1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پرپرواز

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Mar 17, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 10
    نادین طلبكارانه نگاهم كرد وگفت:
    -بشكنه این دست كه نمك نداره من شما رو اذیت كردم؟اگه من نبودم كي كمكت مي كرد آژانس
    بگیري ؟چطوري مي خواستي بري قبرستون ؟ببینم خدا وكیلي اگه من نبودم آژانس گیرت مي اومد
    ؟اونم آژانس صلواتي؟حالا طلبكار هم شدي ؟این جاي تشكرتِ؟یا شایدم ناراحت اون یه ظرف سیب
    زمیني هستي كه من خوردم.سپیده عمواون تلفن رو بیارزنگ بزنم پیتزا فروشي سر كوجه جاي یه
    ظرف،دو تا ظرف سیب زمیني براي این خانم بیاره...
    هاج و واج به نادین زل زده بودم ازاین همه بي انصافي و بي منطقي دهانم باز بود وزبانم بند آمده
    بود و مانده بودم چي بهش بگم .از لبخند پیروز مندانه اي كه بر لب داشت حرصم گرفت و گفتم:
    -اولا شما آژانس نگرفتي دوستتون كه راننده ي آژانس بود لطف كردو من تا بهشت زهرا برد و
    آورد .دوما تقصیر من چیه ؟دوستتون پنجشنبه ها براي شادي روح پدر بزرگش مجاني كار مي كنه
    .سوما من از اون كسي كه باید تشكر كنم كردم .چهارما شما آدم خیلي بي منطقي هستي و مشكل
    بینایي هم داري و شغلت رو هم مدام به رخ آدمها مي كشي ،بنابراین پلیس خوبي نیستي . تازه اگر
    قراربه منت گذاشتن باشه من باید منت بذارم ،هیچ فكر كردي اگه من دیروز به موقع از بهشت زهرا
    بر نمي گشتم تو چطوري مي خواستي بري سر كارت ؟با رسیدن من هم شكمت سیر شد وهم صلواتي
    رفتي سر كار.
    حالا نوبت نادین بود كه هاج و واج به من نگاه كنه ،زبانش بند آمده بود.اصلا باور نمي كرد من این
    حرف ها رو زده باشم احساس خوبي داشتم توي این خونه وبین این آدما تبدیل شده بودم به آدمي كه
    قبلا نبودم . ذوق زده و لبخند به لب رو به نادین گفتم:
    -دیشب من اشتها نداشتم و كلي افسوس خوردم كه چرا فقط سیب زمیني رو بردي ، كاش پیتزا روهم
    برده بودي...
    با صداي حاج مهدي از آن طرف میزكه همه رو دعوت به سكوت در سر میز شام مي كرد حرف ما
    نیمه تمام ماند .نادین هم كه كم آورده بود از خدا خواسته شروع به خوردن غذاش كرد .در همین حین
    سپیده آروم در گوشم زمزمه كرد:
    -خوشم اومد بالاخره یكي تونست با زبان منطق روي نادین رو كم كنه...
    لبخندي زدم و گفتم:
    -اما فكر مي كنم تند رفتم ،بیچاره زبونش بند اومده بود .ولي خدایي حرفش منطقي نبود!بود؟
    -اشتباه نكن عزیزم !نادین زیادي شوخه .ببین این حرف رو از من بشنو وقتي توي جمع هستي هیچ
    وقت حرفهاي نادین رو جدي نگیرباشه؟رفتار با نادین روش داره سعي كن یاد بگیري چطوري باید
    باهاش رفتار كني.
    و دوباره منو یاد ثریا انداخت ،یعني الان كجاست؟یاد نامه « یاد بگیر » جمله اش توي ذهنم زنگ زد
    اش افتادم و با خودم گفتم حتما اونم به یاد من هست.
    شام غذاي مورد علاقه ي من یعني زرشك پلو با مرغ بود من كه نزدیك به دو روز بود كه درست و
    حسابي غذا نخورده بودم با اشتهاي زیاد و بودن رودروایستي در حالیكه بقیه از شوخي هاي نادین و
    شطنتهاي سپیده از خنده روده برشده بودند دلي ازعزا درآوردم.اعتراف مي كنم كه دست پخت عزیز
    خانم حرف نداشت اون خوشمزه ترین زرشك پلو با مرغي بود كه تا اون روز خورده بودم.سر همین
    موضوع هم نادین كه درصدد فرصتي بودتا تلافي حرف هاي منو بكنه هر چند دقیقه یك بار تیكه اي
    حرفهاي نادین » به من مي پراند اما تا مي خواستم جدي بگیرم یاد حرف سپیده مي افتادم كه گفته بود
    بنابراین با لبخندي جوابش رودادم وبا همان اشتهاي اولیه تا آخر غذایم را « رو جدي نگیر
    خوردم.درسته كه من خنگم اما به همان اندازه هم باهوش طوریكه با همان تذكر سپیده اخلاق نادین
    دستم اومد .بعد از شام وقتي سپیده و زهره میز شام رو جمع كردند و براي شستن ظرف ها به
    آشپزخانه رفتنند برخلاف تصورم كه فكر مي كردم دیگه وقت رفتنه ناهید خانم كنار عزیز خانم
    نشست و شروع به صحبت كردن نمود .نادین هم فیلم ترسناك ازآلفردهیچكاك گذاشت و با حسین
    مشغول تماشا شدند.وقتي زهره با ظرف میوه و آجیل و بعد ازاون با سیني چاي مشغول پذیرایي شد
    فهمیدم حالا حالاها این جا هستیم.
