1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر3

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 4, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    هومن که جلواومده بودوحرفهای مادرم ومنوگوش می داد،آروم از مادرم پرسیدهومن- ستاره خانم،اونوقت این زمینهای خردشده روکی می سازه؟مادرم- اون که تواون زمینها ویلا می سازه،هنوزنیامده .امشب دعوتشون کردم،حتما می آنهومن- ستاره خانم،اونکه کارقاچاق می کنه،کدومه؟!مادرم- قاچاق اونطورکه نمی کنه!جنس ازمرز،بدون گمرک واردمی کنه،شوهرعمه فرهاده .من- ولی مادر،دختره که دم پاسیوواستاده بود،رفت طرف نوه عموی شماهومن- اونی هم که لباس مشکی پوشیده بودرفت طرف اون خانم وآقاهه«درهمین وقت دوباره زنگ زدندوعده ای تازه واردشدندوهنوزسلام واحوال پرسی تموم نشده بودکه دوباره یه عده دیگه واردشدندودوباره همه بلندومراسم سلام واحوال پرسی وتعارف واین حرفها.»مادرم دوباره کنارمن نشست وآروم گفت:مادرم- اون اولی که اومد،دیدیش که؟با یه دختره وپسراومدند؟برادرشوهرخاله س،اونم توی بازاره .دخترش هم خیلی خوشگل ونازه .اون بعدی هام که اومدن،حشمت خان. پسردایی مادرم .بنگاه حمل ونقل داره،دخترشم،همونه که بغلش نشسته.هومن آروم پرسید:- ستاره خانم،این خلافش چیه؟مادرم- این توی کامیونهایی که مال شرکتش هستند،لوازم کامپیوتروموبایل وازاین چیزهایواشکی می آره ایرانهومن- ستاره خانم نمی شه به اینها بگید که هرکدوم ازدخترها،برن پیش پدرومادرشون بشینن؟ آدم اونهاروباهم قاطی می کنه .اصلا کاشکی هرخانواده،لباس یک رنگ می پوشیدکه مثل هم باشن .مثل تیم فوتبال!«مادرم که تازه متوجه شده بودهومن سربه سرش گذاشته،خنده اش گرفت وگفت»- پسرخیرنبینی،داری منو مسخره می کنی؟هومن- مادرم داغم روببینه اگرشمارومسخره کنم .ولی ستاره خانم من جای شما بودم هایه تلفن می زدم نیروی انتظامی بیادتمام این خلافکارهارودستگیرکنه ببرهمادرم- اِوایواش،اگه بفهمن آبروم میره پسر!هومن- آخه اینا که شمادعوت کردید،همه شون سابقه دارن!اینجاشده ستادکلاهبردارها!«مادرم هومن رومثل پسرخودش دوست داشت .برای همین هیچوقت بهش چیزی نمی گفت به همین خاطرهم هومن آزادانه جلوی مادرم هرچی دلش می خواست می گفت .»
    آخرین مهمان هم،چند دقیقه بعد اومد.آقای ارسلانی،ویلاساز درزمین های تکه پاره شده شمال!کم کم فرزندان خانواده،همونطورکه هومن خواسته بود،کنارپدرومادرشون قرارگرفتند وسلام واحوالپرسی وسایرمخلفات با همدیگهبه پایان رسید ونگاه اون ها متوجه هومن شد برادرشوهرخاله آقای دلخواه:خوب فرهادخان چطوری هایی؟باورکن ازروزی که رفتی،دائم به فکرت بودمهومن- فکرنکنم قربان شما حتی لحظه ای به من فکرکرده باشید آقای دلخواه که انتظارهمچین جوابی نداشت،سرخ شد وگفت:- منظورتون ازاین حرف چیه؟یعنی من دروغ میگم؟هومن- خیرقربان،بنده فرهادنیستم،هومن هستم.