1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین9

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 19, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    شب ، بعد از شستن ظرفها کنار کوکب نشست.
    - چه سریالیه؟
    کوکب بدون آنکه به او نگاه کند گفت :
    - تکرارعاصی ... بار قبلی بعضی از قسمتهاش و درست ندیدم
    به صفحه تلویزیون چشم دوخت.
    - از شهره جون چه خبر ... زنگ نزد
    آگهی بازرگانی پخش شد. کوکب صدای تلویزیون را کم کرد و به او نگاه کرد.
    - چرا صبحی زنگ زد ... بهت سلامم رسوند
    سعی کرد لحنش بی تفاوت باشد.
    -در مورد خواستگاری حرفی نزد؟
    لبخندی روی لب کوکب آمد.
    - اتفاقا هر بار که زنگ می زنه ، می گه پس کی عروس گلم بهمون جواب می ده
    چیزی نگفت ، با وجدانش در جنگ بود. کوکب دستش را زیر چانه پارمین گذاشت وسرش را بالا آورد.
    - نکنه جوابت مثبته که این همه سر به زیر شدی
    به چشمهای کوکب نگاه کرد. چقدر دروغ گفتن به این چشمها سخت بود.
    - البته اگه شما موافق نباشید جواب منم منفیه
    کوکب گونه اش را بوسید و او را در آغوش کشید.
    - مگه بهتر از سیاوش هم برات پیدا می شه که بخوام مخالفت کنم
    سرش را روی شانه کوکب گذاشت ، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید.



    ***

    با استرس به خیابان نگاه می کرد.
    - چرا هر وقت می خواد برات خواستگار بیاد می ری لب پنجره
    نگاهی به پانیذ کرد.
    - این بار به عنوان خواستگار نمیان ... امشب نامزد می شیم
    پانیذ کنارش نشست.
    - می ترسی
    دوست داشت با پانیذ در مورد احساسش حرف بزند.
    - آره ... معلومه؟
    پانیذ لبخند زد.
    - خیلی ... با وجود اینکه صورتت آرایش داره ولی بازم معلومه رنگت پریده
    - به نظرت کار درستی می کنم
    پانیذ شانه هایش را بالا انداخت.
    - نمی دونم ... تو همیشه خیلی عاقلانه تصمیم می گیری ، حتما این کارت هم درسته
    با این حرف پانیذ از خودش خجالت کشید.
    - اینقدر مطمئن در مورد من حرف نزن ... منم مثل همه ممکنه اشتباه کنم
    زنگ خانه به صدا در آمد. پانیذ در حالی که از جایش بلند می شد گفت :
    - من که چشم بسته قبولت دارم
    وبا عجله از اتاق بیرون رفت. به در بسته خیره شد. هنوز هم دیر نشده بود و می توانست تصمیمش را عوض کند. چشمهایش را بست. صدای خنده فاتحانه مهرداد در گوشش پیچید. ازجایش بلند شد و بدون آنکه نگاهی به آینه بیندازد به طرف در رفت.
    شهره بغلش کرد و چند بار صورتش را بوسید ، بعد با نگاه مهربانش به چشمهای او خیره شد.
    - نمی دونی چقدر خوشحالم کردی عزیزم ... همیشه دلم می خواست عروسم بشی ... خدا رو شکر که آرزو به دل نمردم
    دوباره صورتش را بوسید. از این همه محبت شهره شرمنده شد. حس بدی داشت ، تا حالا با احساسات کسی بازی نکرده بود. به آرامی از آغوش شهره در آمد و نگاه خجالت زده اش را به زمین دوخت. شهره به سمت کوکب رفت و با او مشغول احوال پرسی شد.
    می ترسید سرش را بالا بیاورد. حس می کرد از چشمانش می فهمند چه در سر دارد. بازی را شروع نکرده ، کم آورده بود.
    - سلام عروس خجالتی
    صدای سیاوش بود. سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد ، برخلاف تصورش پوزخند نمی زد. آهسته گفت :
    - سلام
    سیاوش لبخندی به لب آورد.
    - حالت خوبه؟
    با تعجب نگاهش کرد.
    - بله ممنون
    عجیب بود ، نگاهش برای اولین بار رنگی از غرور نداشت. تا چند لحظه خیره به او نگاه کرد. سیاوش سرش را پایین انداخت و با لحن بدجنس همیشگی اش گفت :
    - تا حالا داماد به این خوشتیپی ندیده بودی ؟
    به خودش آمد و سرش را پایین انداخت. صدای خنده ی پانیذ بلند شد.
    - شماها نمی خواید بشینید ... یه خورده دیگه زیر پاتون علف سبز می شه
    باز پانیذ بی موقع حرف زده بود. دندانهایش را با حرص روی هم فشار داد و نزدیک کوکب نشست. سیاوش هم کنار شهره قرار گرفت.
    شهره با لحنی سرخوش گفت :
    - خب کوکب جون بیا سریع قرار مدارامون و بذاریم تا این دو تا پشیمون نشدن ... می ترسم دیر بجنبیم ، بزنن زیرش
    کوکب به پانیذ اشاره کرد شربت بیاورد بعد با لبخند رو به شهره کرد.
    - هر چی تو بگی ... ریش و قیچی دست خودت
    شهره با لذت به سیاوش نگاه کرد.
    - خب اول ازاخلاق های سیاوش بگم تا پارمین با چشم باز بره تو زندگیش ... این پسر من یکم بداخلاقه ، گاهی لجبازه ، بعضی موقع ها هم اعصاب خورد کنه
    با تعریفهای شهره لبخندی روی لبش آمد و زیر چشمی به سیاوش نگاه کرد. ناگهان نگاهشان درهم گره خورد ، سریع مسیر نگاهش را تغییر داد. کوکب لبش را گاز گرفت و گفت :
    - تو رو خدا شهره جون در مورد سیاوش اینطور نگو ... ما می دونیم این پسر چقدر آقاست
    شهره بی توجه به حرف او ادامه داد.
    - شما فقط ظاهرش و دیدید ، خب می گفتم ... حرف گوش کن نیست ، بدقوله ، کلا با زن جماعتم بد تا می کنه ... البته این خصلتش خوبه خیالت راحته سرت هوو نمیاره ... دیگه اینکه سی و یک سالشه ... سربازیش تموم شده ، درسش هم خونده ... خونه ای هم که الان توش هستیم به نامشه ... می خواد برای تخصص بخونه ، قبلا هم دنبال کارهای پذیرشش بود که بره آلمان اما یهو چند روز پیش تصمیمش عوض شد و گفت می خواد همینجا ادامه بده ... خب تموم شد ... آها یه چیزی یادم رفت بگم ...
    با خنده ادامه داد.
    - زرشک پلو با مرغم خیلی دوست داره
    سیاوش با لحنی گله مند گفت :
    - مامان بسه دیگه ... فقط مونده سایز کفشم و بگی
    شهره خندید و گفت :
    - چه اشکالی داره ، سایز کفشتم می گم ... چهل و دو می پوشه
    لبخند زهر آلودی به لب آورد. وقتی شهره این طور صادقانه حرف می زد او بیشتر شرمنده می شد.
    سیاوش سرش را تکان داد و نگاه ژرفش را به او دوخت. پانیذ با سینی که لیوانهای بلوری شربت پرتقال در آن بود ،از آشپزخانه بیرون آمد.