    حقیقتش آنقدر از اون خونه و خونواده خوشم اومده بود كه بدم نمي اومد باز هم بمونم .بنابراین روي
    مبلي جلوي تلویزیون نشستم ومشغول دیدن فیلم شدم زهره و سپیده هم كه كارشون تموم شده بود به ما
    پیوستند.فیلم در مورد قاتلي رواني بود كه دخترا و زن ها رو مي كشت احساس كردم از دیدن فیلم
    وحشتي وجودم رو گرفته بنابراین ترجیح دادم ادامه اش رو نگاه نكنم و از جایم بلند شدم .بچه ها گرم
    دیدن فیلم بودند و ناهید خانم و عزیز خانم هم گرم صحبت اما از حاج مهدي خبري نبود از بعد شام
    دیگه ندیده بودمش علاقه مند شده بودم كه بدونم كجا رفته خواستم از عزیز خانم بپرسم ولي ترسیدم
    فكر كنه دختر فضولي هستم .كنار پنجره رفتم و با دیدن حیاط جلویي خانه كه برعكس حیاط پشت
    بزرگ و دلباز بود به سمت آن كشیده شدم از عزیز خانم راه ورود به حیاط رو پرسیدم و وارد آن
    شدم .وقتي در سكوت حیاط كنار حوض نشستم و به ماهي هاي قرمزي كه در آب آرام گرفته بودند
    خیره شدم صداي زمزمه اي به گوشم رسید به دنبال صدا چشم به اطراف گرداندم اما كسي آنجا نبود
    .در حیاط چرخي زدم تا منبع صدا را پیدا كنم،بله ،صدا از اتاقي در انتهاي حیاط به گوش مي
    رسید.ناخودآگاه به طرف صدا رفتم و وارداتاق شدم و اولین چیزي كه توجهم را جلب كرد دیوارهاي
    اتاق بود پراز قاب عكس هاي قدیمي ،با دیدن حاج مهدي كه عباي قهوه اي رنگي پوشیده و پشت به
    من روي سجاده اي نشسته بود بي اختیار كنارش رفتم مشغول دعا خواندن و اشك ریختن بود طوریكه
    اصلا متوجه ي حضور من نشد .نمي دونم چرا حس مي كردم این صحنه را قبلا جایي دیده ام
    .چشمانم را بستم باید به یاد مي آوردم این صحنه را كجا دیده ام .بي فایده بود،همین طور كه به مغزم
    فشار مي آوردم تا صحنه برایم یاد آوري شود صداي حاج مهدي را شنیدم كه گفت:
    -پروانه جان شمایي؟كي اومدي؟
    لبخندي زدم اما وقتي چشم باز كردم به جاي حاج مهدي زني را دیدم كه با چادر سفید بر سر سجاده
    نشسته در حالي كه قادر نبودم از پس اشك ها صورتش را تشخیص دهم !آغوشش را به سمت من باز
    كرد و گفت:
    -تو كي اومدي پروانه جان؟
    با خوردن قطرات آب به صورتم چشمانم را باز كردم و در یك طرفم ناهید خانم را دیدم كه نگران به
    من نگاه مي كرد و در سمت دیگرم عزیز خانم كه سعي داشت محتویات لیواني را كه در دست داشت
    به خوردم بدهد .با دیدن چشمان باز من لبخندي زد و گفت:
    -خدا رو شكر چشماش رو باز كرد.
    تا این حرف را زد سپیده و زهره و نادین و حسین دورم را احاطه كردند از چهره ي همه ي آنها
    مشخص بود كه چقدر نگران هستند .ترس تمام وجودم را گرفته بود به سختي پرسیدم:
    -اتفاقي افتاده؟
    -تو بگو عزیزم!اتفاقي افتاده؟
    در حالیكه احساس گیجي مي كردم گفتم:
    پر پرواز – راضیه حاتمی زاده
    ۶٠
    -چه اتفاقي؟
    سپیده – تو چرا یهوغش كردي پري جون؟
    -من غش كردم ؟كي؟!!
    عزیز خانم در حالیكه لیوان را به دهانم نزدیك مي كرد گفت:
    -انگار حسابي گیج شدي ؟بیا این لیوان شربت قند رو بخوري حالت جا میاد.
    حاج مهدي – اي بابا اینطور كه شما این طفل معصوم رو احاطه كردین معلومه هول مي كنه .ناهید
    خانم ، سپیده ، زهره بیاین كنار،نادین و حسین شما دوتا بالاي سر دخترمردم چیكار مي كنین.
    با این حرف حاج مهدي كه نمي دونم كجاست همه از دورم پراكنده شدن ، ناهید خانم كه حسابي
    نگران شده بود گفت:
    -اي بابا حاجي،تو خودت انگار بدتر هول كردي ؟ سپیده ، مادربدوبرو یه لیوان آب قند براي
    بابابزرگت بیار.
    سپیده چشمي گفت و از اتاق خارج شد با خوردن چند قطره از شربت قند احساس بهتري پیدا كردم و
    به دنبال حاج مهدي چشمم را گرداندم و خودم را نشسته و تكیه داده به پشتي در اتاقي كه پر از قاب
    عكس بود یافتم . یكدفعه یاد اون زمزمه و حاج مهدي و اون اتاق و اشك هاي حاج مهدي و تبدیل
    شدنش به اون زن ،افتادم و وحشت زده روبه رویم را نگاه كردم حاج مهدي نگران پاي همان سجاده
    نشسته و با تسبیح ذكر مي گفت.از جا بلند شدم عزیز خانم پرسد:
    -چي شده؟ چرا بلند شدي ،بشین حالت خوب نیست مي خوري زمین!
    بي توجه به حرفش در طول اتاق به دنبال زن چادر به سر مي گشتم ،اما خبري از او نبود . به حیاط
    رفتم آنجا هم نبود . ناهید خانم كه دنبالم بود دستم را گرفت و گفت:
    -چرا مثل برق گرفته ها شدي ؟ مگه جن دیدي دختر؟
    نادین - مادر این حرفا چیه ؟ این خونه جنش كجا بود.
    -بس كن نادین ، تواین هیروویر باز تو شوخیت گفته؟
    -شوخي كدومه مادر من؟ همه مي دونن این خونه جن نداره ! نه حسین ، نه زهره هیچكس تا حالا
    جن ندیده ، اصلا بریم از حاج مهدي بپرسیم اون بهتر مي دونه.
    با خودم فكر مي كنم یعني من خیالاتي شدم ؟ چرا خبري از اون زن مهربون نیست؟ ولي اون ، همون
    جا ، جاي حاج مهدي نشسته بود ، اصلا باید حاجي اون رو دیده باشه . دستم را از دست ناهید خانم
    بیرون كشیدم و به طرف اتاق رفتم و كنار حاج مهدي كه همچنان در سجاده اش نشسته و ذكر مي
    گفت چمپاته زدم ، لبخند بر لب به من نگاه كرد و پرسید:
    -دنبال كي مي گردي دختر جون؟
    -شما مي دوني؟
    -من از كجا بدونم عزیزم؟
    به جایي كه نشسته بود اشاره كردم و گفتم:
    -اون اینجا بود پاي سجاده ي شما ، خودش صدام كرد.
    -خب من صدات كردم!
    -ولي اون صداي یه زن بود.
    نادین -دایي جون!دست شما درد نكنه ، از شما انتظار نداشتم.
    ناهید - نادین ،مگه امشب نریم خونه، با این شوخي هاي مسخره ات ، به خدمتت مي رسم .
    -واي مامان!چرا امشب منو جدي نمي گیري؟خب این دو حالت داره ، یا امشب واقعا زني تو اتاق
    دایي مهدي بوده یا...
    خنده ي حاج مهدي و عزیز خانم كه كنارش ایستاده بودند با فریاد ناهید خانم توأم شد.
    -نادین من امشب پوست تو رو مي كنم ، مي كشمت.
    نادین كه عصبانیت مادرش رو دید ، دستش رو به علامت سكوت جلوي دهانش گرفت و در همین
    حین سرو كله ي سپیده در حالیكه لیوان شربت قند به دست داشت پیدا شد و لیوان رو به سمت ناهید
    خانم گرفت و با شیطنت گفت:
    -اي بابا ،مادر بزرگ! چرا خودتون رو حرص مي دین؟ نادین رو كه مي شناسین ،پلیسه حق داره به
    همه چیز مشكوك باشه . البته همچنین استدلالش هم بد نیست ، یا اینكه یه زن پیش بابا بزرگ بوده ،یا
    اینكه ...
    كمي فكر كرد و سپس ادامه داد:
    -عمو نادین گفتي حالت دومش چیه؟!!
