1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر 10

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 11, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    در تموم مدتی که پدرم صحبت می کرد تمام حواس من متوجه عروسکها بود نه اینکه حرفهاش رو نمی شنیدم ولی خوب از یه دختر بچه نه ساله توقعی بیش از این نباید داشت. البته برای من هم فرقی نمی کرد. چه فرج اله خان چه پدرم! چه تفاوتی داشت؟
    همین که این مرد به فکر من بود و برام عروسک خریده بود به چشم من مرد خوبی می اومد! پدرم وقتی دید که من جوابی نمی دم با اشاره ای مرخصم کرد و من بعد از برداشتن عروسکها ب طرف در اتاق حرکت کردم. در لحظه خروج چشمم به چهره سهراب خان افتاد که متوجه حلقه اشک در چشمانش شدم.در اون لحظه بقدری خوشحال بودم که هیچ اتفاقی قادر نبود شادیم رو تیره کنه. از اون جا مستقیم به کلبه چوبی خودم رفتم و مشغول بازی با عروسکهایم شدم. در روزهای آینده در خونه جنب و جوشی بر پا شده بود همه صحبت از عروسی می کردند. متوجه می شدم که هر چه هست مربوط به منه اما نمی فهمیدم قراره بعدش چه اتفاقی بیفته! عروسی هارو دیده بودم اما از بقیه چیزهاش اطلاعی نداشتم. اون موقع این رادیو و تلویزیون و این چیزها که نبود مردم بلا نسبت شماها هیچی نمی فهمیدن من هم مثل اونها. مادری هم که نداشتم تا برام کمی موضوع رو روشن کنه.
    ظرف چند روز آینده عده ای از فامیل و آشنایان به خونه مون اومدند و خواهرم هم با شوهرش از شهرستان اومده بود. به من یکی که خیلی خوش می گذشت!
    خونه سوت و کور ما پر شده بود از شادی و خنده. همه جا چراغانی شده بود. فانوسهای رنگی به در و دیوار آویزان بود. برام لباس عروس می دوختند . کفش نو، جوراب نو، چادرچاقچور نو.خلاصه همه اینها بارم مثل یک بازی قشنگ بود. دائم به این فکر می کردم که بعد از این بازی دوباره همه چیز به حالت اول خودش برمی گرده.
    اما دریغ! خلاصه شب موعود فرا رسید. عصرش منو از بالای درخت به زور پایین آوردند و با گریه از عروسکهایم جدا کردند و به حمام بردند و حنابندون و چه و چه و چه!
    بعدش هم بند و زیر ابرو که با هر حرکت دست زن بند انداز فریادم به هوا می رفت. اما وقتی نوبت سرخاب و سفیداب رسید و بعد از اون خودم رو تو اینه نگاه کردم ارزش همه دردها رو داشت. شده بودم یه کس دیگه! مثل یه عروسک!
    یادم نمیره برای اینکه شب عروسی یه جا بشینم عروسکهایم را دور تا دورم چیده بودند و یه خروس قندی هم دستم داده بودند تا بتونم یه ساعت سرجام دوام بیارم!
    حالا که فکر می کنم می بینم عقل یه بچه امروزی بعض صدتا مثل اون بزرگترها بود! واقعا جنایت می کردند!
    خلاصه اون شب چند دسته از گروه های نوازنده فارس و ترک و نمی دونم کجا رو آورده بودن. نمایش سیابازی و آکروبات هم بود. روی قسمتی از استخر تخته انداخته بودند اون ها روی اون برنامه اجرا می کردند. تمام این نمایشات و بزن و بکوب در قسمت مردانه بود. در قسمت زنانه یک پیرزن یک دنبک دستش بود و با صدای بد اشعار نازیبا می خوند. دلم همه اش در اون قسمت حیاط بود.اگه ولم می کردند با همین لباس به حیاط می دویدم و یه دل سیر بازی اونها رو نگاه می کردم.
    حیف! آرزوش به دلم موند!
    آخرهای شب بود که خوابم گرفته بود و تو بغل یکی از اقوام خوابم برد. یه وقت بیدارم کردند و گفتند باید بریم! به محض بیدار شدن دنبال عروسکهایم می گشتم. خلاصه عده ای از زنهای فامیل منو سوار یه اسب کردند که همه جاش رو گل زده بودند. من که در عالم خواب بودم و درست نمی فهمیدم. فقط وقتی متوجه شدم که خونه فرج اله خان رسیده بودیم. با ورود به اون خونه اکثر اقوام برگشتند و من همراه خواهرم و چند تا دیگه ار فامیلهای پدرم اون جا موندیم. اینجا با خونه خودمون برام توفیری نداشت. فقط دلم می خواست بخوابم. من رو به اتاقی که بعدا فهمیدم به اون حجله می گویند بردند و تو رختخوابی که بوی هل و گلاب می داد خوابوندند. هنوز که هنوز از این بو نفرت دارم!
    تازه چشمم گرم شده بود که با ساییده شدن صورتی زبر و خشن به صورتم از خواب پریدم. وحشت کرده بودم. فقط صورت فرج اله خان رو جلوی صورتم می دیدم. دستی چندش آور روحم رو آزرد!
    اون وحشی اون شب با من با یک دختر 9 ساله کاری کرد که از تموم عروسکهای دنیا متنفر شدم! بوی بد عرق تنش ،حالم رو بهم می زد. فقط دست و پا می زدم که خودم رو از دستش خلاص کنم ولی کی دیده که یک پرنده کوچک بتونه خودش رو از چنگال یه گربه گرسنه نجات بده!
    بدنم تحمل وزن هیکل گنده شو نداشت. جیغ می کشیدم و با هر فریاد عجزمن پشت درهای اتاق همه دست می زدند و هلهله می کشیدند. دیگه توانی برام نمونده بود. تسلیم شدم!
    در این موقع پریچهر خانم نگاهی به هاله و لیلا انداخت و سکوت کرد. شرم مانع از ادامه صحبت او شد. سیگاری روشن کرد و خسته تکیه اش رو به دیوار داد.