    کوکب گفت :
    - خب حالا بذار منم از اخلاقیات پارمین بگم ... آشپزیش نه خوبه نه بده ... هنوز مونده تا راه بیفته ... اما ظرف شستنش و جارو پاروش خوبه ... اخلاقش هم تعریفی نیست ... زود بهش برمی خوره ، یکم مغروره و نصیحت هم به سختی تو گوشش می ره ، اما مسئولیت پذیره ... وقتی کاری رو بهش بسپری با دل و جون انجام می ده ... یکم بلند پروازه یعنی اگه یه لنگه گوشواره بهش بدی به این فکر می کنه که چطوری می شه لنگه ی دیگه اون و یا حتی کل سرویسش و گیر بیاره ... هیچ وقت هم به چیزی که داره قانع نیست
    از حرفهای کوکب ناراحت شد. دوست نداشت عیبهایش در جمع ، مخصوصا جلوی سیاوش گفته شود.
    زمان برایش به کندی می گذشت.

    زمان برایش به کندی می گذشت. در مورد همه چیز حرف می زدند به جز مهریه ... کلافه به ساعت نگاه کرد. یازده و نیم بود.
    - خب پارمین جون روز عقد بیست و سوم باشه ، خوبه ؟ روز تولد حضرت فاطمه هم هست
    بیست و سوم آخر هفته بود و امتحانهایش سه هفته دیگر شروع می شد.
    - بله خوبه
    شهره به کوکب نگاه کرد و گفت :
    - حالا که بچه ها عقد می کنن و محرم می شن ... بیاین اونجا پیش ما زندگی کنین ... به خدا تو اون خونه درندشت از تنهایی پوسیدم
    کوکب نگاهی به پارمین کرد و گفت :
    - من که از اول راضی بودم ... پارمین مخالفت می کرد
    شهره نگاهش کرد.
    - قبول عروس خانم ... این طوری پیش شوهرتم هستی؟
    با شندین کلمه (شوهرت) گونه هایش از شرم داغ شد. لحظه ای به سیاوش نگاه کرد. نه اخمهایش در هم گره خورده بود و نه تمسخرش می کرد. از ذهنش گذشت ... شهره چه چطوری راضیش کرده ... چرا بهم پوزخند نمی زنه ، مگه نمی گفت ازم متنفره ... چرا داره معمولی نگام می کنه
    با صدای شهره به خودش آمد.
    - سکوتت یعنی اینکه راضی هستی
    سرش را پایین انداخت.
    - آخه این طوری خیلی بهتون زحمت می دیم
    شهره لبخندی زد و جعبه جواهر کوچکی از کیفش در آورد.
    - چه زحمتی مادر ... تو دیگه عروسمی ... اونجا هم خونه خودته
    بعد رو به سیاوش کرد.
    - بیا این دستبند و به دست عروس خوشگلم ببند ... تا خیالم راحت بشه دیگه مال خودمونه
    سیاوش جعبه را گرفت. از جایش بلند شد و کنار او نشست.
    ضربان قلبش بالا رفت. سیاوش دست یخ زده اش را در دست گرفت و مشغول بستن دستبند شد. گرمای دست سیاوش از سرمای وجودش کاست. قفل دستبند بسته شد. شهره و کوکب همزمان گفتند.
    - مبارکه
    کوکب به پانیذ اشاره کرد وگفت :
    - شیرینی تعارف کن
    پانیذ ظرف شیرینی را برداشت و جلوی سیاوش گرفت.
    - آخر افتادی تو تور خواهر من ... بیا شیرینی بخور که از این به بعد دنیا به کامت زهره
    چشم غره ای به پانیذ رفت. سیاوش لبخندی زد و یکی از شیرینی ها را برداشت.
    - ممنون از هشدارت
    پانیذ ظرف را جلوی او گرفت .
    دلخور گفت :
    - ممنون ، نمی خورم
    پانیذ به طرف شهره و کوکب رفت که با خوشحالی از آماده کردن مقدمات اسباب کشی حرف می زدند.
    دلش گرفته بود. همیشه دوست داشت در چنین روزی با عشق کنار همسرش بنشیند اما حالا قلبش مالامال از کینه بود. اشک در چشمهایش جمع شد و زیر لب گفت :
    - چقدر پَست شدی پارمین
    سیاوش دستش را روی دست او گذاشت. به چشمهای سیاوش خیره شد. چشمهایی مغرور و خمار که بارها او را گزیده بود اما حالا نوع دیگری به او نگاه می کرد. سیاوش آهسته گفت :
    - چرا اینقدر دستت سرده ؟ داری می لرزی
    سعی کرد دستش را کنار بکشد که سیاوش مانعش شد.
    - فشارت افتاده ... این و بخور
    سیاوش شیرینی را مقابلش گرفت.
    - ممنون ... میل ندارم
    سیاوش آن را نزدیک لبهایش برد و با لحنی آمرانه گفت :
    - ازت نپرسیدم میل داری یا نداری ... گفتم بخور
    بی اراده تکه ای از آن را خورد. طعم شیرین آن در دهانش پیچید. لبخند زد. سیاوش ابروهایش را بالا برد.
    - تو حتما باید زور بالا سرت باشه تا کاری و انجام بدی ... خیالت راحت ، به پست خوب آدمی خوردی
    صدای اعتراض پانیذ بلند شد.
    - بابا یه خورده ما رو هم تحویل بگیر ... انگار پارمین می خواد فرار کنه که این قدر محکم دستش و گرفتی
    سیاوش دستش را از روی دست او کنار کشید و با لحنی طنز آلود گفت :
    - تو حسودی نکن جوجه
    همه خندیدند. اخمهای پانیذ در هم گره خورد.
    - پارمین که می گه موشم ... تو هم می گی جوجه ... یه باره بگید مزرعه حیواناتم خودتون و راحت کنید
    سیاوش لبخندی زد و به شهره نگاه کرد.
    - مامان بهتره بریم دیگه
    به ساعت اشاره کرد.
    - دیر وقته
    مضطرب به کوکب نگاه کرد. چرا مهریه را فراموش کرده بودند. همگی سر پا ایستادند او هم به ناچار از جایش بلند شد.
    - خب کوکب جون از فردا دیگه شروع کن جمع کردن وسایل انشاالله بعد از عقد اسباب کشی کنید
    کوکب با محبت نگاهش کرد.
    - به خدا شرمندتم
    شهره صورتش را جمع کرد.
    - وای باز تعارف کردی ... ما بریم دیگه با اجازتون
    بعد به سمت در رفت. سیاوش نگاهی به پارمین کرد و یاد مطلبی افتاد اما دیگر دیر شده بود او هم خداحافظی کرد و همراه شهره رفتند.
    شالش را در آورد و با چهره ای درهم روی زمین نشست. کوکب شروع به جمع کردن ظرفها کرد.
    - عمه
    - جانم
    - چرا در مورد مهریه چیزی نگفتید ... من که عصری بهتون گفتم همین امشب تعیینش کنین
    کوکب ظرفها را در دست گرفت و به طرف آشپزخانه رفت.
