1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پرپرواز

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Mar 17, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 1
    كمتر از یك ساعت دیگر كار پرده تمام مي شد شش ماه پیش كه كار كشیدن اونو آغاز كرده بودم به
    حاج مهدي قول دادم كه تا شب عاشورا تمومش كنم وامشب شب سوم محرم بود . مي دونستم خیلي ها
    بي صبرانه منتظر بودن تا من بالاخره پرده رو كنار بزنم و به قول نادین این شاهكار هنري قرن رو
    نظاره كنن . همه عطش دیدن پرده رو داشتن چون ازهمون روز اولي كه من كار كشیدن اون رو
    شروع كرده بودم حاج مهدي قدغن كرده بود كه كسي نگاهش به پرده بیفته براي همین یه پرده بزرگ
    وسط اتاقي كه توي خونه اش برام در نظر گرفته بود نصب كرد و ورود به داخل محوطه ي پشت
    اون پرده روممنوع اعلام نمود . روزهاي اول دلیل این همه حساسیت حاج مهدي رو نمي دونستم اما
    هر چه بیشتر پیش مي رفتم و با مرور زمان هر چه پرده كامل تر مي شد درك مي كردم چرا حاج
    مهدي علي رغم اشتیاق بیش از حدش به دیدن پرده این همه حساسیت داشت و به آن نگاه نمي كرد و
    اما ... امشب شب آخر بود...
    باران شروع به باریدن كرده بود و از حیاط صداي حاج مرتضي مداح كه با ناله و شیون مردم قاطي
    شده بود به گوش مي رسید براي لحظه اي صداي حاج مرتضي كه با صداي رعد و برق آسمان یكي
    شده بود دلم را لرزاند حس و حال عجیبي داشتم توي صداش یه چیزي بود . دست از كار كشیدم و از
    پله ها پایین رفتم و از پرده ي نصب شده ي وسط اتاق گذشتم و كنار پنجره ایستادم از دیدن صحنه اي
    كه در مقابلم بود بي اراده اشك از چشمانم سرازیر شد مردم توي این باران شدید عاجزانه به سرو
    صورت خودشون مي زدند و گریه مي كردند . با دیدن این صحنه ایده ي تازه اي مثل برق به مغزم
    خطور كرد در حالي كه اشكهایم رو پاك مي كردم خواستم به سمت پرده برگردم كه تلفن همراهم
    زنگ زدى! از ترس اینكه مبادا ایده از مغزم بپره ردِ تماس دادم ازپله ها بالا رفتم و مقابل پرده
    رسیدم و تا قلمو را به دست گرفتم دوباره گوشیم زنگ زد كه اهمیتي ندادم و با خودم گفتم:بي خیال به
    قول سپیده ایده رو دریاب.
    دوباره مشغول كار شدم اما صداي زنگ گوشیم پشت سر هم بلند مي شد و رشته ي افكارم را پاره
    مي كرد عاقبت كلافه شدم و به طرف میزي كه گوشیم روش بود رفتم و به شماره اي كه روي صفحه
    بود نگاه كردم و نام بهنام رو دیدم و تعجب كردم خیلي خنده دار بود خودم این نام و شماره رو توي
    گوشیم ذخیره كردم و خودم هم نمي دونم كیه! هر چي فكر كردم یادم نیومد اون كیه با این حال گوشي
    رو جواب دادم :
    -بله بفرمایید!
    -سلام دختر چرا گوشیت رو جواب نمي دي؟
    متعجب از این همه صمیمیتي كه در صداي مرد جواني كه ظاهرا آشنا بود اما نمي شناختمش پرسیدم
    :
    -ببخشید شما؟
    -منم بهنام.
    -بله اسمتون روي صفحه تلفنم بود !ولي متاسفانه به خاطرنمي آرمتون.
    نمي دونم چرا احساس خاصي نسبت به این اسم داشتم .
    -مهم نیست!... ببین مي خوام ببینمت همین الان!
    در صداي مرد جوان نوعي بي قراري بود كه باعث شد بپرسم:
    -ببخشید من نمي فهمم شما چي مي گین!اصلا شما كي هستین ؟
    جوان كه حال بي قرارتر از قبل بود گفت :
    -من جلوي درتكیه ي حاج مهدي ایستادم بیاي بیرون به خاطرمي آري من كیم! ببین در مورد وثوق,
    من پیك هستم.
    -وثوق چي شده ؟
    مرد جوان بدون اینكه پاسخ سوالم رو بدهد گوشي رو قطع كرد هاج و واج مونده بودم !این بهنام كیه
    كه من اسمش روتوي گوشیم دارم اما یادم نیست كي و كجا دیدمش ؟ این كیه كه وثوق رو مي شناسه؟
    اصلا مگه مهم كه اون كیه اون یه پیك و از طرف وثوق اومده. نفهمیدم چطور لباسم روعوض كردم
    و چادر به سر كشیدم فقط مي دونم كه پله هارو دوتا یكي كردم و یكي دوبار هم به چند تا خانم بر
    خوردم و فقط تنها چیزي كه یادم مي آد صداي عزیز خانم بود كه گفت:
    -پروانه جون كجا با این عجله؟
    نیازي نبود جلوي در تكیه ي حاج مهدي كه در واقع در خونش بود دنبال مرد جوان بگردم چون زیر
    اون بارون كه همه توي خونه ي حاج مهدي مشغول عزاداري بودند فقط یك مرد جوان در حالي كه
    چتري بالاي سرش گرفته بود به چشم مي خورد. خداي من پس حسم اشتباه نكرده بود این چهره برام
    آشنا بود تا وقتي بهم نزدیك شد بي حركت بهش زل زده بودم بهم كه رسید دیگه مطمئن شدم كه مي
    شناسمش و با ذوق خاصي گفتم:
    -پس حسم بهم دروغ نگفته بود نه؟
    -سرش را تكان داد به من كه خیس بارون شده بودم نگاه كرد و چترش رو بالاي سرم گرفت و گفت
    :
    -باید زودتر بریم!
    بي هیچ اختیاري نپرسیدم چرا و كجا؟ فقط به دنبالش راه افتادم و به سمت همان ماشین بنزي كه باعث
    آشنایي من اون شده بود رفتم در عقب رو برام باز كرد و سوار شدم خودش هم صندلي جلو نشست .
    وقتي سوار ماشین شدم به راننده كه مردي حدودا ٣۶,٣۵ ساله بود و آرام نشسته بود سلام كردم او هم
    به همان آرامي پاسخم را داد . وقتي اتومبیل به حركت درآمد گفت:
    -پروانه ! ایشون برادر بزرگم بهرام...
    نگاهي به بهرام انداختم و گفتم:
    -خوشبختم.
    بهرام هم فقط سري تكون داد و چیزي نگفت چقدر این مرد به نظرم عجیب اومد . اصلا چقدراین
    اتفاقات كه مي افتاد ویا در شرف وقوع بود عجیب به نظر مي رسید , پیدا شدن بهنام بعد از یك ماه,
    وقوع اون تصادف ,ارتباطش با وثوق و حالا این مرد كه بهنام برادرمعرفیش كرد .اصلا بهنام چرا
    یهو غیبش زد كاملا منگ بودم به خودم اومدم اصلا من با این دوتا كجا دارم مي رم .به بهنام نگاهي
    كردم و پرسیدم:
    -ما كجا داریم میریم؟
    بهنام نگاهش رو از رو به رو دزدید و به سمت من برگشت و مستقیم بهم نگاه كرد و گفت:
    -به زودي مي فهمي .
    -من همین الان مي خوام بفهمم!!
    -گفتم كه عزیزم مي فهمي عجول نباش باشه؟
    نوع حرف زدنش برام عجیب نبود اعتراف مي كنم همان یكبار كه دیدمش مجذوب نوع رفتار و
    صمیمیت حرف زدنش شدم نوعي صداقت در كلامش موج مي زد كه ناخود آگاه نمي تونستي بهش
    شك كني . از همون بار اول كه دیدمش در دل باورش كردم اما امشب بهش مشكوك شده بودم و یه
    حسي بهم مي گفت كه این آدم نمي تونه با وثوق بي ربط باشه چرا كه از فرداي روزي كه دیدمش
    دیگه غیبش زد و حالا بعد از یك ماه با خبري از وثوق بر گشته بود و با همون صمیمیتي كه از روز
    اول داشت منو دعوت به صبوري مي كرد . با تردید بهش نگاه كردم و گفتم:
    -مي گم!چرا یهو شما غیبتون زد ؟
    -اونم مي فهمي صبر كن...
    -كي؟
    -چي رو كي؟
    معلوم بود براي طفره رفتن از جواب سؤالم خودش رو به نفهمیدن زده اما من به روي خودم نیاوردم
    و گفتم:
    -همین ماجراها رو كي مي فهمم ؟
    بهنام این بار نگاهي به بهرام انداخت و دوباره با خونسردي گفت:
    -به زودي عزیز من!
    -ولي من آدم صبوري نیستم لطف كن همین الان بهم بگو,شما دارین منو كجا مي برین ؟ شما واقعا
    از وثوق خبر دارین ؟ اصلا شما كي هستین من چرا باید بهتون اعتماد كنم ؟ چرا باید...
    هنوز حرفم تموم نشده بود كه بهرام ماشین رو كناري نگه داشت فكر كردم شاید رسیدیم ولي فقط به
    بیرون توجه كردم دیدم كه وسط اتوبان نگه داشته . بهنام نگاهي به بهرام انداخت و گفت:
    -چرا ایستادي بهرام !؟
    -بهرام بي آنكه به او نگاه كنه از داخل آیینه به من زل زد و گفت:
    ما گفتیم بیا تو هم بي هیچ حرفي سوار شدي و اومدي حالا هم اگه ناراحتي و نمي توني به ما اعتماد
    كني پیاده شو!
    بهنام با تعجب و معترضانه گفت:
    -بهرام!...
    -همین كه گفتم پیاده مي شي یا به راهمون ادامه بدم ؟
    چقدر لحن حرف زدن این مرد سرد و بي روح بود انگار از زمان تولد تا الان فاقد هر نوع قوه ي
    درك و احساس بود . مطمئنم هر كس دیگه اي جاي من بودبهش بر مي خورد و همون لحظه از
    ماشین پیاده مي شد اما من به خاطر غروري كه در ٢٣ سال عمرم جمع كرده بودم سر جایم نشستمو
    گفتم:
    -باشه اعتماد مي كنم لطفا حركت كنید.
    ماشین دوباره به حركت درآمدوبهنام گفت:
    -پروانه !من معذرت مي خوام اما باور كن تا موقعش نشه ما نباید چیزي بگیم.
    -مهم نیست من اونقدر هام كه مي گفتم عجول نیستم ١۵ سال صبر كرد و دارم انتظار مي كشم اكه
    قراره تا یكي دو ساعت دیگه این انتظار به پایان برسه عیبي نداره بازم صبر مي كنم.
    جمله ي آخرمرو در حالي كه از آیینه به بهرام نگاه مي كردم ادا كردم او هم با شنیدن این جمله از
    آیینه نگاهم كرد ولي تا نگاهش به نگاهم تلاقي كرد زود آن را دزدید . به ساعتم نگاهي انداختم
    یكربع به نه شب را نشان میداد تازه یادم افتاد كه به هیچ كس نگفتم كجا مي رم لابد الان همه نگرانم
    شده اند . موقع حركت آن قدر هول بودم كه به كسي چیزي نگفتم بیچاره بقیه الان بي صبرانه منتظر
    دیدن پرده هستن پرده اي كه با این اوصاف امشب قادر به تمام كردنش نیستم . اصلا الان تنها چیزي
    كه برام مهمه تنها یك نفره اونم وثوق ,وثوقي كه از ٨سالگي جزء لاینفك وجود من شده بود .دوباره به
    بیرون نگاه مي كنم بارون شدیدتر شده این بارون شدید منو به اون شب برمي گردونه اون شب
    بارون از این هم شدیدتربود . فكر مي كنم همه چیز از اون شب شروع شد آره همون شب بود كه
    وثوق وارد زندگي من كه دختر بچه اي بیش نبودم شد. در خیالم دوباره سفر به گذشته رو كه تنها
    یادگاري من بود شروع كردم...
    مادر هنوز حالش خوب نشده بود و سخت سرفه مي كرد اون روز صبح وقتي كه داشتم از خونه به
    مقصد رفتن مدرسه خارج مي شدم میان سرفه هاي شدیدش بهم گفت امروز هم نمي تونم ببرمت
    مدرسه ظهر هم خودت برگرد .دو هفته اي بود كه نمي تونست من رو به مدرسه ببره و بیاره و باید
    خودم تنها مي رفتم و مي آمدم . بنابراین وقتي زنگ آخرزده شد منتظرش نموندم وتنهایي راهي خونه
    شدم بین راه به حال و روز مادرم فكر مي كردم و اینكه چرا سرما خوردگي مادر اینقدر طولاني شده
    و خوب نمي شه دلم گرفته بود . در حدود یك سال مي شد كه مدام سرما مي خورد و سرفه مي كرد
    این بیماري طولانیش باعث شده بود زیاد به من توجه نداشته باشه دلم نمي خواست مریض باشه و
    دوست داشتم خودش منو به مدرسه ببره و بیاره هر دفعه هم مریضیش سخت تر مي شد و اینبار هم با
    دفعات قبل حالش فرق مي كرد مدام توي رخت و خواب بود و گاهي اینقدر سرفه مي كرد كه حتي
    نمیتونست درست نفس بكشه دلم براي شنیدن قصه هاش تنگ شده بود هر شب یه قصه ي جدید برام
    مي گفت روزها كه مدرسه بودم برام قصه مي نوشت و شبها مي خوند . روزهاي تعطیل هم كه من
    مدرسه نمي رفتم با هم مي نشستیم و قصه هاي جورواجور مي ساختیم آخ كه میخندیدیم و بهمون
    خوش مي گذشت اما الان دو هفته مي شد كه از قصه هاي مادر خبري نبود حالا دیگه كارمون
    برعكس شده بود مادر توي تختش مي خوابید و من توي ذهن كودكانه ام قصه هاي جورواجور مي
    ساختم و براش تعریف مي كردم اون هم گوش مي داد و وقتي مي خواست مثل قدیما بخنده سرفه
    امونش نمي داد. آخ كه چقدر دلم براي اون روزها تنگ شده بود وقتي از مدرسه بیرون اومدم باران
    ملایمي شروع به باریدن كرده بود و من با این امید كه امشب مامان حالش بهترمي شه و برام قصه
    مي گه فاصله ي مدرسه تا خونه رو سریع طي كردم باران داشت شدید مي شد و من كه چتر نداشتم
    براي اینكه زیاد خیس نشم شروع به دویدن كردم با این وجود وقتي به خونه رسیدم كلید رو به
    درآپارتمان كوچكي كه محل زندگي من و مادرم بود انداختم خیس خیس بودم خیلي دلم مي خواست
    وقتي به خانه مي رسم مادر به استقبالم بیاد اما وقتي وارد خونه شدم و محیط رو ساكت و تاریك یافتم
    فهمیدم كه حال مادر هنوز خوب نشده . در حالي كه چراغ رو روشن مي كردم به سمت اتاق خواب
    مشتركمون با مادرم رفتم مادر آرام روي تخت خوابیده بود و لبخند ملیحي بر لب داشت خیلي آرام و
    طوري كه بیدار نشه بوسه اي بر پیشانیش زدم و احساس كردم تبش قطع و چقدر بدنش خنك شده
    خوشحال از اینكه حالش رو به بهبود براي اینكه بیدارش نكنم چون در این دو هفته ي اخیر خواب به
    این راحتي نداشت و سرفه بهش اجازه نمي داد یه چرت راحت بزنه خیلي آرام لباس هایم رو عوض
    كردم و از اتاق بیرون اومدم . احساس گرسنه گي مي كردم اما چیزي نخوردم چون مي خواستم بعد
    از مدتها با مادر شام بخورم باید منتظر مي ماندم تا مادر بیدار بشه . خودم رو سرگرم نوشتن درس و
    مشقم كردم تا مادر بیدار بشه ٢ساعت, ٣ساعت,ساعت همین طور مي گذشت
    ولي مادر بیدار نمي شد و معده ام داشت سوراخ مي شدتصمیم گرفتم سري بهش بزنم چرا بیدار نمي
    شد؟ بالا سرش رفتم و دیدم كه هنوز با همان لبخندي كه بر لب داشت خوابِ.دوباره بوسیدمش دیدم كه
    این بار از دفعه ي قبل خنك تر شده و من هم خوشحال ترازاینكه كاملا تبش قطع شده و داره خوب
    مي شه كنارش دراز كشیدم و دستانم رو دورگردنش حلقه كردم و گفتم:
    -ماماني نمي خواي بیدار شي ؟ پروانه جونت گشنشه.