    با سکوت او بچه ها بلند شدند و با خداحافظی ارومی اون جارو ترک کردند. من هم اروم نایلون محتوی میوه و خرت و پرت رو همراه مقداری پول پیش روی پریچهر خانم گذاشتم. اصلا متوجه من نبود.به شب عروسی خودش برگشته بود. به دنبال روح آزرده خودش! فردای اون روز عصری تو خونه هومن نشسته بودیم در مورد کارخونه و محصول و این حرفها صحبت می کردیم که فرخنده خانم منو صدا کرد گفت که یه دختر خانم پای تلفن با من کار داره. به سالن رفتم و گوشی رو برداشتم. صدای مضطرب شهره بود. از آن روزی که با قهر خونه ما رو ترک کرده بود خبری ازش نداشتم.
    - الو فرهاد منم شهره!
    من- سلام. خوبی؟
    - فرهاد زود بیا به این ادرسی که می گم! به هیچ کس نگو من تلفن زدم. خواهش می کنم.فقط زود بیا تصادف کردم!
    صداش عجیب بود احساس کردم که از چیزی ترسیده این بود که بعد از گرفتن ادرس با هومن سوار ماشین شدیم و به طرف ادرس داده شده حرکت کردیم. البته طبیعی بود یک دختر هنگام تصادف دچار وحشت می شه. جریان رو در راه برای هومن گفتم.
    من- هومن نکنه به کسی زده باشه و طرف طوری شده و شهره فرار کرده؟!
    هومن- از اون ورپریده هر چی بگی برمی آد.! ولی اگر این طور که تو می گی بود چیکار کنیم؟دیدی بالخره کار دست خودش داد!
    ادرس نزدیک بود و چند دقیقه بعد رسیدیم. سر یک چهارراه تصادف کرده بود. البته زیاد مهم نبود یعنی خوشبختانه کسی طوری نشده بود وقتی رسیدیم داشت با موبایل دوباره با خونه ما تماس می گرفت. علت تصادف رعایت نکردن تابلوی ایست توسط ماشین طرف مقابل بود که دو تا جوون هجده نوزده ساله بودند. به محض رسیدن ما شهره کمی دلگرم شد. اون جوونها وقتی شهره رو تنها دیده بودند سعی در مقصر جلوه دادن او کرده بودند. یکی از اون ها با دیدن ما پرسید: ببخشید شما چه نسبتی با این خانم دارید؟
    هومن- به شما چه مربوطه؟مگه مامور اداره ثبت احوالید؟
    همه اون کسانی که در یک همچین وقتی در محل تصادف معرکه می گیرند خندیدند. جوونی که توسط هومن کنف شده بود دست و پاشو گم کرد و گفت: اخه این خانم حال عادی نداره!
    هومن بلافاصله جواب داد- چیزی نیست. سگشون به سلامتی داره فارغ میشه اینه که کمی دلشوره داره! حالا جناب مفتش شما گواهینامه دارید؟ چون الان که مامور راهنمایی بیاد حتما یک جریمه هم باید بدی!
    - چرا ؟ این خانم زده به من. من جریمه باید بدم؟
    هومن به تابلوی ایست که زیر برگهای درخت پنهان شده بود اشاره کرد و گفت: زرنگ حال خانم رو که عادی نیست دیدی این تابلو به این گندگی رو ندیدی؟
    در همین موقع متوجه حال غیر عادی شهره شدم و اون رو به طرف ماشین خودمون بردم و داخل ماشین نشوندم. هومن هم کارت بیمه طرف رو گرفت و قرار رفتن برای بیمه رو گذاشت و سوار ماشین شهره شد و حرکت کرد. من هم دنبالش راه افتادم. چند تا خیابون اون طرفتر با چراغ به هومن علامت دادم که بایسته چون حال شهره اصلا خوب نبود. هومن کناری پارک کرد و من نیز ایستادم.
    هومن- چیه؟ چی شده؟
    من- با اشاره شهره رو نشون دادم. چشاش سرخ سرخ بود. تا هومن دید نظر منو تایید کرد. از شهره پرسیدم: شهره چیزی کشیدی؟ به من بگو.
    شهره که هول شده بود جواب داد: نه نه تصادف کردم کمی ترسیدم!
    هومن با خنده- پیش قاضی و ملق بازی! حتما بعد از تصادف کلی هم گریه کردی که چشماتون اینقدر سرخه! انگار جنس مواد هم بد نبوده!؟
    به هومن اشاره کردم سر به سرش نذاره و گفتم از اون طرف یک بسته کره بخره و بیاره
    من- اولین باره که حشیش کشیدی .هان؟
    شهره- باور کن فرهاد چند پک بیشتر نکشیدم! نمی دونم چرا اینطوری شدم.
    هومن رسید و کره رو به شهره داد که با اکراه کمی خورد. بعد هومن پرسید:فرهاد کجا بریم؟اینطوری که نمیشه ببریم خونشون ولش کنیم؟
    من-بریم خونه ما. چیزیش نیست. نیم ساعت یه ساعت دیگه خوب میشه.
    به طرف خونه ما حرکت کردیم و بعد از رسیدن داخل باغ شدیم. کمی آب به سر و صورتش زد و کمی هم روی سرش ریخت و روی یک راحتی کنار استخر دراز کشید. بهتر دیدیم که تنهاش بذاریم تا کمی استراحت کنه. کمی دورتر از اون روی نیمکتی نشستم.
    هومن- ترو خدا ببین ! یکی مثل این لیلای بدبخت که تو چه فکریه! یکی مثل این شهره! یکی نیست بهش بگه اخه ترو چه به این غلط ها!
    من- این گناهی نداره دختری به این سن و سال وقتی همه چیز در اختیارش باشه، هر چی که دلش می خواد براش فراهم بشه معلومه که تو این خط ها می افته!
    کاش همینطوری می بردیش خونشون تا اون پدر و مادر تازه به دوران رسیدش می دیدن چه دسته گلی بار آوردن! دلم براش می سوزه، دختر ساده ایه! می ترسم خراب شه!
