1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین10

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 20, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    سارا چند قدم عقب رفت و به او خیره شد.
    - عالی شدی ... خوش به حال داداشم
    به تصویرش درون آینه نگاه کرد ، شبیه گرگی در لباس میش بود. از خودش منزجر شد و صورتش را برگرداند.
    - حالت خوب نیست ؟
    اخمهایش را از هم باز کرد و لبخندی مصنوعی روی لبش نشاند.
    - یکم استرس دارم
    سارا چشمکی زد و گفت :
    - نگران نباش ... کنار داداشم بهت بد نمی گذره
    زهر خندی زد و گفت :
    - از همینش می ترسم ... می ترسم زیادی خوش بگذره
    سارا بلند خندید و به سمت در اتاق رفت.
    - تو و سیاوش زوج بامزه ای می شید
    در اتاق بسته شد. کنار پنجره ایستاد و به رزهای رنگی درون باغچه خیره شد. گذشته مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشند از جلوی چشمانش می گذشت. ذهنش مثل دریایی طوفانی بود ، مواج و نا آرام ... هر چه فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. گوشیش زنگ خورد.
    به طرف میزتحریر رفت و آن را برداشت. به صفحه آن نگاه کرد ... ترانه ... گوشی را خاموش کرد. حوصله حرفهای ترانه را نداشت. زمانی خودش دیگران را نصیحت می کرد ولی حالا ، شنیدن حرفهایی از آن جنس برایش سخت بود.
    در اتاق به شدت باز شد. تکان خورد و به عقب برگشت.
    - تو چرا مثل آدم نمیای تو اتاق
    پانیذ دسته ای از موهای اتوکرده اش را پشت گوشش گذاشت و با لحنی حق به جانب گفت :
    - باز گیر دادیا ...
    بعد چند قدم به سمتش آمد و نگاهش رنگ تحسین گرفت.
    - ای ول ... چقدر خوشگل شدی ... دست سارا جون درد نکنه
    به تنها چیزی که در این لحظه اهمیت نمی داد، زیبایی بود. صندلی میز تحریررا بیرون کشید و روی آن نشست. فکرهای مزاحم در ذهنش رژه می رفتند.
    - می تونی یه لیوان آب و یه مسکن برام بیاری
    پانیذ ابروهایش را بالا برد.
    - نچ ... نمی تونم ... اینجا که خونه خودمون نیست ، از کجا بیارم
    کف دستش را روی پیشانیش فشار داد.
    - سردرد داره دیوونم می کنه
    - می خوای به سیاوش بگم که ...
    میان حرفش پرید.
    - نه لازم نکرده ... مهمونها اومدن
    پانیذ لبه میز نشست.
    - آره ... دوسه تا خاله و پنج تا عمه ، چند تا دایی و عمو و بابا بزرگ و مادر بزرگ...اوووو... چقدر فامیل داره این سیاوش
    به عکس سیاوش روی میز تحریرخیره شد.
    - کسی در مورد فامیل عروس نپرسید ؟
    پانیذ سرش را تکان داد.
    - چرا پرسیدند ولی شهره جون جوابشون و نمی داد و هی بحث و عوض می کرد . عمه هم هی الکی می خندید
    نفسش را با حرص بیرون داد و به چینهای دامن پانیذ دست کشید.
    - شهره جون نگفت کی می ریم محضر؟
    - چرا یه چیزایی می گفت ... انگار با عاقد هماهنگ کرده بیاد همینجا... می گفت چون مهمونهاشون پیرن و پا درد دارن دیگه این همه راه نرن تا محضر خونه
    حس بدی داشت . احساس غربت می کرد ، تنها کسش کوکب بود.
    - عمه چیزی نمی گفت ؟
    - نه طفلی بین اون همه فامیل گیر کرده بود. هر چی اونها می گفتن ، اونم می گفت چشم
    صدای در حیاط آمد. از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت. سیاوش همراه عاقد وارد حیاط شد.
    - با این اوصاف حتما در مورد مهریه هم حرفی نزده
    پانیذ کنار شانه اش ایستاد و به پنجره نگاه کرد.
    - طفلی عمه صداشم در نمیاد ، چه برسه به اینکه بخواد واسه مهریه خط و نشون بکشه ...
    بعد به سیاوش اشاره کرد.
    - می گم سیاوشم خوشتیپه ها
    به سیاوش خیره شد. کت و شلوار و کروات سفید ، همراه پیراهنی طوسی پوشیده بود. نمی توانست منکر خوش تیپ بودن او بشود.
    - آره بد نیست
    پانیذ لبخند بدجنسی زد.
    - فقط بد نیست؟
    به چشمهای شیطون پانیذ خیره شد.
    - سر به سر من نذار، حوصله ندارم
    به چشمهای شیطون پانیذ خیره شد.
    - سر به سر من نذار پانیذ ، حوصله ندارم
    روی صندلی نشست و ادامه داد.
    - می تونی طوری که کسی متوجه نشه سارا رو بیاری اینجا
    - چی کارش داری؟
    عصبانی به پانیذ نگاه کرد.
    - یه امروز و با من چونه نزن و کاری و که می گم انجام بده
    پانیذ شانه هایش را بالا انداخت و به طرف در رفت.
    به عقربه های ساعت خیره شد ، زمان زیادی نداشت.
    ده دقیقه بعد سارا وارد اتاق شد.
    - با من کاری داشتی ؟
    از روی صندلی بلند شد و با چهره ای غمگین به طرف سارا رفت.
    - سارا جون می خوام یه چیزی و بهت بگم
    سارا لبخندی زد و گفت :
    - بگو عزیزم
    می خواست بگوید که شهره وارد اتاق شد و با دیدن او گل از گلش شکفت.
    - وای ماشاالله ... چشمم کف پات ، چقدر ماه شدی فدات شم
    شهره محکم در آغوشش کشید. با لبخندی مصنوعی بر لب از آغوش شهره بیرون آمد.
    - ممنون ... چشمهاتون قشنگ می بینه
    شهره دستش را در دست گرفت.
    - بیا بریم تو سالن تا سیاوشم ببینه چه عروس نازنینی داره
    نگاه مستاصلش را به شهره دوخت.
    - آخه ... یه مشکلی هست
    شهره منتظر چشم به دهانش دوخت.
    - چه مشکلی ؟
    با شرم سرش را پایین انداخت. برایش سخت بود که به چشمهای شهره خیره شود و از مهریه بگوید. آهسته گفت :
    - عمه با شما رودربایستی داره ... خجالت می کشید ازتون بخواد مهریه رو تعیین کنید
    سرش را بالا آورد و ادامه داد.
    - الان عاقد می خواد خطبه رو بخونه ... دیگه وقتی نیست که...
    نگاه شاکی شهره مانع ادامه جمله اش شد. شهره با لحنی دلخور گفت :
    - فکر نمی کردم گفتنش لازم باشه ...
    بعد با غیض ادامه داد.
    - آخه کوکب همش می گفت تو بزرگتر نداری که برات شرط و شروط بذاره ، گفت هر کاری که خودم صلاح دیدم انجام بدم ... اما حالا که دوست داری بدونی بهت می گم
    شهره دستش را رها کرد و به طرف در رفت.
    - مثل سارا ، اندازه ی سال تولدت سکه مهرت می کنیم ... زودتر با سارا بیاید عاقد منتظره
    نیش حرف شهره در قلبش فرو رفت ... تو بزرگتر نداری ... احساس خفگی می کرد. بغض کهنه ای راه گلویش را سد کرده بود.
    سارا دستش را روی شانه ی او گذاشت. به سارا نگاه کرد.
    - حرف مامانم و به دل نگیر ... گاهی زبونش یه چیزایی می گه ولی تو دلش هیچی نیست
    لبخند محزونی زد. سارا چادر حریر سفید را دستش داد.
    - بپوشش ... همه منتظرن
    پرده اشکی چشمانش را تار کرده بود. چادر را سرش کرد و همراه سارا به سالن رفت. با ورودش به سالن سنگینی نگاه مهمانها را روی خودش حس کرد. چادر را کمی روی صورتش کشید ، نمی خواست کسی متوجه نگاه تبدارش شود. صدای پچ پچ ها را می شنید. مطمئن بود همه با کنجکاوی در حال تجزیه جز به جز او هستند. قدم برداشتن زیر آن نگاهها سخت بود. سرش را تا آنجا که می توانست پایین انداخت و کنار سیاوش روی مبل نشست.
    عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. بغضش در حال شکستن بود. حرف شهره در گوشش می پیچید ... تو بزرگتر نداری ... با حرص لبه چادر را میان انگشتانش فشار داد. چقدر در این جمع به ظاهر آشنا غریبه بود. نفس عمیقی کشید و چشمهای پر آبش را تاب داد تا اشکش پایین نیاید. حس دونده ای را داشت که به پایان خط رسیده ، بدنش از این همه فراز و نشیب خسته بود. چشمهایش را بست ... صورت محزون دختر بچه ی کابوسهایش به او خیره شد... صدای کودکانه او را شنید ... تو غصه داری ... مامانت مثل من ولت کرده ... قطره اشکی از گوشه چشمش چکید ... می دونی چیه ، دلم نمی خواد هیچ وقت بزرگ شم ... بزرگها همش گریه می کنن ، داد می زنن ، بعدشم قهر می کنن ومی رن ... دنیای آدم بزرگها زشته ، سیاهه ، کثیفه ... اما دنیای بچه ها قشنگه، سفیده ، پاکه ... تو مثل بزرگها نیستی ، اداشون در نیار ... می دونم دوستش داری ، خب منم دوستش دارم ... بهش تکیه کن ... از دردهات براش بگو ... بذار آرومت کنه ... مهر تو خریدنی نیست ، رو خودت قیمت نذار
    دستی تکانش داد. چشمهای قرمزش را باز کرد. سیاوش آهسته گفت :
    - بار سومه
    قطره اشک سمجی از گوشه چشمش سر خورد و روی گونه اش لغزید. سیاوش دستش را در دست گرفت.
    - دوشیزه مکرمه ... سرکار خانم پارمین فکور ... فرزند حمید ...
    سیاوش نگاهش کرد ، به چشمهای او خیره شد. پول ، سکه ، تسویه حساب بهانه بود ... او این نگاه حمایتگر را می خواست.
    - وکیلم ؟
    اشک روی گونه اش را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت :
    - با اجازه بزرگترها ... عمه عزیزم و ...
    علی رغم دلخوریش به شهره نگاه کرد. اشک شوق در چشمهای او جمع شده بود. دوستش داشت ، هر چند که دلش را سوزانده بود اما باعث نمی شد خوبیهایش را فراموش کند مثل قدح نفیسی که ترک بر می داشت ولی از قیمت نمی افتاد.
    - شهره جون ... بله
    صدای دست زدن بلند شد. چادرش را کمی عقب کشید و به سیاوش نگاه کرد. حالا این چشمهای مغرور متعلق به او بود. سیاوش دستش را کمی فشار داد و کنار گوشش گفت :
    - سَنَدت و شیش دُنگ زدم به نام خودم
    دوست داشت لبخند بزند ولی اشکهایش پایین آمد. هنوز کلی غم در دلش تلنبار بود. سیاوش با لحن بدجنسی ادامه داد.
    - گریه نکن ... کار از کار گذشته
    همه به جز او برای بدرقه مهمانها به حیاط رفتند. زری با عجله مشغول جمع کردن ظرفهای میوه و شیرینی بود.
    - زری
    زری به سمت او برگشت.
    - بله خانم
    از روی مبل بلند شد و روبه روی او ایستاد.
    - یه قرص مسکن برام میاری؟
    چهره زری نگران شد.
    - باشه ... ولی می خواید اول به آقا سیاوش بگید شاید ...
    جمله زری را قطع کرد و گفت :
    - نه نمی خوام اونو نگران کنم ... حالم خوبه فقط یکم سردرد دارم
    زری در حالی که هنوز نگران بود با اکراه چشمی گفت و همراه ظرفها به آشپزخانه رفت.
    به حلقه طلایی رنگ درون انگشتش خیره شد. لبخند محزونی روی لبش آمد و زیر لب گفت :
    - چی فکر می کردم ، چی شد
    زری با یک سینی به سالن برگشت و آن را مقابلش گرفت.
    - چیز دیگه ای نمی خواید؟
    سرش را به علامت منفی تکان داد. قرص را در دهانش گذاشت و مقداری آب نوشید.
    - ممنون
    لیوان را در سینی گذاشت و از پله ها بالا رفت. وارد اتاق سیاوش شد. گوشیش را از روی میز تحریر برداشت و شماره ترانه را گرفت. با اولین زنگ جواب داد.
    - سلام پارمین ... چی شد؟ ... عقد کردی ؟
    چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
    - سلام ... آره
    به حلقه اش نگاه کرد و ادامه داد.
    - خیلی به حرفهات فکر کردم ... حق با توئه ... امروز پای سفره عقد حس کردم ، بیشتر از انتقام به یه خانواده نیاز دارم ... حتی اگه پول بابام هم پس بگیرم ، بازم زندگیم پر از خلائه ... می خوام یه خانواده داشته باشم ، کمکم می کنی ؟
    ترانه با صدایی هیجان زده گفت :
    - وای خیالم و راحت کردی دختر، دلم عین سیر و سرکه می جوشید ... معلومه که کمکت می کنم عزیزم ... الان می خوای چه کار کنی؟
    به میز تکیه داد.
    - سیاوش و رفتاراش هنوز واسم خیلی گنگه ... یه بار مهربونه ، یه بار خشک و جدیه ... نمی دونم تو سرش چی می گذره یا اصلا قصدش از ازدواج با من چی بوده ... می خوام با کمک تو و نیلوفر در موردش تحقیق کنم
    - باشه هر کاری که بتونم برات انجام می دم
    با تردید گفت :
    - اگه کسی تو زندگی سیاوش بود یا به هر دلیلی منو نخواست ...
    حلقه را در انگشتش چرخاند ، دستش را مشت کرد و ادامه داد.
    - کمکم می کنی ازش جدا شم ؟
    - معلومه که کمکت می کنم ... من که راضی به بدبخت شدن تو نیستم
    نفس راحتی کشید.
    - چقدر خوبه که تو کنارمی ترانه ... ممنون که تنهام نذاشتی
    - دوست به درد همین روزها می خوره ، مطمئنم اگه جامون عوض می شد تو هم نسبت به من بی تفاوت نبودی
    قطره اشک کنار چشمش را با سر انگشت پاک کرد وگفت :
    - راستی می تونی یه روانشناس بهم معرفی کنی ؟ اوضاع روحیم خوب نیست
    ترانه کمی مکث کرد و گفت :
    - اتفاقا می خواستم بهت همین پیشنهاد و بدم ، ولی بعد گفتم شاید ناراحت بشی ... شیرین چند وقت پیش برای ترس از تاریکیش پیش یه روانشناس می رفت ، می گفت کارش خوبه ... ازش شماره اون و می گیرم
    چند ضربه به در اتاق خورد.
    - ممنون ... فقط بهش نگو شماره رو برای من می خوای
    - باشه ، حواسم هست
    در اتاق باز شد ، با عجله خداحافظی کرد. سارا وارد شد و با شیطنت گفت :
    - چطوری زن داداش ؟
    به شوخی اخم کرد و گفت :
    - زن داداش دیگه کیه ؟ ... همون پارمین صدام کن
    سارا ابروهایش را بالا برد.
    - نمیشه زن داداش ، اصرار نکن ... بیا بریم پایین داداشم تنها نشسته
    نگاهش را به فرش دوخت ، از مواجه شدن با سیاوش می ترسید.
    - تو برو ... منم لباسم و عوض می کنم و میام
    سارا لبخندی زد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت :
    - باشه ... زیاد طولش ندیا ... زن داداش
    بعد چشمکی زد و در اتاق را بست.
    گره دور گردنش را باز کرد. فکری مسموم ذهنش را درگیر کرده بود. می خواست نسبت به آن بی تفاوت باشد ولی تلاشش بی فایده بود. چشمهایش را بست و زیر لب گفت :
    - خدایا سفته ها پیش کیه ؟
    وارد سالن شد و روی مبل کنار سیاوش نشست. سیاوش که در حال بازی کردن با شایان بود و به او توجهی نکرد.
    - عزیزم با کوکب جون در مورد اتاق خواب ها صحبت کردیم
    به شهره نگاه کرد و او ادامه داد.
