1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین11

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 21, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    سکانسی از سریال درست از آب در نمی آمد و مجبور شده بود چندین و چند بار دیالوگهایش را تکرار کند. حس می کرد مغزش در حال انفجار است. کلید را در قفل در چرخاند و وارد حیاط شد. ماشین سیاوش در پارکینگ نبود. نفس راحتی کشید. با اتفاقی که دیروز صبح افتاده بود ترجیح می داد کمتر جلوی سیاوش آفتابی شود.
    در خانه را باز کرد. پانیذ با دیدنش داد زد.
    - عمه پارمین اومدش
    کیفش را روی مبل گذاشت. شهره از آشپزخانه بیرون آمد.
    - سلام
    - سلام عروس خانم ، بیا ببین این خوبه ؟
    همراه شهره به آشپزخانه رفت. کیکی روی میز بود.
    - من و کوکب درستش کردیم ... چطوره ؟
    عطر خوش کیک در فضای آشپزخانه پیچیده بود.
    - بوش که خیلی خوبه ، قیافه اش هم عالیه
    کوکب هم وارد آشپزخانه شد.
    - اومدی عزیزم ... زود برو دوش بگیر تا سیاوش نیومده
    به آن دو نگاه کرد و با تردید گفت :
    - امشب خبریه ؟
    شهره در قابلمه را برداشت.
    - آره عزیزم ... تولد سیاوشه
    کوکب دستش را گرفت و او را به سمت در آشپزخانه برد.
    - برو سریع آماده شو ، شهره لباسهات و رو تختت گذاشته
    کیفش را برداشت و به اتاق رفت. تاپ سفید و دامن لی کوتاهی روی تخت افتاده بود. دامن را برداشت و جلوی کمرش گرفت. بلندی آن تا بالای زانویش می رسید. خندید و آن را روی تخت انداخت. وارد حمام شد ، شیر آب سرد را باز کرد و زیر دوش رفت. لحظه ی اول دچار لرز شد ولی کمی بعد بی حسی شیرینی وجودش را در بر گرفت.
    موهایش را خشک می کرد که شهره داخل اتاق آمد.
    - آماده ای؟
    بعد با تعجب به لباسهای او خیره شد.
    - چرا اونهایی که برات گذاشته بودم و نپوشیدی ؟
    برس را روی میز گذاشت و رو به روی شهره ایستاد.
    - با اینها راحت ترم شهره جون
    شهره اخمهایش را در هم کشید.
    - یعنی چی با اینها راحت تری ... تو دیگه شوهر داری نباید عین دختر بچه ها بلوز و شلوار بپوشی
    - آخه این خیلی کوتاهه ... یکی از دامن های خودم و می پوشم ... خوبه ؟
    شهره با غیظ به سمت در رفت.
    - همونی که برات خریدیم و بپوش ... چونه هم نزن
    شهره در را بست. با حرص روی تخت نشست و دامن و تاپ را گوشه ی اتاق پرت کرد.
    ده دقیقه همان طور روی تخت نشسته بود. با بی میلی از جایش بلند شد ، لباس ها را برداشت و پوشید.
    موهایش را روی شانه اش ریخت تا کمی از یقه ی باز آن را بپوشاند. کمی هم برق لب زد. صندل های سفیدش را پایش کرد و پایین رفت.
    همه آماده نشسته بودند. کمی بعد زری هم کیک را آورد و روی میز گذاشت. شهره با لذت به او نگاه می کرد ، از اینکه حرفش را به کرسی نشانده بود راضی به نظر می رسید. اما حال پارمین خوب نبود. دوست نداشت سیاوش خیال کند که به خاطر او خودش را به این ریخت در آورده است.
    صدای ماشین سیاوش آمد و چند لحظه بعد در حال باشد. همه به جز او بلند شدند و به استقبال سیاوش رفتند. شهره صدایش کرد. چشمهایش را چرخاند و با حرص از جایش بلند شد. تا زمانی که جلوی در رسید سیاوش خیره نگاهش می کرد. آهسته گفت :
    - سلام ... تولدت مبارک
    سیاوش محو او شده بود و جوابی نداد. پانیذ خندید. کوکب لبش را گاز گرفت و به شهره اشاره کرد. شهره ریز خندید و دستش را جلوی صورت سیاوش تکان داد.
    - سیاوش ، حواست کجاست مادر
    سیاوش که لبخند آنها را دید تازه متوجه جریان شد. سرش را پایین انداخت و با لحنی شوخ گفت :
    - داشتم فکر می کردم این خانم محترم و قبلا کجا دیدم ... فکر کنم تو یه فیلم هالیوودی دیدمش
    گونه هایش از شرم گلگون شد. انتظار نداشت جلوی همه به لباسش اشاره کند. کوکب با خنده گفت :
    - بهتره بریم سراغ کیک که داره خامه اش آب می شه
    پانیذ نگاهی به پارمین کرد.
    - اونی که داره آب می شه خواهر منه عمه
    به پانیذ چشم غره ای رفت و دندانهایش را روی هم فشار داد.
    سیاوش رو به روی کیک نشست و به او اشاره کرد.
    - بیا اینجا بشین
    کوکب دستش را گرفت و او را به سمت سیاوش برد. پانیذ دوربین را برداشت.
    - اینجا رو نگاه کنید
    سیاوش دستش را دور کمر او حلقه کرد.
    - یکم بخند
    لبخند مصنوعی به لب آورد. پانیذ عکس را گرفت و با ذوق کنارش نشست.
    - خوب کیک و بخوریم دیگه
    شهره به شمع اشاره کرد.
    - نه باید اول شمع و فوت کنه
    پانیذ بی حوصله گفت :
    - خوب فوتش کن دیگه ... دلم آب شد
    سیاوش به پارمین نگاه کرد و در گوشش گفت :
    - چرا خودت و کنار می کشی ... از با من بودن ناراحتی
    سرش را به نشانه منفی تکان داد.
    - اما چهره ات چیز دیگه ای و نشون می ده
    می خواست انکار کند ولی نگاهش انزجار را فریاد می زد ، سرش را پایین انداخت. دست سیاوش دور کمرش شل شد. پانیذ به سمت کیک هجوم آورد و آن را فوت کرد. شهره اعتراض کرد.
    - پانیذ
    پانیذ رو به شهره کرد.
    - شمعه داشت می ریخت تو کیک ، مجبور شدم
    سیاوش پوزخندی زد و از جایش بلند شد.
    - ممنون از همگی ... من یکم خسته ام می رم استراحت کنم
    سیاوش به سمت پله ها رفت. کوکب آهسته گفت :
    - قبل از اینکه بخوابه یه تیکه کیک ببر براش بخوره
    پانیذ کیک را برید و قسمتی از آن در پیش دستی گذاشت. شهره به زری گفت :
    - یه فنجون اسپرسو بیار ... سیاوش خیلی دوست داره
    احساس دوگانه ای داشت. از طرفی دوست داشت به سیاوش نزدیک شود و از طرف دیگر چیزی در درونش مانع از این کار می شد. زری چند دقیقه بعد با سینی به سالن برگشت کیک را در آن گذاشت و سینی را مقابلش گرفت.
