنده این دفعه رجب خانم شروع کرد به خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت:

    -بانوی من خواستگار شما مردیست از خاندان سلطنتی!

    کامیاریه ناز دیگر کردوگفت:

    -سلطان کجا هس حالا این اکبیری؟

    نصرت دستش روبلند کرد ویه طرف رونشون داد ومحکم گفت:

    -سلطان عرب ازکشور همسایه بانوی من!

    کامیاریه نگاه به دستش کرد وگفت:

    -توچرارنگ دستات سفیده وصورتت سیاه؟دورگه ای؟مال کدوم قبیله ای؟

    دیگه مردم غش وریسه می رفتن نصرت بدبخت تازه یادش افتاد که دستاشو سیاه نکرده

    کامیار-عیبی نداره بلاکی!من ازنژاد ابلق خوشم می اد گفتی خواستگاره کجائیه؟

    نصرت دوباره دستش روبلند کرد ویه طرف رونشون دادو گفت:

    -سلطان عرب ازکشور همسایه!

    کامیار-پدرسوخته این طرفی روکه تونشون می دی روسیه س!ولادیمیر پوتین می خواد بیاد خواستگاریم؟

    دیگه این مردم سرجاشون هی بلند می شدن وهی مینشستن می خندیدن نصرت بدبخت زود جهت دستش روعوض کرد وگفت:

    -سلطان عرب ازکشورهمسایه!

    کامیار-همونکه تاچندوقت چیش جوونامونو می کشت وسر مردم بمب می ریخت؟نمیره الهی اسلحه روزمین نذاشته داره می اد خواستگاری؟

    یه مرتبه مردم ازجاشون بلند شدن وهمونجور که می خندیدن شروع کردن به کف زدن که کامیار با همون صدای زنونه وعشوه گفت:

    -الهی بمیرم براتون که چه دل پر خونی دارین!

    مردم محکمتر براش کف زدن که یه تعظیم جلوشون کرد وگفت:

    -خب بسه دیگه لوسم نکنین بشینین بقیه شو براتون بگم!





    توهمین موقع رجب خان که ازحرف کامیارترسیده بود آروم به کامیارگفت:

    -اینا چیه می گی؟می آن می گیرن مونا!

    کامیارباهمون صدای زنونه بلند گفت:

    -شما مگه تواین مملکت زندگی نمی کنین رجب خان ببخشین سلطان بزرگ؟اینا مکالمات روزمره مردمه!تازه کلی چیزای دیگه م قاطی ش داره که خوب نیس اینجا بگم!

    دوباره مردم ازجاشون بلند شدن وهمونجور که می خندیدن براش کف زدن!نصرت که دید داره گند کاردرمی اد بلند گفت:

    -وزیر اعظم تشریف فرما می شوند

    اینو که گفت یه هنرپیشه که نقش وزیر رو بازی می کرد اومد روصحنه وچند تاتعظیم به پادشاه ودخترش که کامیار باشه کرد واومد جلووگفت:

    -قبله عالم به سلامت!

    پادشاه-هان وزیر اعظم ازکشور چه خبر؟

    تااومد وزیر حرف بزنه که کامیاربهش گفت:

    -تووزیری؟

    وزیر-آری بانوی من!

    کامیار-الان که دیگه وزیر نداریم گوگولی مگولی!

    اینو گفت ولپ وزیر روگرفت وکشید وگفت:

    -توحتما معاون اول بابامی!

    وزیر بیچاره خودشو جمع وجور کرد که پادشاه دوباره گفت:

    -ازاوضاع مملکت چه خبر؟

    وزیر-قربانت گردم مردم درکوی وبرزن مجلس کرده اند وشعار سر داده اند!

    کامیارباهمون صدای زنونه زود گفت:

    -خیلی غلط کردن!پس تواینجا چیکاره ای؟

    وزیر که این چیزا تونقشش نبود بیچاره هول شد وگفت:

    -چه باید کرد بانوی بزرگ؟

    کامیار-هیچی!فعلا برو دوتا جارو افتتحاح کن وسه تانمایشگاه بذار سرشون گرم میشه دیگه!

