1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر22

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 23, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    تلویزیون رو خاموش کردم و کنارش نشستم و گفتم:
    بخواب عزیزم. راحت بخواب. هیچ چیز اونقدر که فکر می کنی سخت و ترسناک نیست! من پیشت می مونم. تنهات نمی ذارم! من همیشه با توام!
    تو همسر خوب و مهربون و قشنگ من هستی و همیشه می مونی! من و تو چه روزهایی رو با هم غروب می کینم و بعد دوتایی تو شب تو تاریکی یاد امشب می افتیم و می خندیم!
    قرار نیست که خوب ها برن و بدها بمونن! ببین تو قصه ها اگر چه غم ها خودشون رو بزرگ نشون می دن اما شادی ها از دور دورها می آن و غم هارو از بین می برن! ما الان تو شب هستیم اما قرار نیست که شب همیشه جاودانه باشه! فردا خورشید مثل همیشه طلوع می کنه، تاریکی ها تموم می شن. ببین اینجا هیچ کلاغی نیست!
    اینجا پر از پرنده های قشنگ و آزاده! بهت قول میدم دوتایی با هم برگردیم ایران. برگردیم به خاک خودمون که دوستش داری! تو باید بهم نشون بدی که چه زن خوبی برام می شی!
    بخواب عزیزم . شب کوتاهه!
    بخواب عزیزم تو باز هم می خندی! من باز هم می خندم! گریه ها تموم می شه! من و تو برای خودمون یه خونه درست می کینم که از در و دیوارش محبت و شادی بباره! اون وقت تو تموم این شادی ها رو دسته می کنی و تو گلدون می زاری! تمام این محبت هارو تو یه ظرف می زاری و وقتی من اومدم جلوم می آری تا از خستگی از تنم بیرون بره! بخواب عزیزم من دنیا رو با تو می خوام! زندگی با تو زندگیه! حیاط خونه ام با اسم تو رنگ و عطر می گیره! روز با خنده تو برام شروع می شه!
    دیگه بغض در گلوم شکست و با قطره های اشک فرو ریخت.
    خواب در چشمهای قشنگ همسرم نشسته بود.
    بلند شدم و چراغ رو خاموش کردم فقط چراغ کم نوری روشن بود که نور ملایمی به صورت فرگل می تابید. بالای سرش نشستم و نگاهش کردم. دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم فقط نگاهش کردم. بقدر صد سال نگاهش کردم. تمام صورت زیبا و قشنگش رو که در خواب حالت معصومانه عجیبی پیدا کرده بود به خاطرم سپردم. ساعتها نگاهش کردم. چشمهای قشنگش، صورت ظریف مینیاتوری که دست خالق با زبردستی آفریده بود. به اعماق دلم چنگ می زد.
    خدایا نخواه که این چشمها برای همیشه بسته بشن!
    نگاهش کردم. با دلم نگاهش کردم.
    حالت ترس به درونم نفوذ کرده بود. من هم تنها بودم. غم و اندوه مثل دیواری سترگ دور تا دورم رو گرفته بود. دلم داشت می ترکید! ای کاش می شد که همین الان دست فرگل رو می گرفتم و از اینجا می بردم! کاش می شد با هم جایی بریم که غم نشونیش رو بلد نبود!
    کاش می شد که با هم جایی بریم که زمان در اون جا معنی نداشته باشه! کاش می شد که دست فرگل رو می گرفتم و با هم جایی می رفتیم که هیچ ساعتی نبود! از پنجره به آسمون نگاه کردم. تاریکی از گوشه آسمون داشت فرار می کرد! تمام شب رو به فرگل نگاه کرده بودم!
    سرم رو روی تخت فرگل کنار دستش گذاشتم و چشمهامو بستم. این شب هم از دست رفت!
    بیصدا گریه می کردم که فرگل بیدار نشه. دلم نمی خواست حالا که اینقدر راحت خوابیده بود بیدارش کنم تا ترس دوباره به جونش بیفته!
    دست نوازشی رو روی سرم حس کردم. فکر کردم فرگل بیدار شده!
    برگشتم و نگاه کردم. هومن بود!
    نگاهش کردم. خودش بود! بغلش کردم.
    هومن- نبینم رفیق تنها باشی!
