1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر7

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 8, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    بعد رو به من کرد و گفت:گناه داره بیچاره از صبح تا شب تو خونه س . این پدر من هم که صبح می ره آخر شب بر می گرده. نمی دونم زنی چیزی هم تو کارخونه گرفته؟
    من- از پدر تو بعید نیست. یه دفعه می بینی صاحب دو سه تا خواهر و بردر دیگه هم شدی.
    هومن سرش رو کرد تو خونه و داد زد
    بابا چی کار می کنید؟ شب شد! بعد دوباره رو به من کرد و گفت: داشتم چی می گفتم؟
    من- داد زدی گفتی شب شد.
    هومن- بانمک به تو داشتم چی می گفتم؟آهان یادم اومد. پدرم بعد از جدایی خیال ازدواج نداشت. صبر کرد شاید مادرم برگرده سر خونه و زندگیش. وقتی سال بعدش فهمید که مادرم ازدواج کرده مثل دیوونه ها شد. اون هم از لجش سال دیگه اش زن گرفت ( دوباره سرش رو کرد از لای در تو و داد زد) هاله، سوسن خانم. حنجره ام پاره شد بیاین دیگه!
    که از اون طرف هاله جواب داد : امدیم . آمدیم.
    خلاصه سوسن خانم و هاله دو تایی با چادر از خونه بیرون اومدند و پس از سلامو احوالپرسی با من سوار ماشین شدند و من و هومن هم جلو سوار شدیم و حرکت کردیم.
    سوسن خانم- ممنون پسرم دلم پوسید تو این خونه.هومن با شنیدن کلمه پسرم برگشت و سوسن خانم رو نگاه کرد. سوسن خانم که هول شده بود گفت: هومن جون ناراحت شدی بهت گفتم پسرم؟
    هومن دوباره خندید و گفت: نه سوسن خانم چرا ناراحت بشم؟من هم دلم می خواد یکی منو اینطوری صدا کنه!
    تا حالا فقط اسم مادر رو توی شناسنامه ام داشتم! من هم دلم می خواد برای کسی بودن و نبودنم مهم باشه!من هم دلم می خواد اگه یه ساعت دیر برگشتم خونه یکی باشه که دلش برام شور بزنه! تا حالا فقط این فرهاد انیس و مونس بوده!
    سوسنخانم- خدا منو مرگ بده. کاشکی زودتر عقل می کردم و با تو صحبت می کردم. اگه بدونی چقدر سالها پیش دلم می خواست تو پسرم بودی؟
    و شروع به گریه کرد.
    هومن- حالا هم زیاد دیر نشده!من خیلی تشنه مادر داشتن هستم. خوب من یادم نرفته یعنی بی انصافیه اگه بگم که شما به من نمی رسیدید. ولی خوب اونقدر درونم بغض و کینه داشتم که هیچکدام از کارهای شما ر نمی دیدم. حقیقت اینه که شما غیر از اون چند مورد در حق من کار بدی نکردید. در مورد رفتن من به خارج هم خودم دلم می خواست برم.چون فرهاد در حال رفتن بود و بدون اون من خیلی تنها می شدم.
    من- بگذریم. سوسن خانم اگه مادر واقعی تو هم بود حتما چند بار کتک رو هم خودش بهت می زد و هم تدارک می دید که پدرت بزنه!در مورد خارج رفتنت هم اگر مادر خودت هم بود باید برای ادامه تحصیلات ازش جدا می شدی.زندگی با محبت بهتر می گذره تا با کینه!
    بقیه را رو با صحبت های شاد و خوب طی کردیم و به شهرری رسیدیم و از طرف بازار وارد محوطه شاه عبدالعظیم شدیم.
    سوسن خانم- مادر هومن اگه من کمی طول بدم عیبی نداره؟ دلم گرفته می خوام یه ساعتی برم تو حرم دلم باز شه. بعدش برم سر قبر فک و فامیل کمی طول می کشه.