    - حالا که دیر نشده ... وقت زیاده اینقدرعجله نکن
    دستش را روی پیشانیش گذاشت و با حرص دندانهایش را روی هم سایید. نگاهش به دستبند افتاد. آن را مقابل چشمانش گرفت. سکه هایی که به دستبند آویزان بود تکان می خورد و نگین های زنجیر آن می درخشید. با انگشتهایش آن را لمس کرد. این نشانه ی شروع یک تعهد بود اما ... دستبند را از دستش باز کرد و زیر لب گفت :
    - من لیاقت این و ندارم
    جنگی در درونش شکل گرفته بود. از یک طرف به خودش حق می داد که بخواهد پول پدرش را پس بگیرد. مهرداد زندگی آرامشان را به ویرانه تبدیل کرده بود ، انتقام از آن خانواده حقش بود و از طرف دیگر نمی توانست چشم به روی خوبی های شهره ببندد.
    دستهایش را روی شقیقه هایش گذاشت و فشار داد ... دلت نسوزه پارمین، سنگدل باش ... وقتی دنیا باهات بد می کنه تو هم بد شو ... یاد سیاوش افتاد که امشب جور دیگری شده بود. مزه شیرینی که از دست سیاوش خورد ، هنوز در دهانش بود. حسی تازه ای در وجودش جوانه زد ، حس خواستنی بودن و نیاز به دست مردی که حمایتش کند.


    - خب زود ، تند ، سریع تعریف کن دیشب چه اتفاقی افتاد
    فنجان چایش را در دستش چرخاند و بدون اینکه به نسرین نگاه کند گفت :
    - اتفاق خاصی نیفتاد ... فقط زیادی همه چیز خوب بود ... نمی دونی شهره چه جوری ازم تعریف می کرد ... داره از خودم بدم میاد
    نسرین تا قطره آخر آبمیوه اش را با نی خورد و گفت :
    - اگه طاقت نداری ادامه نده ... وسط کار کم بیاری خیلی ضایع ست
    نفس عمیقی کشید و گفت :
    - می دونم
    نسرین به دستبندی که در دست پارمین بود نگاه کرد.
    - نشون نامزدیته
    به دستبند خیره شد.
    - آره ... دیشب بعد از رفتنشون از دستم درش آوردم ، اما بعد پشیمون شدم ... گفتم من که می خوام آخر هفته به عقدش در بیام ، دیگه این اداها چیه
    نسرین چشمکی زد.
    - خوشتیپه؟
    سعی کرد چهره اش بی تفاوت باشد. اما برق نگاهش از چشمان تیزبین نسرین دور نماند.
    - خیلی خوشگل و خوشتیپ نیست ... ولی بدم نیست
    - بالاخره قیافه اش خوبه یا بده ؟
    سکه های دستبند را با انگشتش لمس کرد.
    - خوبه
    به قلبش رجوع کرد. چهره مردانه سیاوش را دوست داشت. اعتماد به نفسی در چهره اش موج می زد که هر کسی را ناخودآگاه ، وادار به مطیع بودن می کرد. نسرین لیوان خالیش را جلوی صورت او تکان داد.
    - کجایی ... رفتی تو هپروت
    - داشتم به آخر هفته فکر می کردم ... خنده داره ولی هنوز نمی دونم مهریه ام چقده ؟
    نسرین با تمسخر گفت :
    - اگه بگن چهارده سکه ، قیافه تو خیلی دیدنی می شه
    زهر خندی زد.
    - احتمالا سکته می کنم
    گوشیش زنگ خورد. به صفحه آن نگاه کرد و با تعجب گفت :
    - ترانه
    بعد از صحبتهایش در کافی شاپ سراغی از او نگرفته بود. دکمه اتصال را زد.
    - سلام ترانه ؟
    - سلام ... خوبی ؟
    - ای بد نیستم
    - این چند روز خبری ازت نبود ... بالاخره چی کار کردی؟
    نسرین از جایش بلند شد و لیوانهای خالی را در سطل انداخت.
    - دیشب سیاوش و شهره اومدن خونمون ، قرار عقد و گذاشتند ... بیست و سومه
    ترانه کمی مکث کرد و گفت:
    - امروز بازم کلاس داری؟
    نسرین کیفش را از روی میز برداشت.
    - نه
    - ظهر کاری نداری؟
    - نه ... یه چند روز فیلمبرداری تعطیل شده بیکارم
    - خیلی خب پس امروزناهار مهمون منی
    نسرین نگاهی به ساعتش کرد.
    - به چه مناسبت؟
    - همین جوری . خیلی وقته که فقط سر کلاسها کنارهمیم ... گفتم تا امتحانها شروع نشدن یه بار دور هم جمع شیم
    نسرین آهسته گفت :
    - کلاس بعدیم داره شروع می شه ... من می رم دیگه
    سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
    - باشه ... خدافظ
    - الو پارمین ... با کی حرف می زنی؟
    نسرین به سمت در رفت.
    - نسرین ... نیلوفر هم دعوت کردی؟
    - آره ... قرارمون ساعت یازده تو رستوران بابای نیلوفر... خوبه؟
    - یازده زود نیست؟
    - نه ...می خوام یکمم وقت داشته باشیم باهم حرف بزنیم
    - باشه ، قبول
    - پس می بینمت عزیزم ... فعلا خدافظ
    - خدافظ
    به صفحه گوشیش خیره شد و زیر لب گفت :
    - حتما می خواد نصیحتم کنه
    دستش را روی پیشانیش گذاشت و فشار داد.

    وارد رستوران شد و با نگاهش میزها را از نظر گذراند.
    ترانه برایش دست تکان داد. به سمت میز او رفت ، لبخندی زد و صندلی را کنار کشید.
    - سلام ... خیلی دیر کردم ؟
    ترانه به شوخی اخم کرد و ساعتش را نشان داد.
    - سلام ... یک ساعته که منتظرتیم ... کم کم داشتم از اومدنت ناامید می شدم
    روی صندلی نشست و کیفش را روی میز قرار داد.
    - می بخشید تو ترافیک گیر کردم ... نیلوفر کجاست؟
    - رفته پیش باباش ... الان میاد
    ترانه ظرف چیپس را مقابلش گذاشت.
    - راستی چرا فیلمبرداری تعطیل شده ؟
    یکی از چیپس ها را که دانه های فلفل قرمزش کرده بود ، برداشت.
    - مادر توکلی فوت کرده ... تا بعد از مراسم کار تعطیله
    چیپس را در دهانش گذاشت ، مزه تند آن زبانش را سوزاند. ترانه با لحنی محزون گفت :
    - بیچاره ... خدابیامرزش ... خودت چطوری ؟
    کمی مکث کرد و گفت :
    - خوبم
    نیلوفر همراه گارسون به طرف میز آمد.
    - سلام ... چطوری عروس خانم
    لبخند بی جانی زد.
    - سلام ... عروس کجا بود ، دلت خوشه ها
    نیلوفر روی صندلی نشست. گارسون لیوانهای آب طالبی را روی میز قرار داد و رفت.
    نیلوفر رو به ترانه کرد.
    - بهش گفتی ما چه تصمیمی گرفتیم
    ترانه گفت :
    - نه هنوز
    با تعجب به نیلوفر چشم دوخت.
    - موضوع چیه ؟
    نیلوفر با خوشحالی دستش را در دست گرفت.
    - من و ترانه می خوایم بهت کمک کنیم
    با چشمهایی متعجب به ترانه نگاه کرد.
    - راست می گه
    ترانه خندید و گفت :
    - آره ... البته برای کمک یه شرطهایی هم داریم که باید قبول کنی
    کنجکاو به او نگاه کرد.