    هومن- من نمی دونم این دختر درس و مشق نداره؟ همه اش با این ماشین توی خیابونها وله! فرهاد حالش جا اومد کمی باهاش صحبت کن شاید خودش رو جمع و جور کنه!
    چند دقیقه بعد هومن بلند شد و بعد خداحافظی رفت. من هم اول سری به شهره زدم که مرتب در خواب می خندید. هنوز تحت تاثیر حشیش بود. بعد به داخل خونه رفتم و از فرخنده خانم سراغ مادرم رو گرفتم که کی به خونه برمی گرده. از شانس شهره مادرم خونه نبود. دو ساعتی تو خونه خودم رو سرگرم کردم. گاهی هم به شهره سری می زدم. کم کم بیدار شد دور و برش رو نگاه کرد. انگار سردرد داشت. سرش رو میون دستهاش گرفته بود و فشار می داد. از آشپزخونه چند قرص سردرد همراه لیوانی اب براش بردم. به محض دیدن من از جاش بلند شد. خجالت می کشید.
    شهره- سلام
    من-حالت چطوره؟ بهتری؟
    شهره- اره ولی کمی سرم درد می کنه. احساس می کنم تمام بدنم کش می آد. چند وقته اینجا خوابیدم؟ خاله کجاست؟
    من- بیا این قرص هارو بخور. دو ساعتی می شه که خوابیدی. خوشبختانه مادرم خونه نبود به فرخنده خانم هم گفتم تصادف کردی کمی ترسیدی!
    بعد از اینکه قرصهارو خورد مدتی روی صندلی نشست و سرش رو دوباره میون دستهاش گرفت. گذاشتم مدتی با خودش فکر کنه. پس از چند دقیقه گفت: نمی خواستم تو یه همچین وضعی منو ببینی!خیلی از من بدت اومده؟
    من- خودت چی فکر می کنی؟
    شهره- حق داری فرهاد! کسی از یه دختر خاله حشیشی خوشش نمی آد. باور کن نمی دونم چرا این کار رو کردم. دلم می خواست تجربه کنم.چند تا از دوستام می کشند.می خواستم بدونم چطوریه! انگار برای من چیز خوبی نبود!
    مدتی بهش نگاه کردم.
    من- اگه خواهر من بودی اول ماشین رو ازت می گرفتم بعد دو تا سیلی بهت می زدم و پرتت می کردم تو خونه! شاید اینطوری کمی به خودت بیای و فکر کنی. اگه امروز در اون حالت یه ادم رو زیر گرفته بودی چیکار می کردی؟ اونو چطوری تجربه می کردی؟ دلم می خواد بدونم کی به تو حشیش داده بکشی؟
    ببین شهره کسی که می خواد حشیش رو تجربه کنه باید خیلی چیزهای دیگه رو قبلا تجربه کرده باشه! خیلی قشنگه که این حرفهارو از زبون یه دختر آدم بشنوه!
    شهره- فرهاد می دونم کارم اشتباه بوده اما دیگه اونطوری هم نیست که تو می گی! حشیش رو هم منیژه دوستم به من داد از پسر نگرفتم!
    من- این منیژه خانم دیگه چه کارها بلده بکنه؟ اون از کی گرفته؟از سوپر مارکت سر کوچه خریده؟ حتما از یه آشغال لات بی پدر و مادر گرفته که احتمالا دوست پسرشه!
    شهره- نه بابا دو سه نفری رفتن پارک....یه تخته گرفته اوردن. خرد کردن!!!
    من- جالبه اینطور که تو حرف می زنی ادم فکر میکنه که سالهاست ساقی هستی!
    شهره- ساقی چیه؟
    من- اگه چند وقت دیگه به کارهات ادامه بدی تمام این اصطلاحات رو یاد می گیری!
    گوش کن شهره من نمی خوام نصیحتت کنم اما زیبایی و قشنگی یه دختر یا زن به ظرافت حرکات، رفتار و حرف زدنشه. وقتی حرف رکیکی از دهن مردی خارج می شه ادم بدش می آد اما اگر این حرف از زبان دختر شنیده بشه چندش آوره! ادم حالش بهم می خوره!
    شهره- اگه فرهاد کسی ندونه فکر می کنه که تو تحصیلاتت رو در افغانستان کردی! افکارت خیلی بسته اس! از تو بعیده که سطحی فکر کنی! آزادی حق ادمهاست!
    من- والا فعلا که سوغات افغانستان رو تو آوردی! بعدش هم اینکه می گم یه دختر باید خانم باشه سطحی فکر کردنه؟!اگه بگم یه دختر باید روزی یه تخته علف بکشه عمقی فکر کردم؟!
    تو هنوز مفهوم آزادی رو نمی فهمی ازش سوء استفاده می کنی.اگه یه آدم بی سواد بودی دلم نمی سوخت. دنبال چی می گردی؟
    شهره با عصبانیت- من اینطوریم! هر کس منو می خواد همین طوری باید قبول کنه!
    سیگاری روشن کردم و بعد از مدتی که نگاهش کردم گفتم: برات متاسفم شهره پول زیادی داره خرابت می کنه. خودت رو جمع و جور کن.
    شهره- خوبه خودتون هم پولدارید!
    من- اره اما این پول با اون پول فرق می کنه! این پول کارکرده اس. من تا به این سن و سال هنوز جلوی پدرم سیگار نمی کشم. هنوز جلوی پدرم پاهامو دراز نمی کنم!
    بعدش هم کسی که تو و اینطوری می خواد همون پدر و مادرت هستند یا احتمالا دوستان همه فن حریفت! اینجا کسی این نازهای سرکار رو نمی کشه!
    دست کردم و از جیبم کارت بیمه طرف تصادف رو در اوردم و بهش دادم.
    این کارت رو هم بگیر فردا باید برید بیمه.
    به طرف ساختمان حرکت کردم که گفت: فرهاد من گرسنه امه بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم بعد با هم صحبت می کنیم.
    من- تو آشپزخونه غدا هست می تونی از فرخنده خانم بگیری.اگر هم نخواستی سر کوچه ساندویچ فروشی هست.