    هومن- نه برو مادر من. هر چقدر طول کشید ایرادی نداره ما هم اینجا کار داریم. فقط کارتون که تموم شد بیاین همین جا. دم همین در باشه؟
    سوسن خانم- باشه مادر خداحافظ.
    سوسن خانم رفت و موندیم من و هومن و هاله. از توی بازارچه کمی میوه وشیرینی و مقداری گوشت و مرغ گرفتیم و به طرف دیگر بازارچه جایی که محل نشستن پریچهر خانم بود رفتیم. هاله برای دیدن پریچهر خانم بی تاب بود. از دور بساط پریچهر خانم به چشم می خورد. جلوتر رفتیم و سلام کردیم.پریچهر خانم چادرش رو روی صورتش کشیده بود. با شنیدن صدای ما ارام چادر را پس زد و با لبخند جواب سلام ما رو داد.
    من- پریچهر خانم یه مهمون هم این بار با خودمون اوردیم. عیبی که نداره؟
    پریچهر خانم- مهمون حبیب خداست. کی هست این دختر خانم خوشگل؟
    هومن- خواهرمه پریچهر خانم. خیی دلش می خواست شما رو ببینه.
    پریچهر خانم دست هاله رو گرفت و پیش خودش نشوند و به ما هم تعارف کرد که بنشینیم و دست کرد و از توی جیبش مقداری کشمش و نخودچی در اورد و تو دست هاله ریخت. مقداری هم به ما داد.همونطور که مشغول خوردن بودیم پرسید: فرهاد و هومن. درسته؟
    من- فرهاد و هومن و هاله.
    پریچهر خانم- فرهاد اون همه سنگ پا و لیف رو چیکار کردی؟
    من- یادگاری نگه داشتم. یادبودی از مادربزرگ!
    خندید و گفت: حالا حتما اومدی که قصه مادربزرگ رو بشنوی؟
    هر سه تامون خندیدیم.
    آرام از توی جیب جلیقه اش قوطی سیگار قنگش رو در آورد و سیگاری از توش برداشت که من براش فندک زدم.پکی محکم به سیگار زد و دودش رو به هوا فرستادو مثل قبل اون رو نگاه کرد.
    من و هومن همدیگه رو نگاه کردیم. که بی مقدمه شروع کرد.
    ریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر دوست داشت. یادمه مهترمون که اسبهای پدرم رو نگهداری می کرد یه روز زین اسب رو طوری از پشت اسب کشیده بود که پشت اسب پدرم زخمی شده بود. سر همین خون راه انداخت پدرم. با شلاقش ان قدر اون بیچاره رو زد که داشت می مرد. یه هفته خوابید تا خوب شد. شلاق و صدای کوبیدن شلاق به چکمه علامت اومدن پدرم بود و زنگ خطری برای اهل خونه!

    بقیه در ادامه مطلب
    من و برادرم طاهر و خواهر بزرگترم پریوش از زن اول پدرم بودیم. پدرم قد بلند و خیلی خوش صورت بود و با سبیلی پر پشت و چشمانی روشن. خیلی جذبه داشت. خیلی ها اون موقع خاطرخواه پدرم بودن. خونه ما یه باغ بود که نه سر داشت و نه ته. پردرخت. اون قدر عصرها کلاغ روی این درخت ها بود که از صداشون سرسام می گرفتیم. طرف شمال این باغ یه عمارت کلاه فرنگی بود که دو قسمت بود. یک قسمت که مال ما بود ، ده دوازده تا اتاق توش بود. پنج دری و این چیزها!
