1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر 16

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 17, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    هومن- پس اگه طوریت شد آژیر بکش!
    همه خندیدند و رفتند داخل ساختمان. فرگل و من رو تنها گذاشتند. امد کنارم نشست
    فرگل- حالت چطوره فرهاد ؟ بهتری؟
    من- خوبم. خودت چطوری؟ خیلی منو ترسوند! دیگه نمی برمت پیش پریچهر خانم! این بار هم خیلی پشیمون شدم!
    فرگل- تو هم منو ترسوندی! اونجا خوابیده بودم و کاری از دستم بر نمی اومد!
    بعد از لحظه ای گفت:
    فرهاد ممنون که اینقدر دوستم داری! خیلی خوشحالم! بهت افتخار می کنم!
    من- روز اولی که خواستیم با هم بیرون بریم چی شد! خاطره شد!
    فرگل- نمی دونم چرا اینقدر پریچهر خانم روی من اثر کرد. باورم نمی شه که یه ادم این همه زجر و بدبختی کشیده باشه! فرهاد نمی تونی براش کاری بکنی؟
    من- چند بار تا حالا ازش پرسیدم ولی فقط گفته دعا کن که بمیرم!
    فرگل- آخه زندگیش رو چطوری می گذرونه؟ من فکر نکنم کسی ازش حتی یه لیف یا سنگ پا بخره! کاش حداقل بهش پولی چیزی می دادی!
    من- دادم تو خیالت راحت باشه. حالا پاشو بریم تو خونه منتظرن!
    فردای اون روز پدرم اجازه نداد که به کارخونه برم. تو خونه موندم و استراحت کردم. فرگل هم همینطور. بهش تلفن کردم حالش خوب بود. ازش پرسیدم که دفعه چندم بود که به این حالت حمله دچار می شه که گفت هر موقع که زیاد ناراحت می شم این حالت سراغ می آد.
    من- باید بریم دکتر. شاید بشه کاریش کرد. با این پیشرفت علم میگرن که چیزی نیست!
    خلاصه یکساعتی با هم صحبت کردیم. وقتی باهام حرف می زد وقتی صداشو می شنیدم احساس ارامشی لذت بخش می کردم!
    بهش گفتم که شب می ام دنبالش که شام بریم بیرون.
    فرگل- تنها می آی؟
    من- چطور؟ تنها نیام؟
    فرگل- آخه ما که هنوز عقد نکردیم! اگه لیلا هم بیاد بهتره! می دونی فرهاد جلو همسایه ها خوب نیست! خواهش می کنم ناراحت نشو. چیزی نمونده! کمی دیگه صبر کن. بعدش تا دلت بخواد می تونیم دوتایی با هم باشیم!
    من- ناراحت نمی شم. خوشحالم هستم که مراعات این مسائل رو می کنی!
    فرگل- ممنون. پس از قبل از اینکه بیای زنگ بزن.
    من- باشه زنگ می زنم.
    خداحافظی کردیم. رفتم حمام و بعد دراز کشیدم. ظهر مادرم برای ناهار صدام کرد. اشتها نداشتم ولی به خاطر اینکه مادرم ناراحت نشه پایین رفتم. چند قاشق غذا بیشتر نتونستم بخورم و دوباره به اتاقم رفتم. ساعت حدود یک بعدازظهر بود. تلفن رو برداشتم و دوباره به فرگل تلفن زدم. خودش برداشت. سلام کردم.
    فرگل- دلت برام تنگ شده؟ به این زودی؟
    من- تو دلت برای من تنگ نشده؟
    فرگل- اصلا! دوساعت پیش با هم صحبت کردیم.!
    من- دلم رو شکوندی! راست می گن هر چی زن قشنگتر می شه سنگدل تره! باشه برو کاری نداری؟
    فرگل- قهر کردی؟ نی نی کوچولو! باهات شوخی کردم!
    من- پس بگو دلت برام تنگ شده؟
    فرگل- خوب معلومه! چه سوالی می کنی؟! صدای چیه می آد؟ از خونه شماست؟
    من- آره چیزی نیست. زنگ موبایله یه دقیقه فرگل جان گوشی رو نگه دار!
    موبایل رور روشن کردم. هومن بود خیلی صداش گرفته بود.
    من- چی شده هومن؟
    هومن- حاضر باش الان می آم دنبالت! چیزی نشده اومدم بهت می گم.
    من- کجایی؟
    هومن- کارخونه پدرم الان تلفن کرد اینجا گویا مادرم پیداش شده!
    من- چی می گی مادرت؟! حالا؟!
    هومن- آماده باش الان می آم.
    من- هومن آروم باش. خونسرد.. بذار من می آم دنبالت! پشت فرمون نشین! یا صبر کن من بیام یا با آژانس بیا. رانندگی نکن.
    هومن- خداحافظ!
    من- هومن، هومن!
    تلفن رو قطع کرد. یه لحظه مات موندم.
    فرگل- الو فرهاد ! چی شده؟ کی بود؟هومن؟
    من- چیزی نشده یعنی اینطور فکر می کنم! هومن بود گویا مادرش اومده سراغش
    فرگل- مادرش؟ بعد از این همه سال!
    من- اره هومن داره می آد دنبالم. خیلی ناراحت بود. تو فعلا برو فرگل جان خودم بعدا بهت تلفن می کنم.
    فرگل- دلم شور می زنه! زود زنگ بزن! باشه؟ مواظب خودت باش فرهاد! می خوای من هم بیام؟
    خندیدم و گفتم: نه خیلی ممنون. خداحافظ.