    و به اتاق خودم رفتم. از پنجره اتاق مواظبش بودم. مدتی همونجا نشسته بود. داشت فکر می کرد بعد از چند دقیقه بلند شد و کیف و روسری اش رو برداشت و به طرف در خونه حرکت کرد اما انگار پشیمون شد و به طرف خونه برگشت از پله های جیاط به طرف اتاق من اومد و در زد.
    - بفرمایید.
    شهره- بیام تو؟دعوام نمی کنی؟
    من- تورو انوقدر لوس کردند که باهات دو کلمه حرف حسابی هم که می زنند بهتون برمی خوره. حاضرم قسم بخورم که الان اگه کیفت رو باز کنم حداقل سی چهل هزار تومان توش پوله؟ درسته؟تو چه می فهمی زندگی یعنی چی؟ بابات همین طوری پولیه که تو دست و بال تو می ریزه. دلش خوشه دختر بار آورده!
    تو پس فردا چه جوری می خوای زیر یک سقف با شوهرت زندگی کنی؟ مگه اینکه یه نفر پیدا شه به خاطر پولت باهات ازدواج کنه! وگرنه هیچ کس طاقت این بچه بازی های تورو نداره!
    اومد تو اتاق و روی مبل نشست.بعد از لحظه ای گفت:
    شهره- گفتم که پشیمونم.معذرت می خوام. تو هم این قدر سخت نگیر دیگه.
    من- تو تنها چیزی که نگفتی این حرفها بود. اگه احساس می کردم که پشیمون هستی کار به اینجا نمی کشید
    شهره- حالا که گفتم دیگه حرفشو نزن. باشه؟
    بعد همه جای اتاق رو نگاه کرد و گفت: اگه بدونی فرهاد وقتی تو نبودی هر دفعه که اینجا می اومدم یه سر به اتاق تو می زدم. روی صندلیت م نشستم. کتابهاتو در می اوردم و مرتب می کردم گردگیری می کردم دوباره می ذاشتم سر جایش. لباسهاتو همین طور، کفشهاتو!همش منتظر بودم تا تو برگردی.فکر می کردم وقتی بیای....
    یعنی وقتی برگردی رفتارت با من یه جور دیگه اس! ولی تو همیشه با من دعوا می کنی!هر دفعه که منو ول می کنی میری دلم می شکنه! من دلم نمی خواد کاری کنم که تو از دستم ناراحت بشی ولی انگار هر دفعه بدون اینکه خواسته باشم اینطوری شده. امروز وقتی تلفن کردم و تو با هومن رسیدی اونقدر احساس خوبی داشتم! احساس کردم که برات مهمم. وقتی شماها جلوی اون پسرها در اومدید کیف کردم! ولی هر دفعه که فکر می کنم به تو نزدیک شدم بلافاصله کاری می کنی که خودم رو از تو دور می بینم. بهت گفتم که دوستام یه دوره دارن من هم دلم می خواد تورو ببرم و به همه نشون بدم! دلم می خواد همشون بدونن چه پسرخاله خوش تیپی دارم! فرهاد بخدا خیلی از پسرها چه تو فامیل چه تو دوست و همسایه آرزو دارن که من بهشون یه روی خوش نشون بدم. من دلم نمی خواد کاری کنم که یه دختر بدی به نظر بیام! امروز هم نمی دونم چرا اینکار رو کردم.
    اینهارو گفت و سرش رو پایین انداخت و سرگرم بازی با کلید ماشین شد. شاید اینبار با دقت بیشتری به این دختر نگاه می کردم. همیشه اون رو به چشم دختر خاله ام نگاه می کردم. دختر خاله ای که در دورانی بسیار دور همبازی من بود. تا حالا اون رو به چشم دختری که برای ازدواج در نظر گرفته باشم نگاه نکرده بودم.
    شهره بسیار زیبا بود. قد بلند،خوش تیپ و خوش هیکل. صدای قشنگی هم داشت.شاید تمام این کارهای چند روز پیشش هم برای جلب توجه من بوده!گناه از اون نبود. اشکال در تربیت این دختر یکی یکدونه بود که تا حالا تونسته بود هر چیزی رو بوسیله پدرش بدست بیاره.
    من- انگار من هم گرسنم شد! بلند شو بریم بیرون یه چیزی بخوریم.اما پیاده ! باشه؟
    با شوق منو نگاه کرد و خندید.
    از خونه بیرون اومدیم و قدم زنان به طف خیابون اصلی حرکت کردیم.
    من- خب این مهمونی که گفتی چه وقت هست؟
    شهره-فرهاد تصمیم گرفتی بیای؟ چه خوب!
    من- هنوز تصمیمی نگرفتم فقط سوال کردم می دونی من اونجا کسی رو نمی شناسم اینه که کمی دو دلم.
    شهره- خوب باهاشون آشنا می شی. اینکه مهم نیست. تو بیا قول می دم بهت خوش بگذره همه شون بچه های خوبی هستند.
    من- این دختر خانم اسمش چی بود؟ آهان منیژه! اونم دعوت داره؟
    شهره- باید بگم حتما! بقول معروف منیژه شمع مجلسه! بدون اون مجلس لطفی نداره!
    من- اشکالی نداره از هومن هم دعوت کنم بیاد؟
    شهره- نه چه اشکالی داره اتفاقا خیلی هم خوبه! اونجا دخترهای منتظر به نوبت زیادند شاید هم هومن از یکی از اونها خوشش اومد و کار به عروسی و این حرفها کشید!
    من- ولی می خواستم یه چیزی بهت بگم شهره. من صلاح نمی دونم تو با این منیزه خانم زیاد گرم بگیری. دختری که بره پارک..علف و حشیش بخره بین بقیه دوستانش تقسیم کنه آدم خوبی نمی تونه باشه!
    شهره تو حیفی! ساده ای!گولت می زنن. خدای نکرده یه موقع چشماتو باز می کنی که دیگه دیر شده.می دونی ادم تا یه جاهایی که پیش بره دیگه نمی تونه برگرده! اون موقع بالاجبار دست به کارهای بدتری می زنه.