    انتظار داشتم مادر با شنید ن صدام بیداربشه و مثل همیشه منو در آغوش بگیره و ببوسه اما مادربیدار
    نشد كه نشد. اون شب برام شب عجیبي بود از یه طرف حال مادر خوب شده و آرام خوابیده بود از
    طرف دیگر دوست نداشت از خواب بیداربشه .صداي رعد وبرق و باران شدیدي كه به شیشه پنجره
    مي خورد اعصابم رو ناراحت مي كرد و مرا به وحشت مي انداخت اونشب هر چي سر و صدا كردم
    مادربیدار نشد و منم دلم مي سوخت كه اینقدر خسته است. صبح آماده شدم وقتي به مدرسه مي رفتم
    هنوز مادر خواب بود ظهر كه به خانه برمي گشتم مطمئن بودم كه بیدار شده اما باز هم او خوابیده
    بود . صبح روز بعد هم به همین منوال گذشت تا ظهر كه مجددا به خانه بازگشتم دیدم او همچنان در
    خواب است اما احساس كردم به علت حمام نكردن در این چند روز بدنش بوي بدي گرفته بالاخره بعد
    از گذشت دو روز همسایه هایي كه با نگاهشان باعث آزار من و مادر میشدند و ما همیشه از اونا
    دوري مي كردیم به بوي بدي كه از خانه ي ما مي آمد مشكوك شده و به پلیس خبر دادند.
    در حالي كه با حرص گره ي روسریم را مچاله میكردم گفتم:
    -اینكه از مامان ثریا جدا بشم به صلاحمه؟
    ثریا این بار جدي نگاهم كرد و گفت:
    -آره!!
    اینقدر لحنش جدي و مطمئن بود كه باور كردم و تا لحظه اي كه پایش را روي ترمز گذاشت و ماشین
    را متوقف كرد دیگه هیچ حرفي بین ما رد و بدل نشد.
    -رسیدیم اینجاست .
    كنار مجتمع چند واحدي شیكي ایستاده بودیم از ظاهر محیط پیدا بود كه آدمهاي پولداري دراونجا
    زندگي مي كنن.
    -چطوره ؟ از محیط ظاهرش خوشت میاد؟
    پوزخندي زدم و گفتم:
    -ظاهرا كه خوبه آدماي پولدار و با كلاس اینجا زندگي مي كنن بالا شهر كه مي گن حتما همین
    جاست دیگه ؟نه؟
    ثریا در حالي كه وانمود مي كرد متوجه ي كنایه و حرص در كلام من نشده گفت:
    -آره همین جاست ولي براي تو كه مهم نیست !هست؟
    -مي دوني كه براي من نه ولي گویا براي وثوق باید خیلي خرج برداشته باشه اینطور نیست؟
    -حتما همین طوره.
    براي چندمین بارسوال همیشگي در مغزم خطور مي كنه و مي پرسم:
    -ثریا! چرا وثوق تا حالا اینقدر براي من خرج كرده ؟
    و ثریا مثل همیشه طفره مي ره و مي گه:
    -خوب عزیز دلم هر كي خربزه مي خوره پاي لرزشم مي شینه قَیمت شده باید خرجت كنه.
    -یعني تا این اندازه !این ده سال هیچي تمام اون كلاسهاي آموزشي و خرجها هیچي اما این آپارتمان
    بالاي شهر از ظاهرش هم مشخصه كه توش خیلي بزرگه نه ؟
    -پیاده شو برو ببین تا مطمئن بشي!
    سپس از داخل كیفش دسته كلیدي رو بیرون كشید و به دستم داد و در حالي كه صورتم را مي بوسید
    گفت:
    . -طبقه ي چهارم واحد ٨
    متعجب نگاهش كردم و گفتم:
    -مگه تو نمیاي ؟
    -من یه جلسه ي مهم دارم كه باید بهش برسم نمي تونم بیام تو تنها برو.
    با دلخوري و نا باورانه گفتم:
    -یعني چي ؟از همین الان مي خواي تنهام بذاري ؟
    با گفتن این جمله ناخود آگاه بغضم تركید و ثریا كه سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه تا اشكهاش
    سرازیر نشه گفت:
    -مجبورم فعلا تنهات بذارم پیاده شو,پیاده شوعزیزدلم .
    طوري عزیزدلم رو بیان كرد كه مثل یه دخترحرف شنو كه نباید به مادرش نه بگه از ماشین پیاده
    شدم و در ماشین رو به آرامي بستم و گفتم:
    -آخه ...من بدون تو...چطوري؟
    اجازه نداد حرفم تموم بشه و گفت:
    -قرار نیست كه قید هم رو بزنیم ما باز هم با هم خواهیم بود اما به طور مستقل و توهم عادت مي
    كني.
    -نمي كنم.
    -عادت داروي تسكین دهنده ایه پس سعي كن عادت كني.
    بهش نگاه كردم و او هم نگاهم كرد هیچ كدام دلمون نمي خواست از هم جدا بشیم اما ثریا پیش قدم شد
    و ترمز دستي را خواباند تا حركت كنه كه با گریه گفتم:
    -خیلي دلم مي خواد وثوق رو ببینم حالا دیگه نه براي تشكراز كاراش بلكه به خاطر جویا شدن از
    علت این كارش.
    ثریا كه از این حرف تكراري من تعجبي نكرده بود بدون هیچ اظهار نظري گفت:
    -مواظبجر خودت باش بعد مي بینمت خدانگهدار.
    با رفتن ثریا انقدر ایستادم و به مسیر رفتن او چشم دوختم تا چشمه ي اشكم خشك شد و در دل گفتم:
    -به امید دیدار.
    نمي دونم چقدر در همان حال كنار در مجتمع ایستاده بودم و به ثریا فكر مي كردم اما با صداي مرد
    جواني به خودم آدم كه گفت :
    -ببخشید خانم میشه برید كنار؟
    به سمت مرد جوان كه پشت سرم بود برگشتم و پرسیدم:
    -چرا برم كنار ؟
    به حدي موقع پرسیدن این سوال لحنم بچه گانه بود كه شاید اگر خودم جاي آن مرد جوان بودم قاه قاه
    مي زدم زیر خنده اما آن مرد فقط لبخندي زد و در حالي كه به در مجتمع اشاره مي كرد گفت :
    -وسط در ایستادین مي خوام برم داخل مجتمع.
    حق با او بود خودم رو كنار كشیدم و گفتم:
    -معذرت مي خوام بفرمایید.
    مرد جوان باز لبخندي زد و داخل شد من هم در حالي كه به دسته كلیدي كه در مشتم بود نگاه مي
    كردم به دنبال او واردساختمان شدم .به محض ورود نسیم خنكي به صورتم خورد كه حالم رو كمي
    بهتر كرد تازه متوجه شدم با اینكه اواخر شهریورماهِ هوا هنوز گرماي خودش رو داره و من
    لحظاتي كه بیرون ساختمان ایستاده بودم متوجه این گرما نشدم . به اطراف نگاهي انداختم لابي
    مجتمع بسیار بزرگ و شیك بود . حوصله ي فضولي و سر در آوردن از چیزي رو نداشتم و فقط با
    نگاهم به دنبال پله ها مي گشتم و وقتي پیداشون كردم و به طرفش حركت نمودم كه دوباره صداي
    همان مرد جوان را شنیدم كه گفت:
    -خانم!
    با شك از اینكه مورد خطابش من هستم به طرفش نگاه مي كنم اما جزما دونفر كسي اون جا نیست با
    این حال پرسیدم :
    -با من هستید ؟
    -بله مي خواستم بگم آسانسورهست فقط باید منتظر بمونید تا بیاد پایین.
    معلوم بود از لحظه ي ورود به لابي تمام حركات منو زیر نظر داشته كمي دورتراز او كه ظاهرا
    منتظر آسانسور بود ایستادمو گفتم:
    -ممنونم نمي دونستم!
    جزیك لبخند چیزي نگفت خوشبختانه آسانسورپایین رسید و همزمان كه یك نفر از آن بیرون مي آمد
    من و او هم سوارشدیم . موقع زدن دكمه ي طبقه ازم پرسید:
    -شما طبقه ي چندم مي رین ؟
     
    FLOWER BUD، magid202020 و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 2
    براي لحظه اي سردرگم شدم و به مغزم فشار آوردم شماره ي طبقه اي كه ثریا گفته رو به یاد بیارم
    كه همان لحظه مرد جوان طبقه ي مورد نظر خودش رو كه ۴ بود زدو منم كه همان طبقه مي خواستم
    برم یادم افتاد لبخندي زدم وگفتم:
    -طبقه ي چهارم.
    آسانسور كه به طبقه ي چهارم رسید پشت سر مرد جوان از آن بیرون آمدم و با چشم به دنبال واحد
    مورد نظرم گشتم البته زیاد سخت نبود چون آنجا دو تا واحد بیشتر وجود نداشت كه شماره ي هر
    واحد روي آن نوشته شده بود به سمت واحد خودم رفتم و در حالي كه كلید را در قفل مي چرخاندم
    صداي مرد جواني را شنیدم كه با لحن خوشحال و صداي بلندي خطاب به شخص دیگري گفت:
    -به به آقا فرزاد تو كه ستاره ي سهیل نبودي پسر!كجایي؟
    بي توجه وارد آپارتمان شدم...
    درست یك ماه پیش ازاینكه وثوق دستور ترك خانه ي زندگي را براي من صادر كنه یك روز توي
    حیاط خانه زندگي نشسته بودم وداشتم نقاشي هاي كتاب قصه ي جدیدم رو تكمیل مي كردم كه ثریا
    به سراغم اومد و ازم خواست تا فردا برایش طرح یه آپارتمان با تمام وسایل داخلش و مدل چیدمان
    اون وسایل بدون هیچ محدودیت مالي را بكشم و تحویلش بدم .اون روز این تقاضا به نظرم عجیب
    اومد اما من كه عادت نداشتم تا كسي خودش چیزي رو برام نگفته چیزي نپرسم و كنجكاوي نكنم بي
    هیچ سوالي روز بعد تصویر آپارتماني را كه مورد علاقه ي خودم بود و توي رویاهام داشتم با
    وسایلي شیك و چیدماني فوق العاده كشیدم و تحویلش دادم و حالا بعد از یك ماه كه از اون ماجرا مي
    گذشت به محض ورود به آپارتمان همه چیز روعینا مثل نقاشي كه خودم كشیده و تحویل ثریا داده
    بودم یافتم . یه سالن پذیرایي بزرگ با كفپوش سرامیكي به رنگ سفید یك دست مبل راحتي شیري
    رنگ با فرشي دست باف به همان رنگ كه در وسط سالن قرار داشت یك كاناپه بسیار شیك به رنگ
    طلایي روي یك فرش ابریشم با طرح ترنج هاي مخملي كنار دو پنجره ي بزرگ سالن كه با پرده
    هاي حریر كرم و والان طلایي تزئین شده بود قرار داشت.
    مابین پنجره و كاناپه یك پیا نو زیبا به من چشمك مي زد از همه ي اینها مهمتر چیزي كه من خیلي
    دوست داشتم صندلي گهواره اي بود كه آن طرفتر كنار شومینه قرار گرفته بود در كنار پیشخوان
    آشپزخانه ي اُپن با كابینت هاي قهوه اي متالیك كه ستاره هاي نقره اي روي آن ها حك شده بود سه تا
    صندلي پایه بلند تعبیه شده و یك میزغذا خوري هشت نفره ي چوبي و بسیارشیك هم وجود داشت .
    آپارتمان دوبلكس بود و در قسمت چپ ساختمان ده تا پله وجود داشت كه طبقه ي پایین و سالنها را به
    اتاق خواب هاي طبقه ي بالا وصل مي كرد.
    طبقه ي بالا شامل :یك اتاق خواب مخصوص خواب مهمان یك اتاق نسبتا بزرگ كه بیشتر شبیه یه
    گالري جمع وجورمخصوص نقاشي كردنم بود و در كنار اینها یه اتاق كه براي خوابم تهیه شده بود با
    دیوارهایي به رنگ آبي آسماني یك پنجره ي بزرگ با پرده هاي حریرآبي كه رو به پارك بازي
    مجتمع باز مي شد و عصرها مي توانستم شاهد بازي بچه هاي كوچك باشم تختم با تشكي به نرمي پر
    قو و پتو و ملحفه هاي آبي تیره كه نقشهاي روشن در آن بود كنار پنجره قرار داشت .یك میز تحریر
    با لپ تابي كه روي آن در گوشه ي اتاق خود نمایي مي كرد روبه روي تختخواب یك میز آرایش با
    آینه ي بزرگي گذاشته بودند كه در حالت دراز كش هم مي تونستم خودم را در آیینه ببینم . كفپوش
    اتاق موكت پرز بلندي كه روي آن مبل راحتي قرار داشت در گوشه ي دیگراتاق حمام و دست شویي
    تعبیه شده بود و من مجبور نبودم در مواقع ضروري به طبقه ي پایین بروم . یك كمد دیواري هم در
    اتاق قرار داشت كه وقتي در آن را بازكردم و با انواع لباس و مانتوهاي شیك و كفش ها و كیف هاي
    سِتِ مانتوها روبه رو شدم تازه فهمیدم كه صبح موقع ترك خانه زندگي چرا ثریا گفت چیزي بر ندارم
    چون اینجا همه چیز بود حتي تابلوهاي نقاشي كه تا آن روزكشیده بودم به اینجا انتقال داده بودند.