    فرگل- تلفن یادت نره!
    لباس پوشیدم و به مادرم جریان رو گفتم که بهم گفت: فرهاد تو دخالت نکنی ها! گفتم باشه و رفتم دم در منتظر هومن ایستادم. بیست دقیقه بعد رسید خیلی تو هم بود.
    من- دیوونه با چه سرعتی اومدی؟! خوبه بهت سفارش کردم!
    هومن- سوار شو!
    سوار شدم و گفتم: حالا تعریف کن ببینم چی شده؟
    هومن- هیچی پدرم همون موقع که به تو تلفن زدم ده دقیقه قبلش زنگ زد و گفت زود بیا خونه منتظر من نباش! وقتی از ش پرسیدم چی شده جریان رو گفت. بعدش گفت برو دنبال فرهاد با هم بیایید اینجا!
    حرکت کرد و دنده عقب جلوی خونه شون پارک کرد و پیاده شدیم. به محض اینکه هومن در رو باز کرد سوسن خانم و هاله که پشت در نشسته بودند جلو اومدند.
    سوسن خانم- هومن مادر آروم باش! چرا اینقدر تند اومدی؟!خدای نکرده یه دفعه تصادف می کنی؟!
    هومن و من هر دو سلام کردیم و هومن گفت:
    نه به اونکه اصلا مادر نداشتم نه ب اینکه حالا دو تا دارم! چی شده مادر! این از کجا پیداش شده؟ چی می خواد؟
    سوسن خانم- مادر خودتو نگه دار! آروم باش. پدرت به من هم چیزی نگفته. هر چی ازش پرسیدم چیزی نگفت! اما تو خیالت راحت باشه پسرم! هر چی که می خواد بشه، بشه! من و خواهرت پشت تو ایم! مطمئن باش پسرم!
    هومن- مطمئن هستم مادر!ااا دختر تو چرا گریه می کنی؟
    هاله - برای تو! چی کارت داره اون خانم؟
    من- هاله جان بیخودی نگرانی! لولول خرخره که نیست! بذارید اول بفهمیم چی شده! چی می خواد بعد می شه تصمیم گرفت.
    سوسن خانم- فرهاد خان راست می گه. برید تو منتظرتونه!
    من و هومن وارد خونه شدیم و سلام کردیم.
    پدر هومن ایستاده بود و سیگار می کشید! تعجب کردیم چون پدرش سیگاری نبود!
    حتما خیلی ناراحت بود.
    پدر هومن- سلام بنشینید. خوبی فرهاد جان؟
    من- ممنون قربان. خوبم.
    بعد از پاکت سیگارش به من و هومن تعارف کرد که ما بر نداشتیم یعنی به او احترام گذاشتیم.
    پدر هومن- بردارید خودتون رو لوس نکنید! می دونم هر دوتون می کشید بازم خوبه تو خارج فقط سیگاری شدید!
    بعد خودش دو تا سیگار روشن کرد و دست ما داد که گرفتیم. بعد گفت:
    چیزهایی که می خوام براتون تعریف کنم هم زیاده هم عجیب! حتما وسطش هوس سیگار می کنید! پس بهتره الان خودم بهتون بدم بکشید!
    من- اگه اجازه بدید من بیرون باشم
    پدر هومن- تو که غریبه نیستی! تو هم برای من مثل هومنی! چه فرق می کنه؟!
    حالا خوب گوش کنید اینایی رو که می گم نمی خوام سوسن و هاله بدونن. خوب نیست! خب هومن پسرم حالا وقتش رسیده که بعد از این همه سال من برای تو یه چیزهایی رو تعریف کنم چیزهایی رو که شاید خودت سالهاست دلت می خواسته بدونی!
    چیزهایی که سالها رنجم داده! چیزهایی که اگر تو نبودی شاید من هم الان اینجا نبودم!
    پکی به سیگار زد که به سرفه افتاد و بعد گفت:
    شماها چه لذتی از کشیدن این وامونده می برید؟!
    و بعد سیگاش رو خاموش کرد و گفت:
    سالها پیش وقتی که از نظر مادی وضعم خوب شد و تونستم این خونه رو بخرم و ماشینی و زندگی نصمیم گرفتم ازدواج کنم. پدر فرهاد تو جریان همه این برنامه ها بوده و هست!
    خلاصه مادرم و خانواده و فامیل هر کسی یه دختری رو معرفی می کرد تا اینکه یکی از اقوام همسایه شون رو معرفی کرد. پدرم که فوت کرده بود. با مادر خدا بیامرزم برای دین اون دختر رفتیم. آذر! اسمش بود، مادر تو!
    مدتی سکوت کرد و در افکار خودش غرق شد بعد دوباره گفت:
    دختر قشنگی بود پسندیدمش. خانواده ای معمولی بودند. خلاصه بعد از اینکه همدیگه رو دیدیم یه نیم ساعتی نشستیم و بلند شدیم برگشتیم خونه.
    فرداش مادرم تلفن کرد خونه شون.فهمیدیم که اذر هم از من خوشش اومده. قرار شد پس فرداش رسما بریم خواستگاری. شیک و پیک کردم و یه سبد گل گرفتم و با مادرم رفتیم خونه شون. آذر هم یه لباس قرمز خیلی قشنگ پوشیده بود و موهای بلند سیاهشو همونطوری دورش ول کرده بود فقط یک طرفشو با یک گل رز پشت گوشش زده بود. خیلی خوشگل شده بود.
    در همین موقع بغض گلوش رو گرفت و بلند شد به طرف شومینه رفت.