شما حتما به یاد این بودید ودائم بهش فکرمیکردید(وبااین حرف من روبه آقای دلخواه نشون داد) آقای دلخواه که متوجه اشتباه خودش شده بود،بلند بلند شروع به خندیدن کردبعد گفت:- خوشم اومد جوون.سالها بودکه کسی این طوری جواب منونداده بود(ودوباره خندید)صدری زمین خوردکن شمال:خوب حتما حالاکه فرهادخان پس ازاتمام تحصیلات به ایران برگشته،جناب رادپوریکی ازکارخانه ها روبه نامشون می کنند وبه امید خدا،می شن یه کارخونه دارموفق مثل پدرشونشوهرعمه خانم- فرهادجون اگه بیاد توبازارهم بد نیستها؟ برادرشوهرخاله- بله،کاملا.زنده باشن،بازاربیان خیلی براشون مفیدههومن- بله،صد درصد،مخصوصا که درهمین مورد تخصص همم گرفته فرهاد جون!برادرشوهرخاله- زنده باشن،مدرکشون چیه؟یعنی متخصص چی هستن فرهادخانهومن- الکترونیکشوهرعمه- به به،ماشاالله،واقعا بازاربه همچین تخصصی احتیاج داره؟«من که داشتم ازخنده،خفه می شدم،چپ چپ به هومن نگاه کردم»برادرشوهرخاله- زنده باشن،صحبت احتیاج شد،یادم اومد جناب مسعودی(شوهرعمه)شماهم،تا فهمیدید مابه اون قلم جنس آخرواردکردیداحتباج داریم،همه گذاشتید انبار؟شوهرعمه خانم- آقای دلخواه(برادرشوهرخاله)قربون شکلت،اسمش روگفتی،فامیلش روهم بگو!جنس رو همه احتیاج دارن،قیمتش اصلهشوهرخاله توری- قرلرنشد اینجا صحبت بی وفایی بشه.پس ما اینجا چیکاره ایم؟وسط روبگبریم وغائله روختم کنیم،قبول؟هومن-آقایون لطفا اگه معامله جوش خورده،حق کمیسیونش روفراموش نکنید.اینجا یه بنگاه معتبریه!«همه زدند زیرخنده.پدرم ازهمه بیشترمی خندید»صدری- جناب ارسلانی،کاررو درروی سی قطعه زمین شمال کی شروع می کنید؟ارسلانی- به محض اینکه اینکه درختهاشو قطع کردند.با درخت توی زمین که نمیشه برادر! روی درختها که نمی شه ویلا ساخت!شوهرخاله توری- حشمت خان شما ساکتید؟فدات شم قراربودیه چیزهایی توتریلی جاسازی بشه،چی شد؟حشمت خان- ما که درحضوربزگان اسائه ادب نمی کنیم،ولی با اجازه تون ترتیب همه کارها داده شده.درهمین موقع هومن آرام به من گفت:- بابا صدرحمت به باندمافیا عجب آل کاپون هایی جمع شدن اینجا!بعد روبه دخترهای فامیل کرد وگفت:- خانمها وآقایون،اگرلطف کنید وتشریف بیاورید این طرف سالن،شاید بتونیم با کمک همدیگه،یک باند آدم ربایی یا یک شبکه توزیعمواد مخدرراه بندازیم.خوشبختانه سالن بزرگه وامکانات فراوان!همه زدند زیرخنده وآقای صدری گفت:- راست میگن بچه ها،شما جوون ها برید یه طرف دیگه.ما اینجا باید یه لقمه نون دربیاریمهومن- بعله دیگه،ما هم بریم شاید یه تیکه بوقلمون پیدا کنیم با این یه لقمه نون بخوریم.«سپس همه جوون ها با خنده به طرف دیگه سالن رفتند.مادرم با بقیه خانمها هم درگوشه دیگرسالن مشغول گفت وشنود شدند.»هومن- خانمها،خواهش می کنم بعداز نشستن،خودشون رو با ذکرنسبت دوری ونزدیکی به فرهاد معرفی کنن«همه با نگاهی مشتاق ولبی پرخنده،طبق دستورهومن روی مبل های آخرسالن که فاصله نسبتا زیادی هم با بقیه داشت،نشستند.»
