1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر 11

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 12, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    در حالی که به طرف بیرون می رفتم پدر فریاد زد: فرهاد یه ب ام و است اشتباه نگیری! وقتی بیرون از کارخونه رسیدم و ماشین رو دیدم از شوق نزدیک بود سکته کنم.
    یک ب ام و آخرین مدل بود. صفر صفر. رنگ ماشین هومن! در اون لحظه از صمیم قلب از خداوند خواستم که آرزوی همه رو برآورده کنه. به دفتر برگشتم تا خواستم از پدر تشکر کنم و ببوسمش اشاره کرد که این کار رو نکنم. پس فقط با نگاهی قدرشناس نگاهش کردم.
    پدر- فرهاد، فرگل رو شناختی؟یادت هست؟
    من- لحظه اول که نه! ولی چند دقیقه بعد چرا. البته من ایشون رو یکبار بیشتر ندیده بودم. متاسفانه اون بار از من خاطره خوبی نباید داشته باشند! البته من هم بخاطر ایشون کمی تنبیه شدم.
    پدر و آقای جکمت خندیدند.
    پدر- فرهاد من سالهاست جناب حکمت رو می شناسم. ارادت قبلی نسبت به ایشون دارم. فرگل رو هم می شناسم. دختر بسیار نجیب و خوبیه. می خواستم بدونی! (متوجه منظور پدرم شدم با این کار می خواست نظر خودش رو در مورد فرگل به من بگه ولی چرا؟برام عجیب بود!)
    پدر- فرگل جان ، عمو شما از اینجا ساعت 2 چطوری می ری خونه؟ ساعت 2 که سرویس نداریم؟ از اینجا هم راه ماشین خور به شهر نداره؟
    فرگل- عموجان اومدنی خوبه. سرراسته می آم.اما خوب برگشتن باید کمی پیاده برم تا به خیابون اصلی برسم. مهم نیست میرم.
    پدرم رو به آقای حکمت کرد و گفت: جناب حکمت اگر صلاح می دونید و به من و پسرم اعتماد دارید اجازه بدید فرهاد موقع برگشتن فرگل جون رو به خونه برسونه؟
    آقای حکمت- اختیار دارید جناب رادپور.فرهاد خان مثل پسر خودمه. هرجور صلاح بدونید.
    پدر- فرهاد خان از امروز وقت برگشتن فرگل خانم رو ببر خونه بعد برو خونه خودمون فقط حواستو جمع کن خلاف نری! البته می دونم تو همیشه مقررات رو رعایت می کردی!!!( سرم رو پایین انداختم. حرف پدر کاملا روشن بود. در عین سادگی سراسر معنی!) دوباره رو به آقای حکمت کرد و گفت: اگر اجازه بدید بچه ها برن؟ شما که با من هستید؟
    من- ولی پدر شما که ماشین ندارید؟
    پدر- شماها برید من و جناب حکمت با سرویس کارخونه برمی گردیم.بسلامت.
    در دل اونقدر پدرم رو دعا کردم.
    بعد از خداحافظی با فرگل بیرون اومدیم. بیرون کارخونه در ماشین رو براش باز کردم و سوار شد. ماشین رو روشن کردم و حرکت.عجب ماشینی!
    کمی که جلوتر رفتیم متوجه یک نوار داخل پخش صوت ماشین شدم. پخش رو روشن کردم و کمی هم سرعت ماشین رو زیاد! بی اختیار دستپاچه و خام از فرگل سوال کردم: فرگل خانم شما نامزد دارید؟
    فرگل- فرهاد خان یادتون رفت؟ پدرتون سفارش کرد طبق مقررات رفتار کنید!
    لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت: سرعت شما مجاز نیست!
    تازه متوجه حرف دوپهلوی فرگل شدم. پخش رو خاموش کردم و سرعتم رو کم. بعد زیر لبی گفتم: ببخشید منظوری نداشتم!
