1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر 20

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 21, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    نگاهم کرد و گفت – فرهاد پاییز شده من دلم از پاییز می گیره!
    من- برای ما که بهاره!
    فرگل- هر دفعه که برگهای درختها زرد می شن و میریزن همش می ترسم نکنه دیگه برگها در نیان! نکنه دیگه بهار نشه!
    من- همیشه بهار می شه. بهار همیشه می اد نمی شه جلوشو گرفت.
    فرگل- فرهاد من از صدای کلاغ ها می ترسم! صداشون طوریه که ادم فکر می کنه همه چیز تموم شده!
    من- کلاغ هم یه موجود خداست. چرا باید ازشون بترسی؟
    فرگل- نمی دونم.از بچگی از صداشون وحشت داشتم.
    برگشتم و چند تا کلاغ رو که روی یک درخت نشسته بودند نگاه کردم وقتی به فرگل نگاه کردم دیدم که اونم متوجه کلاغهاست!
    فرگل- فرهاد می گن این پرنده خیلی چیزها رو حس می کنه می گن اگه یکی از اونها رو اذیت کنی همشون با هم میریزن سرت!
    من- این که چیز بدی نیست ! با هم اتحاد دارن.
    بلند شد و به طرف درختی که کلاغها روش نشسته بودند رفت. یه دفعه صدای کلاغها قطع شد. دیگه هیچکدوم صدا نمی کردند.
    فرگل- فرها ببین! دارن به من نگاه می کنن!
    من- خب به خاطر اینه که تو به طرفشون رفتی
    فرگل- می گن کلاغ ها شومن!
    من- شنیده بودم که جغد شومه! البته اینا همه خرافاته
    فرگل به طرف من برگشت و پرسید:
    - فرهاد تو مطمئنی همه چیز درسته؟ یعنی هیچ مشکلی در کار نیست؟
    من- تو عصبی هستی. این دلشوره تو این مواقع طبیعیه. تو باید الان فقط به فکر کارها و برنامه های عروسی باشی نه این فکرها.
    در این موقع کلاغ ها با صدای عجیبی شروع به قار قار کردند. فرگل به طرف من امد و گفت:
    فرگل- فرهاد بیا بریم من می ترسم!
    بهش خندیدم و گفتم: نترس چند تا کلاغ نمی تونن عروسی ما رو بهم بزنن!
    با هم به طرف ماشین رفتیم. وقتی خواستیم سوار شیم فرگل گفت: فرهاد ببین دنبال ما اومدن!
    راست می گفت من هم مواظب کلاغ ها بودم از اون طرف پارک دنبال ما به این طرف اومدن!
    من- سوار شو خاله سوسکه خرافاتی!
    سوار شدیم و حرکت کردیم. کمی که از پارک دور شدیم فرگل گفت: می گن این پرنده حس ششم قوی ای داره! خیلی چیزها رو پیش بینی می کنه!
    من- اکثر حیوانات این حالت رو دارن
    فرگل- نه نمی تونم منظورم رو بهت بگم.اصلا ولش کن.
    من- من هم که همین رو گفتم
    فرگل- فرهاد من دلم نمی خواد یه جشن عروسی بزرگ بگیریم
    من- بالاخره باید چهار تا فک و فامیل رو دعوت کنیم دیگه.
    فرگل- آره اما نه خیلی زیاد . معمولی
    من- باشه هر چی تو بخوای بشرطی که این فکرها رو از کله ات بیرون کنی
    برگشت نگاهم کرد و خندید.
    من- حیف نیست که این چشمهای قشنگ غمگین باشه؟! راستی فرگل چرا تا حالا سراغ تو نیومدن برای هنر پیشگی!
    فرگل- آقا موشه دیگه اینقدر چاخان نکن! لونقدر که تو می گی من خوشگل نیستم مگه اینکه لیلی رو از چشم مجنون نگاه کنی!
    من- ترو با هر چشمی که نگاه کردم قشنگ بودی !
    فرگل- راست بگو! اینا رو تا حالا به چند نفر گفتی؟
    من- حرف دل چیزی نیست که آدم به چند نفر بگه ! طرف دل فقط یکیه!
    فرگل- کدوم دل؟
    من- همون دل که غزق خون!
    فرگل- کدوم خون؟
    من- همون خون که از چشم اومد
    فرگل- کدوم چشم؟
    من- همون چشم که مست خوابه!
    فرگل- کدوم خواب؟
    - همون خواب که از چشام رفت!
    - کجا رفت؟
    - تو رویا!
    - رویا کجاست؟
    - بر آبه!
    - کدوم آب؟
    - همون آب که از چشام ریخت!
    - کجا رفت؟
    - توشبها!
    - کدوم شب؟
    - همون شب که تو چشاته!
    - کدوم چشم؟
    - همون چشم که اگر درست باز نکنم ممکنه تصادف کنم و بزنم به یه نفر!
    فرگل- دیدی بالاخره آقا موشه برام این شعر رو خوندی!
    من- با اون طلسم چشمات بزور من رو وادار به هر کاری می کنی!
    فرگل در حای که سرش رو پایین انداخته بود گفت:
    این طلسم بعد از اینکه ازدواج کردیم خودش رو نشون می ده!
    ******
    بعد از شام فرگل رو به خونه رسوندم و خودم برگشتم خونه. وقتی ماشین رو توی باغ پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم هومن خونه ماست بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم:
    چی شده مهندس مجنون؟! لیلی بیرونت کرده؟! لبخندی زد و گفت:
    - نه هوای یار کهنه به سرم افتاده!
    من- چیز کهنه به درد نمی خوره فکرتازه ها باش.
    هومن- اگه عتیقه شناس باشی دنبال کهنه ها می گردی!
    من- حالا چطور این طرفها؟
    پدرم- فرهاد یه مشکلی پیش اومده!
    من- چه مشکلی؟
    متوجه هومن شدم که اشک تو چشماش حلقه زد و روش رو از من برگردوند!
    دوباره پرسیدم: چی شده؟ برای لیلا اتفاقی افتاده؟
    پدرم- متاسفانه آره! حالا بیا بشین فکرهامونو روی هم بذاریم تا ببینیم چی می شه.
    من- هومن دعواتون شده؟
    پدرم- دعوا که نه. بیا بشین بهت می گم.
    رفتیم اخر سالن و نشستیم.