    شهره- فرهاد ، منیژه دختر بدی نیست فقط خیلی کنجکاوه! دوست داره تو هر سوراخی سرک بکشه! اونم مرتب که حشیش نمی کشه! گاهی با بچه ها که جمع می شن می کشن.
    من- اخه این خیلی بده که یه دختر بنگی باشه! به هر کسی می گی خندش می گیره! می دونی حشیش سلولهای مغز رو از بین می بره! من یه دوستی داشتم که مرتب حشیش می کشید یادمه چند سال پیش اومده بود ایران نمی دونم چطور شد گیرش نیومده بخره یا قیمتش گرون بوده یا هر چیز دیگه! با خودش از خارج بذر گراس اورده بود و کاشته بود. وقتی درست شده بود به تمام بچه های محله شون یکی یه خورده می ده. خودش تعریف می کرد تا یه هفته بعدش هر کدوم از اون بچه هارو توی خیابون می دیده همه نشئه بودند! خلاصه منظورم به این بود که این رفیق ما از صبح که بلند می شد تا شب که می خوابید مرتب حشیش مصرف می کرد دلم می خواست می دیدیش. آخرین باری که توی خیابون دیدمش دو تا جمله می گفت سومیش چرت و پرت! اصلا تمرکز نداشت. حرفش یادش می رفت! باهاش بیست دقیقه صحبت کردم یه ادرس خونه شون رو نتونست به من بده! یعنی می خوام بگم این ماده چطور سلولهای مغز رو نابود می کنه!
    شهره- فرهاد تو این یک ساعت که با من حرف زدی اندازه یکسال پدر و مادرم من رو نصیحت کردی!
    من- باید ببخشی شهره جون، قصد نداشتم مثل پدربزرگ ها نصیحت کنم. منظورم این بود که متوجه باشی که مواد مخدر چه لطماتی به انسان می زنه!
    شهره- من بدم نیومد! افاقا برعکس وقتی برام حرف می زنی یه احساس خوبی بهم دست می ده! خوم می اد به حرفات گوش بدم.
    من- شهره پدر و مادرت از تو نمی پرسند کجا می ری، کجا می آی؟ با کی می ری، با کی می آی؟دانشگاه می ری؟ خلاصه اصلا ازت توی خوهه بازخواست می کنن؟
    شهره بلند خندید و گفت: نه، بابا که از 24 ساعت شبانه روز 22 ساعتش رو دنبال معامله و بخر و بفروش! اون دو ساعت دیگه هم مشغول دعوا با مامان! مامان هم که خرید لباس و مهمونی و دوره و استخر و سونا و این چیزها براش وقتی باقی نمی ذاره که به چیز دیگه ای برسه. می دونی فرهاد هفت هشت سال پیش که وضع بابا اینطوری خوب نشده بود زندگی ما فرق می کرد خیلی وقت داشتیم که به همدیگه برسیم. خوب پول هم خیلی کمتر از حالا داشتیم. ولی حالا تا دلت بخواد پول داریم اما صفا و صمیمیتی که بین ماها بود رو از دست دادیم. حالا دیگه هرکدوم از ماها دنبال گرفتاریهای خودشه!
    سابق توی یه آپارتمان صد متری زندگی می کردیم جا برای سه نفرمون بود ولی حالا توی یک ویلای سیصد متری دو ساعت نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم. یعنی وقتی هر سه تایی خونه هستیم یکی این طرف سالن می شینه. یکی میره تو اتاق و یکی هم توی اشپزخونه. یعنی هر صد متر بزای یه نفر! بازم نیم ساعت بعد دعوا راه می افته و یکی مون مجبوره یا بره تو حیاط یا از خونه بره بیرون!جالبه نه؟!
    برام حرفهای شهره خیلی جالب بود. اصلا فکر نمی کردم که زندگی اونها اینطوری باشه. طفلک حق داشت که به دوستانی مثل این منیژه خانم پناه ببره! حتما این منیژه خانم هم یه زندگی داره مثل زندگی شهره! دیگه رسیده بودیم یه پیتزا فروشی شیک بود. وارد شدیم و سفاش دو تا پیتزا دادیم.
    من- شهره تو سعی نکردی با پدر و مادرت صحبت کنی شاید تغییر رویه بدن؟ اخه این طوری که نمی شه. لطمه شو اول تو می خوری بعدش خودشون.ببینم تو اگه یه وقت برات گرفتاری پیش بیاد برای کی درد دل می کنی؟
    شهره باز هم خندید و گفت: مثل تصادفی که کردم؟ خوب معلومه! یه نفر مثل تو اگرم خواستم عقده های دلمو خالی کنم میرم پیش منیزه
    من- که اونم برای هر دردی یه درمانی داره! یعنی ممکنه اگه درد ادم خیلی زیاد باشه کار به تجویز هروئین و تریاک هم برسه!
    خندید و گفت: خوبه فرهاد! تو هم این بیچاره رو کردیش قاچاقچی بین المللی! حالا بذار ببینیش حتما ازش خوشت میاد. خیلی خوشگله! خیلی هم با نمک و خوش صحبته!
    غذا را اوردند و مشغول خوردن شدیم و بعد با اصرار شهره قرار شد مهمون اون باشم و موقعی که می خواست پول غذا رو پرداخت کند وقتی که از کیفش پول بیرون می اورد گفت: فرهاد تو اشتباه کردی از اون مقدار پول که گفتی بیشتر دارم!
    راست می گفت توی کیفش چند چک بانکی ده هزار تومانی و حدود هفت هشت هزار تومن پول نقد بود که مجموعا پنجاه هزار تومنی همراهش پول بود!
    شب وقتی به خونه برگشتم لیلا گفت که هومن تلفنی تماس گرفته گفته بهش زنگ بزنم. تلفن رو برداشتم و شماره هومن رو گرفتم.
    - الو سلام هاله خانم شمایید.
    هاله- سلام فرهاد خان چطورید؟ مامان اینا خوبند؟
    من- خیلی ممنون سلام دارند خدمتتون. هومن هست؟
    هاله- بله من خداحافظی می کنم. سلام برسونید.