    نیم ساعت بعد رسیدیم. فرگل آدرس خونه خودشون رو به من داد وقتی به اونجا رسیدیم تشکر کرد و پیاده شد. بلافاصله گفتم: فرگل خانم اگه مایل باشید می تونم صح دنبالتون بیام باهم بریم کارخونه؟
    فرگل- ممنون نه خودم می رم.خدانگهدار.
    حرکت کردم و یکراست رفتم خونه. دوش گرفتم و یه تلفن به هومن زدم و جریان ماشین رو براش تعریف کردم و ازش خواستم زود بیاد خونه ما.
    تند تند ناهارم رو خوردم البته خیلی کم چون اشتها نداشتم. ده دقیقه بعد هومن رسید.
    هومن- مبارکه ، مبارکه، مبارک. به به عجب ماشینی!
    اینها رو از توی حیاط با فریاد می گفت. خودم رو بهش رسوندم و بردمش تو ماشین.
    هومن- چی شده فرهاد؟چرا این جوری شده؟!
    من- باز تو دست من رو خوندی؟
    هومن- برو تو اینه خودت رو نگاه کن مثل اینه که مالاریا رفته باشی!
    جریان رو برای هومن تعریف کردم. کلی خندید و حسابی شاد شد و گفت: آفرین به این پدر! بارک اله آقای رادپور! خوشم اومد. اصلا فکر نمی کردم اینقدر زرنگ باشه!
    وقتی جریان تند رفتن و پخش صوت و سوالی که از فرگل کردم رو برای هومن گفتم حسابی سرحال اومد و گفت: آفرین خوشم اومد، معلومه که خانواده داره! خودت فرهاد مقایسه کن. شهره با سرعت و صدای نوار زیاد! فرگل سرعت کم، نوار خاموش!
    خیلی دلم می خواد این فرگل خانم رو ببینم.
    من- کاری نداره عصری یه سر می برمت دم خونشون. نزدیکه.
    در همین موقع در باز شد و لیلا از دانشگاه اومد خونه. هومن از دور که لیلا رو دید از ماشین پیاده شد. وقتی لیلا نزدیک رسید هومن سلام کرد.
    لیلا- سلام هومن خان، سلام فرهاد.
    من- سلام خسته نباشی. لیلا قشنگه؟ پدر خریده.
    لیلا- واقعا شیکه! خیلی! مبارکت باشه.
    من- هر موقع خواستی جایی بری بگو باشه؟
    لیلا- حتما داداش!
    من- در ضمن پدر هومن هم براش یه دوو صفر خریده. اونم خیلی قشنگه.
    لیلا- مبارکشون باشه.
    هومن- مبارک شما باشه! یعنی مبارکم باشه! ولی کاش پدرم یه جیپ یا لندرور برام می خرید. راحتتر بودم. دست دوم هم بود عیبی نداشت.
    من- دیوانه چرا؟ ماشین به این شیکی! عقل از سرت پریده؟
    هومن- آخه اونا توی بیابون و صحرا بهتر حرکت می کنن! (منظورش این بود که مثل مجنون بزنه به بیابون ها)
    لیلا- فعلا خداحافظ. امتحان دارم. چند تا!
    من با خنده- لیلا، لیلا صبر کن کارت دارم. گوش کن لیلا تو این آقای حکمت رو می شناسی؟
    لیلا غش کرد از خنده.
    هومن- خدا منو بکشه ان شاالله! برای این آقای حکمت!
    لیلا چپ چپ به هومن نگاه کرد و بعد پرسید:
    آقای حکمت رو یا فرگل خانم رو؟
    من- چه فرق می کنه؟ هردوشون. حالا بگو ببینم چطور دختریه این فرگل خانم؟ یعنی نجیبه؟ پاکه؟ خوبه؟
    لیلا- پاک مثل آب چشمه ها! نجیب مثل چشمان اسب! خوب مثل باران بهار! و پس از گفتن این جملات شعر گونه با خنده از ما دور شد.
    هومن- بمیرم برای این چشم اسب! بگردم این اب چشمه رو!( در همین موقع باغبونمون مش رجب درحال آب دادن گلها و چمنها اشتباها شلنگ آب رو روی ما گرفت و هر دو خیس شدیم و هومن بلند بلند گفت: وا بمونه این باران بهار!