    من- خیلی تنهام رفیق! چرا خبر نکردی که می آی؟
    هومن- نمی خواستم این جا تنها باشی . حالش چطوره؟ روحیه اش چطوره؟
    من- خراب! مثل خودم
    هومن- کی عملش می کنن؟
    من- فردا!
    نگاهی به آسمون کردم و گفتم:
    یعنی دیگه وقتشه! فردا شد!
    هومن- خدا بزرگه فرهاد!
    من- چقدر خوب شد تو اومدی! داشتم از غصه می مردم.
    هومن- آروم باش. تو هر چه از دستت برمی اومد انجام دادی. دیگه باید دید سرنوشت چی برای این دختر رقم زده!
    من- اگه فرگل طوریش بشه هومن نابود می شم!
    هومن- به دلت بد نیار. هنوز طوری نشده. آینده رو هم خدا می دونه.
    من- هومن بخدا حیفه که فرگل طوریش بشه!
    هومن- بسه دیگه. گریه نکن. برو بگیر بخواب داغون شدی! من بالای سرش هستم تو برو بگیر یه ساعت بخواب.
    من- دلم نمی آد ولش کنم! نمی خوام تنهاش بذارم. بهش قول دادم. طاقت دل کندن ازش رو ندارم. می ترسم یه ساعت بخوابم و از دستم بره!
    هومن- این چیزها نه دست منه نه دست تو! روزگار از این بازی ها زیاد داره!
    من- اگه دستم و زورم به روزگار می رسید که همه رو از ظلمش راحت می کردم!
    هومن- تو خسته ای . برو بخواب.
    من- بخت رو می بینی رفیق؟ تا از یک گل خوشم اومد پژمرده شد!
    هومن- هنوز چیزی معلوم نیست فرهاد!
    من- هومن چرا باید ما آدمها به کسی دل ببندیم؟ چرا خدا دوست داشتن رو تو ما بوجود آورد؟ اگر دوست نداشتیم دل بریدن هم سخت نبود؟
    هومن- اگه عشق و دوست داشتن نبود دنیا دیگه ارزش نداشت!
    من- حالا هم ارزش نداره. ببین فرگل رو! این دنیا چی بهش داده؟
    هومن- نمی دونم چی جوابت رو بدم
    من- جوابی نیست که بدی! این دختر معصوم جواب ماست! تا یکی دو ساعت دیگه سرنوشتش معلوم می شه! سرنوشت من هم معلوم می شه!
    حیف از این همه زیبایی نیست که بره زیر خاک؟!
    هومن- نفوس بد نزن. به امید خدا همه چیز درست می شه. دنیارو چه دیدی؟ یه سیب رو می اندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا دوباره تو دستت بیاد! شاید همه چیز اونطوری شد که تو خواستی!
    من- کسی برای من پیغامی چیزی نداده؟
    هومن- نه کسی حرفی برای گفتن نداشت فقط پدر فرگل گفت که بهت بگم هر چی که شد ازت ممنونه! بیجاره شده یه پوست واستخون!
    مادرش حالت جنون پیدا کرده! خیلی بهشون سخت می گذره اگه می شد که بیان اینجا بازم خوب بود. هر کاری تو سفارت کردم نشد!
    من- اینم از اون سیب که گفتی از هزار تا چرخ نهصد تاش علیه ماست!
    امشب فرگل می گفت کاش پدر و مادرش پیشش بودند. دلم آتش گرفت! هومن ترو خدا براش دعا کن!
    هومن- کار همه ما دعا بود. پدر و مادرت خودت، من ، لیلا، خلاصه همه فقط دعا می کردیم. تو هم بهتره از این حالت بیرون بیای. هر لحظه ممکنه فرگل بیدار بشه. من میرم پایین تو سالن می شینم. اگه بفهمه من از ایران اومدم ممکنه شک کنه و بترسه . تو هم بهش نگو من اومدم. فقط یادت نره قبل از عمل یه تماس با ایران بگیری.
    من- باشه تو برو.
    هومن به طبقه پایین رفت. نیم ساعت بعد فرگل بیدار شد و تا من رو دید خندید.
    - کی بیدار شدی فرهاد؟
    من- یکساعتی هست که بیدار شدم. خوب می خوابی فرگل خانم!
