1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر4

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 5, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    - بله،پدرم جنگلهای شمال رو که بزرگ هستند،تقسیم می کنن وشریک می شن،ویلا می سازند

    هومن- پس شما باید همسریک هیزم شکن بشید که اون درختهایی روکه پدرتون قطع می کنه،بشکنه وتوبازاربفروشه!
    «وبدین ترتیب شب مهمانی به پایان رسید.»
    اون شب هومن خونه خودشون نرفت وپیش من موند.وقتی دوتایی تواتاق من تنها شدیم هومن پرسید:
    - فرهاد امشب ازکدوم دخترها خوشت اومد؟فکرکنم مادرت منتظره فردا،بفرستدت خونه بخت!
    من- شهره دختربدی نیست.هم خیلی قشنگه؛هم دیگه شناخته شدس.چاق هم نیست،خوبه،من ازش بدم نیومد.ولی مشکل،یکی پدرشه،
    یکی اینکه دخترخاله منه.ممکنه ازنظرژنتیک،مشکل داشته باشیم،یعنی ازنظرگروه خونی.پدرش هم ازاون بازاری هاست که من ازشون
    نفرت دارم.محتکره! البته این به شهره ربطی نداره
    هومن- اگه با شهره ازدواج کنی،پدرش می بردت بازار،برات یه حجره بازمی کنه.
    یه میزمی ذاری ویه تلفن.روی میزهم یک قالیچه می اندازی وروی صندلی یک پوست گوسفند،همیشه هم یه دسته کلیدمی زنی به شیشه حجره وزیرش می نویسی
    «یک دسته کلید پیدا شده»بنگاه صداقت!!
    اون وقت ازاون طرف،هرچی جنس مصرفی مردم بیچاره س،احتکارمی کنی!
    من- هومن توچی؟ازهیچکدوم خوشت نیومد؟خلاصه بگومادرم برات دست بلند کنه!
    هومن- بعضی هاشمن بد نبودند،یعنی قشنگ بودند ولی همه دنبال ظواهرزندگی هستن.یعنی اینطوری تربیت شدن.
    من- هومن،بخوابیم،دارم ازخستگی می میرم
    هومن- آره،زودتربخوابیم.ستاره خانم ساعت شش صبح آقا میاره،یه کدوم ازدخترای فامیل روبزوربهت می ده!
    من- نه،می خوام با پدرم صحبت کنم که من روبرای ازدواج تحت فشارنذارن
    هومن- فرهاد،لیلا توی خونه نمی آد؟
    من- چرا یعنی دیشب به فکرش بودم.دلم می خواست برم دعوتش کنم.ولی به دوعلت نرفتم.اولاکه مادرش داشت درآشپزخانه
    کارمی کردوترسیدم یکدفعه یکی ازاین دخترها یه متلکی،چیزی بگه،دختره روحیش خراب بشه.دوم اینکه،لیلاچادریه،با چادرهم حتما نمی اومد تومهمونی
    هومن-اگر دستم رسد بر چرخ گردون
    ازاوپرسم که این چون است واون چون؟
    من- با چرخ مکن حواله کاندرره عقل
    چرخ ازمن وتوهزارباربیچاده تراست
    هومن- شب بخیر«خیام»!!
    من- شب بخیر«صمدبهرنگی»
    ساعت حدود نه بود.من وهومن تازه ازخواب بیدار شده بودیم وصبحانه تازه تمام شده بود که زنگ زدند.خواهرهومن بود«هاله»
    من وهومن ازاومدن خواهرش بسیارمتعجب شدیم.آروم اومدودرسالن،روی مبل نشست غمگین به نظر می رسید وبی پناه.زیرلب سلام کرد.
    هومن- چی شده هاله؟اینجا اومدی چیکار؟
    هاله- تووقتی کوچک بودی اینجا می آمدی چیکار؟حالا می آیی چیکار؟
    هومن زهرخندی زد وگفت
    - اینجا به پناه می اومدم.برای فرارازخونه.برای فرارازدست مادرتو
    هاله- من همم به پناه اومدم.به این خونه؛به برادرم!
    من وهومن همدیگه روبا حیرت نگاه کردیم
    هومن- من وتو،هیچوقت خواهروبرادرنبودیم.من درزندگی خیلی تاوان تورو دادم هاله خانم!
    هاله- هومن من می دونم که مادر،تورو اذیت کرده.یعنی وقتی کوچک بودم متوجه نمی شدم ولی حالا،چرا.می فهمم.
