1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر 12

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 13, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    من- هومن، فرگل خانم هنوز اخلاق شمارو نمی دونن چیه، مراعات کن!
    هومن- خوب ندونن. مگه می خوان با من زندگی کنن؟برنجتون هم که بگی نگی ته گرفته! سبزی ها شسته شدست یا آب مال کردید؟ و با این حرفها تمام پلو خورشت رو و با سبزی خورد و تهش رو پاک پاک کرد.
    هومن- الهی شکر، فرگل خانم دستتون درد نکنه. عالی بود. همه چیزش به اندازه و جا افتاده! اگه این حرفارو نمی زدم این فرهاد نمی ذاشت لب به این غذا بزنم.
    فرهاد جون تو هم برو خونه غذا بخور وگرنه ستاره خانم می گه بچه مو جادو کردن!
    من و فرگل فقط می خندیدم.
    هومن- فرگل خانم چرا اینقدر این طفلک فرهاد رو می چزونید؟چرا با این چیزها اذیتش می کنید؟ حدا رو خوش می اد؟
    من- هومن! باز شروع کردی؟ اصلا کی به تو گفت امروز بیای اینجا؟
    فرگل – من با چه چزها فرهاد خان رو ناراحت کردم؟
    هومن- چه می دونم! با این پرونده ها و همین چیزها دیگه! طفلک م گفت پرونده پشت پرونده! نامه پشت نامه!
    فرگل همین طور می خندید بعد لحظه ای گفت: من تعجب می کنم که هومن خان با زبونشون چطور تا حالا نتونستن لیلا رو رام کنن؟
    هومنم که داشت آب می خورد ناگهان با شنیدن اسم لیلا به سرفه افتاد و گفت: آخ اخ!مدینه گفتی کردی کبابم! فرگل خانم تورو خدا با این لیلا کمی صحبت کنید که این قدر چشم سفیدی نکنه! من از بس که دنبالش تو بیابونها گشتم! لاستیک های ماشین پنچر شد!
    من- خوب حرفاتو زدِی؟ برو که الان پدرم می آد!
    هومن- خوب حساب ما چقدر شد؟ یه خورشت داشتیم و پلو! با سبزی اضافه، چقدر بدم؟
    هومن رفت و چند دقیقه بعد پدرم اومد و بعد از اینکه گزارش کار روزانه رو بهش دادم با فرگل از پدر خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم.
    تو ماشین وقتی به طرف خونه در حرکت بودیم به فرگل گفتم:
    فرگل خانم اگر هومن حرفی زد که باعث ناراختی شما شده عذر می خوام. عادتشه! شوخی می کنه هر چند که غذای شما آنقدر خوشمزه بود که تمامش رو خورد!
    فرگل با خنده گفت: نه چیزی نگفت. پسر خوبیه. امیدوارم که لیلا هم با ازدواج با اون راضی بشه و هر دو خوشبخت بشن. فرهاد خان هومن مادر نداره؟
    من- وقتی که خیلی کوچک بوده پدر و مادرش از هم جدا شدند. از این بابت خیلی سختی کشیده.
    دیگه تا خونه صحبتی نکردیم.وقتی جلوی خونه شون رسیدم موقع پیاده شدن گفت: فکر نکنم شمارو امشب ببینم گویا قراره با دخترخاله تون به یک مهمونی برید؟
    من- خیر تلفن زدم و قرار امشب رو کنسل کردم.
    فرگل- چرا؟ حیف بود! اگر می رفتید حتما بهتون خوش می گذشت.
    من- راسش رو بخواهید حوصله نداشتم برم دیدم تو خونه بمونم بهتره.
    دیگه چیزی نگفت و خداحافظی کرد و رفت. مستقیم به خونه امدم و امروز با اشتها ناهار خوردم و رفتم دو ساعتی خوابیدم. بعد حمام و اصلاح و یک دست لباس خوب پوشیدم و پایین اومدم.
    لیلا- چه خبره؟ اووم چه بوی ادکلنی!!!
    من- لیلا، فرگل ساعت چند قراره بیاد؟
    لیلا- مگه نگفتم بهت؟ زنگ زد عذرخواهی کرد گفت امروز نمی تونه بیاد.
    من- اا چرا؟ توروخدا راست می گی؟
    خندید و گفت: شوخی کردم غروب می ان دیگه!
    یک ربع بعد هومن هم اومد.
    هومن- سلام لیلا خانم. حالتون چطوره؟چه خبرها؟
    لیلا- سلام هومن خان. ممنون خوبم. اگر منظورتون از خبر امتحاناته منه هنوز تموم نشده.
    هومن- خیلی عجیبه! تمام دانشگاهها تعطیل شدن! چه طور شما هنوز امتحان دارید؟ ( لیلا دنبال کارهای خودش رفت و من و هومن داخل باغ مشغول قدم زدن شدیم.)
    من- هومن اگر امشب لوس بازی در بیاری من می دونم و تو! خجالت نکشیدی امروز تمام غذاهای منو خوردی؟
    هومن- تمام غذاها! همچین می گی تمام غذاها انگا سه پرس غذا بوده! چهار تا قاشق غذا بود که منم خوردم اما دستش درد نکنه خیلی خوشمزه بود! فرهاد فردا تعطیله خیال نداری یه سری به پریچهر خانم بزنیم؟
    من- مگه فردا تعطیله؟ ای دل غافل پس کارخونه هم تعطیله! اصلا حواسم نبود.
    هومن- چه کارکن شدی! واقعا اگر کشور چند تا ادم کاری مثل تو داشته باشه سر یک سال آباد آباد می شه! حالا تو اگر ناراحتی فردا برو کارخونه.
    من- اگه گذاشتم لیلا امشب با تو یک کلمه حرف بزنه. تو باید تنبیه بشی.
    راستی هومن اگر لیلا با فرگل رفتند توی اتاق لیلا چکار کنیم؟
    هومن- غصه نخور من به هوای یه چیزی می رم تو اتاقشون. دو سه تا سوسک می اندازم اونجا. حتما فرار می کنند و می آن بیرون! اما باید مواظب باش نفهمن من سوسکا رو بردم اونجا وگرنه لیلا باهام سر قوز می افته.