    فرگل- آخه این دارو رو که به من تزریق می کنن انگار به یه دنیای دیگه می رم!
    من- حالا حالت چطوره؟
    فرگل- من که وضعم معلومه! خودت چطوری؟
    من- عالی! به امید خدا تا چند ساعت دیگه تو هم راحت می شی و دیگه خیال همه مون راحت می شه. من با یه دکتر دیگه هم صحبت کردم اونم می گفت جراحی تو مثل عمل یه آپاندیس می مونه، به همین سادگی!
    فرگل نگاهم کرد و خندید و گفت:
    شاید هم همینطور باشه که تو می گی.
    بعد بلند شد و صورتش رو شست و دوباره روی تخت برگشت.
    من- هومن تلفن زد. می خواست حالت رو بپرسه.کاش تو هم یه تلفن به ایران می زدی بیچاره ها نگران هستند!
    فرگل- بدم نمیاد که با پدر و مادرم صحبت کنم.
    تلفن رو برداشتم و ایران رو گرفتم و گوشی رو به فرگل دادم و گفتم:
    هر چقدر دلت می خواد حرف بزن خواهش می کنم فکر پولش رو نکن باشه؟
    فرگل- باشه اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه. حرفی باقی نمونده!
    من- من بیرون هستم. راحت حرف بزن.
    از اتاق بیرون اومدم و کناری ایستادم. صدای فرگل رو می شنیدم.
    - الو پدر! سلام . منم فرگل
    - خوبم ، شما چطورید؟ مامان چطوره؟
    - فرهاد اینجاست کارش دارید؟
    - نه تازه از خواب بلند شدم. شاید تا یکی دو ساعت دیگه عملم کنن.
    - ممنون پدر دیگه جز قبول سرنوشت چاره ای نیست.
    - ممنون فرهاد و دکترهام همین رو می گن. پدر! می خواستم چیزی بهتون بگم. پدر خیلی دوستتون دارم. همیشه دوستتون داشتم و براتون احترام قایل بودم. شما باعث افتخارم بودید. پدر برام دعا کنید. پدر یادتونه هر وقت می ترسیدم برام قصه می گفتید؟ تو این مدت بجای شما فرهاد اینکار رو کرد! فرهاد این چند وقته خیلی مواظب من بوده و برام زحمت کشیده! اگر من یعنی اگر اتفاقی برای من افتاد مواظب فرهاد باشید اون یکبار به خاطر من نزدیک بود کشته بشه! متوجه هستید. من می فهمم خیلی ناراحته اما به روی خودش نمی آره. پدر من فرهاد رو خیلی دوست دارم مواظبش باشید.
    - ممنون پدر. پدر اگر گاهی کاری کردم که باعث ناراحتی شما شدم منو ببخشید!
    دوستتون دارم پدر! خداحافظ!
    - سلام مامان. چطورید؟
    - من خوبم.
    - بله تا یکی دو ساعت دیگه.
    - بله فرهاد هم اینجاست . سلام می رسونه. مادر! دوستتون دارم. اگه تو این مدت گاهی اذیتتون کردم منو ببخشید.
    - نه همین طوری می گم.
    - نه هیچ مسئله ای پیش نیومده. شما خودتون رو ناراحت نکنید.
    - چشم مواظب خودم هستم.می گم تا عمل تموم شد فرهاد با شما تماس بگیره.
    - مامان خواهش می کنم گریه نکنید.
    - نه، نه همه چیز اینجا خوبه.
    - باشه چشم لطفا گوشی رو بدید به پدر.
    - چشم خیالتون راحت باشه خداحافظ
    - دوباره سلام پدر
    - پدر مواظب مامان هم باشید.مواظب خودتون هم باشید.
    - نه بخدا چیزی نشده. همین طوری می گم.
    - چشم می گم بلافاصله تماس بگیره.
    - چشم دیگه کاری ندارید پدر؟
    - خداحافظ پدر! دوستتون دارم.
    - می دونم پدر. به خاطر همه چیز ممنون! خداحافظ.
    تلفن رو قطع کرد. چند دقیقه بعد منو صدا کرد وقتی رفتم تو متوجه شدم که گریه کرده.
    من- گرسنه ات نیست؟
    فرگل- نه خسته ام!