    که لیلا جمله آخر رو شنید و برگشت و ا ز ته دل خندید.
    هومن- قربونت مش رجب! آب روشنایی هست اما کافیه ما دیگه روشن روشن شدیم. سرش رو بگیر اون ور.
    من- هومن قاطی کردی؟ اینا چیه می گی؟ حالا دختره فکر می کنه دیوونه شدی.
    عصری برای اینکه به ظاهر خونه فرگل رو نشون هومن بدم ولی در باطن بی اختیار به اون طرف کشیده می شدم. به طرف خونه آقای حکمت، با ماشین خودم حرکت کردیم.
    هومن- توی همین کوچه س؟ مطمئنی؟
    من- آره بابا از آخر کوچه خونه هفتم در طوسی. یه خونه آجری دو طبقه س. قدیمی ساز. پنجره هاش از این کرکره های چوبی داره. دم خونه شون پر شمشاد و یک تیر چراغ برق هم کنار خونه شونه. پارکینگ ندارند. دو طبقه تقریبا همکف. سه تا پله می خوره می ره تو خونه. زیاد بزرگ نیست کل خونه حدود سیصد متره.
    هومن- اشپزخونه دستشویی اش چطوره؟
    من خالی از ذهن در حالی که حواسم به آخر کوچه بود گفتم: احتمالا یکی از پنجره های تو خیابون آشپزخونه اس.
    بعد تازه متوجه شدم که هومن داره مسخره ام می کنه. پس با خنده به هومن نگاه کردم.
    هومن- خوب می فرمودید مهندس! نقشه 2000/1 خونه خدمت شماست؟!
    مرد حسابی بیست و شش هفت سالته هنوز پلاک خونه تونو بلد نیستی! تا اشپزخونه آقای حکمت رو با یک نظر ارزیابی کردی؟
    در همین وقت به خونه فرگل رسیدیم. عجیب بود. داشت باغچه های دم خونه رو آب می داد. تا متوجه من شد بلافاصله به درون خونه برگشت من هم با سرعت از اون جا دور شدم. که هومن با خنده ای شاد و مهربان پرسید:
    خودش بود؟
    با خنده جواب مثبت دادم!
    چند دقیقه بعد به خونه خودمون رسیدیم. پیاده شدیم و داخل باغ رفتیم و روی یک نیمکت نشستیم.
    من- هومن من این همه دختر تو خارج دیدم. اکثرا خوشگل بودن. تا حالا تو عمرم این حالت نشده بودم. برای خودم خیلی عجیبه. از موقعی که فرگل رو دیدم یه احساسی پیدا کردم. انگار یه چیزی گم کردم.
    هومن- چشم و ابروی دختر ایرونی یه چیز دیگه اس! انگار رفیق، اگر غلط نکرده باشم، عشق خاکت کرد! این فرگل خانم باید خیلی قشنگ باشه که در جا شیکارت کرده! دست مریزاد!
    من- نه ! اینطوری نیست! باید خوددار باشم نمی شه که یه نفر از راه برسه و سر ادم هر بلایی که دلش می خواد بیاره! من باید مطمئن بشم که احساسم واقعیه. اما هومن سر از کار پدرم در نیاوردم. اون حرفهایی که زد! منظورش چی بود؟
    هومن- شازده گاوت زائید!( و به پشت سرم اشاره کرد)
    شهره بود. با یک مانتو خیلی شیک. به طرف ما می آمد. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
    شهره- فرهاد فردا شب آماده باش. یعنی هر دوتای شما آماده باشید. می آم دنبالتون.
    من- چه خبره؟
    شهره- یادت رفت؟ میهمانی! حدود ساعت 8 میام دنبالت. هومن خان شما هم آماده باشید. اونجا دختر خوشگل زیاده! شاید قسمت شمام اونجا باشه!
    هومن- دست شما درد نکنه. اگر قسمت منو از هر جا بیارن بهم بدن،وضعم خوب میشه! یعنی یه حرمسرا راه می اندازم!