    -اي قربون تو برادرزاده ي خوشگلم برم ، فقط تو عموت رو درك مي كني !بله داشتم مي گفتم:دو
    حالت داره ، یا اینكه زني پیش دایي بوده كه از دایي خیلي بعیده و یا اینكه آبجي ما پروانه خانم
    خیالاتي شده...
    نگذاشتم حرفش تموم بشه با لحن معترضي گفتم:
    -ولي من خیالاتي نشدم ، یه زن اینجا ، توي سجاده ي حاج مهدي نشسته بود.
    -ولي خیالاتي شدي خواهر من ، همش هم تقصیر این آلفرد هیچكاك كه خدا، خودش پدر و مادرش
    رو نیامرزه.
    حاج مهدي كه با شنیدن این جمله ي نادین به سختي سعي مي كرد كه خودش رو كنترل كنه تا نخنده
    ،گفت:
    -آخه چه ربطي به آلفرد هیچكاك داره دایي جون؟
    -ربطش اینه كه امشب پروانه خانم فیلم ترسناكي از آلفرد هیچكاك دیده.
    ناهید خانم كه حسابي تحت تأثیر حرف نادین قرار گرفته بود با خشم گفت:
    -تو باز از این آلفرد بي پدر و مادر فیلم آوردي ؟
    -خواهر از شما بعیده!!
    -خوب راست مي گه دایي ، بي پدر و مادر فیل سازه ، یعني چي آخه ؟ یه قاتل رواني كه زن ها و
    دخترهاي مردم رو یكي یكي مي كشه بعد یكي دیگرو به جاش مي گیرن كه محاكمه كنن!اخر سر كه
    پوست آدم بي گناهه كنده مي شه و حسابي عذاب مي كشه دوزاریشون مي افته كه اشتباه كردن و قاتل
    صاحب مرده یكي دیگه بوده !اخه دایي جون من نمي دونم این مرد گوربه گرو شده خجالت نمي كشه
    توي فیلم شخصیت هرچي پلیس و كارآگاه بود برده زیر سؤال ؟مردك براي اینكه فیلمش یه دقیقه
    بیشتر طول بكشه ، جون چند تا زن و دختر بي گناه و گرفت و تمام پلیس ها رو بي عقل و منگل
    نشون داد . دایي جون به جان همین كاراگاه علوي خودمون ، شانس آورد گوربه گور شده و گرنه
    همین آگاتاكریستي رو مي آوردم جلوي چشماش.
     
  2. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 11
    توي اون حال نمي فهمیدم حرفهاي نادین شوخیه ، یاجدي.ولي وقتي همه به حرفاش خندیدند فهمیدم
    داره شوخي مي كنه.
    وقتي مهموني تموم شد با نادین و ناهید خانم ،راهي آپارتمان شدیم . وارد خونه كه شدم ، اول به
    سراغ لپ تاپم رفتم تا ببینم وثوق پیغامي برام نذاشته كه دیدم یه پیغام روي صفحه چشمك مي زنه:
    فردا شنبه است ،ثبت نام یادت نره . راستي براي پیدا كردن مدارك به خودت زحمت نده ،داخل «
    .» كیف مشكي توي كمد لباسات مي توني راحت پیدا كني
    ساعت رو ،روي ۶صبح كوك كردم و روي تخت دراز كشیدم ،نمي دونستم كه آیا دیدن اون زن واقعي
    بود یا خیالاتي شده بودم .توي اوج گیجي بودم و فقط دوست داشتم كه بخوابم ، چون از هر چي فكر
    كردن بود تنفر داشتم...
    صبح فردا با صداي زنگ ساعت چشمام رو باز كردم هوا روشن شده بود و باد خنكي كه از بیرون
    مي آمد صورتم را نوازش مي داد . پرده ي اتاق به خاطر باز بودن پنجره كه از دو شب پیش بسته
    نشده بود تكان مي خورد . از روي تخت بلند شدم و رفتم كنار پنجره پارك خلوت بود و جز تعدادي
    كه ورزش صبحگاهي مي كردند كسي آنجا دیده نمي شد . وقت زیادي نداشتم و ساعت ٨باید به
    دانشگاه مي رسیدم . آبي به دست و صورتم زدم و در حالیكه با حوله خشك مي كردم به طبقه پایین
    رفته و در یخچال رو باز كردم خوشبختانه یخچال پر بود از انواع خوراكي ، بعد از خوردن چند لقمه
    نان و كره و عسل و یه لیوان آب پرتقال به اتاقم برگشتم و از توي كمد یه مانتوي آبي تیره با شلوار و
    مقنعه اي مشكي برداشتم و پوشیدم آماده شدنم زیاد طول نكشید .مدارك رو همان جایي كه وثوق گفته
    بود یافتم ، در حالیكه سعي مي كردم به اینكه وثوق از كجا جاي تمام وسایل رو مي دونست و آیا قبلا
    به این اتاق آمده یا نه فكر نكنم ، سوئیچ و موبایل رو برداشته و از در آپارتمان خارج شدم . دم در
    آسانسور منتظر ایستاده بودم كه در منزل ناهید خانم بازشد و نادین در حالیكه خمیازه مي كشید خارج
    شد،با دیدنش گفتم:
    -سلام،نادین.
    -سلام پروانه خانم،صبح عالي بخیر.
    دوباره خمیازه اي كشید و گفت:
    -مي بینم كه سحرخیز هم هستي!
    -سحرخیز كه نه ،فقط وقتي كار دارم زود بیدار مي شم.
    -آخ نگو ،گفتي كار داغ دلم تازه شد.
    -چطور مگه ؟
    -از دست این خلافكاراي بي پدر و مادر كه خواب و خوراك براي آدم نمي ذارن تا میایي كپه ي
    مرگت رو بذاري تلفن زنگ مي زنه : آي داد،آي بیداد،آي هوار، چرا خوابیدي پاشو بیا اداره كه
    كارمون لنگ تو شده !آخه یكي نیست بگه توي این مملكت پلیس خوب مثل من دیگه ندارین ؟
    دوباره خمیازه اي كشید و ادامه داد:
    -به خدا آرزوي یه خواب خوش به دلم مونده ...اه ساعت ٧شد،داره دیرم مي شه كجاست این
    آسانسور خراب شده ؟كي میاد پس؟
    در همین لحظه آسانسور به طبقه ي ما رسید وقتي سوار شدیم نادین پرسید:
    -راستي گفتي كجا داري مي ري ؟
    -من كه چیزي نگفتم.
    نگاه مشكوكي بهم كرد و گفت:
    -نگفتي؟
    -نه،نگفتم.
    -چرا گفتي یادت نیست.
    آنقدر محكم و مطمئن این جمله را گفت كه براي لحظه اي باورم شد كه شاید گفته ام ولي نه مطمئن
    بودم چیزي نگفتم براي همین پرسیدم:
    -كي گفتم.
    -قبل از اینكه آسانسور برسه.
    -خب چي گفتم؟
    -خب دختر خوب اگه یادم بود كه ازت نمي پرسیدم.
    خنده ي ناگهانیش كه با رسیدن آسانسور به پاركینگ توأم شد بهم فهماند كه داشته سركارم مي ذاشته
    ،ازآسانسور كه بیرون اومدم ،نادین كه مشخص بود عجله داره سریع خداحافظي كرد و خواست بره .