    من- آفرین! خیالت راحت باشه من سرشون رو گرم می کنم نمی فهمند.
    هر دو خندیدیم . نیم ساعتی با هم صحبت کردیم که در خونه باز شد از این طرف باغ فرگل و اقای حکمت رو دیدیم که وارد شدند.
    من- هومن بدو بریم جلو سلام کنیم.
    هومن- چته؟ چرا دست و پاتو گم کردی؟هول نشو. خودتو بگیر!همینطوری آروم بریم جلو. کاریت نباشه. وانمود کن که داشتیم از خونه می رفتیم بیرون.
    نزدیک پله ها بهشون رسیدیم. هر دو سلام کردیم. با مادر فرگل آشنا شدیم. هومن هم با آقای حکمت اشنا شد.
    هومن- قران از آشنایی با شما بسیار خوشوقتم.چه سعادتی ! به به!
    آقای حکمت- بنده هم به همچنین. بیرون تشریف می برید؟
    هومن- بنده خیر. این فرهاد خان جایی کار داشت می خواست بره من در خدمتتون هستم. بفرمایید خواهش می کنم.
    من که غافلگیر شده بودم بلافاصله گفتم: نخیر می خواستم برم ماشین رو بیارم تو!
    هومن- فرهاد جان آقای حکمت که غریبه نیستند می رن پیش آقای رادپور. تو برو به کارت برس. خودتو معذب نکن! برو شهره خانم منتظره!
    دیگه اصلا نمی دونستم چی بگم.مستاصل به فرگل نگاه کردم. دلم می خواست کله هومن رو بکنم. که فرگل به دادم رسید.
    فرگل- پدر این هومن خان خیلی سر به سر فرهاد خان می ذارن. شوخی می کنند.
    من- خیلی ممنون فرگل خانم. من امروز مخصوصا قرار مهمونی رو کنسل کردم که در خدمت شما باشم!
    هومن اروم گفت- ای هالو بند رو آب دادی؟!
    همه شنیدند و زدند زیر خنده.
    آقای حکمت که از این برنامه حسابی شنگول شده بود گفت: تا حالا یه همچین استقبال خوب و گرمی از من نشده بود. بریم تو بچه ها.
    شکر خدا بخیر گذشت. خانواده حکمت از جلو و من و هومن از پشت سرشون حرکت کردیم که من محکم یک لگد به پای هومن زدم و متعاقب آن صدای آخ هومن بلند شد. در همین موقع صدای پدرم اومد.
    - هومن چی شد؟ صدای چی بود؟
    هومن- چیزی نبود آقای رادپور.صدای قلب فرهاد بود!
    همه دوباره خندیدند. سلام و احوالپرسی و خوش و بش شروع شد. همین طور که داخل سالن می رفتیم آروم به هومن گفتم: مگه قرار نشد شوخی نکنی؟ اگه گذاشتم با لیلا حرف بزنی!
    هومن- باز من رو تهدید کردی؟ اون دفعه هم این رو گفتی خدمتت رسیدم. باز هم تهدید کن تا جلوی خانواده حکمت کاری کنم که بهت دختر ندن!
    من- باشه هومن جون تروخدا مسخره بازی در نیار. آبرومون می ره ها!
    همه روی مبل نشستند. هومن هم رفت تقریبا کنار لیلا نشست. من هم روبروی فرگل نشستم تا مجلس کمی ساکت شد هومن به لیلا گفت: لیلا خانم امتحانات شما تموم نشد؟
    لیلا- شما که یک ساعت پیش این سوال رو کردید!
    هومن- نه گفتم شاید تموم شده حواستون نیست. فرگل خانم خواهش می کنم در مورد تاریخ پایان امتحانات با لیلا خانم کمی صحبت کنید!
    بعد یک سیب برداشت و مشغول پوست کندن شد.
    این دفعه خود لیلا هم خنده اش گرفت.
    آقای حکمت- پسرم مگه تاریخ پایان امتحانات دست فرگل و لیلاست که با هم صحبت کنند؟
    هومن در حالی که سیب رو پوست می کند گفت: جناب حکمت این خانمها اگر بخوان تاریخ کنکور سراسری رو هم تغییر می دن!
    پدرم خندید و گفت: جناب حکمت این هومن خان ما مدتی از این لیلا خانم ما خواستگاری کرده لیلا خانم هم جواب رو موکول به پایان امتحانات کرده اینه که هومن مثل اینکه خودش امتحان داره منتظره که کی تمام بشه و لیلا جواب بده!
    حکمت- به به مبارکه بسلامتی! هومن خان باید مارو هم دعوت کنید.
    هومن- اختیار دارید حتما. کی از شما بهتر؟
    خلاصه صحبت گل انداخت.و بعد از مدتی مادر و فرخنده خانم و مادر فرگل سه تایی مشغول صحبت شدند و پدرم و آقای حکمت هم همینطور.
    لیلا برای پذیرایی بلند شد و به آشپزخونه رفت. فرگل هم به دنبال لیلا.
    هومن- فرهاد پاشو بریم کمک کنیم. بدو برو یه سینی چایی بیار تا من هم ترتیب میوه و شیرینی رو بدم. و با این بهانه هر دو به کمک لیلا و فرگل رفتیم. لیلا چای ریخته بود و توی سینی گذاشته بود که هومن برداشت و به داخل سالن برد و به همه تعارف کرد و من هم ترتیب میوه و شیرینی رو دادم. لیلا و فرگل هم تو آشپزخونه پشت میز نشسته بودند و صحبت می کردند. هومن به من اشاره کرد که به آشپزخونه بریم. به محض ورود به آشپزخونه هومن گفت:ببخشید کاری ندارید دیگه؟
    لیلا- نه ممنون کاری دیگه نیست!
    هومن- تعارف نکنید تا ننشستم و دستم به کاره بفرمایید.
    لیلا- نه خواهش می کنم بفرمایید خیلی ممنون از کمکمتون
    هومن در حالی که روی یکی دیگه از صندلی های آشپزخونه کنار لیلا می نشست گفت: آخیش خسته شدم فرهاد جون تو هم همونجا بشین یه خستگی در کنیم!