    من- مادر کجاست؟
    پدر- پیش فرخنده خانمه. سرش رو گرم کرده که اینجا نیاد و ما بتونیم با هم حرف بزنیم.
    من- در مورد لیلا؟ نکنه طوریش شده؟پدر خواهش می کنم زودتر بگید.
    پدر- چطوری بگم؟لیلا مریضه!
    من مدتی به پدرم و هومن که اشک چشمهاشو پاک می کرد نگاه کردم.
    من- یعنی چه مریضه؟ چش شده؟ بیماریش چیه؟
    در همین موقع پدر هومن هم از در وارد شد. بلندشدیم و سلام کردم. چشمهای پدر هومن هم سرخ بود. گویا گریه کرده بود. مات به اونها نگاه می کردم. احساس کردم که مسئله جدیه!
    پدر هومن- خوبی فرهاد جان؟ داشتم تو باغ قدم می زدم دیدم اومدی.
    من- من نمی فهمم. چی شده؟ لیلا کجاست؟
    هومن- لیلا خونه اس.
    پدرم- بشین فرهاد باید خودمون رو کنترل کنیم تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم همه نشستیم و دوباره پرسیدم:
    بیماری لیلا چیه؟
    پدرم- آروم صحبت کن فرهاد.خودتو کنترل کن.نباید فرخنده خانم چیزی بفهمه.
    من- چشم پدر ولی اینطور که شما صحبت می کنین هزار تا فکر تو سر آدم می اد!
    پدرم- لیلا تو سرش مشکل داره!
    من- تو سرش مشکل داره؟! چه مشکلی؟
    متوجه شدم که بغض گلوی پدرم رو گرفته. خودم هم همین حال رو داشتم.
    پدر هومن- فرهاد جون انگار لیلا تو سرش یه تومور داره.
    من- تومور؟! شما از کجا می دونید؟ کی گفته؟چطوری فهمیدید؟
    هومن- چند روز پیش سرش درد گرفت بردمش دکتر سی تی اسکن کردن معلوم شد یه تومور خوش خیم تو مغزشه البته می شه عمل کد خطرناک نیست.
    مدتی به هومن نگاه کردم و گفتم: شما مطمئن هستید؟ شاید سی تی اسکن اشتباه باشه!
    پدرم- قراره دوباره فردا ببریمش بیمارستان از سرش عکسبرداری کنیم.
    من- خودش که خبر نداره؟
    هومن- فعلا نه ولی اگه بهش بگم فردا دوباره باید برای سی تی اسکن بریم احتمالا شک می کنه.
    من- ناراحت نباش هومن جون. به امید خدا که اشتباه شده تازه خودت می گی که خطرناک نیست. اگر هم خدای نکرده حرفشون درست باشه با هم می بریمش خارج تو بهترین بیمارستانها عملش می کنیم. خداوند بزرگ و مهربونه. قول بهت می دم که خوب می شه. من تا آخرش باهات هستم. فعلا عروسی خودمون و عقب می اندازیم. لیلا که به سلامتی خوب شد بعد عروسی می کنیم.
    هومن سرش رو انداخت پایین و گریه کرد بغلش کردم و خودم هم شروع به گریه کردم.
    من- رفیق مرد که نباید با اولین سختی جا بزنه! گریه کن سبک می شی اما باید به فکر چاره بود بخدا من دلم روشنه! لیلا هیچ چیزش نیست خوب می شه.
    دیگه گریه نذاشت بقیه حرفامو بزنم سرم رو پایین انداختم و مثل هومن حسابی مشغول گریه کردن شدم.
    با خودم فکر می کردم که چرا باید این دو نفر حالا که سختی ها رو پشت سر گذاشتن دچار این مشکل بشن. به لیلا فکر کردم. دلم سوخت. این دختر طفل معصوم چرا باید این بیماری رو داشته باشه! مگه تو زندگی کم بدبختی کشیده؟!
    نگاهم به هومن افتاد. دلم خیلی گرفت. هر چی می خواستم آروم باشم و هومن رو تسلی بدم نمی تونستم. چهره لیلا جلوی چشمم بود. حرفاش، کارهاش، ازدواج سادش،غصه هاش!
    یاد روزهایی افتادم که بچه بودیم و با هم بازی می کردیم سر یه چیز کوچک دعوامون می شد و با هم قهر می کردیم . نیم ساعت بعد آشتی می کردیم و دوباره بازی شروع می شد. تو دلم دعا می کردم که این یکی هم مثل قهر و دعوای بازیهای کودکی باشه و زود برطرف شه و دوباره بازی تازه ای رو با هم شروع کنیم. داشتم خودم رو آماده می کردم که هومن رو آروم کنم که چشمم به در آشپزخونه افتاد میون چهارچوب در لیلا رو دیدم که با مادرم ایستاده دارن ماها رو نگاه می کنن و گریه می کنن. یه لحظه اومدم به هومن بگم که مواظب باشه لیلا اینجاست! که انگار آب یخ رو رو سرم ریختند. لخت و شل روی مبل افتادم. سیتی اسکن رو از سر فرگل کرده بودیم!!
    یاد کلاغ های شوم افتادم. انگار تمام کلاغهای شوم دنیا تو سرم قار قار می کردند!
    به پدرم نگاه کردم و پرسیدم:
    - پدر، فرگل؟!
    پدرم در حالی که اشکهاشو مخفی نمی کرد سرش رو تکون داد! سرم رو میون دستهام گرفتم و اهی کشیدم!
    بلند شدم و به باغ رفتم تا صدای ناله هام به گوش کسی نرسه خودم رو بین درختها گم کردم. همونجایی که با فرگل صحبت کرده بودم. خمونجایی که ازش خواستگاری کردم!
    ای غم ریشه ات بخشکه که ریشه مو خشک کردی! دستت بشکنه روزگار که جز بذر بدبختی نمی کاری! کور بشه چشمت که نتونستی خوشبختی مارو ببینی!
    ته باغ که رسیدم با صدای بلند گریه کردم. به کی شکایتت رو بکنم ای بخت سیاه. سر کی خالی کنم عقده دل رو! چه کسی رو مقصر بدونم؟! مشت هامو گره کردم و به دیوار کوبیدم! کوبیدم! اونقدر کوبیدم که خون از دستهام راه افتاد!
    هومن از پشت دستهامو گرفت و گریه کنون گفت:
    منو بزن فرهاد پدر دستهاتو در اوردی!