    كتابها و نوشته هایم هم در اتاق گالري نقاشي ام موجود بود كاملا معلوم بود كه همه چیز از قبل
    برنامه ریزي دقیقي داشته است نمي تونستم خودم رو گول بزنم با اینكه اون روز براي پاسخ به در
    خواست ثریا در كشیدن طرح وچیدمان آپارتمان كمي رویایي رفتار كرده بودم امروز خوشحال بودم
    كه زندگي در این چنین جاي رویایي را تجربه مي كنم ولي دردلم غمي سنگیني مي كرد كه این
    خوشحالي و تجربه ي شیرین چرا باید به قیمت از دست دادن ثریا و زندگي در كنار او باشد.
    به طبقه ي پایین برگشتم و روي صندلي گهواره اي كنار شومینه ي خاموش نشستم و همان طور كه
    تاب مي خوردم چشمانم را بستم خیلي دلم مي خواست فكر كنم با اینكه دختر باهوش وبا استعدادي
    بودم اما حافظه ام دربه یاد آوردن خاطرات گذشته اصلا یاریم نمي كرد و چهري افراد توي ذهنم
    باقي نمي ماند در اصل محال بود و به یاد نداشتم كه فردي را حتي دو یا سه بار دیده باشم و بعد از
    دو هفته كه دوباره ببینم به یاد آورم كه كي و كجا دیده ام.
    خنده دار به نظر مي رسه اما من چهره ي معلما و همشاگردي هاي مدرسه ام را بعد از گذشت زمان
    اصلا به یاد ندارم .گاهي فكر مي كنم شاید با گذشت زمان پرستاراني را كه ده سال باهاشون زندگي
    كردم و حضورشون همیشه ثابت بوده رو هم از یاد ببرم یا حتي چهره ي ثریا رو امایعني ممكنه كه
    ثریا رو فراموش كنم ؟اون درست مثل مادرمه البته از مادرم هم چیزي در ذهن ندارم جز اینكه او
    شهرزاد قصه گوي من بود .واي خدایا چقدر وحشتناكه فوري چشمانم را باز كردم و قطره ي اشكي
    كه روي گونه ام جاري شده پاك نمودم. از روي صندلي بلند شدم و به ساعت نگاهي انداختم ساعت
    سه بعدازظهر را نشان مي دادچیزي حدود شش ساعت بود كه از ثریا جدا شده بودم .چقدر دلم هواش
    رو كرد اگه الان پیشم بود مثل هر پنجشنبه داشتم آماده مي شدم كه با هم به بهشت زهرا برویم اما
    الان تنها توي این خونه ي بزرگ چیكار باید بكنم ؟ بشینم از دور فاتحه اي نثار روح پدر و مادرم
    كنم ؟بله چاره ي دیگه ندارم چون من تا حالا تنها جایي نرفتم به جز مسیر دبیرستان تا خونه ي
    زندگي بقیه ي مسیرها ثریا همراهم بوده پس باید از خیربهشت زهرا بگذرم . به طرف اتاق خوابم
    رفتم و جلوي میز آرایش ایستادم و تازه متوجه شدم مانتووروسري كه از صبح پوشیدم هنوز تنمه
    چهره ام مثل ادمهاي مرده شده بود تصمیم گرفتم یه دوش آب سرد بگیرم و با این قصد به سمت كمد
    رفتم تا حوله بردارم كه در همین حین یك دفعه متوجه نامه اي شدم كه روي میز آرایش به صورت
    ایستاده گذاشته بودند كنجكاوانه برش داشتم و با دیدن خط ثریا كه روي آن نوشته بود :براي پري
    عزیزم ذوق زده بازش كردم و شروع به خواندن نمودم:
    پري عزیزم! این روزها وقتي به آلبوم قدیمي ام نگاه مي كنم با دیدن عكسهاي كودكي و نوجواني «
    خودم ناخودآگاه بي آنكه بخواهم تصویر تو در ذهنم نقش مي بندد یك دختر جوان ١٨ ساله با ١٧٠ سانت
    قد و موهاي پرپشت به سیاهي رنگ شب،بیني قلمي و كوچك ، لبان قلوه اي زیبا، چشماني میشي با
    ابروان كماني سیاه با پوستي نسبتا برنزه و صورتي گرد كه خودش هم نمي دونه با اون اندام موزون
    چه زیبایي خیره كننده اي دارد . دختري ساده كه تا به حال متوجه هیچ نگاهي به خودش نشده، اما
    پري كوچك ! من به عنوان كسي كه همیشه و همه جا كنارت بودم متوجه این نگاه ها مي شدم و هر
    بار كه بي توجه ي تو رو به اطرافت مي دیدم بیشتربه خودم و روحیاتم تورو نزدیك مي دیدم ،آره
    !روحیات تومثل خود منه ، اصلا بذار برات یه قصه بگم، یه قصه ي جدیدكه تا حالا برت نگفتم.
    8ساله بودم كه پدر و مادرم به خاطر نداشتن تفاهم برسر محل زندگي در ایران یا خارج از هم جدا
    شدن ،من شدم سهم پدرم وایران موندم ، سینا شد سهم مادرم و رفت آمریكا .از سرنوشت سینا جز
    اینكه در امریكا پیش مادرم زندگي مي كنه چیزي نمي دونم ، اما داستان زندگي من با پدر در تنهاي
    مي گذشت . پدر بعد از اینكه مادرم تركش كرد و رفت آمریكا تارك دنیا شد ، با همه قطع رابطه
    كردو تمام زندگیش رو خلاصه كرد در سخت كار كردن و پول در آوردن .به من هم اصلا اهمیت
    نمي داد ، بعدها فهمیدم به خاطر شباهت من به مادرم از من دوري مي كنه، پدر را هفته به هفته
    میدیدم ،اون فكر مي كرد همین كه من مستخدم دارم و كلي پول و كسي كه برام غذا آماده مي كنه
    كافیه !اما نمي دونست كه من هیچ رفاهي نمي خوام وفقط یه ذره محبت اونو جستجو میكنم .
    مادرم
    هم كه اصلا انگارنه انگار دختري در ایران داره ، فقط سالي یكباریك كارت تبریك سال نوبا یه
    عروسك برایم مي فرستاد ، من در چنین محیطي به تنهایي بزرگ شدم ورشد كردم . توي ١٨ سالگي
    تبدیل به یه دختر كاملا غیراجتماعي شده بودم ، خنده داره اما حتي یه دوست هم نداشتم . بي توجهي
    پدر هم با بزرگ شدن من روز به روز بیشتر مي شد ، به خصوص كه كاملا هم شبیه مادرم شده
    بودم ، ظرافت اندام ، لبان كوچك و سرخ رنگ ، بیني كوچك و صورت ظریف با چشمان عسلي و
    ابروان نسبتا سیاه و موهاي خرمایي ، حس مي كردم نفرتي كه پدر نسبت به مادرداشته حالا نسبت به
    من داره و اگه بیشتر از اون نداشت كمترهم نبود .اما ازدواج ناگهاني مادر با یك مرد آمریكایي و
    شنیدن این خبرو سكته ومرگ ناگهاني پدر این حقیقت را برام روشن كرد كه در تمام این سالها پدر نه
    تنها از اون متنفر نبوده بلكه عاشقانه هم دوستش داشته و امیدوار بوده كه روزي برگرده و باز در
    كنارهم زندگي كنند و این كارمادرتمام امیدهاي پدرم را نابود كرد و او را از پا درآورد.
    بعد از مرگ پدرامیدوار بودم مادرم به ایران بیاد و در مراسم تشیع او شركت كنه ، اما اونیامد و بعد
    از مدتي براي من دعوت نامه فرستاد تا به او و سینا ملحق شوم ، اما من نرفتم وماندم و با عادتي كه
    به تنها بودن داشتم به یاد پدري كه زیاد هم در كنارش نبودم زندگي كردم .سال بعد رشته ي
    روانشناسي كودك دردانشگاه قبول شدم ، توي سن ١٩ سالگي ترجیح دادم با ثروت پدرپرورشگاهي
    تاسیس كنم وازهمون روزتصمیم گرفتم تنهاییم را با بچه هاي اونجا پر كنم و محبتي رو به آنها
    نثاركنم كه خودم همیشه ازآن محروم بودم ،زندگیم شد پرورشگاه و گلهایي كه توش بودن . تا چند
    سال اول بچه هاي آنجا و مخصوصا تو شدین هدف زندگیم ،اعتراف میكنم كه با ارزشترین چیزهاي
    زندگیم را فداي این هدف كردم . وحالا در سن ٣٠ سالگي وقتي شبها به آپارتمان سوت و كورم برمي
    گردم احساس بدي دارم ، احساس بد شكست و تنهایي .من آدمي هستم كه فقط در كارم موفق شده ام و
    حسي بهم مي گه كه هیچ چیزي در زندگي ندارم ، جزتوكه عزیزترین موجود زندگي من هستي ! اما
    دیدم كه این خودخواهیه كه بخوام تو رو مثل خودم تنها كنم و فقط براي خودم حفظت كنم ، الان كه به
    تو نگاه مي كنم وحشت تمام وجودم رو مي گیره وحشت از اینكه ١٢ سال دیگه وقتي در جایگه كنوني
    من قرار بگیري احساسي بدترازالان من داشته باشي ، چرا كه 18 سالگي تو از ١٨ سالگي من تنهایي
    بیشتري داره ، تو آنقدر تنهایي كه جز من كسي رو نمي بیني ١٨ سالگي تو غیر اجتماعي تر از
    ١٨ سالگي من شده پس واي به سي سالگیت .
    پري عزیزمن! توحیفي ، مي ترسم از روزي كه به خودت بیایي و ببیني خیلي دیر شده .پري خوشگل
    من ! تو خلاقیت هاي زیادي داري چطوربگم ؟ فوق العاده اي ، ولي تنهایي واین یعني هیچ بودن
    .الان كه به گذشته برمي گردم مي بینم اگر بعد از مرگ پدرم و زماني كه ١٨ سال داشتم راه درست
    را انتخاب كرده بودم الان اینقدراحساس تنهایي نصیبم نمي شد ، اما من اشتباه كردم و همیشه باید
    تاوان این اشتباه را پس بدهم .دختر گلم!تو الان در موقعیتي هستي كه من هر شب آرزوي قرار
    گرفتن درآن را دارم . پس خواهش مي كنم ،تمنا مي كنم، به آینده فكركن ، زندگي اون چیزي نیست
    كه تا به حال تجربه كردي زندگي تو از امروز كه به تنهایي وارد اجتماع خواهي شد شروع مي شود
    ...» و تو باید خود به تنهایي زندگي كردن رو یاد بگیري
    ثریا. « دوستت دارم «
    نامه ي ثریا رو چند بار دیگه خوندم ،واقعا گیج شده بودم ، تا اون شب هیچ چیز از زندگي ثریا نمي
    دونستم جز اینكه مجرد وتنها زندگي مي كنه ، هیچ وقتم كنجكاوي نكرده بودم كه داستان زندگیش
    چیست. واي خداي من ،مامان ثریا چقدر تنها وغمگین بود . چقدراحمق بودم كه هیچ وقت نتونستم كه
    این غم رو توي چشماش بخونم . چقدرخودخواه بودم ، همیشه فكر تنهایي خودم هستم در حالي كه
    اون از من تنهاتره.آه كه چه روح بزرگي داره از خودش گذشت تا من گرفتار غمي كه او خود
    گرفتارش هست نشم.
    بعد از خواندن نامه دایم با خود مي گفتم:خدایا چكار كنم ،حق با ثریا بود ، من دختر اجتماعي نبودم و
    در سن ١٨ سالگي و با وجود رفتن به مدرسه و كلاسهاي آموزشي گوناگون اما یك دوست هم نداشتم
    ، ظاهرا بزرگ شده بودم اما كودك درونم هنوز زنده بود.من مي ترسیدم ، همیشه مي ترسیدم از
    تنهایي وازتنها ماندن...
    روي تختم نشستم وهمچنان به نامه ثریافكركردم به خصوص به سطرآخرش كه اینكه زندگیم از الان
    شروع مي شه و باید خودم زندگي كردن رو یاد بگیرم ولي آخه چطوري؟من كه قادر به انجام كاري
    نبودم تا امروز تمام كارهایم رو ثریا انجام مي داد.من كتاب مي نوشتم وبراي كتابهایم نقاشي مي
    كشیدم ، اما این ثریا بود كه تمام دوندگي اون روانجام میداد تا چاب بشه ، كار ترجمه انجام مي دادم ،
    ولي این ثریا بود كه با مجلات صحبت و كارهاي منو براشون پست مي كرد .كلاس موسیقي مي رفتم
    ، اما ثریا منو مي برد و منتظرم مي موند و برمي گردوند . كلاس شنا ، ثریا هم با هام مي اومد تمام
    برنامه هام رو ثریا تنظیم میكرد و در تمام مراحل همراهم بود كار شركت در مسابقات رو اون برام
    ترتیب مي داد و من فقط شركت كننده بودم اما حالاباید تمام این كارهارو خودم به تنهایي انجام بدم و
    این به نظرم سخت و مسخره مي آمد . من حتي بلد نبودم تنهایي برم بهشت زهرا و به همین خاطر
    قید رفتن بر سر مزارپدرومادرعزیزم رو زده بودم اون وقت چطوري مي خواستم تمام كارها رو
    خودم انجام بدم ؟باید چي كارمي كردم ؟باید قید این همه كار و علاقه رومي زدم وكنج خونه مي
    نشستم ؟نه این نمي شد پس باید به حرف ثریا گوش كنم و به كودك درونم اجازه بزرگ شدن بدم .
    ولي از كجا و چه جوري ؟هنوز نمي دانستم .