    با اکراه سینی را در دست گرفت و به طبقه بالا رفت. کمی پشت در اتاق مکث کرد. دلخوریش را تقریبا فراموش کرده بود ولی حس خوبی هم از نزدیک شدن به سیاوش نداشت. با نوک پایش چند ضربه به در زد. صدایی نشنید ، در را باز کرد.
    سیاوش با زیر پوش روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد.
    - مزاحمت نیستم
    سیاوش چشمهایش را بست و گفت :
    - چرا خیلی مزاحمی
    بی توجه به حرف او وارد اتاق شد. سینی را روی میز گذاشت و لبه تخت نشست. می خواست شروع به گفتن کند که سیاوش گفت :
    - مجبور نیستی به خاطر دل شهره من و تحمل کنی
    - کسی مجبورم نکرده ... خودم دوست داشتم بیام اینجا
    سیاوش چشمهایش را باز کرد و لبخند کجی زد.
    - خیلی ناشیانه دروغ می گی
    - دچار توهم شدی ، من دروغ نمی گم
    سیاوش سرش را بلند کرد و به چشمهایش خیره شد. طوری نگاهش می کرد که در حال ذوب شدن بود. سرش را پایین انداخت و دستهایش را درهم فشرد. سیاوش عصبی خندید و سرش را روی بالش گذاشت. باید کاری می کرد ، کمی مضطرب بود به آرامی سرش را کنار سر سیاوش گذاشت و دراز کشید. سیاوش با تعجب نگاهش کرد.
    - این کار یعنی چی اونوقت
    چشمهایش را بست و گفت :
    - خودت گفتی هر وقت دلم خواست می تونم بیام اینجا ، بدون هیچ دلیل خاصی ... الانم دلم می خواد اینجا دراز بکشم
    حرکت انگشتان سیاوش را بین موهایش حس می کرد. صدای سیاوش را شنید.
    - اینجا خطرناکه کوچولو ... آقا گرگه ممکنه یهو یه لقمه ی چپت کنه
    لبخند زد وچشمهایش را باز کرد.
    - سیاوش ...
    سیاوش او را در آغوش کشید ، نمی توانست احساس خوب با او بودن را انکار کند و خودش را بی میل نشان دهد. بیشتر از آنچه که فکر می کرد سیاوش را دوست داشت. سیاوش گونه اش را نوازش کرد و گفت :
    - چیزی می خواستی بگی؟
    سعی کرد احساس واقعیش را به زبان بیاورد.
    - رفتارهای من و به حساب دوست نداشتنت نذار
    سیاوش پوزخندی زد و گفت :
    - پس به حساب چی بذارم
    - الان یکم اوضاع روحیم بده ... خودمم نمی دونم از زندگی چی می خوام
    سیاوش سرش را در گودی گردن او گذاشت و آهسته گفت :
    - تا موقعی که نخوای وارد حریمت نمی شم ... البته یه شرط داره؟
    سرش را بلند کرد. به چشمهای منتظر پارمین خیره شد و ادامه داد.
    - دیگه از این لباسهای مکش مرگ ما نپوشی ... ممکنه نتونم رو قولم بمونم
    خندید و آهسته به شانه ی سیاوش زد. سیاوش صورتش را نزدیک او آورد. لحظه ای شوکه شد. اما سیاوش پیشانیش را بوسید و روی تخت نشست.
    - بهتره بری اتاق خودت ... چون یه عضو صورتت بدجور داره بهم چشمک می زنه
    خندید و از جایش بلند شد.
    - ممنون که درکم می کنی ... قول می دم زیاد منتظرت نذارم
    سیاوش نگاه مغرورش را به او دوخت.
    - وقت کردی یکم خودت و تحویل بگیر
    خندید و از اتاق بیرون آمد. به اتاق خودش رفت و کاغذ راه حل ها را برداشت و بزرگ در آن نوشت.
    اگه احساسم و به زبون بیارم بقیه درکم می کنن
    به اتاق خودش رفت و کاغذ راه حل ها را برداشت و بزرگ در آن نوشت.
    اگه احساسم و به زبون بیارم بقیه درکم می کنن
    اشتهایی به شام نداشت. لباس خوابش را پوشید و روی تخت دراز کشید. به حرفهای سیاوش فکر کرد ... یه عضو صورتت بدجور داره بهم چشمک می زنه ... لبخندی روی لبش آمد و صورتش را در بالش فرو برد. اولین باری بود که سیاوش این موضوع را پیش می کشید. قبلا آنقدر جدی برخورد می کرد که هیچگاه در مخیله اش هم نمی گنجید روزی همچین درخواستی از او داشته باشد. چشمهایش را بست. حرفهای سیاوش چندین و چند بار در ذهنش تکرار شد و کمی بعد خوابش برد.
    دختر بچه دامن کوکب را محکم گرفته بود.
    حمید داد می زد.
    - راحتم بذار کوکب ... برو از خونه ی من بیرون ... نمی خوام دیگه کسی و ببینم
    کوکب اشک می ریخت و با مشت به در اتاق می کوبید.
    - باز کن حمید ... دیوونه بازی در نیار
    صدای شکستن وسایل می آمد. دختر بچه دامن کوکب را جلوی چشمانش گرفت و از گوشه چشم به در اتاق نگاه می کرد. حمید فریاد زد.
    - حالم از این زندگی به هم می خوره
    دختر بچه آهسته گفت :
    - بابا مریضه؟
    کوکب نگاهش کرد.
    - برو تو اتاقت ... تا وقتی هم که بهت اجازه ندادم بیرون نمیای
    دختر بچه به طرف اتاقش دوید و در را نیمه باز گذاشت. چند لحظه بعد سرش را از لای در بیرون آورد. کوکب گریه می کرد.
    - داداش تو رو خدا بیا بیرون ... با این کارها پانته آ برنمی گرده
    صدای خرد شدن شیشه آمد و لحظه ای بعد صدای گریه ی سوزناک حمید شنیده می شد. کوکب پشت در نشست.
    - داداش چرا این قدر خودت و عذاب می دی ... غصه چی و می خوری؟ ... بیا بریم خونه ی خودمون ... مامان و بابا نگرانتن ... حال بابا خوب نیست ... چند روز پیش سر مزار حامد قلبش گرفت ... هنوز عزادار حامدن ... تو دیگه نمک به زخمشون نپاش
    حمید ناله کرد.
    - تو نمی فهمی چی می کشم کوکب ... زندگیم از هم پاشیده ... زنم بی خبر گذاشته رفته ... آبرو واسه ام نمونده ... روم نمی شه تو چشمهای بابا نگاه کنم
    کوکب آهی کشید.
    - چقدر بابا بهت گفت الان زوده ... تازه پشت لبت سبز شده ،خامی ، ساده ای ... برو مثل حامد درس بخون ... واسه خودت کسی شو ... چند تا کشور برو ، ببین دنیا دست کیه ... گفت مستیه عشق دو روزه از سرت می پره ... تبِ تُند زود عرق می کنه ... گفت یا نگفت ؟
    حمید جوابی نداد. کوکب اشکش را پاک کرد.
