1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پریچهر قسمت آخر

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Mar 9, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    من- کاش سوال می کردی ببینی اجازه می دن من برم اونجا تو قسمت بار؟
    هومن- اولا اجازه نمی دن. ثانیا گیرم اجازه دادن تا چند ساعت دیگه چی؟ وقتی رسیدیم ایران و رفتیم بهشت زهرا چی؟ وقتی دفنش کردن چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟ تو که دیشب تا صبح پیش فرگل بودی!
    نگاهش کردم و بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.
    من- نمی دونستم می تونی اینقدر سنگدل باشی!
    هومن- سنگدل نیستم قربون اون اشکهات برم! اگه قرار باشه پر به پر تو بدم که باید جنازه تو ببریم ایران!
    من- کاش اینطور می شد!
    هومن- این چیزها رو می گی و این کارهایی که می کنی فرگل از هیچکدوم راضی نیست! پاشو بریم سوار شیم. صدا کردن.
    سوار هواپیما شدیم و هواپیما بدون تاخیر آماده پرواز شد.
    من- یادمه موقعی که داشتیم با فرگل از ایران می اومدیم اینجا موقع پرواز طفل معصوم خیلی ترسید. دستم رو گرفته بود می گفت وقتی کوچک بوده هر وقت می ترسیده پدرش براش قصه می گفته تا خوابش ببره! از من خواست همین کار رو بکنم تا شروع به قصه گفتن کردم خوابید.
    هومن- بمیرم برای دل پدر و مادرش! همه فرودگاه جمع می شن که مسافرشون از سفر برگرده! اون وقت اون بیچاره ها واسه بردن چی باید بیان فرودگاه!
    من- هومن ترو خدا یه کاری بکن! الان هم وقت پروازه! فرگل تنها می ترسه!
    هومن- آخه قربونت برم چکار کنم؟ می خوای بری پیش تابوت بشینی؟
    با حلقه اشک در چشم نگاهش کردم.
    هومن- باشه خیلی خب می رم ببینم چکار می شه کرد!
    چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
    پاشو اجازه دادن! انگار هر چی می خوام شما دوتا رو از هم جدا کنم نمی شه!
    بلندش دم و همراه هومن و یک مهماندار به قسمت بار رفتیم.
    میهماندار- داخل سردخونه فکر نکنم بتونید بمونید.خیلی سرده!
    هومن- اگه سردمون شد می آییم بیرون. متشکرم. ممنون از همکاریتون!
    مهماندار- البته موقع اوج گیری مسئله ای پیش نمیاد ولی محکم بنشینید.
    هومن- خب حالا راضی شدی؟
    من- ممنون برادر!
    هومن بغلم کرد و منو بوسید.
    هومن- بشین همین کنار. هواپیما بلند می شه سرت به تابوت نخوره.
    دستم رو روی تابوت گذاشتم.
    من- من اینجام فرگل!نترس! دیدی بالاخره با هم برگشتیم ایران! عزیزم تا اونجا که بتونم تنهات نمی ذارم تا به ایران برسیم و تو رو به پدر و مادرت برسونم!
    هومن فقط نگاهم می کرد.
    من- هومن فکر نکن دیوانه شدم! یعنی امیدوارم درک کنی که کاری که می کنم برای چیه!
    هومن- مگه می خوای چکار کنی؟ نکنه می خوای در تابوت رو باز کنی؟! پلمپ شده!
    من- می خوام برای فرگل قصه بگم!هواپیما داره بلند می شه!می ترسه!
    زیر نگاه ناباور هومن دستم رو روی تابوت گذاشتم.
    - یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود!فرگل قشنگم می خوام برات قصه غم رو بگم! غمی که تو برای من گذاشتی و رفتی! بقیه اون قصه رو حالا می تونم برات بگم!
    ************************
    فرودگاه خلوت بود. تنها پروازی بود که در اون ساعت در مهرآباد به زمین نشسته بود. مراحل ورودی سریع انجام شد و تابوت از همونجا داخل آمبولانس یک شرکت خصوصی قرار گرفت و خودم کنارش نشستم. هومن به سالن رفت و همراه بقیه که تقریبا همه اقوام فرگل و خودم و هومن بودند بیرون از فرودگاه به ما ملحق شدند. آمبولانس گوشه ای ایستاده بود تا بقیه برسن. کنار تابوت نشسته بودم و نمی دونستم چطوری باید با پدر و مادر فرگل روبرو بشم که در باز شد.پدر فرگل بود!
    - ممنون فرهاد جون! ممنون که دخترم رو برگردوندی!
    من- طعنه می زنید آقای حکمت؟! نمک روی زخم می پاشید؟!