    - قرار شد اتاق قبلی سارا رو بدیم به پانیذ ، کوکب هم تو اتاق مهمان باشه ، تو هم بری پیش سیاوش
    ترجیح می داد تا زمانی که از سیاوش مطمئن نشده با پانیذ هم اتاق باشد. می خواست مخالفت کند که سیاوش گفت :
    - پارمینم بهتره تو اتاق پانیذ باشه ...
    شایان را روی پایش گذاشت و با لحن سردی ادامه داد.
    - من شبها تا دیر وقت می خوام کتاب بخونم ، اذیت می شه
    از حرف سیاوش جا خورد ولی بعد بی تفاوت گفت :
    - بله من پیش پانیذ راحت ترم
    شهره با چهره ای درهم رو به سیاوش کرد.
    - باشه ، اشکالی نداره ... من و کوکب گفتیم شاید دلتون می خواد پیش هم باشید
    سیاوش شایان را روی زمین گذاشت و به سمت در رفت. شهره از جایش بلند شد.
    - کجا می ری؟
    سیاوش سوئیچ را ازجا کلیدی جلوی در برداشت.
    - بیمارستان
    - نمی شد یه امروز و مرخصی بگیری
    سیاوش کفشهایش را از جا کفشی در آورد و در را باز کرد.
    - نه مادر من ... نمی شد
    نگاهی گذرا به او و کوکب کرد و زیر لب گفت :
    - خدافظ
    آهسته گفت :
    - خدافظ
    ولی سیاوش در را بسته بود وچیزی نشنید.


    ***

    صدای جیغ و داد می آمد و دختر بچه درون اتاق گریه می کرد.
    - این زندگی مسخره رو تموم کن حمید ... دست از سرم بردار ... طلاقم بده ... می خوام بقیه عمرم و مثل آدم زندگی کنم
    صدای خنده ی عصبی حمید آمد.
    - فکر کردی به همین راحتی راه و واسه تو باز می کنم که هر غلطی دلت خواست انجام بدی ... من که می دونم دردت چیه ... حامد بهت وعده وعید داده ... مرد نیستم اگه بذارم شما دو تا به هم برسید
    زن با صدای بلندی جیغ زد. دختر بچه دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار داد.
    - ولم کن لعنتی ... تو مریضی ... شکاکی ... اون داداش بدبختت که رفته جبهه ... کاری به ما نداره
    حمید با صدای بلند تری داد زد.
    - توی احمق عاشقشی ، حتی اگه اون اینجا هم نباشه ، باز هم دلت پیششه
    - به خدا اشتباه می کنی دیوونه ... دستت و به من نزن
    صدای شکستن ظرفها می آمد. دختر بچه با ترس از جایش بلند شد و پشت در دراز کشید. چشمش را به فضای خالی پایین در چسباند. پاهای حمید را می دید که عصبی در سالن راه می رفت.
    - می گی حامد و نمی خوای ... باشه... باشه سرم شیره مالیدی، منم خر ... حرفت و باور کردم ... با اون مرده که هر روز خونه زنگ می زنه چه سر و سری داری ؟ ... چرا پسر همسایه باید عاشق تو بشه ، وقتی که تو بچه داری و ادعای نجابتت می شه ... چرا مثل مادر من ، مادر خودت سرت به زندگیت گرم نیست
    صدای گریه زن بلند شد.
    - نمی دونم اون مزاحمه کیه ... سر و گوش پسر همسایه می جنبه به من چه ربطی داره
    حمید داد زد.
    - د حتما تو یه کاری کردی که پسره از راه به در شده ... از این به بعد حق نداری پات و از خونه بیرون بذاری ... داغت و به دل همه شون می ذارم
    حمید با قدمهایی سریع به سمت تلفن رفت و لحظه ای بعد تکه های خرد شده ی تلفن روی زمین افتاده بود. زن جیغ زد ، حمید عصبی به سمتش رفت.
    - ولم کن عوضی ... دست بهم نزن روانیییییی
    مضطرب از خواب پرید. دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و محکم فشار داد. سردردش بیشتر شده بود.
    از اتاق بیرون آمد و بدون اینکه چراغی روشن کند از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخانه شد. در یخچال را باز کرد و جعبه قرصها را بیرون آورد.
    - چیزی می خوای ؟
    تکان خورد و وحشت زده به عقب برگشت. سیاوش در چارچوب در ایستاده بود. در تاریکی فضای آشپزخانه هم برق نگاه او را می دید.
    - مسکن ... قرص مسکن می خواستم
    سیاوش جعبه را از او گرفت و با کمی گشتن بسته قرص را در دستش گذاشت.
    - زیاد از اینها نخور عوارض داره
    چیزی نگفت و یکی از قرصها را از بسته جدا کرد و همراه آب قورت داد.
    - پارمین
    به سیاوش نگاه کرد.
    - کسی قبلا تو زندگیت بوده ؟
    کمی فکر کرد. جز سیاوش به هیچ کس اجازه نداده بود وارد حریمش شود.
    - نه
    سیاوش موهای روی شانه اش را کنار زد و پشت گوشش گذاشت.
    - دلم می خواد حرفت و باور کنم
    بعد صورتش را نزدیک آورد. کمتر از چند سانتیمتر با هم فاصله داشتند. نفسهای تبدار سیاوش به صورتش می خورد. ضربان قلبش تند شده بود. دست سیاوش دور کمرش پیچید. چشمهای سیاوش پر از عطش یکی شدن بود ولی ناگهان رنگ نگاه سیاوش عوض شد ، دستش را عقب کشید و با صدایی خش دار گفت :
    - کاش این فاصله ها بینمون نبود پارمین
    بعد نفسش را با حرص بیرون داد و از آشپزخانه خارج شد.
    او شوکه به در آشپزخانه نگاه می کرد و فراموش کرده بود برای چه کاری به آنجا
    با صورتی متورم از خواب بیدار شد. پانیذ در اتاق نبود. نگاهی به ساعت کرد ... یازده و نیم ... گوشه لبش را گاز گرفت ، با عجله از جایش بلند شد و داخل دستشویی اتاق پرید.
    از دستشویی بیرون آمد و در کمد را باز کرد. بلوز نارنجی آستین سه ربعی را همراه شلوار لی سفید و خاکستریش بیرون آورد. بعد از پوشیدن آنها موهایش را با کلیپس سفیدی بالای سرش جمع کرد. نگاهی به لوازم آرایشش کرد ، بی حوصله سرش را برگرداند و از اتاق خارج شد.
    سیاوش در سالن نشسته بود و شایان روبه رویش ماشین بازی می کرد.
    - صبح بخیر
    سیاوش نگاهش کرد و سر تا پایش را از نظر گذراند. یکی از ابروهایش را بالا برد و با لحن شوخی گفت :
    - ظهر بخیر
    طعنه سیاوش را نشنیده گرفت و کنارش روی مبل نشست.
    - بقیه کجان ؟
    - رفتن باغ لواسون
    - چرا تو نرفتی ؟
    سیاوش نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و چیزی نگفت.
    - به خاطر من ... چرا بیدارم نکردن
    سیاوش از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.
    - می خواستن بیدارت کنن ، من نذاشتم ... بیا صبحونه بخور، باید بریم
    دنبال سیاوش وارد آشپزخانه شد. سیاوش صندلی کنار کشید و روی آن نشست. او هم مشغول ریختن چای در فنجانها شد. نگاه خیره سیاوش را روی خودش حس کرد و دستش کمی لرزید.
    فنجانها را روی میز گذاشت. ظرف کیک را از یخچال بیرون آورد و روی صندلی مقابل سیاوش نشست. تکه ای کیک برداشت و مشغول خوردن آن شد ، لحظه ای نگاهش به سیاوش افتاد.
    سیاوش چشم از او بر نمی داشت. هول شد ، کیک در گلویش پرید و به سرفه افتاد. از جایش بلند شد و با عجله به دستشویی رفت. صدای سیاوش را شنید.
    - حالت خوبه پارمین؟
    آنقدر سرفه کرد تا کیک از دهانش خارج شد و نفس راحتی کشید. چند مشت آب به صورتش زد و از دستشویی بیرون آمد.
    سیاوش خندید و گفت :
    - خوبی؟
    خجالت زده سرش را پایین انداخت. از اینکه مثل دخترهای دست و پاچلفتی جلوی سیاوش رفتار می کرد ، عصبانی بود.