    ولی گناه من چیه؟مگه من خواستم که زندگی تواینطوری بشه؟مگه من باعث جدایی پدر،ازمادرتوشدم؟
    اگراونها بین من وتو،تبعیض قائل می شدند،گناه من بوده؟
    هومن توبرادر بزرگ منی،پدرمون یکیه اینو قبول نداری؟
    بعد ازگفتن این حرفها شروع به گریه کرد.هومن سردرگم مونده بود که من گفتم
    من- هومن توتلافی غوره روسرکوره درمی آری؟تودربرابرخواهرت مسئولیت هایی داری.یادت نره
    پس از اینکه حرف من تمام شد،هومن بلند شدوخواهرش رودرآغوش گرفت.صدای گریه هاله بلندترشد.قطره اشکی ازچشم هومن پایین چکید
    لحظاتی این صحنه شورانگیزادامه داشت تا دراثرنوازش هومن،خواهرش آرام شد
    هومن- خوب خواهر،حالا بگوچی شده؟کدوم ظالم اشک تورو درآورده؟
    هاله خندید وگفت- مادرم
    حالا نوبت خنده هومن بود:مادرت که اشک من روهم زیاد درآورده!با توچی کرده!
    هاله- هومن،می خواد من روبه زوربده به پسرخاله ام.منوچهر
    من- هاله خانم منوچهرپسربدیه؟
    هاله- نه،ولی من ازاول خوشم نمی آد.من می خوام فعلا تحصیل کنم،دانشگاه برم.حالا خیال ازدواج ندارم.
    من- کلاس چندم هستید شما؟
    هومن- امسال دیپلمش روگرفته.
    هاله- وقتی گفتم نمی خوام با منوچهرازدواج کنم،لج کردند ونمی ذارن توکنکورشرکت کنم
    هومن- به به،چشمم روشن!زیرگوش من چه دیکتاتوری راه انداختند!پاشئ،پاشوبریم ببینم حذف حسابشون چیه
    بعد روبه من کرد وگفت
    - پاشوفرهاد توهم بیا.یه دفعه دیدی کم آوردم توزیربغلم روبگیر!
    من- شاید صلاح نباشه من بیام.
    هومن- چرا بیا، اتفاقا صلاحه که توباشی.
    «حرکت کردیموبه فرخنده خانم گفتم اگرمادروپدرم اومدن،فقط بگه که من خونه ی هومن اینا هستم چند دقیقه بعد به خونه آنها رسیدیم وواردخونه شدیم.»
    خونه هومن هم بزرگ بود،نه به بزرگی خونه ما.ولی باغی نسبتا بزرگ داشت وساختمانی دوطبقه ویلایی.به محض ورود سوسن خانم،نامادری هومن جلواومدوگفت:
    - اِ هومن جون تویی،چرادیشب نیومدی؟
    «من وهومن هردوسلام کردیم وسوسن خانم جواب سلام ماروداد وبامهربانی به من تعارف کردواین تازمانی بود که هاله هنوزواردخونه نشده بود.
    به محض ورودهاله،سوسن خانم با لحن غضب آلودی سوال کرد»
    - کجارفته بودی هاله؟
    «هومن دست هاله روگرفت وپیش خودش نشوندوگفت: خواهرم پیش من بود،پیش برادرش!»
    سوسن خانم باحیرت زیادکه کم وبیش،شادی نیزدرچشمانش دیده می شد،آرام روی مبلنشست وبدون حرف لحظاتی هومن وهاله رونگاه کردوبعداز یکی دوبارکه به من نگاه کرد،
    گفت:باورم نمی شه!شماها خواهروبرادرشدید؟نه اینکه ناراحت باشم،همیشه این روازخدامی خواستم که روزی هاله روبه خواهری قبول کنی.ولی برام خیلی عجیبه!
    هومن- اگرشما و پدراجازه می دادید،خیلی زودترازاینا،خواهروبرادری ماخودش رونشون می داد.ولی متاسفانه با تبعیض هایی که بین من وهاله قایل می شدید،روزبه روزمنوازاودورمی کردید.
    بگذریم،من اینجا نیومدم دراین مواردصحبت کنم.