    سرم رو روی تابوت گذاشتم و گفتم:
    فرگل کاش بودی! دیگه طاقت ندارم!
    حکمت- بریده باشه زبونی که اینکار رو بکنه ! پسرم می دونیم تو اونجا چی کشیدی! من مدیون تو هستم! کاری نموند که تو نکرده باشی!
    سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم و بغضم ترکید.
    - شرمنده ام! نتونستم سالم برش گردونم! امانت داری نکردم!
    حکمت- این چه حرفیه می زنی؟ خواست خدا این بود!
    هومن- فرهاد دیگه بیا بیرون! حالا دیگه رسیدیم ایران!
    من- نه! بگو حرکت کنه. من همین جا هستم.
    در حالی که در ماشین رو می بستم دیدم که پدر فرگل دستش رو جلوی صورتش گرفت و شنیدم هومن هر چی دلش می خواست به روزگار می گفت!
    نیم ساعت بعد بهشت زهرا بودیم. ماشین جلوی سالن شست و شوی اموات نگه داشت. چند دقیقه بعد همه رسیدن. وقتی می خواستن تابوت رو به داخل ساختمان ببرند جلوشون رو گرفتم و با خشم نگاهشون کردم طوری که مامورین عقب رفتند! هومن که این منظره رو دید جلو پرید و گفت:
    چیه فرهاد ؟! اینجا می خوای چکار کنی؟
    شروع به گریه کرد و همونطور با گریه گفت:
    اینجا که دیگه تو رو راه نمی دن! اینجا برات چکار کنم؟ می خوای تابوت و فرگل رو برداریم با خودمون ببریم خونه؟!
    برگشتم و به دور و برم نگاه کردم. همه با گریه به من نگاه می کردند!
    هومن- بگو دیگه؟ بگو چکار کنم؟ بخدا قسم هر کاری بگی برات می کنم!
    پدر فرگل با گریه جلو اومد و گفت:
    پسرم حالا دیگه بسپرش دست من! اجازه بده که به آرامش برسه! اینطوری آزار می کشه! یاد حرف فرگل افتادم که تو خواب به من گفت!
    هومن و چند تا از اقوام من رو به کناری بردند و تابوت فرگل به داخل حمل شد. همه به طرف دیگه سالن رفتند و خانمها وارد شدند و ما بیرون موندیم. صدای شیون مادر فرگل و لیلا رو چند دقیقه بعد شنیدم که از تمام دیوارها عبور کرد و بیرون رسید! فرگل رو به داخل سالن پشت شیشه های قسمت شست شو آورده بودند!
    هومن- بیا بریم اون طرف فرهاد، سر صدای گریه زنها اعصابت رو خرابت می کنه.
    من- همونطور که گفت شد!
    هومن- چی؟
    من- فرگل! دیگه براش بهار نشد. تو خزون موند!
    هومن- بیا بریم اونطرف.
    به طرف دیگه ای رفتیم. تا اون موقع از نگاه کردن به چشمان پدر و مادرم شرم داشتم. می ترسیدم با پدرم صحبت کنم. می ترسیدم در چشمانش سرزنش فرزند رو ببینم! گوشه ای روی سکو نشستم و سرم رو پایین انداختم که شنیدم پدرم اسمم رو صدا کرد.
    - فرهاد
    بلند شدم و همانطور که سرم پایین بود جلوی پدرم ایستادم.
    - چرا سرت پایینه پسر؟مگه کار بدی کردی؟ مگه کوتاهی کردی؟!
    من- نه پدر اما کاری هم نتونستم براش بکنم.
    پدرم- همون که تا آخر در کنارش محکم ایستاده بودی کار بزرگی بوده
    سرم رو بلند کردم و به چشمان پدرم نگاه کردم.
    پدرم- زندگی دست خداونده پسرم نه دست من و تو!
    من- پدر خیلی تنها شدم!خیلی دوستش داشتم!
    پدرم- همه دوستش داشتیم ولی باید به خواست خداوند تسلیم بود.
    من- براش خیلی زود بود پدر! برای من هم خیلی زود بود که با این غم آشنا بشم!
    پدرم- باید به خودت مسلط باشی. فکر این مرد رو بکن! حکمت وضعش خیلی بده!
    برگشتم و به آقای حکمت نگاه کردم. به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. صدسال پیرتر بنظر می رسد. آروم به طرفش حرکت کردم و وقتی مقابلش رسیدم گفتم:
    عاشق شما بود!
    چشماشو باز کرد و نگاهم کرد و لحظه ای بعد در حالیکه اشکهاشو پاک می کرد گفت:
    و عاشق تو!
    من- برام خیلی مشکله که قبول کنم فرگل دیگه نیست.