    من- از چی؟ مگه کاری کردی؟
    فرگل- نه اما خسته ام!
    در همین موقع پرستار همراه دکتر وارد شدند.
    دکتر- سلام. صبح بخیر. امروز دختر زیبای شرقی حالش چطوره؟!
    ترجمه کردم.
    فرگل- خوب، خسته، آماده!
    دکتر- عالیه! خستگی هم فقط بخاطر اضطرابه! ساعت الان 7 صبحه درست تا ساعت ده نهایتا تو دیگه با خیال راحت تو همین اتاق خوابیدی! دو سه ساعت بعد آروم آروم بهوش می آی و اولین چیزی رو که می بینی چهره شوهر عاشق خودته!
    و حدود یک هفته بعد دو تایی دست همدیگه رو می گیرید و خوب و سالم از این جا بیرون می رید.! البته باید اجازه بدید که با هم یه عکس یادگاری بگیریم! دلم می خواد به عنوان یادبود اونو داشته باشم. قبوله؟
    فرگل- قبلا به خاطر همه چیز ازتون تشکر می کنم دکتر . از همه! قبوله!
    دکتر- خوب شما نباید صبحانه بخورید. حالا حاضرید؟
    فرگل- بله دکتر حاضرم.
    دکتر- عالیه! الان چند نفر می آن تا شما رو به اتاق عمل هدایت کنن. اونجا همه چیز آماده اس. همه پرسنل اتاق عمل در خدمت پرنسس ایرانی هستند!
    بعد دکتر رو به من کرد و گفت:
    شما هم نگران نباشید. قول می دم همه چیز درست و مرتب به پایان برسه
    من هم از دکتر تشکر کردم بعد دکتر رفت و چند نفر برای بردن فرگل با یه تخت چرخدار اومدند. پاهام قدرت حرکت نداشت. خودم رو دنبال فرگل می کشوندم!
    در تمام طول راه اتاق تا سالن جراحی فرگل منو نگاه می کرد و چشم از من بر نمی داشت! جلوی در سالن اشاره کرد تا نگرش دارند. همه ایستادند. رو به من کرد و گفت:
    فرهاد از اولین بار که دیدمت عاشقت شدم و دوستت داشتم! منو به خاطر همه چیز ببخش! یادت نره چه قولهایی به من دادی! مواظب خودت باش! فرهاد نذار من اینجا تو غربت بمونم. منو هر طور که بود با خودت برگردون ایران! خداحافظ عزیزم!
    بعد در حالیکه هنوز نگاهش به من بود اشاره کرد تا حرکت کنند. نتونستم هیچ حرفی بزنم. حتی یک کلمه! اگر دهان باز می کردم فقط ناله ازم شنیده می شد! سرم رو به دیوار گذشتم و گریه کردم!
    دست هومن رو روی شانه ام حس کردم برگشتم و دیدم که او هم گریه می کنه!
    به در سالن جراحی نگاه کردم. فرگل الان چه حالی داشت؟!
    هومن- بیا بریم بیرون اونجا بهتره.
    من- تا عمل تموم نشه از اینجا تکون نمی خورم!
    هومن- به ایران تلفن زدی؟
    من- آره خود فرگل حرف زد.
    هومن- حالا دیگه باید دعا کنیم. بیا بشین حالا چند ساعت طول داره.
    روی نیمکتی کنار در سالن جراحی نشستیم.
    هومن- سرت رو بذار رو شونه من بخواب. یکساعت هم بخوابی خوبه.
    نگاهش کردم.
    هومن- می دونی لیلا چی می گفت؟ می گفت که وقتی تو و من از ایران رفتیم چند روز بعد فرگل و پدرش اومدن خونه شما. فرگل توی باغ بوده که لیلا اونو می بینه و با هم آشنا می شن. بعد از اینکه مدتی با هم حرف می زنن و صمیمی می شن فرگل به لیلا می گه که یه روز در همین جایی که الان ایستاده فرهاد با دوچرخه اونو زمین زده! خلاصه بعد از چندبار که همدیگه رو می بینن و خیلی با هم جور شده بودند فرگل به لیلا می گه که تو رو دوست داره! می گه از همون روز که پاشو تو خونه شما گذاشته مهر تو به دلش افتاده!