    - پسرم هومن با اینکه یادآوری این خاطرات برام خیلی سخته اما برای اینکه روشن بشی و با احساساتت بازی نشه برات می گم.
    خلاصه اون روز بعد از پذیرایی اجازه خواستم که با آذر تنهایی صحبت کنم. وقتی دوتایی به اتاق دیگه ای رفتیم اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که نامزدی یا کسی رو که دوست داشته باشه تو زندگیش هست یا نه. دلم نمی خواست با دختری ازدواج کنم که دلش پیش کس دیگه ای باشه!
    اون روز آذر محکم و قاطع جواب منفی داد. خیالم راحت شد چون مسئله دیگه ای باقی نمی موند. وقتی به سالن برگشتیم در مورد مهر و عروسی و این حرفها صحبت شد که ما همه رو بدون حرف قبول کردیم. نظرم این بود که نباید در مورد مهریه زن چونه زد! نمی خواستم به شخصیت آذر توهین بشه!
    خلاصه همه چیز به خوبی برگزار شد و قرار شد دو هفته بعد عقد و عروسی رو با هم بگیریم. عروسی مفصلی براش گرفتم. سر عقد یه سرویس طلای گرون قیمت بهش هدیه دادم. برای ماه عسل بردمش اروپا. یک ماه سه تا کشور رو رفتیم و دیدیم. وقتی برگشتیم اقوام هر دوتامون به دیدن ما اومدند. عموی آذر که در زمان عروسی ما ایران نبود هم برای دیدن ما اومده بود. تا مادر رو دید گفت: پس آذر خانم قسمت شهاب پسر خاله اش نشد.
    من گوشم تیز شد! هیچی به رویم نیاوردم. یعنی حساب کردم که خب دختر خاله ، پسر خاله بودند و شاید در کودکی این دو تا رو برای هم در نظر گرفتند و از این چیزها که در خانواده ها مرسوم بوده و هست. بعدش هم تموم شده رفته پی کارش!
    نمی خواستم گذشته آذر رو زیر و رو کنم. اهمیتی هم نداشت. حالا اون زن من بود و من بهش خیلی علاقه مند شده بودم. یکسال بعدش حامله شد و تو به دنیا اومدی دیگه از خدا چیزی نمی خواستم. همه چیز داشتم. از کارخونه به عشق تو و آذر می اومدم خونه!
    تمام زندگیم شما دو تا شده بودید. ترو بغل می کردم و تا موقعی که می خواستم بخوابم باهات بازی می کردم. یه روز که خونه می اومدم و تو خواب بودی با اینکه آذر می گفت بیدارت نکنم مخصوصا کاری می کردم تا بیدار شی و بغلت کنم!
    یه چهار سالی واقعا خوشبخت بودم. همه چیز عالی بود تا اینکه قرار شد برای آوردن یه سری دستگاه و دیدن دوره اش به اروپا برم. خودم اصلا راضی نبودم ولی چاره ای نبود. یه شش ماهی امروز فردا کردم دلم نمی اومد شماها رو تنها بذارم. البته یک ماه یک ماه و نیم بیشتر طول نمی کشید. اون موقع تو حدود چهار سالت بود.
    بالاخره اجبارا روز رفتن رسید. به اذر گفتم اگه تنهایی ناراحت بگم مادرم بیاد پیشش یا اون با تو برین خونه مادرم که قبول نکرد. خلاصه من رفتم. اون یک ماه و نیم مثل صد سال برای من گذشت. خیلی ناراحت بودم. هر شب تلفن می کردم ایران. روزشماری می کردم تا برگردم. دلم برای دیدن هردوتون لک زده بود. وقت برگشتن که نزدیک شد شروع کردم به خرید سوغات. چندین دست لباس برای آذر و تو خریدم. هفت هشت تا عطر خوشبو و گرون قیمت برای آذر!
    هر چیز زنانه ای در فروشگاه ها می دیدم دلم می خواست برای آذر بخرم و می خریدم. چقدر برای تو اسباب بازی خریدم! یه روز مشغول خرید ادوکلن برای خودم بودم به یه ادکلن برخوردم که اسمش یعنی ترجمه اسمش برای همسرم بود بوی زیاد خوبی هم نداشت اما بخاطر اسمش اون رو هم خریدم. یادمه ده یازده تا ادوکلن برای خودم خریدم. هشت تا کراوات و دوازده تا پیراهن. وقت برگشتن دیگه داشتم دق می کردم. تا رسیدم فرودگاه پریدم تو یه تاکسی و به خونه اومدم.در رو که باز کردم و آذر رو دیدم گریه ام گرفت. دلم خیلی براتون تنگ شده بود. تورو که داشتم می خوردم. خلاصه سوغات اذر رو بهش دادم و اسباب بازی های تورو هم بهت دادم. البته زیاد حالیت نبود باهاشون بازی می کردی. مخصوصا از یه ماشین که راه می رفت و آژیر می کشید خیلی خوشت اومده بود. خلاصه خیلی خوشحال بودم که اومدم خونه. یه ماهی گذشت. یه روز رفتم سراغ ادوکلن ها. یاد ادوکلن برای همسرم افتادم. می خواستم به اذر نشونش بدم و بگم که به یاد تو اون رو خریدم. اما هر چی گشتم پیداش نکردم. زیاد اهمیت ندادم. گذشت. یه هفته بعد وقتی سر کراروات هایی که خریده بودم رفتم دیدم یکی از اونها نیست! گشتم همه جا رو گشتم! هفت تا بیشتر نبود اینجا بود که یه فکر زشت و پلید تو سرم پیدا شد! یادم بود که دوازده تا پیرهن برای خودم آورده بودم که هنوز هیچکدوم رو باز نکرده بودم. رفتم سراغشون یازده تا بیشتر نبود!