    - تو نه کار داشتی نه سرمایه ای ... بابا گفت با نون و عشق نمی شه زندگی کرد ... تو گفتی که عاشق همید ، زمین زیر اندازتونه و آسمون سقف خونتون ، عشق که باشه بقیه ی مشکلها حله ... بابا گفت گشنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره ... اما تو پات و کردی تو یه کفش که فقط پانته آ رو می خوای ، وگرنه می ذاری از این خونه می ری
    کوکب به در زد.
    - حمید اینها رو نمی گم که داغت تازه شه ... می خوام بگم خودت خواستی ، کسی مجبورت نکرد با پانته آ ازدواج کنی ... همون طور که بابا با جبهه رفتن حامد مخالف بود و مانعش نشد ، با دل عاشق تو هم راه اومد
    کوکب با سوز اشک می ریخت.
    - الان زندگی تو از هم پاشیده ، حامد هم شهید شده ... بابا داره دق می کنه حمید ... بیا از خر شیطون پیاده شوو این ننه من غریبم بازی و تموم کن ... با داد و هوار کردن و شکستن در و پنجره پانته آ بر نمی گرده ... باید موقعی که در خونه و روش قفل می کردی و نمی ذاشتی با کسی رفت و آمدی داشته باشه فکر همچین روزی رو هم می کردی ... اون طفلی و تو این خونه زندونی کرده بودی ... حق داشت بذاره بره ... حالا بیا بریم خونه ... عقل بزرگترها بهتر از من و تو کار می کنه ، شاید تونستیم یه راهی پیدا کنیم ... حمید درو باز کن ... باز کن حمید
    کوکب بلند شد و با مشت به در کوبید.
    - حمید با توام در و باز کن
    حمید جوابی نمی داد. چهره کوکب نگران شد. به سوراخ قفل نگاه کرد و بعد به آشپزخانه رفت. با چاقویی که آورده بود آنقدر به قفل زد تا کلید افتاد. دستش را زیر در برد. کلید را بیرون آورد. در را باز کرد و وارد اتاق شد. چند لحظه بعد جیغ بلندی کشید و سراسیمه به طرف حیاط دوید.
    دختر بچه آهسته از اتاقش بیرون آمد. نگاهی مضطرب به در حال کرد و بعد وارد اتاق حمید شد.
    با دیدن جسم غرق خون حمید سر جایش خشکش زد. چشمهایش را تا آخرین حد باز کرد ، مردمک چشمهایش از ترس گشاد شده بود. قدمی عقب رفت. بدنش شروع به لرزیدن کرد. دندانهایش به هم می خورد. پلکش می پرید. جیغ بلندی زد .. . صداها را نامفهوم می شنید. کمی بعد به زحمت چشمهایش را نیمه باز کرد. توده ای رنگی جلوی چشمهایش می چرخید.
    پلکهایش روی هم افتاد. دستی موهای روی پیشانیش را کنار زد. دوباره چشمهایش را باز کرد. این بار واضح تر می دید. سیاوش لبه تخت نشسته بود و نبضش را می گرفت.شهره و کوکب با چشمهایی نگران نگاهش می کردند.
    - حالش چطوره مادر؟
    سیاوش دستش را در دست گرفت.
    - خوبه ... ولی ممکنه دوباره تشنج کنه
    صدای گریه ی پانیذ بلند شد. سیاوش عصبانی گفت :
    - کوکب خانم میشه پانیذ و ببرید بیرون ... نباید اینجا سر و صدا باشه
    کوکب پانیذ را بیرون برد. شهره کنار تخت ایستاد.
    - مطمئنی حالش خوبه ... هنوز لبهاش کبوده و صورتش ورم دار ... نکنه خدایی نکرده طوریش شه
    سیاوش به صورت رنگ پریده پارمین خیره شد.
    - اینها به خاطر تشنجه ... کم کم از بین می ره
    - تو پیشش می مونی مادر؟
    - آره
    شهره با چهره ای غمگین از اتاق بیرون رفت. سیاوش در موهایش دست کشید.
    به سختی لبهایش را تر کرد و گفت :
    - اینجا چه خبره ؟
    - هیچی بگیر بخواب
    قطره اشکی از چشمش چکید.
    - می ترسم چشمهام و ببندم ... دوباره کابوس ببینم
    سیاوش کنارش دراز کشید.
    - من کنارتم ، بخواب ... هیچ اتفاقی نمی افته
    پارمین مثل دختر بچه ای در آغوش سیاوش خزید و سرش را روی سینه ی او گذاشت.
    - قول می دی تنهام نذاری ؟
    سیاوش بوسه ای به موهایش زد و آهسته کنار گوشش گفت :
    - قول می دم



    ***


    صبح با سردرد از خواب بیدار شد. حس می کرد سرش اندازه ی توپ بسکتبال بزرگ شده است. دندانهایش را روی هم فشار داد و غلت زد ، از دیدن سیاوش تعجب کرد. خودش را عقب کشید و بازوی او را تکان داد.
    - سیاوش ... سیاوش
    سیاوش چشمهای خواب آلودش را به زور از هم باز کرد. با دیدن او روی تخت نشست.
    - حالت خوبه ؟
    - آره ... تو اینجا چی کار می کنی؟
    سیاوش با تعجب نگاهش کرد.
    - چیزی از دیشب یادت نمیاد؟
    لبش را گاز گرفت و با چشمهایی گرد شده به خودش نگاه کرد. لباسهایش تنش بود. با شک گفت :
    - اتفاقی افتاده؟
    سیاوش خندید.
    - آره ... ولی نه اون اتفاقی که تو فکر می کنی کوچولو ... دیشب تو خواب تشنج کردی
    گیج شده بود. چیزی یادش نمی آمد.
    - مطمئنی ... هیچی یادم نمیاد
    سیاوش با چشمهایی نگران نگاهش کرد.
    - یادت نمیاد بهم گفتی پیشت بمونم
    سرش را به علامت منفی تکان داد. سیاوش چند لحظه مکث کرد.
    - یادت نمیاد دیشب چه خوابی دیدی؟
    - نه
    - نترس ، چیز مهمی نبود ... به خیر گذشت
    از روی تخت بلند شد. به طرف در رفت و ادامه داد.
    - زنگ بزن به گروه بگو نمی تونی امروز بیای؟ ... باید بریم پیش یه متخصص
    - تو که گفتی حالم خوبه ... دکتر واسه چی ؟
    - باید بفهمیم علت تشنجت چیه ... کوچیک که بودی هم تشنج می کردی؟
    سرش را پایین انداخت. چیزی یادش نمی آمد.
    - نمی دونم ... باید از عمه بپرسم
    - خودم ازش می پرسم ... تو زودتر آماده شو
    سیاوش بیرون رفت. از جایش بلند شد و مقابل آینه ایستاد ... چرا چیزی از دیشب یادم نمیاد بعد از تماس با توکلی لباس پوشید و از اتاق بیرون آمد. سیاوش آهسته با کوکب حرف می زد ، با دیدن او هر دو ساکت شدند. کوکب با حالتی گرفته نگاهش کرد.