    سرم رو روی شونه های هومن گذاشتم و های های مثل یه زن گریه کردم!
    - چرا هومن؟ چرا؟ چرا فرگل؟ این دختر آزارش به مورچه هم نرسیده.
    - آروم باش فرهاد خودم هم نمی دونم چی بگم.
    من- این طفل معصوم همیشه می ترسید. انگار بهش الهام شده بود. همش نگران بود که نکنه یه مشکلی پیش بیاد! همش دلش شور می زد. همش فکر می کرد که ممکنه همه چیز خراب بشه! لعنت به عشق! لعنت به دوست داشتن! لعنت به من!
    از همه چیز بدم می آد. از خودم، از زندگی ، از این خونه ، از این دنیا! مرده شور این دل منو ببرن. مرده شور این آرزوهامو! مرده شور این دنیا رو ببرن که یه چیز به آدم می ده و ده تا می گیره! داشتیم واسه خودمون یه لونه درست می کردیم آتیش افتاد تو آشیونه مون.
    پدر سگ چی ازت کم می شد که ما هم یه گوشه ات راحت زندگی می کردیم؟! جای کی رو تنگ کرده بود که به ریشه اش زدی؟! ای خدا کاش این درد رو به من می دادی.این دختر که هنوز هیچی از زندگی نفهمیده!
    دیگه نمی تونستم بایستم. روی زمین ولو شدم و تنم رو به خاک سرد سپردم و گریه کردم.از سر ناامیدی گریه کردم. از پشت سر صدای لیلا اومد.
    - خودت رو باختی فرهاد!هنوز که چیزی معلوم نیست. حالا که چیزی نشده. چیه مرثیه می خونی؟! مگه سر خاک فرگل اومدی که اینطور شیون می کنی؟!
    برگشتم نگاهش کردم و گفت: چه کنم؟ زورم به این روزگار پست نمی رسه
    - دست و پا بسته و تسلیم هم که نباید به مسلخ رفت!
    - چکنم؟ بگی چکار می تونم بکنم
    - پول که داری! خدام که هست . پناه بهش ببر و تکونی بخور! شاید بشه کاری کرد. حداقل اینکه سعی خودت رو کردی. اینجا شد، اینجا. نشد ببرش خارج. نباید وقت رو از دست داد. الان بعد از خدا تویی که می تونی کاری بکنی! گریه کردی! خودت رو زدی! درست. حق داری. حالا که آروم تر شدی بلند شو. ناسلامتی تو مردی!
    بلند شدم. شکسته. اما محکم بلند شدم. لیلا راست می گفت. اشکهامو پاک کردم. به طرف خونه رفتم. وارد که شدم رو به پدرم کردم و گفتم:
    پدر من فردا فرگل رو به بیمارستان می برم تا دوباره سی تی اسکن شه. شما لطفا یه جوری جریان رو به پدرش بگید مواظب باشید وضع قلبش زیاد خوب نیست.
    گرفتم رو مبل نشستم. پدرم سیگاری روشن کرد بدستم داد. اولین بار بود که پیش پدرم سیگار می کشیدم. همه نشستند. مدتی به سکوت گذشت. بعد از دقایقی مادرم در حالی که اشکهاشو پاک می کرد گفت:
    فرهاد خودت می خوای چکار کنی؟ تصمیمت چیه؟ یعنی اینکه حالا با پیش اومدن این مسئله باز هم خیال ازدواج داری؟
    من- برای من هیچ چیز فرق نکرده! فقط وقت کمه. اگه شما و پدر اجازه بدید ظرف همین چند روز می خوام با فرگل ازدواج کنم. فقط خیلی مختصر و ساده باید باشه. فرگل نباید چیزی بفهمه. پدر شما از کجا فهمیدید؟
    پدرم- دکتر زرتاش وقتی دید شما نرفتید اونجا به من زنگ زد توی سی تی اسکن تومور رو دیده. می خواسته مطمئن بشه. بلند شدم و بیرون رفتم. پیاده به طرف خونه فرگل حرکت کردم. گریه می کردم و راه می رفتم. یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار به خونه ما اومده بود. یاد اون افتادم که با دوچرخه زدمش زمین. یاد گریه فرگل افتادم. یاد روز یکه تو کارخونه دیدمش. یاد چشمهای قشنگش.یاد معصومیت چهره اش. یاد حرفهایی که به من زد. دلم داشت می ترکید.
    یاد این افتادم که چندین سال منتظر من بود. از خودم بدم اومد. هر چی گریه می کردم دلم آروم نمی شد. یه موقع دیدم جلوی خونه فرگل ایستادم. تکیه به درختی دادم و سیگاری روشن کردم. چه روزهایی رو باید می گذروندم! چه روزهای سختی در انتظارم بود! چطور تا حالا پدر مادر فرگل به فکر نیفتاده بودن در پی علت این سردردها باشن! چرا باید اینقدر بی توجه باشن!؟ شاید اگر یکی دو سال پیش کمی کنجکاوی کرده بودند امروز این دختر معصوم کارش به این جا نمی کشید.
    نکنه فرگل از دستم بره! نکنه همه چیز به آخرش رسیده باشه! اگه اینطوری باشه من چکار کنم؟ بدون فرگل مگه خورشید باز هم طلوع می کنه؟! مگه بازم بهار می شه؟! برام تجسم نبودن فرگل غیر ممکن بود.
    سیگار دیگه ای روشن کردم.
    اگه خودش بفهمه چکار کنم؟ اگه بخوام ببرمش خارج از کشور چطوری باید عمل کنم که از موضوع بویی نبره؟! چقدر وقت داریم؟ اصلا می شه با جراحی کاری کرد؟ از کجا معلوم شاید سی تی اسکن اشتباه شده باشه!
    یعنی یه روزی می شه که من بیام اینجا و فرگلی وجود نداشته باشه؟!
    از این فکر دوباره گریه ام گرفت. تازه فهمیدم که ما آدمها چقدر ضعیفیم. الان فرگل داره چکار میکنه؟ تو چه فکریه؟ شاید خواب باشه. شاید داره خواب زندگی آیندمون رو می بینه! جلو رفتم و دیوار خونشون رو با دست لمس کردم! سرم رو به دیوار گذاشتم و گریه کردم. قتی به خودم اومدم که هومن دستش رو روشونه ام گذاشته بود.
    هومن- بریم فرهاد . خوب نیست این موقع شب اینجا باشی. یکی می بینه زشته!