    اما من كه از دست انداختنش دلگیر بودم هوس تلافي به سرم زد و به جاي خداحافظي بهش گفتم:
    -راستي نادین چطور یادت نیست ؟
    -چي رو یادم نیست ؟
    -اینكه من بهت گفتم كجا مي رم!
    -تو كي به من گفتي كجا مي ري ؟
    -دم آسانسور!
    او كه معلوم بود دستم و خونده پوزخندي زد و پرسید:
    -تو كي به من گفتي ؟من پرسیدم كجا مي ري!
    -توي آسانسور یادت نیست ؟!
    نادین زد زیر خنده معلوم بود كه كم آورده و ادامه داد:
    -تو دیگه كي هستي دختر ؟!!
    -پروانه احمدي . درست مثل بقیه ي آدما ، مثل تو ،ناهیدخانم،سپیده ، حاج مهدي و خانواده اش
    اجتماعي نیستم و آدمها رو هم درست نمي شناسم ،ولي خنگ هم نیستم و اخلاق آدمها زود دستم
    میاد.اینقدر هم باهوش هستم كه بدونم وقتي یه نفر سركارم مي ذاره چطوري بایدباهاش رفتار كنم .
    گوش كن نادین ! من فكر مي كنم كه تو آدم خیلي خوبي هستي ،از روحیه ات خوشم میاد و از اینكه
    سركارم میزاري ناداحت نمي شم ،ولي دوست ندارم صداقت منو پاي خنگیم بذاري .امیدوارم بازم
    ببینمت خدانگهدار.
    سپس لبخندي زدم و بدون اینكه منتظر عكس العمل اوباشم به پاركینگ رفتم وقتي سوار ماشین شدم با
    خودم فكركردم چه چیزي باعث شد این حرف ها رو به نادین بزنم ؟ ولي هر چي بود احساس
    رضایت جالبي به من داده بود.
    از پاركینگ زدم بیرون و موقع رد شدن از دم در مجتمع ،نادین رو در حالیكه با كلافگي ایستاده و به
    ساعتش نگاه مي كرد دیدم، بوقي زدم و خواستم پایم را روي پدال گاز فشار بدم چون هم ساعت
    نزدیك ٨بودو هم تصمیم داشتم با سرعت بالا رانندگي كنم اما ناگهان فكري در مغزم جرقه زد سریع
    ترمز كرده و دنده عقب گرفتم و جلوي پاي نادین نگه داشتم. نادین كه حواسش به ساعتش بود تا منو
    دید با همان لحن همیشگي گفت:
    -نه تو رو خدا، اصرار نكن ! محاله،نه راضي نمي شم تو منو برسوني ،الان راننده ام میاد.
    -من كي به تو اصرار كردم كه برسونمت ؟ اصلا بهت تعارف هم كردم ؟ شلوغش مي كني!
    -مي گم ، تو خوشت میاد بزني تو ذوق من؟
    در حالیكه مي خندیدم گفتم:
    -آخه من به تو چیكار دارم ؟
    -پس مي شه لطف كني و بگي چرا جلوي پاي من ترمز كردي ؟
    -براي اینكه ازت بپرسم از اینجا چطوري مي تونم برم دانشگاه تهران.
    -شرمنده ،من دیرم شده باید برم مأموریت كاري.
    -ولي هنوز كه راننده ات نیومده ،! بگو دیگه ،نادین! به خدا دیرم شده ،ساعت ٨باید دانشگاه
    باشم.خواهش مي كنم.
    قیافه ي مظلومانه اي به خودم گرفتم و نگاهش كردم ،طوریكه انگار دلش سوخته باشه چون گفت
    :
    -باشه ، ولي یه شرطي داره!
    -قبول،چه شرطي؟
    -ظاهرا باز این ماشین بي صاحب اداره خراب شده ،شاید اگه اصرار كني تا منو برسوني قبول كنم
    آدرس رو بهت بدم.
    -نه، بي خیال آدرس نمي خوام ، چون اگه بخوام تو رو برسونم خودم دیرم مي شه.
    -نه دیرت نمي شه ، جون پروانه مسیر من سرراسته ، لطف كن یه كم اصرار كن شاید راضي بشم
    منو برسوني...
    با گفتن این حرف بدون اینكه منتظر جواب یا عكس العملي از جانب من بمونه ،سوار اتومبیل شد و
    در حالیكه در را مي بست و روي صندلي جا مي گرفت گفت:
    -چه كنم كه دل رحمم و نمي تونم روت رو زمین بندازم ، حالا علي الحساب مستقیم برو تا من
    كروكي اینجا تا دانشگاه رو برات بكشم.
    در حالیكه از خنده روده بر شده بودم حركت كردم . بین راه تا محل كار نادین آنقدر چرت و پرت
    گفت كه از شدت خنده فكر تند رفتن از سرم پرید.
    از همه ي اینها گذشته ، این موضوع برام جالب بود كه وقتي در كنار این خانواده بودم ، چه یك نفر
    و چه همشون بازاز غم نبودن ثریا در كنارم غافل مي شدم.
    كروكي كه نادین از مسیر خونه تا دانشگاه برام كشیده بود حرف نداشت و بدون هیچ مشكلي به
    دانشگاه رسیدم . دانشگاه فوق العاده شلوغ بود ،اما من راحت تر از اوني كه فكر مي كردم تونستم
    كاراي ثبت نامم رو انجام بدم . وقتي ساعت 1بعداز ظهر خسته و كوفته به آپارتمانم برگشتم بي توجه
    به اینكه ضعف دارم روي تخت دراز كشیدم و از اینكه براي بار دوم كاري رو بدون كمك ثریا به
    انجام رسونده بودم فوق العاده خوشحال و سرمست شدم. دوست داشتم فقط بخوابم و از وضع موجود
    زندگیم لذت ببرم ، حس اعتماد به نفس زیبایي داشتم كه هیچ وقت در مدت این ١٨ سال حتي بهش هم
    فكر نكرده بودم چه برسه به اینكه دركش كرده باشم ، اما شدیدا دلتنگ ثریا بودم و دوري و ندیدن سه
    روزه ي او عذابم مي داد.
    نزدیك عصر از زور گرسنگي از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم توي یخچال همه چیز بود از
    عسل و كره گرفته تا انواع شربت و تخم مرغ و پنیر و غیره ،ولي من هیچ اشتهایي به خوردن این
    چیزها نداشتم و دلم یه غذاي گرم و خوشمزه مي خواست ، یه چیزي توي مایه هاي زرشك پلو با
    مرغ دیشب . ازیادآوري غذاي شب گذشته ،دلم به سر و صدا افتاد و از این همه بي عرضگي و
    دست و پا چلفتي بودن خودم حرصم گرفت . آخه چرا من یه دختر ١٨ ساله نباید درست كردن یه
    نیمرو و یا یه چاي ساده رو بلد باشم البته حق داشتم چون همیشه ،همه چیز آماده و مهیا جلوم گذاشته
    شده ، ولي الان چي ؟ الان تكلیفم با این دل ضعفه چي مي شه ؟ با این عادت بد كه وقتي میلم به
    خوردن چیزي نمي كشه محاله اون رو بخورم چه كنم؟ كنار یخچال ایستاده بودم تا شاید بتونم براي
    یكبار هم كه شده با این عادت بد كنار بیام كه ناگهان یاد چیزي افتادم و خوشحال به طرف اتاقم رفتم
    و كیفي كه روز رفتن به بهشت زهرا دستم بود رو برداشتم و محتویاتش رو ، روي زمین خالي كردم
    و چشمم به كارت پیتزا فروشي افتاد ، حریصانه به سمت تلفن یورش بردم و بعد از گرفتن شماره ي
    روي كارت سفارش یك پیتزا همراه یه چیز برگر و یك ظرف سیب زمیني و سالاد با نوشابه دادم .