    لیلا با تعجب- اینجا؟؟؟!
    هومن- خوب فرهاد حون روی اون یکی صندلی بشین!
    که من هم معطل نکردم و نشستم ولی حسابی از خجالت سرخ شده بودم. از پررویی هومن هر دو خنده شون گرفته بود.
    هومن- لیلا خانم پاشم ظرفهارو بشورم؟
    لیلا- کدوم ظرفها؟ هنوز که ظرفی کثیف نشده!
    هومن- واقعا کار این خانمها خیلی مشکله!لیلا خانم بلند شم گردگیری کنم؟
    فرگل به خنده- خوش بحال همسرتون هومن خان. حتما توی خونه بهش خیلی کمک می کنید؟
    هومن رو به لیلا کرد و گفت: لیلا خانم با شما هستند. می فرمایند خوش بحالتون.
    لیلا چپ چپ به هومن نگاه کرد.
    هومنم- ما خانوادگی اینطوری هستیم.همه ش به زنهامون تو خونه کمک می کنیم. بابام اونقدر تو کارهای خونه به مادرم کمک کرد که بالاخره مادرم طلاق گرفت و رفت!
    لیلا از خنده غش کرد.
    هومن- خانمها می دونستند که فرهاد قهوه خیلی عالی درست می کنه؟ فرهاد بپر چند تا قهوه درست کن خانمها ببیند چقدر هنرمندی!
    بلند شدم و شروع به تهیه قهوه کردم.
    هومن- فرهاد جون سر نره، حواستو بده به کارت! چرا همه اش این ورو نگاه می کنی؟ فتیله اش رو بکش پایین!
    من دوباره به هومن چشم غره رفتم.
    فرگل- این فرهاد خان خیلی مظلومند! هر چی می گید اصلا جواب نمی دند.
    من با این حرف فرگل گل از گلم شکفت. ته دلم قند آب کردند! یه نگاه به فرگل کردم و خندیدم.
    هومن- حالا من شدم ظالم این فرهاد شد مظلوم؟ خدا شانس بده! حق داری فرهاد خان بخندی! اگر یه خانم به این خوشگلی هم از من حمایت می کرد من هم می خندیدم ولی چکنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است! حالا حواست رو به کارت بده و این قدر هم فرگل خانم رو نگاه نکن
    در همین موقع قهوه سررفت و گاز خاموش شد.
    هومن- عیبی نداره. هول نشو! آخه می دونید این دفعه اول که برای فرهاد خواستگار می آد! دست و پاشو گم کرده.
    در همین موقع فرگل از جا بلند شد و به طرف من اومد و گفت: بدین من درست کنم فرهاد خان.
    هومن- کوفتت بشه فرهاد خان! شانس رو ببین! فرهاد بیا با هم یک بلیط بخت آزمایی بخریم!
    خلاصه من و فرگل کمک کردیم تا قهوه آماده شد. و بعد چهار تایی دور میز نشستیم.
    هومن- دستتون درد نکنه. خیلی ممنون. حالا بنشینیم قهوه بخوریم در مورد عروسی و ازدواج و این حرفها صحبت کنیم!
    فرگل و لیلا خندیدند. من از پررویی هومن تعجب می کردم.
    فرگل – خوب هومن خان شما از چه تیپ دختری خوشتون میاد؟ یعنی چه جوری دختری رو برای ازدواج در نظر دارید؟
    هومن- یه دختر زشت ایکبیری یه بد ترکیب!
    لیلا بهش چشم غره رفت
    هومن- خانم این حرفها که مراحل اولیه قضیه اس! کار من که از این حرفها گذشته! من انتخابم رو کردم خواستگاری هم کردم و جواب مثبت هم گرفتم و فقط مونده تتمه امتحانات! این سوال هارو بهتر از این فرهاد ننه مرده بکنید!
    من- هومن خجالت بکش!
    هومن- ببخشید خاله مرده!
    دوباره همه خندیدند. خود من هم خندم گرفت. بعد لیلا گفت:
    لیلا- شما هومن خان خودتون بریدید و دوختید! زیادی خیال پردازی کردید!
    هومن- یعنی می خواهین بفرمایین که زن من نمی شین؟
    لیلا- من خیلی فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که شما از زندگی منفی من قصد استفاده بر علیه پدرتون رو دارید! یعنی با این کار می خواهید از ایشون انتقام بگیرید.
    صحبت جدی شده بود. من و فرگل ساکت شدیم. لیلا این زمان رو برای حرف زدن با هومن انتخاب کرده بود. هومن بعد از لحظه ای سکوت گفت: لیلا خانم زندگی منفی تر از زندگی من سراغ دارید؟ شما پدرتون فوت شده ولی از محبت مادر بهره بردید. می دونید این مادره که بدون خجالت به فرزندش محبت می کنه. یعنی بغلش می کنه، نوازش می کنه، می بوسدش! پدر دورادور یه محبت نیم بندی داره! نه اینکه بی محبت! منظورم اینه که نمی تونه محبت و مهر خودش رو علنی بروز بده.
    مخصوصا که از همسرش جدا شده باشه! یعنی خودش یه کسی رو می خواد که خودش رو دلداری بده! تازه شما آقای رادپور رو داشتید که تقریبا جای پدر رو براتون بگیره. این فرهاد هم که تکلیفش معلومه. همه چیز در زندگی داشته. می مونه من! منی که آرزوی یه نوازش مادر به دلم مونده!
    لیلا خانم هر دست نوازشی که مادر سر فرزندش می کشه یک میلیون تومن ارزش معنوی داره حالا حساب کنید ببینید که من چقدر ضرر کردم! پول که نمی تونه جای محبت رو بگیره! دنیایی از پول پدرم داشت ولی چه فایده که دل من شکست. دل خودش هم شکست. حالا بعد از سالیان سال یه نفر رو پیدا کردم که می تونم دوستش داشته باشم این دفعه باید ضرر چی رو بدم؟ این دفعه چه گناهی کردم که باید تقاص پس بدم؟
    سر جدایی پدر و مادرم از هم بی گناه چندین سال زجر کشیدم. این بار هم به گناه پولداری پدرم من باید تاوان پس بدم؟
    بعد از این حرفها هومن که خیلی کلافه شده بود بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
    همگی تحت تاثیر قرار گرفته بودیم بعد از لحظه ای به لیلا گفتم: هومن تونست تو رو قانع کنه؟ حرفهای قشنگی زد!