    - من می رم آماده شم
    بعد با عجله به طرف پله ها رفت.
    در جلوی ماشین را باز کرد و نشست. سیاوش ، شایان را صندلی عقب گذاشت و سوار شد.
    شایان با شیطنت از بین صندلی ها رد شد و خودش را روی پای پارمین انداخت. سیاوش اخم کرد.
    - برو عقب شایان
    شایان ابروهایش را تند تند بالا می برد و می خندید. سیاوش دست شایان را گرفت و می خواست او را عقب ببرد.
    دست سیاوش را کنار زد و گفت :
    - اشکالی نداره بذار بغل من باشه
    سیاوش با دلخوری نگاهش کرد. شایان شکلکی در آورد و با لحن بچه گانه ای گفت :
    - دوس دالَم بَلَغ زن آیی باسَم ( دوست دارم بغل زن دایی باشم )
    سیاوش با چشمهایی گرد شده به او نگاه کرد.
    - می خوای بغل کی باشی؟
    شایان دستهای پارمین را دور خودش حلقه کرد و با لحنی شاکی گفت :
    - زن آیی ... علوس تو( عروس تو )
    سیاوش پوزخندی زد و با شیطنت به چشمهای او نگاه کرد ، بعد با لحنی جدی رو به شایان گفت :
    - اذیت نمی کنیا
    شایان سریع گفت :
    - باسه
    سیاوش نگاهش را از او گرفت و ماشین را از خانه بیرون برد.
    به موهای شایان بوسه ای زد و انگشتهایش را بین موهای نرم اوحرکت داد. یاد بچه گی های پانیذ افتاد.
    - لوسش نکن
    با پشت دستش گونه ی شایان را نوازش کرد و گفت :
    - خیلی بامزه ست
    سیاوش زیر چشمی نگاهش کرد.
    - چون به تو می گه زن آیی بامزه ست
    به شوخی اخم کرد و جوابی نداد. شایان نگاهش را از ماشین های اطراف گرفت و رو به سیاوش کرد.
    - آیی
    - چیه ؟
    - سی ای بذال ( سی دی بذار)
    سیاوش یکی از ابروهایش را بالا برد.
    - امر دیگه ای نداری فسقلی
    و بعد دکمه سی دی پلیر را زد. چند لحظه بعد صدای محمد اصفهانی پخش شد.
    دل بردی از من ، به يغما ... ای تُرک غارتگر من
    ديدی چه آوردی ای دوست ... از دست دل ، بر سر من
    شایان با عصبانیت به دست سیاوش که روی دنده بود زد و گفت :
    - سوسَ آنم ( ترانه سوسن خانم گروه بروبکس)
    سیاوش چشم غره ای به او رفت و صدای آهنگ را زیاد کرد.
    عشق تو در دل ، نهان شد ... دل زار و تن ناتوان شد
    رفتی چو تير و کمان شد ... از بار غم ، پيکـر مـن
    شایان مظلومانه به پارمین نگاه کرد.
    - سوسَ آنم بذال
    چشمهای شفاف شایان و التماسی که در آنها موج می زد وادارش کرد که آهنگ را قطع کند.
    - آهنگی که می گه بین سی دی هات هست ؟
    سیاوش نگاهش کرد.
    - آره ... ولی یادم نمی یاد تو کدوم سی دیه
    نزدیک دنده نشست و شایان را کنار در ماشین گذاشت. دستش را به طرف آفتابگیر دراز کرد. لبه شالش روی صورت سیاوش افتاد. سیاوش عصبی نفس عمیقی کشید و دست او را پایین آورد.
    - بشین سر جات ... این طوری خطرناکه
    سر جایش نشست و به چند سی دی که در دستش بود نگاه کرد.
    - خدا کنه یکی از اینها باشه
    سی دی را در دستگاه گذاشت و شروع به عوض کردن آهنگهایش کرد. سیاوش کلافه گفت :
    - چقدر هوا گرمه
    با تعجب به او که دکمه کولر را می زد نگاه کرد ، به نظرش هوا خنک بود.
    - شایان سرما می خوره ها
    شایان با شنیدن اسمش سرش را بالا آورد.
    - من تیزی نمی خولم ( من چیزی نمی خورم )
    شایان را روی پایش گذاشت و صورتش را بوسید. سیاوش زیر چشمی نگاهش کرد و پایش را بیشتر روی گاز فشرد بعد با لحنی آمرانه گفت :
    - دریچه سمت شایان و ببند
    دریچه را بست و سی دی را از دستگاه در آورد. شایان آهنگ سوسن خانم را فراموش کرده بود هنگام خوردن ناهار هر بار که سرش را بالا می آورد ، نگاه مشتاق سیاوش را می دید. توجه سیاوش را دوست داشت. اما سیاوش انگار زیاد از این وضع راضی نبود و بدون اینکه غذایش را تمام کند از پشت میز بلند شد.
    - چرا غذاتو نخوردی مادر
    سیاوش به سمت در رفت.
    - سیر شدم
    با بستن در شهره مشکوک نگاهش کرد.
    - مشکلی پیش اومده
    سرش را به علامت منفی تکان داد. شهره لحظه ای در فکر فرو رفت و بعد گفت :
    - برو دنبالش ... الان تو از همه بهش نزدیک تری ، اگه مشکلی داشته باشه به تو می گه
    از جایش بلند شد و به باغ رفت. آنجا آنقدر بزرگ بود که در نگاه اول هیچ اثری از سیاوش ندید. بی هدف شروع به قدم زدن کرد. صدای فریاد کسی را شنید. قدمهایش را تند تر برداشت ... انگار سیاوش بود که فریاد می زد ... با عجله به آن سمت دوید. نفس نفس می زد و از بین درخت ها رد می شد.
    سیاوش را در حالی دید که مشت به درختی می کوبید و فریاد می زد. خودش را به او رساند و دستش را گرفت.
    - چته سیاوش ؟
    سیاوش دستش را با عصبانیت از دست او بیرون کشید و داد زد.
    - تنهام بذار لعنتی ... از اینجا برو
    چند قدم عقب رفت و با صدایی بلند گفت :
    - تا نگی مشکلت چیه از جام تکون نمی خورم
    سیاوش خیره نگاهش کرد و داد زد.
    - بهت می گم برو ... برو راحتم بذاررررر
    چند قدم فاصله بینشان را طی کرد و رودروی سیاوش ایستاد. سیاوش نگاه بی قرارش را از او دزدید و آهسته گفت :
    - برو ... با بودنت آزارم نده پارمین
    دستهایش را دور صورت سیاوش گذاشت. سیاوش تند نفس می کشید و قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت.
    - می دونم یه حرفهایی تو دلته که در مورد منه ... مرگ یه بار شیون یه بار ... حرفت بزن و هر دومون و راحت کن
    سیاوش دستش و پس زد و صورتش را برگرداند.
    - الان وقتش نیست
    قید همه چیز را زده بود. با حرص دست سیاوش را کشید. سیاوش عصبی به سمتش برگشت و در یک لحظه دستهای سیاوش دورکمرش قفل شد و لبهایش مثل کوره داغ شد. تا چند دقیقه در شوک بود. سیاوش محکم در آغوشش گرفته بود و مثل تشنه ای به چشمه رسیده جرعه جرعه از جام وجودش می نوشید.
    بدنش لرزید ، سیاوش صورتش را کمی عقب برد و به چشمهایش نگاه کرد بعد پیشانیش را به پیشانی او چسباند. نفسهای سوزان سیاوش به صورتش می خورد. چشمهایش را بست. سیاوش شالش را پایین آورد و دستش را در موهای او فرو کرد. حرکت انگشتهای سیاوش را بین موهایش حس می کرد و کمی بعد گرمای نفس سیاوش به گوشش خورد.
    - خیلی می خوامت ... خیلی
    چشمهایش را باز کرد. نگاه مشتاق سیاوش از چشمهایش سر خورد و روی لبهایش ثابت ماند. دستهایش را دور گردن سیاوش حلقه کرد و با او همراه شد.
    سیاوش عصبی عقب کشید و چنگی به موهایش زد.
    - کاش نمونده بودی
    دستش را روی گونه ی ملتهبش گذاشت و چیزی نگفت. سیاوش سرش را پایین انداخت و مقابلش روی تخته سنگی نشست. هر دو سکوت کردند.