    مردم زدن زیر خنده که وزیر تندوتند گفت:

    -قربان می ترسم بلوایی برپاشود!

    کامیار-نترس!دوتاشونو که بگیری وبندازی زندون آدم می شن!

    وزیر-مجلس شان را چه کنیم؟

    کامیار-مجلس بی خطره!غصه اونو نخور!

    تااینو گفت وصدای خنده تو سالن بلند شد که کامیارگفت:

    -ببین وزیر!تااسم مجلس اومد مردم به خنده افتادن!

    این دفعه مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن وسوت کشیدن!رجب خان تند اومد بغل کامیار واروم بهش گفت:

    -ترو خدابرو سر یه موضوع دیگه!پدرمون رو درمی آری آ!

    من همونجور که نیزه وسپر دستم بود داشتم ازخنده می مردم که کامیار تلق وتلق اومد جلومن وگفت:

    -سرباز!آدامسP.K داری؟

    سرمو انداختم پائین که مردم خنده م رونبینن!

    کامیار-سرباز باتوام!می گم آدامس داری؟

    جلوخودمو به زور گرفتم وگفتم:

    -خیر بانوی بزرگ!

    کامیارباهمون صدای زنونه گفت:

    -خیر نبینی اگه دروغ بگی!همین یه ساعت پیش دم دردوتا بسته خریدیم همه شو لمبوندی؟بده من یه دونه شو!

    دوباره مردم زدن زیر خنده منم باخجالت نیزه رودادم اون دستم وازتوجیب شلوارم دوتا بسته آدامس رو درآوردم دادم به کامیار حالا مردم فقط می خندن جریان طوری شده بودکه دیگه رجب خان ونصرت واون یارو وزیر اعظمم فقط می خندیدن کامیاریه بسته رو واکرد ویه دونه گذاشت دهن خودشو ویه دونه آورد جلو وگذاشت دهن من وگفت:

    -آفرین برتوسرباز!فقط این نیزه هه رو محکم تر بگیر که داره نمایش روتومی چرخه!وبعد برگشت طرف رجب خان گفت:

    -پاپا P.Kمی خوری؟

    رجب خان بیچاره اصلا نمی دونست چی باید بگه تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلووگفت:

    -بانوی بزرگ اجازه ی شرفیابی به سلطان عرب راصادر می فرمایند!؟

    کامیارم یه دستی تکون دادوگفت:

    -بگو خاک برسر وارد شود!

    تااینو گفت ویکی دیگه ازهنر پیشه ها ازدر وارد صحنه شد ودوتا تعظیم کردواومد جلوکامیار ویه تعظیم دیگه کرد و گفت:

    -انا امیرالعرب!انا مشتاق الزیارتک!

    تااینو گفت کامیار دستش روگرفت جلودماغش وگفت:

    -مرده شور اون بوگند دهن ت روببرن!آخه آدم می خواد بره خواستگاری سیر می خوره؟برواون ور خفه م کردی!

    دیگه این مردم داشتن ازخنده می مردن!یارو بدبخت نمی دونست چیکارباید بکنه که کامیار هولش دادعقب وهمونجور با صدای زنونه وعشوه گفت:

    -ازهمون عقب تکلم کن!

    یارو بدبخت دوقدم رفت عقب ودوباره شروع کرد مثلا نقشش روگفتن:

    -اناامیرالعرب...

    کامیار-خب فهمیدم عربی!حالا مال کدوم کشور هستی؟

    -من سلطان سلاطین عرب هستم!

    کامیار-یعنی پادشاه دبی م هستی؟

    یارونگاه به رجب خان کردوبعد بلند ومحکم گفت:

    -نعم

    کامیار-اِوا زهرمار!چرادا دمیزنی بند دلم پاره شد؟مثل آدم بگو نعم!

    دوباره مردم خندیدن که یارو آروم گفت:

    -نعم

    کامیار-ببینم اومدی خواستگاری من؟

    -نعم

    کامیار-اگه من زنت بشم منو می بری دبی کنسرت این خواننده ها؟

    یه مرتبه مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن یارو بیچاره که نمی دونست چی باید بگه گفت:

    -نعم!