    اشک در چشمان لیلا حلقه زده بود.
    من- لیلا جون تحت تاثیر احساسات کاذب قرار نگیر. یعنی مواظب باش از روی ترحم تصمیم نگیری. اگه دوستش داری باهاش ازدواج کن. اگر هم دوستش نداری راحت بهش بگو.
    لیلا- باور نمی کردم اینقدر حساس باشه! اصلا بهش نمی اد!
    من- بهت قبلا گفته بودم دل هومن مثل شیشه س! به ظاهرش نیگا نکن.
    لیلا- کجا رفت؟ یعنی تو فرهاد صلاح می دونی برم دنبالش؟
    من- چون هومن رو می شناسم اگه دوستش داری من صلاح می دونم تا هر کجا رفت دنبالش بری!
    لیلا اشکهاشو پاک کرد و خندید و دنبال هومن رفت.
    فرگل که خیلی تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بود مدتی منو نگاه کرد. من سرم رو پایین انداختم. خجالت کشیدم.
    فرگل – خوب با لیلا صحبت کردید. باعث شدید از تردید راحت بشه.
    من- فرگل خانم شما با روپوش و روسری تو کارخونه یه جور دیگه ای هستید!
    خندید و گفت: زشت می شم؟
    من- نه اصلا. خیلی هم بهتون می آد! در هر دو صورت...
    نذاشت جمله ام تموم بشه...
    فرگل- حالا نتیجه کار این دو تا چی میشه؟
    من- عروسی . به امید خدا.
    فرگل- اگر این طور بشه عالیه. من خیلی خوشحال می شم.
    من- فرگل خانم می خواستم از اون روز عذرخواهی کنم. اون روز خیلی تند رانندگی کردم یعنی ببخشید اگر تند رفتم و باعث ناراحتی شما شدم.
    فرگل- برعکس، شما علاوه بر اینکه تند نمی رید خیلی هم کند حرکت می کنید!
    من با تعجب- خانم من اون روز نزدیک به دویست کیلومتر سرعت داشتم.!
    فرگل فقط خندید.
    لحظه ای بعد متوجه منظور فرگل شدم و گفتم: ای وای! من چقدر ابلهم!
    لحظه ای مکث کردم و بعد خودم ا اماده کردم و پرسیدم: فرگل خانم شما نامزد ندارید؟
    فرگل- فعلا نه.
    من- خیال ازدواج ندارید؟
    فرگل-باید دید چی پیش می آد!
    من- فرگل خانم امتحانات شما تموم شده؟
    فرگل- هنوز نه. چند تا مونده.
    در همین وقت مادرم گفت بچه ها نمی آیید پیش ما؟ حوصله مون سر رفت!
    چیزی نمونده بود که حرف دلم رو بهش بزنم حیف موقعیت از دست رفت.
    فردا صبح ساعت هشت و نیم بود که هومن از در حیاط وارد اتاق من شد و من رو بیدار کرد و بعد از شستن صورت پایین رفتیم. صبحانه خوردم و با ماشین من دوتایی به طرف شهرری حرکت کردیم. تو راه از هومن پرسیدم:
    من- دیشب فرصت نشد نه از تو نه از لیلا بپرسم. بگو ببینم چی شد؟ لیلا چی گفت؟
    هومن- چیزی نشد. لیلا از من خواست تا آخر امتحاناتش صبر کنم. یعنی بهش وقت بدم.
    من- خوب اونم حق داره. صحبت یک عمر زندگیه! باید بهش فرصت بدی.
    هومن- توچکار کردی؟ حتما مثل ماست نشستی و فرگل رو نگاه کردی!
    من- نه بابا داشتم حرف می زدم که یه دفعه مادرم صدامون کرد
    هومن- می خواهی بگم لیلا باهاش صحبت کنه؟
    من خندیدم و گفتمک کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! برادر من تو اگر بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن!
    هومن- فکر کنم اگر جای من و تو این مش رجب باغبون دست بکار شده بود تا حالا باغچه هردومون رو بیل زده بود! تو که وضعت خوبه من رو بگو که اگر پدرم بفهمه می خوام لیلا رو بگیرم بیرونم می کنه.
    من- عیبیی نداره بیرونت کرد بیا خونه ما.بشو داماد سرخونه! دیگه شب و روز پیش هم هستیم.
    هومن- اما فرهاد این پدرت هم خیلی زرنگه! این فرگل رو از همون روزی که تو توی خونه تون با دوچرخه زدیش زمین برای تو نشون کرده بود. الحق هم سلیقه خوبی داشته! ماشاالله جای خواهرم باشه به چشم خواهر برادری خیلی دختر خوشگل و قشنگیه! با وقاره! خانمه! اصلا یه حالت بخصوصی داره!
    این بدرد تو می خوره نه اون شهره! اولین ایراد شهره این که جلفه، سبکه! بعدش این که لوسه. عقلش درست رشد نکرده.
    به امید خدا اگر جور شه با فرگل ازدواج کنی عالی میشه
    من- می دونی هومن؟ فرگل سر سفره پدر مادرش نون حلال خورده! ممکنه بگی این حرفها قدیمی و خاله زنکی ! ولی من به این حرفها ایمان دارم.
    پدر فرگل یه دبیر بازنشسته س. به زن و بچه اش نون یک کار انسانی و شرافتمندانه داده خوردن! حالا اگر چه این کار درامدش کمه اما شرف داره به صد میلیارد پول پدر شهره که معلوم نیست از چه راهی بدست می آره!