    داشتم دیوونه می شدم. دلم می خواست اشتباه کرده باشم!
    با خودم گفتم اینا که دلیل چیزی نمیشه خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم این شک رو که مثل خوره به جونم افتاده بود از خودم دور کنم. بالاخره موفق شدم یعنی با خودم گفتم حتما اونها رو آذر به پدرش کادو داده و نخواسته به من بگه از این فکر خوشحال شدم. دلم می خواست فقط دلیلش رو همین بدونم! گذشت، بازهم گذشت! یکسالی از این جریان گذشت. پولهایی رو که برای خرج خونه می آوردم تو یه کشو می ذاشتم. حساب و کتاب نداشت. تمام خرید خونه با خودم بود آذر چیزی نمی خرید البته گاهی برای خودش چیزهایی می خرید اما نه برای خونه. یه روز که پول ماهیانه خونه رو می آوردم که تو کشو بذارم مقداری پول اضافه هم که از کارخونه آورده بودم قاطی اون پولها تو کشو گذاشتم تا فردا دوباره به کارخونه ببرم. مقدارش و نوع اسکناسش مشخص بود. فردا که سر کشو رفتم تا پولهای کارخونه رو بردارم متوجه شدم که مقداریش کمه!
    دوباره شمردم کم بود. باز هم شک به دلم افتاد اما بلافاصله با این فکر که آذر به خانواده اش کمک مالی می کنه آروم شدم. چند روز بعد قبض تلفن برامون اومد. اشتباه شده بود پرداخت نکردیم تا سر فرصت برم و درستش کنم. بعدا یادم رفت و پانزده روز بعد تلفن رو قطع کردند. مجبور شدم که به مخابرات برم. در اونجا موضوع اشتباه در مبلغ قبض تلفن رو گفتم که مامور رسیدگی به امور مشترکین گفت باید ریز مکالمات رو از یه قسمت دیگه بگیری. رفتم و درخواست دادم. قرار شد فردا برم. فرداش که رفتم ریز مکالمات حاضر بود. نگاهی به شماره تلفن ها کردم. تلفن کارخونه بود . شماره تلفن خونه پدر آذر بود. شماره خونه مادرم بود و اینجا بود که در لیست چشمم به یه شماره تلفن نا آشنا افتاد. نمی دونم چرا کنجکاوی ولم نمی کرد. هی به خودم گفتم که حتما شماره یکی از اقوام یا دوستان آذر یا یکی از همسایه ها! ولی ناخود آگاه از مسئول اون قسمت نام صاحب اون شماره رو که تقریبا هر روز از خونه ما به اونجا تلفن شده بود گرفتم. انگار دنیا رو تو سرم زدند. نمی خواستم باور کنم. برام غیر قابل قبول بود! شماره خونه خاله آذر بود که شهاب پسر خاله اش هم با اونها زندگی می کرد. مجرد بود.
    از چند سال پیش بعد از اینکه من و اذر با هم ازدواج کرده بودیم خاله آذر قهر کرده بود. رابطه اش با آذر و پدر و مادرش قطع شده بود. پس چه دلیلی داشت که از خونه ما تقریبا هر روز به خونه اونها تلفن زده شده باشه؟!
    دیگه حواسم جمع شده بود. دیگه نمی تونستم با خوش خیالی از هر چیزی بگذرم. خدا نصیب کسی نکنه! شماها نمی دونید که برای یک مرد چقدر وحشتناکه که در مورد خیانت زنش تحقیق بکنه!
    در تمام مدت دلم می خواست یه سو تفاهم ساده باشه! ولی متاسفانه هر چی جلوتر می رفتم واقعیت تلخ بیشتر خودش رو بهم نشون می داد! کار کارخونه رو که نمی شد ول کرد باید مواظب آذر هم بودم! خیلی مشکل بود!
    به هر کسی هم که نمی تونستم چیزی بگم! ولی خوب اخرش مجبور شدم به رادپور پدر فرهاد همه چیز رو بگم. وقتی شنید با من دعوا کرد که تو کج خیالی و شکاکی و این حرفها! و منو نصیحت کرد اما چند وقتی بود که اخلاقم عوض شده بود اخلاق آذر هم خیلی وقت بود که عوض شده بود.
    دوباره به مخابرات رفتم و با خواهش و تمنا تا اونجا که می شد ریز مکالمات رو پیدا کردم. جریان تلفن ها از دو سال قبل شروع شده بود. به رادپور جریان رو گفتم. قرار شد که من همه چیز رو دست رادپور بسپرم و رادپور دورادور مواظب آذر باشه.
    در یکی از همون شبها که به خونه برگشتم آذر موضوع خونه رو پیش کشید. می گفت باید این خونه رو به نامش کنم. البته اگر این جریان پیش نیومده بود هیچ مشکلی نبود. نهایتا به نامش می کردم و یک وکالت بلاعزل هم ازش می گرفتم که اگر مسئله ای پیش می اومد بتونم دوباره به نام خودم برگردونم اگر هم که نه با مردن من خونه به اون می رسید همون کاری که با سوسن کردم. نمی دونم یادته یا نه؟ دیگه هر شب توی خونه ما جنگ و دعوا شروع شده بود از کارخونه نیومده یکی اون می گفت یکی من! می پریدیم به سر و کله همدیگه. در این وسط فقط دلم برای تو می سوخت اما چاره ای نداشتم. اون که اصلا فکر تو نبود با خودم عهد کرده بودم که اگر نتیجه تحقیقاتم گواه پاکی و معصومیت آذر باشه حتی نصف کارخونه رو هم بنامش کنم. یک ماهی گذشت. یه روز رادپور اومد سراغم. خیلی گرفته بود گفت که متاسفانه دیگه کار از کار گذشته!