    وقتي تماس رو قطع كردم براي اینكه تا زمان رسیدن غذا سرگرم كاري باشم ،به حمام رفته و یه
    دوش ده دقیقه اي گرفتم ،موهام رو سشوار كشیدم و دقیقا بیست دقیقه بعد از تماس من زنگ در زده
    شد ،آیفون رو برداشته و خواهش كردم تا غذا رو به در آپارتمان بیاورد . به اتاقم رفتم و مانتو و
    روسري پوشیدم و كیف پولم رو برداشتم ،وقتي در آپارتمان رو باز كردم پیك پیتزایي با پلاستیكي به
    دست پشت در ایستاده بود . غذا رو ازش گرفتم وپولش رو حساب كردم و با گفتن متشكرم داخل شده
    و تا خواستم در رو ببندم باز شدن در خانه ي ناهید خانم توجهم را جلب كرد . به خیال اینكه باز نادین
    كه داره به مأموریت مي ره كمي تأمل كردم اما سپیده از در خارج شد با دیدن او كه خندان به من
    نگاه مي كرد گفتم:
    -اِ...سلام !تویي؟
    -علیك سلام ! چیه، منتظر كس دیگه اي بودي ؟
    -فكر كردم نادین ! اخه هر وقت در خونه رو باز مي كنم یا جایي مي خوام برم با نادین روبرو مي
    شوم.
     
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت12
    نادین روكه نگو...نادین اینجا،...نادین اونجا،نادین همه جا...
    هنوز حرف سپیده تموم نشده بود كه سر و كله ي نادین جلوي در پیدا شد ،لباس پلیس به تن و آماده
    رفتن به مأموریت ،گفت:
    -فقط كافیه دستش رو دراز كنه تا این خلافكاراي بي پدر و مادر رو شكار كنه.
    در حالیكه مي خندیدم گفتم:
    -چه بامزه،مثل كارتون زبل خان،سلام...
    -سلام پروانه،چي فكر كردي ؟ ایده ي كارتون زبل خان رو از من گرفتن دیگه!!
    -كارآگاه گجت یادت نره ،عمو!
    در حالیكه ما مي خندیدیم ،نادین از آپارتمان خارج شد و گفت:
    -حیف كه دیرم شده و حوصله ي دهن به دهن گذاشتن با شما دو تا دختر رو ندارم.
    دكمه ي آسانسور رو فشار داد كه سپیده گفت:
    -بله ، بله وقت شما خیلي با ارزشه.
    -پس چي فكر كردي ؟ گفتي لابد توام كه از زور علافي از صبح اومدي تلپ شدي اینجا ،اون از
    مادر بدبخت من كه از زور وراجي هاي تو دستمال به سرش بسته ، اینم از این دختر بي چاره كه با
    شكم گرسنه دم در نگهش داشتي.
    سپس به طرف من آمد و مثل دو روز پیش ظرف سیب زمیني رو برداشت و در حالیكه وارد
    آسانسور مي شد گفت:
    -چه خبره این همه مي خوري ؟ زیادت مي كنه دختر جون . به امید دیدار دخترهاي جوان در آینده
    اي نزدیك...
    من و سپیده هر دو با لبخند معنا داري جواب خداحافظي او را دادیم در آسانسور كه بسته شد سپیده
    گفت:
    -قربونش برم خستگي كار اصلا حالیش نمي شه . طفلي عموم سیب زمیني سرخ شده خیلي دوست
    داره راستي ببینم مگه تو هنوز نهار نخوردي ؟
    با شنیدن این حرف یاد گرسنگي ام افتادم و دوباره سر و صداي شكمم بلند شد و جواب دادم:
    -از صبح رفتم ثبت نام دانشگاه وقتي اومدم از خستگي خوابم برد.
    -اِ... راستي امروز، روز ثبت نام بود ؟ چي كار كردي ؟
    -هیچي دیگه...
    حرفم رو قطع كرد و گفت:
    -صبركن!من مانتو بپوشم بیام پیشت ، غذات یخ مي كنه ، هم غذابخور هم برام تعریف كن چه كردي
    ؟
    سپس به داخل رفت و مانتو پوشیده و به آپارتمان من اومد ، اعتراف مي كنم از اینكه سپیده پیشم بود
    و دیگه مجبور به تحمل تنهایي نبودم ، از خوشحالي درپوست خودم نمي گنجیدم.
    بساط ناهار رو روي میز جلوي تلویزیون چیدم ساعت پنج بود و موقع برنامه كودك و پخش كارتون
    تا من ناهار رو بخورم سپیده هم در آشپزخانه بساط چایي روبه راه كرد و در همین حین من هم در
    مورد ثبت نام دانشگاه و اینكه چه واحدهایي رو انتخاب كردم و كلاسهام از هفته ي آینده شروع مي
    شود برایش تعریف كردم . وقتي غذا خوردن من تمام شد چایي هم آماده شده و آخ كه چقدر بعد از
    غذا مي چسبید. موقع خوردن چایي از سپیده خواستم در مورد خودش بگوید و او هم برایم گفت كه
    نوزده سالشه و دانشجوي سال دوم كارگرداني تئاتر و بعد از فوت مادرش با ، باباش كه نویسنده و
    استاد دانشگاه زندگي مي كنه و فقط موقع هایي مثل الان پدرش براي شركت در سیمینار یا سخنراني
    به خارج از كشور بره ، سپیده هم چند روزي منزل حاج مهدي و چند روزي هم منزل ناهید خانم مي
    مونه . از چیزهایي كه برام تعریف كرد و از لحن صحبتش در مورد خانواده ي پدریش فهمیدم كه
    خیلي اونا رو دوست داره از ناهید خانم و شوهرش و نادین و حاج مهدي و خانواده اش طوري
    صحبت مي كرد كه هنگام حرف زدن در چشمانش برقي از محبت دیده مي شد. طوري بابا ، بابا مي
    كرد كه براي لحظه اي حسرت خوردم كه كاش من هم خانواده اي داشتم اما افسوس...آنقدر شیرین از
    خاطراتش حرف مي زد ، از پدر ، مادر بزرگ ، پدر بزرگ، عمو، از زهره و عباس كه در بچگي
    پدر و مادرشون فوت كرده و به سرپرستي حاج مهدي بزرگ شده بودند و خاطراتي كه با اون ها و
    بازي هاي بچگانشون توي حیاط منزل حاج مهدي داشتند كه دوست داشتم خودم رو جاي اون بذارم و
    لحظه اي چشمانم رو بستم و تصور اون روزگار و خاطرات رو براي خورم كردم اما بي فایده بود
    چون من قادر به درك اون حرفا نبودم ،اون چیزهایي داشت و داره كه من قادر به داشتنشون نبودم .