    شهره- من دخترخاله فرهادمسحر- من دخترعمه فرهادمسپیده- من دخترپسرعموی مادرفرهادمبهزادوبهاره- ما دختروپسربرادرشوهرخاله توری هستم یعنی با شهره،دخترعمووپسرعموهستیم .مهتاب - من دخترپسردایی مادرفرهادخان هستمخاطره - من هم دختربرادرشوهرعمه فرهادخان هستمفرانک- من دخترهمسایه ویلای شمال فرهادخان هستم ونوس- من هم همسایه ویلای شمال فرهادخان هستم هومن- ازآشنایی باهمه شماخوشبختم .من هم هومن،دوست فرهادخان هستم .قبل ازهرچیزباید به شما،بخاطرداشتن یه همچین پدرهایی تبریک بگم .واقا شب وروززحمت می کشن تاشماهاراحت زندگی کنید!شهره- هومن خان،من گاهی دوشب دوشب پدرم رونمی بینم!خیلی براش نگرانمهومن- حق دارید والله!یه دفعه ممکنه اصلا نبینیدش!یعنی خدای ناکرده مریض بشه،بیفته گوشه بیمارستان.بااین کارزیاد!وآروم زیرلب گفت:- امید بخدا،همین روزها می گیرن ومی برنش زندان!شهره- ببخشید،متوجه نشدم چی گفتیهومن- گفتم خدای نکرده ممکنه قلبشون بگیره،نبایداجاره بدیداینقدرکارکنن!سحر- هومن خان شغل پدرشماچیه؟چی کارمی کنن؟هومن- شغل پدرم تخصصیه،خیلی کارحساسیه،پدرم بچه هایی روکه تنهامدرسه می رن یاتوی کوچه ها فوتبال بازی می کنن وخلاصه ول هستن،می گیره ومی بره خونه،دل وجگرشون رودرمی آره،کلیه هاشون رودرمی آره،می ذاره تویخ صادرمی کنه خارج .بازارش خیلی خوبه!همه خندیدندوهرکسی چیزی می گفتشهره- هومن خان شوخی می کنن خاطره- خیلی بانمک هستندسحر- واقعا خیلی شوخ طبع هستندهومن- شوخی نکردم،جدی گفتم .پدرمن که نبایدازپدرشماها چیزی کم بیاره!سپیده- جدا هومن خان پدرتون چکاره هستند؟هومن- دکترای شیمی داره،چندقلم ازاین محصولات که الآن مصرف می کنید،مثل شامپووصابون وخمیردندان وچندچیز دیگه،ساخت پدرمنه .کارخونه داره .فرانک- هومن خان شماخیال ازدواج ندارید؟هومن- چراندارم!دنبال یه دخترپول دارمی گردم«همه خانمها بهم نگاه کردندوخندیدند»من- هومن جون،این دخترخانمها،شکرخداهمه پولدارن .معطل نکن،یه کدوم روانتخاب کنونوس- فرهادخان،مگه کفش می خوان انتخاب کنن؟به این شلی ها که نمی شه!هومن- ماهام همچین شل نیستیم ونوس خانم!شهره- جدا فرهادازشما می پرسم،چه تیپ دختری روبرای ازدواج ترجیح می دی؟من- چه طوربگم؟یه دختری که ازش خوشم بیاد.نمی تونم بگم چه تیپی باید باشهبهزاد- ولی من می دونم ازچه تیپ دختری خوشم می آدهومن- شما چند سالتونه؟بهزاد- پاپی چندماه شناسنامه مودیرگرفته،برای مدرسههومن- سگ تون رومی فرمایید؟بهاره- اِواهومن خان!پدرم رومی گههومن- پس چرامی فرمایند«پاپی» .دورازجون پدرتون،مایه سگ داشتیم گه صداش می کردیم پاپی .این اسمها روچراروپدرتون می ذارین؟زشته بخدابهزاد- پس بهش چی باید بگیم؟ صداش کنیم بابا؟یا آقا بابا؟هومن- نخیر،صداش کنیدخاله خانم!خوب باید یا بابا صداش کنید یا پدر،یاآقاجون .حالا بالاخره چند سالتون؟بهزاد- هجده ساله تموم!هومن- البته حالا که برای شما زوده،ولی بگید ببینم درآینده،چه تیپی روبرای ازدواج می پسندید؟بهزاد- یه دخترمدرن امروزی!هومن- بهزادخان مگه می خواهیدماشین آلات برای کارخونه انتخاب کنی که مدرن باشه؟من- منظوربهزادخان یک دخترمتجدده!هومن- آخه منظورتون ازدخترمتجدد چیه؟بهزاد- چه جوری بگم؟یعنی منو درک کنه،یعنی وقتی می خوام موزیک گوش بدم،اونم گوش بده .وقتی می رقصم،پا به پای من برقصه .اینطوری دیگه!هومن- پس جنابعالی زن نمی خواهید،رقاص می خواهید؟سحر- مگه شما با رقص مخالفید هومن خان؟سپیده- رقص برای زن،جزولاینفک وجود!شهره- بارقص،احساسات وانرژی اضافه،آزاد می شه .درضمن یک نوع ورزشه!هومن- چند نفربه یک نفر؟