    سیاوش سرش را بالا آورد ودر حالی که پایش را عصبی تکان می داد گفت :
    - مهرداد ...
    بین گفتن و نگفتن مردد بود.
    - مهرداد ...
    داد زد.
    - مهرداد قبل از مرگش اخلاقش سگی شده بود ... مدام مادرم و تحقیر می کرد ... شبها دیر وقت میومد خونه و اونقدر مست بود که رو پاش بند نمی شد ... نمی تونستم زجر کشیدن مادرم و ببینم و خفه خون بگیرم
    بلند و شد و شروع به قدم زدن کرد.
    - تو کاراش سرک کشیدم ... گوشیش ، لپ تاپش ، حتی کشوهای میز کارش و برای پیدا کردن یه نشونی از اونی که داشت تیشه به ریشه ی زندگیمون می زد گشتم
    سیاوش با خشم به او نگاه کرد و داد زد .
    - فکر می کنی چی پیدا کردم
    شوکه شده بود و هیچ عکس العملی نشان نداد. سیاوش به چشمهایش خیره شد و با خشم داد زد.
    - یه عکس از یه دختر ... عکس تویی که دوستت داشتم ... تویی که قرار بود زن من شی ، عروس شهره ...
    سیاوش به سمتش هجوم آورد ، بازویش را گرفت و تکان داد.
    - حرفهام و می فهمی یا فقط عین مَنگها نگام می کنی
    با ناباوری چشم به سیاوش دوخت. سیاوش نگاهش را تاب نیاورد و او را رها کرد.
    - وقتی اون عکس و دیدم ، اولش به خودم دلداری می دادم که شاید مادرم اون و بین وسایلش گذاشته یا شاید به هر دلیل احمقانه ی دیگه ای اون عکس بین وسایلش رفته باشه ... هر دلیلی به جز اون فکر مزخرفی که روحم و مثل خوره می خورد
    به درخت تکیه داد.
    - تعقیبش کردم ... طلا فروشی و یه چند وقت زیر نظر گرفتم ... کارهای خودم عقب افتاده بود و نمی رسیدم برم بیمارستان ... اوضاع روحیم افتضاح بود ... با شَک بهت نگاه می کردم ... یه وقتهایی مثل قبل دوستت داشتم یه وقتهایی ازت متنفر می شدم و به چشم یه لکاته می دیدمت ...
    سیاوش نفسی تازه کرد و چشمهای به خون نشسته اش را به او دوخت.
    - تا اینکه یه روز اومدی طلا فروشی ... چند بار پلک زدم گفتم شاید خیالاتی شدم ، اما تو واقعی بود ... گفتم شاید خرید داره ، ولی اوضاع مالی شما که قاراشمیش بود ... می خواستم بازم خودم و گول بزنم ، گفتم شاید می خوای چیزی بفروشی ... منتظر موندم ... اونقدراونجا ایستادم تا بیرون اومدی ... با عجله از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل ... با کلی ادا اصول ازشون در مورد تو پرسیدم ... گفتن با مهرداد کار داشتی ... تو ... تو با مهرداد کار داشتی
    پاهای سیاوش بی جان شد. کنار تنه درخت سر خورد و روی زمین نشست.
    - دنیا رو سرم خراب شد ... اما بازم نمی خواستم باور کنم ... عین احمقها واسه خودم دلیل می آوردم ... خودم و گول می زدم که تو پاکی ، فکر من خرابه ... تا اینکه یه روز قبل مرگش ، زیادی شنگول شده بود و با دمش گردو می شکوند ... بهش شَک کردم ، بیمارستان نرفتم و تمام طول روز و با ماشین دوستم تعقیبش کردم ... اونجا برای اولین بار هردو تون و کنار هم دیدم ... چندش آورترین صحنه ی تموم عمرم بود ... پدرم کناره ...
    سیاوش سرش را میان دستانش گرفت.
    - وقتی مهرداد مُرد ، در گاوصندوق و باز کردم ... با دیدن سفته های پونصد میلیونی تو و نامه ی مهرداد ... تو واسم مُردی ... تو وجودم کُشتمت ... اون آشغال یه نامه واسه مادرم گذاشته بود ...توش از دلیل انتخاب تو و سفر دبی آخر هفته نوشته بود که اجل جونش و گرفت و بهش مهلت کثافت کاری نداد
    حرفهای سیاوش در ذهن آشفته اش می چرخید ... گیج شده بود و معنی واژه ها را درک نمی کرد... تصورش هم سخت بود که سیاوش به او به چشم یک فاحشه نگاه می کرده ... اشک در چشمهایش جمع شد.
    سیاوش نگاه خسته اش را به او دوخت ، به چشمهایش خیره شد ، حالا دلیل تمام رفتارهای ضد و نقیضش را می فهمید. سیاوش دستش را به سمت او دراز کرد ، با قدمهایی لرزان به طرفش رفت. سیاوش دستش را کشید و او در آغوشش افتاد. صدای تپشهای نامنظم قلب او را می شنید. سیاوش بوسه ای به موهایش زد و ادامه داد.
    - شهره بهم اصرار می کرد که بیام خواستگاریت ... بهش می گفتم نه ... ازم دلیل می خواست ، حرفی واسه گفتن نداشتم ... اولش با قربون صدقه آخرشم با لعن و نفرین مجبور کرد که بیام ... اومدم و اون حرفها رو بهت زدم که به گریه افتادی ... با تحقیر و تمسخرت دلم آروم نمی گرفت ، تازه حالمم بدتر می شد ... همون شب ، تو همون اتاق ، موقعی که اشکت پایین اومد از حرفهام پشیمون شدم ... خواستم که بهت بگم چقدر واسم عزیزی ... اما زبونم نچرخید
    سیاوش آغوشش را تنگ تر کرد و نگاهش را در صورت او چرخاند.
    - واسه اینکه فراموشت کنم یه مدت با یکی از همکلاسیهام که اسمش لادن بود ارتباط داشتم ... دختر بدی نبود ولی هیچکس مثل تو نمی شد ... باهاش بهم زدم ، اونم که سرخورده شده بود از ایران رفت ... با خودم درگیر بودم ... هم می خواستمت ، هم ازت متنفر بودم ... تصمیمم و گرفتم و به لادن زنگ زدم ... قرار شد کارام و درست کنه برم اونجا تخصص بخونم ... گفتم شاید با درس خوندن بتونم فراموشت کنم ... همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا روزی که دوستت اومد پیشم
    با تعجب به چشمهای سیاوش زل زد.
    - دوست من ؟
    - آره ... اسمش نسرین بود ... گفت که می خوای انتقام پدرم و از من بگیری ... یه حرفهایی هم در مورد مهریه زد و ...
    خنده ی هیستریکی کرد و ادامه داد.
    - اومده بود که به من هشدار بده ... در صورتی که باعث شد دلیل خیلی از مسائل و بفهمم ... تو هنوزم پاک بودی و می تونستی مال من باشی ... تا روز عقد همش مضطرب بودم که نکنه پشیمون بشی ... که نشدی ... اما همون موقع که بله رو گفتی دوباره بهت شَک کردم ... شاید مهرداد صیغه ات کرده بوده و تو به خاطر آبروت به دوستهات حرفی نزدی ... آخه تو نامه نوشته بود من و همسر عزی ..زم
    سیاوش نفسش را با حرص بیرون داد.
    - امروز از این بودنت کنارم و نداشتنت خسته شدم ... اومدم اینجا و ...
    حرفش را ادامه نداد. به چشمهای او خیره شد و موهایش را نوازش کرد.
    - بگو که اشتباه فکر می کردم
    سیاوش منتظر نگاهش می کرد ... بغض کرده بود... اون همه چیز و می دونسته ... زهر خندی زد. از آغوش سیاوش بیرون آمد و با صدایی بلند گفت :
    - تموم این مدت دیدی دارم دست و پا می زنم ... دیدی دارم ذره ، ذره آب می شم ... چرا بازیم دادی؟ ... تو که فهمیدی به قول خودت پاکم ، بی گناهم ... چرا به من هیچی نگفتی ... وقتی اون روز تو طلافروشی بیهوش شدم می دونستی دلیلش چیه ، می دیدی که زجر می کشم ، ولی بازم سکوت کردی ... واسه چی ؟
    شالش را از روی زمین برداشت و ادامه داد.
