1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین 7

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 17, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    با انگشت روی شیشه بخار گرفته اسم حمید را نوشت ... لبخند محزونی زد و چشمهایش را بست ... قبلا فکر می کرد یک روز هم نمی تواند بدون حمید زندگی کند ولی حالا ... یک ماه از ناپدید شدن حمید می گذاشت و او به راحتی به زندگیش ادامه می داد.
    سرش را به شیشه ماشین چسباند و به خیابان های تاریک نگاه کرد ... یعنی دیگه دوستش ندارم ... چرا دلم برا بابا تنگ نمی شه ... حرفهای ناگفته ای در مغزش رژه می رفت. قبلا دوست نداشت صدای این حرفها را بشنود ولی حالا به وضوح فریادشان را می شنید ... بابا به چه حقی کل زندگیمون رو فروخت ... چرا به کسی که نمی شناخت اعتماد کرد ... می خواست به خاطر ما سرمایه گذاری کنه ، پس چرا چیزی بهمون نگفت ... ما که زندگیمون خوب بود ... اگه ازم می پرسید بیشتر می خوای ، می گفتم ... می گفتم ... خب اون موقع دلم ماشین مدل بالاتر می خواست ... شاید منم طمع می کردمو می گفتم فکر خوبیه ... اه ... اه ... کاش ازم می پرسید ... کاش تو اون حماقت شریک بودم ، حداقل الان کمتر دلم می سوخت ... خدا لعنتت کنه مهرداد ... تا آخر عمرم نمی بخشمت ... کاش یه مدرک ازش داشتم یا حداقل صدای ضبط شدش رو ، کاش اون ساختمون وکلا قلابی نبود و یه ردی از شاپور پیدا می کردم ... اون موقع می تونستم دردمو به یکی بگم ... بگم اون مهرداد لعنتی تمام دارو ندارمون رو بالا کشیده ... آخه کی ممکنه حرفهامو باور کنه ... مهرداد سهرابی ... معتمد محل ... بازاری سرشناس ...
    سرش را میان دستانش گرفت و فشار داد ، می خواست صداها را نشنود ... یکسال تمام این حرفها را در ذهنش پس می زد ولی حالا با رفتن حمید گاهی به خودش حق می داد که این طور فکر کند ... اگر حماقت حمید نبود کاری از دست مهرداد بر نمی آمد ... حمید ... حمید هر وقت کم می آورد فرار می کرد ... زمانی که پانته آ ترکش کرد هم فرار کرد ... همیشه وقتی نیاز بود که برای داشته هایش بجنگد فرار می کرد ... جایگاه حمید در نظرش نزول کرده بود ... احساس خوبی نداشت ... مثل کودکی که درخیابانی شلوغ دست پدرش را رها کند ... سرگردان بود ... از این بی پناهی می ترسید. چراغ قرمز شد و ماشین ایستاد ، به رنگ قرمز چراغ خیره شد. یکسال بود که در منجلابی به اسم زندگی دست و پا می زدند. هیچ چیز سر جایش نبود.کوکب و پانیذ مرتب باهم مشاجره داشتند. پانیذ آن دختر ساده و معصوم سابق نبود ، گاهی چنان گستاخانه با کوکب حرف می زد که او شرمنده می شد. چقدر خسته بود. دوست داشت با صدای بلند فریاد بزند. ماشین دوباره حرکت کرد. زهر خندی زد. حسن مسیر طولانی خانه اشان این بود که هر چقدر دلش می خواست فکر می کرد ، بدون اینکه دغدغه این را داشته باشد که کسی مزاحمش می شود. بی حوصله به اسم حمید روی شیشه نگاه کرد با انگشتش آن را پاک کرد. هنوز هم حمید را دوست داشت ، ولی احساسش مثل گذشته نبود ... نمی توانست مثل قبل به او ، به چشم تکیه گاه نگاه کند.
    ماشین در خیابانشان پیچید. به ساعت نگاه کرد ... ده و نیم ... دیرتر از همیشه برگشته بود. ماشین ایستاد. بازهم آن پسره ی معتاد جلوی خانه بود. با عصبانیت از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت. به سرعت کلیدش را در قفل چرخاند ولی قبل از اینکه وارد خانه شود. پسره ی مزاحم راهش را سد کرد.
    با صدایی که از خشم می لرزید گفت :
    - برو کنار
    - خوشگله یه نظر به ما کنی راه دوری نمی ره آ
    - گفتم برو کنار
    - نمیرم ... می خوام ببینم چه غلطی می کنی ؟
    دسته کیفش را محکم فشرد. سیاوش شیفت شب بود. کوکب و پانیذ هم تنها بودند ... اگه درو هل بده بیاد بالا چیکار کنم ... نفسش را با حرص بیرون داد و سعی کرد منطقی با او برخورد کند.
    - ببینید آقای محترم ، الان دیر وقته ... خانوادمم نگرانم هستن ... لطفا بیاید کنار
    پسر ابروهایش را بالا برد و سوتی زد.
    - ایول ، چه لفظ قلم حرف می زنی ... نکنه دیپلمم داری ؟
    عصبی دندانهایش را روی هم فشار داد و به چهره آفتاب سوخته پسر خیره شد. همیشه روزهایی که سیاوش نبود سر و کله اش پیدا می شد.
    - بیا کنار ، وگرنه به پدرم می گم دمار از روزگارت در آره
    پسر لبخندی به پهنای صورتش زد و دندانهای زرد و کج و کوله اش را نمایان کرد .
    - اوه ، اوه ، اوه ... چه توپ پری داری ... اول باباتو هر قبرستونی که رفته پیدا کن ، بعد واسه من قیافه بگیر... آمارشو دارم ... یه ماهه خونه نیومده
    اخم کرد و عصبی چند قدم عقب رفت. بیشترچراغ های خیابان سوخته بود و با نور چراغ سر در خانه ها نمی توانست بیشتر از چند متر آن طرف تر را ببیند. عابرهایی هم که می گذشتند قیافه های خلاف تری نسبت به پسر داشتند و می ترسید از آنها کمک بخواهد.