    می دونی هومن؟ چند روز پیش یه مسئله ای پیش اومد. یعنی وقتی روز اول رفتم کارخونه وقتی پدرم داشت در مورد اونجا من رو توجیه می کرد و قسمتهای مختلف رو به من نشون می داد توی دفتر به یکی از کشوهای میز که درش قفل بود اشاره کرد و گفت که تو این مدارک مالیات و این چیزهاس که مربوط به کارخونه نیست. درش رو باز نکن که قاطی چیزهای دیگه نشه. فرداشکه من خودم تنها اومدم کارخونه کنجکاو شدم و در اون کشو رو باز کردم. می دونی توش چی بود؟
    هومن- حتما یه سر بریده! یا مدارک و اسناد جاسوسی!
    من با خنده- گم شو هومن!
    من- فهمیدم عکس چند تا از دوست دخترهای آقای رادپور!
    من- باز چرت و پرت گفتی؟اصلا برات نمی گم توش چی بود.
    هومن- نه تروخدا بگو. شوخی کردم.
    من- توش پر قبض و رسید و این چیزها بود مربوط به شاید بیشتر از ده تا موسسه و صندوقهای خیریه و اسایشگاه و پروشگاه و این جور چیزها! همه اونها رو هم که خوندم نام پرداخت کننده پدرم بود. مبالغ همه شون بالا!
    اگه بدونی چقدر خوشحال شدم! تا حالا یک کلمه تو خونه از پدرم در مورد این چیزها نشنیده بودم حتی داخل یک پرونده اسم چندتا دانشجو هم بود. البته به رمز!
    یکی شون دانشجوی پزشکی بود. یکی شون حقوق، یکی شون متالوزی . خلاصه چندتا بودن! باعث افتخار بود که پدرم این کارها رو کرده! خرج تحصیل شون رو می ده!
    توی کارخونه اگر بدونی چقدر کارگرها پدرم رو دوست دارن!
    اصلا احتیاجی نیست بالا سرشون بایستی که کار بکنن! طوری فعالیت می کنن که انگار کار مال خودشونه!
    هومن- پدر تو دست خیر داره! توی محله خیلی ها ازش تعریف می کنن البته من در مورد پدر خودم به یک همچین اسنادی دست پیدا نکردم ولی تو کارخونه ما هم برنامه همین طوره. روز اول هم پدرم به من گفت که سر به سر کارگرا نذارم! کلی نصیحتم کرد که رفتارم با زیر دست ها خوب باشه! البته بهش اصلا نمی آد از این کارها بکنه!
    من هومن نمی خواستم بهت بگم. ولی حالا که این حرف رو زدی گوش کن یک پرونده دیگه تو کشو بود که روش نوشته بود شرکت خودم و سینایی. یعنی پدر تو می دونی شرکت چی بود؟
    هومن- شرکت استثمار آدم های هالو با مسئولیت محدود!
    من- تو اصلا عادت کردی که مسخره باشی! بنده خدا یه چی می گن، صندوق خیریه اس!
    هومن- راست می گی؟
    من- به جان تو. این دفعه اومدی بهت نشون می دم. نری حالا یه چیزی به پدرت بگی ها! پدرت ادم خوبیه، پدرهای ما پولدار هستند اما این پول ها با پول احتکار و دزدی و پدر سوختگی فرق می کنه!
    هومن- خوشحالم کردی! با این چیزهایی که تو گفتی با نظر تخفیف به پرونده اش نگاه می کنم!
    تقریبا رسیده بودیم . ماشین رو پارک کردیم و از در بازار وارد شدیم. پریچهر خانم طبق معمول همونجا نشسته بود اما خواب. تصمیم گرفتی که اول زیارت و این کارها رو بکنیم بعد سراغش بریم. پس به طرف قبور رفتیم. نیم ساعتی طول کشید. برگشتنی چند تا بستنی خریدیم و اومدیم پیش پریچهر خانم. هنوز خواب بود. کنارش نشستیم و سیگارها رو روشن کردیم. نمی دونم از بوی دود سیگار بود یا اینکه احساس کرد کسی پیشش نشسته که یکی دو دقیقه بعد چادرش رو از روی صورتش کنار زد و ماهارو دید. خندید. هردو سلام کردید. جواب داد.
    هومن بستنی رو به طرفش گرفت. با خوشحالی قبول کرد و گفت: دستتون درد نکنه تو این هوا خیلی مزه می ده! منتظرتون بودم. چطور تنها اومدید؟
    هومن- لیلا که فردا امتحان داشت و هاله هم با مادرم بیرون رفته بود.
    شروع به خوردن بستنی کردیم. وقتی تمام شد بهش گفتم کتروخدا مادربزرگ من چه کاری برای شما از دستم ساخته اس؟
    چه کاری دارید که ما می تونیم براتون انجام بدیم؟ ما از نظر مادی دست و بالمون بازه!تروخدا به ما بگید.
    خندید و گف- یکبار دیگه هم این رو از من پرسیدی بهت گفتم: من تو این دنیا همه کاری کردم. بالاشو دیدم پایینش رو هم دیدم.. این دنیا مثل یه....خوشگله! مدتی با یه نفر می مونه اما بهش وفادار نیست! حالا چه زن چه مرد! (البته کلمه زیاد بدی در این مورد نگفت) حالا فقط دلم می خواد سرنوشتم رو که تا حالا برای کسی تعریف نکردم برای شماها بگم. چراشو نمی دونم! ولی دلم می خواد حرف بزنم.
    سیگاری دراورد و من براش روشن کردم. دودش را در هوا رها کرد و مثل دفعات قبل بهش نگاه کرد و گفت: می دونید هر بار که به این دود نگاه می کنم زندگی خودم رو می بینم.
    بی اختیار من و هومن هم به دود که یک حلقه رو تو هوا رسم کرده بود نگاه کردیم که با دور بعدی همه چیز بهم ریخت!