    نگاهی به سالن شست و شو کرد و گفت:
    تا چند دقیقه دیگه همه مون باید قبول کنیم!
    من- کاش زودتر دیده بودمش !
    - خیلی دلش می خواست با تو ازدواج کنه فرهاد! من از چشماش می خوندم! ممنونم فرهاد که آخرین آرزوش رو برآورده کردی!
    من- آرزوی خودم هم بود!ولی حالا چکار کنم؟
    - خاطره ها نمی میرن!
    من- فقط خاطره؟!
    - مگه چیز دیگه ای هم برامون مونده؟
    من- ولی اینا خیلی کمه!
    صدای شیون بلند شد.
    هومن- وقتشه! آوردنش بیرون!
    به چشمان پدر فرگل نگاه کردم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
    بریم این قسمت آخر رو هم تموم کنیم!
    وقتی برای خواندن نماز صف کشیده بودیم یاد شبی افتادم که با فرگل در کلیسا بدرگاه خداوند دعا می کردیم!
    هومن کنارم ایستاده بود. بازوم رو محکم گرفته بود. نماز که تموم شد چشمهام به چشمهای مادر فرگل افتاد. سرم رو پایین انداختم. صورتش در اثر چنگهایی که زده بود خونین بود.
    - فرهاد، فرگل ات رفت!
    نشست. لیلا بود!
    - فرهاد عروس قشنگت رفت!
    موهام رو تو چنگم گرفته بودم و زار می زدم!
    - فرهاد! اون چشمهای قشنگ بسته شد! گریه کن! زار بزن!حق داری!
    دیگه از اشک چیزی تو چشمهام باقی نمونده بود.
    هومن- ای بابا! لیلا بس کن! حالا چه وقته زبون گرفتنه؟! این بچه رو با بدخبت آروم کردیم! فکر پدر و مادر اون خدابیامرز رو بکن! آقایون کمک کنین جنازه رو بذارین تو ماشین!
    لحظه ای بعد در ماشین بسته شد و حرکت کرد.
    هومن منو به دنبال خودش می کشید. همه چیز در نظرم محو و گنگ بود. چند دقیقه بعد کنار گودالی ایستاده بودیم و شخصی مشغول نوحه خوانی بود. به بسته ای که روزی زیباترین دختر روی زمین بود نگاه کردم. کیسه ای سفید با دو سر گره زده و طاق شالی روی اون! یعنی این فرگل منه؟!
    لحظه ای بعد فرگل، فرگلی که حتی وقت خواب می ترسید به دست قبرکن به داخل گودال فرو رفت و خاک اونو بلعید! جلوتر رفتم. به همین سادگی همه چیز تموم شد!
    هومن- می خوای برای آخرین بار ببینیش؟
    نگاهش کردم.
    هومن- اگه بخوای می تونی بری توی قبر رو صورتش رو باز کنی!
    آروم به داخل قبر رفتم.
    قبرکن- بپا بردار! گوده! می افتی پایین خودم باز می کنم.
    هومن- شوهرشه! خودش می خواد روشو باز کنه. شما برو کنار.
    از کنار مرد قبر کن پایین رفتم و روی جسم بی روح فرگل خم شدم. دلم نمی اومد به کفن فرگل دست بزنم! از خودم خجالت می کشیدم!
    هومن- فرهاد نمی تونی بگم خود قبرکن باز کنه
    شروع کردم.
    قبرکن- برادر نامحرم بره کنار! گناه داره!
    باز شد! وقتی پارچه سفید رو کنار زدم فرگل رو با همه زیبایی دیدم که با چشمان قشنگش منو نگاه می کنه و لبخند می زنه.
    - سلام! کی بیدار شدی!
    دوباره نگاهش کردم.
    این بار چشمانش بسته بود اما هنوز لبخند از لبانش محو نشده بود!
    قبرکن- بابا می گم بذارین خودم روشو باز کنم ! این بیچاره حالش بد شد! کمک کنید بیاریدش بیرون!
    من- بخدا زنده اس!فرگل زنده اس!
    صدای صلوات تو گوشم پیچید. کسی به حرفهای من گوش نمی کرد و بزور از قبر بیرونم کشیدن.
    من- هومن داشت با من حرف می زد!
    قبرکن- خیالاتی شدی برادر!
    من- هومن یه کاری بکن!فرگل زنده اس! پدر!فرگل زنده اس!
    دکتر زرتاش- آقا اجازه بدید من پزشک هستم
    قبرکن- برادر این حرفها چیه؟! شما که با کمالاتین چرا این حرفو می زنین؟
    زرتاش- اشکالی نداره چون شک ایجاد شده من باید ایشون رو معاینه کنم.