    شهره- اوووم! چه اشتهایی! حالا شما اولیش رو بگیر ببین از عهده اش بر میای!
    در هر صورت فعلا خداحافظ تا فردا شب. همه دخترها منتظرند تو رو ببینن فرهاد!
    شهره رفت و من و هومن همدیگه رو نگاه کردیم. هومن رو نمی دونم ولی من اصلا حوصله نداشتم. کاش قول نداده بودم.
    هومن- خدا شانس بده! از در و دیوار برات نعمت می باره! یکی توی کارخونه یکی دختر خاله! حتما هفت هشت تا هم توی میهمونی فردا منتظرند کازانوا رو ببیینند! اونوقت من بدبخت عرضه ندارم یه زن بگیرم که از بچگی هم با من همبازی بوده!
    مهره مار داری فرهاد؟ بترکه چه خبرته!
    من- جز یکی بقیه ارزونی تو! برو هر کدومو که دلت می خواد بگیر. مبارکت باشه.فعلا هم برو می خوام بخوابم. خسته ام. فردا کلی کار تو کارخونه دارم
    هومن- من که می دونم چرا می خوای بخوابی! می خوای زودتر صبح بشه سوت کارخونه رو بزنن. سر کار بری به کارها رسیدگی کنی! ( ان شاالله فردا فرگل کار داشته باشه نیاد. ببینم بازهم توی کارخونه کار داری یا نه!
    من- گم شو. فردا اول باید برم محضر سند ماشین رو بنام کنم. شاید هم فردا اصلا نرسیدم برم کارخونه!
    هومن- کو شی اگه دروغ بگی! تو تا سرت رو بذاری روی متکا خواب فردا توی کارخونه رو می بینی! با دسته کورها طرفی؟
    خداحافظی کردیم و به خونه رفتم و چون اشتها نداشتم شام نخوردم. از پدر و مادر بخاطر ماشین تشکر کردم. خواستم برم بخوابم که پدر پرسید مگه شام نمی خوری؟که گفتم اشتها ندارم.
    پدرم خندید و شب بخیر گفت.
    صبح زودتر بیدار شدم و بعد حمام و اصلاح و صبحانه به محضر رفتم. یک ساعتی طول کشید بعد به طرف کارخونه حرکت کردم. عجله داشتم زودتر برسم.
    به محض رسیدن به طبقه بالا به دفتر رفتم و وارد شدم. فرگل پشت میز نشسته بود. خیالم راحت شد. دعای هومن اجابت نشده بود! بلند شد و سلام کرد که جواب دادم.
    من- خوبید فرگل خانم؟ جناب حکمت چطورند؟
    همونطور که صجبت می کردم به چهره فرگل دقیق شدم. کوچکترین آرایشی نداشت حتی دست به ابروهاش هم نزده بود! ساده ساده! برعکس شهره که مثل یک زن کامل آرایش می کرد.
    فرگل- فرهاد خان یه تلفن داشتید. گفتم شما نیستید گفتند دوباره تماس می گیرند. نیم ساعت دیگه. نامزدتون بود!
    من- خیلی ممنون (بعد با تعجب ) چی من بود؟نامزدم؟!
    فرگل- بله می خواستند در مورد مهمونی امشب باهاتون صحبت کنند. گفتند مهمونی امشب تغییر کرده یعنی به فردا موکول شده! اسمشون رو هم گفتند شهره خانم. ( من لحظه ای فرگل را نگاه کردم. از صورت و چهره اش نمی شد چیزی رو خوند. بی تفاوت به نظر می رسید. همین مسئله ناراحتی منو تشدید می کرد. اگر حتی کمی عصبانی بود حداقل به احساسش نسبت به خودم پی می بردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط آروم گفتم: من نامزد ندارم! و به دفتر خودم رفتم.