    کف همه شون قالی های کاشان و کرمان. تمام خونه گچبری و آینه کاری! یه ایوون بزرگ داشتیم که جلوش یک استخر بود. پدرم داده بود بهار نارنج توی گلدونهای بزرگ کاشته بودند و وقتی جوونه می زد گلهاش رو که بعد میوه می شد می کردند تو شیشه های دست ساز که شیشه های مشروب پدرم بود. وقتی نارنجها بزرگ می شدند دیگه از توی شیشه ها در نمی آمدند و باغبان آنوقت شاخه متصل به میوه را قطع می کرد. می موند یک نارنج بزرگ داخل شیشه که هر کسی می اومد تعجب می کرد که این میوه رو چطوری کردند تو این شیشه! همه این گلدون ها رو دور تا دور ایوون چیده بود. تا ظهر که پدرم خواب بود. ظهر که بلند می شد مستخدم مخصوص خودش سهراب خان سینی بساط پدرم رو می برد به اتاقش.
    سینی بساط پدرم ناهار بودو چند جور ترشی فصل و سبزی تازه که زمستانهاحتی باید پای غذای پدرم باشه که در گلخونه باغ عمل می آوردند و دو جور شربت خانگی و ماست و فلفل سبز و گردو.و پای اصلی بساط شیشه عرق پدرم که توش یک نارنج قل می خورد.
    پدرم به محض بیدار شدن شروع به خوردن مشروب می کرد و تا آخر شب این برنامه ادامه داشت. یادم نمیاد یک بار پدرم رو در حال عادی دیده باشم همیشه مست بود.
    جز سهراب خان که گویابا خود پدرم از بچگی بزرگ شده بود کسی حق نداشت به بساط یا لباس ف تختخواب و غذای پدرم دست بزنه. تو اون خونه دو باغبان و سه آشپز و چهار نفر خدمتکار در حال خدمت بودند. سهراب خان هم که فقط در خدمت پدرم بود.وسط این باغ یک نهر بزرگ آب جریان داشت که به استخر می ریخت و از طرف دیگر باغ خارج می شد. اینها همه مال این طرف عمارت بود. طرف دیگر عمارت هم تقریبا همین طور بود ولی ما هیچکدوم حق ورورد به اونجا رو نداشتیم و فقط سهراب خان و گاهی دو تا از خدمتکارها برای نظافت ب اون طرف می رفتند.اون طرف عمارت منطقه ممنوعه بود و برای لحظات خوشگذرانی پدرم.
    پریوش خواهر بزرگترم رو ده سالگی به مرد سی و چند ساله شوهر داده بودند.فقط شانسی که اورده بود او را برداشته بود و با خودش به یکی از شهرستانها برده بود. من اون موقع 5 سالم بود و برادرم نه یا هشت ساله. اخر باغ یه درختی بود که اگر چهار تا مرد دستاشون رو بهم می گرفتند به دور تنه این درخت نمی رسید پدرم داده بود روی این درخت اتاقکی چوبی برای ما درست کرده بودند و با پله هایی از چوب مثل نردبان چسبیده به تنه درخت به زمین متصل بود. بهار و تایستان با برادرم طاهر اون بالا می رفتیم و دور از چشم بقیه سیگار می کشیدیم. اون موقع این جور سیگارها نبود با دست سیگار می پیچیدیم. من از پج سالگی سیگار می کشیدم. اون باغ و اون عمارت واستخر و همه در همون جایی یه که الان پارک... شده. خدا از سر تقصیرات پدرم بگذره اصلا به ما توجهی نداشت. پول رو می ریخت تو خونه و دیگه هیچی.گاه می شد که دو روز دو روز ما رو نمی دید. به مادرم که هیچ توجهی نداشت.اون آخری هام حتی جواب سلامش رو نمی داد.حالا این موقع مادرم چند سالش بود؟فوقش بیست و هشت سالش بود!
    پدرم هر شبی دو شبی یکبار دست یکی از رفقاش رو می گرفت و می اورد خونه البته ما یواشکی از دور اون ها رو می دیدیم و صدای خنده های مستانه شون رو می شنیدیم. صبح هم سهراب خان یه پولی بهشون می داد و ردشون می کرد می رفتند دنبال کارشون!