    کامیاریه عشوه دیگه اومد وگفت:

    -ببینم توکه بااین دخترا سر وسری نداری؟

    یارو بیچاره اصلا این چیزا تونقشش نبود!داشت بدبخت ازخودش دیگه می گفت یه نگاه به رجب خان می کرد ویه چیزی به کامیار می گفت:

    -کدام دختران بانوی زیبا؟

    کامیار-همونا که ازاینجا میفروشن به دبی دیگه!

    -چنین چیزی نیست بانوی من!

    کامیار-غلط کردی!همین چند وقت پیش گندش دراومد!

    مرد زدن زیر خنده !نصرت که دید اوضاع داره ناجور میشه اومد جلووگفت:

    -بانوی من آیا اراده بازار وابتیاع زروزیور دارید؟

    -کامیار-کدوم بازار؟

    نصرت-بازار مکاره شهر!

    کامیار-ازاینجا بکوبم تواین ترافیک برم سبزه میدون؟توچه خری هستی دیگه!حالا اگه پاساژ گلستان روبگی یه چیزی!

    نصرت-هم اکنون دستور می دهم کجاوه ها را حاضرکنند!

    کامیار-می خوای منو باشتر وکجاوه ببری پاساژ گلستان؟

    نصرت-بااسب نیز می توان رفت!

    کامیار-باالاغ چطور؟

    مردم زدن زیر خنده!

    کامیار-حتما شتراتونم همه هاچ بک وکولر دارن؟

    مردم می خندیدن واین هنر پیشه های بیچاره نمی دونستن چی باید بگن!

    کامیار-حداقل بدبخت حالا که تودربار یه ماشین پیدانمی شه زنگ بزن به یه آژانس یه ماشین بفرسته!سلطان به این بیچارگی و گدایی نوبره والا!

    اینو گفت ویه نگاه به دور وورش کردگفت:

    -چقدر گرمه اینجا!کولر توبارگاه ندارین!هلاک شدم سیاه سوخته!

    اینوگفت وشروع کردکه شنل ش رودربیاره که رجب خان اشاره کرد وپرده تئاتر افتاد پائین!

    مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن ویه نفر توبلند گو اعلام کرد که ((پایان پرده اول))

    ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه وتارسیدیم کامیارخودشوانداخت رویه صندلی ویه بادبزن ازرومیز ورداشت وهمونجور که خودشو باد می زد گفت:

    -هیچ نقش هاتونو هنری بازی نمی کنین!اصلا خوشم نیومد!

    رجب خان ونصرت ووزیر اعظم که نمی دونم اسمش چی بود،مات واستاده بودن وکامیاررونگاه می کردن که گفت:

    -خدامرگم بده!دیدی بالاخره نتونستم اون چیزایی روکه باید می گفتم بگم!چی باید می گفتم؟بلایت به جانم وچی چی؟

    رجب خان یه نگاه بهش کردوگفت:

    -اما تومادرزادهنرپیشه ای آ!

    تاکامیاراومد یه چیزی بگه که درواشد ویه دختر وپسر اومدن توکه رجب خان ونصرت شروع کردن باهاشون دعوا کردن که چرادیر اومدین واین حرفا فهمیدیم که اینا همونایی هستن که ماهاداریم جاشون بازی می کنیم!تاکامیارفهمید بلند شد وکلاه گیس روازسرش ورداشت وداد به دختره وگفت:

    -بگیر خانم جون!بااین دیر اومدنت پدر مارو دراوردی!نصف گوشت تن مون آب شد جلوی مردم تاآبروی شما روبخریم!

    دختره یه نگاه به کامیار کردو خندید وگفت:

    -واقعا آفرین!این چیزا روازکجا می گفتین شما؟

    کامیار-یه جوری گفتم دیگه!بگیر خانم جون آماده شو واسه پرده بعدی.