    - چه شرطی؟
    - بهت می گم ، فقط باید قول بدی تا حرفم تموم نشده چیزی نگی ... نباید هی وسط حرفم بپری
    سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر به ترانه نگاه کرد.
    - باشه قبول
    حالت صورت ترانه جدی شد و لحظه ای در فکر فرو رفت. دنبال کلمه برای شروع حرفش می گشت ، به چشمهای او خیره شد.
    - من و تو حدود چهار ساله که باهم دوستیم ... یادته روز اول دانشگاه اتفاقی کنارم نشستی ، ولی این اتفاق باعث شد که دوستی ما از همون روز شکل بگیره ... خیلی چیزا تو زندگی هست که با یه اتفاق ساده شروع می شه و بعد ادامه پیدا می کنه ... مثل ماجرای عاشق شدن سپهر ... همه چیز بستگی به واکنش ما نسبت به اون اتفاق داره ... ماجرای مهرداد هم یه اتفاق بود ، ولی از نوع نفرت انگیزش ... قبول دارم خیلی اذیت شدی ، روزهای بدی رو گذروندی اما همه اینها دلیل نمی شه که تو همچین واکنشی نشون بدی ... اگه بی طرف به این ماجرا نگاه کنی ، می بینی که شهره و سیاوش هم مثل تو قربانی کارهای مهردادن ... انتقام گرفتن از اونها انصاف نیست ...
    سرش را جلو آورد و خواست حرفی بزند که ترانه گفت :
    - قول دادی وسط حرفم نپری
    چشمهایش را با غیظ تاب داد و چیزی نگفت. ترانه ادامه داد.
    - شاید این و ندونی که تو کلاس خیلی از دخترها بهت حسادت می کنن
    پوزخندی زد. ترانه بی توجه به او ادامه داد.
    - یا این و ندونی که چند تا از پسرهای کلاس منتظر یه اشاره از سمت تو هستن تا پا پیش بذارن ... فکر می کنی چرا تو یه کلاس سی نفره همه این قدر به تو توجه می کنن ... من دلیلش و بهت می گم ، چون تو یه خانم کاملی ... همیشه سنگین و باوقار رفتار می کنی و عاقلانه تصمیم می گیری ... البته زیبایی ظاهریتم بی تاثیر نیست ، ولی خب تو کلاس خوشگل زیاد داریم ، مثل نسرین ... ولی کسی براش تره هم خورد نمی کنه ، چون رفتارش جلفه و سبکه ، اگر هم کسی می ره طرفش ، واسه خوش گذرونیه ... شاید باورت نشه که گاهی منم بهت حسودی می کنم
    با تعجب ابروهایش را بالا برد و به او خیره شد. ترانه سرش را پایین انداخت و ادامه داد.
    - خدا همه چیز و در حق تو تموم کرده ، ولی تو قدرش و نمی دونی ... اونقدری که از نداری و بی پولی می نالی ، شده تا حالا یه بار خدا رو شکر کنی واسه چیزهایی که به تو داده و بقیه حسرتش و می خورن
    ترانه سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
    - شرط می بندم حتی به این موضوع فکرم نکردی ... داشتن این ویژگی ها اونقدر برات عادیه که زحمت فکر کردن بهشون و به خودت نمی دی ... وجود شهره و سیاوش هم یکی از نعمت های بزرگ زندگیته که برات هیچ اهمیتی نداره ... می دونی اگه کمکهای اونها نبود چه بلایی سر زندگیتون میومد ، درسته مهرداد جز اون خانوادست و مسبب تمام مشکلاتتونه ولی تا حالا به این احتمال فکر کردی که ممکن بود شهره هم اخلاقش مثل شوهرش باشه یا ممکن بود سیاوش یه لات بی سرپا از نوع مدرن اسی کاردی باشه ... اونوقت تو می خواستی چه کار کنی ؟ ... دیگه نه شهره ای بود که ازت خواستگاری کنه و نه سیاوشی که بخوای سرش کلاه بذاری ... حق بابات و چطوری می خواستی پس بگیری ؟
    سرش را پایین انداخت. حرفهای ترانه در ذهنش می چرخید و جوابی برای آنها پیدا نمی کرد. ترنه ادامه داد.
    - من موقعی که اومدم ملاقات بابات سیاوش و دیدم ، پسر خوبی به نظر میومد ... با کارهایی هم که تو گفتی برای خانوادت انجام داده ، معلومه آدم مسئولیت پذیر و عاقلیه ... قیافشم که خوب بود ... از او تیپهاست که نگاهش آدم و جذب می کنه ... کنار تو که می ایستاد ، خیلی به هم میومدید ... بیا به احترام این دوستی چهارسالمون یه امشب و به حرفهام فکر کن ، بعد تصمیم بگیر ... تو می تونی کنار سیاوش خوشبخت زندگی کنی و اصلا احتیاجی به این بازی ها نداری ... بیا واسه امتحان سه ماه مثل یه دختر خوب با سیاوش رفتار کن و کارهای احمقانه ای که تصمیم داری انجام بدی روعقب بنداز ... واسه طلاق هیچ وقت دیر نمی شه ... ممکنه تو این مدت نظرت در مورد سیاوش عوض شه و اونقدر ها هم که تو فکر می کنی مغرور و خودخواه نباشه ... اصلا در مورد همین اخلاقش باهاش حرف بزن ، شاید اونم واسه این کارهاش دلیل داشته باشه ... همه ، حتی خود من ... بعضی موقعها نظرمون نسبت به یکی خوب نیست ، برای این طرز فکرمونم کلی دلیل داریم ، ولی وقتی با طرف مقابل حرف می زنیم می بینیم همش یه سوتفاهم بچه گانه بوده و الکی اون بدبخت و متهم می کردیم ...
    نیلوفر لیوان خالیش را روی میز گذاشت. ترانه نگاهش کرد و نفس عمیقی کشید.
    - اگه پیشنهادم و قبول کردی ولی بعد از گذشتن او سه ماه بازم خواستی طلاق بگیری ... قسم می خورم هر طوری شده بهت کمک کنم تا ازش جدا شی
    نگاهش را به بستنی معلق درون آب طالبی دوخت و قاشقش را بی هدف در لیوان چرخاند. به حرفهای ترانه فکرکرد. حرفهایش را قبول داشت. اما چیزی در وجودش مانع از این می شد که حق را به او بدهد ، چیزی مثل حس تحقیری که این مدت با آن دست به گریبان بود و یا شیرنی گس مانند انتقامی که آن را حق خود می دانست. چشمهایش را بست. احتیاج به تنهایی داشت تا به افکارش نظم بدهد.
    نیلوفر با خنده گفت :
    - منم یه شرطی دارم
    چشمهایش را باز کرد.
    - اینکه واسه خرید عقد همرات بیام
    لبخند محوی روی لبش آمد و لیوان را به طرف دهانش برد.

    از رستوران بیرون آمد و به خیابان چشم دوخت. سردرگم بود ، قبلا به درستی تصمیمش اطمینان داشت ولی حالا ... حق با او بود یا ترانه ... به زحمت از لابه لای ماشین ها رد شد و به آن طرف خیابان رسید. دستش را برای تاکسی بلند کرد.