    هومن- سلام اورژانس تهران! طرفو تحویل اداره مبارزه با مواد مخدر دادی؟
    من- نه وقتی حالش خوب شد با هم رفتیم شام بیرون.
    هومن-هالو! باز من یه دقیقه ولت کردم گول خوردی؟!
    من- گم شو هومن! نشست برام دردل کرد. دلم خیلی براش سوخت. بعدش گرنه بود و رفتیم بیرون یه چیزی خوردیم.
    هومن- عملی ات که نکرد؟! مصرف خودش چقدری یه؟
    من- گم شو هومن. اتفاقا دختر ساده و خوبیه.
    هومن- آخ آخ آخ. اون چه گرگیه! تا سر من رو دور می بینه می زنه به گله! پسر خامت کرده! این شهره هفت خط روزگاره! تو بگی ف اون سه بار رفته میدون خراسون برگشته! رفیق من اون لقمه تو نیست!
    من- باز داری در مورد فامیل های من چرت و پرت می گی ها! آدم بدبین همه بد نیستند گاهی ممکنه یک نفر دچار مشکل بشه پاش بلغزه! اینکه دلیل بدی کسی نمی شه.
    هومن- باشه آقای خوش بین!حالا بعدش چی شد؟
    من- قراره خبر کنه برم باهاش به یه مهمونی . دوستاش جمعند! همه دانشجو هستن!
    هومن- تنها می خوای بری؟
    من- مگه تنها چیه؟میدون جنگ که نمی خوام برم!
    هومن- پس مواظب باش اونجا عملیت نکنن! چیز خورت نکنن! چند سال با عزت و آبرو بزرگت کردم حالا که به عرصه رسوندمت یه رند اومده داره قرت می زنه. من تورو به دندونهام گرفتم و این در و اون در بردم! بذار من بیام، اول، صحیح و سالم تحویل پدر مادرت بدم بعد پس فردا نگن هومن بچه مون رو ول کرد تزریقی شد!
    من با خنده- نترس قراره تورو هم با خودم ببرم. شهره تورو هم دعوت کرده.
    هومن- چه دختر فهمیده ایه این شهره خانم! اصل و نسب از قیافه اش می باره! قدرش رو بدون فرهاد ها!
    حالا کی قراره بریم؟فرهاد صداشو پیش لیلا در نیاری!
    من- ای خبیث خائن! اول پیاله و بد مستی؟!
    هومن- من دارم میام اونجا که تورو بپام. برای خوشی که نمی آم! می خوام تو از راه بدر نشی! وگرنه من از این جور جاها گریزونم! لیلا اون طرف هاس؟
    من- اره تو سالن داره درس می خونه.
    هومن- ازش بپرس کی امتحاناش تموم میشه؟ می خوام دو کلمه باهاش حرف بزنم( حرفهای هومن رو به لیلا گفتم که گفت فعلا وقت این حرفها نیست هومن خان یا باید صبر کنه یا باید بره با کس دیگه ای دو کلمه حرف بزنه)
    هومن- لعنت به این شانس من. نکردیم بیست روز دیرتر برگردیم ایران! فرهاد بپرس نمیشه امتحاناش رو دو تا یکی بده؟
    من- خداحافظ مجنون! لیل آخر ترم دانشگاهشه، درس داره، تقریبا تا یه سر بری کویر و بیابونهای ایران رو بگردی امتحانات لیلی هم تموم میشه و تلفن رو قطع کردم.
    لیلا- با شهره خانم می خوای بری مهمونی فرهاد؟
    من- ازه اصرار داره منو به دوستاش معرفی کنه. نکنه تو هم اعتراض داری؟
    لیلا- نه می خواستم بدونم. همینطوری. نکنه خبریه فرهاد؟ به سلامتی قراره شیرینی بخوریم؟
    من- تو اول برو زودتر فکرهاتو بکن که بیچاره مجنون در تب و تابه! پسره رو دیوونه کردی انداختی به جون من! جوابشو بده دیگه.
    لیلا- خودت مگه به هومن نگفتی لیلی امتحان داره؟ بعدش فرهاد می خواستم جدی باهات صحبت کنم. یادته اون روز پیش پریچهر خانم؟ وقتی در مورد من سوال کرد که خواهر توام؟ همتون لحظه ای مردد بودید چه جوابی بدید. درسته؟
    حالا حساب کن در مجلس عروسی پچ پچ و صحبتهای در گوشی شروع بشه! یکی می گه این همون لیلاست که خونه رادپور کار می کردها! اون یکی جوابشو میده نه بابا خودش کار نمی کرد که مادرش کارگر خونه رادپور اینا بود. بغل دستی می گه: دختره بلا خوب جایی قلاب رو بند کرده!...و از این جور حرفها!
    اصلا ممکنه عروسی بهم بخوره! من در این چند روز خیلی فکر کردم متاسفانه به نتیجه مثبتی نرسیدم. هومن پسر خیلی خوبیه ولی اختلاف طبقاتی مثل یک سد بین ما وجود داره. نمی شه مثل فیلمها همه چیز رو جور کرد و چسبوند کنار هم! تازه گیرم که این ازدواج صورت بگیره این حرف و حدیثها که قطع نمی شه ممکنه بعد چند سال کار به جدایی بکشه! می دونی فرهاد؟ کاش همه مثل پریچهر خانم افکار روشنی داشتند. چقدر از این زن خوشم اومد! ترو خدا هر با خواستی بری پیشش منو هم ببر.