    رجب خان-مگه می شه؟

    کامیار-چی مگه می شه؟

    رجب خان-الان که نمی شه جاتونو عوض کنین مرد صداشون در می اد

    کامیار-به من چه مربوطه؟ماقرار بود یه چند دقیقه بیائیم روصحنه تااینا برسن حالا که دیگه اومدن!

    رجب خان-بابا نایش خراب می شه!افت می کنه!

    کامیار-به درک!حالا فکر می کنه نمایشنامه اتللو روبرده رو صحنه!بگیر بابا این وامونده رو!

    بعد اومد جلو ونیزه روازدست من گرفت وگفت:

    -بده به من سامان جون!نمایش تموم شده توهنوز چسبیدی به این؟

    نیزه روازدستم گرفت وداد به رجب خان وگفت:

    -بگیر بابا!دست این بچه پینه بست ازبس این نیزه رو محکم فشارداد!

    رجب خان برگشت به نصرت گفت:

    -نصرت اگه این رفیقت بقیه نمایش روبازی نکنه خراب می شه همه چیزا!

    نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد واومد طرف ما وآروم به کامیار گفت:

    -ببین من نمی دونم شماها کی هستین!امشب چند بار به من کمک کردین این کمکم بهم بکنین به خداتا ابد ممنون تون می شم !

    کامیار-آخه بابا من نمی دونم بقیه داستان چیه!من نتونستم همون چند تاجمله روبگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش روبازی کنم!برم روصحنه همه چی خراب می شه ها!

    رجب خان- توهمینایی روکه گفتی بگو کاریت نباشه!سالن داشت می ترکید ازصدای خنده!

    توهمین موقع دوباره درواشد ومدیرتئاتر اومد توبه رجب خان گفت:

    -این کیه؟

    رجب خان-دوست آقا نصرته!

    مدیرتئاتر-باهاش یه قرار دادبنویس!

    کامیار-بروبابا دلت خوشه!مااینجاداریم ازترس می لرزیم تومی خوای قرار داد باهامون ببندی!

    رجب خان- حالا بذار این پرده روبازی کنیم تابعد!

    مدیرتئاتر رفت ورجب خان گفت:

    -یاله بچه ها لبا عوض کنین که دکور روعوض کردن!الان باید بریم روصحنه!

    کامیار-لباس چی عوض کنیم؟

    رجب خان-یه شنل دیگه باید بپوشی!

    کامیار-شنل م خوبه یه دامن دیگه بهم بدین!

    رجب خان-دامن برای چی؟

    کامیار-بابا این خیلی بلنده!حداقل یه چیزی بدین تابالا زانو باشه هنری تره!

    همه زدن زیر خنده دختره که اسمش میترابود اومد جلووگفت:

    -بیاین من یه شنل دیگه بهتون بدم!

    کامیار-جای شنل بهم یه کفش دیگه بده!این پاشنه ش خیلی بلنده!دوسه بار نزدیک بود پام پیچ بخوره!شما خانما چطور تعادل تونو رواینا حفظ می کنین؟

    رجب خان-دیر شدآ!

    کامیار-بروبابا!یه چیکه اب ندادی گلومون تازه بشه تونمایش بعدی یاباید رل مقابلمو خانم هدیه تهرانی بازی کنه یااصلا من بازی نمی کنم!

    دوباره همه خندیدیم که مدیر تئاتر اومد وصدامون کرد کامیارشنلش روعوض کرد وهمگی راه افتادیم طرف صحنه که من صداش کردم وگفتم:

    -کامیارمن دیگه چرابیام؟این پسره که خودش اومده!

    کامیار-به!تموم نمایش داره روتو واین نیزه ت می چرخه!

    -لوس نشو جدی می گم!

    کامیار-تموم دلگرمی من به اینه که توام روصحنه ای!اگه تونباشی منم نمی رم روسن!

    رجب خان-بابا شمام بیا دیگه!یه گوشه واستادی واین نیزه رو نیگر داشتی!کاری نداره که!ماشاله این دوستت داره جای تموم ماها نقش بازی می کنه!