    نسیم خنکی وزید و قاصدکی را به مانتویش چسباند. دستش را پایین آورد و آن را از مانتویش جدا کرد ، خواست آن را بیندازد که یاد حرف ترانه افتاد ... خیلی چیزا تو زندگی هست که با یه اتفاق ساده شروع می شه ... به قاصدک نگاه کرد و زیر لب گفت :
    - یه اتفاق ساده
    قاصدک را کف دستش گذاشت و نفسش را به آن دمید. قاصدک سبک بال شروع به رقصیدن کرد و چند متر آن طرف تر به لباس دختر بچه ای چسبید.
    دختر بچه لبخندی زد و ذوق زده به قاصدک نگاه کرد.
    - ماما نگاه کن ... ببین اینو
    مادرش به او توجه ای نکرد و با توقف تاکسی ، دختر بچه را به سمت آن هل داد. قاصدک در جوی آب افتاد. دخترک با چهره ای غمگین به آن نگاه کرد و سوار تاکسی شد.
    اخمهایش در هم رفت و مسیر نگاهش را تغییر داد، به چهره عابرهایی که با سرعت از کنارش می گذشتند نگاه کرد ... اینها هم مثل منن؟ ... مثل من فکر می کنن؟ ... دنبال یه اتفاق عجیب و غریب برای لبخند زدن می گردن ...
    به پیاده رو خیره شد.
    چرا دیگه زندگیم و دوست ندارم ... چرا هیچ چیز خوشحالم نمی کنه ... چرا از زمین و زمان طلبکارم ...
    به سمت پیاده رو رفت و شروع به قدم زدن کرد.
    سیاوش واقعا کجای زندگی منه ... ازش متنفرم ... یا دنبال راهی برای نزدیک شدن بهش می گردم ... بهتره حداقل با خودم صادق باشم ... همه ی دلیلم واسه اینکار پس گرفتن پول بابام و ناراحتیم از مهرداد نیست ... خب هفتاد درصدش به این خاطره ... سی درصدش بقیه اش چی؟ ... شاید لذت خُرد کردن غرور سیاوش !!!
    کلاغی از بالای سرش گذشت. یاد حرف سیاوش افتاد ... کلاغ و با رنگ کردن نمیشه شبیه طاووس کرد ... زهر خندی زد.
    اصلا دلیلهام منطقین؟ ... انصافا اگه یکی دیگه این تصمیم و می گرفت چی می گفتم ... خب ... می رفتم رو منبر و یه ساعت موعظه اش می کردم که داری اشتباه می کنی ... خودمم می دونم کارم احمقانه ست ... اصلا انتقام باید احمقانه باشه ... یه عاقل که به انتقام فکر نمی کنه ... همیشه بیرون گود بودن و شعار دادن آسونه ... اما حالا ... حالا که باید ثابت کنم یه آدم منطقیم نمی شه ... نمی تونم فراموش کنم ... مهرداد اون روز با حرفهاش نابودم کرد ... ترانه که جای من نبوده ، اون که حس من و نداشته ... از اون روز تا حالا از خودم بدم میاد ... مسخره ست ... همش فکر می کنم به شهره خیانت کردم
    به پیرزنی که با چهره ای آرام و مویی سپید از کنارش رد شد نگاه کرد.
    مگه من چقدر عمر می کنم ... سی سال ، چهل سال ، پنجاه سال ... حالا انتقام هم گرفتم بعدش چی می شه ... اون موقع چی دارم ...
    نفس عمیقی کشید و از دود ماشین ها به سرفه افتاد.
    یه مقدار پول که باهاش یه جای خوب خونه می گیرم و یه پس انداز که باعث می شه خیالم از بابت دیر و زود حقوقم راحت باشه ... فقط همین ...
    مردی به شانه اش خورد و عذر خواهی کرد. بی تفاوت به راهش ادامه داد.
    نه ... چیزهای دیگه ای هم هست ... یه شناسنامه خط خطی شده ، از دست دادن شهره ، یه دختر مطلقه ، نگاههای بدبین مردم و...
    به دختر و پسری که دست در دست هم جلویش راه می رفتند نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد.
    - از زندگی چی می خوای پارمین؟


    دختر بچه ای با چهره ای خندان به طرف حمید دوید. حمید او را در آغوش کشید و لپش را بوسید.
    - از اونها خریدی بابایی ؟
    حمید با ناراحتی دستش را روی پیشانیش کوبید.
    - وای یادم رفت
    از آغوش حمید بیرون آمد و با دلخوری گفت :
    - دیشب که خودمم بهت گفتم اصلا یادت نره ، هیچم نگی بازم یادم رفت و ازاین چیزا
    حمید لبخندی زد و موهایش را نوازش کرد.
    - واسه فردا بهت قول می دم ، حتما بخرم
    دخترک به حالت قهر رویش را برگرداند.
    - اصلا هم دیگه نمی خوام بخری ... عمو حامد صبحی یه عالمه از اونها بهم داد
    اخمهای حمید درهم رفت.
    - عمو چیزی به مامان گفت؟
    موهای آشفته روی پیشانیش را با هر دو دستش کنار زد.
    - مامان ... اولش رفت تو حیاط ...
    چشمهایش را تاب داد و کمی فکر کرد.
    - بعدش داد زد ... وقتی هم من رفتم پیشش ، گریه کرد
    حمید عصبانی از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.
    - معلوم هست تو این خونه چه غلطی می کنی ؟
    دختر بچه کنار عروسکش نشست و با قاشق پلاستیکی پفک در دهانش گذاشت.
    - این عوض سلام کردنته ... بذار برسی خونه بعد شروع کن
    حمید داد زد.
    - حامد واسه چی اومده بود تو این خراب شده ؟ با تو چی کار داره ؟
    - چه می دونم ... برای اومدن داداشت هم من باید جواب پس بدم
    - راستش و بگو پانته آ ...چی بینتونه
    - به خدا هیچی ... اومده بود تو رو ببینه ، وقتی دید نیستی هم سریع رفت ... اون بدبخت که نمی دونست تو صبح جمعه می ری بیرون
    تمام دستها و لباس عروسکش پفکی شده بود. دستهایش را بالا گرفت و به آشپزخانه رفت.
    - ماما ... اینها رو بشور
    زن بغلش کرد و دستهایش را در سینک ظرف شویی شست.
    - این بچه می گه تو حیاط گریه می کردی
    زن دختر بچه را زمین گذاشت و با ناله گفت :
    - تو رو خدا بس کن حمید ... داری دیوونم می کنی
    - چی رو بس کنم ... اینکه می فهمم چشمت دنبال مردهای دیگه ست ... خیلی پرویی!!!
    زن بغض کرد.
    - چطور می تونی اینقدر راحت تهمت بزنی؟
    - تهمت نیست ... با چشمهای خودم دیدم اون روز خونه پدرم باهاش خلوت کرده بودی و حرف می زدی ... خیال کردی من خرم ... نمی فهمم
    اشکهای زن پایین آمد ، دختر بچه را بغل کرد و به اتاق برد. روی تخت نشست و به دیوار تکیه داد. دختر بچه به اشکهایی که از گونه ی مادرش می چکید نگاه کرد.
    - بابا دوستت نداره
    زن موهایش را نوازش کرد و او را به خودش فشرد.