    - حالت خوبه عزیزم؟
    لبخند زد.
    - خوبم
    کوکب نگاه محزونش را از او گرفت و به طرف پله ها رفت.
    - بیاید صبحونه بخورید
    هر سه به آشپزخانه رفتند.
    صندلی را کنار کشید و پشت میز نشست. سیاوش در فکر فرو رفته بود.
    - نمی شینی؟
    سیاوش نگاهش کرد و بدون هیچ حرفی نشست.
    - چیزی شده ؟
    - نه
    به کوکب نگاه کرد. حس می کرد چیزی را از او پنهان می کنند. تکه نانی برداشت و مقداری کره روی آن مالید ... تصاویر پراکنده ای جلوی چشمش نقش بست. لقمه را روی میز گذاشت ... تصویرحمید در حالی که غرق خون بود مقابلش ظاهر شد. با ترس صندلی را عقب کشید و ایستاد. تصویر محو شد و به جای آن چهره ی سیاوش را رو به رویش دید.
    - جاییت درد گرفت ؟
    با لکنت گفت:
    - نـــــــه ... خـــــوبم
    سیاوش چند لحظه خیره نگاهش کرد ، در چشمانش نگرانی موج می زد.
    - صبحانه ات و بخور ، من بیرون منتظرتم
    بعد به سمت در رفت.
    دستهایش سرد شده بود ، کوکب بهت زده نگاهش می کرد. دستش را روی پیشانیش گذاشت ... نکنه دارم دیوونه میشم



    ***

    دکتر غفاری بعد از دیدن نتایج آزمایش ، عینکش را روی میز گذاشت و با تبسمی بر لب گفت :
    - خوشبختانه مشکل خاصی وجود نداره
    سیاوش نفس راحتی کشید.
    - پس دلیلش جسمی نیست
    - آزمایشها که چیزی و نشون نمی دن
    پارمین به غفاری نگاه کرد.
    - پس چرا تشنج کردم و مرتب سردرد دارم ؟
    غفاری به صندلیش تکیه داد.
    - این اواخر مشکلی براتون پیش نیومده که شما رو بیش از حد هیجان زده یا ناراحت کنه
    مشکل ... آنقدر تعداد مشکلهایش زیاد بود که نمی توانست آنها را به زبان بیاورد ... یاد حرف نیاز افتاد ... به جای مشکل از یه کلمه ی دیگه استفاده کن
    - اتفاقهای زیادی واسم افتاده ، ولی ... مهمترینش فوت ناگهانی پدرم بود ... پدرم و چند ماه پیش از دست دادم
    - تسلیت می گم
    زیر لب تشکر کرد. غفاری ادامه داد.
    - ممکنه به همین دلیل فشار زیادی به اعصابت وارد شده باشه ... پیشنهاد می کنم یه چند جلسه روان درمانی بری ... صحبت کردن می تونه آرومت کنه ، حتی اگه مشغله های آقای دکتر اجازه داد با هم یه سفر چند روزه برید. روحیه می تونه روی سلامت جسم تاثیر بذاره
    به سیاوش خیره شد. دلیل اصلی همه ی مشکلات روحیش را مهرداد می دانست ، اما گاهی برای حفظ آبرو باید سکوت کرد. سیاوش از جایش بلند شد و رو به روی میز غفاری ایستاد.
    - واقعا ممنونم ... می بخشید بدون وقت قبلی اومدم و مجبورت کردم پارتی بازی کنی
    غفاری ایستاد و دست سیاوش را فشرد.
    - جبران می کنی دکتر ... وقتی سینا گواهی پزشکی خواست میام سراغت
    سیاوش خندید.
    - سینا هم مثل خودت بازیگوشه


    ***


    از مطب بیرون آمدند وسوار ماشین شدند. سیاوش به او خیره شد و گفت :
    - اگه واسه ناهار دعوتت کنم ، قبول می کنی خوشگله؟
    خندید.
    - الان ساعت دهه
    - خب ده باشه ... واسه منی که صبحانه نخوردم الان وقت ناهاره
    - عمه نگرانه ، بهتره بریم خونه ... همونجا یه چیزی بخور
    سیاوش یکی از ابروهایش را بالا برد.
    - تلفن و واسه همچین روزی اختراع کردن ... یه زنگ می زنی بهش و می گی خدا رو شکر از منم سالم تری
    می خواست بهانه ای بیاورد که سیاوش دستش را روی لبهای او گذاشت.
    - فقط بگو چشم ... دلم می خواد با زنم برم بیرون ... توقع زیادیه
    دست سیاوش را پایین آورد.
    - توقع تو زیاد نیست ، من بی حوصله ام ... خونه کلی کار دارم ، امتحانهام چند روز دیگه شروع می شه و هنوز چیزی نخوندم ... تازه به آقای توکلی هم قول دادم اگه کارم زود تموم شد برم واسه فیلمبرداری ... آخه قسمتهای آخرشه ، به من احتیاج دارن
    سیاوش چند لحظه مکث کرد.
    - منم به تو احتیاج دارم ... کی واسه من وقت می ذاری
    کلافه سرش را تکان داد.
    - بهت که گفتم تا چند وقت ازم هیچ توقعی نداشته باش
    سیاوش پوزخندی زد.
    - یه گپ دوستانه اسمش توقع نیست ... توقع اونیه که برخلاف میلت مجبورت کنم ، کاری و انجام بدی که دلت نمی خواد
    حرف سیاوش به نظرش خودخواهانه بود. یاد مهرداد افتاد ... ببین من کاری با احساس تو ندارم ، چاره ای غیر از ازدواج با من نداری ... سرش را میان دستانش گرفت.
    - من و ببر خونه
    سیاوش به طرف او خم شد و روی شانه اش دست گذاشت.
    - سرت درد می کنه ؟
    صورت سیاوش را به شکل مهرداد دید. عصبی دست او را پس زد و با نفرت گفت :
    - به من دست نزن
    سیاوش عقب رفت و با حرص در موهایش دست کشید.
    - غفاری راست می گفت ، باید بری پیش روانشناس
    با شنیدن این حرف آتش گرفت.
    - منظورت اینه که من دیوونه ام
    - من همچین حرفی نزدم
    - ولی فکر می کنم منظورت همین بود
    - تو مختاری هر جور که می خوای فکر کنی
    دندانهایش را روی هم فشار داد.
    - آره ، آره دیوونه ام ، بابای کلاهبردار تو دیوونه ام کرد
    فک سیاوش منقبض شد.
    - بس کن ... اون ماجرا خیلی وقته که تموم شده
    پارمین عصبی خندید.
    - تو دلت می خواد تموم شه ، آخه معامله به نفع تو بود
    سیاوش به چشمهای او خیره شد.
    - واضح حرف بزن ... من تو چه معامله ای سود کردم
    از پیش کشیدن این بحث پشیمان شد ، اما حرفی را که نباید به زبان آورده بود. می خواست از ماشین پیاده شود که سیاوش دستش را گرفت.