    رفتم حمام و وقتي بیرون اومدم احساس خوبي داشتم . ساعت ۶بعدازظهربودوبراي تصمیمي كه گرفته
    بودم زیاد وقت نداشتم سریع موهایم رو خشك كردم و از داخل كمد یك دست مانتو شلوارمشكي همراه
    روسري مشكي برداشتم و پوشیدم ، خوشبختانه ثریا چادر هم برام خریده بود اون رو داخل كیفم
    گذاشتم و پول هام رو شمردم و دیدم به اندازه كافي دارم كه بتونم بون دغدغه وبا آژانس به بهشت
    زهرا بروم و برگردم . اعتراف مي كنم كه خیلي هیجان زده بودم نمي دونستم مي تونم براي اولین
    بار تنهایي برم و برگردم یا نه؟امیدوارانه از اتاق خارج شدم و به سمت تلفن رفتم تا از آژانس یه
    ماشین بگیرم اما وقتي گوشي رو برداشتم تازه یادم اومد كه شماره ي آژانس رو ندارم ناامیدانه گوشي
    رو روي دستگاه قراردادم روي مبل نشستم و فكر كردم كه چیكار باید بكنم . تصمیم گرفتم به ثریا
    زنگ بزنم هم صدایش رو مي شنوم هم شماره ي آژانس رو ازش مي پرسم اما باز پشیمون شدم با
    شناختي كه از ثریاداشتم مطمئن بودم كه او فكر همه چیزرو مي كنه ! اگر مي خواست خودش شماره
    اي كنار تلفن مي گذاشت اما این كارو نكرده پس مي خواسته خودم و بدون كمك اون این مشكل رو
    حل كنم ولي آخه چه جوري ؟ من از كجا شماره تلفن پیدا كنم ؟ اگه از ١١٨ شماره بگیرم آدرس اینجا
    رو كه بلد نیستم كه به آژانس بدم تا بیاد دنبالم كسي رو هم كه نمي شناسم تا آدرس اینجارو بپرسم اما
    نه !... ناگهان فكري به مغزم خطور كرد یاد اون مرد جوان كه هنگام ورود به مجتمع باهاش روبه
    رو شده بودم افتادم اون هم به همین طبقه اومده بود پس باید ساكن همین واحد مقابل باشه . آره ! با
    اینكه قیافش خوب یادم نبود اما مطمئن بودم وقتي وارد آپارتمان مي شد اسم فرزاد رو شنیدم.
     
    FLOWER BUD، magid202020 و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 3
    اماده شده جلوي در آپارتمان روبه رویي ایستادم ،با این قصد كه از آقایي كه اسمش فرزاد بود شماره
    آژانسي رو بگیرم .زنگ را فشردم خیلي طول نكشید كه مرد جواني در را باز كرد وقتي نگاهش
    كردم قیافه اش اصلا آشنا نبود پس این فرزاد نیست . همچنان كه به مرد جوان زل زده بودم با خودم
    فكر مي كردم نكنه اشتباه مي كنم و خودش باشه وآبروم بره ! مرد جوان دست در موهایش فرو برد و
    گفت:
    -خوش تیپي و خوشگلي هم براي ما درد سر شده ولي به خدا من بي تقصیرم قبل از تولد به مادرم
    گفتم من و اینقدر خوشگل و جذاب به دنیا نیاراما گوش نداد و اینم عاقبت كار ، همه ي دخترا اسیرم
    مي شن.
    بعد هم با صداي بلندي دادزد:
    -آهاي فرزاد پاشو یه لیوان آب بیارباز این خوش تیپي كار دست من داد بدوكه دختر مردم داره از
    دست مي ره . فرزاد...!كجایي پس؟
    -آهان خودشه من با آقا فرزاد كار دارم.
    -با فرزاد كار دارین؟واي خداي من عجب مصیبتي ،آبرومون رفت، فرزاد بیا ببینم حالا جواب...
    مرد جوان همانطور مشغول گفتن چرت و پرت بود كه چهره ي آشنایي دم در آمد و گفت:
    -چه خبرته نادین ؟چرا معركه گرفتي زشته!
    به مرد جوان كه فرزاد نام داشت نگاه كردم و مطمئن شدم كه خودشه او كه هنوز به جلوي در نرسیده
    بود تا متوجه من بشه خطاب به دوستش كه نادین نام داشت ادامه داد:
    -فكركنم صدات تا پایین هم رفت چه برسه به این آپارتمان روبه رویي...
    و در حالي كه رسیده بود به جلوي درو مي خواست آپارتمان منو نشون بده متوجه من شد و با تعجب
    به من نگاه كرد و حرفش رو نصفه قطع كرد ،لبخندي زدم و گفتم:
    -اشكال نداره آپارتمان روبه رو خودم زندگي مي كنم . این حرفها روهم به خودم زدن ولي من اصلا
    نفهمیدم چي گفتن؟
    -بله اقا فرزاد آخه من داشتم با زبان فرانسه با خانم صحبت مي كردم !
    -اما من فرانسه رو خوب بلدم شما فرانسه صحبت نمي كردین.
    -معذرت مي خوام حق باشماست من حواسم نبود انگلیسي حرف زدم !
    -خوشبختانه من انگلیسي هم بلدم...!
    -جه خوب مي شه لطفا بگین این دختر خانم جوان دیگه به چه زباني وارد هستن ؟
    -فارسي...
    -اي ناقلا پس چرا مي گي نفهمیدم من كه فارسي حرف زدم؟
    -به خدا من ناقلا نیستم فهمیدم چي مي گین اما متوجه منظورتون نشدم یعني اینكه من بیام با آقا فرزاد
    كار داشته باشم ،زشته؟
    -نه اینكه با دیدن زیبایي و جذابیت من دم در خشكتون بزنه و آخر سر كاشف به عمل بیاد كه با
    فرزاد كار دارین زشته!
    -به خدا من مبهوت جذابیت شما نشدم ، آخه ... آخه شما خیلي هم جذاب نیستین فقط من چون قیافه ي
    آقا فرزاد یادم رفته بود داشتم فكرمي كردم شما فرزادي یا نه؟
    آنگاه به فرزاد كه از بحث ما دو نفرخنده اش گرفته بود اشاره كردمو گفتم:
    -فرزاد این آقاست.
    فرزاد در حالي كه با خنده به نادین كه به او چشم غره مي رفت نگاه مي كرد گفت:
    -خوشم اومد روت كم شد خب جناب پلیس جوان رفع اتهام شد ؟
    -از این خانم بله ولي از شما نه بگو ببینم توچطور دختر همسایه ي روبه رویي منو مي شناسي ؟در
    حالي كه خودم تا حالا ندیدمش!
    -آخه من تازه امروز به این خونه اومدم به خاطر همین شما منو ندیدین.
    -دیگه بدترشد مطمئنم شما دو نفر با هم تباني كردین فرزاد زود بگواین خانم كیه آوردیش توي
    آپارتمان روبه روي آپارتمان خانواده ي من ؟
    نزدیك بود از چرت و پرتهاي نادین اشكم سرازیر بشه نمي دونستم كه منظورش چیه كه مرا متهم مي
    كنه اما خودم رو كنترل كردم و رو به فرزاد كه نادین اجازه ي حرف زدن بهش نمي داد گفتم:
    -توروخدا شما بهش بگین ما باهم تباني نداشتیم من فقط چون شما رو امروز شناختم و دیدم به این
    خونه اومدین خواستم ازتون شماره ي آژانس بگیرم مي خوام برم بهشت زهرا البته دیگه پشیمون
    شدم و نمي خوام .
    در حالي كه بغض گلوم رو فشارمي داد منتظر عكس العمل آنها نموندم وبه سمت آپارتمان خودم
    حركت كردم كه صداي نادین منو متوقف كرد:
    -اتفاقا خانم جوان شما خوب جایي اومدین ! این آقا فرزاد ،دوست خوب، با مرام و با معرفت من كه
    امروز خیلي اتفاقي اینجا اومده خودش راننده آژانسه ، قسمت رو مي بیني همین اساعه داشت آماده
    مي شد بره دنبال یه لقمه نون حلال و چند تا مسافر بزنه كه شما پیش قدم شدین.
    با خوشحالي نگاهي به آن دو انداختمو گفتم:
    -راست مي گین؟!
    -فرزاد خواست حرفي بزنه كه نادین وسط حرفش پرید و گفت:
    -دست شما درد نكنه نا سلامتي من پلیس این مملكتم ، اون وقت میام دروغ بگم ؟شما برین پایین تو
    لابي منتظرباشین تا فرزاد بیاد.
    با خوشحالي گفتم:
    -باشه دست شما درد نكنه من پایین منتظر مي مونم.
    در حالي كه باورم نمي شد جریان آژانس به این راحتي حل شده باشه سوار آسانسور شدم و رفتم
    پایین.
    با خودم اندیشیدم كه چقدر محله ي بالاي شهر با اون جایي كه خونه ي زندگي قرار داشت فرق مي
    كرد و الحق كه شایسته ي نام شمال شهر بود چون خیابوناش مثل شمال كه یه بار با ثریا و بچه هاي
    پرورشگاه رفته بودیم پربود ازدارودرخت وبه جاي آپارتمان هاي كوچك و جمع و جور تشكیل مي
    شد از خونه هاي ویلایي یا آپارتمان هاي بسیاربزرگ كه همه یا روبه پارك بود یا فضاي سبز. اصلا
    ماشین هاي آژانسش هم با تاكسي هاي آژانس منطقه ي ما فرق مي كرد مثل همین ماشین فرزاد كه یه
    پرشیاي مشكي كولرداربود و داخلش آنقدر خنك بود كه یادت مي رفت تابستانه و هوا خیلي گرم.
    در تمام مسیرراه تا بهشت زهرا حواسم به بیرون بود و مي خواستم مسیر رو خوب یاد بگیرم حتي از
    فرزاد یه برگه گرفتم و از هر خیابون یا كوچه اي كه مي رفت اسمش رو یادداشت مي كردم . تصمیم
    جدي گرفته بودم كه ثریا ازش صحبت مي كرد را از همین جا آغاز كنم . طبق عادت ده ساله نزدیك
    قبرستان چند شاخه گل رزومریم خریداري كردم ولي وقتي سر مزاررسیدم دیدم كه پراز گل رز و
    مریم و با خودم فكر كردم كه كار،كار ثریاست و نتونسته عادت ده ساله اش رو ترك كنه و به همین
    خاطر زیاد فكر خودم رو مشغول نكردم . فاتحه اي خواندم و به همراه فرزاد كه دنبالم اومده بود از
    بهشت زهرا زدیم بیرون در مسیر بازگشت این بار به جاي اینكه عقب بشینم جلو نشستم و از فرزاد
    كه متعجبانه به این عمل من نگاه مي كرد یك برگ كاغذ دیگه خواستم او هم بي هیچ اعتراضي یك
    برگه به من داد.
     
    FLOWER BUD، magid202020 و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 4
    تصمیم گرفته بودم كه ازاون لحظه به بعد با هر آدمي كه برخورد مي كنم و احتمال دیدن دوباره اش
    وجود داره براي اینكه تصویرش از ذهنم پاك نشه ازش عكسي بكشم و مشخصاتش رو پشت برگه
    بنویسم تا بار دیگه كه دیدمش دچار مشكل نشم .به خصوص فرزاد رو كه راننده آژانس خوب و
    مؤدبي بود در طول راه نه صداي ضبطش رو بلند كرد نه سؤالات بي مورد پرسید ساكت بود و توي
    ترافیك عصباني نمي شد و بوق بي جا نمي زد چیزهایي كه هر وقت با ثریا سوار تاكسي مي شدیم
    شاهدش بودم دراونبود . تازه ماشینش هم خیلي خوب و راحت بود حتي توي قبرستون وقتي ازش
    خواستم توي ماشین منتظرم بمونه این كار را نكرد و بدون هیچ حرفي دنبالم اومد و براي پدرو مادرم
    فاتحه خواند . پیش خودم فكركردم من كه از این به بعد براي رفت وآمدم نیاز به آژانس داشتم و چه
    بهتر كه آن یك نفر فرزاد باشه براي همین نباید چهره اش رو فراموش كنم . نمي خوام از خودم
    تعریف كنم اما كشیدن چهره ي آدما آسونترین كار براي من بود . طوریكه چهره ي فرزاد رو با
    چشمان عسلي كه به سبزي مي زد و با آبروهاي مشكي كه قهوه اي دیده مي شد و دماغ و دهني كه
    كاملا با حالت صورتش هماهنگي داشتند و موهاي پرپشت قهوه اي اش در كمتر از ٢٠ دقیقه طراحي
    كردم و در تمام طول این مدت فرزاد فقط گاهي كنجكاوانه به حركات دست من كه روي كاغذ این
    طرف واون طرف مي رفت نگاهي مي انداخت . نقاشي چهره اش كه تمام شد زیرش نوشتم : فرزاد
    راننده ي آژانس.
    یك خیابان مانده به مجتمع چشمم به یك پیتزا فروشي افتاد و تازه فهمیدم چقدر گرسنه هستم آخه از
    صبح كه از پرورشگاه اومدم بیرون جز یه لقمه نان و پنیري كه به اصرار ثریا خوردم تا الان
    كه ٨شب بودهیچي نخوردم . بنابراین از فرزاد خواستم كه كنار پیتزا فروشي نگه دارد او كه متوجه
    این در خواستم نشده و فقط كلمه ي ایستادن رو فهمیده بود پرسید:
    -اتفاقي افتاده ؟
    در حالي كه از ماشین پیاده مي شدم به پیتزا فروشي اشاره كردم و گفتم:
    -خیلي گرسنمه مي خوام شام بگیرم منتظرم بمونید الان میام.
    -نمي خواد شما بشین من خودم میرم هر چي مي خواین مي گیرم.
    لبخندي زدمو گفتم:
    -متشكرم اما خودم مي رم چون مي خوام یاد بگیرم.
    -چي رو یاد بگیرین؟
    -اینكه پیتزا بخرم ببینم شما چیزي نمي خورید ؟فكر كنم اینطوري زودتر راه بیفتم.
    فرزاد خنده ي كوچولویي كرد و گفت:
    -نه نمي خورم.
    -مطمئنین تعارف نكنید ؟
    -بله مطمئنم.
    شانه اي بالا انداختم و وارد پیتزا فروشي شدم یك سیب زمیني با یك پیتزاي مخصوص و نوشابه
    سفارش دادم دو تا هم راني پرتقال براي خودم و فرزاد خریدم . موقعي كه داشتم پول خرید هام رو
    حساب مي كردم شماره ي پیتزا فروشي رو هم گرفتم تا هر وقت خواستم زنگ بزنم برام پیتزا بیارن
    از پیتزا فروشي كه بیرون اومدم دوباره روي صندلي عقب جا گرفتم و در حالي كه راني را به طرف
    فرزاد گرفته بودم گفتم:
    -بگیرید فكر كردم باید تشنه باشین ، تشنه هستین ، نه؟ !
    راني را از دستم گرفت و گفت:
    -بله ممنون.
    -نمي دونستم چي دوست دارین براتون پرتقال گرفتم اشكالي كه نداره ؟
    -نه اشكالي نداره متشكرم.