    دنبال چی می گردی عزیز برادر ؟
    تکان خورد و به پسر که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد. عقب رفت و گوشیش را در آورد.
    - اگه از سر رام کنار نری به پلیس زنگ می زنم
    پسر با حرکتی سریع مچ دستش را گرفت و فشار داد. تقلا کرد تا دستش را آزاد کند ولی زورش به او نمی رسید.
    - جوجه ، برا من ادای آرتیستا رو در نیار ... اگه به پلیسم زنگ بزنی تا موقعی که اونها بدادت برسن من درسته قورتت دادم
    بغض کرد ... مچ دستش می سوخت ... خیابان تاریک بود وهیچ کدام از عابرها هم به او اهمیتی نمی دادند .در طول روز چندین بار در خیابانشان دعوا می شد و به دیدن این صحنه ها عادت داشتند. سعی کرد محکم باشد. با نفرت به پسر نگاه کرد و دستش را کشید ... بی فایده بود زورش به این گوریل نمی رسید ... اشکش پایین آمد. لبهایش می لرزید ... بدنش یخ شده بود ... با التماس نگاهش کرد ... پسر چاقویش را از جیب در آورد و روی صورت او گذاشت. سردی لبه فلزی چاقو تنش را لرزاند ... هیچ وقت اینقدر احساس بی کسی نکرده بود. اشکهای داغش روی لبه چاقو سر می خوردند. پسر سرش را نزدیک صورتش آورد. با نفرت سرش را برگرداند و برای آزاد کردن مچش تقلا کرد. پسر بی توجه به او آهسته در گوشش گفت :
    - یه بار دیگه این بچه ژیگوله رو ببینم شب میاد خونتون نفله اش می کنم ، صورت تیتیش مامانی تو رو هم خط خطی می کنم ... حالیته
    دست از تلاش بی فایده برداشت. بدنش به شدت می لرزید. تند نفس می کشید. با ترس سرش را تکان داد.
    - چند روز دیگه هم ننه ام رو می رفستم خواسگاری ... غیر بله نشنوفم ... افتاد؟
    با نفرت باز هم سرش را تکان داد. پسردستش را رها کرد ، چاقو را از روی گونه اش برداشت و عقب رفت. با چشمهای ریزش شیفته به پارمین نگاه کرد.
    - خیلی خاطر تو می خوام
    بعد به چند پسر انتهای خیابان اشاره کرد.
    - اون کره خرها رو هم می بینی ... نوچه هامن ... دست از پا خطا کنی ... لاپورتت و می دن ... شیر فهم شد ؟
    دستش را روی گونه اش فشار داد. لبه چاقو کمی خراشش داده بود. بغض به گلویش چنگ می انداخت. نمی توانست حرفی بزند. با تمام وجودش احساس ضعف می کرد.
    - راستی اسم غلامتم اسی کاردی ... تکرار کن
    اسی دستش را کنار گوشش گذاشت و منتظر به او نگاه کرد. به زور بغضش را قورت داد و با صدایی لرزان و آهسته گفت :
    - اسی
    اسی اخمهایش در هم گره خورد و داد زد.
    - کشمشم دم داره ... کاملشو بگو ... کلی واسه این کاردی بودن جون کندم
    بغضش شکست و شروع به گریه کرد.
    - اسی ...
    با صدای بلند تری گریه کرد.
    - کاردی ... اسی کاردی
    اسی دلش سوخت ، سرش را پایین انداخت و از سر راه او کنار رفت. پارمین کیفش را در بغل گرفت و به سرعت وارد خانه شد. در را به شدت پشت سرش بست ، نفسش بالا نمی آمد . قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت. به پله ها نگاه کرد و با عجله از آنها بالا رفت. یکدفعه پایش پیچ خورد و محکم روی لبه تیز پله افتاد. صدای آخش بلند شد .صورتش را میان دستانش پوشاند و گریه کرد. از خودش از حمید از مهرداد ... از همه شاکی بود. کمرش درد می کرد به زحمت بلند شد و پله ها را بالا رفت. بدنش را به چارچوب در تکیه داد وآن را باز کرد. صدای داد و بیداد کوکب از اتاق می آمد.
    - این کارا چیه تو داری انجام می دی؟ کم بدبختی دارم باید از دست بی فکری های تو هم حرص بخورم ... یکم به کارایی که انجام می دی فکر کن ... می دونی اگه ناظمتون ندیده بودت ، ممکن بود چه بلایی سرت بیاد
    در اتاق را باز کرد. پانیذ گوشه اتاق زانوهایش را بغل کرده بود و گریه می کرد کوکب هم عصبانی نفس نفس می زد.
    - سلام عمه ... اینجا چه خبره ؟
    کوکب بی توجه به چشمان خیس او از اتاق بیرون رفت و گفت :
    - از پانیذ خانم بپرس چه دسته گلی آب داده
    در اتاق بسته شد. کمرش درد می کرد ، به سختی کنار دیوار نشست.
    - چی کار کردی ؟
    پانیذ جوابی نداد.
    - با توام ... می گم باز چیکار کردی که عمه عصبانی شده ؟
    پانیذ با دلخوری از جایش بلند شد و گفت :
    - به تو هم باید جواب پس بدم
    با دهانی نیمه باز به پانیذ نگاه کرد. پانیذ سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت. دوباره صدای فریاد کوکب بلند شد.
    - فقط یه بار دیگه مدرسه ات منو بخواد ... ببین اونوقت چی کارت می کنم
    پانیذ با صدای بلندی گفت :
    - تو فقط عمه امی ... مامان و بابام نیستی که داری واسه من تعیین تکلیف می کنی
    هر دو ساکت شدند. چند لحظه بعد کوکب با لحنی محزون گفت :
    - پانیذ ... خیلی بی چشم و رویی ... بذار بابات بیاد ، تکلیفتو روشن می کنم
    صدای خنده پانیذ آمد.
    - اگه بابا رو پیدا کردی سلام منم بهش برسون ...