    - کجا می ری؟
    نگاهش را دزدید.
    - به خودم مربوطه
    سیاوش در سمت او را بست و قفل مرکزی را فشار داد.
    - طوری از معامله پر سود حرف می زنی انگار فراموش کردی دلیلت واسه ازدواج با من چی بوده؟
    به سیاوش نگاه کرد ، رگ گردنش برجسته شده بود.
    - دلیلم و یادمه ... فراموش کردم تو پسر مهردادی
    هر دو در سکوت به هم خیره شدند. سیاوش رویش را برگرداند و پایش را روی گاز فشار داد.
    به محض توقف ماشین پیاده شد و به طرف در رفت. کوکب و شهره در حال نشسته بودند.
    - خوبی عمه ؟
    - آره ، خیلی خوبم
    شهره نگران به سمتش آمد. نگاهش را به زمین دوخت.
    - چرا چشمات قرمزه ، گریه کردی
    - نه
    شهره قانع نشد.
    - با سیاوش دعوات شده؟
    می خواست انکار کند که سیاوش در را باز کرد. جوابی نداد و به سمت پله ها رفت. وارد اتاقش شد و پشت در ایستاد. صدای سیاوش را شنید که با شهره و کوکب حرف می زد. چشمهایش را بست ... دوباره همه چیز و خراب کردم ... دلش می خواست با کسی درد ودل کند ، از کیفش گوشی را در آورد و شماره ی ترانه را گرفت ، جواب نمی داد. گوشی را روی تخت پرت کرد و پشت در نشست ... چرا اون حرفهای مزخرف و بهش زدم ... اشکهایش پایین آمد ... تصویر پانته آ با لباس خواب پاره جلوی چشمش جان گرفت. چشمهایش را بست ... حمید به زور او را روی مبل پرت کرد ، صدای جیغ های پانته آ در سرش پیچید. دستش را روی گوشهایش فشار داد ... شب می تونه سیاه باشه ، شب می تونه سیاهه سیاه باشه ... تصویر تابلوی اتاق نیاز را دید ... خورشیدی در دل تاریکی طلوع می کرد ... چشمهایش را باز کرد و به گوشیش خیره شد ... در زنگ زدن به نیاز مردد بود ... سرش را روی زانوهایش گذاشت و زیر لب نالید ... من نمی خوام دیوونه شم ... گوشیش زنگ خورد. حوصله ی جواب دادن نداشت.
    از جایش بلند شد و جلوی آینه ایستاد ، به جای تصویر خودش صورت پانته آ را دید. چشمهایش را بست ... به چیزهای خوب فکر کن ... بعد از چند لحظه چشمهایش را باز کرد. با دیدن تصویر خودش در آینه لبخند بی جانی زد.
    چند ضربه به در اتاق خورد و سیاوش وارد شد.
    چهره اش در هم رفت و رویش را برگرداند.
    سیاوش رو به رویش ایستاد و چکی را مقابلش گرفت. با بهت به دست سیاوش نگاه کرد.
    - سفیده ... هر چقدر که دلت می خواد بنویس
    به چشمهای سیاوش خیره شد ، هیچ احساسی در نگاه او نبود. سیاوش چک را در دستش گذاشت. دست سردش میان دستهای گرم سیاوش لرزید. سیاوش متوجه لرزش او شد و با شصتش دست او را نوازش کرد ، ولی حالت نگاهش تغییر نکرده بود.
    - این تنها کاریه که از دستم بر میاد ، ضرر عاطفیت و نمی تونم جبران کنم
    حرفی برای گفتن نداشت. با شرم سرش را پایین انداخت.
    - سفته ها رو هم خیلی وقته پاره کردم
    زهر خندی زد و ادامه داد.
    - معامله ی پدرم و بهم زدم
    گوشه ی لبش را گاز گرفت و چیزی نگفت. سیاوش دستش را رها کرد و به طرف در رفت. قبل از خارج شدن گفت :
    - مهرداد واسه ام پدری نکرد ... هیچ وقت بهم نگو پسر مهرداد
    در بسته شد ، دستش لرزید و چک روی زمین افتاد.
    روی تخت نشست و صورتش را میان دستهایش پوشاند ... اشکهایش پایین آمد و زیر لب گفت :
    خیلی احمقی پارمین
    تا عصر خودش را در اتاق زندانی کرد ، حتی برای ناهارهم پایین نرفت. ساعت هفت شده بود که چند ضربه به در اتاق خورد. اعتنایی نکرد.
    - پارمین ، منم ترانه ... در و باز کن
    پتو را از روی صورتش کنار کشید.
    - درو باز کن دختر ، تو که بد مهمون نبودی
    با سستی از روی تخت بلند شد و در را باز کرد. ترانه با چهره ای خندان در آغوشش کشید.
    - چطوری بی معرفت ... دلم برات یه ریزه شده ، نباید سراغی ازم بگیری ... حالت خوبه ؟
    چشمهای ورم کرده اش را به ترانه دوخت.
    - از بدم بدترم
    از آغوش او بیرون آمد و روی تخت نشست.
    - زندگیم نابود شده
    ترانه کنارش نشست و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد.
    - چی شده عزیزم؟
    سرش را روی شانه ی او گذاشت.
    - سیاوش همه چیز و می دونه
    - منظورت از همه چیز چیه ؟
    - پیشنهاد مهرداد ، دلیل من واسه عقد
    ترانه بهت زده نگاهش کرد.
    - خودت بهش گفتی؟
    سرش را به نشانه ی منفی تکان داد.
    - نه ... نسرین گفته
    - چرا آخه ؟
    سرش را بلند کرد و با لحن سردی گفت :
    - نمی دونم
    ترانه عصبانی اخمهایش را درهم کشید.
    - دختره ی عقده ای ، آخر زهرش و ریخت ... بهش چیزی نگفتی؟
    - نه ... اول از دستش خیلی عصبانی شدم ولی بعد دیدم نسرین ارزش عصبانیت هم نداره ... نمی خوام دیگه بهش فکر کنم ... کاری که نباید بشه ، شده ... با فحش دادن به اون مشکلم حل نمی شه
    - سیاوش خیلی بد باهات برخورد کرد
    یاد دعوایشان در باغ افتاد.
    - نه
    ترانه بی حوصله گفت :
    - پس چرا اینقدر قیافه ات ناله ست
    - دیوونه شدم
    ترانه خندید. ولی وقتی نگاه جدی او را دید لبخندش را جمع کرد.
    - جدی گفتی ؟
    - آره ... یه مدته کابوسهای عجیب غریب می بینم ، بهشون توجه نکردم ... الان گاهی تو بیداری هم کابوس می بینم ... واسه همین شماره ی روانشناسه رو ازت گرفتم
    ترانه با چشمهایی گرد شد نگاهش کرد.
    - رفتی پیشش؟
    سرش را میان دستانش گرفت.
    - یه جلسه بیشتر نرفتم ... ساعت هشت باید برم واسه جلسه ی دوم
    ترانه از جایش بلند شد.
    - خب پاشو لباس بپوش با هم بریم
    با چشمانی نگران نگاهش کرد.