    من- اولا که یکبار دیگه ام بهت گفتم این حرفها رو باید به خود هومن بزنی. با خودش باید صحبت کنی. هر کسی مسئول زندگی خودشه، خودش هم بموقع باید جوابگو باشه. من نمی تونم از طرف اون حرف بزنم یا قولی بدم. فقط این رو می دونم که هومن پسر خوبیه. تورو هم دوست داره. بقیه چیزها رو باید خودتون دوتایی با هم حل کنید. حرفهای تو هم منطقیه. اما برای شکستن سنت ها تحمل لازمه! باید مدتی سختی کشید. با حرف مردم که نمی شه ادم راه و روش زندگیش رو عوض کنه! اون هم این ادمهایی که دور و بر ما هستن! اکثر این فک و فامیل های ما میزان خوشبختی رو تو دفترچه حساب بانکی می بینند! شماها باید نظرتون خیلی بلندتر از این حرفها باشه. این چیزهایی رو هم که گفتی در مورد هومن هم صدق می کنه یعنی همین طور که این پچ پچ ها ممکنه برای تو دردناک باشه برای هومن هم همینطوره. چه بسا برای اون سخت تره! با خودش صحبت کن لیلا جون. حتما هومن راهی برای حل این مشکلات پیدا کرده! هومن بچه عاقلیه!
    لیلا- حالا چرا باید این همه سختی رو تخمل کنیم؟ بهتر نیست که هر کدوم از ما توی طبقه خودش بمونه؟ یعنی بقول شماها سنت ها رو نشکنه؟
    من- اگر من عاشق کسی بودم عشقم رو به حرف چند تا ادم حرف در آر حرف مفت زن نمی فروختم. باید به دلت رجوع کنی. باید احساست رو محک بزنی! اگر دیدی این ادم همون شوهری که دلت می خواد ، اگر دیدی این پسر می تونه ترو خوشبخت کنه، اگر دیدی چند سال بعد اگر تو اینه نگاه کردی و چند تار موی سفید رو توی این خرمن موهای سیاهت پیدا کردی و اون موقع حسرت نخوردی که ای وای زندگیمو چه مفت از دست دادم!!! پس ارزش داره که چهار تا پچ پچ رو هم تحمل کنی! اگر هم غیر از این احساسی داری ، کبوتر با کبوتر، باز با باز. حالا بگو ببینم تلویزیون امشب چی داره؟
    لیلا- طبق معمول هیچی!
    فردا صبح بیدار شدم. موقع صبحانه پدرم گفت که قراره امروز یک منشی جدید به دفتر کارخونه بیاد. گفت دانشجوئه و دختر یکی از دوستان قدیمی!نیمه وقت قراره اونجا کار کنه. گفت که کمکش کنم. پدرش دوست صمیمی پدرم هست. همینطور که با پدر صحبت کنون به طرف در خونه می رفتیم در باز شد و هومن پیدا شد.
    هومن- سلام قربان. تعظیم عرض می کنم. خدمت رسیدم آقا زاده رو برسونم کارخونه!
    سلام جناب آقای مهندس فرهاد رادپور!
    پدر- سلام، پدر سوخته چه خبره باز؟ شاد و شنگولی! امروز از کدوم دنده بلند شدی؟
    هومن- دنده اتومات! کولر دار! صفر کیلومتر! نوک مدادی!
    وبعد در خونه رو باز کرد و یک ماشین دوو آخرین مدل رو به ما نشون داد.
    من و پدرم هر دو به قدری خوشحال شدیم که اگر اون ماشین رو به من داده بودند اینقدر شاد نمی شدم. شکر خدا پدر هومن براش خریده بود. این می تونست که جبران قسمتی از گذشته رو برای هومن بکنه. امیدوار شدم که روابط این دو نفر کمی بهبود پیدا کرده باشه.
    پدر- دیدی هومن پدرت به فکر توست؟ دیدی دوستت داره؟! تو هم گذشته هارو فراموش کن.
    آدم می تونه قسمتی از کرده های بد خودش رو با محبت جبران کنه!
    هومن در ماشین رو برای من باز کرد و گفت: مهندس تشریف بیارید سوار شید کارخونه دیر می شه!
    و سوییچ ماشین رو به طرف من گرفت که گفتم خودش رانندگی کنه و بعد از خداحافظی از پدر هر دو سوار شدیم و حرکت کردیم.
    هومن- از امشب می آرم می ذارمش خونه شما! یه سوییچ یدک هم به تو می دم هر وقت خواستی سوار شو!
    من- می خوام چیکار؟قربانت. ماشین پدر هست. هر موقع هم خواستم زنگ می زنم می آی دنبالم. هر جا می ریم با هم می ریم دیگه! ببین هومن پدرت ادم بدی نیست. دوستت داره. می خواد با تو دوست باشه.
    هومن- اونطوری هام نیست که می گی !اولا چون ماشین خودش رو می بردم مجبور بود برام بخره. بعدش هم من کی گفتم پدرم آدم بدیه؟ اون موقع که باید به فکر من باشه گذشت. منو بیچاره کرد. حالا می خواد کمی جبران کنه.
    من- ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم!چ
    هومن با خنده- آقای ابلیس رفیقمونه! کاری داری بگو بهش بگم برات انجام بده. خیلی بچه مردیه این ابلیس! می خوای شکلشو ببینی؟ یه عکس دو نفره یادگاری با هم داریم!
    هومن تو کی ادم می شی؟ این همه تحصیل هم تورو درست نکرد.
    هومن- من تحصیل نکردم که ادم بشم! می خواستم مهندس بشم که شدم! ادم باید بخواد ادم بشه تا بشه! حالا می آی به جای کارخونه بریم سینما (به عادت دوران دبیرستان که با هم از این کارها می کردیم) خندیدم و دوتایی برگشتیم به خاطرات دبیرستان و اون موقع ها. و تا رسیدن به کارخونه با این یادآوری ها گفتیم و خندیدیم. کارخونه پدر من و هومن تقریبا در یک منطقه بود. با فاصله بیست دقیقه یک ربع.
    وقتی از هومن جدا شدم و وارد کارخونه شدم بعد از سلام و احوالپرسی با کارگران و کارمندان وقتی وارد دفتر شدم دختر خانمی و دیدم که روی مبل دفتر بیرون نشسته و روسریش رو به خاطر گرما از سرش برداشته و روی شانه هاش انداخته. موهای بلند و مشکی و تمام فر! تا صدای در رو شنید زود روسری رو سرش کرد و بلند شد.
    سلام ببخشید اینجا هوای خیلی گرم بود! پوزش می خوام.