    - خیلی خودخواهی ... با من مثل یه عروسک بازی کردی ... کاش هیچی از این ماجرا نمی دونستی ... کاش نسرین چیزی بهت نگفته بود ... من که باهاش کنار اومده بودم ... فراموشش کرده بودم ... توئه دیوونه و دوست داشتم ... واسه قضیه مهرداد بهت حق می دم اما اینکه با وجود حرفهای نسرین بازم سکوت کردی و نمی تونم قبول کنم ... تو همه چیز ومی دونستی و هیچی نگفتی ... فکر نکن خیلی بزرگواری به خرج دادی که منو عقد کردی ... اون پولی که من می خواستم واسه مهریه ازت بگیرم حقم بود ... اصلا هم از کارم پشیمون نیستم ... تو و بابات باید شرمنده باشید که پول ما رو خوردید ... نگو بابات این کار و کرده بود و تو خبر نداشتی ... گناه تو سکوت این چند وقته ... می تونستی همون موقع که نسرین اون حرفها رو بهت زد بیای پیشم ...
    اشکهایش پایین آمد و با صدایی خش دار ادامه داد.
    - بیای و بهم بگی که می دونی ... می تونستی با حرفهات من و از این همه عذاب و کابوس خلاص کنی ... تو می دونی این چند وقته چقدر با وجدانم درگیر بودم ... شبها تا صبح بیدار بودم و عین دیوونه ها با خودم حرف می زدم ... تو ... تو
    شالش را سرش کرد وبا چشمهایی گریان به سمت خانه دوید.
    - وایسا پارمین ... پارمین
    به صدای سیاوش اهمیتی نمی داد.
    سر میز صبحانه نشست. سیاوش خداحافظی گفت و از آشپزخانه بیرون رفت.
    - برات چای بریزم خانم ؟
    به صورت زری نگاه کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
    تکه ای نان برداشت و هنگام مالیدن کره روی نان به حلقه اش خیره شد. یک هفته از ماجرایی که در باغ اتفاق افتاده بود می گذشت و او و سیاوش به جز سلام و خداحافظ چیز دیگری بهم نگفته بودند.
    زری فنجان چای را روی میز گذاشت.
    احتیاج داشت با کسی حرف بزند. از اشتباه بودن کارهایی که این اواخر انجام داده بود مطمئن بود ولی راه حلی هم برای جبران آنها پیدا نمی کرد ... هر تصمیمی که می گرفت به ساعت نرسیده پشیمان می شد. احساس ضعف می کرد.
    فقط چای را خورد و از خانه بیرون رفت.
    سر ایستگاه اتوبوس ایستاد، باز هم فکرهای آشفته به ذهنش هجوم آورد و دوباره سردردش شروع شد.
    اتوبوس ایستاد. همراه مسافرها چند قدم به سمت آن برداشت ولی بعد پشیمان شد و مسیر مخالف آنها را در پیش گرفت. فیلمبرداری ساعت ده شروع می شد و وقت داشت کمی پیاده روی کند.
    آهسته قدم برمیداشت. چند نفر با عجله از کنارش رد شدند و خودشان را به اتوبوس رساندند. تلاش آنها برایش بی معنی بود.
    نفسش را بیرون داد و دستهایش را در جیب مانتویش فرو کرد ... سیاوش و دوست دارم ؟ ... معلومه که دوستش دارم ... پس چه مرگمه؟ ... ازش ناراحتم ، چرا چیزی بهم نگفت ... اگه بهم می گفت چی می شد؟ ... خوب پولم و می گرفتم و راحت زندگی می کردیم ... فرض کن پولتم گرفتی ، اون موقع عشق سیاوش چی می شد؟ ... خوب می تونست مثل آدم بیاد خواستگاریم ... اون موقع بهش جواب مثبت می دادی؟ ... خوب آره ... دروغ می گی عین سگ ؟ اون موقع کلی دلیل و برهان واسه خودت می چیدی که پدر سیاوش باعث مرگ بابام شده ، آوارمون کرده ، من و خواهرم به خاطر کار اون کلی زجر کشیدیم و کلی بهونه دیگه ... شاید قبولش می کردم ... خودت و گول نزن. سیاوش کلی تحقیرت کرده بود و واسه حال گیری هم که شده بهش جواب منفی می دادی ... یعنی می گی از وضعیت الانم باید خوشحال باشم ... خوشحال که نه ، واقع بین باش. وضعیتت اصلا بد نیست ... چی کار کنم؟ ... برو دردت و به یکی بگو. اینقدر فکر نکن عقل کلی و می تونی همه ی مشکلاتت و خودت حل کنی.
    به پیرمردی که با لباس ورزشی در پارک می دوید نگاه کرد. همه پر از شور زندگی بودند ، زندگی در جریان بود و معطل کسی نمی ماند. گوشیش را در آورد و شماره ترانه را گرفت.
    - الو سلام ... خوبی ؟ خواب که نبودی؟
    ترانه با صدایی خواب آلود گفت :
    - نه اصلا ... به این صدای شاد و بشاشم میاد خواب بوده باشم
    - آخی ببخشید بیدارت کردم ... شماره اون روانشناسه و می خوام ، همونی که شیرین پیشش می رفت
    - روانشناس شیرین ... هان یادم اومد ، برات اس ام اسش می کنم
    - ممنون ... خدافظ بگیر بخواب
    - باشه ... راستی کی بریم درمورد آقاتون تحقیق کنیم؟
    - دیگه تحقیق لازم نیست ... یه روز بیا پیشم تا همه چیز و برات تعریف کنم
    - بازم تصمیمت عوض شد ... باشه میام ... خدافظ
    به شماره ای که ترانه فرستاد زنگ زد و برای ساعت هشت شب نوبت گرفت. می خواست از تاریکی شب برای دور ماندن از نگاههای کنجکاو مردم استفاده کند. هنوز هم در ذهن خیلیها مشاوره گرفتن از روانشناس برابر با دیوانگی بود.
    کمی استرس داشت. دستهایش را عصبی مشت کرد و چشم به در اتاق دوخت.
    - خانم فکور بفرمایید
    بلند شد. پشت در اتاق چند لحظه ایستاد. نفس عمیقی کشید. تصمیم گرفته بود همه ی مشکلات و دغدغه هایش را بگوید ، بدون حذف قسمتهایی که مایه ی خجالتش می شد. می خواست برای اولین بار با کسی غیر از خودش دردودل کند. دسته ی در را پایین آورد و وارد شد.
    خانمی با چهره ای خندان پشت میز سفید رنگی در انتهای اتاق نشسته بود.
    - سلام
    - سلام عزیزم ... بفرمایید بنشینید
    روی کاناپه آبی رنگی در کنار میز نشست. خانم مصداقی شروع به یادداشت کردن مطلبی کرد.
    فضای اتاق را از نظر گذراند. تمام دیوارهای آنجا سفید رنگ بود و تنها تابلوی روی آن منظره ای از طلوع خورشید را نشان می داد. در زیر آن با خطی خوش نوشته شده بود ... شب رفتنیست ، طلوع کن
    - اون جمله رو خیلی دوست دارم
    سرش را رو به مصداقی برگرداند و گفت :
    - با معنیه ... حس خوبی می ده
    مصداقی از پشت میزش بلند شد و کنار او نشست. به چشمهای پارمین خیره شد و گفت :
    - کلمه های ساده وقتی درست سر جاشون قرار بگیرن جمله هایی و خلق می کنن که به آسونی نمی شه معنیشون کرد ... من اعتقاد دارم جمله ها هم مثل آدمها سرشار از احساسن ... بعضیاشون مثل بعضی از آدمها منفین ... نباید سراغ این جمله ها رفت ، ذهن و پژمرده می کنن ... اما بعضی دیگه از جمله ها مثل آدم خوبهایی هستن که بهت انرژی و شور زندگی می دن
    به تابلو نگاه کرد و ادامه داد.
    - هر روز صبح که میام و این جمله رو می خونم ، ناخودآگاه لبخند به لبم میاد و همه ی اتفاقهای بدِ پشت در و فراموش می کنم ...
    با خنده ادامه داد.
    - هر روز تو ذهنم خونه تکونی دارم ... شب می تونه سیاه ، سیاه باشه ... اما مهم منم که هر روز طلوع می کنم
    از طرز فکر مصداقی خوشش آمد ، تا حالا از این دریچه به زندگی نگاه نکرده بود.