    من- مگه دیگه فرقی هم می کنه؟
    هومن- خیلی فرق می کنه. تو که نمی خوای برای فرگل حرف در بیاد؟! تازه ممکنه یه دفعه فرگل یا پدر و مادرش ترو اینجا با این وضع ببینند. بریم.هنوز خون رو دستهاته! ببین دستهاتو به چه روزی انداختی!( راست می گفت دستهام از خون خشک شده روش قرمز قرمز بود اگه کسی مارو می دید فکر می کردم کسی رو کشتم!) حرکت کردیم.
    من- خوشحالم هومن که لیلا سلامته!ای کاش فرگل من هم سالم بود. کاش این درد به جون من می افتاد. کاش اصلا این مرض وامونده وجود نداشت.
    هومن- فرهاد حالا که هنوز هیچی معلوم نیست. شاید یه چیز ساده باشه.
    من- دکتر زرتاش دقیقا چی گفته؟
    هومن- وقتی دفعه اول رفتین سی تی اسکن وقتی دکتر عکس رو می بینه یه چیز مشکوکی رو تشخیص میده برای همین هم به پدرت می گه که عکس خراب شده و دوباره باید سی تی اسکن انجام بشه. نمی خواسته بیخودی شماهارو نگران کنه. وقتی می بینه که شماها به بیمارستان نرفتید با پدرت تماس می گیره وقتی پدرت پرس و جو می کنه دکتر می گه احتمال این که یه تومور تو سر فرگل باشه هست. ما هم برای اینکه تو کم کم برای فهمیدن موضوع اماده بشی گفتیم که لیلا مریضه و تومور داره تا تو آروم جریان رو بفهمی ولی در هر صورت هنوز چیزی معلوم نیس. شاید به امید خدا همه چیز اشتباه بوده باشه.
    من- بهتر به فرگل بگم که تو سرش یه غده چربی پیدا شده اینطوری کمتر شک می کنه.
    هومن- فعلا چیزی نگو. فقط بگو که عکس خراب شده و باید دوباره عکسبرداری بشه.
    من- هومن چه آرزوها که نداشتم. چه نقشه ها که نکشیده بودم. نابود شدم.
    کنار پیاده رو نشستم و با عجز گریه کردم. هومن هم در حالی که گریه می کرد گفت:
    فرهاد جون گریه هاتو بکن فردا که دنبال فرگل رفتی باید مثل کوه محکم باشی وگرنه فرگل همه چیز رو می فهمه. تو که اینو نمی خوای؟!
    بلند شدم و به خونه برگشتم.همه اونجا بودند هر کسی یه گوشه ای در افکار خودش غوطه ور بود تا رسیدیم فرخنده خانم جلو اومد همونطور که گریه می کرد گفت:
    فرهاد جون ختم " امن یجیب " نذر کردم و سفره مرتضی علی مطمئن باش ردخور نداره! حتما فرگل جون خوب می شه تو هم نذر کن که اگه خوب شد یه سفر ببری پابوس امام هشتم.
    نگاهش کردم این زن از عمق دل پاکش حرف می زد ای کاش همین طور بود که فرخنده خانم می گفت.
    با هومن به یه گوشه باغ رفتیم و روی نیمکت نشستیم.لیلا برامون چایی آورد و خودش هم کنار من نشست.چشاش سرخ سرخ بود.
    من- از این همه ثروت داشتن چه فایده؟ چه فایده که هنوز عاجزیم؟
    لیلا- ناشکری نکن خیلی ها همین الان تو این مملکت هستن که از عهده یه عکسبرداری ساده بر نمی آن! اولا که هنوز چیزی معلوم نیست. در ثانی تو از الان خودت رو آماده کردی که فرگل رو ببری خارج از کشور! دلت رو بذار جای اونهایی که پول ندارن نسخه بچه شون رو از دارخونه بگیرن!
    من- من کاری به کسی ندارم! من فرگل خودم رو می خوام . من فرگلم رو سلامت می خوام . من نمی خوام فرگلم طوریش بشه. برام چیز دیگه یا کس دیگه مهم نیست!
    هومن- داری دروغ می گی فرهاد جون. یادت رفت برای پریچهر خانم داشتی چکار می کردی؟!
    سرم رو پایین انداختم و گریه کردم و گفتم:
    من اصلا دلم نمی خواد هیچ کس مریض باشه. فرگلم رو هم از خدا سالم می خوام.
    لیلا- حالا خوب شد. امیدت به خدا باشه.
    هومن- فرهاد بسه دیگه. گریه نکن. پدرت داره می اد اینجا. یه کاری نکن که این پیرمرد یه دفعه خدای نکرده سکته کنه.
    سرم رو بلند کردم. پدرم آروم به طرف ما می اومد.اشکهامو پاک کردم و بلند شدم.
    پدر – آروم شدی پسرم؟
    من- شما چطورید پدر؟ آروم شدید؟
    پدر- من واقعا متاسفم. هیچ چیزی نمی تونه در این مواقع انسان رو آروم کنه! فرگل رو من مثل دختر خودم دوست دارم. همیشه آرزو داشتم که اون یه روزی عروسم بشه. پس درد من هم دست کمی از درد تو نداره. ولی در سختی جز صبر چاره ای نیست.
    من در حالی که دوباره گریه ام شروع شده بود گفتم:
    پدر من خیلی غمگینم. شما هیچوقت این چهره زندگی رو به من نشون نداده بودید. من نمی دونم چطور باید رفتار کنم شما دوست داشتن رو ه من یاد دادید. شما عشق رو به من شناسوندین. اما نگفتید که یه چهره دیگه ای هم از عشق وجود داره!
    بی احتیار پدرم رو در آغوش گرفتم و مثل دوران کودکی به اغوش امن پدر پناه بردم. پدرم در حالی که مرا به خودش فشار می داد و محکم بغل کرده بود گفت:
    این شکل عشق رو باید خودت تجربه کنی، مثل یک مرد!
    ***********
    تا صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم و گریه کردم. حال و روز همه همین طور بود. هومن دستهامو پانسمان کرد. تا ساعت 9 صبح هرطوری بود صبر کردم و بعد دنبال فرگل رفتم.
    آقای حکمت- خیره پسرم! چطور این موقع؟! دستت چس شده؟
    من- چیزی نیست با آب رادیاتور سوخته!
    تقصیر این فرگل خانمه که نیومده بریم دکتر دیدم بهترین موقع حالاست این بود که این وقت مزاحم شدم.