    قبرکن- صاحب اختیارید بفرمایید.
    دقیقه ای بعد دکتر اول به طرف پدرم و بعد به طرف من نگاهی مایوسانه کرد و در حالیکه قطره اشکی گوشه چشماش می درخشید سری تکون داد و از قبر بیرون اومد.
    قبرکن- خودتون ملتفت شدید؟ حالا ما کارمون رو بکنیم؟آقا تلقین بخون.
    و آخرین قصه برای فرگل گفته شد! قصه ای نه از زبان من و نه از زبان پدرش!
    به یاد دارم که قبرکن به طرف من اومد و گفت:
    پسرم بیا این رو بگیر و دو تا بیل خاک تو قبر اون خدابیامرز بریز و بیل رو به طرف من گرفت! چیزی در درونم به حرکتم در اومد. حال تهوع به من دست داد. بخاطر می آرم که هومن بیل رو به طرفی پرت کرد و دست منو گرفت و کشون کشون از اون جا دور کرد. ساعتی بعد که به اونجا برگشتیم اثری از کسی نبود. نه از جماعتی که برای تدفین فرگل اومده بودند نه از قبر کن پیر و نه از فرگل!
    دیگر فرگلی وجود نداشت! دیگر برای من هم گلی نرویید!
    بعد از چله فرگل به یاد پریچهر خانم افتادم.
    دلم می خواست اونو ببینم و از غم خودم، از فرگل، از تنها شدنم براش بگم.
    وقتی به اونجا رفتم محل بساطش رو خالی دیدم. از مغازه بغلی سراغش رو گرفتم. متاسفاته فهمیدم که دو هفته قبل از اون زندگی محنت بار خلاص شده بود!
    پیش مرد مغازه دار نامه ای برای من به امانت گذاشته بود.
    - فرهاد پسرم.
    زمانی تو این نامه رو می خونی که من دیگه نیستم. مدتها با دلشوره به انتطارت نشستم که نیومدی امیدوارم که مسئله مهمی برات پیش نیومده باشه. می دونم که دیر یا زود به سراغم می آیی.
    حالم چندان خوب نیست و امیدوارم که هر چه زودتر به جگر گوشه ام بپیوندم.
    خواهش که از تو دارم اینکه به همون اتاقی که دفعه آخر منو به اونجا رسوندی برو. کف اتاق زیر زیلو در کوچکیه که زیر اون یک صندوق خانه کوچک است. از پله ها پایین برو داخل یک جعبه چوبی یک قالیچه و یک قوطی سیگار و چند عکس می بینی. قوطی سیگار رو برای تو به یادگاری گذاشته ام. با عکسها هر چه خواستی بکن و اما قالیچه! اونو بفروش و با پولش هر چقدر که شد به جایی کمک کن که صرف تعلیم و تربیت کودکانی بشه که بضاعت دانش آموزی ندارند. این بهترین خیر و خیرات برای منه که هر چی کشیدم از نادانی و جهالت بود.
    امیدوارم با فرگل قشنگ و زیبا خوشبخت بشی. گاهی یاد من بکن.
    خدانگهدار
    پریچهر.
    با دلی شکسته به اتاق پریچهر خانم رفتم و همونطور که نشونی داده بود قالیچه و عکسها و قوطی سیگار رو پیدا کردم و طبق وصیتش قالیچه رو به مبلغ بسیار بالایی فروختم و همونطور که خواسته بود پولش رو به مصرف رسوندم.
    عکسها رو یادگاری برداشتم. سه عکس از دوران جوانی پریچهر خانم بود. کهنه و زرد شده! اما تو اون سه عکس چشمهای فرگل رو دیدم!
    عکسهایی که انگار از فرگل در پنجاه سال پیش گرفته شده بود!
    امروز هفت سال از پژمردن گل زیبای من می گذره.
    هنوز تو خزون موندم! هنوز زمان نتونسته خاطره فرگلم رو حتی در ذهنم کمرنگ کنه. بعد از چله فرگل آقای حکمت در اثر سکته قلبی فوت کرد و شش ماه بعد از اون مادر فرگل هم فوت کرد.
    من موندم و خاطره ای کوتاه از عشقی کوتاه تر!
    سرگذشت من هم مانند پریچهر خانم این شد که اسیر شب دنبال کورسویی بگردم. ساعتها کنار قبر فرگل می نشینم و چشم به سنگ گورش می دوزم.
    به لحظاتی می اندیشم که چه کوتاه در کنارش گذشت.
    بیاد لحظه ای که از من خواست تا اون شعر رو براش بخونم.شعری که دیگر حتی یک کلمه اش رو به یاد ندارم!



    پایان
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    چ بد:(
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.