    صداها قطع شد. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست. دوست داشت با کسی حرف بزند ... دلش خیلی گرفته بود. کاش حمید بود ... گوشیش را از کیف در آورد وشماره او را گرفت . گوشی خاموش بود. دلش هوای گریه داشت. هندزفری هایش را در گوشش فرو کرد وآهنگ (دلم گرفته ) سعید شهروز را گذاشت. صدای گوشیش را تا آخرین حدش زیاد کرد. همزمان با صدای خواننده زیر لب تکرار می کرد و اشک می ریخت.

    دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

    شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم

    انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

    آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
    با تمام وجودش اشک می ریخت. دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای هق هق گریه اش بلند نشود.

    دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

    شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم

    انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

    آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

    دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

    تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم

    حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

    من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

    تمام بدنش می لرزید .نمی توانست گریه اش را کنترل کند .لبش را گاز گرفت تا صدایش بلند نشود. دستهایش را محکم تر روی دهانش فشار داد. صدای گریه هایش در نطفه خفه می شد.

    دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

    منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم

    برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

    آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

    نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
    - کات ... همگی خسته نباشید
    نفس راحتی کشید و به سمت رختکن رفت.
    - خانم فکور
    به عقب برگشت. رستمی روبه رویش ایستاد.
    - می شه امشب برسونمتون؟
    با تعجب به او خیره شد.
    - ممنون راننده می رسونم ، مزاحم شما نمی شم
    رستمی لبخندی زد.
    - ایرادی داره اگه امشب من رانندتون باشم
    نگاهش به توکلی افتاد که با لبخند به آنها خیره شده بود. دوست نداشت کسی متوجه شرایط زندگیش شود.
    - نه ایرادی نداره ولی من نمی خوام الان خونه برم
    رستمی دستی در موهایش کشید.
    - خب هر جا که می خواید برید من می رسونمتون
    از طرز نگاه رستمی و لبخند توکلی تا حدودی حدس زد ماجرا از چه قرار است. به دروغ گفت :
    - حقیقتش می خوام برم پیش نامزدم ... باهم بریم خونه
    رستمی با چشمهای گرد شده به او نگاه کرد. کمی بعد نگاهش روی دست چپ پارمین سر خورد. انگشتری در دست او نبود.
    - هر طور راحتید ... تا فردا خدافظ
    لبخندی زد.
    - خدافظ
    به رختکن رفت . شالش را در آورد و کلافه دکمه های بلوزش را باز کرد. نگاهی به ساعتش کرد ... ساعت ده بود ... یاد دیشب و مزاحمت اسی افتاد . گوشیش را در آورد ... مطمئن نبود کار درستی انجام می دهد یا نه ... چشمهایش را بست و دکمه اتصال را فشرد. از صبح به این موضوع فکر می کرد و این بهترین کار بود. چندبار بوق خورد و تماس قطع شد. دوباره شماره را گرفت. با دست آزادش بلوز را کامل در آورد و تاپش را نیمه پوشید. صدای بم سیاوش در گوشی پیچید.
    - بله ... بفرمایید
    تا حالا به سیاوش زنگ نزده بود.
    - سلام آقا سیاوش ... پارمینم
    سیاوش چند لحظه مکث کرد و گفت :
    - سلام ... حالت خوبه ... اتفاقی افتاده ؟
    - ممنون خوبم ... اتفاق خاصی نیفتاده ، فقط اون مزاحمه بود که عمه در موردش باهاتون صحبت کرد
    - دوباره مزاحمت شده
    به تصویرش در آینه نگاه کرد.
    - بله ... دیشب با چاقو تهدیدم کرد
    - چقدر از کارت مونده
    - تموم شده ... دارم آماده می شم برم خونه
    - خب من یه ساعت دیگه شیفتم تمام می شه ... می تونی صبر کنی بیام دنبالت
    - اینجا لوکیشن فیلم برداریه ... الانم همه دارن می رن ... نمی تونم اینجا بمونم ... اشکالی نداره بیام بیمارستان
    - نه اشکال که نداره ... پس با آژانس بیا دیر وقته
    لبخند محوی روی لبش نشست.
    - باشه ، می بخشید که مزاحمتون شدم ... خدافظ
    - بخشیدم ... خدافظ
    به گوشیش خیره شد. احساس دوگانه ای داشت. از سیاوشی که همیشه به او نیش و کنایه می زد کمک خواسته بود. نفس عمیقی کشید. چاره دیگری نداشت. لباسش را عوض کرد و از رختکن خارج شد.