    جرعه اي نوشید و پرسید:
    -چي شد؟یاد گرفتین؟
    -چي رو ؟
    -پیتزا خریدن رو دیگه!
    -بله كار خیلي راحتي بود ، سفارش دادم ، آماده شد ، بعد پولش رو پرداخت كردم ،تازه شماره اش
    رو هم گرفتم كه هر وقت هوس كردم پیتزا بخورم زنگ بزنم برام بیاره در خونه.
    جرعه اي از راني خوردم و ادامه دادم :
    -البته مي دونید من فكر مي كنم از فردا هر روز بهشون زنگ بزنم.
    فرزاد مشتاقانه پرسید:
    -چرا؟
    -آخه من تنها چیزي كه از غذا مي دونم چطور خوردنشه چطور درست كردنش را بلد نیستم.
    -خوب یاد بگیرین.
    با شنیدن این جمله یاد ثریا افتادم عجیب از این جمله خوشم اومده بودبراي همین پرسیدم:
    -چطوري یاد بگیرم ؟
    -خیلي راحته از یكي بخواه بهت یاد بده.
    در حالیكه آخرین جرعه ي رانیش را سر مي كشید گفت:
    -دخترا معمولا از كي آشپزي یاد مي گیرن ؟
    -از كي ؟
    در حالي كه حركت مي كرد گفت:
    -از مادرشون دیگه.
    بطري راني را كنار گذاشتم و با آه گفتم:
    -نمي شه!
    -چرا نكنه مادرتون مثل خودتون آشپزي بلد نیست ؟
    به فكر فرو رفتم یعني مادرم آشپزي بلدبوده یا نه ؟ و بي اختیارجواب دادم:
    -نمي دونم.
    -چرا نمي دونین؟
    -چون توي اون قبري كه بالاي سرش امروز فاتحه خوندین مادر من خوابیده.
    این جمله را در حالي گفتم كه بغض گلویم را گرفته بود.
    -خیلي معذرت مي خوام نمي دونستم اون خانم وآقا پدر و مادرتون بودن.
    لحنش همدردانه بود حسم بهم مي گفت باید جواب مؤدبانه و خوبي بهش بدم اما نمي دونستم چي بگم .
    من كه تا به حال در چنین موقعیتهایي قرار نگرفته بودم پس ترجیح دادم سكوت كنم و تا زماني كه به
    مجتمع رسیدیم هیچ حرفي بین ما رد و بدل نشد.
    روبه روي در مجتمع از ماشین فرزاد پیاده شدم و كنار در سمت او ایستادمو پلاستیك غذا رو روي
    زمین گذاشتم و در كیف پولم رو باز كردم و گفتم:
    -خیلي متشكرم آقا لطف كردین چقدر مي شه ؟
    این نوع طرز بر خورد رو از ثریا یاد گرفته بودم همیشه وقتي ماشینش خراب مي شد و آژانس مي
    گرفتیم موقع حساب كردن همین جمله ها رو به كار مي برد و یادمه راننده همیشه مي گفت قابل نداره
    و بعد قیمت را اعلام مي كرد .انتظار داشتم فرزاد هم همین را بگوید و من پولش را بدهم اما او
    غافلگیرم كردو گفت:
    -چي چقدر مي شه؟
    -كرایه دیگه چقدرشد ؟!
    -هیچي!!
    -یعني چي؟
    -یعني مهمون من بودین دیگه...
    براي اولین بار در طول اون روز هم خندیدم منظورش چیه؟مگه آژانس نبود چرا مي گه مهمون من
    خواستم چیزي بگم كه صداي آشنایي پشت سرم شنیدم كه گفت:
    -به به دوستان عزیز من ، خندون مي بینمتون .به طرف صدا برگشتم نادین بود همان جوان آپارتمان
    روبه روي آپارتمان من ، لباس پلیس به تن داشت .متعجب از كلمه ي دوستان من به او گفتم:
    -من دوست شما هستم؟
    -شما دوست مني ؟نه، كي گفته؟
    -خود شما!!
    -من كي گفتم ؟ دختره ي پررو ، چرا بي خود حرف توي دهن آدم مي ذاري ؟
    بعد قیافه ي حق به جانبي گرفت و دستش رو به علامت تهدید رو به من تكان داد و گفت :
    -شما دارین رسما به مأمور دولت تهمت مي زنین.
    باز از حرفاش سر در نیاوردم امافرزاد برعكس من كه گیج و منگ شده بودم خیلي خون سرد داخل
    ماشین نشسته و مارو نظاره مي كرد . دوباره ادامه دادم:
    -ولي این شما هستي كه داري به من تهمت مي زني.
    -واي خدا تهمت كم بود،حاضر جوابي هم با مأمور دولت مي كنه.
    -من كي حاضر جوابي كردم ؟
    -همین الان عجب آدمي هستي شما توي روز روشن داري همه چیز رو حاشا مي كني؟
    متعجب از جمله ي آخرش گفتم:
    -ولي الان كه هوا تاریكه!
    بي آنكه متوجه دلیل خنده ي فرزاد بشم ادامه دادم:
    -شما مشكل بینایي دارین ؟
    -عیب روي مأمور دولت مي ذاري ؟
    -نه به خدا!!!
    -قسم خدا به دروغ مي خوري ؟
    -نه به خدا!!!
    -پس مامان بزرگ به من گفت كور؟
    -من از كجا بدونم؟
    -خودت رو به نفهمي مي زني ؟
    -نه، اصلا.
    -پس چي ؟
    -آخه من كه تا حالا مادربزرگ شما رو ندیدم ، بدونم بهت گفته كور یا نه!
    -مي خواي بیارم ببینیش ؟
    شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
    -نمي دونم !مي خواي بیارش اگه گفت آره كوري ، بهش مي گم نه كور نیست مشكل بینائي داره
    !خوبه؟
    -مأمور دولت رو مسخره مي كني ؟
    فرزاد با صداي بلند شروع به خندیدن كرد ، مانده بودم چي بهش بگم ، چرا همش حرفم رو با تعبیر
    بد برداشت مي كرد ، فكر كردم بهترین راه اینه كه از اول واضح براش توضیح بدم بنابراین گفتم:
    -ببینم ، شما خودت مگه نگفتي دوستان عزیز من خندون مي بینمتون؟
    تو داري مأمور دولت رو سیم چیم مي كني ؟
    نه مثل اینكه این آدم نمي خواد بس كنه ،با كلافگي گفتم:
    -گفتي یا نگفتي؟
    -مأمور دولت رو تهدید مي كني ؟
    با خودم گفتم این آدم مشكل روحي داره ولي براي اینكه ثابت كنم دروغ نگفتم با لحني ملتمسانه
    پرسیدم:
    -گفتي یا نگفتي ؟
    -آفرین دختر خوب ، حالا شد، آره گفتم.
    ذوق زده از جوابي كه داده بود گفتم:
    -آفرین، شماجمع بستي گفتي دوستان در حالیكه اگر منظورتون فقط فرزادبود باید مي گفتین دوست
    عزیزمن درسته؟
    -بله حرف حساب جواب نداره.
    خوشحال از اینكه حرفم رو ثابت كرده بودم ادامه دادم:
    -خوب حالا من دوست شمام؟
    -نه بابا به خودت نگیرمن جو گیر شدم یه چیزي گفتم.
    -كدوم جو شما رو گرفت؟
    -خنده ي شما با دوست عزیز من فرزاد.
    با این حرف یاد فرزاد افتادم . آنقدر گرم بحث با نادین بودم كه پاك فراموش كردم كرایه فرزاد رو
    بدم روبه نادین گفتم:
    -آهان از حرف فرزاد خنده ام گرفته بود.
    -باریكلا ، فرزاد جون جوك هم بلد بود و من نمي دونستم ؟
    -اِ ! پس جوك بود گفتم آدم كه مسافرش رو مهمون نمي كنه.
    -اِ ... به چي دعوتت كرده؟
    -ازم كرایه نمي گیره مي گه مهمون من آخه مگه مي شه؟
    -چرا نشه عزیزمن پنجشنبه ها این فرزاد نذرداره براي شادي روح پدر بزرگهاي مرحومش مسافر
    مجاني سوار كنه . شانس شما گرفته و امروز شما به تورفرزاد خورد ي.
    به فرزاد نگاه كردم و پرسیدم:
    -راست مي گه ؟
    -آره راست مي گه...
    -پس چرا شما كه اینقدر به فكر پدر بزرگاتون هستین تا بهشت زهرا اومدي نرفتي سر مزارشون
    فاتحه بخوني ؟
    به جاي فرزاد نادین جواب داد:
    -طفلك ها شهرستان دفن شدن.
    -آخي !پس باید از راه دور فاتحه بفرستیم.
    در حال خواندن فاتحه بودم كه توجه نادین به پلاستیك غذایي كه دستم بود جلب شد و یورش برد و
    ظرف سیب زمیني رو برداشت و شروع به خوردن كرد و گفت:
    -آخ كه چقدر هوس سیب زمیني كرده بودم.
    با تعجب نگاهش كردم چقدر پررو بود. اون وقت به من مي گفت پررویي !چند لحظه اي منتظر شد
    وبعد از اینكه به گفته ي خودش راننده ي شخصیش نیومد سوار ماشین فرزادشد و از آنجا دور شدند .
    اعتراف مي كنم كه احساس كردم با آدم عجیبي روبه روشدم اما عجیبتراین بود كه بدم نمي اومد بازبا
    این آدم عجیب بر خورد داشته باشم و این حسي بود كه براي اولین بار تجربه مي كردم.
    به محض اینكه وارد آپارتمان شدم غم غریبي تمام وجودم رو فرا گرفت و فكراینكهامشب و تمام شب
    هاي آینده رو هم باید تواین خونه ي بزرگ تنهایي سر كنم اشك رو به چشمهایم آورد آخه فقط كه كنار
    اومدن با تنهایي اونم بدون ثریا نبود وحشت از تنهایي توي دل شب و اوج تاریكي بود كه عذابم مي
    داد تمام چراغ ها رو روشن كردم رفتم تا لباسم رو تغییربدم بعدجلوي تلویزیون نشستم و شروع به
    خوردن شام كردم با اینكه خیلي گرسنه بودم اما دو تا تیكه بیشتر از پیتزا رو نخوردم .
     
    FLOWER BUD، magid202020 و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 5
    حوصله ي
    برنامه هاي تلویزیون رو نداشتم از وقتي به یاد دارم فقط كارتون نگاه مي كردم و تا اون شب سریالي
    ندیده بودم بدبختانه ساعت ٨شب بود و اوج پخش سریال به همین دلیل تلویزیون رو خاموش كردم ولي
    باید یه جوري سرخودم رو گرم مي كردم از كتابخانه كتاب مورد علاقه ام یعني دیوید كاپرفیلد رو
    انتخاب كردم و به اتاقم رفتم روي تخت دراز كشیدم و سعي كردم حواسم رو به خواندن كتاب
    معطوف كنم ولي بي فایده بود كتاب رو گوشه ي تخت انداختم و بلند شده و كنار پنجره رفتم پرده رو
    كنار زدم و پنجره رو باز نمودم . باد خنكي صورتم رو نوازش داد صداي هیاهوبلند بود به داخل
    پاركي كه روبه روي پنجره ي اتاقم بود نگاه كردم صدا از آنجا بود خیره به مردمي كه روي چمن
    قالیچه انداخته و بساط میوه و چاي به راه كرده بودند نگاه كردم و حس كردم چقدر شادند .احساس
    حسادت كردم با خودم گفتم چه تفاوتي بین من و این آدمها وجود داره ؟چرا من تا حالا در جمع هیچ
    كدام از این آدمها حضور نداشتم ؟اصلا آیا بلدم در چنین جمعي زندگي كنم ؟باز یاد حرف ثریا افتادم
    یاد بگیر...یادبگیر.آره خودم هم فكر كردم من باید یاد بگیرم چطور توي جمع آدمهاي مختلف زندگي
    كنم و حضور داشته باشم . از جلوي پنجره كنار اومدم اما نبستمش چون شنیدن صداي شاد رو دوست
    داشتم .پشت میز مطالعه نشستم و كتابم رو از روي تخت برداشتم یكي دو صفحه از اون رو خوندم
    ولي براي اولین بار اصلا حوصله ي خواندنش رو نداشتم دوباره كناري گذاشتمش احساس كلافگي
    داشت دیوونه ام مي كرد. چنگي به موهام زدم كاش ثریا پیشم بود تا باهاش حرف بزنم .توجهم به
    تلفن جلب شدو خواستم به طرفش یورش ببرم و شماره ي ثریا رو بگیرم مطمئن بودم توي آپارتمانش
    ، اما جلوي خودم رو گرفتم چون خوب مي شناختمش اگه صلاح بود با هام حرف بزنه خودش بهم
    زنگ مي زد پس بهش زنگ نزدم چون نمي خواستم ناراحتش كنم .به لپ تابي كه روي میزم بود
    نگاه كردم همیشه دلم میخواست یكي شببه به اون داشته باشم !فكري به سرم زد و با خودم گفتم هر
    چي باشه ازاین بیكاري و مستأصل بودن كه بهتره تازه كمكم مي كنه مسایل رو بهتر یاد بگیرم
    بنابراین به سراغ لپ تاپ رفتم و روشنش كردم . در زمینه كامپیوترهم به لطف وثوق و كلاسهایي
    كه رفتم هیچ كم وكسري ندارم وكار كردن با كامپیوتر برام مثل آب خوردن مي مونه از این رو
    شروع كردم به نوشتن جزء به جزء تمام اتفاقاتي كه از صبح تا اون لحظه برام افتاده بود . ساعت
    حدود ١٢ شب بود كه كار نوشتنم تموم شد از پشت میز بلند شدم و به سمت كیفم رفتم تا عكسي رو كه
    از فرزاد كشیدم بردارم در حالیكه افسوس مي خوردم چرا عكسي از نادین نكشیدم و چرا یادم رفت
    شماره ي آژانس فرزاد رو بگیرم متوجه شدم كه عكس فرزاد توي كیفم نیست و افسوس خوردنم از٣۶
    اینكه اونم توي ماشین جا گذاشتم بیشتر شد.
    ساعت نزدیك به یك نیمه شب بود و هنوز داشتم دور خودم مي چرخیدم و افسوس مي خوردم و با
    اینكه سعي مي كردم طرحي از چهره ي فرزاد و نادین رو دوباره بكشم ولي بي فایده بود .هر كاري
    مي كردم چهره هاشون اونطور كه بودن توي ذهنم نقش نمي بست آنقدر درگیر كشیدن چهره ي آن دو
    نفر بودم كه اصلا متوجه نشدم هیاهوي پارك قطع شده و همه جا در سكوت شب فرو رفته اصلا
    وحشت از تنهایي رو فراموش كرده بودم . بدجوري مصمم بودم تا حتما طرحي از اون دو نفر بكشم
    همینطور كه كاغذ مچاله مي كردم و دوباره طرح جدیدي مي كشیدم ناگهان صداي پیغام گیر لپ تابم
    بلند شد زماني كه روشنش كرده بودم به طور خودكار به اینترنت وصل شده و ایمیلم فعال شده بود .