    دیگه چیزی نگفتم راستش برای خودمم جالب بود که یه همچین کاری کردیم!

    راه افتادیم که بریم طرف صحنه که کامیار یه پسره روکه ارگ می زد وموسیقی نمایش رواجرامی کرد صداکرد وگفت:

    -شما ارگ می زنی؟

    پسره باخنده گفت:

    -آره بد می زنم؟

    کامیار-نه اصلا اما اینی که می زدی چی بود؟

    پسره-سنفونی شهرزاد!هزار ویک شب!

    کامیار-عمه تون اسمش شهرزاده یاخاله تون؟

    پسره زد زیر خنده که کامیار بهش گفت:

    -پسر جون شهرزاد به من وتو چه مربوطه؟

    پسره-پس چی بزنم؟آخه نمایش تیپ داستان های هزارو یک شبه!

    کامیار-توفعلا اون هزار شب روول کن این یه شب روبچسب!دلم می خواد یه آهنگ شیش وهشت بزنی که این دیوارا به قر واطوار دربیان!

    پسره-آخه ممنوعه!

    کامیار-چی ممنوعه؟قردادن دیوارممنوعه؟

    پسره دوباره زد زیر خنده وگفت:

    -نه بابا آهنگ قری ممنوعه!

    کامیار-اون مال قدیم بود الان تومدارس م قبل ازاینکه بچه هابرن سر کلاس ثابت شده اگه یه بابا کرمی چیزی بزنن سطح اموزش بالاتر می ره!

    -آخه چی بزنم؟

    -اینو بزن ببینم!

    بعد شروع کرد باآنگ شعر خوندن وبشکن زدن!

    -شب شب رقصه-یالایالا!میوزیک ودنس بایلا بایلا!

    رجب خان-اینا چیه دیگه!می آن جلوی نمایش رومی گیرن آ!

    کامیار-یاباید ازاین آهنگا این بزنه یابازی بی بازی!

    پسره-خوب حالا یه چیز دیگه بگو بزنم!

    کامیار-چه خوشگل شدی امشب روبلدی؟

    پسره-آره بابا بلدم!

    کامیار-بزن خب!

    پسره-چیزی شد پای شماها!

    کامیار-توبزن،چیزی شد پای من!اما اگه برم روسن ویه مرتبه نزنی برمی گردم بیرون آ!

    اینو گفت وراه افتاد طرف صحنه ماهام باخنده دنبالش رفتیم پرده هنوز پائین بود وماها هرکدوم سرجامون واستادیم که کامیار به پسره که پشت یه چیزی شبیه تور واستاده بود وداشت ارگ ش رواماده می کرد یه اشاره کرد واونم شروع کرد به زدن!پرده رفت بالا ویه مرتبه مردم شروع کردن باکف موزیک روهمراهی کردن مردم کف می زدن ومدیر تئاترم پشت صحنه می زد توسر خودش!من حواسم به مدیرتئاتر بود که یه مرتبه متوجه شدم که کامیاربااون دامن وشنل و کفش پاشنه بلند وسط صحنه واستاده ومثلا داره روزمین تندوتند دنبال یه چیزی می گرده اما حرکاتش طوری بود که درست مثل این بود که داره باآهنگ می رقصه!مردم دیگه سر جاشون بند نبودن!بعضی ها که همونجا شروع کردن به رقصیدن!

    رجب خان بیچاره پرید جلوی کامیار وباالتماس بهش گفت:

    -جون مادرت بگو قطع کنه الان همه مونو ازاینجا بیرون می کنن آ!

    کامیاریه اشاره به پسره که ارگ می زد کرد که اونم آهنگ روقطع کرد مردم شروع کردن به دست زدن برای کامیار که یه نگاه بهشون کرد وگفت:

    -عجب آدمای سوء استفاده چی هستین شما!من دارم روزمین دنبال کلیدم می گردم شمابرام کف می زنین!

    یکی ازتماشاچی ها باخنده گفت:

    -پس این آهنگ چی بود؟

    کامیار-این آخرین شب ازسنفونی هزار ویک شب بتهوون بود دیگه!حدود ساعت یازده ونیم اون وقتا!نه دیر وقت بود تا حالا اجراش نکرده بودن!