    پریچهر خانم- اگه یادتون باشه؟آقایی که شما باشید؟ داشتم از شب عروسیم حرف می زدم. حالا که دخترها نیستند براتون می گم. نذاشت دو شب از عروسی بگذره که من بهش کمی عادت کنم. کمی باهاش آشنا بشم! یه مرد پنجاه ساله، یه دختر نه ساله! مثل پدر و دختر! جای پدر من بود! حساب کنید که چقدر چندش آور ه! من تو اون سن و سال خوب بطور غریزی خیلی چیزها رو می فهمیدم ولی این برام یک شوک بود! دردسرتون ندم! یک ساعت بعد که خونریزی من زیاد شد و خودم بیهوش! یه فاطمه بیگم بود که مامایی می کرد اون رو آوردند بالا سر من. تا دست به من زد جیغ کشیدم و به هوش آمدم. آروم منو دلداری داد و باهام حرف زد. نازم کرد. نوازشم کرد. دلم بهش گرم شد. شروع کرد با فرج اله خان بد و بیراه گفتن. اون موقع ها هم این ماماها ارج و قربی داشتند. کسی باهاشون یک و بدو نمی کرد. خیلی بد اخلاق بودن!
    اون شب فاطمه بیگم برای من مثل یک فرشته بود! دوباره از هوش رفتم . خلاصه هر جوری بود خونریزی رو بند آورد و برام مرهم و ضماد درست کرد. سفارش کرد که تا یک هفته، ده روز فرج اله خان کاری به من نداشته باشه. بیچاره تا صبح هم بالای سر من موند. خبر دادند به خونه ما و صبح سهراب خان به عیادت من اومد. دیدن چهره اشنا برام قوت قلب بود. مدتی با فرج اله خان صحبت کرد و رفت. دو روزی خوابیده بودم روز سوم به دستور مادر شوهرم از رختخواب بلند شدم. اون زمون ها مادر شوهرها مثل شمر بودند. کی جرات داشت یک کلمه حرف باهاشون بزنه! عروس جلوش مثل موش بود! همون روز اول به من گفت: من کاری ندارم که تو دختر فلانی هستی! اینجا عروسی! ناز و ادا رو بذار کنار! باید کار کنی!
    خوشبختانه چون قبل از ازدواج آشپزی رو از آشپزمون یاد گرفته بودم فقط مسئول پخت و پز شدم. اون روز با ضعف و بدبختی ناهار رو درست کردم و به امید اینکه شب راحت بخوابم به رختخواب رفتم. نیم ساعت بعد سر و کله فرج ال خان پیدا شد. ترسیده بودم. یاد چند شب پیش بدنم رو می لرزوند. مثل دفعه قبل به طرفم اومد. از ترسم به گوشه ای از اتاق رفتم و پتو رو به خودم پیچیدم. دست بردار نبود باز با خنده کریهی به طفم اومد. این بار جیغ کشیدم. اون از خدا بی خبر هم کمربند چرمی ا ش رو کشید و مشغول زدن من شد! پدر سگ با قلاب کمربند هم می زد!
    هفت هشت تا کمربند که خوردم صدام قطع شد. اون کثافت هم کار خودش رو کرد. اگر زورم می رسید حتما می کشتمش! این کار برام شکنجه شده بود. بگذریم. صبحها اشپز تو اون خونه بودم و شبها...فرج اله خان! عاقبت به خیر شده بودم! هر دفعه که سراغم می اومد تا یک ساعت بعدش گریه می کردم. نه عشقیف نه دوست داشتنی جز نفرت هیچ چیز برای من نداشت. اون زمان ما زنها فقط مثل بلا نسبت آفتابه بودیم. تا با ما کار داشتند عزیز می شدیم کار آقا که تموم می شد دوباره می رفتیم گوشه خلا! این مرد از این ماه تا اون ماه حموم نمی رفت. انواع و اقسام بوها رو می داد! بوی توتون ، تنباکو، تریاک، پهن اسب، عرق بدن!
    خلاصه بهترین شبهای من چند روز اول ماه بود که حمام کرده بود و تا دو روزی بو نمی داد. حساب کنید دختری که دو روز سه روز یکبار حموم می کرد و دست به سیاه و سفید نمی زد و تو خونه پدر ده تا نوکر و کلفت داشت چقدر تحمل این مسایل براش مشکل بود. یه شش ماهی گذشت دیگه عادت کرده بودم. انسان به هر نوع زندگی عادت می کنه! زندگی که چه عرض کنم!
    پدرم طوری به من جهیزیه داده بود که تمام وسایل خونه فرج اله خان نو شد. از فرش و رختخواب و ظرف و ظروف چینی و بلور و سینی بگیر تا آفتابه و جارو و خاک انداز! تا چند سال لباس دوخته و ندوخته با من همراه کرده بود. انوقت این مرد فقط یه عروسی گرفت و والسلام! چون وضع ما خوب بود پدرم حتی مهریه هم برای من تعیین نکرد! اگر یه مرد جوون بود باز هم می ارزید. اما نه یک مردی که جای پدر منه! مثل این می مونه که شماها برید یه زن هفتاد ساله بگیرید. اصلا رغبت می کنید که توی روش نگاه کنید؟ چه برسه به چیزهای دیگه! گفتم که زن اصلا به حساب نمی اومد.
    یه شش ماهی گذشت این فرج اله خان که با مادر و خواهرش زندگی می کرد صبح می رفت غروب برمی گشت. در نبودن او متوجه خیلی چیزها شده بودم. البته عقلم درست نمی رسید. بعضی از روزها یکی دو ساعت بعد از رفتن فرج اله خان مردهایی توی خونه رفت و اومد می کردن. خونه اونها حدودا پانصد متری بود که در سه طرف ان اتاق بود. اتاقها کنار هم ساخته شده بود و اشپزخونه زیر یکی از اتاقها.طرف دیگه دست ما و اتاقهای طرف دوم مهمونخونه بود.و یه طرف هم دست خواهر و مادر فرج اله خان. یه شب که فرج اله خان از بیرون برگشت صدام کرد. تعدادی زغال تو اتش گردان گذاشت و با نفت روشن کرد و به من داد تا بچرخونم. تو خونه خودمون وقتی خدمتکارها این کار رو انجام می دادند لذت می بردم. از این کار خوشم می اومد . بعد به من یاد داد که چگونه زغال خوب برای منقل انتخاب کنم.