    به صفحه ي مونیتورنگاه كردم دیدم پیغامي به این مضمون برایم رسیده:
    !» به خونه ي جدیدت خوش اومدي «
    پشت میز قرار گرفتم و پیغام رو كه به زبان فرانسه نوشته شده بود چندبارزمزمه كردم یعني چه
    كسي این پیام رو فرستاده ؟هركس بوده آشناست و مي دونسته كه من به خونه ي جدید اومدم و مهمتر
    اینكه من زبان فرانسه مي دونم . كار ثریا نمي تونست باشه چون اون ازكامپیوتر متنفره چه برسه به
    اینكه بخواد چت هم بكنه تازه ثریا كه فرانسه بلد نیست پس كار كي بود كه هم منو مي شناسه هم
    ایمیلم رو داره . عطش دونستن این موضوع وادارم كرد كه ازش بپرسم شما كي هستي ؟ بنابراین در
    جوابش نوشتم:
    »؟ متشكرم ،شما «
    چقدر انتظارسخته حتي اگه دو دقیقه طول بكشه تا جواب بیاد .باز هم به زبان فرانسه نوشت:
    .» ازش خوشت میاد ؟خونه ي جدید رو مي گم «
    درك نكردم چرا همچین جوابي داده ولي طرف هر كي هست كاملا از روحیه و حال من خبر داره
    چون جمله ي دوم رو نوشته تا من متوجه منظورش بشم بنابراین اینبار به زبان فرانسه براش نوشتم:
    » ؟ خونه ي خیلي قشنگیه ، نگفتین شما «
    »؟ فقط قشنگه ، یا خوشت میاد «
    معلوم بود كه نمي خواست خودش رو معرفي كنه منم در جواب نوشتم:
    !» اگه خودتون رو معرفي كنین واضح ترجوابتون رو مي دم «
    »؟ برات چه فرقي میكنه بدوني من كي هستم «
    »؟ شما برات چه فرقي مي كنه بدوني من از این خونه خوشم اومده یا نه «
    اینبار جواب دادنش بیشتر از دفعات قبل طول كشید ، امانوشت:
    » ؟ خیلي خوب تو بردي، بهت مي گم ، فقط اول تو جواب بده از خونه خوشت اومده یا نه «
    »؟ از كجا بدونم راست مي گي و زیر قولت نمي زني «
    » به جان خودت قسم مي خورم «
    حالا بیشتر حریص شده بودم اونو بشناسم ، این كي بود كه جان منوقسم مي خورد ؟
    »؟ خوشم میاد خیلي خوشم میاد ، اما چرا جان منوقسم خوردي «
    چون خیلي برام مهمي ، اونقدر كه اگه از خونت خوشت نیومده بود همین امشب اونطوري درستش «
    » مي كردم كه دوست داري
    خشكم زد ، نه یكبار،نه دوباركه چیزي حدود بیست بارنوشته اي رو كه روبروم بودخواندم ، اوني كه
    داشت با من چت مي كرد وثوق بود، مستقیم و بي واسطه قرار دادن ثریا نظرم رومي پرسید.قادربه
    فكركردن درمورد هیچ چیزنبودم جز اینكه وثوق داره با من حرف مي زنه ذهنم براي لحظاتي فلج
    شده بود نمي دونم چقدروقت همانطور به صحفه ي لپ تاپ زل زده بودم كه یه پیام دیگه برام رسید:
    »؟ سورپرایز شدي «
    قادر به نوشتن هیچ چیزنبودم كه دوباره خودش نوشت:
    از این به بعد هر وقت باهام كاري داشتي یا به چیزي احتیاج پیدا كردي از همین طریق بهم خبربده «
    منم اگه صلاح بدونم و لازم باشه جوابت رو میدم خانم اماني دیگه واسطه ي بین من وتونیست . حالا
    .» یه سورپرایز دیگه هم برات دارم !!كشوي میزت رو باز كن
    به هر بدبختي بود دستم روكه مثل شوك زده ها خشك شده بود ، حركت دادم و كشوي میز مطالعه رو
    باز كردم وبا دیدن گوشي موبایل،سوئیچ ماشین و یه كارت اعتباري ، كم مونده بود قالب تهي كنم .
    گویي وثوق متوجه حالم شده بود چون برام نوشت:
    مي دونم حسابي سورپرایزشدي،انتظارش رو نداشتي ؟درسته؟البته تولیاقتت بیشتر از این هاست ، «
    توباید توي اجتماع ظاهربشي وبه عنوان یك با استعدادتمام خلاقیت ها و هنرهات رو به رخ دیگران
    بكشي باید شناخته بشي نپرس چطوري ولي دیگه روزگارغم و تنهاییت باید تموم بشه و براي تحقق
    این امربه گوشي موبایل احتیاج داشتي توي كارت اعتباري هم هر زمان پول بخواي وجود داره پس
    خیالت از بابت پول هم راحت باشه ، اما اون ماشین، خانم اماني بهم گفته تنها چیزي كه توي زندگي
    هیجان زده ات مي كنه رانندگي كردنه كه البته نتونستي پشت فرمون ماشین خانم اماني تجربه اش
    كني ، حالا من این فرصت رو برات مهیا كردم اما یه شرطي داره و اونم این هستش كه باید قول بدي
    كه فقط رانندگي كني تند نري و عشق سرعت نداشته باشي !فعلا هم بي خیال هیجان باش چون
    گواهینامه نداري البته تا گرفتن گواهینامه اگه اتفاقي بیفته مي شه با پول حلش كرد اما مراقب باش ،
    از شنبه هم مي توني با پژو آلبالویي رنگي كه توي پاركینگ مخصوص واحد خودت پاركه به كارات
    »؟ برسي و ثبت نام دانشگاهت رو انجام بدي !...حالا چي مي گي
    خنده دار بود تمام كارها رو برام تعیین مي كرد تازه نظرم رو هم مي خواست در اون لحظه فقط حس
    مي كردم باید ببینمش بنابراین نوشتم:
    !» مي خوام ببینمت «
    .» انتظارش رو داشتم اما حالا زوده «
    »؟ پس كي وقتشه «
    »؟ نمي دونم به نظر تو كي وقتشه «
     
    FLOWER BUD، magid202020، torobche و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. magid202020

    magid202020 خوشا عشقو خوشا خون جگر خوردن

    854
    2,911
    335
    ممنون ادامشو هم بنویس
     
    FLOWER BUD و aysha98 از این پست تشکر کرده اند.
  7. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 6
    »؟ خیلي خود خواهي چرا داري وادارم مي كني فكركنم «
    خودم مي دونم دارم وحشتناكترین كار ممكن رو ازت مي خوام ولي حق با خانم اماني و تو رو باید «
    .» واداربه فكر كردن كرد، پس فكركن،فعلا خداحافظ
    خدایا چرا امروز من اینقدر گیج شدم ، از اول صبح هر كاري خواستم بكنم تا حواسم جمع باشه باز یه
    مسئله اي پیش اومده و منوگیج كرد اینم ازآخر شبش و حرفهاي آخر وثوق ...منظورش چي بود؟
    از پشت میز بلند شدم و روي تختم دراز كشیدم و ملحفه رو ، روي صورتم كشیدم و سعي مي كردم
    تمركز كنم باید جلوي تهاجم افكار مختلف رو بگیرم تا مثل همیشه دچار مشكل در فكر كردن نشم
    .وحشتناك بود اما دوباره فكرهاي بد ، خیلي،خیلي بد به مغزم هجوم آورد و دوباره ذهنم مغشوش شد
    به اینكه:
    چرا از ٨سال قبل ازمرگ مادرم هیچ چیز یادم نیست ؟یك سال بعد از مرگ اون چه اتفاقي برام افتاده
    ؟ چرا قیافه ي مردم در ذهنم نقش نمي بنده ؟چرا مغزم یاري نمي كنه كه افرادرو بشناسم ؟توي اون
    سالها چي به سرم اومده؟بودن ثریا در كنارم از كي آغاز شده ؟حمایتهاي پشت پرده ي وثوق در تمام
    این سالها چه دلیلي داشته ؟چرا همیشه ثریا بین من وبچه هاي دیگه فرق مي ذاشت ؟چرا بین ۴٠ تا
    بچه من تحت حمایت وثوق قرار گرفتم ؟اونم چنین حمایتي كه پدر براي فرزندش انجام نمي ده اگه
    اون نبود ،كي تو ١٠ سالگي كتاب یه بچه پرورشگاهي چاپ مي شد ؟ ١٢ سالگي دومین كتاب
    ١۵ سالگي سومي و حالادرسن ١٨ سالگي چهارمین كتابم در دست چاپ شدن بود .اگه اون نبود چه ،
    كسي فكر یاد گرفتن دو زبان براي من بود ؟اگه اونبود كي من و مي ذاشت آموزش شنا ،موسیقي و
    كامپیوتر؟ثریا گفت وثوق گفته باید یاد بگیري ... گفتم چشم !وثوق گفته باید...گفتم چشم!همیشه وثوق
    خواست و پول خرج كرد و منم گفتم چشم و موفق شدم . چرا اون مي خواست من بهترین باشم ؟ چرا
    این زندگي رو برام مهیا كرده ؟زندگي كه باباهاي پولدار هم در این حد براي دخترانشون مهیا نمي
    كنن ؟چرا وثوق توي زندگي منه ؟ چرا اینقدر براي شناختن ودیدنش اینقدر سردرگم شدم ؟اصلا اگه
    توي زندگیم نبود بهتر مي شد!!كاش نبود منم مثل بچه هاي دیگه با بدبختي بزرگ مي شدم و اینقدر
    كلافه دیدن و شناختنش نبودم .شاید هم تا حالا به فرزند خواندگي رفته بودم و به جاي وثوق ، پدرو
    مادرو دایي و عمه داشتم و اونوقت مجبور نبودم توي این سن همه چیز داشته باشم اما تنها باشم .شاید
    الان یه خانواده داشتم چیزي كه هرگز معنیش رو درك نكردم ،شاید اگه خانواده داشتم شادي مردم
    توي پارك برام عجیب نبود . احساس مي كردم قدردانش هستم اما او هم خودخواه بود كه من الان
    خانواده ندارم ،حالا هم فكر مي كنه با خونه و موبایل و كارت اعتباري و ماشین مي ت -كجایي پري
    ؟
    با صداي بهنام از گذشته هاي دورودرازي كه در فكر من خیلي كوتاهه چون چیزي ازش یادم نیست
    بیرون اومدم . لبخندي زدم و گفتم:
    -براي دومین بار توي زندگیم دارم گذشته رو مرور مي كنم.
    -چرا دومین بار ؟
    -چون دومین بار كه از طرف وثوق اقدام جدیدي شده!
    -مرموز حرف مي زني!!
    در حالیكه طرف صحبتم بهنام بود به بهرام كه از آیینه زیر چشمي نگاهم مي كرد زل زدم و گفتم:
    -چون با دوتا آدم مرموز طرف شدم!
    -از تعریفت متشكرم .
    خندیدم و گفتم:
    -قابلي نداشت.
    بهنام لبخندي زد و به بیرون نگاه كرد هنوز باران باشدت مي بارید.
    -حالا __________كجاي گذشته ات بودي ؟
    -توي یه شب وحشتناك!!
    -چراوحشتناك؟
    -چون اولین شب تنهاییم بود واولین شبي كه چیز تازه اي به اسم تماس با وثوق رو تجربه مي كردم.
    بهرام كه تا اون لحظه ساكت بود گفت:
    -پس امشب هم باید خیلي برات وحشتناك باشه!
    متفكرانه نگاهش كردم در حرفهاي این مرد چیزي وجود داشت كه منو مي ترسوند ولي با اعتماد به
    نفس گفتم:
    -چرا باید وحشتناك باشه ؟
    بي آنكه نگاهم كنه جواب داد:
    -شاید به همون دلیل كه قبلا هم از تجربه ي تماس با اون ترسیده بودي.
    با این حرفش نفس آسوده اي كشیدم و گفتم:
    -ولي امشب با شب اول فرق داره !
    با گفتن این جمله كمي مكث كردم و وقتي دیدم هم بهنام و هم بهرام منتظر شنیدن بقیه ي حرفم هستند
    ادامه دادم:
    -فكر كردن به چیزهایي كه هیچ جوابي براشون نداري واقعا وحشتناكه اون شب من گرفتارچنین
    حسي بودم هزاران فكر داشتم كه براي هیچ كدام جواب قانع كننده اي پیدا نمي كردم .اون شب
    كابوسي با من همراه بود كه عذابم مي داد اینكه وثوق ١٠ سال در زندگي من نقش مستقیم داشت و من
    تازه اون شب احساس كردم كه اون آدم خودخواهي بوده ، هزار تا سوال داشتم كه برام تبدیل به معما
    شده بود.
    الان هم ۵ ساله كه منتظر رسیدن این شب هستم تا او را ببینم و خودم شخصا ازش بپرسم كه چرا با
    مهرباني هایش منوتنها گذاشته چرا و به چه حقي 15 سال تمام این همه به من لطف كرده ؟...
    دوباره به بهرام نگاهي انداختم و ادامه دادم:
    -اون شب از مرور ناخواسته ي گذشته ام هیچ چیزنصیبم نشد جز وحشت ندانسته ها اما امشب خودم
    مي خواهم به مرور گذشته بپردازم تا هنگامي كه باهاش روبه رو شدم هیچ سوالي از قلم نیفته و هیچ
    معمایي بي پاسخ نمونه!
    متوجه حالت بهرام شده بودم پوزخندي كه زد مطمئنم كه معناي تمسخر نداشت گویي مي خواست به
    این شكل موافقت خودش رو از سوالات و نظر من نشان بدهد.
    دوباره هر سه در سكوت فرو رفتیم.
    ونه جبران تمام چیزهایي رو بكنه كه من حتي قدرت درك واژه اش را هم ندارم چه برسد به خود آن
    چیزها...