    دیگه این مردم دل شونو گرفته بودن ومی خندیدن توهمین موقع اون پسر کوچیکه که من وکامیار برده بودیمش دستشویی شروع کرد به گریه کردن که کامیار یه نگاه به مادرش کرد وگفت:

    -خواهر من یه خرده برس به این بچه ها!دستشویی ش روکه این سرباز برد وسرپاشم که من گرفتم!حداقل غذاش روشما خودت بهش بده تاما بازی مون تموم شه وبیائیم کمکت!

    خانمه که غش کرده بود ازخنده گفت:

    -اِوا!پس شما زحمتش روکشیدین!

    کامیار-اختیاردارین!وظیفه م بود!خیال تون راحت قشنگ طهارتش گرفتم!

    مردم دوباره زدن زیر خنده دیگه منم نتونستم خودمو نگه دارم وشروع کردم به خندیدن نصرت زود اومد جلووگفت:

    --بانوی بزرگ،بازار درقرق شماست!

    صحنه نمایش رو قبلا بازار درست کرده بودن بامقوا وتخته سه لا چندتا حجره درست کرده بودن ورجب خان ووزیر اعظم که لباساشونو عوض کرده بودن مثلا مغازه داربودن ویه مرد که حدود سی وهفت هشت سالش بود شده بود شاگرد مغازه دار ونقش یه پسر جوون روبازی می کرد.

    نصرت اومد جلوودست کامیار روگرفت وبردش جلوحجره طلافروشی وپسره زود اومد جلو وتعظیم کردوگفت:

    -ای بانوی زیبا درخدمتم امر بفرمائید تاجان ناقابل نثارقدوم تان کنم!

    کامیاریه نگاه بهش کرد وباهمون صدای زنونه وعشوه گری گفت:

    -امروز مظنه سکه چنده؟

    مردم زدن زیر خنده!پسره بیچاره نمی دونست چی جواب بده که نصرت آروم به کامیارگفت:

    -قراره توبه این پسره اظهار عشق کنی!

    کامیار-بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوری یه!

    بعد به پسره گفت:

    -طلارو گرمی چندور میداری؟

    پسره-طلا چه ارزشی دارد؟جان من فدای شما باد!

    کامیار-اینا که تعارفه!طلارو چند ورمیداری؟

    نصرت آروم زد توپهلوی کامیاروگفت:

    -بابا قراره مثلا توعاشق دلخسته این پسره بشی!

    کامیار-این پسره که آه نداره باناله سوداکنه من اگرم قراره عاشق بشم عاشق صاحب مغازه می شم نه شاگردش!

    نصرت-بابا لج نکن سناریو اینطوریه!

    کامیار-چه لجی دارم بکنم؟کی گفته من انقدر خرم که صاحب مغازه رو ول کنم بچسبم به شاگردش!من توزندگیم تاحالا ازاین خریت آ نکردم!

    حالا این دوتا دارن اینارو به همدیگه می گن وماومردمم داریم ازخنده غش می کنیم!

    پسره که دید کامیارداره این چیزا رو میگه مثلا اومد کاررو درست کنه وگفت:

    -ای بانوی زیبا!ای زیباترین!حیف نیس که عشق ومهر ومحبت رابه بهایی اندک بفروشیم؟

    کامیار-اولا بهایی اندک نیس وکل شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قباله م!ثانیا بدبخت برو فکر نون باش که خربزه آبه!پس فردا که تواولین اجاره خونه موندی تازه می فهمی عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه!حرف بیخودی نزن وبپر اون پیرمرده روکه صاحب مغازه س صداکن بیاد جلو!

    پیرمرده رجب خان بود که ته مغازه سرشو انداخته بود پائین ومی خندید تاکامیاراینو گفت زود اومد جلو وآروم بهش گفت:

    -تروخداعاشق این بشو!آبرومون رفت جلو مردم!