    گویا رادپور یه نفر رو گذاشته بود که به محض اینکه من از خونه بیرون می ام مواظب خونه ما باشه با یک موتور و یک دوربین!
    گویا دو روز بعدش آذر از خونه بیرون می ره اول ترو می ذاره خونه مادرش و به هوای خرید می ره سر قرارش با شهاب! یارو هم عکس می گیره! از هردوتاشون!
    در این موقع پدر هومن دچار حالت عصبی شد و گلدونی رو که روی میز بود بلند کرد و به طرف دیوار پرت کرد ! و مدتی سرش رو در میون دستهاش گرفت و ساکت شد. چشمم به هومن افتاد در حالی که تمام عضلات صورتش کش اومده بود قطره اشکی نیز از چشمانش روی گونه اش لغزید و پایین اومد! بلند شدم و کنارش نشستم و بغلش کردم. چند دقیقه بعد پدر هومن دوباره شروع کرد و گفت:
    - بچه ها ببخشید دست خودم نبود. یاد اون خاطرات هم منو زجر میده!
    بعد به طرف هومن اومد و خم شد و سر هومن رو بوسید! بعد گفت:
    اون روزهام می خواست ترو از من بگیره! حالا هم اومده بوسیله تو تهدیدم کنه! داشتم می گفتم گویا رادپور می ره با آذر صحبت می کنه البته نمی گه که ازشون عکس گرفته فقط می گه یه روز با یه نفر در خیابون اونو دیده و شروع می کنه به نصیحت کردن. اما همه چیز رو انکار می کنه. رادپور هم خیلی نصیحتش می کنه ولی چند روز بعد دوباره سراغ شهاب می ره!
    دیگه لزومی نداره که وارد مسائل دیگه بشم و بقیه تحقیقات رو براتون تعریف کنم! اینها رو هم سالهاست در دلم نگه داشتم. نمی خواستم روحیه ترو خراب کنم پسرم. ولی فکر کردم بهتره دیگه بدونی علت جدایی من و مادرت چی بوده. در تمام عمرت شاید من رو مقصر می دونستی ! با خودم فکر می کردم اینطوری بهتره. حداقل اینکه تصویر زشتی از مادرت نداری! ولی حالا پیداش شده و می خواد از احساسات تو سوء استفاده کنه! می خواد با تو زندگی کنه! می خواد همونطوری که یکبار زندگی مارو از هم پاشوند حالا زندگی تورو خراب کنه!
    پدر هومن خیلی عصبانی شده بود. چند دقیقه بعد دوباره گقت:
    یک شب که آخرین شب زندگی مشترکمون بود دعوای سختی کردیم. کار به کتک کاری کشید بعدش هم طلاق!
    یادمه روز دادگاه وکیل گرفته بود که مثلا حق و حقوقش از بین نره! اگر کمی عقل داشت می فهمید که روزی حق و حقوقش رو از دست داد که به من خیانت کرد! اگر با نجابت زندگی می کرد تمام این خونه و زندگی و کارخونه و خلاصه همه چیز مال اون بود! از همه مهمتر بزرگترین سرمایه زندگیش یعنی پسرش رو از دست نمی داد!
    دادگاه می خواست وارد قضیه بشه که من قبول کردم تمام حق و حقوقش رو بهش بدم. مهریه اش پنجاه سکه بود که بهش دادم. نمی خواستم جریان کش پیدا کنه و خیلی از مسائل روشن بشه! درددادگاه گفت که هومن رو می خواد. کشیدمش کنار و پرسیدم هومن رو برای چی می خوای؟گفت بچه مه، پسرمه! گفتم تو اگه به پسرت علاقه داشتی دنبال کثافتکاری نمی رفتی! بهش گفتم اگه صحبت هومن رو بکنی رادپور رو برای شهادت به دادگاه می ارم! دیگه صداش در نیومد فقط از من خواست که ده سکه دیگه بهش اضافه بدم. برام عجیب بود که مادری پسرش رو با ده تا سکه عوض کنه!
    دوباره یه سیگار روشن کرد که باز به سرفه افتاد بعد گفت:
    بعد از جدایی و گذشت چند ماه شهاب پسر خاله اش وقتی فهمید که آذر پولی نداره با یه دختر دیگه ازدواج کرد. شهاب دنبال این بود که خونه آذر رو به چنگ بیاره! یعنی من این خونه رو به نام آذر کنم و بعد آذر طلاق بگیره و با شهاب ازدواج کنه و اینطوری شهاب صاحب یه خونه به این بزرگی بشه!
    حدود دو سالی هم که از پولهای من بهش می داده!
    بعد چند تا عکس دو نفری در خیابان از شهاب و مادر هومن از داخل یه پوشه بیرون آورد و به هومن داد و گفت:
    آذر از بودن این عکسها خبر نداره. بیا نگاهش کن!
    هومن عکسهارو گرفت و با نفرت بهشون نگاه کرد. پدر هومن صحبتش رو ادامه داد.