    - کاش دوستم نداشت
    موهای زیتونی مادرش را دور انگشتش پیچید و گفت :
    - اگه دختر خوبی باشی ... دیگه گریه نکنی ... از اون شکلاتها میگم عموحامد بهت بده
    گریه ی زن شدید تر شد.
    صدای زنگ تلفن پذیرایی آمد و لحظه ای بعد صدای حمید را شنید.
    - الو بفرمایید ... الو ... الو ...الو ... الو ... چرا جواب نمی دی عوضی ... داری دیوونم می کنی لعنتیییییییییییییییییی


    جیغ کوتاهی کشید و از خواب پرید. کوکب بیدار شد.
    - حالت خوبه؟
    تمام بدنش عرق کرده بود و تند نفس می کشید. کوکب به آشپزخانه رفت و لیوان آبی برایش آورد.
    - بیا بخور
    لیوان آب را یکسره سر کشید.
    - بازم خواب دیدی؟
    با دست لرزانش دست کوکب را گرفت.
    - یه خواب معمولی نبود عمه ... هم بابا توش بود هم پانته آ ... داشتن دعوا می کردن
    کوکب نفس حرص داری کشید و گفت :
    - چیزی نیست عزیزم ... بگیر بخواب
    بعد کمکش کرد دراز بکشد.
    کوکب خوابید. اما او هرچه غلت می زد خوابش نمی برد. چشمهایش را بست.
    دو روز دیگر به عقد سیاوش در می آمد و هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بود
    پاشو پارمین ... سیاوش تو حال منتظرته
    چشمهای پف کرده اش را به سختی نیمه باز کرد.
    - ساعت چنده عمه؟
    - ده ... بلند شو دیگه زشته
    به سرعت از جایش بلند شد.
    - چرا زودتر صدام نکردین
    به سمت کمد رفت و در آن را باز کرد. کوکب گفت :
    - اشکال نداره ... بازار تازه این موقع رونق می گیره ... فقط سریع آماده شو
    کوکب از اتاق بیرون رفت. مانتوی کرمش را همراه شلوار لی زغالیش پوشید. شال حریر مشکیش را برداشت و جلوی آینه ایستاد. تصویر درون آینه با صورتی نشسته و چشمهایی پف کرده به او نگاه می کرد. موهایش را با کلیپس بزرگی پشت سرش جمع کرد و شال را رویش انداخت. در اتاق را باز کرد.
    سیاوش با کوکب مشغول صحبت بود. آهسته سلام کرد و وارد دستشویی شد. مسواک زد و چند مشت آب سرد به صورتش پاشید. پف چشمهایش کمتر شد و صورتش رنگی گرفت. کمی مکث کرد و بعد به تصویر چشمهایش درون آینه دست کشید... دارم چی کار می کنم ... ترس در چشمهایش موج می زد. سرش را پایین انداخت و به شیر آب نگاه کرد ... قوی باش ... نترس
    از دستشویی بیرون آمد و رو به سیاوش کرد.
    - بریم من آماده ام
    سیاوش از جایش بلند شد و به کوکب گفت :
    - با اجازتون
    بعد به سمت در رفت . او هم می خواست همراه سیاوش بیرون برود که کوکب دستش را کشید و آهسته گفت :
    - با این ریخت و قیافه می خوای با نامزدت بری بیرون
    بی تفاوت گفت :
    - دیرمون شده عمه
    سیاوش از پله ها پایین رفت .کوکب او را به سمت اتاق هل داد.
    - لااقل یه چیزی به لبهات بزن عین گچ شده
    با حرص وارد اتاق شد و رژ صورتی رنگ را روی لبش کشید.
    - خوبه
    کوکب ناراضی گفت :
    - یه رنگ و رویی هم به صورتت بده
    بی حوصله گفت :
    - همین خوبه
    بعد با عجله از اتاق خارج شد. سیاوش پایین پله ها منتظرش بود. به آرامی از پله ها پایین رفت. سیاوش خیره نگاهش می کرد وقتی مقابلش ایستاد نگاهشان در هم گره خورد. سیاوش به صورتش اشاره کرد.
    - سرحال نیستی
    شالش را مرتب کرد و گفت :
    - چند شبه تا صبح خوابم نمی بره ... همش کابوس می بینم
    سیاوش لحظه ای در فکر فرو رفت.
    - می خوای به جای خرید ببرمت یه جای دنج تا حال و هوات عوض شه
    مشکوک به سیاوش نگاه کرد ... چی تو فکرش می گذره که اینقدر مهربون شده ... نکنه می خواد دستم بندازه ... شایدم می خواد در مورد فردا باهام حرف بزنه ... یعنی پشیمون شده ... در را باز کرد و گفت :
    - نه بریم خرید ... حالم خوبه
    درون ماشین نشستند. سیاوش ماشین را از پارک در آورد و رو به او کرد.
    - خب کجا بریم
    به رو به رویش خیره شد.
    - هر جا دوست داشتی برو ... برام فرقی نمی کنه از کجا خرید کنم
    سیاوش لبخندی زد و به طعنه گفت :
    - چه عروس خوبی
    سرش را به سمت سیاوش کج کرد و بدون مقدمه گفت :
    - چرا می خوای من و عقد کنی؟
    سیاوش بی اعتنا به حرف او یکی از سی دی های پشت آفتابگیر ماشین را در آورد و درون سی دی پلیر گذاشت.
    - سیاوش اون روز گفتی تنفر تنها حس مشترک من و تو ، پس چرا دیگه ازم متنفر نیستی؟
    سیاوش همان طور که حواسش به ماشین های جلویی بود آهنگها را رد می کرد تا به آهنگ دلخواهش رسید.
    - دارم باهات حرف می زنم سیاوش ...
    سیاوش صدای آهنگ را زیاد کرد و رو به او گفت :
    - من باید این سوال و ازت بپرسم نه تو ... واسه چی نظرت یه دفعه عوض شده؟
    سیاوش منتظر نگاهش کرد. جوابی نداشت. طنین صدای خواننده در ماشین پیچید.
    بیا با من، مدارا کن / که من مجنونمو مستم
    اگر از عاشقی پرسی / بدان دلتنگ آن هستم
    سیاوش نگاهش را از او گرفت و به روبه رویش خیره شد.
    - دیگه در این مورد حرفی نزن ... دلیلش و بعدا بهت می گم
    بیا با من، مدارا کن /که دل غمگین و جان خستم
    اگر از درد من پرسی / بدان لب را فرو بستم
    سرش را به شیشه ماشین تکیه داد و چشمهایش را بست.
    بیا از غم شکایت کن / که من همدردِ تو هستم
    بیا شکوه از دل کن / که من نازک دلی خستم
    سیاوش دست چپش را در دست گرفت. چشمهایش را باز نکرد. لحظه ای بعد دنده را زیر دستش حس کرد.
    جدایی رو حکایت کن / که من زخمیه آن هستم
    اگر از زخمه دل پرسی / برایش مرحمی بستم
    سیاوش فشار خفیفی به دستش آورد و دنده را عوض کرد.
    مجنونم و مستم / به پای تو نشستم
    آخر زِ بدی هات ، بیچاره شکستم
    ترانه در تار و پود وجودش نفوذ می کرد. چشمهایش را باز کرد و به دستهایشان روی دنده خیره شد.