    - فکر می کنی خوب می شم
    ترانه لبخند زد.
    - معلومه که خوب می شی ، دیـــــــوونه
    لبخند محوی روی لبش نشست و از جایش بلند شد. تمام اتفاقهایی که در این دو روز افتاده بود را برای نیاز تعریف کرد. نیاز فقط شنونده بود و هیچ عکس العملی نشان نمی داد.
    با تمام شدن حرفهایش منتظر به چهره ی نیاز نگاه کرد. نیاز لبخندی زد و در سکوت به او خیره شد.
    پارمین - هیچ نظری ندارید ؟
    نیاز - مامانت و خیلی دوست داشتی ؟
    از سوالش تعجب کرد.
    پارمین - نمی دونم ... ولی خب همه ی دختر بچه ها مامانهاشون و دوست دارن
    نیاز - روزی وکه رفت یادته ؟
    پارمین - نه
    نیاز - وقتی که رفت چند ساله بودی؟
    دختر بچه ای را دید که در تختش نشسته بود و آهسته گریه می کرد. پلک زد. تصویر محو شد.
    پارمین - چهار یا پنچ ساله
    نیاز - از دوریش گریه هم کردی؟
    با نوک کفشش روی زمین ضرب گرفت.
    پارمین - نمی دونم ... چیزی یادم نمیاد
    نیاز - بابات و بیشتر دوست داشتی یا مامانت ؟
    صدای دختر بچه در گوشش پیچید. چشمهایش را بست.
    دختر بچه با چشمهایی گریان کنار در حال ایستاده بود.
    - بابا بَده ، منم دوستش ندارم ... حالا باهات بیام
    پانته آ چمدان را در حیاط گذاشت.
    - برو تو اتاقت اینقدر نق نزن به جونم
    کیف صورتیش را روی شانه اش جا به جا کرد و با بغض گفت:
    - ماما می ری بازار؟
    - آره ... آره می رم بازار ... می خوام برم کوفت و زهر مار بخرم
    دختر بچه چشمهایش را گرد کرد.
    - مگه مار هم خوردنیه ؟
    پانته آ پوزخندی زد و با چمدان دیگری به طرف در حال رفت ، موقع رد شدن به دختر بچه تنه زد. دخترک تعادلش را از دست داد ، کیفش روی زمین افتاد و در آن باز شد ، تمام مداد رنگیهایش بیرون ریخت.
    بغضش ترکید. پانته آ بی توجه به او چمدانهایش را از حیاط بیرون برد. دختر بچه با اضطراب خم شد و مداد رنگیهایش را در کیفش هل داد که صدای بستن در حیاط آمد. با چهره ای وحشت زده کیفش را رها کرد و به طرف در دوید. با مشتهای کوچکش به آن کوبید.
    - ماما ... ماما ... ماما ... من و جا گذاشتی ... باز کن در و ... اگه باز نکنی دیگه دخترت نمی شم ... جیغ می زنم ... نی نی و نیشگون می گیرم ... تو لیوان تُف می کنم ... ماما ... ماما رفتی بازار؟ من مار نمی خورم ... از مار می ترسم
    اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و با نا امیدی گفت :
    - ماما ... باز کن ... اگه باز نکنی ... اگه باز نکنی اصلا هیچ دوست ندارم

    چشمهایش خیس شده بود.
    نیاز - پارمین ... پارمین عزیزم
    به شدت تکان خورد و چشمهایش را باز کرد.
    پارمین - بله
    نیاز - خوبی ؟
    دستمالی برداشت و اشکهایش را پاک کرد.
    پارمین - بله ، بله خوبم
    نیاز - جواب سوالم و ندادی؟
    سوال را فراموش کرده بود.
    پارمین - می شه سوالتون و یه بار دیگه بگید؟
    دستهایش می لرزید. نیاز متوجه شد و سوالش را تغییر داد.
    نیاز - هنوز سیاوش و دوست داری؟
    پارمین - فکر کنم
    نیاز - دلت می خواست امروز راجع به مهرداد حرف بزنی و با سیاوش دعوا کنی؟
    پارمین - نه اصلا
    نیاز- بعد از اولین دعواتون ، پیش اومد که راجع بهش صحبت کنید؟
    پارمین – نه ... هر دو سکوت کردیم
    نیاز- چرا؟
    پارمین - دلیل سیاوش و نمی دونم اما من می خواستم اون روز و اون حرفها رو فراموش کنم
    نیاز - تونستی؟
    پارمین - نه ، تو دعوای امروز صبح دوباره همه ی اتفاقهای بد گذشته جلوی چشمم اومد
    نیاز دستش را روی دستهای سرد او گذاشت.
    نیاز - عزیزم باید در مورد هر مسئله ای که تو گذشته اتفاق افتاده و آزارت میده حرف بزنی ... ناراحتیهات و به زبون بیار و سعی کن به کمک سیاوش برای حل کردنشون یه راه پیدا کنی
    پارمین - من و سیاوش نمی تونیم باهم حرف بزنیم و به نتیجه برسیم ... یه طرف قضیه پدر اونه
    نیاز - بدون تعصب به اطرافیانت نگاه کن ... سیاوش پسر مهرداد و ...
    پارمین - شهره
    نیاز - بله ، سیاوش پسر هر دوی اونهاست ... اگه قراره چوب کارهای مهرداد و تو سر سیاوش بکوبی باید محبتهای شهره رو هم در حق اون جبران کنی
    پارمین - گفتن این حرفها آسونه ولی عمل کردن بهشون خیلی سخته
    نیاز- می دونم ، اما به خاطر نجات زندگیت مجبوری سختی رو هم تحمل کنی ... باید به کمک سیاوش مسائلتون و حل کنید ... در غیر این صورت با کوچکترین نسیم اختلافی آتش زیر خاکستر گذشته جون می گیره و شعله می کشه
    سرش را تکان داد.
    پارمین - مشکلات ما حل شدنی نیست ... پدرم دیگه زنده نمی شه ، هیچ چیز سر جای سابقش بر نمی گرده
    نیاز - منظورم از حل شدن این نیست که شرایط مثل روز اولش بشه ... وقتی تو با غم از دست دادن پدرت کنار بیای ، وقتی قبول کنی که پدرت خودش هم مقصر بوده این یعنی مشکل و تو ذهنت دلیل یابی و حل کردی ... وقتی مشکل حل شد مرحله ی بعد فراموشیه ... باید ذهنت و از تموم تلخی ها پاک کنی ...
    خندید و ادامه داد.
    نیاز - چون هر دو خانمیم بذار یه مثال آشپزخونه ای بزنم ... تا حالا ظرف شستی؟
    تبسم کرد.