    - آذر چند وقت بعدش زن یه مردی شد که بیست بیست و پنج سال از خودش بزرگتر بود و یکسال بعد هم طلاق گرفت. دیگه ازش خبر نداشتم تا امروز که سر و کله اش پیدا شد
    بعد از جیبش یک چک بیون اورد و گفت:
    - با پسرم بگیر این یه چک سفید امضاست! با خودت ببر ببین چی می خواد حتما دنبال پوله! مبلغ بزن بهش بده که شرش رو کم کنه!
    هومن- یعنی به خاطر پول برگشته؟
    پدر هومن- ببین پسرم تو دیگه بچه نیستی. بزرگ شدی برو آذر رو ببین. هر تصمیمی که گرفتی من قبول دارم. اگر دلت خواست که با اون زندگی کنی من حرفی ندارم هیچ تغییری هم در رابطه من وتو بوجود نمی اد. تو پسر من می مونی!
    انا اگه فهمیدی که برای پول دنبال تو اومده از یه قرون تا صد میلیون تومن از طرف من اجازه داری که بهش بدی تا تو رو ول کنه! همونطور که خیلی سال پیش کرد.
    من گدایی محبت نمی کنم! اگه بد بودم تو می دونی! اگر هم پدر خوبی بودم باز هم تو باید تصمیمی بگیری. حالا پاشو برو. این ادرسشه. فکر می کنم خونه خواهرشه.
    پدر هومن اینها رو گفت و از سالن بیرون رفت هومن همونطور نشسته بود و به عکسها نگاه می کرد. چند دقیقه ای گذشت بعد عکسها رو بدست من داد که نگاه نکردم یعنی فقط یه نگاه به یکیشون کردم و روی میز گذاشتم. هومن مدتی سرش رو بین دستهاش گرفت و در همون حالت گفت:
    یه عمر به خاطر جدایی و طلاق از پدرم نفرت داشتم حالا این چیزها رو می فهمم! تمام این مدت مادرم رو زنی بدبخت و معصوم می دیدم که در زندگی زناشویی مثلا اشتباه کرده! حالا بهم می گن که مادرم یه زن هرزه بوده! چه زندگی ای!
    سکوت کردم. حرفی نداشتم بزنم. چند دقیقه بعد هومن بلند شد و گفت: بریم فرهاد.
    آدرس رو برداشتیم و حرکت کردیم. توی ماشین بهش گفتم:
    - هومن می خوای چیکار کنی؟
    هومن- می خوام ببینم برای چی برگشته. هر چی باشه مادرمه!
    من- اینطوری که نمی شه! باید درست جلو رفت! به نظر من خودت رو یه بچه ساده نشون بده. نقش بازی کن! از زیر زبونش بکش برای چی ئنبال تو اومده! تو یک بار باختی این دفعه نباید مفت ببازی!
    اگه واقعا پشیمون بود که بالاخره یه فکری می کنبم. اگه کلکی تو کارش بود نباید ازش رو دست بخوری. من این طور که فهمیدم مادرت اگه دوست داشت که ولت نمی کرد! این پدر بدبختت بوده که پات نشسته! حواستو جمع کن تا حالا هر فکری یا احساسی بدی نسبت به پدرت داشتی اشتباه بوده. بعد از گذشت بیست سال بیست و دو سال احساس کردم که هنوز پدرت دوستش داره! فکر می کنم که این مادرت بوده که نخواسته زندگی کنه. زرنگ باش حالا باید عقلتو بکار بندازی!
    دیگه حرفی نزدیم تا به ادرس مادر هومنرسیدیم. وقتی پیاده شدیم هومن گفت:
    فرهاد باید یه جوری سر از کار این خونه در بیار! چراشو بعدا می فهمی در ادرس طبقه سوم ذکر شده بود که هومن زنگ اول رو زد.
    من- اشتباه زنگ رو زدی طبقه سومه!
    هومن- می خوام ببینم اینجا خونه کیه!
    یه خانمی آیفون رو برداشت که هومن خواهش کرد که یه لحظه بیاد دم در. چند لحظه بعد یه خانم مسن در رو باز کرد. هومن سلام کرد و گفت:
    ببخشید خانم از آژانس مزاحمتون شدم! می خواستم ببینم کدوم یک از این طبقات خالیه و می خوان اجاره بدن؟ طبقه شماست؟
    خانم پیر- نه پسرم خونه مال خودمه. سی ساله اینجا زندگی می کنم. طبقه بالا هم دخترم می شینه شاید طبقه سوم باشه! یه مرد یالقوز صاحبشه! مرتب هم این و اون رو می آره خونه! اصلا مراعات همسایگی رو نمی کنه! خدا کنه اون باشه اجازه بده بره راحت شیم!
    تشکر کردیم و وقتی اون خانم رفت زنگ طبقه سوم رو زدیم. زنی آیفون رو برداشت و پرسید کیه؟
    هومن- هومن هستم. با آذر خانم کار داشتم.
    آذر- فدات شم خوشگلم ! بیا بالا.
    در رو باز کرد و من و هومن وارد شدیم. خونه ای نسبتا قدیمی بود با راهرویی که همه جاش زخمی و بعضی قسمتهای سقفش هم ریخته بود تمام پله ها کثیف بود. به طبقه سوم رسیدیم . زنی در رو باز کرد . من اتفاقی جلوتر رفتم و هومن پشت من بود. به محض دیدن من به طرفم اومد که منو بغل کنه که خودم رو با اخم عقب کشیدم.
    متوجه شد و ایستاد و گفت:
    - دورت بگردم پسرم بیاین تو. ایشون کی هستند دوستت؟
    من رو اشتباه گرفته بود. زنی تقریبا پنجاه ساله بود با آرایشی غلیظ و موهای بور رنگ کرده!