    کامیار-واسه من فرق نداره عاشق کی بشم!اگه پول شو تومیدی من عاشق این پسره بشم!عشق بی مایه فطیره این روزا

    مردم شروع کردن براش کف زدن که برگشت طرف مردم وگفت:

    -شما بگین!کدوم تون دختر به آدم آس وپاس می دین؟

    مردم سوتی براش می زدن که نگو کامیاردست نصرت روگرفت وگفت:

    -بیابریم یه مغازه دیگه اینجا معامله مون نمیشه!

    نصرت-جون مادرت آبرومونو نبر!عاشق همین بشو بره پی کارش!

    کامیاریه خرده مکث کرد و بعد برگشت طرف پسره وگفت:

    -حالا توچند سال ت هس؟

    پسره-هیجده بهار ازعمر را پشت سر گذاشته ام!

    کامیاریه نگاهی بهش کرد وگفت:

    -تابستون وپائیزش روحساب نمی کنی؟مرد حسابی تو هیچی هیچی نه ده سال ازمن بزرگتر نشون میدی حالا هیجده بهار راپشت سر گذاشته ای؟

    دوباره مردم زدن زیر خنده!

    مرده که خودشم خنده ش گرفته بود آروم به کامیار گفت:

    -جون من سربه سرم نذار بذار کارمونو بکنیم وازنون خوردن نیفتیم!

    کامیار-حالا نشت مشت چی داری؟

    پسره-هیچ بانوی من!دستم خالی اما دلم پراز عشق است!اگر شما عشق مرا بپذیرید ثروتمند ترین مردجهان خواهم شد!

    کامیار-پس چشمت دنبال پول منه؟بفرما!

    اینو گفت و شصت شروبه پسره نشون داد دیگه این مردم داشتن ازخنده خودشونو خراب می کردن ماها که روصحنه جلو خودمونو ول داده بودیم وقاه قاه می خندیدیم!

    پسره بدبخت سرخ وسفید شد وگفت:

    -ولی بانوی زیبای من بی نیاز ازهرچیزی هستم وفقط خواهان عشق شمایم!

    کامیار-پس خره بذار من زن این اربابت بشم بعدا یه جوری باتوکنار می آم!

    نصرت آروم به کامیار گفت:

    -باباجون مادرت عاشق این بشو بره پی کارش!الان پرده دوم تموم میشه ها!

    کامیار-بابا منکه یه بار بیشتر نمی تونم شوهرکنم بذار حداقل زن یه آدم پولدار بشم که یه کنسرت دبی مارو ببره!این پسره که بااین سرووضعش یه سینما تولاله زار نمی تونه بره!

    دوباره مردم زدن زیر خنده !دیدم نخیر این ول کن نیس!اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه!

    من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم یه خرده رفتم جلوتر وآروم درگوشش گفتم:

    -کامیارول می کنی یانه!

    کامیاریه نگاهی به من کرد وبلند گفت:

    -به جون تواگه زن این بشم بیچاره می شم آ!آرزوی یه خرید ازday to dayبه دلم می مونه ها!

    مردم دوباره زدن زیر خنده یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:

    -باشه جهنم!بذار منم سیاه بخت بشم!

    بعد به پسره گفت:

    -شماره اون موبایل وامونده ت روبده شب ازتوقصر یه زنگ بهت می زنم!

    پسره-موبایل چیست؟

    کامیار-همونکه الان هرعمله بنایی یه دونه دست شه!اونم نداری بدبخت!

    دیگه نمی تونم بگم مردم چیکارداشتن می کردن ازخنده!فقط ازتوسالن صدای خنده می اومد اونم چه خنده هایی!

    ادامه دار
     
    farshid73، M.G.Captain، behnam7503 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.

کلمات جستجو شده:

  1. دانلود رایگان رمان روراهی عشق و نفرت از فاطی جوجو

    ,
  2. ممه هابهم چسبوند

    ,
  3. دانلوداهنگ هنگامه توکجابودی

    ,
  4. دانلود آهنگ هنگامه توکجابودی تاحالا,
  5. دانلوداهنگ هنگامه توکجابودی تاحالا