    فرگل با لباس خونه اومد و سلام کرد. ساده و قشنگ و مهربون. داشتم چایی می خورد تا نگاهم بهش افتاد بغضم ترکید. وانمود کردم چایی به گلوم پریده و سرفه کردم و خودم رو به دستشویی رسوندم و در رو از پشت بستم. در حالی که به دروغ سرفه می کردم گریه کردم.
    فرگل- فرهاد در رو باز کن. چی شد؟ بذار بزنم پشتت. در رو باز کن فرهاد!
    شیر دستشویی رو باز کردم و گفتم چیزی نیست تموم شد. از دستشویی بعد از شستن صورتم بیرون اومدم.
    فرگل- دستت چی شده، چرا بستی شون؟
    من- سوخته . چیزی نیست. با آب رادیاتور سوخته.
    فرگل- چرا مواظب نبودی. باز کن ببینم چی شده. حواست کجا بود؟!
    من- گفتم که چیزی نیست. خیلی کم سوخته
    فرگل- چت شد یه دفعه؟ چرا سرفه ات گرفت؟ امروز چته؟!
    من- تو رو دیدم که حتی با لباس ساده تو خونه چقدر قشنگی، چایی جست گلوم!
    مادر فرگل با شنیدن حرف من با لبخند رضایت آمیزی مارو نگاه کرد.
    فرگل- ای ناقلا! خوب بلدی صبح اول وقت چطوری خودت رو تو دل مادر زن جا کنی! ولی فرهاد خان من امروز هزار تا کار دارم. عکس باشه یه وقت دیگه. دیر نمی شه. چند روز دیگه هم سردرد داشته باشم زیاد مهم نیست.
    دلم سوخت. طفل معصوم بی خبر از همه جا چقدر نسبت به بیماریش خوش بین بود. باز هم گریه ام گرفت. چند تا سرفه محکم کردم و به طرف میز رفتم و یه دستمال کاغذی برداشتم و چشمهامو پاک کردم.
    فرگل- انگار یه سوغاتی خوب گیرت می اد فرهاد!
    من- فرگل جان نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه خواهش می کنم برو کارهاتو بکن بریم و برگردیم.
    فرگل- آخه....
    من- خواهش کردم. بدو برو حاضر شو.
    فرگل ناچار به اتاق خودش رفت و من و پدر فرگل تنها موندیم. به طرف آقای حکمت رفتم و آروم بهش گفتم:
    جناب حکمت من و فرگل که رفتیم پدرم با شما کار داره. بیرون منتظره. ولی حالا کاری نکنید. اجازه بدید من و فرگل بریم بعد.
    آقای حکمت- چی شده فرهاد جان؟ اتفاقی افتاده؟
    من- خواهش می کنم آروم صحبت کنید. چیز مهمی نیست. پدرم بهتون می گن! شما سعی کنید خانم حکمت متوجه نشن. بعد از اینکه ما رفتیم به بهانه یه چیزی برید تو خیابون. پدرم سر کوچه تو ماشین نشسته. منتظر شماست.
    بیچاره چهره غمگین من باعث شد به فکر عمیقی فرو بره. سرش رو پایین انداخته بود و فکر می کرد گاهی به صورت من نگاه می کرد که سخت گرفته بود و بیشتر باعث ترسیدنش می شد. چاره ای نبود باید کم کم آماده می شد که این حقیقت تلخ رو بفهمه!
    فرگل حاضر شد و با هم رفتیم. لحظه اخر موقع خداحافظی نگاهی به پدر فرگل کردم. تا چند دقیقه دیگه چیزی رو می شنید که قلبش پاره پاره می شد. با فرگل به بیمارستان رفتیم. در راه سعی می کردم که نگاهم به صورتش نیفته .می ترسیدم نتونم خودم رو کنترل کنم. در بیمارستان دکتر قبلا ترتیب کارها رو داده بود بلافاصله به اتاق مخصوص رفتیم و نیم ساعت بعد تمام شد. دکتر گفت که فردا برای گرفتن جواب به دفترش بریم. سر درد رو بهانه کردم و فرگل رو به خونه رسوندم و خودم به خونه خودمون برگشتم. وارد که شدم پدر فرگل رو یعنی چیزی که از پدر فرگل باقی مونده بود دیدم. تا چشمش به من افتاد گفت:
    فرهاد، فرهاد ! اینا که می گن راسته؟ حقیقت داره؟
    نتونستم خودم رو نگه دارم. یه گوشه نشستم و با تلخی گریستم. هومن جلو اومد و گفت: فرهاد خودتو کنترل کن!
    اشکهامو پاک کردم و گفتم: دکتر یواشکی به من گفت که یکساعت دیگه پیشش بریم.
    پدر فرگل- اگه حقیقت داشته باشه من چه خاکی تو سرم کنم؟
    و مثل یه بچه گریه می کرد و با دست به پیشونیش می زد. چه لحظه های گندی!
    هر طوری بود یکساعت گذشت و همگی به بیمارستان رفتیم چهره دکتر گویای همه چیزهای زشت این دنیا بود. وقتی در دفترش نشستیم بعد از مدتی سکوت گفت: متاسفم!
    من- دکتر یعنی همه چیز تموم شدش؟
    دکتر- پسرم هیچ وقت نمی شه این حرف رو زد. خدایی هم هست.
    گریه کردم. آروم گریه کردم. دکتر بلند شد و پیش من اومد و دستش رو روی شونه هایم گذاشت و گفت:
    امیدت بخدا باشه خیلی مثل این موارد بوده که شفا پیدا کردن
    هومن- ببخشید اقای دکتر الان تومور در چه وضعیه؟
    دکتر – در حال رشد! اگر عمل نشه بسرعت تمام مغز رو می گیره و احتمال کما وجود داره. عملش هم کمی خطرناکه.
    هومن- یعنی گذشته از خطر عمل جراحی ممکنه که این تومور رو خارج کنن و فرگل خوب بشه؟مثل اینکه اصلا یه همچین چیزی نبوده؟
    دکتر مدتی مکث کرد و گفت: پیش خدا هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
    نگاهم به پدر فرگل افتاد. قلبش رو گرفته بود و چهره اش در هم رفته بود. بلند شدم و به طرفش رفتم که دکتر زنگ زد و پرستار رو خواست و فورا چند تا آمپول و قرص و این چیزها بهش دادن که بهتر شد. بعد از نیم ساعت، یک ساعت که خواستیم به خونه برگردیم دکتر گفت:
    بهتره بگید که در سرش یه غده چربیه! اینطوری بهتره فقط هر کاری می کنید زودتر زیاد وقت ندارید!