    مجنونم و مستم ، به پای تو نشستم
    آخر زِ بدی هات ، بیچاره شکستم
    پشت چراغ قرمز ایستادند. سنگینی نگاه سیاوش را حس کرد و سرش را بالا آورد. چشمهای سیاوش برق می زد. تلاش کرد بی تفاوت باشد و به عابرهایی که از مقابلشان می گذشتند نگاه کند. سیاوش انگشتانش را میان انگشتهای او گذاشت و محکم فشرد. سعی کرد توجه ای نشان ندهد ولی لبخندی نا خودآگاه روی لبش آمد. سیاوش محکمتر انگشتش را فشار داد ، صدای آخش بلند شد و رو به سیاوش کرد اما به جای اعتراض لبخندش عمیق تر شد. سیاوش هم خندید و انگشتهایش را رها کرد. در حالی که دنده را عوض می کرد زیر لب گفت :
    - دختره ی سرتق


    - این چطوره ؟
    سیاوش به لباس آلبالویی همراه با برگهای سبزی از جنس ساتن اشاره کرد که سایزش دو ایکس لارج بود و روی برچسبش نوشته بودند تونیک آفریقایی و با پوزخندی بر لب ادامه داد.
    - فکر کنم خیلی بهت بیاد
    لبخندی زد و خیلی عادی گفت :
    - پس بگم همین و بیاره
    سیاوش ابروهایش را بالا برد و صورتش حالتی جدی به خود گرفت.
    - نه نگو ... می ترسم با پوشیدن این اونقدر خوشگل شی که بدزدنت
    به سیاوش نگاه کرد و سعی کرد خنده اش را کنترل کند.
    - اینقدر اذیتم نکن ... ساعت یازده و نیمه هنوز هیچ کاری نکردیم
    سیاوش به اطراف فروشگاه نگاه کرد و این بار جدی گفت :
    - اون خوبه ؟
    مسیر نگاه سیاوش را دنبال کرد. ماکسی شیری رنگ حریری بود که کمی دنباله داشت. قسمت بالاتنه اش هم رزهای شیری رنگ ظریفی بود که در نهایت به دو نوار باریک ختم می شدند که در کنار گردن گره می خورد.
    - قشنگه ولی اگه یکم پوشیده تر باشه بهتره
    سیاوش بازویش را به آرامی گرفت و او را به سمت لباس برد.
    - تو محضر که مانتو روش می پوشی و بالاش اصلا پیدا نیست ... الانم وقت نداریم که جاهای دیگه رو بگردیم ، برا فردا همین خوبه غیر از چند تا فامیل درجه یک ، کس دیگه ای قرار نیست بیاد
    با تعجب به سیاوش نگاه کرد.
    - مگه قراره فامیلهات هم بیان ... من که گفتم عزادارم نمی خوام هیچ جشنی باشه
    روبه روی لباس ایستادند. سیاوش به فروشنده اشاره کرد.
    - از این مدل بیارید
    فروشنده رفت. سیاوش رو به او کرد.
    - ببین خانواده من یه خانواده سنتیه ... تو تمام مراسم عقد حتی اگه محضری هم باشه بزرگهای فامیل مثل عمو ، دایی ، عمه و.... هستن
    به فروشنده که همراه لباس می آمد نگاه کرد ... چقدر زشته که من هیچ کسی و ندارم ... اگه در مورد مامان و بابام بپرسن چی بهشون بگم ... می گم مامانم که بچه بودم فوت شده ، بابامم که تازه سکته قلبی کرده و ...
    دلش گرفت ... مجبورم دروغ بگم ، غیر از دروغ مگه می شه چیز دیگه ای هم گفت ... اگه راستش و بگم خطای مامان و بابام و پای من می ذارن و سرکوفتها شروع می شه ... لباس را از فروشنده گرفت.
    - پارمین
    به سیاوش نگاه کرد.
    - نگران چیزی نباش
    لبخند بی جانی زد و وارد اتاق پرو شد. لباس را پوشید ولی هر کاری می کرد نمی توانست زیپ آن را بالا بکشد. در را کمی باز کرد.
    - سیاوش
    - بله
    - می تونی به یکی از این خانمها بگی بیاد
    صدای سیاوش را شنید که فروشنده را صدا می کرد و لحظه ای بعد چند ضربه به در خورد. در را نیمه باز کرد. دختر جوانی روبه رویش بود.
    - می شه زیپ لباس و بالا بکشید
    دختر لبخندی زد و در را کمی باز کرد و با پایش آن را نگه داشت. طوری در چارچوب آن قرار گرفته بود که چیزی از بیرون پیدا نباشد. زیپ لباس را بالا کشید و نوار را دور گردنش به شکل پاپیون گره زد.
    به آینه خیره شد. بالاتنه ی لباس قالب تنش بود و در قسمت کمر فون می شد. به نوار دور گردنش دست زد که زیبایی خاصی به لباس داده بود. موهایش را روی شانه های برهنه اش قرار داد ، تضاد رنگ موها و لباسش را دوست داشت.
    - خیلی بهتون میاد
    به سمت دختر برگشت.
    - ممنون
    - فقط یه چیزیهایی کم داره ، الان براتون میارم
    دختر از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه همراه با کفش پاشنه بلند و شانه ای نگین دار برگشت.
    - این کفشه چون بندهای سفید و نگین های مشکی داره خیلی به موها و لباست میاد و این شونه ژله ای رو هم کج کنار موهات بزن چون نگینهاش طیف رنگی سیاه ، آبی و قرمز تیره داره هم سادگی و شیکی لباست و حفظ می کنه و هم جلای رنگی به موهات می ده
    کفش را پایش کرد و بعد دسته ای از موهای سمت راستش را بالا برد و شانه را در آنها فرو کرد. از تصویر درون آینه خوشش آمد ، لحظه ای یاد دوران کودکیش افتاد که همیشه در آرزوی پوشیدن لباس سفید عروسی بود.
    - آقا ببینید خانمتون چقدر ماه شده
    با وحشت به عقب برگشت و خواست جلوی دختر را بگیرد که با چهره شگفت زده سیاوش در چارچوب در مواجه شد.
    سیاوش تا چند لحظه خیره نگاهش می کرد ، تعریفی برای طرز نگاه او نداشت. عرق سردی روی پیشانیش نشست و با شرم مسیر نگاهش را تغییر داد.
    سیاوش نفس عمیقی کشید و رو به دختر کرد :
    - کجا باید حساب کنم
    دختر لبخندی زد و سیاوش را به سمت صندوق فروشگاه راهنمایی کرد. در نیمه باز را بست. قلبش تند می زد. دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و به آینه نگاه کرد. به جای تصویر خودش چهره سیاوش را می دید. گوشه لبش را گاز گرفت. اصلا به این قسمت ماجرا فکر نکرده بود ... وای از فردا که بهش محرم می شم چه خاکی تو سرم کنم ... دستش را پشت کمرش برد و به سختی زیپ لباس را پایین کشید.
    از پرو بیرون آمد و وسایلی که در دستش بود را روی پیشخوان گذاشت. زن میانسالی آنها را در پاکت خرید قرار داد و همراه نگاهی مادرانه گفت :
    - انشاالله به دل خوش بپوشیشون دخترم
    لبخند محزونی زد.
    - ممنون
    سیاوش کنارش ایستاد. فاکتور را به فروشنده داد و پاکتهای خرید را از او تحویل گرفت. شرم مانع از این می شد که به صورت سیاوش نگاه کند ... خدایا امروز چه مرگم شده ... من که اینقدر خجالتی نبودم ... سیاوش دستش را پشت کمر او گذاشت.