    ***

    روی صندلی نشست و به در اتاق سیاوش چشم دوخت. بیمار بعدی وارد اتاق شد. حالا فقط سه بیمار دیگر مانده بود. چشمهایش را بست.
    دستی تکانش می داد. به سختی چشمهایش را باز کرد.
    - پارمین
    صدای سیاوش در سرش پیچید. سریع چشمهایش را باز کرد و از جایش بلند شد. سیاوش لبخندی زد و کنارش ایستاد.
    - خوبی ؟
    دستی به صورت پف کرده اش کشید و سرش را تکان داد.
    - سلام ... آره خوبم
    سیاوش کیفش را برداشت و به در خروجی اشاره کرد.
    - این پسره حرف حسابش چیه ؟
    آرام در کنار سیاوش قدم بر می داشت. خجالت می کشید حقیقت را به او بگوید. خواستگاری پسری مثل اسی مایه ی شرمندگی بود.
    - می گه ... می گه چرا دیر وقت میرم خونه
    پرسنل بیمارستان با کنجکاوی نگاهش می کردند. سیاوش ابروهایش را بالا برد و با لبخند گفت :
    - مطمئنی دلیلش همینه ... من فکر می کردم پای قلب تیر خورده وسطه
    برخلاف همیشه ناراحت نشد. دوست داشت با کسی دردودل کند.
    - گفت چند روز دیگه مادرش رو می فرسته واسه خواستگاری
    سیاوش چهره اش درهم رفت. در ورودی را برای او باز کرد.
    - چیز دیگه ای هم گفت
    به چشمهای منتظر سیاوش نگاه کرد.
    - گفت اگه یه بار دیگه تو رو ببینه ... یه بلایی سر جفتمون میاره
    سیاوش با عصبانیت چشمهایش را چرخاند.
    - اون حیفه نون واسه من خط و نشون می کشه
    اخمهای سیاوش در هم گره خورد. به ماشین رسیدند. سیاوش دزدگیر را زد و هر دو سوار شدند.
    - اذیتت که نکرد؟
    چیزی نگفت. سرش را به صندلی تکیه داد. از دیروز منتظر بود کسی این سوال را از او بپرسد. سیاوش با فکی منقبض گفت :
    - اذیتت کرد
    به جای جواب قطره های بی صدای اشک از چشمانش جاری شد. سیاوش به سمت او چرخید.
    - چیکار کرده پارمین
    چیزی نگفت.
    - د حرف بزن داری دیوونم می کنی
    در چشمهای طوسی سیاوش نگرانی موج می زد. صدای گریه اش بلند شد.
    - جلو در خونمون ایستاد و نذاشت برم تو ... بعدش چاقوش و گذاشت رو صورتم و تهدیدم کرد
    صورتش را میان دستانش پوشاند.
    - مچ دستم و گرفته بود و می گفت نمی تونم هیچ غلطی بکنم
    سیاوش با حرص روی فرمان کوبید. با صدایی که رگه هایی از خشم در آن موج می زد گفت :
    - گریه نکن
    گریه اش بند نمی آمد. سیاوش عصبی دستهایش را در دست گرفت و از روی صورتش پایین آورد.
    - گفتم گریه نکن
    بهت زده به دستهایش نگاه کرد. نگاه سیاوش هم به دستهای لرزان او افتاد. دستهای پارمین را محکم میان دستانش فشرد.
    - دوست ندارم اشکات و ببینم
    از رفتارغیر منتظره سیاوش شوکه شد و اشکهایش بند آمد. بی هیچ حرفی به او نگاه می کرد. سیاوش انگشتش را زیر چشم او کشید و با لحن بدجنسی گفت :
    - چند بار بگم این ها رو به صورتت نمال ... زشت ترمی شی
    به خودش آمد و خواست دستش را از دستهای سیاوش بیرون بکشد که سیاوش مانعش شد.
    - چرا از با من بودن می ترسی ؟
    سرش را پایین آورد.
    - چرا فکر می کنی ازت می ترسم ؟
    - سوال و با سوال جواب نمی دن
    - من ازت نمی ترسم
    - حتما از شجاعتت که الان تو چشمهام نگاه نمی کنی
    سرش را بالا آورد و به چشمهای او نگاه کرد. چند لحظه خیره به هم نگاه می کردند. سیاوش دستهایش را رها کرد و نگاهش را دزدید.
    - گفتم نگام کن ... نگفتم دیگه بیا بخورم
    پارمین با شرم لبخندی زد و به خیابان خیره شد. سیاوش ماشین را روشن کرد.
    - حال پسره رو می گیرم ... راستی اسمش چیه ؟
    با یادآوری اسمش زهر خندی زد.
    - اسی ... اسی کاردی
    سیاوش زیر چشمی نگاهی به پارمین کرد.
    - کاردی ... پس طرف خلافش سنگینه
    چیزی نگفت. سیاوش لحنش جدی شد.
    - کسی حق نداره اشکت و در بیاره
    با تعجب به سیاوش نگاه کرد. سیاوش دوباره بدجنس شد و ادامه داد.
    - البته به جز من
    شنیدن این حرفها از زبان سیاوش باور نکردنی بود. مدتی بدون پلک زدن به نیم رخ سیاوش خیره شد. سیاوش نگاهش کرد و با لبخندی تمسخر کننده گفت :
    - من نسبت به همه ی دخترها همین حس ودارم ... به نفع خودت تعبیرش نکن
    رویش را برگرداند و به ماشینهایی که از کنارشان می گذشت خیره شد. چقدر داشتن حامی لذت بخش بود ، حتی اگر مثل سیاوش زبان گزنده داشته باشد.