    وقتي احساسم رو به سپیده گفتم، خندید و گفت:
    -پس خوش حال به من!
    سرم رو به علامت تصدیق حرفاش تكان دادم ، لبخندي زد و براي لحظه اي به چشمانم زل زد .
    خیلي برام عجیب بود كه از دیشب تا حالا با این دختر این همه گرم گرفته ام و بهش عادت كردم ، نه
    تنها او بلكه با تمام خانواده اش جورشده ام . شاید هم این حسي بود كه خود اونا در من بوجود آوردن
    ، انگار منو جرئي از خانواده شون مي دونستن و این بود كه منو به سمتشون مي كشید.
    در همین افكار بودم كه صداي سپیده غافلگیرم كرد:
    -تو چقدر ناز شدي ، پري!
    متعجب نگاهش كردم و گفتم:
    -منظورت چیه ؟ چرا مي گي شدي ؟
    -یعني نشدي ؟ خوب ناز شدي دیگه.
    -نه منظورم این نیست ، مي گم چرا مي گي شدي ؟
    -حالت خوبه ؟ خوب ناز شدي ، باید مي گفتم ناز نشدي ، پري!
    -نه ، باید بگي تو چقدر نازي پري!
    -ببخشید یادم نبود شما دانشجوي رشته ي ادبیات هستي اشتباه دستوریم رو تصحیح مي كنم تو چقدر
    نازي پري!
    هر دو خندیدم اما من نمي دونستم چرا باور نكردم اشتباه نگارشي داشته باشه به خصوص اینكه
    نگاهش با حرفش نمي خواند مطمئن بودم از گفتن این جمله منظوري داشته بنابراین مشكوك نگاهش
    كردم و پرسیدم:
    -سپیده ! مگه تو قبلا منو دیده بودي ؟
    -آره ، خونه ي بابابزرگم ، دیشب.
    از شوخي اش خنده ام نگرفت چون طوري این جمله رو ادا كرد كه معلوم بود داره چیزي رو از من
    پنهان مي كنه . بنابراین جدي تر از قبل پرسیدم:
    -منظورم این بود كه تو قبل از دیشب هم منو دیده بودي ؟
    -گفتم كه اون جمله اشتباه نگارشي داشت.
    كاملا مشخص بود كه دروغ مي گه ، خودش هم متوجه شد كه باور نكردم بنابراین ادامه داد:
    -خودت كه دیدي تازه دیشب مامان بزرگ ما دو تا رو با هم آشنا كرد ، اصلا مگه تو خودت قبلا
    منو جایي دیدي ؟
    دیگه شكم به یقین تبدیل شده بود ، چون اگه چیزي نبود چه دلیلي داشت اینقدر خودش رو توجیه كنه ،
    به همین خاطر گفتم:
    -نمي دونم چون من قیافه ها توي ذهنم نمي مونه اما خواهش مي كنم سپیده، بگو منو كي دیدي ؟
    با حواسي جمع به او زل زدم تا تأثیر حرفم رو توي چهره اش ببینم انگار تردید داشت ، نمي دونست
    حرف بزنه یا نه ، مدتي در سكوت به من نگاه كرد و عاقبت لبخند تلخي زد و گفت:
    -تقصیر خودته ، آدم اگه خودش بخواد هر تصویري رو مي تونه توي ذهنش حفظ كنه ، ثریا حق
    داره ، تو خودت نمي خواي . دو ماه كنارت بودم ، باهات بیدار شدم ، خوابیدم، غذا خوردم ، بازي
    گذاشتي.مي « خونه ي زندگي » كردم ، اونم ده سال پیش توي همون پرورشگاهي كه تو اسمش رو
    دوني پروانه ! بهترین لحظات زندگي من توي اون دو ماه موقعي بود كه تو مي رفتي یه گوشه و
    باصداي بلند قصه مي نوشتي و براشون نقاشي مي كشیدي توي اون مكان به جز تو دختراي زیادي
    بودن اما تو با همشون فرق داشتي ، رفتار دیگران هم با تو متفاوت بود مي دوني كي فهمیدم فرق تو
    با بقیه چیه ؟ زماني كه یه خانواده اومدن و تصمیم داشتن منو و تو رو با هم به فرزندي ببرن ، یادمه
    با همون سن كم پشت در گوش ایستادم و شنیدم كه ثریا به اونا گفت : منو مي تونن ببرن اما تو یه
    سرپرست داري و باید قید بردن تو رو بزنن . منم همون روز بود كه احساس كردم چقدر از
    سرپرست تو بدم میاد . هیچوقت رویاي همون چند ساعت كوتاه رو فراموش نمي كنم با خودم مي
    گفتم ، خواهرم مي شي و دیگه لازم نیست یواشكي قصه هات رو بشنوم ، وقتي قراره با هم باشیم
    برام نقاشي مي كشي و قصه مي گي اما نشد...اون روز با حرف ثریا ، رویاي من و معادلات لیلا ،
    دختر حاج مهدي و ناصر،پسر ناهید خانم بهم ریخت.
    حالا كه تا اینجا بهت گفتم ، بقیه اش هم مي گم . ببین پري تمام اتفاقاتي كه توي این دو ، سه روز
    برات اتفاق افتاده تمام آدمهایي كه توي این چند روز دیدي و باهاشون برخورد داشتي اتفاقي سر
    راهت قرار نگرفتن ، ظاهرا اون سرپرستي كه اون روز اجازه نداد ما با هم باشیم حالا وجدانش بیدار
    شده و فهمیده تو هم آدمي و احتیاج به ارتباط با دیگران داري اون به ثریا گفته كه در مورد تو آزادي
    عمل داره و مي تونه براي كمك به اجتماعي شدن تو هر اقدامي رو انجام بده ، ثریا هم خانواده ي ما
    رو بهترین گزینه دونسته و ترجیح داده براي آشتي دادن تو با تمام چیزهایي كه توي این سالها ازش
    محروم بودي و ترسیدي با هاشون مواجه بشي و از ما كمك بخواد.تو از من هیچ خاطره اي نداري چون خودت نخواستي خاطره اي در ذهنت بماند تصویر آدمها توي ذهنت نمي مونه چون فكر مي
    كني مثل من و بقیه بچه هاي پرورشگاه كه یكي یكي مي اومدن و مي رفتن ، موندگار نیستي . به
    نظر من اگه موقع برخورد با آدما ، به این فكر كني كه باز اون آدم رو خواهي دید محاله یه هفته بعد
    با اون فرد مواجه بشي و نشناسیش ،براي یه بار هم كه شده امتحان كن ، خواهش مي كنم پري به
    خودت یه فرصت دیگه بده به خاطر ثریا كه خیلي دلواپسه تو.