    برام خیلی عجیبه! سرنوشت چه بازی ها داره!
    من- سرنوشت فعلا تیغش رو برای من و این دختر طفل معصوم تیز کرده!
    هومن- نه فرهاد اینطوری هام نیست. این قدر بدبین نباش تو دنیا خیلی چیزهای مثبت هم وجود داره. باید اونهارو هم دید.
    من- اگه فرگل از این در سالم بیرون نیاد برای من هیچ چیز مثبتی تو دنیا وجود نداره!
    هومن- به امید خدا سالم بیرون می آد. دم در سالن جراحی چی بهت گفت؟
    من- طفل معصوم داشت از من به خاطر همه چیز عذرخواهی می کرد!
    هومن که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
    فرهاد بخدا دعا می کردم که ای کاش این مرض به جون من می افتاد و فرگل سالم می شد!( و سرش رو به طرف دیگه برگردوند تا من اشکش رو نبینم!)
    من- چه فرقی داشت؟ اون موقع غم تو بود که آزارم می داد!
    هومن- کاش همون شهره رو می گرفتی! حالا دیگه اینطوری نبود!
    من- نه! اینها چیزی در مقابل عشق فرگل نیست! یادته وقتی فرگل رو تو کارخونه دیدم چه حالی داشتم؟ انگار صدسال بود که با هم بودیم!
    نه من راضی ام از اینکه فرگل رو دیدم! فرگل به من عشق رو یاد داد! تو خود عاشق لیلایی! شاید بفهمی من چی می گم. کسی که یکبار واقعا عاشق شد برای همیشه دلش به اون عشق گرمه!
    هومن- ان شا الله حالش خوب می شه و همه از این غم نجات پیدا می کینم.
    من- می دونی هومن؟ چشمهای فرگل مثل یک طلسم تمام زندگیم رو اسیر خودش کرده!
    از لحظه ای که دیدمش خودم رو باختم! یعنی می شه که یکبار دیگه اون چشمها باز بشه و من رو نگاه کنه؟! اگه فرگل خوب بشه دیگه هیچ غمی تو این دنیا ندارم. همین که فرگل باشه برام کافیه!
    تو این مدت که فرگل رو شناختم متوجه شدم که در تمام مدت خوابش رو می دیدم! باور می کنی هومن؟! همیشه تو خواب چشمهای فرگل بود که می دیدم!
    حالا ببین! فاصله مون از همدیگه یکدر یا دو در بیشتر نیست اما انگار بین ما هزار کیلومتر کویر خشک و بی آب و علف نشسته! هیچ چیز مثل انتظار سخت نیست! اونم انتظاری که معلوم نیست آخرش چی می شه. دلم می خواست چسمهامو می بستم و باز می کردم و می دیدم همه این چیزها به خواب بوده! سرم رو به پشتی نیمکت تکیه دادم و چشمهامو بستم شاید واقعا همه اینها یه خواب باشه!
    *****************
    با یه صدا، یه صدای پر از غم چشمهامو باز کردم. هومن آروم صدام می کرد. از جا پریدم.
    - ساعت چنده؟ اصلا نفهمیدم چطور شد!
    هومن- حدود یازده فرهاد.
    من- خوابم برد. چرا بیدارم نکردی؟نمی خواستم بخوابم!خبری نشد؟
    هومن سرش رو پایین انداخت. برگشتم به در سالن جراحی نگاه کردم. در بسته بود. به گوشه راهرو کنار پله ها نگاه کردم. دکتر با لباس اتاق عمل روی پله ها نشسته بود!
    برگشتم به هومن نگاه کردم که همچنان سرش پایین بود. آروم و با ترس به طرف دکتر حرکت کردم. وقتی روبروش رسیدم از جا بلند شد و نگاهم کرد. بعد از لحظه ای زیر لب گفت:
    متاسفم! همه چیز تموم شد!
    برگشتم و به هومن که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. از چشمهاش اشک سرازیر بود.
    من- فرگل مرد؟!تموم شد؟!
    هومن سرش رو پایین انداخت.
    من- دیدی هومن نباید می خوابیدم!