    - آره دیگه عزیزم ! حق داری نشناسی! تف به این روزگار که باعث جدایی ما شده! حیف که زن بودم و زورم به اون پدر نامردت نرسید! وگرنه هر طوری بود ترو به چنگ و دندون می کشیدم و بزرگ می کردم! حالا چرا ایستادین بیرون؟ بیاین تو غریبی نکنید.
    دو تایی وارد شدیم یه آپارتمان صد و بیست سی متری بود . ریخته و پاشیده! مشخص بود که صاحبش یا یه زن شلخته اس یا یک مرد مجرد! روی مبل نشستیم و آذر رفت برامون چایی بیاره. هومن آروم به من گفت که به این نقش ادامه بدم. وقتی با یه سینی چایی برگشت گفت:
    - دل تو دلم نبود که کی میایی، همش گوشم به زنگ بود. خواهرم تا ده دقیقه پیش اینجا بود اونم دلش می خواست ترو ببینه. اینجا تنها زندگی می کنه.
    من- از کجا فهمیدید که من هومن هستم؟
    - اوا خاک بسرم! خوب من مادرتم! خون می کشه! بوی تو رو می شناسم! شیرت دادم! زائیدمت! حالا نشناسمت؟! با بچگی هات زیاد فرق نکردی فقط بزرگ شدی . بی وفا یاد مادرت هم می کردی یا نه؟
    من- همیشه! هر روز! هر ساعت! چطور می شه یاد مادری رو که از شش سالگی ولم کرده و رفته نکنم؟!
    آذر- داری به من می زنی؟ چرا به پدرت نمی گی که به من بهتون ناحق زد؟
    به همه گفت که من با پسر خاله ام رابطه داشتم! در صورتی که من به این برکت اصلا روحم خبر نداشت! نشست همه جا گفت که اون مرتیکه بی همه چیز رادپور منو با یه نفر تو خیابونها دیده! می گفت شهاب پسر خاله مه! در صورتی که من در عمرم حتی یکبار هم با شهاب بیرون نرفتم! کورشم اگه دروغ بگم! شهاب یه روزی خواستگار من بود. من ازش خوشم نمی اومد ردش کردم اون بیچاره ام رفت زن گرفت! بابات زیر سرش بلند شده بود! تنبونش دو تا شده بود! اینا بهانه بود.
    من- خوب وقتی جدا شدید چرا سراغم نمی اومدید؟ اینهمه مدت کجا بودید؟
    آذر- مگه از ترس بابات می تونستم کاری کنم؟! تهدیدم کرده بود اگه سراغت بیام تحویل کلانتریم بده! منم یه زن بی کس و تنها چه کاری از دستم بر می اومد!
    من- برای همین چند وقت بعدش ازدواج کردید؟
    آذر کمی من من کرد بعد گفت:
    اینارو بابات بهت گفته؟ پرت کرده؟
    من- نه. من نسبت به شما کینه ندارم.هیچی. فقط دلم می خواد بدونم چطور شده حالا بعد از این همه سال یاد من کردید؟ حالا دیگه از کلانتری و پدرم نمی ترسید؟
    - خوب حالا تو دیگه واسه خودت مردی شدی. خودت می تونی برای زندگیت تصمیم بگیری. دیگه صغیر نیستی!
    در ذهنم یه حدسی زده بودم بهش بلوف زدم.
    من- در هر صورت اگه اومدید با هم زندگی کنیم باید بگم که نمی شه! چون قراره دوباره برگردم اروپا! این مدت که اینجا بودم دیدم نمی تونم اینجا زندگی کنم! می خوام برگردم اروپا.
    برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم. در حالیکه سعی می کرد خوشحالیش رو پنهان کنه گفت:
    چه بهتر پسرم! اونجام تنهایی با هم می ریم. دلم می خواد این آخر عمریه با تو باشم. جبران گذشته ها رو بکنم. اگه بدونی چقدر بدبختی کشیدم؟! درسته که روزگار با ما نساخت و من و تو رو از هم جدا کرد ولی من هر چی باشه مادرتم!
    چشمم به پشت مبل به یه لنگه جوراب مردونه خورد .
    من- ببخشید خانم من که باور نمی کنم! بلند شدم و به طرف لنگه جوراب رفتم و از پشت مبل درش آوردم و نشون آذر دادم و پرسیدم: خاله جون جوراب مردونه پاش می کنه؟!
    هومن خنده اش گرفت. آذر به تته پته افتاد و گفت:
    پادرد داره رو جوراب خودش می پوشه! روماتیسم داره!
    من- در هر صورت بهتره این چیزها رو به پسرتون بگید! هومن اونه! من دوستش هستم. انگار ایندفعه سیستم ژنتیکی کمک نکرد! خون اشتباه کشید!
    آذر مدتی منو با خشم نگاه کرد. من خونسرد اطراف رو نگاه می کردم و دنبال یه مدرک دیگه بودم که گفت:
    تو حیوون مخصوصا گذاشتی تو اشتباه بمونم و به من نگفتی هومن نیستی!
    من- شما نپرسیدی! من نگفتم که هومن هستم!
    آذر – تو کی هستی؟
    من- پسر همون که بهش فحش می دادی ! فرهاد رادپور.
    آذر- مثل بابات دو بهم زنی! حروم لقمه!
    من- هر چه می خواهد دل تنگت بگو! بعد از این همه سال لک و لک بلند شدی اومدی سراغ هومن که چی بشه؟ فکر کردی فیلم فارسیه زمان شاهه! مادره بعد از 20 سال پیداش میشه و پسره هم می بخشدش و می رن سر خونه زندگیشون!