    سوسن خانم،هاله ازطرف مادربامن تنی نیست،ولی دخترشما که هست؟پاره تنتون که هست؟
    من برای آینده اونگرانم،شما چرانیستید؟فکرنمی کنید که دراواخرقرن بیستم،زمان اون رسیده که یک دخترتحصیل کرده حق داره برای سرنوشت خودش تصمیم بگیره؟


    فکرنمی کنید که هرچند ازاون بزرگترهستید،ولی ممکنه شما اشتباه کنید؟هرکس ندونه،فکرمی کنه دارید هاله روازسرخودتون بازمی کنیددلم می خواد بدونم منظورتون از این کارها چیه؟سوسن خانم- اجازه بده بگم چند تا چایی صغری خانم بیاره،بعد صحبت کنیم،با گلوی خشک که نمی شه حرف زد!وبا این گفته،درحال بلند شدن بودکه هومن با لحنی محکم وآمرانه،ولی آرام گفت:- سوسن خانم خواهش می کنم بنشینید. ما نه برای دیدو بازدید اومدیم نه مهمانی. سوسن خانم کاملا جا خورده بود. دوباره نشست گفت:- هومن جان تو درست می گی،ولی دلم می خواد بدونم منوچهر چه عیبی داره؟تو خودت منوچهرروچند ساله ندیدی ولی درکودکی وتقریبا جوانی، قبل ازاین که ازایران بری،با اون آشنا بودی. تو بگو چه طورپسریه؟ هومن- تا اون جا که من می دونم،پسر بدی نیست. اما مسئله چیز دیگه ایه.موضوع اینه که هاله ازمنوچهرخوشش نمی آد. موضوع اینه که هاله اصلا نمی خواد ازدواج کنه!حالا چه منوچهر،چه کس دیگه.سوسن خانم ازشما انتظارنداشتم که این طوری فکرکنید!شما تحصیل کرده اید،بی سوادکه نیستید؟خوبه که زندگی من ومادرم،جلوی چشم شماست!«بعد مدتی هومن سکوت کرد. که حتما زندگی خودش رودرلحظه ای مرورکرد.»دوباره گفت:- ازدواج مادرمن هم اجباری بوده. مادرم پسرخاله اش رودوست داشت که به خاطرپول یا هرچیزدیگه ای،خانواده اش مجبورش کردن باپدرم ازدواج کنه. بدون عشق،بدون تفاهم،بدون آزادی درانتخاب.نتیجه اش هم من هستم،بدون مادر،بدون محبت مادری،بدون کودکی!می دونید سوسن خانم،هر بچه ای،قسمتی ازکودکیش،لوس کردن ونازکردنه!که چی؟که این که مادرش نازش روبکشه،درآغوشش بگیره،نوازشش کنه.بعضی ازوقت ها دیدید که بچه ها،بی خودی وبدون علت بهانه می گیرند؟همش به خاطراینه که مادرشون،پدرشون،لوسشون کنه ودستی سروگوششون بکشه. اینطوری یه کودک ازنظرمحبت ارضا میشه. من ازاین نعمت خدا که حق مسلم هرکودکه،محروم بودم.درون من خلایی است که هیچوقت پرنشده.حالا دیگه گذشته،با تموم پولها وقدرت های این جهان نمی شه زندگی منوبه عقب برگردوند واین خلاء روپرکرداون زمان وقتی بزرگترها،مادرم رومجبوربه ازدواج با پدرم می کردند. خیال خوبی کردن به اون روداشتند. به اصطلاح صلاحش رومی خواستند.حالا شما که نمی خواهین هاله به سرنوشت مادرمن دچاربشه؟!شوهردادن یه دختروتهیه جهیزیه،تنها کافی نیست. «صحبت هومن دراین جا تمام شدوسرش راپایین انداخت.»متاثرشده بودیم وباورنکردنی تراینکه علاوه برهاله،سوسن خانم هم آرام،گریه می کردبعد ازچنددقیقه سوسن خانم که اشکهاشوپاک کرده بودگفت :- هومن جان،من اینکه تونسبت به آینده هاله احساس نگرانی می کنی،واقعا خوشحالم،خوشحالم ازاینکه این جریان باعث شدکه شمادونفراحساس خواهربرادری بکنیدحالا دیگه اگرقرارباشد بمیرم هم خیالم راحته که هاله تنها نیست وبرادرش مواظبشه!هومن تودرست می گی.من نبایدبه خاطرپول هاله روواداربه ازدواج می کردم. اما نمی دونم چراهمیشه تا اسم خوشبختی به میان می آد،اولین چیزی که درذهن انسان نقش می بنده پوله!
    متاسفانه شاید ما زیادی درمسائل مادی غرق شده باشیم.
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    مرسی
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.