    سقوط کردم! از درون از پرتگاه عمیق غم! تمام شعورم فرو ریخت و من هم همراه اون فرو ریختم. حسی در دستهایم وجود نداشت تا به تکیه گاهی خودم رو بند کنم! سرم به جایی خورد و بیهوش شدم. زمانی که چشم باز کردم خودم رو روی تخت توی اتاقی دیدم. از جا پریدم که هومن منو محکم گرفت.
    من- کجاست؟ فرگل کجاست؟
    هومن-چه فرقی می کنه؟
    من- از اینجا که نبردنش؟!
    هومن- نه همین جاست. بخواب زخمت تازه جوش خورده!
    دست به سرم کشیدم. کنار پیشونیم شکسته بود.
    من- می خوام برم پیش فرگل!
    هومن- بگیر بخواب فرهاد وگرنه می گم یه آمپول دیگه بهت بزنن که 24 ساعت بخوابی ها!
    نگاهش کردم.
    هومن- وضع قلبت خوب نیست فرهاد. می فهمی ؟!
    دوباره سعی کردم بلند شم. هومن در حالیکه سعی می کرد جلوی منو بگیره زنگ اخبار رو فشار داد. چند ثانیه بعد یک پرستار همراه یک مرد وارد اتاق شدند و بلافاصله دارویی به من تزریق کردند که یک دقیقه بعد همه چیز در نظرم تار شد و چشمهام بسته شد.
    **************************
    چشمهامو باز کردم. این دفعه دیگه تو بیمارستان نبودم. یه جایی بودم که همه جا سبز بود. تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و گل. به هر جا که نگاه می کردم نور بود. صدای زمزمه آب همراه با آواز پرنده ها به گوشم می رسید. بوی مطبوعی به مشامم می خورد هیچ جای آشنایی به نظرم نمی اومد. کنار درختی نشستم بغضم گرفته بود. سرم رو بین زانوهام گرفتم و گریه کردم.
    - ببین سرت رو چکار کردی؟!
    سرم رو بلند کردم.
    من- فرگل!!
    - همونطور که بهم قول داده بودی همه چیز درست شد!
    من- تو خوب شدی؟!
    - مگه تو به من قول ندادی؟
    من- اینجا کجاست؟
    - می خوای من زجر بکشم؟
    من- بیا بریم فرگل!
    - کجا؟
    من- برگردیم!
    - که چی بشه؟برگردم که اسیر بشم؟!
    من- هومن نمی ذاره بیام پیش تو!
    - تو نمی تونی پیش من بیای!
    من چرا؟ مگه تو کجایی؟
    - من باید برم فرهاد! قولت یادت نره! آزارم نده! تو هم برو فرهاد!
    من- نمی ذارم بری!
    - تو نمی تونی کاری بکنی!
    من- بیا می ریم پیش بهترین دکترها! هر چقدر پولش بشه مهم نیست!
    - اینجا این حرفهارو نزن! صدام می کنن! قولت یادت نره! من آزادم! راحتم!
    من- فرگل! فرگل! نرو!
    چشمهامو باز کردم. روی تخت تو اتاقی در بیمارستان بودم.
    هومن کنارم روی یک صندلی خوابیده بود. آروم و بی صدا بلند شدم. سرم هنوز گیج بود. از اتاق بیرون رفتم و به طرف سالن جراحی حرکت کردم.پشت در هیچکس نبود.در راهرو هم کسی نبود.وارد سالن جراحی شدم.چندین اتاق عمل بود. یکی یکی داخل همه شون رو دیدم. خالی بود. فرگل تو هیچکدوم نبود! از سالن خارج شدم. بیرون روی پله ها نشستم. سرم رو میون دستهام گرفتم.
    - فرهاد اینجا چکار می کنی؟!
    من-ماریا!
    ماریا- تو نباید از جات بلند می شدی فرهاد.
    من- ماریا می خوام فرگل رو ببینم.
    ماریا- او اینجا نیست. از این جا بردنش.
    من- ماریا خواهش می کنم! من باید فرگل رو ببینم.
    ماریا- فرهاد تو دچار حمله شدید عصبی شدی! ممکنه دفعه دیگه شانس نیاری!
    من- قول می دم که طوری نشه! خواهش می کنم ماریا!
    ماریا- می دونی اگر بفهمن منو اخراج می کنن!
    من- می دونم برات مشکله اما بخاطر احترام عشق اینکارو بکن!
    مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت:
    باید قول بدی که خودت رو کنترل کنی!
    من- قول می دم. قسم می خورم.
    ماریا- آروم دنبالم بیا.
    حرکت کردیم. همه جا دنبال ماریا می رفتم. راهروها به نظرم طولانی می اومد. نمی فهیمدم کجا هستیم یا کجا می ریم تا بالاخره ماریا جلوی یه در ایستاد.
    - فرهاد قول دادی! حالا بیا تو اما خودت رو کنترل کن!
    وارد شدیم. سردخونه بود. ماریا به طرف یکی از قفسه ها رفت و کشویی رو بیرون کشید. اول خودش نگاه کرد بعد به من اشاره کرد که جلو برم. وقتی کنار کشو که به صورت جعبه ای دراز بود رسیدم چهره زیبای فرگل رو دیدم که انگار به خواب خوشی فرو رفته!
    چشمان زیبا و قشنگش بسته بود و تبسمی خفیف گوشه لبش بود. موهای بلند و قشنگش دورش ریخته بود. انگار همین الان برای عروسی آرایش شده بود!چنگک غم گلوم رو گرفت بی صدا بدون اینکه چشمهامو ببندم نگاهش کردم و گریه کردم.مژه های بلند و قشنگش رو انگار دست نقاش زبردستی به بهترین شکل کشیده بود. آروم اینجا خوابیده بود و تمام غم دنیا ر برای من گذاشته بود! باورم نمی شد که فرگلم مرده باشه! طوری زنده به نظر می رسید که حس می کردم ممکنه هر لحظه چشماشو باز کنه و به روم بخنده و بگه" سلام فرهاد"
    ماریا آروم روی فرگل رو انداخت و کشو رو سرجاش قرار داد و رو به من گفت:
    بریم فرهاد. متاسفم!واقعا متاسفم!
    صدای فرگل تو گشوم پیچید! همه اون چیزهایی که تو خواب بهم گفته بود.
    با پاهایی سست و لرزان دنبال ماریا حرکت کردم. به اتاق خودم برگشتم. وقتی بدنم رو روی صندلی رها کردم هومن از خواب پرید.
    - فرهاد باز بلند شدی؟
    من- من خوبم. شلوغش نکن!
    هومن- دکتر گفته باید استراحت کنی!
    من- آروم!آروم صحبت کن! من چیزیم نیست.
    هومن- بیا بگیر رو تخت بخواب.تو نباید حرکت کنی.
    من- الان از پیش فرگل می آم!
    هومن نگاهم کرد.
    من- تو خواب بودی رفتم دیدمش.
    هومن- با کی رفتی؟ کی بردت؟
    من- آروم خوابیده بود. مثل گل خوابیده بود! انگار نه انگار که مرده بود! باورم نمی شه که مرده! مثل دیشب بود که تو این اتاق روی این تخت خوابیده بود!
    هومن- دو شب پیش!
    نگاهش کردم.
    هومن- فرگل دو روز پیش فوت کرد!
    باز هم نگاهش کردم.
    هومن- تو دو شبه که اینجا تو این اتاق خوابیدی! دو روز پیش وقتی فرگل اونطوری شد تو از حال رفتی و سرت به نرده ها خورد و شکست. شوکه شدی.
    به طرف پنجره رفتم و پرسیدم:
    ساعت چنده؟
    هومن- یازده شب.
    من- چکار کردی؟ به ایران خبر دادی؟
    هومن- آره به پدرت تلفن کردم. همون موقع یعنی یکساعت بعدش. گفتم پدرت آروم آروم به پدر و مادر فرگل خبر بده.
    من- فردا باید برگردیم! می تونیم؟
    هومن- می خوای با خودت ببریش ایران؟
    من- حتما
    هومن- بهتر نیست همین جا دفن بشه؟
    نگاهش کردم.
    هومن- یعنی می گم چه فرقی می کنه؟ ایران باشه نه برای تو خوبه نه برای پدر ومادرش!
    من- من و فرگل با هم برمی گردیم ایران، هرجور که باشه! بهش قول دادم!
    هومن- اگه ایران دفنش کنی برات فراموش کردنش خیلی مشکل تره!