    آذر- گم شو بیرون! بابات اون موقع زندگیم رو بهم زد حالا نوبت پسرشه؟؟!
    من- زندگیت رو خودت بهم زدی! راستی این خونه مال کیه؟ خاله هومن؟ شرط می بندم که اگه یکی از اون کشوها رو باز کنم شورت و زیر شلواریه مردون توش باشه!
    بعد سریع به طرف یه کمد رفتم و تا آذر خواست چیزی بگه یا بلند شه دو تا از کشوها رو بیرون کشیدم. حدسم درست بود! توش فقط لباس مردونه بود.
    آذر- بچه پررو من صد تا مثل تورو می رقصونم و تو می خوای منو خراب کنی؟ آروم به طرف تلفن رفتم و شماره 118 رو گرفتم و تا جواب داد گفتم خسته نباشید شماره منکرات رو می خواستم! لحظه ای بعد یه شماره رو یادداشت کردم تا خواستم بگیرم آذر گفت: می خوای چیکار کنی؟
    خیلی خونسرد جواب دادم:
    می خوام ببینم این خونه کیه و شما اینجا چکار دارید؟ با کی زندگی می کنید؟
    آذر- قطع کن (بعد با فریاد) قطع کن ولد زنا!!
    تلفن رو قطع کردم و گفتم:
    من- بیا قطع کردم. حالا بگو برای چی برگشتی؟ با این بچه چکار داری؟
    آذر در حالی که کاملا کلافه شده بود با حالتی عصبی گفت:
    پسرمه! می خوام ببینمش ، جرمه ؟ گناهه؟
    من- داری دروغ می گی! مثل جریان شهاب که دروغ گفتی!
    به طرف هومن رفتم و یکی از عکسها رو ازش گرفتم.
    آذر- هومن داره به مادرت بی احترامی می کنه! هیچی بهش نمی گی؟
    من- اول این عکس رو نگاه کن! ببخشید که بدون خبر گرفته شده! قشنگیش به همینه! خیلی طبیعیه!
    و عکس رو جلوش روی میز انداختم. تا چشمش به عکس افتاد وا داد! خشکش زد! فقط به عکس نگاه می کرد. معطلش نکردم و گفتم: چیه ؟ دیگه شعار نمی دی؟ فکر نمی کردی بابای هومن اینقدر زرنگ باشه هان؟!
    گذاشتم زمان کار خودش رو بکنه. چند دقیقه به حال خودش رهاش کردم نمی دونستم این چیزها رو چه جوری می گم! اصلا اهل این حرفها نبودم! فقط به هومن فکر می کردم. به این همه سال که برام مثل یه برادر بود.
    بعد از چند دقیقه چکی رو که پدر هومن داده بود از هومن گرفتم و از دور به آذر نشونش دادم و گفتم:
    ببین آذر خانم دیگه نمی تونی با احساسات این پسر بازی کنی. این امضاء رو می شناسی؟ امضاء پدر هومنه! چک سفید امضاست! اگه راستش ور گفتی که یه مبلغی تو این چک هومن می نویسه و بهت می دیم و می ریم پی کارمون اما اگه سر ناسازگاری داشتی تلفن منکرات رو هنوز دارم!
    در همین موقع صدای افتادن یه چیزی اومد. رنگ آذر پرید! سریع به طرف دستشویی رفتم کسی نبود. برگشتم و در حمام رو باز کردم. خوشبختانه مدرک جرم زنده با رنگی پریده داخل حمام بود! یه مرد حدود پنجاه و خورده ای سال!
    من- آقا سلام عرض کردم! اینجا که زشته تشریف بیارید بیرون در خدمت باشیم!
    مرد- برادر منو قاطی این جریان نکن! من آبرو دارم!
    من- تو برادر من نیستی! بی آبرو اگه آبرو داشتی که این بازی توی خونه تو نمی شد! چی بود افتاد زمین صدا کرد؟ تشت بود؟ ای تشت بی تربیت! اسم منکرات که اومد تشت از ترسش افتاد زمین!
    مردک نزدیک بود که سکته کنه!
    من- خوب حالا آذر خانم بفرمایید که چرا خاله جون سبیل در آورده؟
    اجازه بده من بگم با خودت حساب کردی سنگ مفت، گنجشک مفت! گفتی یه سعی می کنی شاید هومن بیچاره گولت رو خورد و یه پایگاه برای دوران پیری برات درست شد! نشد هم چیزی از دست ندادی درسته؟
    تو اصلا چیزی که نداشتی و نداری احساس مادریه! اگه مادر بودی که الان سر خونه زندگیت بودی! نه اینجا خونه این خاله جون سبیلو!
    رو به هومن کردم و گفتم:
    هومن جون فکر می کنم دیگه همه چیز برات روشن شده باشه حالا خودت می دونی
    هومن مدتی فکر کر و بعد چک رو از من گرفت و سه میلیون تومن توش نوشت.
    من- هومن به اسم بنویس ! حامل رو خط بزن
    هومن اسم و فامیل آذر رو نوشت و انداخت روی میز. آذر با سرعت چک رو برداشت وقتی مبلغ سه میلیون تومن رو دید گفت:
    پسرم یه خورده بیشترش کن! گوشه قلمتو کمی بچرخون سه رو پنج کن!
    هومن چک رو برداشت و مبلغش رو عوض کرد و گفت:
    خط خوردگی پیدا کرد فقط باید بخوابونید به یه حساب.
    و به طزف در حرکت کرد. لحظه آخر برگشت و گفت: دیگه نمی خوام ببینمت!