    خدا رحمت کنه پدر این سهراب خان رو! باز هم اون.
    پدرم رو وادار کرده بود که برای ما معلم سرخونه بیاره. این سواد نم کشیده رو هم از اون داریم یعنی در واقع تمام کار رسیدگی به ما بچه ها و مادرم و خونه دست این سهراب خان بود. مباشر پدرم بود.خدا خودش رو هم رحمت کنه.تمام این مغازه های ... مال ما بود و کرایه هاشو سهراب خان جمع می کرد و به پدرم می داد. خدا رحمت کنه بردرم طاهر رو یه روز از بالای همون درخت سر خورد و افتاد پایین. سه روز نکشید تموم کرد. وقتی مرد فقط پدرم یه سر اومد بالای جنازه اش. یک نگاهی کرد و گفت ته باغ چالش کنن. نمی دونم اصلا در دلش عاطفه ای بود یا نه! خیلی به این موضوع فکر کردم که این چه جور ادمی بود بالاخره هم نفهمیدم. بعد از اینکه برادرم رو توی همون استخر غسل کردند و شستشو دادند ته باغ دفنش کردند.پدرم قدغن کرده بود که در خونه هیچ نوع عزاداری نکنیم! همون شب هم از خونه بیرون رفت و تا دو سه روز پیداش نشد. حالا کجا رفت و چرا رفت خدا می دون! حتما رفته بود و داغ برادرم طاهر رو با خودش برده بود.یه کارگز پیری داشتم گویا دلش واسه مادرم سوخته بود و از اون خونه فراری اش داده بود. حالا که فکر می کنم می بینم بیچاره حق داشت. مثل این بود که تو سن جوانی بیوه شده باشه. شب که پدرم اومد و سهراب خان بهش گفت پارابلوم شو کشید و به در و دیوار تیر انداخت. عربده ها می کشید که نگو. شلاق رو کشید و شروع کرد به زدن خدمتکارها حالا نزن کی بزن.بگذریم. یه نفر نبود که بهش بگه این شلاق ها رو باید توی سر خودت بزنی، ن شوهر داری که شوهرش طرفش نره چه انتظاری باید ازش داشت؟ قدیم ها مردها می گفتند زن چیمی خواد؟ یه لباس که تنش رو بپوشونه و یه لقمه نون که شکمش رو سیر کنه1 خلاصه خدا رو بنده نبودند وای به اینکه وضعشون هم از نظر مادی خوب بود دیگه هیچی !
    دیگه توی خونه تا چند روز صدا از صدا در نمی اومد. تا اون روز که پدرم روی خوشی به ما نشون نمی داد از ان به بعد سپرده بود که وقتی توی باغ قدم می زنه من جلوی چشماش نیام! فکر می کنم بخاطر این بود که نمی خواست یاد گناه مادرم و یا گناه خودش بیفته. حالا حساب کنید که یه دختر بچه پنج شش ساله بی مادر و تقریبا بی پدر یعنی معضرب پدر،چه حال و روزی پیدا می کنه. خدا رحمت کنه سهراب خان رو! اگه اون نبود که همون وقتها از بین رفته بودم. یادم می آد توی همون دوره یه روز رفتم تو صندوق خونه(انبار) به هوای قائوت!