    هومن- اتفاقا خودمون هم تصمیم داشتیم یه همچین چیزی بهش بگیم.
    من- آقای دکتر چقدر وقت داریم؟
    دکتر نگاهی به من کرد و بعد از لحظه ای گفت: این نوع تومورها دیر خودشون رو نشون می دن ولی بعد از اینکه به این حالت رسیدند خیلی سریع رشد می کنند.
    لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
    حدود دوماه! حالا کمی دیرتر یا زودتر!
    *************************
    تو خونه ما نشسته بودیم. سینی چایی دست نخورده روی میز بود. از نگاه کردن به چشمان پدر فرگل اجتناب می کردم. دلش رو نداشتم که به چشمان پدری نگاه کنم که ثمره وجودش، نهال نورسش ، یه دونه دخترش تا دو ماه دیگه جلوش پرپر می زنه!
    گریه هاشو در راه بیمارستان تا خونه کرده بود. حالا نوبت مات شدن و برگشتنبه خاطراتش بود!خاطاتی که حالا مثل عقزب ادم رو نیش می زنن!
    سیگاری روشن کردم که پدر فرگل گفت:
    فرهاد تو هم واقعا دوستش داشتی؟
    نگاهی بهش کردم و لحظه ای بعد گفتم:
    جناب حکمت چون شما پدر فرگل هستید فکر می کنید که بیشتر از من دوستش دارید؟
    نتونستم خودم رو نگه دارم همونطور که اشک بی صدا از چشمهام سرازیر بود ادامه دادم:
    فرگل یه رفیق برای منه. یه دوست. یه تصویر از عشق من!
    فرگل خوابی که سالیان سال هر شب با من بوده ! همسفر من به رویا! فرگل گذشته من و آینده منه!
    فرگل تولدی که خودم انتخاب کردم و با خواست خودم بود! به من نگید که عشق پدری یه چیز دیگه اس! چشمهای فرگل من رو از اون طرف دنیا اینجا آورد تا به خاک سیاه بشونه! رفیق نیمه راه من که می خواد تنهام بذاره! می خواد بهار رو ببره و منو تو پاییز تنها بذاره! فرگل اگه تنها دختر شماست نیمه دیگه من هم هست. نیمه ای که خیلی وقته دنبالش می گردم اگه احساس شما به فرگل محبت پدریه احساس من به اون عشقه! اگه شما اونو با دنیا عوض نمی کنید من هم فرگل رو با دنیا عوض نمی کنم من فقط فرگل رو می خوام.
    ای وای که خوشبختی تو دستهام بود و گم شد!
    دیگه از شدت گریه نتونستم ادامه بدم. هومن کنارم نشست و دستم رو گرفت. مدتی که به سکوت گذشت پدر فرگل در حالی که حتی نفس کشیدن براش مشکل بود گفت
    پس تو این بدبختی نیستم! فرهاد، فرگل هم ترو از جونش بیشتر دوست داره. جونی که دو ماه دیگه بیشتر تو تنش نیست! آرزوی فرگل ازدواج با تو بود.
    نذاشتم حرفش رو ادامه بده.
    - چیزی فرق نکرده از خدا می خوام هر چه زودتر با فرگل ازدواج کنم.
    سرش رو به طرف بالا گرفت و گفت:
    خدایا ترو به عشق این دو تا جوون قسم می دم.کمکمون کن!
    کسی حرفی نداشت که بزنه.
    من- می خوام فرگل رو ببرم خارج. می خوام اونجا هم معاینه اش کنن.
    باز هم کسی چیزی نگفت. مدتی به سکوت گذشت بعد پدر فرگل گفت:
    فرهاد جان باید فرگل رو ببری بیرون از خونه. باید به مادرش جریان رو بگم باید بگم که گلش داره پر پر می شه!
    و با این حرف درمانده گریست! مدتی بعد دوباره گفت:
    چند بار که بردیمش دکتر همش به ما می گفتن که سردردهاش عصبیه!
    پدرم- هیچ آزمایشی، عکسی چیزی ندادن؟
    پدر فرگل- هیچی! دلم از این می سوزه که تا می گفت دکتر سرم درد می گیره می گفتن عصبیه! میگرنه.
    پدرم- فرهاد برو اون بچه رو به یه بهانه از خونه ببر بیرون.
    بلندش دم و صورتم رو شستم. راه افتادم. وقتی به خونه فرگل رسیدم و زنگ زدم خانم حکمت در رو باز کرد . فرگل خونه نبود برای خرید بیرون رفته بود. تلفنی با خونه خودمون صحبت کردم و به پدرم گفتم که فرگل نیست. قرار شد صبر کنیم تا فرگل برگرده و من ببرمش بیرون. تا خانم حکمت برام چای ریخت و من خوردم فرگل برگشت و وقتی منو دید گفت:
    - سلام! تو که سرت درد می کرد چطور شد اومدی اینجا آقا موشه؟!
    - حوصلم تو خونه سر رفت گفتم بیام دنبالت ناهار با هم بریم بیرون. (فرگل لحظه ای منو نگاه کرد و بعد گفت):
    - بریم . من حاضرم.
    وقتی تو ماشین نشستیم یه تلفن به خونه زدم به پدرم گفتم که من و فرگل ناهار داریم می ریم بیرون. دلتون شور نزنه! (منظورم این بود که بفهمن فرگل خونه نیست)
    من- خوب کجا بریم؟
    فرگل- من فعلا اشتها ندارم بریم پارک خلوت!
    من- پارک خلوت؟ همونجا که کلاغ داره؟ دیگه از کلاغها نمی ترسی؟
    فرگل- برو فرهاد جان. دیگه از کلاغ ها نمی ترسم. برو
    حرکت کردم. یک ربع بعد رسیدیم. پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. پارک خلوت بود خلوت تر از همیشه. روی یه نیمکت نشستیم.
    فرگل- فرهاد دیگه از کلاغها خبری نیست!
    من- آره. فکر می کنم رفتن ناهار بخورن!
    فرگل- حرفهاشونو زدن! دیگه کاری با من ندارن!