    سیاوش ماشین را کنار خیابان پارک کرد. اسی که به دیوار تکیه داده بود ، با دیدن پارمین درون ماشین سیاوش ، خشمگین جلوی در فلزی منتظر ایستاد. پارمین مضطرب به سیاوش نگاه کرد.
    - حالا چیکار کنیم؟
    سیاوش به اسی نگاه کرد و با لحنی تحقیر کننده گفت :
    - به خاطر این مردنی رنگت عین گچ شده
    از ماشین پیاده شد. پارمین در حالی که صدایش می لرزید گفت :
    - ممکنه بلایی سرت بیاره ... چاقو داره
    سیاوش لبخندی زد وبی توجه به حرف او در را بست. با چشم سیاوش را دنبال می کرد. اسی چند قدم به سمت او آمد و مشغول صحبت شدند. ناگهان اسی چاقو را در آورد و به او حمله کرد. چند نفر دیگر هم که ازنوچه های اسی بودند به کمکش آمدند. با چشمهایی از حدقه در آمده به آنها نگاه می کرد که صدای آژیر پلیس بلند شد. به سرعت چند مامور اسی و نوچه هایش را دستگیر کردند. گیج و منگ به روبه رویش خیره شده بود که سیاوش در ماشین را باز کرد.
    - شهر در امن و امانه ... پایین نمیای ؟
    از ماشین پیاده شد و روبه روی او ایستاد. سرتا پای سیاوش را از نظر گذراند.
    - چیزیت نشده ... حالت خوبه؟
    سیاوش لبخندی زد و دستش را روی شانه ی پارمین گذاشت.
    - فعلا خوبم
    از تماس دست سیاوش احساس خوبی پیدا کرد ، مثل همان حسی که قبلا نسبت به حمید داشت... حس امنیت ... کنجکاو به چشمان سیاوش خیره شد.
    - پلیس و کی خبر کرد؟
    سیاوش دسته ای از موهای پارمین را که نامنظم بیرون زده بود زیر شال قرار داد.
    - وقتی جریان و بهم گفتی ، به دوستم که افسر آگاهیه زنگ زدم و آدرس خونتون و دادم ... بعد هم قرار شد یه کاری کنم که دلیل برای دستگیر کردنش داشته باشن
    با نگاهی قدرشناسانه گفت :
    - واقعا ازت ممنونم
    سیاوش سرش را تکان داد و گفت :
    - می دونم ... اگه سوال دیگه ای نداری بریم تو ... خیلی خسته ام
    چیزی نگفت و به سمت درقدمی برداشت که سیاوش دستش را دور شانه او حلقه کرد بدنش لرزید ولی عکس العملی نشان نداد و همراه سیاوش به سمت در رفت . به هیچ پسری اجازه نمیداد اینقدر به او نزدیک شود اما سیاوش ... نگاهی به چهره بی تفاوت سیاوش کرد. برای خودش هم عجیب بود ، زیادی جلوی سیاوش کوتاه می آمد.