    یك بار دیگه در مدت این سه روز غافلگیر شده بودم به سپیده كه دستم رو گرفته بود و معلوم بود
    داره عكس العمل منو مي سنجه نگاه كردم هیچي نگفتم باور اینكه اونم مثل من یه دختر پرورشگاهیه
    خیلي برام سخت بود و با خودم گفتم ، عمر این غافلگیر شدنها كي به سر میاد؟
    عقربه هاي ساعت دیواري اتاقم ٢۵ دقیقه ي بامداد رو نشون مي داد و ساعت ها از رفتن سپیده گذشته
    بود ، پشت میز مطالعه ام نشسته بودم و اتفاقات این مدت رو با احساسي كه نسبت به اون اتفاقات
    داشتم روي لپ تاپ یاد داشت مي كردم . ناگهان فكري به سرم زد كه تا انجامش نمي دادم نمي
    خوابیدم ، كار تایپم كه تموم شد یك كپي از آن را براي وثوق فرستادم و منتظر جواب ماندم . در این
    فاصله كه منتظر جواب وثوق بودم به تنها چیزي كه فكر مي كردم این بود كه قرار بوده من و سپیده
    خواهر بشیم ، قرار بوده من نوه ي حاج مهدي و ناهید خانم بشم ، قراربوده نادین عموي من هم باشه
    . از وقتي اعترافات سپیده رو شنیده بودم همش به این فكر مي كردم كه قرار بوده منم خانواده اي
    داشته باشم و مي تونستم دنیایي غیر از آنچه تجربه كردم رو تجربه كنم . مي تونستم دنیایي خاطره
    داشته باشم ، مي تونستم كودكي زیبایي رو سپري كرده باشم اما... افسوس ... فردي كه وثوق نام
    داشت باعث شده بود از تمام چیزهاي خوب محروم بمونم . حس مي كردم با تمام محبتي كه بهم كرده
    ، با تمام معلوماتي كه از كمك او دارم ، اما ازش متنفرم . دوست داشتم اذیتش كنم ، احساس مي كردم
    زدم به سیم آخر . منتظر جواب بودم ، باید هر طوري بود محكومش مي كردم و بهش مي فهموندم كه
    با پول و رفاه مالي كمبودهاي من جبران نمیشه و باید دست از سرم برداره . حدود نیم ساعت از
    فرستادن یادداشت براي وثوق گذشته بود كه جوابي نیومد ، دیگه داشتم ناامید مي شدم ، حتما دستم رو
    خونده بود و ترجیح داده بود وارد این بازي نشه . از پشت میز بلند شدم كه ناگهان پیامي برایم رسید
    ، دوباره سرجایم میخكوب شدم و دیدم نوشته:
    » خوشحالم كه كار ثبت نامت راحت انجام شده ، موفق باشي «
    از جوابي كه داده بود خیلي حرصم گرفت ، فهمیدم كه با آدم باهوشي طرف شدم . آدمي كه بلده چه
    جوري خورش رو از مخمصه نجات بده ، آدم فوق العاده سنگدل و خون سردي كه راحت از كنار
    مسائل مي گذره . در هر صورت هر آدمي كه باشه من دوست نداشتم اون شب كوتاه بیام ، بنابراین
    براش نوشتم:
    » ؟ نظرت در مورد نوشته هام چیه ؟موافقي از این به بعد تمام اتفاقات روزمره ام رو برات بفرستم «
    بي صبرانه منتظر جوابش موندم ،طولي نكشید كه جواب داد :
    صد در صد ،اینطوري خیالم راحت تر میشه در ضمن نوع نوشتنت حرف نداره به نظر من تو یه «
    .» روز نویسنده ي بزرگي خواهي شد
    معلوم بود كه حسابي دستم رو خونده از رو نمي رفت منم از رو نرفتم و براش نوشتم:
    » ؟ چطوري میتونم یه نویسنده ي بزرگ بشم «
    » با گذشت زمان و سعي و كوشش و تمرین «
    پوزخند رضایتي زدم از نوع جوابش معلوم بود كه تمایلي به ادامه این چت كردن نداره اما كور
    خونده بود چون من تازه داشتم به هدفم نزدیك میشدم براش نوشتم:
    نه حوصله دارم ونه دوست دارم صبر كنم میشه شما یه جوري شرایطش رو برام جور كني ؟مگه «
    »؟ خودت نگفتي هر مشكلي رو میشه با پول حل كرد
    باز هم دستم رو خونده بود چون این بار هم جوابش خیلي طولاني شد اما نوشت:
    .» به وقتش اگه لازم باشه برات پول هم خرج مي كنم «
    جواب دادم:
    »؟ ممنونم، با این حساب شما خیلي پولدارهستین «
    »؟ چطور مگه؟ براي پولام نقشه كشیدي «
    »؟ لازم نیست نقشه بكشم چون خودتون دارین برام خرج مي كنین ،فقط نگرانم ، اگه گفتي از چي «
    از عمد براش سوال طرح مي كردم تا مجبور باشه به چت كردن ادامه بده ! پاسخ داد:
    !» نترس ! پولام تموم نمي شن
     
  4. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 13
    دقیقا جوابي رو كه مي خواستم داد بنابراین نوشتم:
    ...» خدارو شكر ! ترسیدم این همه برام خرج مي كنین چیزي براي بچه هاتون نمونه «
    !» یادم نمیاد گفته باشم بچه دارم «
    در حالیكه پوزخند مي زدم براش نوشتم:
    »؟ نداري «
    »؟ چرا فكر كردي دارم «
    طي ده سالي كه توي پرورشگاه بودم ، یه چیز رو خوب فهمیدم ، آدمهاي كه میان سراغ بچه هاي «
    اونجا ، دو دسته هستن ، دسته ي اول اونایي كه پولدار نیستن اما تنها هستن ، بچه دار نمي شن و بچه
    مي برن تا تنهاییشون رو پر كنه ، اما دسته ي دوم ، یه سري آدم پولدار هستن اما تنها نیستن ، هم زن
    دارن و هم بچه ، ولي آنقدر پولدارن كه سرپرستي یه بچه ي یتیم رو قبول مي كنن تا صوابي هم
    كرده باشن . من فكر مي كنم شما جزء دسته ي دوم هستي !! چون اگه جزء گروه اول بودي بي شك
    .» الان منم تنها نبودم و با شما زندگي مي كردم
    هر چي صبر مي كردم ، جوابي نیومد ،معلوم بود حسابي توي تله افتاده و گرنه حتما جواب مي داد .