    پارمین - بله
    نیاز- دیدی بعضی فنجونها تهشون قهوه یا چای خشک می شه ؟
    سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
    نیاز - حالا هر چقدر هم که آب تمیز تو اون فنجون بریزی بازم رنگش به خاطر قهوه ته اون کدر می شه ... مغز ماهم مثل همون فنجون می مونه ... اگه مشکلات و حل نکنیم و فقط اونها رو به فراموشی بسپریم مثل این میمونه که آب تو یه فنجون نشسته بریزی ... ذهنت همیشه به خاطر اون خاطره ی تلخ در عذابه اما اگه حلش کنی و بعد فراموش بشه ، مثل این می مونه که فنجونت و شستی و آب تمیز توش ریختی این حرف نیاز راقبول داشت ، سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. نیاز سکوت کرد تا او به حرفهایش فکر کند.
    نیاز سکوت کرد تا او به حرفهایش فکر کند.
    بخشیدن مهرداد واقعا برایش سخت بود. به دست چپش خیره شد و به جای خالیه حلقه اش نگاه کرد. نیاز لیوان شربت را مقابلش گذاشت.
    پارمین - ممنون
    نیاز – نوش جان ... اون سه قدم و که جلسه ی قبل گفتم انجام دادی
    سرش را بالا آورد.
    پارمین - سعی کردم ولی ، گاهی یادم می ره که باید مثبت فکر کنم ذهنم به طور خودکار منفی بافی می کنه
    نیاز - هر وقت این احساس بهت دست داد محیطی و که توش هستی عوض کن مثلا اگه تو اتاقتی برو تو حال و کنار بقیه ی اعضای خانوادت بشین ، با دوستهات قرار بذار یا با سیاوش برو پارک و قدم بزن ... نباید به ذهنت اجازه ی شاخ و برگ دادن به مسائل منفی و بدی
    کلافه سرش را تکان داد.
    پارمین - هر وقت چشمهام و می بندم ، مخصوصا موقع خواب اتفاقهای گذشته مثل فیلم جلو چشمام میاد ، اون موقع چی کار کنم
    نیاز - چند تا کتاب طنز بخر وبذار کنار تختت ... قبل از خواب سه ، چهار صفحه اش و بخون ... این طوری فکرت درگیر موضوع دیگه ای می شه
    خندید ، حرف نیاز به نظرش احمقانه بود.
    نیاز - شاید به نظر خنده دار بیاد ، ولی من خودم اینکار رو هر شب انجام می دم ، واقعا تاثیر داره
    پارمین - شنبه امتحانهام شروع می شه ... وقتی برای این کارها ندارم
    نیاز - بهت پیشنهاد می کنم واحدهای این ترمت و حذف کنی ... اعصابت تحمل فشار دیگه ای و نداره
    پارمین - دو ترم مشروط شدمه ، اگه این ترم هم حذف کنم خیلی عقب می افتم
    نیاز - سلامتیت از هر چیزی مهمتره
    مقداری از شربت خورد و با کمی مکث گفت :
    پارمین - باید با مدیر گروهمون صحبت کنم ببینم امکانش وجود داره یا نه
    نیاز لبخند زد.
    نیاز – خب حاضری ، سه تا قدم دیگه رو بهت بگم
    با دیدن لبخند نیاز لبخند محوی روی لبش آمد.
    - بله
    نیاز - قدم چهارم ، علت هر مسئله ای که ذهنت و مشغول کرده به طور دقیق مشخص کن ... به عنوان مثال تو سردرد داری ، با سیاوش دعوات شده، با خواهرت برخورد خوبی نداشتی و سر کارت هم ضعیف عمل کردی ... اینها به صورت پراکنده تو فکرت تکرار می شن و آزارت می دن ... همه ی این مواردی که گفتم معلول هستن و علت اونها می تونه مثلا این باشه که تو شب قبل خواب خوبی نداشتی ... پس باید اول علت و مشخص کنی ... قدم بعدی حل کردن علته ، در مورد مثال قبل تو باید دنبال راهی باشی که شبها خوب بخوابی وقتی خواب خوبی داشته باشی تمام اون حالات آزاردهنده خود به خود از بین می ره ... قدم ششم اینه که روزی یک ساعت تو وان آب گرم بشینی و چشمهات و ببندی ... باید سعی کنی فکرهای آزاردهنده رو دور بریزی ... یا اگه از خیس شدن خوشت نمیاد رو تختت دراز بکش و این کار و انجام بده ... با این روشها فشار عصبی که این مدت بهت وارد شده به تدریج کم می شه ...ولی یه موضوع مهمی باقی می مونه
    پارمین - چه موضوعی؟
    نیاز- کابوسها یا ذهن بهم ریخته ای که ازش شکایت می کنی به خاطر درگیری های اخیرت نیست ... احتمال زیاد یه شوک روحیه بزرگ تو کودکیت بهت وارد شده و بدون درمان مونده ... درواقع می شه اینطوری توصیفش کرد که تو از قدیم یه دمل چرکین و با خودت همه جا حمل می کردی و حالا با درگیریهای ذهنی جدیدت اون سر باز کرده ... باید ریشه ی اصلی رو خشکوند
    دستش را روی زانویش مشت کرد.
    پارمین - من باید چه کار کنم؟
    نیاز - باید به عمه ات بگی تموم گذشته رو واسه ام تعریف کنه
    لبخند زد و ادامه داد.
    نیاز - البته بدون سانسور
    کمی مکث کرد.
    پارمین - دلم نمی خواد بدونه پیش شما میام
    نیاز - لازمه باهاش صحبت کنم
    پارمین - می ترسم اگه بفهمه مشکل روحی دارم دیگه مثل قبل قبولم نداشته باشه و فکر کنه دیوونه ام
    نیاز - اما عزیزم برای مراحل مشاوره لازمه ... خواهش می کنم فقط به خودت فکر کن ، به آینده ای که در انتظارته ، به روزهای قشنگی که حقته ... مهم تویی ، مهم سلامتیه توئه ... نگران قضاوت بقیه نباش ، اونها جای تو نیستن ، شرایط تو رو ندارن ... پس نمی تونن درک درستی از موقعیت تو داشته باشن ... خودت و به ذهنهای کوچیک محدود نکن ... وقتی روحیه ی سالمی داشته باشی دلیلی برای قضاوتهای بی مورد وجود نداره ... عزیزم واقع بین باش ... اگه الان درمان نشی ممکنه اوضاع روحیت خیلی وخیم شه ... اون موقع ممکنه با رفتارهای بیمارگونه ات از چشم خیلی از نزدیکهات بیفتی ... کسایی که الان فقط از قضاوتشون می ترسی ، ممکنه بعدا با شرایط بدتری طردت می کنن ... بی تعارف بهت بگم ، تو دختر عاقلی بودی و هستی ... عاقلانه تصمیم بگیر
    نگاه مرددش را به زمین دوخت.
    پارمین - در موردش فکر می کنم
    نیاز که مطمئن بود او با عمه اش صحبت می کند ، شماره ی همراهش را روی کاغذ نوشت و به او داد.
    نیاز - هر ساعتی از شبانه روز که موضوع و به عمه ات گفتی به این شماره زنگ بزن تا باهاش صحبت کنم
    با اکراه کاغذ را گرفت و تشکر کرد. از اتاق بیرون آمد. ترانه از جایش بلند و رو به رویش ایستاد.
    - خوبی؟
    سرش را به نشانه ی منفی تکان داد.