    هفته دیگر عید بود و فیلمبرداری تا سیزدهم فروردین تعطیل می شد. خانم عابدی (تهیه کننده سریال) پاکتهایی را به هر کدام از عوامل می داد. نوبت به پارمین رسید.
    - عزیزم امیدوارم سال خوبی داشته باشی ... اینم یه عیدی ناقابله
    لبخندی زد و پاکت را گرفت.
    - ممنونم
    عابدی پاکت دیگری را از کیفش در آورد.
    - اینم حقوق این دوماه ... راستش با همه عوامل آخر کارحساب می کنم فقط به نقش اولها هر دوماه یا سه ماه یکبار حقوقشون و می دم
    چشمکی زد و ادامه داد.
    - باید هواتون و داشته باشیم ... سریال رو شماها می چرخه
    با خوشحالی پاکت دوم را گرفت و تشکر کرد. عوامل در حال خداحافظی بودند. به رختکن رفت و با ذوق پاکت را باز کرد. از دیدن تراولها شوکه شد. لبخند بزرگی صورتش را پوشاند و با خوشحالی شروع به شمردن کرد. در پاکت حقوقش بیست و پنج تا و در پاکت عیدی پنج تا تراول صد هزارتومانی بود. به تصویرش در آینه خیره شد و زیر لب گفت :
    - بالاخره تو هم یه بازیگر شدی
    باید برای پانیذ و کوکب خرید می کرد، تا عید فرصت زیادی نداشت. تراول ها را مثل شی قیمتی در کیفش گذاشت.
    تمام طول راه صورت کوکب و پانیذ را تصور می کرد که چقدر از این خبر خوشحال می شوند. برخلاف همیشه که فکر می کرد مسیر خانه اشان طولانی است. این بار اصلا متوجه گذر زمان نشد.
    با احتیاط از پله ها بالا رفت ، نمی خواست با افتادن از روی آنها ، شادیش را زایل کند. هنوز کمر درد بار قبل را فراموش نکرده بود.
    جلوی در خانه یک جفت کفش زنانه بود که نمی شناخت. کلیدش را در آورد و در را باز کرد. شهره که روبه روی در نشسته بود با دیدن او به سمتش آمد.
    - سلام عروس گلم ... خسته نباشی خانم
    برخلاف همیشه این بار با شنیدن کلمه عروس ، حس خوبی زیر پوستش دوید.
    - سلام شهره جون ... شما خوبید
    شهره محکم پارمین را بغل کرد وبوسید.
    - نمی دونی چقدر دلم براتون تنگ شده بود
    کیفش را کنار در گذاشت و به شهره تعارف کرد که بنشیند.
    - از سارا چه خبر؟... حالش خوب بود ؟
    شهره آهی کشید و روی زمین نشست.
    - خودش می گه خوبه ... ولی مگه می شه کسی دلش واسه خانوادش تنگ نشه ... اینطوری می گفت من غصه نخورم ... خدا رو شکر شوهرش مرد فهمیده ای خیلی هواش و داره ... اگه شوهرش خوب نبود طاقت نمی یورد.
    با سر حرف شهره را تایید کرد.
    - با اجازتون من برم لباسم و عوض کنم
    شهره لبخندی زد.
    - برو عزیزم ، فقط سریع برگرد که کلی حرف باهات دارم
    در جواب لبخندی زد و به اتاق رفت.
    شهره دستی به موهایش کشید.
    - ماشاالله روز به روز خوشگل تر می شی
    لبخندی زد و گفت :
    - ممنونم ... چشمهای شما قشنگ می بینه
    شهره دستش را در دست گرفت و رو به کوکب کرد.
    - بالاخره کی جواب ما رو می دید ؟... به خدا دیگه طاقت ندارم بیشتر از این صبر کنم
    کوکب فنجان چای را جلوی شهره گذاشت.