    خودم رو با کار سرگرم کردم.ولی فکرم فقط دنبال این بود که به چه صورت به فرگل ثابت کنم که شهره دروغ گفته. حدود یکساعت بعد فرگل بوسیله آیفون تلفن به من اطلاع داد که شهره پشت خط منتظر منه. مخصوصا بلند شدم و به دفتر فرگل رفتم و از همون جا با شهره صحبت کردم. بعد از سلام و احوالپرسی شهره گفت: فرهاد تلفن زدم که بهت بگم مهمونی امشب نیست فرداشبه، عیبی نداره؟
    من دکمه رو زدم که صدا از آیفون پخش بشه که فرگل هم بشنوه.
    من- نه عیب نداره فقط شهره چرا خودت رو نامزد من معرفی کردی؟
    شهره- همینطوری. اومدم بگم دخترخالتم گفتم نامزدشم. مگه چیزی شده؟
    من- نه چیزی نشده. به من گفتند نامزدت تلفن کرده تعجب کردم این چه نامزدیه که خودم ازش خبر ندارم!
    شهره- حالا مگه بده که من نامزدت باشم؟
    من- ترجیح می دم شما دختر خالم باشی. امشب هم چون اصرار کردی به این مهمونی می خواستم بیام ولی یادت نره شهره جان ما قبلا در مورد این مسلئه صحبت کردیم.
    شهره باخنده- باشه. یادمه. فردا شب می آم دنبالت.خداحافظ.
    تلفن رو قطع کردم و به فرگل نگاه کردم. خیلی آروم نشسته بود و خونسرد منو نگاه می کرد. بعد یک پرونده رو به طرفم گرفت و گفت: درخواست وام کردند.شما باید موافقت کنید. لطفا این پرونده رو مطالعه کنید.
    پرونده رو از دستش گرفتم و به دفتر خودم رفتم.. حسابی در مقابل این دختر خلع سلاح شده بودم از خودم لجم گرفته بود تصمیم گرفتم دیگه باهاش کاری نداشته باشم. مشغول کار شدم زمان به سرعت گذشت و ساعت یک بعدازظهر شد و وقت ناهار.
    چند دقیقه بعد در زدند و فرگل با یک ساندویچ و یک لیوان وارد شد.
    فرگل – بفرمایید فرهاد خان. ساندویچ کتلت این هم نوشابه.
    همون طور بی تفاوت بود. اصلا نمی شد از رفتارش چیزی حدس زد. یعنی وقتی حتی غذا هم برای من آورد مثل این بود که یک پرونده برایم آورده! دیگه کفرم در امده بود.
    من- خیلی ممنون فرگل خانم. عرض کرده بودم که! من چون تا ساعت 2 بیشتر اینجا نیستم ناهار نمی خورم. در هر صورت خیلی ممنون.
    خیلی آروم ساندویچ و لیوان نوشابه رو که روی میز گذاشته بود برداشت و به طرف در رفت. موقعی که داشت خارج می شد آروم گفت: خودم پخته بودم.
    رفت و در رو بست. مدت پنج دقیقه صبر کردم. اما دلم طاقت نیاورد که دست پخت فرگل رو نخورم. نمی خواستم ناراحتش کنم. بلند شدم و به دفتر فرگل رفتم. ساندویچ و نوشابه روی میزش بود. خودش هم همینطوری پشت میز نشسته بود. اون هم انگار اشتهاش از بین رفته بود.
    من- خیلی ممنون. گرسنه ام شد.
    و ساندویچ رو برداشتم و به دفتر خودم برگشتم و با عصبانیت مشغول خوردن شدم. بدم نیومد! خیلی خوشمزه بود حس کنجکاویم تحریک شد. از لای در نگاه کردم او هم مشغول خوردن غذا شده بود!
    ساعت حدود 2 بود که پدرم وارد دفتر شد. پشت سرش هم فرگل. بلند شدم و سلام کردم.
    پدر- خوبی؟ کارها چه طور پیش می ره؟با فرگل خانم راحت کار می کنی؟
    من- نه پدر! یعنی نخیر، مشکلی نداریم!
    فرگل خندید پدر هم همین طور. دو سه تا پرونده رو که باید پدرم می دید بهش نشون دادم و دستورات لازم رو گرفتم که پدرم گفت: دیروز فرگل رو راحت رسوندی؟
    من- بله، ماشین نو، کولر دار، خنک خنک! نذاشتم آب تو دلشون تکون بخوره.