    - نه زیاد ، گفت باید حتما با عمه ام صحبت کنه
    - خب چه اشکالی داره ، بذار باهاش حرف بزنه؟
    اخمهایش را درهم کشید.
    - نمیشه ... نمی خوام اون چیزی بدونه
    ترانه خندید.
    - می خوای من بگم؟
    دلگیر نگاهش کرد.
    - لازم نکرده
    از مرکز مشاوره بیرون آمدند. می خواست به خانه برود ولی ترانه با اصرار او را به کافی شاپی در همان نزدیکی برد.
    ترانه به سمت پیشخوان رفت و او ناراضی روی یکی از صندلی ها نشست.
    اطرافش را نگاه کرد ، محیط شلوغ آنجا آزارش می داد. به میز کناریش که چند دختر جوان نشسته بودند خیره شد ، با صدای بلند حرف می زدند و می خندیدند ... دوست داشت بدون هیچ دغدغه ای مثل آنها بخندد. یاد حرف نیاز افتاد ... ... اگه الان درمان نشی ممکنه اوضاع روحیت خیلی وخیم شه ... از این فکر تنش لرزید.
    ترانه با دو تا بستنی برگشت. به پشتی صندلی تکیه داد.
    - ممنون
    ترانه قاشقش را در بستنی فرو کرد و بی مقدمه گفت :
    - جدی می خوای من با عمه ات حرف بزنم
    - نه
    - چرا ؟
    قاشقش را بی هدف در ظرف بستنی چر خاند.
    - آمادگیش و ندارم
    ترانه با تعجب ابروهایش را بالا برد.
    - وا مگه می خوان عقدت کنن که آمادگیش و نداری؟
    نگاهش را به دختر و پسری که وارد می شدند دوخت.
    - نمی خوام نگرانم بشه
    - یعنی چی ، بالاخره که می فهمه
    نفسش را بیرون داد.
    - شاید نیاز تونست یه راه حلی پیدا کنه که اصلا چیزی به عمه نگیم
    ترانه خیره نگاهش کرد.
    - پارمین بذار با عمه حرف بزنم ، دلم می خواد زودتر مثل قبلت شی
    مردد بود. ترانه دستش را گرفت.
    - قبوله؟
    با کمی مکث گفت :
    - نه ... حداقل الان نه
    - کی می خوای بهش بگی ؟
    تصویر جسم غرق خون حمید از جلوی چشمش گذشت. دستش را روی پیشانیش فشار داد. باید زودتر تصمیم می گرفت ، هر روز حالش بدتر می شد.
    - نمی دونم ... واقعا نمی دونم ترانه
    ترانه با نگرانی نگاهش کرد ، هیچ وقت او را اینقدر آشفته ندیده بود.
    - من صبح به عمه زنگ می زنم و جریان و می گم ... باشه ؟
    از جایش بلند شد.
    - نه ...
    کیفش را برداشت و ادامه داد.
    - حالم خوب نیست ، باید برم خونه
    منتظر ترانه نماند و با عجله از آنجا بیرون رفت. تا صبح با خودش کلنجار رفت. از یک سو نگران برخورد کوکب بود و از سوی دیگر اوهام لحظه ای رهایش نمی کرد. از فشار سردرد چشمهایش قرمز شده بود. قرص دیگری را از بسته جدا کرد و در دهانش گذاشت.
    - هنوز نخوابیدی؟
    لیوان آب را یک نفس سر کشید و به طرف پانیذ برگشت.
    - نه
    - مریض شدی؟
    با ترس به پانیذ خیره شد.
    - نه ، چرا این سوال و کردی؟
    - آخه همش قرص می خوری ...
    سرش را پایین انداخت و ادامه داد.
    - منم بد خواب شدمه ، از سر شب تا الان بیدارم
    خیالش راحت شد و نفس آسوده ای کشید.
    - یکم سردرد داشتم ... تو چرا نخوابیدی موشی
    پانیذ سرش را بالا آورد ولبخند زد.
    - خیلی وقت بود که دیگه موشی صدام نمی کردی
    لحن کودکانه ی پانیذ دلش را سوزاند، مدتی می شد که او را فراموش کرده بود و فقط به مشکلات خودش فکر می کرد. کنارش نشست وبه موهای آشفته اش دست کشید.
    - حال آجی کوچولوی من چطوره؟
    لبهای پانیذ آویزان شد.
    - تو این مدرسه جدیده خیلی تنهام ... همه بچه هاش خر خونن همه اش در باره ی درس حرف می زنن
    انگشتهایش را بین موهای او حرکت داد.
    - خب تو هم درس بخون
    پانیذ سرش را پایین انداخت.
    - از درسها هیچی نمی فهمم
    - چرا ، تو که باهوش بودی؟
    - آخه تو مدرسه قبلیه اصلا دُرست بهمون درس نمی دادن ... خیلی ازشون عقبم
    بغض کرد و سرش را روی شانه ی پارمین گذاشت.
    - دلم واسه سهیل تنگ شده
    بهت زده به پانیذ نگاه کرد.
    - سهیل کیه؟
    اشکهای پانیذ پایین آمد.
    - تو مسیر مدرسه قبلیم باهاش دوست شدم ... همیشه سر کوچمون می ایستاد
    دستش را روی گیجگاهش فشار داد. سردردش بیشتر شده بود.
    - وای پانیذ ... کی می خوای دست از این بچه بازیهات برداری ... لازمه بازم واسه ات سخنرانی کنم که این عشقهای کوچه بازاری وقت تلف کردنه یا خودت می دونی
    پانیذ گریه اش شدت گرفت و خودش را در آغوش او جا کرد.
    - می دونم ... فقط می خوام بغلم کنی ... می خوام واسه ات درد و دل کنم ، بدون نصحیت
    دستهایش را دور کمر پانیذ قلاب کرد و گونه اش را بوسید.
    - تو کی بزرگ می شی پانیذ ؟
    پانیذ چشمهایش را بست و بی توجه به حرف او گفت :
    - پارمین دوست دارم ... خیلی خوبه که کنارمی
    در جوابش سکوت کرد. حرفهای نیاز را به یاد آورد ... اگه الان درمان نشی ممکنه اوضاع روحیت خیلی وخیم شه ... اون موقع ممکنه با رفتارهای بیمارگونه ات از چشم خیلی از نزدیکهات بیفتی ... کسایی که الان فقط از قضاوتشون می ترسی ، بعدا با شرایط بدتری طردت می کنن ... پانیذ را محکم در آغوشش فشرد و زیر لب گفت :
    - نمی خوام از دستت بدم
    پانیذ چشمهای خیسش را به او دوخت و در میان گریه خندید.
    - جمله ات عین فیلم هندیا بود
    لبخندی به لب آورد و روی تخت پانیذ دراز کشید.
    - بیا مثل موقعی که کوچیک بودی تو بغلم بخواب
    پانیذ سرش را کنار او روی بالش گذاشت. موهای او را نوازش می کرد که خوابش برد
     
    pirane از این پست تشکر کرده است.
  2. pirane

    pirane خسته ام خسته . . .

    614
    4,046
    1,402