    - بریم
    همراه سیاوش از فروشگاه بیرون آمد.
    - غیر از حلقه دیگه چی باید بخریم
    به ویترین فروشگاه خیره شد و گفت :
    - نمی دونم
    سیاوش دستش را زیر چانه او قرار داد و صورتش را به سمت خودش چرخاند. هر دو به هم نگاه می کردند سیاوش پرغرور و سرکش و او همراه با شرم و مملو از اضطراب ... حس می کرد سیاوش فکرش را از دریچه چشمهایش می خواند و هر آن کشیده ای به صورتش می زند.
    - چرا با من راحت نیستی ؟
    آب دهانش را قورت داد.
    - باهات راحتم
    سیاوش یکی از ابروهاش و بالا برد و با لبخندی کجکی گفت :
    - پس حتما اونی که تو اتاق پرو داشت از خجالت آب می شد من بودم
    ناخودآگاه گوشه لبش را گاز گرفت و چیزی نگفت. سیاوش چانه اش را رها کرد و به چند ویترین آن طرف تر اشاره کرد.
    - اونجا مانتو داره
    همراه سیاوش به سمت ویترین رفتند. مانتو ها را از نظر گذراند. از مانتوی سفیدی که کمربند چرم قهوه ای داشت خوشش آمد. رو به سیاوش کرد و با نگاه خیره او مواجه شد. با لکنت گفت :
    - اِاِ... این ... خوبه ؟
    بعد به مانتو اشاره کرد. سیاوش لبخندی زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. زمانی که وارد مانتو فروشی می شدند سیاوش آهسته کنار گوشش گفت :
    - لباسه بهت میومد
    به چشمهای سیاوش نگاه کرد و لحظه ای فارغ از تمام مشکلات به او لبخند زد

    به حلقه ها نگاه می کرد ولی آنها را نمی دید. سیاوش آهسته کنار گوشش گفت:
    - چرا رنگت پریده ... حالت خوب نیست؟
    تمام خاطرات بد گذشته در ذهنش جان گرفته بود. حرفهای مهرداد ... صدای خنده هایش ... اشکها و ناله های خودش ... دستش را روی پیشانیش گذاشت و فشار داد. به نرده های چوبی دفتر مهرداد نگاه کرد ... آبتین شاکری هستم ، وکیل آقای سهرابی ... شخصیت والای شما بهترین تضمینه ... دست دادن نشونه ی دوستیه ... یه حسی بهم می گه بازم همدیگه رو می بینیم ... دیوارها دور سرش چرخیدند و دیگر چیزی نفهمید.


    ***


    - پارمین ... پارمین
    دستی شانه اش را تکان می داد. چشمهایش را باز کرد و به چهره نگران سیاوش خیره شد ، حس می کرد از خوابی عمیق بیدار شده است.
    - چی شده ؟
    سرش را از لبه مبل بلند کرد و کنار سیاوش نشست.
    - پایین یه دفعه بیهوش شدی
    سیاوش موهای به هم ریخته ی روی پیشانی او را کنار زد و ادامه داد.
    - چیزی تو رو اذیت می کنه ... مشکلی داری ... چته پارمین ، چند وقته که رفتارات عادی نیست
    نگاهش روی مبلی که بار قبل آبتین آنجا نشسته بود ، ثابت ماند.
    - چیزیم نیست ... چون صبحونه نخوردم ضعف کردم
    سیاوش پوزخندی زد.
    - نه تو دروغ گوی خوبی هستی و نه من آدمیم که به این راحتی بشه بهش دروغ گفت ... چرا پایین حالت بد شد؟
    چقدر گفتنش سخت بود. بغض کرد ... کاش می تونستم راحت حرف دلم و بهش بگم ... لحظه ای به چشمهای نافذ سیاوش خیره شد و بعد سرش را پایین انداخت ... آخه من با چه جراتی باهاش حرف بزنم وقتی که هنوز از نگاهش می ترسم.
    - من و از اینجا می بری ... حالم خوب نیست
    سیاوش چیزی نگفت. عصبی از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.
    او هم بلند شد و به سمت پله ها رفت.
    - کجا می ری ؟
    بدون اینکه برگردد گفت :
    - خونمون ... بهت که گفتم حالم خوب نیست
    صدای قدم های سریع سیاوش را شنید که به طرفش می آمد و لحظه ای بعد فشار دست او را روی بازویش حس کرد. سیاوش مقابلش ایستاد.
    - چرا حرف نمی زنی لعنتی؟ تا کی می خوای با اعصاب هر دومون بازی کنی
    سیاوش با نگاهی خشمگین به او زل زده بود. اشکهایش پایین آمد.
    - بعضی چیزا رو نمی شه گفت
    سیاوش با حرص نفسش را بیرون داد.
    - تو داری به خودت سخت می گیری ... می شه در مورد هر مشکلی حرف زد
    گریه اش شدید تر شد و زیر لب گفت :
    - نمی تونم
    سیاوش به اشکهایش نگاه کرد و با لحنی متاثر گفت :
    - اگه بخوای می تونی به من بگی
    اشکهایش بی وقفه روی گونه اش سر می خورد. سیاوش رویش را برگرداند و کلافه دستی به موهایش کشید.
    - باشه ، هیچی نگو
    با دست لرزانش دست سیاوش را در دست گرفت. سیاوش با تعجب به عقب برگشت. به چشمهای سیاوش خیره شد. می خواست از مهرداد بگوید اما زبانش نمی چرخید. سیاوش منتظر نگاهش می کرد ... کاش مهرداد باباش نبود ... چطوری تو چشمهاش زل بزنم و بگم بابات بهم نظر داشته ... با نا امیدی چشمهایش را بست ... نمی تونم بگم ، نمیشه ... حس کرد بازوهای سیاوش دورش حلقه شد و لحظه ای بعد در آغوش او بود. با ناباوری چشمهایش را باز کرد و سرش را روی سینه ی سیاوش دید. برای بیرون آمدن از آغوشش تلاشی نکرد. سیاوش حلقه دستانش را تنگ تر کرد و سرش را کنار گردن او گذاشت. هُرم نفس های داغ سیاوش به گونه اش می خورد. دیگر اشک نمی ریخت. صدای تپشهای قلب سیاوش را می شنید. چشمهایش را بست . سیاوش آهسته کنار گوشش گفت :
    - چرا چشمهات و بستی؟
    چشمهایش را باز کرد ولی نمی توانست به صورت سیاوش نگاه کند. صورتش از خجالت گُر گرفته بود.
    سیاوش با لحنی آمرانه گفت :
    - به من نگاه کن
    به سختی سرش را بالا آورد و به چشمهای سیاوش نگاه کرد.
    - اگه دلت خواست با کسی حرف بزنی می تونی رو من حساب کنی
    با تردید گفت :
    - تو حرفهام و باور می کنی
    سیاوش نگاه بی قرارش را ازچشمهای او گرفت و به پله ها خیره شد.
    - هر وقت که تصمیم گرفتی حرف بزنی بهت جواب می دم
    بعد او را از خودش جدا کرد و به طرف پله ها رفت.
    - بیا پایین حلقه انتخاب کن ... دیرم شده باید برم بیمارستان