    من- سلام حالتون چطوره؟بفرمایید خواهش می کنم.
    کولر رو روشن کردم.
    من- اینجا چون کسی نیست کولر رو روشن نمی کنیم. باید کسی که شمار و راهنمایی کرده این کاررو انجام میداد. بنشینید خواهش می کنم.
    - ببخشید خودم رو معرفی نکردم. من فرگل حکمت هستم. پدرم دوست پدرتونه. قرار بود برای کار خدمتتون برسم. نمی دونم پدرتون در مورد من با شما صحبت کردند یا خیر؟
    من- البته خانم حکنت. همین امروز صبح به من گفتند. خیلی خوش آمدید. پدرتون چطورند؟
    حکمت- خیلی ممنون سلام رسوندند.
    من- خانم حکمت اینجا دفتر کار شماست. اگر چیزی کم و کسری داره بفرمایید تهیه کنیم.
    حکمت- ببخشید من دفعه اولی یه که می خوام شروع به کار کنم. نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
    من- ناراحت نباشید. خود من هم چند روزی بیشتر نیست که مشغول کار شدم. کم کم هر دو یاد می گیریم. شنیدم شما دانشجو هستید . درسته؟
    - بله سال دوم کامپیوتر. قراره نیمه وقت اینجا کار کنم.
    من که لحظاتی در صورت فرگل حکمت دنبال یک خاطره می گشتم ناگهان با شادی گفتم: فرگل شمایید؟ و هر دو شروع به خندیدن کردیم.
    من- یادتونه با دوچرخه شمارو زمین زدم؟ پاتون زخم شد! خیلی گریه کردید.
    آقای حکمت چطورند؟ چکار می کنند؟هنوز تدریس می کنند؟
    فرگل- خوبند. بازنشسته شدن فکر نمی کردم من رو یادتون باشه! چون من فقط یکبار با پدرم منزل شما اومده بودم.
    فرگل دختر یک دبیر ادبیات دوست پدرم بود. یکبار همراه پدرش به منزل ما اومده بود که وقتی پدران ما مشغول صحبت کردن بودند من اون رو سوار دوچرخه خودم کرده بودم که هر دو با هم زمین خوردیم و پای فرگل زخمی شد که خیلی گریه کرد. اون موقع من خودم دوازده سال داشتم و فرگل جدود 6 سال یا 7 سال داشت. بعد از اون روز دیگه ندیده بودمش. اون روز که گریه می کرد اونقدر از دستش عصبانی شده بودم که نگو. ول نمی کرد. اونقدر گریه کرد که پدرم و پدرش بیرون اومدند و پدرم منو دعوا کرد. صورت زیبایی داشت. چشم و ابرو مشکی با چشمانی کشیده و کلاسیک ایرانی قدیم. چشماش طوری بود که ذهن ادم رو دنبال خودش می برد. مثل تصاویر مینیاتور که در کتاب حافظ می کشیدند. زیبا و گیرا و قد بلند.
    یه جوری بود که وقتی نگاهش می کردی دیگه نمی تونستی نگاهت رو از صورتش برداری!
    فرگل- خوب حالا من چکار کنم؟
    بخودم اومدم انگار مدتی بی اختیار مشغول نگاه کردن به او بودم.
    من- هیچی بنشینید پشت اون میز فعلا با کامپیوتر کمی بازی کنید تا بعد. کار خودش جور می شه!
    به دفتر خودم رفتم اما چهره گیرای فرگل از پیش چشمام محو نمی شد. نمی دونم چرا هی دلم می خواست برم با این دختر حرف بزنم! یادم افتاد که طرز کار با تلفن مرکزی رو به او یاد ندادم از خدا خواسته بلند شدم و به دفتر او رفتم.
    من- فرگل خانم یادم رفت بهتون طرز کار با این تلفن رو یاد بدم. ببخشید من روی آشنایی قبلی شمارو به اسم کوچیکتان صدا کردم البته جلوی دیگران حتما با نام خانوادگی شمارو صدا می کنم. اشکالی که نداره؟ اینطوری کار بهتر پیش می ره. شما هم هرطوری که راحت هستید من رو صدا کنید.
    خندید و گفت- پس من هم همین کارو می کنم.
    طرز کار تلفن رو به او یاد دادم و به اتاق خودم برگشتم. خواستم مشغول کار بشم ولی نمی شد. عجب بدبختی بود. اصلا حواسم جمع نمی شد!
    به خودم نهیب زدم که خجالت بکش! چرا اینطوری شدی؟ ولی بازهم چهره مینیاتوری و ظریف فرگل منو ول نمی کرد. هر بار که نگاهش می کردم چیز زیباتری در چهره اش می دیدم. خلاصه هر طوری بود تا ساعت 1 خودم رو مشغول کردم. وقت ناهار بود . همه حدود ساعت 1 دست از کار می کشیدند. بیورن رفتم و به فرگل گفتم: فرگل خانم وقت ناهاره. سلف سرویس کارخونه شماره اش اونجا نوشته. زنگ بزنید براتون غذا بیارن دفتر.
    فرگل- خیلی ممنون خودم غذا اوردم.
    به دفترم برگشتم. من چون تا ساعت 2 بیشتر در کارخونه کار نمی کردم صبر می کردم تا ناهار رو تو خونه بخورم. بعد از چند دقیقه فرگل در زد و وارد شد و پرسید: شما ناهار نمی خورید؟
    من به او علت نخوردن ناهار رو گفتم. بیرون رفت و چند دقیقه بعد از غذای خودش قسمتی را برای من اورد.
    من- خیلی ممنون فرگل خانم. آخه برای خودتون غذا کم می آد.
    فرگل- من اشتها ندارم. غذا هم زیاده تازه قراره من نیمه وقت کار کنم.
    من- منزلتون کجاست؟
    فرگل- نزدیک شما هستیم.البته یه خونه کوچک و قدیمی. ارثیه پدر پدرم.
    من- متاسفانه من ماشین ندارم که شما رو با خودم برسونم وگرنه در خدمتتون بودم.
     
    stranger از این پست تشکر کرده است.