    شما نمی دونید قائوت چیه!فندق و پسته و بادامو چند چیز دیگه رو می کوبیدند ومثل ارد می کردند و با شکر می خوردند. خیلی خاصیت داشت. مادرم کوزه قائوت رو توی صندوقخونه می ذاشت و توی صندقخونه تاریک بود. یک کاسه پیدا کردم و دست کردم یه مشت از توش دراوردم و گذاشتم توی دهنم و شروع به خوردن کردم که یکدفعه دیدم دهنم و گلوم آتش گرفت. فریادم به اسمون بلند شد. خدمتکارها ریختند و من رو از اونجا بیرون اوردند و به سهراب خان خبر دادند.نگو من کوزه رو اشتباه گرفته بودم قائوت نبوده پودر نظافت بوده که مادرم اونجا گذاشته بود. خلاصه داشتم از درد و سوزش خفه می شدم.تمام دهان و گلوم زخم شده بود. سهراب خان همراه پدرم اومد. پدرم به محض رسیدن و آگاهی از جریان با لگد محکم زد توی شکم من! اگر سهراب خان نگرفته بودش حتما منو می کشت. سرتون رو درد نیارم. پدرم رو سهراب خان به زور برد و خودش برگشت و من رو بغل کرد و پیش یک حکیم برد. اون موقع به پزشک حکیم می گفتند و این حکیم مسلمون هم نبود. خلاصه پماد و ضماد و از این چیزها به من داد. تا یک هفته آش و سوپ با قاشق توی گلوی من می ریختند. اون موقع تازه درد بی مادری رو فهمیدم. شب های اول از درد و سوزش دیگه گریه نمی کردم نعره می زدم. تا صبح زوزه می کشیدم.دور و برم هیچ کس نبود جز یک خدمتکار که اون هم خوابیده بود. بالاخره روزها گذشت و کم کم خوب شدم البته تا دو ماهی صدام درست در نمی اومد ولی هر چی بود گذشت. شش هفت ماهی از فرار مادرم گذشته بود که یه روز پدرم طرفهای عصر بی موقع به خونه برگشت. پدرم هیچ وقت زودتر از نیمه شب به خونه نمی اومد. همه ترسیده بودیم. پدرم روی ایوون ایستاده بود و با دسته شلاق به چکمه هاش می زد. پشت سر پدرم یک زن قد بلند ایستاده بود. من کنار استخر بازی می کردم. پدرم با اشاره منو صدا کرد. وقتی با ترس و لرز به ایوان رفتم و جلوی پدرم ایستادم از ترس خودم رو خیس کردم. پدرم دید اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت: پریچهر این از امروز مادر توئه و اشاره به اون زن کرد. بعد رو به بقیه خدمتکارها کرد و گفت خانم از این به بعد اینه!
    همین رو گفت و رفت. سهراب خان یه گوشه ایستاده بود و من رو نگاه می کرد. اون زن که بعدا فهمیدیم اسمش عالم تاج خانمه چادرش رو از سرش برداشت و به طرف من اومد. زیر بغل من رو گرفت و از پله ها پایین برد. لب استخر که رسید منو ول کرد توی آب. استخر پر لجن بود و گود. توی آب رفتن برای من مهم نبود اما با لباس و به اون وضع منو شوکه کرد مخصوصا که پاهام توی لجن گیر کرد. نور به قبرش بباره سهراب خان رو. بیچاره پرید تو آب و من رو گرفت. خیس آب شده بود. نفس من که دیگه در نمی اومد.وقتی با بدبختی منو از آب گرفت و بیرون آورد رو به عالم تاج خانم کرد و گفت: فکر نکنی که شدی خانم این خونه! اگه بخوای یه بار دیگه این طوری جفتک بندازی کاری باهات می کنم که چاروادارها هم پهن بارت نکنن. بعد به خدمتکارها دستور داد که لباس من رو عوض کنن و رفت. با این کارش هم از من حمایت کرد و هم به عالم تاج خانم فهموند که همه کاره خونه بعد از پدرم اونه. عالم تاج خانم هم با بلایی که سر من آورد می خواست حضور پر قدرتش رو تو خونه به خدمتکارها و من نشون بده!
    در این موقع پریچهر خانم سیگاری روشن کرد و گفت: خسته شدم.این باشه واسه این سفر. من و هومن هم یکی یک سیگار روشن کردیم. حرفی برای گفتن نبود. به هومن اشاره کردم که بلند شه و بره که اون هم دست هاله رو گرفت و بعد از خداحافظی با پریچهر خانم رفت. من موندم و پریچهر خانم.