    مصداقی دستش را در دست گرفت و با لبخندی به لب به چشمهای او خیره شد.
    - اسم من نیازه و شما ؟
    - پارمین
    - از آشناییت خوشبختم عزیزم ... اسم قشنگی داری ، معنیش چی می شه ؟
    - به معنی قطعه ای از بلوره
    - اسمتم هم مثل خودت خوشگله
    - ممنون
    نیازدیگر چیزی نگفت و منتظر نگاهش کرد.
    باید حرف می زد ... کلمات در مغزش می چرخید ... نمی دانست از کجای زندگیش شروع به گفتن کند.
    نیاز - اولین جمله ای که به ذهنت می رسه و بگو ... دنبال فعل و فاعل و چیدن کلمات نگرد ... بذار ذهنت هر جور که دوست داره کلمات و کنار هم بچینه
    بدون فکر جمله ی اول را به زبان آورد.
    پارمین - بچه که بودم مامانم ترکمون کرد ... بابام می گفت اون یه لکه ی ننگه
    نگران واکنش صورت نیاز بود اما او خونسرد نگاهش می کرد.
    پارمین - یه خواهر دارم اسمش پانیذه ... با عمه و بابام زندگی می کردیم ... بابام چند ماه پیش مرد ... خودکشی کرد
    باز هم نیاز واکنشی نشان نداد.
    پارمین - بابام قبل مرگش تموم دارایی مون و تو یه سرمایه گذاری از دست داد ... حدود یه سال و نیم پایین شهر و تو نکبت زندگی می کردیم
    اشکهایش پایین آمد. نیاز جعبه دستمال کاغذی را روبه رویش گذاشت.
    پارمین - چند بار جوونهای بی سر و پا تو خیابون جلوم و گرفتن ... خیلی حس بدی بود ... هیچکسی نبود که کمکم کنه ... خیلی تنها بودم ... چند ماهه که مرتب کابوس می بینم ... دختر بچه ای که می دونم خودمم ، شاهد دعوای مامان و باباشه ... وقتی از خواب می پرم یادم نمیاد دقیقا تو خواب چی دیدم
    کمی مکث کرد.
    پارمین - عمه می گه مامان و بابام عاشق هم بودن ولی بعد از به دنیا اومدن من مامانم از زندگی دلسرد میشه و یه روز بی خبر میره ... میگه مامانم اونقدر از زندگیش بدش میومده که می خواسته خواهر کوچیکم و سقط کنه ... حتی حاضر نمی شده بهش شیر بده
    ذهنش مدام در تقلا بود و نمی توانست سر یک موضوع تمرکز کند.
    پارمین - وقتی بابام فهمید دار و ندارمون به باد رفته حالش بد شد و بردیمش بیمارستان ... هزینه عمل و بیمارستان و نداشتیم ... پول پیش واسه اجاره کردن خونه هم نداشتیم ... هیچ قوم و خویشی هم تهران نداریم ... از سر ناچاری کمک یکی از دوستای خانوادگیمون و قبول کردم ولی اون سرم کلاه گذاشت و
    گریه اش شدت گرفت. نیاز بدون هیچ عکس العملی نگاهش می کرد.
    پارمین - گفت دوستم داره ... پیرمرد خرفت سنش از بابامم هم بیشتر بود ... ازم کلی سفته گرفته بود و تهدیدم کرد اگه به عقدش در نیام اجراشون می ذاره ... تازه اون موقع فهمیدم جریان کلاهبردای از بابامم زیر سر خود نامردش بوده ... نمی دونین اون شب و با چه زجری صبح کردم ... فرداش مهرداد ، همون کلاهبرداره ، مرد ...
    به دستهایش خیره شد ، نگینهای حلقه اش می درخشید.
    پارمین - قبل از این اتفاقها ... یعنی قبل از بدبخت شدنمون ... یه دختر سرزنده بودم ... به موقع تصمیم می گرفتم ... به موقع عصبانی می شدم ... به وقتشم با دوستام خوش می گذروندم ... اما این مدت همه چیم قاطی شده ... نمی تونم در مورد هیچ کاری تصمیم بگیرم یعنی تصمیم که زیاد می گیرم ولی پنج دقیقه بعدش پشیمون می شم ... گاهی الکی عصبانی می شم و یکم که فکر می کنم می بینم دلیلی واسه عصبانیت وجود نداشته ... خلاصه کارهای احمقانه زیاد انجام می دم ... آخرین حماقتمم ازدواجم بود ... نه اینکه شوهرم مرد بدی باشه ... یعنی برعکس خیلی هم خوبه اما دلیلم واسه ازدواج احمقانه بود ... من با پسر همون مردی که زندگیمون و خراب کرد ، هفته پیش عقد کردم
    عصبی خندید و سرش را تکان داد.
    پارمین - می خواستم بعد از عقد پول مهریه ام و ازش بگیرم تا قسمت کوچیکی از ضرری که باباش بهمون زد جبران شه ... اما اشتباه کردم ... من هیچ وقت دختر زبون دار و قالتاقی نبودم ، موقع مهریه هم هیچ حرفی نتونستم بزنم
    دستمال کاغذی بین دستهای عرق کرده اش له شده بود.
    پارمین - البته دلیلم واسه عقد فقط مهریه نبود ، یعنی بود ... می دونین داشتم خودم و گول می زدم که فقط واسه مهریه با سیاوش ازدواج می کنم در صورتی که ... از قبل سیاوش و دوست داشتم ... بعد از عقد تصمیم گرفتم ... یعنی می خواستم باهاش زندگی کنم ... اما اون ... اون بهم گفت که همه چیز و می دونسته ... حتی جریان نقشه من و واسه مهریه ... از اینکه همه چیز و می دونسته و چیزی بروز نداده عصبانی شدم و بعدم دعوامون شد ... الان حس می کنم معلقم ... یه بار می گم اشکالی نداره و همه چیز و فراموش می کنم و یه بار دیگه اونقدر به اتفاقهایی که گذشته فکر می کنم که دلم می خواد سرم و به دیوار بکوبم و از شر این زندگی پر درد راحت شم ... دلم آرامش می خواد ... ولی فکر اتفاقهایی که افتاده مثل موریانه داره ذهنم و می خوره
    آرام اشک می ریخت. تمام ماجراهایی را که سعی می کرد فراموششان کند به یکباره به خاطر آورده بود. نیاز مقداری آب در لیوان ریخت و به دستش داد.
    نیاز - این و بخور خانمی
    لیوان را گرفت.
    نیاز - درکت می کنم ... روزهای سختی و گذروندی ... هر کس دیگه ای هم جای تو بود کم میاورد ... انسان از آهن که نیست ... طاقتش اندازه داره ... اگه منم جای تو بودم خسته می شدم ... ممکن بود حتی اندازه ی تو هم تحمل نداشته باشم ... دخترهای تن فروشِ کنار خیابون به بهونه ی فقر تن به هر ذلتی می دن ... اما تو با اونها یه فرق بزرگ داشتی ... اونها تو اولین موقعیت سخت تسلیم شدن ، اما تو جنگیدی ... تو روحیه ی بالایی داری ، خودت و تو دست کم نگیر
    نیاز از جایش بلند شد و چند کاغذ از روی میزش آورد.
    نیاز - خب الان می خوای شبیه قبلت شی ... منظورم زمانیه که یه زندگی خوب داشتی ... درسته ؟
    سرش را به نشانه تایید تکان داد.
    نیاز - ببین عزیزم ... تو درموقعیتهای عجیبی بودی که روحت و آزرده ... باید مثل تنت که موقع جراحت روش مرهم می بندی تا خوب شه واسه روحت هم مرهم بذاری ... مرهم روح ، آرامشه ... باید آرامش و به روحت برگردونیم ... تو اولین قدم باید کلمات منفی و از ذهنت دور بریزی ... کلمه هایی مثل نکبت ، بدبختی ، مشکل و چیزهایی شبیه به این ... و به جاش از کلمه های خنثی استفاده کنی مثلا به جای مشکل زندگیم ، بگو موقعیت جدید زندگیم ... تقریبا یه معنی و می دن ... ولی جمله اول بار منفی زیادی و بهت وارد می کنه و ناخودآگاه دچار اضطراب می شی ... قدم بعد باید از جمله های مثبت بیشتر استفاده کنی ... زمانهایی که حس کردی فکرهای منفی داره سراغت میاد به خودت جمله های مثبت بگو ... مثلا بگو من آرومم یا چقدر احساس خوبی دارم حتی اگه این جمله ها رو باور نداری بازم هم به زبونشون بیار ... خیلی موثره ... قدم سوم
    کاغذها را جلویش قرار داد.