    من- هنوز تو فکر دیروزی؟
    فرگل- فرهاد پاییز اومد! دیگه هم نمی ره!
    من- چند ماه دیگه زمستون میشه بعدش هم بهار
    فرگل- خوشحالم که بهار برای تو دوباره می آد!
    نگاهش کردم.
    فرگل- دستهات چی شده فرهاد؟
    من- گفتم که آب جوش رادیاتور ریخت رو دستهام سوخت.
    نگاهم کرد و خندید.
    فرگل- چه مرد خوبیه این دکتر زرتاش!
    من- آره مرد خوبیه. حالا چطور یاد اون افتادی؟
    فرگل- رفته بودم پیشش. یکساعت پیش! گفت شماها قبلش اونجا بودید!
    مات به فرگل نگاه کردم. سعی کردم خودم رو نبازم.
    من- رفته بودی چکار؟
    فرگل- شماها رفته بودید چکار؟ من هم برای همون رفتم.
    مونده بودم چی بگم.
    من- دکتر گفت ما اونجا بودیم؟!
    فرگل- یه عمر به یادت بودم. همه جور تصویرت رو در ذهنم مجسم کردم. همیشه فکرم پیش تو بوده.! این چند سال آخر همیشه خودم رو همسر تو می دونستم! دیگه نمی تونی چیزی رو که تو فکرته از من پنهون کنی! تو فکر کردی متوجه نشدم که صبح چه حالی داشتی؟ فکر کردی نفهمیدم گریه کردی؟ فکر کردی که نفهمیدم سی تی اسکن اگر خراب بشه همونجا به آدم می گن و دوباره عکس می گیرن؟!
    من- دکتر بهت چی گفته فرگل؟
    فرگل- جریان یه تومور کوچولو رو گفت.
    فقط نگاهش کردم. شاید داشت به من بلوف می زد!
    من- اون فقط یه غده چربیه که هیچ چیز مهمی نیست.
    نگاهم کرد و گفت:
    آقا موشه دل نازکم! بازی تمومه! دکتر هم اولش همین رو می گفت بعد که باهاش صحبت کردم حقیقت رو بهم گفت در ضمن گفت که تو با این حال و روزت ممکنه سکته کنی! فرهاد برای من پاییز شد! دیگه بهاری وجود نداره!
    دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. حرفی نه برای تسلی نه برای هیچ چیز دیگه وجود نداشت این بود که جلوی خودم رو ول کردم!
    فرگل- فرهاد عزیزم این حق من بود که بدونم اینا رو باید تو به من می گفتی!
    من- فرگل. فرگلم بخدا این بی انصافیه!
    فرگل- نه عزیزم چه بی انصافی؟ من در تمام این مدت خوب زندگی کردم. تنها آرزوم داشتن تو بود. دلم می خواست که تو من رو بین همه انتخاب کنی که کردی.
    من- من نمی دونم چی بگم!فقط! فرگل چرا اینطوری شد!
    سرم رو در دستهام گرفته بودم و گریه می کردم. در مقابل فرگل خیلی آروم همه چیز رو قبول کرده بود.
    فرگل- عزیزم تو نباید این کارهارو بکنی اگه دوستم داری باید آروم باشی!
    من- فرگل می ریم خارج. اونجا عملت می کنن. حتما خوب می شی.
    فرگل- من دلم نمی خواد خارج برم.پولش رو هم نداریم.
    من- مگه من مردم؟ پس من چکارم؟
    فرگل- می خوام چیزی ازت بخوام. فقط نباید حرفم رو زمین بندازی. باشه؟
    من- هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای.
    فرگل- اول اینکه گریه نکن
    من- دست خودم نیست. من جز تو کسی رو ندارم فرگل.
    فرگل- چرا عزیزم تو زندگی رو داری! آینده رو داری!
    من- من آینده رو نمی خوام.من تو رو می خوام.
    فرگل- تو باید بری!
    من- کجا برم؟ بگو برم.
    فرگل- آفرین پسر خوب! باید بری دنبال زندگیت.
    لحظه ای نگاهش کردم و دوباره در حالیکه با شدت زار می زدم گفتم:
    فرگل ، فرگل ! این حرف چیه که می زنی!
    فرگل- کار من تمومه فرهاد. دیگه راه ما از هم جداست. اینو جدی می گم تو باید بری! بعد از مدتی همه چیز رو فراموش می کنی.
    فریاد زدم:
    - فرگل!
    فرگل- فرهاد پدر و مادرم نباید بدونن که من جریان رو فهمیدم. نمی خوام ناراحت بشن. همین قدر که درد دارن براشون کافیه! تو هم برو! دیگه نیا دنبالم.حرفام جدیه فرهاد. دیگه تو زندگی برام چیزی تو این دنیا ارزش نداره!می فهمی چی می گم؟! دیگه کاری به من نداشته باش!برو! تو منو یاد مدت کوتاه زندگیم می اندازی و همین منو ناراحت می کنه! اگه تو ور نبینم راحت ترم! حالا من می رم فرهاد دیگه سراغم نیا!
    با این حرف در بهت من بلند شد و رفت. درک می کردم چرا این حرفها رو می زنه آروم دنبالش راه افتادم و گریه کنون گفتم:
    فرگل عزیزم دیگه هر چقدر بخوای برات از اون شعرها می خونم. دیگه از کسی خجالت نمی کشم! تو رو به خدا نرو. من جز تو کسی رو ندارم. تنهام نذار.
    فرگل- برو فرهاد.این چند روز رو می خوام تنها باشم. گریه های تو منو یاد مردن می اندازه. نمی خوام به مرگ فکر کنم. برو!
    من- دیگه گریه نمی کنم. قول می دم. دیگه می خندم. من بدون تو هیچی نیستم فرگل!
    برگشت و نگاهم کرد.
    فرگل- در این شرایط من تو فقط باعث زجر و ناراحتی منی !
    وبعد رفت.
    دیگه چیزی درونم باقی نمونده بود که به این دنیا وصلم کنه. از این دنیا بریدم!
    به طرف خیابون رفتم یه ماشین از دور با سرعت اومد. پریدم!
    صدای ترمز ماشین و جیغ فرگل رو شنیدم!
    طنین اسم خودم بود که فرگل در گوشم می گفت!
    ***********************
    چشمهامو که باز کردم روی تخت خوابیده بودم. یه کلینیک بود. فرگل بالای سرم نشسته بود و گریه می کرد. دو تا پسر جوون یه گوشه اتاق ایستاده بودند. دکتر هم بالای سرم بود.