    من- همین که گفتم! قرار هم نیست چیزی فراموش بشه! فردا می ریم دنبال کارها تا اجازه بردنشو به ایران بگیریم.
    هومن نگاهی به من کرد و گفت:
    فرهاد منظورم راحتی تو بود! خودم کارهاشو کردم. اگه بخوای فردا می تونیم سه تایی با هم برگردیم ایران!همه چیز مرتبه!
    نگاهش کردم. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. بغلش کردم و بغض رو که داشت خفه ام می کرد همراه اشک رها کردم!
    من- اونقدر هومن غم تو دلمه که تمام خوشی های عالم نمی تونه نصفش رو درمون کنه!
    هومن- می دونم رفیق! دل من هم خونه! چی فکر کردی؟ دارم آتیش می گیرم!
    من- هومن همه چیزم خاک شد!خراب فرگل شدم!
    هومن- حق داری! کاش کور می شدم و این روز رو نمی دیدم فرهاد.
    من- با چه رویی برگردم ایران؟ چه طوری تو صورت پدر و مادر فرگل نگاه کنم؟ چی بهشون بگم؟ اگه به فرگل قول نداده بودم نه اونو برمی گردوندم نه خودم برمی گشتم! هومن من همه چیزم رو باختم! دلم شکست! نتونستم کاری براش بکنم. تو چشمهاش می دیدم که از من کمک می خواد اما من نتونسم کمکش کنم.فقط گولش زدم! همش بهش گفتم که چیزیت نیست! عمل می کنی خوب می شی! با هم برمی گردیم و زندگیمون رو شروع می کنیم. بخدا ازش خجالت می کشم همش بهش دروغ گفتم و اون طفل معصوم هم باور می کرد.
    هومن- گریه نکن فرهاد. ترو خدا بسه. اون خدابیامرز هم راضی نیست تو اینقدر خودت رو آزار بدی!
    من- خدابیامرز! چقدر راحت!
    هومن- چی بگم؟! چی بگم فرهاد؟!
    من- منکه اصلا باور نمی کنم دیگه فرگل نیست چه برسه بگم خدابیامرز! چقدر آسون همه چیز تموم میشه!
    هومن- از دهنم پرید فرهاد! ولی چی بگم؟
    من- مهم نیست. خودتو ناراحت نکن.
    هومن- پاشو فرهاد کمی بخوابیم. فردا خیلی کار داریم. پرواز هم ساعت دو صبحه. باید زود بیدار شیم.
    من- دکتر نگفت چطور اینطور شد؟
    هومن- ول کن فرهاد جون1 دیگه چه فرقی می کنه؟
    من- برای من فرق می کنه. دلم می خواد همه چیز رو بدونم.
    هومن- اصلا کار به عمل جراحی نکشیده!
    من- یعنی چی؟
    هومن- وقتی طفل معصوم رو بیهوش می کنن می ره تو کما! اون مدت هم داشتن سعی می کردن شاید از این حالت بیرونش بیارن!
    مدتی نگاهش کردم.
    من- پس جراحی هم نشد؟!
    هومن- تو همون کما رفته! طاقت بیهوشی رو نداشته.
    من- ای داد بیداد! چه ظلمی به فرگل کردم!
    هومن- فرقی نداشت! دکتر می گفت احتمال داشته تا چند روز دیگه یا فلج بشه یا حافظه شو از دست بده. دوست داشتی فرگل، فرگلی که اون قدردوستش داشتی علیل بشه و یه گوشه بیفته؟ اون موقع دلت راضی می شد؟
    من- تو بگیر بخواب هومن. حداقل فردا تو سرحال باشی.
    هومن- تو می خوای چکار کنی؟
    من- نمی دونم. ولی نمی تونم بخوابم. می خوام برم بیرون تو باغ بیمارستان.
    هومن- منم می آم.
    من- نه می خوام تنها باشم. تو بخواب.
    راه افتادم و از اتاق بیرون رفتم. جز چند نفر کسی رو در راهروها ندیدم. از چند راهرو گذشتم. پله هارو پیدا کردم. پایین رفتم و به سمت راست پیچیدم. درست اومده بودم! روی در تابلوی سردخونه ورود ممنوع رو شناختم!




    ادامه دارد....
     
    behnam7503 و setareh از این پست تشکر کرده اند.