    من- پریچهر خانم یه چیزی ازت می خوام . خواهش می کنم روم رو زمین نندازید! بعد میوه و شیرینی و گوشت و بقیه چیزها رو همراه با چند تا هزار تومنی جلوش گذاشتم و گفتم پریچهر خانم تو اینها گوشت و مرغ هم هست خراب نشه!
    پریچهر خانم نگاهی به اون ها کرد و گفت: با این کار تو غرورم جریحه دار می شه!
    من- من هم مثل پسرتون. نوه تون. تو رو به اون که می پرستید قسمتون می دم که دستم رو رد نکنید و دلم رو نشکنید!
    اینو که گفتم پریچهر خانم، این پیرزن سختی کشیده با عزت،چادرش را روی صورتش کشید. از زیر چارد شونه هایش رو که در اثر گریه تکون می خورد. دیدم. معطل نکردم و با خداحافظی زیر لبی از اون جا دور شدم.
    فردای اون روز تو باغ قدم می زدم که در باز شد و شهره وارد شد. از دور منو دید و به طرف من اومد و سلام کرد و گفت: من عاشق این باغ خونه شمام!
    من- باغ که نیست باغچه است. باغ رو ما اصطلاحا می گیم.
    شهره- در مقایسه با این خونه های تازه ساز که مثلا دویست و پنجاه متر کل زمینه و دویست و بیست مترش رو شهرداری مجوز زیر بنا میده می مونه سی چهل متر حیاط، مثل جنگله برای همین شهر داره خشک و برهوت می شه. فقط مونده ساختمان!
    مدتی در سکوت بین درختها قدم زدیم. امروز هم شهره یک لباس شیک پوشیده بود. خیلی خوش تیپ بود. بعد از یه کم گفت: چرا اون روز من رو وسط خیابون ول کردی و رفتی. بهم خیلی توهین شد.
    من- رفتار و طرز صحبت شما شهره خانم بچه گانه بود. دو تا جوون کم سن و سال از کنار شما با سرعت رد شدن می خوام بدونم یه خانم با شخصیت باید دنبالشون کنه؟ معمولا ما شنیدیم برعکسه! یعنی وقتی چند تا جوون با ماشین برای یک خانم مزاحمت ایجاد می کنن اون خانم باید با بی اعتنایی با اونها برخورد کنه. حالا شما عکس قضیه رو عمل کردی بعد هم که ما بهتون تذکر دادیم هیچ اهمیت به ما ندادی و کار خودتون رو ادامه دادی. فکر نمی کنی که به ما هم توهین شده باشه؟
    شهره- هومن شلوغش کرد یعنی خیلی ترسیده بود.
    من با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کردم و گقتم: شما شهره خانم اشتباه می کنی اگه به اتاق هومن رفته بودی متوجه اشتباه خودتون می شدید. هومن چند تا کاپ در مسابقات اتومبیلرانی گرفته!! با اینحال وقتی شهر رانندگی می کنه دقیقا طبق مقررات عمل می کنه و آرتیست بازی در نمی آره. یعنی هر چیزی جای خودش رو داره.
    شهره- باشه. معذرت. حالا دیگه قهر نکن. اومده بودم ببرمت پارک قدم بزنیم.
    من- اینجا با پارک چه فرقی داره؟داریم قدم می زنیم دیگه!
    شهره خندیدو گفت: راست می گی ها! اینجا اونقدر بزرگه که مثل یه پارک اختصاصیه!
    بعد دوباره گفت: فرهاد اگه یه شب بیام دنبالت بریم به یه مهمونی ، می آی؟
    مدتی فکر کردم بعد گفتم: چه نوع مهمونی؟ خانوادگی؟
    شهره- نه به اون صورت. دانشجوها جمع می شن دور هم. یکی دو ساعتی دور هم هستند. یعدش هر کی میره دنبال کارش.
    من- نه ، نمی آم.