    نیاز - تمام موضوعهایی و که بهشون فکر می کنی و روی یه کاغذ بنویس ... و روی یه کاغذ دیگه راه حلهایی که برای اونها به نظرت می رسه رو یادداشت کن
    به کاغذها که تصویر کودکی زیبا روی آنها چاپ شده بود نگاه کرد.
    نیاز - این سه قدم رو دو روز آینده انجام بده ... و بعد بیا تا درمورد نتایجشون باهم صحبت کنیم
    کاغذ ها را برداشت و از جایش بلند شد. نیاز هم روبه رویش ایستاد.
    نیاز - به چیزهای خوب زندگیت فکر کن ... خیلی ها این شانس و ندارن تا با اونی که عاشقشن ازدواج کنن ... تو برد بزرگی داری ، این و فراموش نکن
    حرفهای نیاز را قبول نداشت با این وجود لبخندی زد. از موقعی که برگشته بود به حرفهای نیاز فکر می کرد. کاغذها را مقابلش گذاشت. هر دو روی کاغذ مشکلاتش پر شده بود. به کاغذ دیگر نگاه کرد ، هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید. دستی در موهایش کشید و نفسش را بیرون داد. پانیذ غرق خواب بود. زانوهایش را در بغل جمع کرد و با حسرت چشم به او دوخت ، دلش برای خوابی بدون کابوس تنگ شده بود. چراغ مطالعه را خاموش کرد و کاغذ ها را برداشت. آهسته از اتاق بیرون آمد و به طرف اتاق سیاوش رفت. به آرامی در آن را باز کرد و داخل شد. آباژور کوچک کنار تخت سیاوش را روشن کرد. سیاوش شیفت شب بود و تا پنج صبح بر نمی گشت. روی تخت نشست و به وسایل اتاق نگاه کرد. همه وسایل ساده و از جنس چوب بود. کاغذ ها را کنار آباژور گذاشت و روی تخت دراز کشید. غلتی زد و به عکس سیاوش نگاه کرد. چهره سیاوش درون عکس لبخند می زد و دستش را دور گردن شهره انداخته بود. این چهره خندان را دوست داشت. سرش را در بالش فرو کرد و نفس عمیقی کشید. ریه هایش از عطر سیاوش پر شد. یاد روزی افتاد که در ماشین نشسته بودند. لبخندی به لبش آمد و زیر لب گفت :
    دختره ی سرتق
    با یادآوری آن لحظه با صدای بلند خندید ولی بعد سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدایش کسی را بیدار نکند.
    خنده اش را فرو خورد و دستش را از روی دهانش برداشت. به حلقه اش نگاه کرد. موقعی که سیاوش حلقه را در انگشتش قرار می داد دستش می لرزید. سیاوش متوجه لرزش او شد و با لحن بدجنس همیشگیش گفت : نمی دونستم حالت ویبره هم داری ... فول آپشنیا
    حلقه را جلوی نور آباژور گرفت. نگینهایش نور را منعکس می کردند. یکدفعه حلقه از دستش افتاد و زیر تخت رفت. سرش را خم کرد و زیر تخت را نگاه کرد اما نور کافی نبود و چیزی نمی دید. آباژور را از روی پاتختی برداشت و دوباره نگاه کرد. به جای حلقه چیز دیگری توجه اش را جلب کرد. عکسهای روز عقدش آنجا بود. آنها را بیرون آورد. روی تخت دراز کشید و یکی از عکسها را برداشت ، عکس از چهره خودش بود که با چشمهایی محزون به دوربین نگاه می کرد. عکس دیگری برداشت ... او و سیاوش کنار هم نشسته بودند و پانیذ بالای سرشان قند می سایید ... عکس بعــــــدی ... و ... پلکهایش روی هم افتاد.
    دختر بچه در حالی که عروسکش را روی زمین می کشید از اتاق بیرون آمد. حمید کنار دیوار نشسته بود و گریه می کرد.
    - بابایی جاییت اوف شده ؟
    حمید سرش را تکان داد و چشمهای غمگینش را به او دوخت.
    - نه
    - پس چرا گریه می کنی؟
    - برو پیش عمه ات ... حوصله ندارم
    دختر بچه پایین دامنش را در دست گرفت و با ناراحتی گفت :
    - آخه ... آخه عمه هم حوصلم و نداره ... می گه پانیذ سرش و برده ... اما دروغ می گه ؟
    حمید با اخم گفت :
    - آخرین باریه که در مورد عمه ات این طوری حرف می زنی ... فهمیدی؟
    دختر بچه با ترس یک قدم عقب رفت.
    - آخه خودم دیدم ، کله عمه به تنه اش چسبیده ... هیچم پانیذ اون و جایی نبرده بود
    حمید دستش را روی پیشانیش گذاشت.
    - برو تو اتاقت بازی کن
    دختر بچه کمی این پا و اون پا کرد. حمید عصبی سرش داد زد.
    - چته؟ ... چرا نمی ری تو اتاقت؟
    دختر بچه آب دهانش را قورت داد و با لحنی ملتمس گفت :
    - آخه یه چیزیه
    حمید دستی به صورت خیس از اشکش کشید.
    - بگو
    - می دونی مامان که می رفت برام چیز بخره ... یعنی موقعی که از این چیزای غذا می خواست بخره ... زودی میومد
    دختر بچه بغض کرد و ادامه داد.
    - ولی الان دو روزه که از بازار نمیادش
    حمید صورتش را با دستانش پوشاند ، شانه هایش می لرزید. دختر بچه دستش را روی شانه ی حمید گذاشت.
    - برو بهش بگو پارمین دیگه غذا نمی خواد ... اصلا همش دیگه هویج و حتی از اون چیز بدمزه سبزا می خوره ... بگو دیگه بازار نَمونه ... بیاد پیشم
    حمید بغلش کرد و صورتش را بوسید.
    - بهش می گم ... قول می دم برگرده
    دختر بچه موهایش را با هر دو دستش کنار زد و گفت :
    - من که بزرگم اصلا هم هیچیم نیست ... ولی عروسکم شبها برای مامانی گریه می کنه ... از بس بچه اس ...
    حمید موهایش را نوازش کرد. اشکهای دختر بچه پایین آمد و با لبهایی لرزون گفت :
    - مامانم و می خوام
    صدای هق هق گریه دختر بچه در گوشش پیچید و از خواب پرید.
    هوا کاملا روشن شده بود. سریع از روی تخت بلند شد. با دیدن سیاوش کف اتاق از تعجب خشکش زد ، تنها بالشتک مبل زیر سرش بود.
    بدتر از این نمی شد. گوشه لبش را گاز گرفت و می خواست از اتاق بیرون برود ، اما دلش نیامد. پتو را برداشت و به آرامی روی او انداخت. قدمی به سمت در برداشت.
    - ممنون
    با چشمهایی گرد شده به عقب برگشت. سیاوش با لبخند نگاهش می کرد. سعی کرد برای بودنش در اتاق دروغی به هم ببافد.
    - دیشب چون پانیذ خواب بود ، اومدم اینجا درس بخونم
    سیاوش چشمهایش را ریز کرد.
    - پس کتابهات کو؟
    حس کرد سطل آبی سردی را روی سرش خالی کرده اند. جوابی نداشت. چشمش به برگه ها افتاد.
    - خلاصه هام و می خوندم
    برگه ها را برداشت و با عجله به طرف در رفت. صدای سیاوش را شنید.
    - هر وقت دلت خواست می تونی بیای اینجا ... بدون هیچ دلیلی
    در اتاق را بست . نگاهی به لباس خواب کوتاهش کرد و زیر لب گفت :
    اَه ، چرا خوابم برد
     
    pirane از این پست تشکر کرده است.
  2. ممنون ادامشو کی میزارید؟؟؟؟
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    هر روز یه قسمتشو میزارم
     
  4. pirane

    pirane خسته ام خسته . . .

    614
    4,046
    1,402