    با صداي زنگ در از خواب بیدار شدم نمي دونم كي خوابم برده بود ؟اما مي دونم وقتي آفتاب زدمن
    هنوزبیداربودم به ساعت نگاه كردم عقربه ي بزرگ روي ۵و عقربه ي كوچك روي ٣بود.صداي
    زنگ در دوباره بلند شد خمیازه اي كشیدم و با خودم گفتم :یعني كي مي تونه باشه ؟یكهو با فكراینكه
    شاید ثریاست كه به دیدنم اومده با یه جهش از جا بلند شدم و پله ها رو دوتا یكي كرده و خودم رو به
    در رسوندم وباقیافه اي خندان در رو بازكردم اما وقتي به جاي ثریا خانم غریبه اي را دیدم خنده
    روي لبانم خشك شد وهاج و واج موندم .خانم غریبه كه لبخند زیبایي بر لب داشت متوجه ي این تغییر
    حالت من شد وباخنده گفت:
    -ببخشید منتظر كسي بودین؟
    جوابي ندادم آن خانم دوباره با خنده پرسید:
    -ببینم دختر جون نكنه موش زبونت رو خورده ؟
    بي اختیار زبانم را بیرون آوردم كه همین امر خنده ي زن را بیشتر كرد.
    -چقدرتوبامزه اي !نادین مي گفت باورنكردم!
    حس كردم این اسم برام آشناست براي همین گفتم:
    -نادین؟!
    -آره !نادین ،پسرمنه،همسایه ي روبه رویي شما،ظاهرا دیروز با هم آشنا شدین!
    با این حرف تازه یادم اومد كه نادین كیه و دیروز چه اتفاقي بین ما افتاده بود .با سرحرفش رو تایید
    كردم و گفتم:
    -آهان،همون آقاي پلیس!؟
    -بله من مادرش هستم،ناهید!
    زن كه حالافهمیده بودم اسمش ناهید است ،دست دراز كرد تا با من دست بدهدودرحالي كه دستم را
    مي فشرد گفت:
    -ازآشنایت خوشبختم!
    من كه هول شده بودم با لكنت گفتم:
    -ببخشید الان من چي باید بگم؟
    -هیچي ،باید بگي منم از آشنایي شما خوشبختم و بعدش هم اسمت رو بگي.
    -بله!
    -چي بله؟
    -نمي دونم هموني كه شما گفتید.
     
    FLOWER BUD و magid202020 از این پست تشکر کرده اند.
  8. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 7
    بازخندید وسپس گفت:
    -نمي خواي تعارف كني بیام تو ؟
    باز هول شدم و خودم رو ازجلوي درعقب كشیدم و گفتم:
    -ببخشید بفرمایید تو!
    وارد خانه شدومن كه اصلاسرازرفتاراین خانم درنیاورده بودم ،در رابستم و پشت سرش راه افتادم به
    طرف اتاق پذیرایي، در حالي كه بدون تعارف من روي مبلي مي نشست گفت:
    -خوب دختر جون نگفتي اسمت چیه؟
    روبه رویش در مبلي قرار گرفتم و گفتم:
    -پروانه.
    -اسمتم مثل خودته!
    -یعني چي؟
    -یعني خودتم مثل یه پروانه خیلي زیبایي.
    لبخندي زدم و در حالي كه از تعریفش خوشم اومده بود چیزي نگفتم دوباره ادامه داد:
    -فقط حیف كه تازه بیدارشدي و هنوز وقت نكردي آبي به دست وصورتت بزني!تازه موهات رو هم
    شونه نكردي،پاشو،پاشوزود برو یه آبي به دست و صورتت بزن ،زود برگرد.
    بي هیچ حرفي از جا بلند شده و به اتاقم رفتم . وقتي مقابل آیینه قرار گرفتم دیدم كه حق با ناهید خانم
    بوده ،موهایم ژولیده ، و درهم بود و چشمانم در اثر دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن پف كرده بود
    .فورا دست و صورتم رو باصابون شستم و موهام رو شانه كرده و پشت سرم جمع نمودم ،لباسم را
    عوض كرده وبه طبقه ي پایین برگشتم . وقتي پا به سالن گذاشتم با صحنه ي عجیبي روبه رو شدم
    ،ناهید خانم داخل آشپزخانه مشغول درست كردن چایي بود . با دیدن من دوباره لبخندي زد و گفت:
    -ماشاالله ، انگار خدا هر چي زیبایي توي این دنیا بوده جمع كرده و همه رو یك جا به تو داده ،اسپند
    نداري برات دود كنم ؟آخه من چشمم شوره!
    خندیدم و وارد آشپز خانه شدم و پرسیدم:
    -شما دارین چي كار مي كنین؟
    -دارم چایي درست مي كنم!
    -ممنونم ،شما زحمت نكشین الان خودم آماده مي كنم.
    -چه زحمتي عزیزم از صبح تا حالا بیكارتوي خونه نشسته بودم .نادین كه رفته كلانتري،عباس هم
    یه مأموریت كاري براش پیش اومد صبح رفت ابادان ،حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام یه سر به شما
    بزنم و با هم آشنا بشیم.
    از این همه صمیمیت و خودماني بودن این خانم خوشم آمده بود.
    -مگه شما منومي شناسین ؟
    -خوب عزیزم بالاخره آشنا مي شیم دیگه!
    دو فنجان در سیني مقابلش گذاشتم و زیر چشمي به او كه چایي تازه دم را در فنجان مي ریخت نگاه
    كردم و پرسیدم:
    -چطور آشنا مي شیم؟
    -خب همین طوري دیگه!
    وبه دو فنجان چایي كه در دست داشت اشاره كرد و یكي ازآنها را به دستم داد.
    -متشكرم !ولي من نفهمیدم چطوري آشنا مي شیم.
    در حالیكه وارد سالن شده و روي مبلي مي نشستیم گفت:
    -واي پروانه جون یه جوري حرف مي زني انگار تا حالا با هیچ آدمي برخورد نداشتي وتوي این
    شهرزندگي نكردي !انگار هیچ آشنایي نداري!
    -خب آره دیگه نداشتم.
    -شوخي مي كني ؟
    -من!نه،چرا باید با شما شوخي كنم ؟
    تا اون لحظه من متعجب بودم ازاون لحظه به بعد ناهید خانم با تعجب به من نگاه مي كرد و سپس
    گفت:
    -تو واقعا تا به حال با كسي آشنا نشدي ؟
    با بي خیالي شانه ام رو بالا انداختم و گفتم:
    -نه.
    -آخه چرا؟
    نمي دونستم چي باید بهش جواب بدم نگاهش كردم و سكوت نمودم اما او كه انگار خیلي مشتاق بود
    سرازكارمن دربیاره ازم خواست تا كنارش بنشینم و براش بگم جریان چیه كه هیچ آشنایي ندارم...
    هنوز نمیدونم خستگي ناشي از سكوت یا نبودن ثریا بود كه احساس نیاز به یك هم صحبت داشتم
    وهمین امر باعث شدبه ناهید خانم اعتماد و بي هیچ رودروایستي همه چیزرو براش بگم یا شاید هم
    برق خاصي كه در نگاه او بود باعث شد كه احساس كنم با این خانم راحت هستم و مي تونم باهاش
    حرف بزنم .به هر حال هر حسي كه بود،من همه چیزروبراش تعریف كردم از مرگ مادرم و رفتن
    و اومدن به این خونه واتفاقات روز قبل و « خونه ي زندگي » به پرورشگاه تا ثریا ووثوق جدایي از
    رفتن به بهشت زهرا بهش گفتم كه چهره ها یادم نمي مونه و علت این مشكل رو نمي دونم حتي براش
    تعریف كردم كه از دیشب چه چیزي فكرم رومشغول كرده و چه حسي نسبت به وثوق پیدا كردم
    ،ازترسم...از تنهایي...از اینكه مي ترسم مثل ثریا بي كس و تنها بمونم ...ازهمه چیزبراش گفتم و او
    هم مثل ثریا در سكوت كامل به من گوش داد.وقتي صحبتهام تموم شد لبخندي زد وگفت:
    -من كمكت مي كنم درست بشه ناراحت نباش!
    -چي درست بشه؟
    -همه چیز!
    -یعني چي؟
    ناهید خانم ابروهایش را در هم كشید و با اخم گفت:
    -یعني اول از همه باید این خنگیت رو درست كنم.
    قیافه ي حق به جانبي گرفتم و گفتم:
    -اما ناهید جون من اصلا خنگ نیستم تازه همه مي گن كلي هم استعداد دارم.
    -بله،بله عزیزم!معذرت مي خوام جمله ام رو تصحیح مي كنم اول ازهمه بایداین غیر اجتماعي بودن
    تورو درست كنم . حالا پاشو،پاشو برو بالا یه دوش بگیر،كلي برنامه برات دارم.
    بي آنكه سوالي بپرسم با گفتن چشم به طرف بالا حركت كردم در همان حین صدایش را شنیدم كه با
    خودش مي گفت:
    -ناهید جون من كه خنگ نیستم،تازه همه مي گن استعداددارم ...آخه دختره خنگ این همه استعدادو
    اطلاعات به چه دردت مي خوره وقتي هیچي رو نمي گیري ؟
    خندیدم و به روي خودم نیاوردم اما از ذوق اینكه بدونم برنامه ي ناهید خانم برام چیه سریع یه
    دوش ١٠ دقیقه اي گرفتم و بیرون اومدم اما وقتي برگشتم پایین ازش خبري نبود فكر مردم شاید دست
    شویي باشه براي همین صداش كردم اما جوابي نداد .باخودم گفتم یعني كجا رفته ؟نكنه رفته باشه
    خونشون ؟ولي اونكه گفت براي من برنامه داره و مي خواد كمكم كنه تا اجتماعي بودن رو یاد بگیرم
    یعني سر كارم گذاشته نكنه آدما اینطوري هستن كه همدیگر روسركارمي ذارن؟ یه حرف مي زنن و
    بعد پشیمون مي شن و پاي حرفشون نمي مونن ؟اصلا اگه اینطوره ترجیح مي دم غیراجتماعي بمونم
    زندگي اجتماعي با آدمایي كه سر هم كلاه بذارن به چه دردي مي خوره ؟
    همینطور غرق افكار خودم بودم كه صداي زنگ تلفن بلند شد با خودم گفتم یعني كي مي تونه باشه ؟و
    باز ذهنم به طرف ثریا كشیده شد مطمئنا او تنها كسي بودكه شماره ي اینجا رو داشت .خوشحال
    گوشي رو برداشتم و بدونه مقدمه گفتم:
    -سلام ثریا جون!
    -اول بپرس كیه بعد سلام و علیك كن قربونت برم.
    صدا ،صداي ثریا نبود .مأیوسانه روي صندلي نشستم و خطاب به خانمي كه اون طرف خط بود
    پرسیدم:
    -ببخشید شما ؟
    -مي گم خنگي بهت برمي خوره و مي گي استعداد دارم ،یكربع نیست از هم جداشدیم.
    با شنیدن این جمله ذوق زده شدم وگفتم:
    -ناهید خانم شمایین ؟یه دفعه كجا رفتین؟فكر كردم منوسركار گذاشتین ؟مگه خودتون نگفتین برام كلي
    برنامه دارین ؟راستي شماره ام رو از كجا آوردین؟
    -آرومترعزیزمن!چندتا سوال پشت هم مي پرسي ؟خونه ي خودم،یه سري كار داشتم باید انجام مي
    دادم ،تو هم اولین همسایه ام نیستي كه شماره ات رو نداشته باشم . حالا هم ببین چي مي گم ، تا من
    دوش بگیرم تو هم لباس بپوش باید با هم بریم جایي.
    كنجكاوانه پرسیدم:
    -كجا؟
    -میفهمي فقط یه كاري كن، گفتي وثوق برات ماشین هم خریده؟
    -بله چطور مگه؟
    -ببینم انتظار داري كه من با این پاهام ده تا خیابون رو پیاده برم كه ؟
    -نه،چرا پیاده ؟
    -پس منظورم رو گرفتي ؟
    -چه منظوري؟
    -اي دختره ي خنگ، ٢٠ دقیقه دیگه جلوي درآپارتمان منتظرم با ماشین خودت هم مي ریم!!
    تازه منظورش رو فهمیدم باخنده گفتم:
    -چشم حالا چرا عصباني مي شین؟
    -آخه تو كه اعصاب براي آدم نمي ذاري !خب پس تا ٢٠ دقیقه ي دیگه خدانگه دار.
    -خداحافظ.
     
    FLOWER BUD از این پست تشکر کرده است.
  9. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 8
    گوشي را كه گذاشتم لبخند رضایتي روي لبانم نقش بست وبه خودم نهیب زدم :دختربد ،یاد بگیر دیگه
    هیچ وقت در مورد آدما زود قضاوت نكني ،حواستم جمع كن اینقدر خنگ بازي در نیاري !سپس
    چشمي به خودم گفتم و به طرف اتاق خواب حركت كردم ٢٠ دقیقه بعد حاضر و آماده و تر و تمیز
    درحالیكه سوئیچ به دست بودم زنگ خانه ي ناهید خانم رو زدم.
    انگارهرچي جلو ترمي رفتم وجود وثوق وكاراش بیشتر برام تبدیل به معما مي شد.تا اون روز ٣تا
    كار بود كه به میل خودم و بدون هل دادن وثوق انجام داده بودم و عاشقانه دوستشون داشتم یكي
    نقاشي یكي نوشتن و دیگري رانندگي با سرعت بالا بود واولي و دومي بهم آرامش میداد اما سومي
    برام سرشار از هیجان بود .یادمه ١٢ سالگي پشت فرمون ماشین ثریا نشستم تا قبل از ١۵ سالگي به
    سرعت ۵٠ تا قناعت مي كردم اما بعد ازاون نه ،دوست داشتم توي خیابون ها ویراژ بدم و تا مي تونم
    سرعت برم اما نه ثریا چنین اجازه اي بهم داد و نه ماشینش چنین ناپرهیزي مي كرد و بیشتر از ٨٠ تا
    مي رفت.چقدر به ثریا غرمي زدم كه این ماشین رو عوض كن بالاخره هم یه روز بهم زنگ زد كه
    بیا بریم نمایشگاه اتومبیل مي خوام ماشینم رو عوض كنم من هم از شادي و ذوق اینكه از حالا به بعد
    مي تونم سرعت ١٢٠ تا رو هم تجربه كنم همراهش رفتم وحالا با ناباوري مي دیدم كه توي پاركینگ
    خونه ام یه پژو ٢٠۶ كه متعلق به خودم بود پارك شده كه دست برقضا با اون ماشیني كه اون روزتوي
    نمایشگاه چشمم رو گرفته بود مونمي زد.البته خنده دار بود كه با خودم فكر كنم كه این موضوع
    اتفاقي بوده...!!!