    پدر- فرهاد خانه ماشین نو و کولر و این چیزها رو به رخ فرگل نکش! این فرگل خانم ما خواستگار داره همه میلیاردر! دو سه تاشون رو هم خودت احتمالا می شناسی. حالا نمی خوام اسمهاشون رو بگم. خلاصه فرگل دنبال پول نیست.یعنی این دختر مثل پدرش دنبال معنویات هستند. خداوند هم این دختر رو به چنان سلاح دفاعی تهاجمی مجهز کرده که هر چی پسر پولداره خواستگارشه!
    من- به خدا من منظوری نداشتم! پدر شما که من رو می شناسید من هیچوقت اینطوری نبودم (خلاصه خیلی هول شده بودم)
    پدرم با خنده- خیلی خوب، حالا هول نشو. کارهاتو بکن برو پدر فرگل دلش شور می افته.
    سرم رو پایین انداختم و بعد از خداحافظی از پدرم رو به فرگل کردم و گفتم: بفرمایید فرگل خانم در خدمتم.
    دوتایی از کارخونه خارج شدیم و سوار ماشین به طرف خونه حرکت کردیم. خجالت زده بودم شرم داشتم که به چشمان فرگل نگاه کنم. دلم نمی خواست در مورد من اینطوری فکر کنه. پس گفتم: فرگل خانم باور کنید منظور من اون چیزی نبود که پدرم گفت! من فقط می خواستم به پدرم بگم خیلی مواظب شما بودم!
    فرگل با لبخند گفت: فرهاد خان پدرتون شوخی می کرد خودتون رو ناراحت نکنید من متوجه منظور شما شدم.
    من- خیلی ممنون اما پدرم در مورد سلاح اعطایی خداوند به شما شوخی نمی کرد.
    دقیقا درست می گفت و مطمئن هستم در مورد خواستگارهاتون هم همینطور!
    فرگل فقط گوش می کرد و به جلو خیره شده بود و جوابی نمی داد. من دوباره شروع کردم: در مورد دختر خالم هم باید بگم که ایشون نامزد من نیست. امشب هم به اصرار او مجبور شدم که به یک مهمونی برم که خوب انگار موکول به فردا شب شد.
    باز هم ساکت نشسته بود و به جلو نگاه می کرد. اونقدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست از ماشین بیرون بپرم! اون از کوچکی که اونقدر گریه کرد تا همه فهمیدند که من باعث زمین خوردنش شدم این از حالا که اصلا حرف نمی زد!
    من هم تلافی سکوتش رو درآوردم.پام رو روی گاز گذاشتم و با سرعت در اتوبان رانندگی کردم. تقریبا اتوبان خلوت بود. سرعت من خیلی خیلی زیاد شده بود اما باز هم فرگل چیزی نمی گفت مثل قبل نشسته بود و به جلو نگاه می کرد. فکر می کردم با تند رفتن من حداقل ازم می خواد که آروم رانندگی کنم ولی همچنان ساکت بود. دیگه من هم حرفی نزدم. کمی بعد رسیدیم دیگه واقعا تصمیم گرفته بودم که کاری باهاش نداشته باشم. اگر تمایلی به من داشت حتما به یک صورت ابراز می کرد ولی بی تفاوتی این دختر گویای چیز دیگری بود. نمی خواستم باعث ناراحتی او بشوم. من از پافشاری بی جا نفرت داشتم. روبروی منزلشون ایستادم و گفتم: به جناب حکمت سلام برسونید.
    فرگل پیاده شد ولی قبل از اینکه در ماشین رو ببنده گفت: می خواستم فردا شب یه سر بیام دیدن لیلا خواهش می کنم بهش بگید. خداحافظ ( در رو بست و رفت. نمی تونستم بفهمم که آیا اومدنش برای دیدن لیلا یک تصمیم قبلی بوده یا اینکه وقتی فهمید قراره فردا شب من و شهره به مهمونی بریم این حرف رو زد. یکراست پیش هومن رفتم مشغول خوردن ناهار بود به منم گفت که سر میز بنشینم و ناهار بخورم)
    من- نه اشتها ندارم. فرگل ساندویچ کتلت آورده بود خوردم تو برو غذاتو بخور.