ضعیف گیرآوردین می چزونید؟همه خندیدندهومن- من بارقص مخالف نیستم .اما خانم خونه،غیرازرقص،باید کارهای دیگه ای هم بلدباشه یا نه؟زندگی که همش رقص نشد!مجسم کنید بهزادخان ازسرکارخسته برگشته خونه .درخونه روکه بازمی کنه،می بینه خانم مشغول رقصیدنه!می گه ناهارچی داریم؟خانم می گه،داشتم می رقصیدم،نرسیدم به ناهار .می گه خونه چرا کثیفه؟ خانم می گه،بیا با هم قربدیم،نظافت چیه؟من- منظورهومن اینه که هر چیزی بجای خودش خوبه .رقص،خونه داری،لطافت،انعطاف،همه چیز .اما مهمترین امتیاز برای هرکسی،مخصوصا یک زن شوهردار،خوب فکرکردن وپاکدامنی .ولی چه اشکالی داره که یک زن شوهرداردرخونه برقصه؟یکی ازاشتباهات ماایرانی ها اینه که،به محض ازدواج،حالا چه دختروچه پسرتمام کارهایی روکه درزمان مجردی می کردیمقطع می کنیم . حالا اگربه این زن ها ومردها گفته بشه که چرا دیگه تو خونه به خودتون نمی رسید،جواب می دن،ماکه شوهرمون روکردیم یازنمون روگرفتیم!حالا مثلا درموردخانمها می گم .درزمان قبل از ازدواج،یه دخترمرتب به خودش میرسه،آرایش می کنه،موهاشو درست میکنه،لباس شیک می پوشه،به خودش عطرهای خوش بو می زنه.اما بعداز ازدواج،کهنه ترین لباس روبرای استفاده توخونه اختصاص میده،عطرهاشوبرای مهمونی نگه می داره،هرسه چهارروزیکبارحمام می کنه،موهاش،همیشه چرب وبهم ریخته س.خلاصه طوری تغییررویهمیده که شوهربیچاره،دیگه نمی تونه بین اون دخترقبل از ازدواج واین زن بعداز ازدواج،یک نقطه اشتراک پیدا کنه.البته مردهم همینطور.هومن- فرهادجان تمام این مشخصات که می گی،درفرخنده خانم جمعه!معطل نکن!سحر- خوشبختانه،الان وضع خیلی فرق کرده.جوونها خیلی روشن شدنمهتاب- من دلم می خواد شوهرم شاعرباشههومن- اونوقت ازکجا می آرید،می خورید؟مهتاب-خوب شعرهاشوچاپ می کنه.هومن- مردم ندارند بخورند،کی میره کتاب شعربخره؟اون کسانی که اهل کتاب وشعرواین حرفهان،پول کتاب خریدن ندارند.اونهایی که پول خریدکتاب دارند،اصلا اهل این حرفها نیستند.شماخودتون بگید،تاحالادیدید یکبارپدرتون وقتی می آدخونه،یه کتاب دستش باشه؟فرانک- من دلم می خوادیه شوهرازطبقه کم درآمد داشته باشم.یعنی فقیرباشه وازاین نظربه من متکی باشههومن- که هرروزثروت خودتون روبزنید توسراون بدبخت؟بفرمائید میخواهید ضعیف کشی کنید.درضمن اگردنبال فقیرمی گردید،یه سرتشریف ببرید شاه عبدالعظیم،توی بازارش پرفقیروگداست.من- فرانک خانم خیال شوهرکردن ندارند.دنبال یک برده می گردند«دیگه بچه ها شروع به شوخی وخنده کرده بودند.اون ها می گفتندوبا جواب هومن می خندیدند.خلاصه هومن صدتا داوطلب ازدواج پیدا کرده بود»سپیده- من کاری ندارم که شوهرم چه کاره باشه،فقط باید من روببره تمام دنیا رو بهم نشون بدههومن- معذرت می خوام پس شما«ددری»تشریف دارید.بهتره زن یک جهانگرد بشید یاحداقل بایکی ازاینا که آژانس سیاحتی وتوریستی دارند ازدواج کنیدشهره- هومن خان،بخه نظرشما من باید زن چه کسی بشم؟هومن- والله چه عرض کنم؟ماشاالله خاله خانم اونقدرجذبه دارند که شوهرشما حتما باید دل شیرداشته باشه.به نظرمن شما باید یاهمسرهرکول بشید یا رستم دستان!ونوس باخنده- هومن خان،شوهرمن باید چه کاره باشه؟
    هومن- اول بفرمائید شما دخترآقای صدری هستید که توشمال زمینهارا قطعه قطعه می کنند
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    ایشاجون عالی بود لایک
     
    aysha98 و Mehdi 3 از این پست تشکر کرده اند.
  3. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    مرسی
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.