    - شهره جون تو که غریبه نیستی ، می دونی من سیاوش و مثل پارمینم دوست دارم ... باید از خودش بپرسی چرا جواب نمیده ؟
    انتظار نداشت کوکب این حرف را بزند. شهره منتظر نگاهش می کرد. در موقعیت بدی گیر کرده بود. جوابی به ذهنش نمی رسید. سرش را با شرم پایین انداخت. قبلا از جوابش مطمئن بود ... ولی حالا... شک داشت. احساسی در درونش فریاد می زد که به سیاوش نیاز دارد ولی پژواک صدایی در مغزش او را منع می کرد ... سیاوش ازم متنفره
    شهره دست دیگرش را روی شانه او گذاشت. سرش را بالا آورد.
    - سکوتت نشونه اینه که راضی ای
    چرا نمی گفت علاقه ای به سیاوش ندارد ... چرا نمی گفت از او متنفر است ... می ترسید ... اگر مخالفت می کرد سیاوش را برای همیشه از دست می داد ، باید چیزی می گفت. لبهایش تکان خورد که زنگ در به صدا در آمد. پانیذ با عجله گوشی را برداشت.
    - سلام آقا سیاوش ... زدمش ... الان باز شد
    بعد در حال را باز کرد.
    - خب داشتی می گفتی
    تکان خورد و به شهره نگاه کرد. ضربان قلبش بالا رفته بود ، تمام شهامتش را از دست داد ...آب دهانش را قورت داد و سعی کرد به خودش مسلط شود.
    - می دونید که بابام چند وقته نیستش ... بی اجازش نمی تونم جوابی بدم
    برای فرار ازاین مخمصه سریع از جایش بلند شد و گفت :
    - من برم شالم و بیارم
    به اتاق رفت و در را پشت سرش بست. دستش را روی قلبش گذاشت ... چرا اینجوری شدم ... دست دیگرش را روی گونه ی تبدارش گذاشت ... من که هیچ علاقه ای بهش ندارم
    صدای سلام و احوالپرسی سیاوش را از حال شنید. شال را از روی چوب لباسی برداشت و سرش کرد. نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد.
    سیاوش که ظرفهای غذا را به کوکب می داد ، متوجه او نشد.
    - سلام
    سیاوش به طرف او برگشت.
    - سلام ...
    بعد چند قدم به سمت پارمین رفت و به صورتش چشم دوخت. پارمین برای اولین بار نگاه او را تاب نیاورد و سرش را پایین انداخت. سیاوش متوجه حال منقلب او شد.
    - حالت خوبه؟
    شهره و کوکب به آن دو نگاه می کردند ، پانیذ مشغول ناخنک زدن به غذا ها بود.
    سعی کرد نسبت به سیاوش بی تفاوت باشد.
    - خوبم
    سیاوش دستش را روی پیشانی او گذاشت. از تماس دست سیاوش حرارت گونه اش بیشتر شد.
    - صورتت گلگونه ... پیشونیتم داغه ... مطمئنی حالت خوبه؟
    کوکب کنارش ایستاد و روی پیشانیش دست گذاشت.
    - راست می گه خیلی داغی ... نکنه سرما خوردی؟
    سیاوش زیرکانه لبخندی زد وسرش را پایین انداخت.
    دست کوکب را کنار زد.
    - خوبم عمه ...
    به چشمهای مغرور سیاوش خیره شد و ادامه داد.
    - طبعم گرمه ... به خاطر مریضی نیست
    از کنار سیاوش رد شد و به طعنه گفت :
    - آقا سیاوش عادت کردن از صبح تا شب مریض ببینن ... خیال می کنن همه مریض احوالن
    جوابی از سیاوش نشنید. وارد آشپزخانه شد و نفس راحتی کشید ... از تغییراتی که در وجودش در حال شکل گرفتن بود می ترسید.