    هومن- حالا اونقدر اونجا تو کارخونه غذا بخور تا صدای مادرت درآد! می دونی که ستاره خانم نسبت به خورد و خوراک تو وسواس داره؟ حالا می گه این منشی کیه می خواد بچمو قر بزنه! حالا بگو ببینم چی شده؟
    تمام جریان رو براش تعریف کردم.
    هومن- باور کن فرهاد این هند جگرخوار شهره رو می گم! تا دیده که یه دخترتلفن رو برداشته مخصوصا گفته من نامزدشم. هم به طرف برسونه که تو نامزد داری هم ی محکی زده ببینه تو چی می گی ! اما تو هم خوب گفتی. غلط نکنم این فرگل خانم هم مخصوصا فردا شب رو انتخاب کرده ببینه تو با شهره به مهمونی می ری یا نه! فکر کنم دست این لیلا پدر صلواتی هم تو کاره! حالا مهمونی فردا شب رو چیکار می کنی؟
    من- نه، نمی م. به شهره زنگ می زنم می گم کار دارم نمی تونم بیام. برو تو ناهارت سرد می شه.فعلا خداحافظ
    به خونه اومدم و بعد از حمام کردن دو ساعتی خوابیدم. بعد تلفنی به شهره گفتم که فردا شب نمی تونم با او به مهمونی برم. گفتم باید خونه باشم. کمی ناراحت شد ولی چون خودش برنامه رو عوض کرده بود چیزی نگفت.
    سراغ لیلا رفتم که تازه از حموم در اومده بود. از پشت در اتاقش اروم باهاش صحبت کردم.
    - لیلا لباس تنت هست؟ باهات کار دارم.
    لیلا- چی کار داری؟ صبر کن. طوری شده؟
    من- کارهاتو بکن بعد بهت می گم. نمی تونم که از اینجا فریاد بزنم!
    دو دقیقه بعد لباس پوشید و از من خواست که وارد اتاقش بشم.
    لیلا- چی شده؟ کلافه ای! اتفاق بدی افتاده؟ بگو دیگه!
    من- فرگل گفت فردا شب می خواد بیاد یه سری به تو بزنه. گفت بهت بگم.
    لیلا- چرا خودش تلفن نزد؟ تنها می اد؟ اما نه اون از این کارها نمی کنه! باشه خودم بهش زنگ می زنم ولی اینکه مسئله ای نبود که تو اینقدر ناراحت بشی! حتما مسئله دیگه ای در کاره. خوب بشین با هم حرف بزنیم.
    نشستم و کمی فکر کردم و بعد گفتم: لیلا چند وقته که فرگل رو می شناسی؟ اونها اینجا رفت و امد دارند؟ اصلا فرگل نامزدی چیزی داره؟چطور دختریه؟
    لیلا شروع به خندیدن کرد و گفت: بالاخره چشمهای فرگل کار خودش رو کرد! فکر کنم با تیر مژگان بلندش و کمان ابروی قشنگش تیر بارونت کرده! آره؟
    خندیدم و هیچی نگفتم.
    لیلا- نترس من با توام.خیالت راحت باشه. فرگل خیلی خانمه، نجیب و خوب. خیلی هم خواستگار داره همه پولدار! یکیشون هم از اقوام خودتونه! اما به کسی تا حالا جواب نداده یعنی نامزد و این چیزها نداره.
    پس دلت رو دادی به فرگل! اما اگه به امید خدا جور بشه شانس آوردی! دیدم که ستاره خانم می گفت یکی دو روزه از کارخونه که می آی اشتها نداری غذا بخوری!
    من- نه بابا اونطوری نیست که فکر می کنی! ظهرها فرگل برای من هم غذا می آره!