    فهمیدم که از این به بعد اماده کردن منقل آقا بعهده منه. خلاصه وقتی منقل آماده شد آب جوش خواست که حاضر کردم و منو به یکی از اتاقهای مهمنخونه برد اونجا دور تا دور اتاق پتو برای نشستن پهن کرده بودند و برای هر پتو مخده ای گذاشته بودند. منقل رو کنار یکی از پتوها گذاشت و خودش برای اوردن تریاک و وافور رفت. با برگشتن او مشغول آموختن تریاک دادن به او شدم. به این ترتیب که او می خوابید و من باید بست های تریاک رو روی حقه وافور می چسبوندم و با انبر ذغالی مناسب انتخاب می کردم و لوله وافور رو به دهنش می ذاشتم تا پک بزنه! تقریبا حدود یک هفته ده روز طول کشید تا با وظیفه جدیدم اشنا شدم. تو این مدت هر بار که اشتباهی مرتکب می شدم با انبر داغ به پام می زد که هم درد داشت و هم می سوخت. اون وقت ها نمی دونستم که به کودک ده ساله چه گناهی به درگاه خداوند مرتکب شده که باید به چنین سرنوشتی دچار بشه. این کار برای من وظیفه سنگینی بود. باید همونطور مثل میخ می نشستم تا آقا تریاک کشیش تموم بشه. از سر شب شروع می کرد تا سه ساعت از شب گذشته ادامه داشت. در بین هر بست تریاک که می کشید ده دقیقه ای یک ربع چرت می زد. در این زمان نباید بیدارش می کردم چه در غیر اینصورت یا با لگد منو می زد یا با انبر داغ!
    خودش راح به یک بالش بزرگ لم داده و چرت می زد و من همین طور کنارش می نشستم. هر دو بست تریاک که می کشید از قوری های کنار منقل براش تو یه استکان کمر باریک چای می ریختم. بی انصاف بعد از سه چهار ساعت کیفور بلند می شد. خوابش رو کرده بود و دنبال سرگرمی می گشت! من بیچاره که صبح زود بیدار شده بودم و اشپزی هم به عهده من بود بعد از این چند ساعت برنامه تریاک کشی دیگر رمق نداشتم که چشمهامو باز نگه دارم چه رسد به بقیه چیزها!
    آشپزی اون زمانها با حالا قابل مقایسه نبود! اون وقتها فقط نیم ساعت طول می کشید تا اجاق رو روشن کنیم. تقریبا تمام وقت صبح گرفته می شد تا یه غذا آماده بشه! بگذریم. تو تمام این شیها دنبال صبح می گشتم! بدنبال صبحی که چشم باز کنم و ببینم رها شده ام. ولی نگفته نذارم که دهن گرمی داشت! از چند روز بعد شروع به گفتن قصه های زیبایی کرد. قصه های طولانی! اون وقت ها مردم سرگرمی نداشتند. نه تلویزیونی نه رادیویی نه چیزی. این قصه گوی پیر برام نعمتی بود مخصوصا زمانی که تو اخر داستان شاهزاده شجاع بر تمام مشکلات غلبه می کرد و شاهزاده خانم رو از چنگال اهریمن نجات می داد. طوری شده بود که هر شب با تمام سختی ای که برام داشت منتظر اومدنش می شدم تا برام بقیه داستان رو تعریف کنه. از زمان شروع داستان بعد از هر بست تریاک باید صبر می کردم تا چرتی بزنه. بعد چشماش رو باز می کرد و بقیه داستان رو تعریف می کرد. گفتم که دهن گرمی داشت! یکسالی از شروع کار جدیدم گذشته بود کاملا به این شغل مسلط شده بودم به قدری ماهرانه به او تریاک می دادم که گل از گلش می شکفت! وقتی می دید مشتاقانه منتظر شنیدن بقیه قصه اش هستم لذت می برد. دیگه کم کم بهش عادت کرده بودم. مثل پدرم براش غذا می پختم. تریاکش رو می دادم. گاه گداری که مریض می شد ازش پرستاری می کردم. خلاصه زندگی می گذشت! اگر شبها کاری به کارم نداشت مشکلی خونه نداشتم. فقط شبها مرگ تدریجی برام بود. البته هر شب که نبود. اوایل براش تازگی داشتم ولی بعد از مدتی هفته ای دو شب باید تحملش می کردم. خنده داره! عملی که باعث تداوم حیات بشر میشه عملی که طبق شرع برای زن و مردی که با هم ازدواج کرده اند باعث سعادت و دوام زندگی میشه. عملی که هر کسی با شوهر یا زنش از اون لذت می بره برای من عذابی دردناک بود!
    اصلا معنای لذت رو توش نمی دیدم. این عمل هم برام مثل تریاک دادن یا آشپزی وظیفه ای اجباری بود که مجبور به انجام اون بودم. یه سال دیگه گذشت. دوازده ساله شده بودم. قد و هیکلم به پدرم رفته بود. بلندی قامت و تناسب اندام چهارده پانزده ساله نشانم می داد. اگر تعریف از خودم نکرده باشم دختر یا چه می دونم زن قشنگی شده بودم!