    دکتر- حالت خوبه پسرم؟
    گریه کردم.
    پرستار- دکتر انگار شوکه شده!
    یکی از جوونها گفت: آقای دکتر بخدا خودش پرید جلو ماشین! ازش بپرسید تا بهوشه!
    من- من خودم پریدم جلوی ماشین اونا! بذارید برن.
    دکتر- چرا اینکارو کردی! پسرم؟چرا گریه می کنی؟
    من- می خواستم برم! ولی انگار نشد!
    دوباره اشک از چشمام سرازیر شد.سرم رو برگردوندم.
    دکتر- شانس آوردی! خدا بهت رحم کرد!
    من- شانس نیاوردم! خداوند لطفش رو از من دریغ کرد!
    دکتر- در هر صورت من نمی دونم مشکلت چیه ولی خوشبختانه عکس از سرت چیزی نشون نداده ولی باید بیست و چهار ساعت تحت نظر باشی. فکر نکنم جاییت هم شکسته باشه. خدا خیلی بهت لطف داشته!
    با لبخندی تلخ نگاهش کردم که رویش رو برگردوند.
    دکتر- خانم به یکی از اقوام زنگ بزنید بیان دنبالتون.
    بلند شدم. سرم منگ بود.
    دکتر- شما نباید بلند شید! بخوابید
    من- آقای دکتر خیلی ممنون از زحمات شما ولی این زندگی خودمه!
    دکتر- من نمی تونم اجازه بدم شما از اینجا برید. مسئولیت داره.
    من- مسئولیتش با خودم. کجا رو باید امضا کنم؟
    بلندشدم و از تخت پایین اومدم و به فرگل نگاه کردم. داشت آروم گریه می کرد.
    من- بازم سعی خودم رو می کنم فرگل! ایندفعه شاید زودتر از تو برم!
    دکتر مات به من نگاه می کرد. رو به جوونها کردم و گفتم:
    شما برید بچه ها. ازتون معذرت می خوام.
    پای چپم درد می کرد. فرگل جلو اومد و گفت:
    تا آخرش با من بودی فرهادم! ببخش. تو در عشق پاکبازی! کاش زودتر اومده بودی!
    من- ازدواج می کنیم فرگل.خدا بزرگه باشه.
    نگاهی به من کرد و خندید و گفت: باشه.
    **************************
    بعد از اینکه فرگل رو به خونه رسوندم به خونه خودمون برگشتم. دل دیدن پدر و مادرش رو نداشتم. کار خدارو ببین ! یکی که نمی خواد بمیره داره می میره! اون موقع یکی می پره جلوی ماشین با اون سرعت حتی سرش هم نمی شکنه!
    دوش گرفتم و خوابیدم. دیگه مغزم کار نمی کرد. به محض اینکه روی تختخواب افتادم از حال رفتم. اگر خداوند خواب را به ما ارزانی نکرده بود چه مصیبتی بود!
    ساعت حدود هشت و نیم صبح بود که پدرم هراسون منو از خواب بیدار کرد. در عالم خواب و بیداری حرفهاشو درست متوجه نمی شدم. داشت می گفت که دکتر زرتاش تماس گرفته و گفته که متخصص مغز و اعصاب گفته اگه سریعا فرگل رو عمل کنیم به احتمال هفتاد درصد خوب می شه. از شادی پدرم رو چندین بار بوسیدم و لباس پوشیدم و به طرف خونه فرگل رفتم. پدرش در رو باز کرد پریدم و بوسیدمش.
    پدر فرگل- چی شده خوش خبر باشی بحق خدا!
    آروم جریان رو بهش گفتم. همونجا به زمین نشست و سجده کرد! گفتم جلوی فرگل به روی خودتون نیارید. فرگل خواب بود . بیدارش کردند. از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
    من- فرگل جان لباس بپوش بریم خرید.
    فرگل- اول بگو سالمی؟ طوریت نشده
    من- چطور مگه؟
    فرگل- دیروز! یادت رفته؟
    من- آهان! نه خوبم. بدو برو حاضر شو.
    فرگل- کجا؟
    من- بریم بهت می گم.
    تا فرگل رفت که لباس بپوشه به پدرش گفتم:
    - جناب حکمت باید هر چه زودتر من و فرگل ازدواج کنیم. باید برای جراحی به خارج بریم. من احتمالا می تونم فرگل رو خیلی سریع با خودم ببرم. فقط باید خیلی سریع باشه.
    مادر فرگل فقط من رو نگاه کرد. جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم.
    من- باید هر چه زودتر برنامه عروسی رو جور کنیم.
    حکمت- من آگهی فروش خونه رو می دم روزنامه
    من- فروش خونه؟ برای چی؟
    حکمت- برای مخارج فرگل! عملش، سفرش به خارج.
    من- اگه فرگل قراره همسر من باشه اجازه بدید که مخارجش رو خودم بدم.
    در همین موقع فرگل از اتاق بیرون اومد. دوتایی خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.تا سوار ماشین شدیم گفتم:
    فرگل مژده! انگار خداوند فراموشمون نکرده! دکتر زرتاش زنگ زد گفته اگه سریع عمل بشه به امید خدا هفتاد درصد احتمال خوب شدنش هست!
    فرگل خندید و گفت اینارو برای دل خوشی من می گی.
    من- به خدا! به جون خودت نه! اومدم ببرمت خود دکتر بهت بگه. من خودم هم با دکتر صحبت نکردم. بخدا دروغ نمی گم!
    فرگل مدتی من رو نگاه کرد و بعد گفت:
    دکتر دقیقا چی گفته؟
    حرکت کردم و همونطور که سریع به طرف بیمارستان می رفتم گفتم:
    خواب بودم. یکدفعه پدرم با هیجان اومد بالا سرم و بیدارم کرد و گفت دکتر زرتاش تماس گرفته. رفته با متخصص مغز و اعصاب مشورت کرده اونا گفتن این تومور هنوز متاستاز نکرده یعنی ریشه ندونده. میشه عملش کرد.
    فرگل- چطور قبلا با متخصص مشورت نکرده؟
    من- نمی دونم. صبر کن تا از خودش بپرسیم.


    ادامه دارد.........
     
    pirane از این پست تشکر کرده است.
  2. pirane

    pirane خسته ام خسته . . .

    614
    4,046
    1,402