    در مسیري كه با ناهید خانم مي رفتیم بیشتراز ٨٠ تا نرفتم دلیلش نداشتن گواهینامه و یا آشنا نبودن با
    كارماشین جدید نبودچون اولي به قول وثوق با پول حل مي شد و دومي هم اون قدر مجله ي اتومبیل
    خونده بودم كه به همه نوع ماشیني وارد باشم راستش فكرم جمع نمي شد ودایم فكرچرایي كارهاي
    وثوق بودم بنابراین درسكوت رانندگي كردم و ترجیح دادم براي خلاص شدن از سوالهاي بي جواب
    ذهنم رو متوجه ي جاي نا معلومي كه قراربود بریم و حرفهاي پشت سر هم ناهید خانم بكنم .ماشاالله
    ناهید خانم چونه و دهن گرمي داشت و در طول راه مدام از خودش برام گفت،از اینكه ۵۶ سالشه و
    بچه كه بوده پدر و مادرش فوت مي كنن و تنها برادرش اونو بزرگ مي كنه و توي ١۵ سالگي با
    عباس آقا كه دانشجوي مهندسي شركت نفت بوده ازدواج مي كنه یك سال بعد هم ناصراولین پسرش
    به دنیا میاد و ناهید خانم همون سال به تشویق شوهرش ادامه تحصیل مي ده و دیپلم مي گیره و در
    حین بزرگ كردن ناصر دانشگاه هم مي ره لیسانس علوم اجتماعي رو كه مي گیره توي یه دبیرستان
    دخترونه به عنوان دبیر اجتماعي استخدام مي شه و دو سال بعد دخترش نگار به دنیا میاد و یك سال
    بعد از تولد نگار خدا نادین رو بهش مي ده .الان هم پسر بزرگش ناصراستاد دانشگاه و بعد از فوت
    خانمش با تنها دخترش سپیده زندگي مي كنه .نگار هم كارشناس محیط زیست و با دختر ٣ساله و
    شوهرش كه مهندس شیلاته توي رامسر به سر مي بره .پسر آخرش نادین هم كه عاشق كارگاه بازیه
    و آنقدردركارش حرفه اي شده كه در سن ٢۵ سالگي قراره بهش درجه ي سرواني بدن كمابیش از نوه
    ي داییش خوشش میاد .خود ناهید خانم هم الان مدیر و در آستانه ي باز نشسته شدن در كل از
    زندگیش خیلي راضیه و معلوم كه عاشق شوهرو بچه ها و نوه هاش.البته تنها ناراحتیش یكي از
    تنهایي پسر بزرگش و یكي هم عباس آقا شوهرش كه با اینكه باید ۵سال پیش باز نشسته مي شد دل از
    كارش نمي كنه و هر روز باز نشستگي اش رو عقب مي ندازه و الان هم براي مأموریت راهي
    آبادان شده.
    در تمام مسیر برام حرف زد و چیزي كه برام خیلي جالب بود این بود كه او در حین حرف زدن تمام
    حواسش به من بود كه از هر خیابون و كوچه اي كه مي گذریم من خوب یاد بگیرم و از ذهنم پاك
    نشه و مدام در بین صحبت هایش تأكید مي كرد كه راه رو یاد گرفتي انگار مي دونست كه من باید
    چطور چیزي رو یاد بگیرم طوریكه وقتي كه به مقصد رسیدیم و گفت كه نگه دارم تمام مسیري رو
    كه آمده بودیم مثل آب خوردن یاد گرفته بودم.
    كنار یك در كوچك نگه داشتم و ناهید خانم در حین اینكه خودش پیاده مي شد به من هم گفت:
    -پیاده شو رسیدیم.
    اما من همانطورسرجایم نشسته بودم راستش دچاره تردید شده بودم فكر كردم كار درست اینه كه
    بدونم اینجا كجاست بنابراین پرسیدم:
    -ناهید خانم !اینجا كجاست؟
    ناهید خانم در حالي كه به سمت منزلي كه جلوش پارك كرده بودم مي رفت گفت:
    -خونه ي برادرمه پیاده شو دیگه.
    باز هم تردید داشتم اما پیاده شدم و در ماشین رو قفل كردم و باز پرسیدم:
    -همون كه بزرگتون كرده ؟
    -آره جونم همون!
    -خب چرا ما اومدیم اینجا ؟
    -آخرشب كه برگشتیم خونه خودت همه چیزرو فهمیدي!
    -چرا آخر شب؟
    -واي دخترم،تو چقدر عجولي،صبرداشته باش .وقتي مي گم مي فهمي یعني مي فهمي دیگه!
    سپس زنگ دررافشرد و خیلي زود صداي مردانه اي از پشت آیفون شنیده شد كه گفت:
    -جانم؟كیه؟
    -ماییم حاجي باز كنین.
    -بیاین تو!
    در كه باز شد متعجب ازجمله ي بیایین توي حاجي پرسیدم:
    -مي دونست من با شمام ؟
    ناهید خانم هیچ جوابي نداد و فقط دستم رو گرفت ومنوبا خودش به داخل خونه برد.خانه،حیاط كوچك
    و با مزه اي داشت ،اما به محض اینكه وارد فضاي داخلي خانه شدیم با سالن بسیار بزرگ و شیكي
    روبه رو شدم . یك خانم مسن حدود ۵۴ ساله و یك دختر خانم جوان همسن و سال خودم به استقبال ما
    آمدن
    با دیدن اونها ناخودآگاه دچار اضطراب شدم و دستم رو به چادر ناهید خانم كه با دیدن اونها از خود
    بي خود شده بود گرفتم .ناهید خانم اول زن مسن رو سپس دختر جوان رو بوسید و خطاب به آنها
    گفت:
    -باور كنین دلم خیلي براتون تنگ شده بود.
    زن مسن- اما ما بیشتر.
    ناهید - قربونتون برم عزیز جون !حاجي كو؟
    -سر برگردوني ما رو هم مي بیني!
    همزمان با ناهید خانم من هم سر برگرداندم و مردي مسن حدودا ۶٠ ساله با موهایي كاملا سفید و
    چهره اي كه اعتراف مي كنم در همان نگاه اول منو جذب كرد با لبخندي بر لب را پشت سرم دیدم
    .به جاي ناهید خانم به من نگاهي كرد و گفت:
    -خوش اومدي دخترم.
    نمي دونم چه چیزي در كلام و صداي مرد بود كه تمام دلهره و آشوب من یكجا ازبین رفت و چادر
    ناهید رو كه دردستم بود و حالا از سرش افتاده بود رها كردم ،با همین جمله ي كوتاه آرامش عجیبي
    در من به وجود آمده بود . ناهید خانم كه با دیدن مرد از خود بي خود شده بود به طرف او رفت و
    اونودر آغوش كشید بعدازچند لحظه كه انگار تازه یادش افتاده بود كه منم همراهش هستم از آغوش
    مرد جدا شد و در حالي كه به سمت من مي آمد گفت:
    -مي بیني تو رو خدا !اینقدر از دیدنشون خوشحال شدم كه پاك تو رو یادم رفت.
    سپس دست منوگرفت و گفت:
    -این پروانه است،نویسنده،نقاش و قهرمان شناي كشورو ازهمه مهمترهمسایه روبه رویي بنده.
    قبل ازاینكه دیگران عكس العملي نشون بدن ، ناهید خانم ابتدا به خانم مسن اشاره كرد و گفت:
    -ایشون عزیز خانمه ،زن داداش گل من !همه عزیزجون صداش مي كنن ، تو هم بهش بگو عزیز
    جون.
    عزیزجون لبخندي نثارم كرد و گفت:
    -خوش اومدي دخترم.
    با لبخندي پاسخش رو دادم ناهید خانم به دختر جوان اشاره كرد و گفت:
    -اینم زهره نوي پسري برادرمه.
     
    magid202020 و FLOWER BUD از این پست تشکر کرده اند.
  10. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    قسمت 9
    سپس سر در گوشم برد و گفت:
    -همون كه گفتم دل نادین رو برده!
    بي اختیار خندیدم و دستم رودردست زهره كه به طرفم دراز شده بود قرار دادم پس به سمت مرد
    مسن برگشتم و بي صبرانه منتظر معرفي كردن او شدم كه خود مرد با همان آرامش قبلي كه در
    صدایش بود گفت :
    -منم حاج مهدي برادر ناهید خانم هستم.
    چقدراین مرد مهربان حرف مي زد لبخندي زدم و گفتم:
    -ازآشناییتون خوشبختم.
    این جمله رو از ناهید خانم یادگرفته بودم.
    -منم همینطور پروانه جان!
    پروانه جان رو طوري گفت كه انگار خیلي وقته منومي شناسه همین امر باعث شد یاد حرفش در
    موقع باز كردن در بیفتم و بپرسم:
    -شما منتظر من هم بودین ؟
    -ناهید زنگ زد گفت كه یه مهمون عزیز با خودش مي آره.
    -یعني من عزیزم.؟
    -همه ي مهمونا عزیزن و حبیب خدا.چرا ایستادین ؟بفرمایین بشینین !كنار ناهید خانم روي مبلي جا
    گرفتم حاج مهدي وعزیزجون هم روبه روي ما نشستن و زهره هم اتاق رو ترك كرد . ناهید خانم
    پرسید:
    -پس این آتیش پاره كو داداش !نمي بینمش...
    هنوزحرف ناهید خانم تموم نشده بود كه صداي زنگ در بلند شد حاج مهدي لبخندي زد و گفت:
    -حلال زاده بود رسید.
    بعد آیفون رو برداشت و گفت:
    -جانم ؟كیه؟
    سپس در را باز كردو گفت:
    -باز كلیدت رو جا گذاشتي دختر !؟
    نمي دونم كسي كه پشت در بود چي گفت كه حاج مهدي خندید و گوشي آیفون رو سر جاش گذاشت و
    خطاب به ناهید خانم گفت:
    -این نوه ي توهمیشه یه جوابي توي آستینش داره!.
    پر پرواز – راضیه حاتمی زاده
    ۵۴
    سپیده، دختر ناصر ،پسر ناهید خانم ،دخترپرجنب و جوش و شادي بود و از رفتاري كه با من در
    همان لحظه ي ورود داشت فهمیدم كه باید دختر اجتماعي باشه!مي تونم بگم فقط ١٠ دقیقه از ورودش
    گذشته بود كه از تمام جیك و پیك زندگي من كمابیش مطلع شد فهمید كي هستم و چیكاره ام !چیكار
    مي كنم !و چیكار خواهم كرد !تمام این چیزها رو ازم مي پرسید و ناهید خانم هم جاي من جواب مي
    داد .رفتارش برام عجیب بود طوري باهام حرف مي زد و تو خطابم مي كرد كه اگه بار اولم نبودمي
    دیدمش فكر مي كردم سالهاست دوست هستیم نگاهش اینقدر مهربون و صمیمي بود كه انگار نه انگار
    دو تا غریبه هستیم . انگار داشت به آشنا ترین آشناي زندگیش نگاه مي كرد و من چقدر از این نگاه و
    برخورد خوشم اومده بود.
    چند ساعتي از اومدن من و ناهید خانم به خانه ي حاج مهدي مي گذشت ولي جالب این بود كه رفتار
    این خانواده و مخصوصا سپیده با من طوري بود كه اصلا احساس غریبي نمي كردم .از در كنارآنها
    بودن احساس خوبي داشتم همان احساسي كه بودن با ثریا به من مي داد و جالب تر اینكه توي این
    ساعاتي كه كنار آنها بودم از فكر اینكه ثریا كنارم نیست وتنها هستم كاملا فارغ شده بودم .با پیوستن
    نادین به جمع این فراغت فكر من بیشترهم شد.
    موقع شام بود كه سرو كله ي نادین هم پیدا شد البته تنها نبود و پسر جواني هم همراهش بود كه وقتي
    سپیده به من معرفي اش كرد فهمیدم نوه ي پسري حاج مهدي و برادر زهره است. تقریبا همسن و
    سال نادین بود و درست مثل خواهرش آرام و سربه زیر یا به قول نادین كه در تكمیل معرفي سپیده
    از او گفت:
    -البته این حسین جان عزیز دل من كه الهي تمام خلافكاراي این مملكت كفن پوشش بشن ار اون بچه
    مثبت هاست.
    -البته بلانسبت شما عمو جون...!
    با این حرف سپیده همه زدند زیر خنده و به سمت شام حركت كردند سپیده دست مرا گرفت و با خود
    به طرف میز شام مي برد كه نادین دستش رو گرفت وبا چشم غره ي تهدید آمیزي گفت:
    -بلانسبت چي؟
    -هیچي،یلانسبت...
    كمي مكث كرد معلوم بود دنبال جمله ي مناسبي مي گشت چند لحظه بعدبادي به گلووانداخت وگفت:
    -منظورم این بود كه شما آخرمرام،معرفت و مردانگي و لوطي گري...
    -بسه دیگه عمو جون خجالتم نده ،ببین،ببین پیشونیم ازعرق خیس شده!
    -نه به خدا عمو بذار بقیه اش رو هم بگم...
    نادین در حالي كه با دست پیشانیش را كه برعكس گفته اش هیچ عرقي روش نبود پاك مي كرد گفت:
    -باشه حالا كه هوس كردي عموت رو جلوي این پروانه خانم خجالت زده كني هر چه مي خواهد دل
    تنگت بگو...
    -منظورم این بود كه شما آخر مرام ،معرفت ،مردونگي و لوطي گري...
    -اِ عمو جون ،اینا رو كه یه دفعه گفتي بقیه اش رو بگو.
    -لوطي گري نیستي ،نیستي دیگه...
    از شنیدن این كلمه خندم گرفت اما نادین كه انگار آب سردي روي سرش ریخته باشن رو به سپیده
    گفت:
    -داشتیم ،تو كه پاك آبروي عموت رو جلوي این دختر خانم بردي !ببین چطوري نیشش رو باز
    كردي!
    سپیده شانه اي بالا انداخت و خندید و خنده ي من هم بیشتر شد به خصوص كه یاد دیروز و اذیت
    كردن هاي نادین افتادم از این كار سپیده خیلي خوشم اومد.
    -هه هه !...خندیدم ،دختره ي پررو،تو داري به مأمور دولت مي خندي ؟
    -عمو!باز كم آوردي شغلت رو به رخ این و اون كشیدي ؟
    -منظورت چیه ؟تو داري به مأمور دولت تهمت استفاده ازعناوین شغلي مي زني ؟
    -آي قربون عموي گلم برم كه مفهوم روخوب مي گیره.
    -نه انگار امروز روز بدبیاري منه.تو كه انگار كمر همت بستي پاك ما رو جلوي این دخترخانم
    جوان ضایع كني...
    سپس نگاهي به من كه همچنان مي خندیدم انداخت و گفت:
    -مي شه لطف كنید بگید به چي مي خندید ؟
    در حالیكه سعي مي كردم جلوي خنده ام رو بگیرم گفتم:
    -خوب خوشحالم .
    -از چي ،بگو شاید ماهم خوشحال بشیم.
    -از ضایع شدن تو!شما دیشب خیلي منو اذیت كردي!
    سپیده شروع به خندیدن كرد و گفت:
    -طفلك عمونادین انگارامشب قراره از همه طرف بخوره!!
     
    รђเ๓ค از این پست تشکر کرده است.