    متاسفانه تو این زمان به موضوعی پی بردم که یه غم دیگه تو دلم نشست! یه شب که فرج اله خان دو ساعتی دیر به خونه برگشت از همون سر شب کم کم شروع به خمیازه کشیدن کردم. بدنم مور مور می شد یه خرده بعد اب از دماغم راه افتاد احساس کسلی شدید می کردم. بی حوصله بودم . هر چی سعی می کردم تا خودم رو به کاری سرگرم کنم نمی تونستم. منقل و وافور و چایی اش رو آماده کرده بودم. همش چشم براه اومدنش بودم تا ناگهان فکری به خاطرم رسید که از ترس بخودم لرزیدم! بدبختانه معتاد شده بودم! دود تریاک باعث شده بود که ناخواسته بهش اعتیاد پبدا کنم. گریه ام گرفته بود. بالاخره فرج اله خان پیداش شد و با هم به اتاق رفتیم و پای بساط نشست. با کشیدن اولین بست تریاک و پس دادن دودش کمی حالم جا اومد! چند روز بعد از این قضیه صبح که از خواب بیدار شده بودم و مشغول شستن صورت و شانه کردن موهام لب حوض بودم مادر شوهرم رو دیدم که از اون طرف حیاط مواظب من است وقتی کارم تموم شد جلو اومد و گفت که قد کشیدم و از بچگی در اومدم. البته در اون وقتها اصطلاح استخوان ترکوندی و بکار می بردند. او روز متوجه منظور اون نشدم حتی از پچ های اون و فرج اله خان شک نکردم تا این که چند شب بعد فرج اله خان همراه خودش یک مرد سی پنج چهل ساله رو آورد . بساط آماده بود. اول اون مرد مشغول کشیدن تریاک شد بعد از یکی دو بست فرج اله خان به من گفت که به اون تریاک بدم. تو اون زمان ها آوردن مرد غریبه به خونه راه و رسم خودش رو داشت. چند سرفه و یا الله و اهن و تلپ و این حرفا! با شنیدن این صداها زن ها به اتاق یا اندرونی می رفتند که چشم نامحرم به اونها نیفته. این مردک بی غیرت علاوه بر اینکه سنت رو شکست منو وادار کرد که کنار اون مرد بنشینم و تریاک دهنش بذارم! چاره ای نداشتم و مشغول شدم. بعد از چند دقیقه همونطور که مرتیکه دراز کشیده بود و من جلوی پاش چهار زانو نشسته بودم و طرف دیگه اتاق فرج اله خان مشغول آوردن تریاک از گنجه بود اون مرد آروم خودش رو به من مالید! تمام بدنم لرزید! خیلی ترسیدم. نزدیک بود فریاد بکشم اما خودم را نگه داشتم. می ترسیدم کاری کنم که فرج اله خان متوجه بشه و خون راه بیفته! اون موقع ها مسائل ناموسی شوخی بردار نبود! خودم رو نگه داشتم و چیزی نگفتم. فرج اله خان برای لحظه ای بیرون رفت که اون مرد با دست کثیف خودش هم شروع به دستمالی من کرد. شما جای نوه های من هستید.مجبورم تا حدودی سرگذشت رو تعریف کنم!
    خلاصه بعد از اینکه اون مرد با وقاحت تموم می خواست به کارش ادامه بده با انبر داغ محکم به صورتش زدم که فریادش به هوا بلند شد و دستت از من برداشت و تونستم از کنارش فرار کنم. وقتی از اتاق بیرون می اومدم سینه به سینه فرج اله خان برخوردم که پرسید چی شده؟ جواب ندادم و به اتاق خودم رفتم. البته فرج اله خان همه چیز رو فهمید و دیگه کسی رو همراه خودش برای تریاک کشی به خونه نیاورد.
    مدتها از این جریان گذشت. خواهر فرج اله خان زنی سی ساله بود که تا اون موقع دو دفعه شوهر کرده بود . دفعه اول طلاق گرفته بود و شوهر دومش مرده بود. بر و رویی نداشت! اما تا دلت بخواد لوند بود. قبلا گفتم که بعضی از روزها رفت و امدهای مشکوکی در نبودن فرج اله خان در خونه می شد. یه روز با خودم گفتم که باید سر از کار این مادر و دختر در بیارم. کشیک شون رو کشیدم یه روز صبح که فرج اله خان تازه از خونه بیرون رفته بود عفت خواهر شوهرم رو دیدم که بزک دوزک کرده و از این اتاق به اون اتاق می ره. زاغش رو چوب زدم که نیم ساعت بعد مادر شوهرم با یه مرد یواشکی وارد خونه شد. مردک تند وارد اتاق عفت شد و مادر شوهرم به اشپزخونه رفت. من هم تندی از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق بغلی عفت رفتم و گوش واستادم. چه اسمی ! عفت!
    بر عکس نهند نام زنگی کافور!
    پدر سگ اگه بدونی چه عشوه ای می اومد! بدم نیومده بود دلم می خواست واستم و گوش بدم. مدتی که از لوندی این و قربون صدقه اون یکی گذشت مردک گفت عفت اگر این پریچهر رو راضی کنی یه روز صبح دو ساعت با من از خونه بیرون بیاد یه پول طلا پیش من داری. یه نفر رو می شناسم که بالای این پریچهر حاضر خوب پولی بده! حروم لقمه خیلی خوشگل شده!!! اگه یکی دو سال پیش بود شاید از ترس قبض روح می شدم ولی اون موقع از حرف مردک بدم نیومد! می دونین تو این مدت کمی دردیده شده بودم! خوب محیط آدما رو عوض می کنه اوائل اصلا نمی تونستم حرف بزنم همش خجالت می کشیدم ولی کم کم خیلی چیزها یاد گرفته بودم. داشتم می گفتم از حرف اون مرد بدم نیومد. یه جوری شده بودم! خوب اون طرف دیوار اون برنامه! این طرف هم یه دختر تازه بالغ شده که ازش هم تعریف بکنن. خوب حق بدید که هوایی بشه!
    فهمیده بودم که رنگ و رویی پیدا کردم که طرف یه پول طلا حاضره فقط به عفت بده! حالا ببین چقدر خودش گیرش می آد!
    از اتاق یواش بیرون اومدم و به اتاق خودم رفتم. اولین کاری که کردم خودم رو تو اینه دیدم. نه! بدک نبودم. همه چیز هیکلم به اندازه و قاعده شده بود.
    شماها جای نوه های من هستید ازتون خجالت نمی کشم. دیگه ازم خیلی گذشته که این حرفها بهم بخوره!
    از قوطی سیگارش یه سیگار دیگه در آورد و براش روشن کردم. من و هومن هم یکی یه سیگار روشن کردیم. در این وقت یه مرد که فکر می کرد چون ما سر بساط پریچهر خانم نشسته ایم حتما یه چیز با ارزش برای فروش داره جلو اومد و سرک کشید. وقتی فقط لیف و سنگ پا و این چیزهارو دید پرسید مادر فقط لیف و سنگ پا داری؟ که پریچهر خانم گفت : اره پسرم. مرد گفت: برای سنگ پا هم مردم صف می کشن؟ که ماها خندیدیم و او رفت. پریچهر خانم وقتی که سیگارش به نصف رسید دوباره شروع کرد.
     

    موضوعات مشابه

    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. pirane

    pirane خسته ام خسته . . .

    614
    4,049
    1,405