    بنابراین نوشتم :
    »؟ وثوق ! شما پدري «
    باز هم جواب نداد منم كوتاه نیومدم و دوباره نوشتم:
    »؟ شما پدر داشتي «
    باز هم جواب نداد معلوم بود حسابي توي منگنه گیر كرده احساس لذت مي كردم. باز نوشتم:
    شما یه چیزي رو مي دوني ؟ تا همین چند روز قبل كه منو از ثریا جدا نكرده بودي ، مادر داشتم ، «
    بنابراین مفهوم كلمه ي مادر رو درك مي كنم . اما نمي دونم پدر یعني چي ؟ مي شه شما كه پدر
    »؟ داشتي و یا به احتمال قوي پدر هستي ، بهم بگي پدر یعني چي و چطور آدمیه
    با نوشتن این جمله بي اختیار بغض گلویم را فشرد . نمي دونم چرا براي یك لحظه احساس عذاب
    وجدان عجیبي بهم دست داد از خودم و اینكه تمام كارهاي خوبي رو كه وثوق توي این سالها برام
    انجام داده فراموش كرده بودم متنفر شدم . از اینكه اینطور ناسپاسانه ، دلش رو مي شكستم خیلي
    ناراحت بودم ، اما وقتي یاد اینكه او حق داشتن خاطرات خوب و در كنار خانواده بودن رو ازم سلب
    كرده بود افتادم عذاب وجدان كم رنگ تر شد . یادم نیست چقدر به صفحه ي مونیتور چشم دوخته و
    منتظر جواب نشسته بودم وقتي انتظارم دوباره طولاني شد با خودم گفتم : اصلا شاید پاي كامپیوتر
    نباشه ، شایدم رفته خوابیده . ساعت دو نیمه شب بود كه با جوابش غافلگیرم كرد:
    ...» مهربونیشون به خاطر سنگدلیشون و سنگدلیشون به خاطر مهربونیشون «
    با اینكه منظورش رو نفهمیده بودم اما تحت تاثیر قرار گرفته و بي اختیار و بي هیچ دلیلي دلم براش
    سوخت . اما جواب دادم:
    كاش یكیشون رو داشتم تا معني حرفت رو درك مي كردم . كاش این فرصت رو ازم نگرفته بودي «
    ، كاش یه خانواده داشتم تا الان و توي این لحظه حس تنهایي و نداشتن كسي بغض رو به گلوم نمي
    آورد . ببین آقاي وثوق ! من یه خانواده مي خوام ، برام جورش كن ، مثل تمام چیز هایي كه احتیاج
    دارم و زود برام جور مي كني اینم جور كن . اگه خریدنیه ، برام بخر ، خودت گفتي پولات تموم نمي
    .!!» شه
    مي دونستم حرفهاي مسخره اي بهش زدم ، از پشت میز بلند شدم و روي تختم دراز كشیدم دوست
    نداشتم به چیزهاي فكر كنم كه دیگه درست شدني نیست . حالا دیگه دوست داشتم به چیزهاي خوبي
    كه ثریا در زندگیم قرار داده بود فكر كنم ،به آدمها ، به اجتماع ، به یاد گرفتن برقراري ارتباط ، باید
    زندگي جدیدم روتوي این دنیاي جدید ساخته شده شروع مي كردم .
    از فرداي اون شب تصمیم جدي گرفتم كه در این محیط جدید من هم آدم جدیدي باشم ، مي خواستم
    جریان زندگیم رو تغییر بدم و عجیب اینكه این واژه ي خواستن چه كارها كه نمي كنه!! به قول سپیده
    طي ده سال گذشته این من بودم كه نخواستم و مانع ثبت خاطرات در ذهنم شدم . من بودم كه نخواستم
    چهره ها رو به مغزم بسپارم و حالا هم این من بودم كه مي خواستم تمام این كارها را انجام دهم . بعد
    از این باید خاطرات را به ذهنم بسپارم مي خواستم یادم بمونه چه كسي رو كي و كجا دیده ام حتي
    براي چند لحظه ي كوتاه ...اینبار خودم پیش قدم شده و سعي كردم به طرف آدمهایي كه ثریا در
    زندگیم قرار داده بروم . توي ذهنم یه داستان ترسیم كردم و خودم شدم قهرمان اون داستان و طبق
    جریانات داستانم پیش رفتم ، با كلام ساده تر بگم ، تعارف و خجالت رو كنار گذاشتم و به خودم تلقین
    كردم كه من آدم فوق العاده اجتماعي هستم و مي تونم با دیگران به راحتي ارتباط برقرار كنم . من
    مي خواستم این روابط رو یاد بگیرم ، پس باید یاد مي گرفتم .
    تا یك هفته كارم این بود كه یا با سپیده برم بیرون و مكانها و آدرسها رو یاد بگیرم و یا پیش ناهید
    خانم باشم و طبق آموزشهاي او به كارهاي خانه داري و آشپزي وارد بشم . یكي دوبار هم با سپیده به
    منزل حاج مهدي رفتیم و روز خوبي رو با زهره سپري كردیم حتي یكبار كه سپیده با حاج مهدي كار
    داشت و اون خونه نبود با هم رفتیم بازار ، حجره ي فرش فروشها ، حجره ي حاج مهدي رو كه
    حسین نوه اش اداره مي كرد رو هم دیدیم . از حاج مهدي خیلي خوشم مي اومد ، چیزي توي نگاهش
    بود كه منو جذب مي كرد ، در نظر من اون یه آدم مقدس و خیلي ، خیلي قابل احترامي بود . وقتي
    دخترم خطابم مي كرد لحنش طوري بود كه واقعا احساس مي كردم منو دختر خودش مي دونه ، از
    نظر او من جزئي از خانواده اش محسوب مي شدم . این زماني بهم ثابت شد كه خودش ازم خواست
    در شب نشیني هاي جمعه شب هاي اونا شركت كنم ، من از خدا خواسته قبول كردم . نمي دونم چه
    سري بود كه در عرض همین مدت با خانواده ي ناهید خانم و شوهرش كه حالا از مأموریت برگشته
    بود و خانواده ي حاج مهدي عجیب احساس راحتي و آرامش داشتم ، به قول نادین حسابي باهاشون
    قاطي شده بودم . دایم با خودم مي گفتم ، ثریا بهترین انتخاب ممكن رو براي من كرده . وقتي یاد ثریا
    مي افتادم ، احساس مي كردم كه چقدر دلم براش تنگ شده . توي این مدت نه سراغم اومده ، نه بهم
    زنگي زده بود . با اینكه سرگرم بودم اما یه لحظه هم از فكرش بیرون نمي اومدم . كافي بود زنگ
    خونه ، یا تلفن و موبایلم به صدا دربیاد ، با امید اینكه خودشه مي دویدم ، اما همیشه با كس دیگه اي
    » مواجه مي شدم . گاهي اینقدر دلتنگش مي شدم كه گریه ام مي گرفت و تصمیم مي گرفتم برم دم
    و ببینمش ، اما وقتي یادم مي افتاد كه اون به خاطر استقلال من رنج دوري رو « خونه ي زندگي
    تحمل مي كنه ، با خودم مي گفتم بي انصافي كه من توي این راه هم پاش نباشم . دیگه كم كم داشتم
    ناامید مي شدم ، حالا دیگه وقتي تلفن زنگ مي زد یا كسي پشت در آپارتمان بود ، خیلي چشم انتظار
    ثریا نبودم چون حالا آدمهاي دیگه اي هم توي زندگیم بودند . كساي كه با تمام قدرت سعي مي كردم
    چهره ها و خاطراتشون رو در ذهنم ثبت كنم .
     
  5. รђเ๓ค

    รђเ๓ค تمنای هادی عزیز دل عسگری پس نگارا بفرما کجایی؟

    5,209
    15,160
    22,151