    لیلا- راست می گی !؟ پس مبارکه. چون فرگل از این کارها برای هیچ کس نکرده و نمی کنه! البته اگر این وصلت صورت بگیره اون هم شانس اورده چون برادر من هم تو پسرها تکه!آخه من یه چیزهایی از تو براش تعریف کردم.
    من- تورو خدا لیلا بگو چی گفتی بهش؟ اون چی گفته؟
    در حالی که منو به بیرون اتاق هل می داد موهاش رو به من نشون داد و گفت: نمی بینی از حموم در اومدم موهام هنوز خیسه! سرما می خورم. برو بعد بهت می گم.
    بیرون اومدم. کمی امیدوار شده بودم.
    شب گذشت و به امید روزی تازه سر به بالین گذاشتم. در خواب ساعت ها سریع می گذرند!
    صبح که بلند شدم پدرم گفت که باید برای بعضی از کارها و امور کارخونه به یکی دو جا سر بزنم. به ناچار بعد از صبحانه و حمام دنبال انجام اون ها رفتم و خلاصه ساعت دوازده بود که به کارخونه رسیدم. بعد از خوش و بش با بچه های کارخونه به دفترم رفتم.
    - سلام فرگل خانم. حالتون چطوره؟پیغام شما رو به لیلا دادم. فرگل- خیلی ممنون بهم زنگ زد. شما چرا اینقدر دیر کردید؟
    من- چند جا باید می رفتم. مربوط به کارخونه بود. خوب همه چیز مرتبه؟
    فرگل- همه چیز درسته خیالتون راحت باشه.
    به دفترم رفتم و مشغول کار شدم. ساعتی بعد بود که سوت ناهار کشیده شد. چند دقیقه بعد طبق معمول فرگل با یک بشقاب برنج و یک کاسه کوچک قشنگ خورشت و کمی سبزی تو یه ظرف دیگه وارد شد.
    من- آخه فرگل خان اینطوری که نمیشه. دائم شما زحمت می کشید و من رو شرمنده می کنید. دستپخت خودتونه. به به چه عطری داره. دستتون درد نکنه.
    فرگل به دفتر خودش رفت و من با خوشحالی و اشتها مشغول خوردن شدم. هنوز دو تا قاشق نخورده بودم که از بیرون صدای هومن رو شنیدم.
    هومن- سلام عرض کردم خانم حکمت. بابا چطورند؟ مامان چطورند؟خسته نباشید.
    به به به موقع رسیدم مادر زنم دوستم داره. غذا می خورید؟
    من- فرگل خانم معرفی می کنم ایشون هومن خان دوست من هستند.
    فرگل- خوشبختم. حدس زدم. حالتون چطوره؟
    هومن- ممنون ممنون. بنده هم خوشبختم. حالا غذا چی هست؟
    و یکراست به دفتر من رفت و مستقیم سر غذای من! در همون حال به فرگل گفت: حق داره طفلک این فرهاد ما، در مورد چشمای شما می گه!
    فرگل با لبخند- فرهاد خان در مورد چشمهای من چی فرمودند؟!
    من- هومن حواست کجاست؟چی می گی؟ من چی به تو گفتم؟
    حسابی هول شده بودم و سعی می کردم جلوی حرف زدن هومن رو بگیرم.
    هومن رو به فرگل کرد و گفت:هیچی می گفتند با این چشمهاشون با دقت مواظب برنامه های کامپیوتر هستند!
    نفسی کشیدم و یک چشم غره به هومن رفتم.
    هومن- اینا چیه می خوری؟ نکنه چیز خورت کنن! باور کنید فرگل خانم تو این هفت هشت ساله نذاشتم یه ادامس از دست کسی بگیره!
    دوباره نگاهی به خورشت کرد و گفت: این چرا رنگش اینطوریه؟( یه قاشق خورد و گفت) اینکه هنوز قووم نیومده! ( بعد یک قاشق دیگر هم خورد) واخ واخ چقدر هم شوره! بعد شروع کرد با برنج خورشت رو خوردن.
     
    setareh و Mehdi 3 از این پست تشکر کرده اند.