    پانیذ با لذت به خریدهایش نگاه کرد و گفت :
    - ممنون پارمین ... امروز خیلی حال دادی
    بعد به برش پیتزایش گاز زد. کوکب که تکه ای جوجه کباب روی برنجش می گذاشت با اخم به او نگاه کرد.
    - باز که تو این جوری حرف زدی
    پانیذ سس اطراف دهانش را با دستمال پاک کرد .
    - یه امروز و گیر نده عمه
    کوکب عصبانی شد.
    - خوبه به قول خودت بهت گیر می دم ورفتارت اینه
    پانیذ چهره اش درهم رفت و خواست چیزی بگوید که پارمین مداخله کرد.
    - وقتی عمه بهت چیزی می گه چونه نزن
    پانیذ ایشششی گفت و با حرص گاز دیگری به پیتزایش زد.
    تقریبا غذایشان تمام شده بود که رو به کوکب کرد.
    - عمه شما چیز دیگه ای نمی خواید ؟
    کوکب لبخندی زد.
    - نه قربونت برم
    رو به پانیذ کرد.
    - تو چی ؟
    پانیذ سرش را به علامت منفی تکان داد.
    - پس می رم حساب کنم
    نگاهی به کیسه های خرید کرد و چند تایی از آنها را برداشت.
    - من دم در منتظرتونم بقیه اش و با خودتون بیارید
    به سمت صندوق رفت. پنج نفر جلوتر از او ایستاده بودند. منتظر شد تا نوبتش شود.
    گوشیش زنگ خورد به صفحه آن نگاه کرد ، سیاوش بود. لبخند محوی روی لبش نقش بست و دکمه اتصال را زد.
    - سلام آقا سیاوش
    - سلام ... کجایید؟ ... هر چی زنگ زدم خونتون ، کسی جواب نمی داد؟
    به پیشخوان تکیه داد.
    - با عمه و پانیذ اومدیم خرید ... کاری داشتید؟
    سیاوش چند لحظه مکث کرد.
    - صبح از کلانتری بهم زنگ زدن
    با خوشحالی پرسید.
    - تونستن ردی از بابا پیدا کنن ؟
    جوابی نشنید.
    - الو ... صدام میاد؟
    - اونها بابات و پیدا کردن ولی ...
    ضربان قلبش بالا رفت و کیسه های خرید را روی زمین رها کرد.
    - بابا چیزیش شده ؟
    - گفتنش خیلی سخته ... طاقت شنیدنش و داری ؟
    افکار منفی به ذهنش هجوم آورد. با صدایی لرزان گفت :
    - دارم ... بگو
    چند لحظه سیاوش چیزی نگفت.
    - کجایی باید ببینمت ... این طوری نمی تونم بگم
    کلافه دستش را روی پیشانیش گذاشت.
    - تا موقعی که برسی اینجا جون به لب می شم ... تو رو خدا هر چی شده بهم بگو ... من طاقتش و دارم
    - پس برو بشین روی یه صندلی تا بهت بگم
    صندلی میزی که نزدیکش بود را کنار کشید و نشست.
    - بگو
    - از کلانتری بهم زنگ زدن و گفتن یه مرد با مشخصات آقا حمید پیدا کردن ...
    تنها رفتم اونجا ... می خواستم تا مطمئن نشدم چیزی بهتون نگم ... ولی ... متاسفانه خود آقا حمید بود ... جسدش و تو یه خرابه خارج از شهر پیدا کردن
    دستش را روی قلبش گذاشت و با ترس گفت :
    - بابا ... مرده؟
    سوال احمقانه ای پرسید ... دوست نداشت واقعیت را قبول کند.
    - آدرس جایی و که هستین بده ... میام دنبالتون
    چشمهایش را بست و قطره های اشک روی گونه اش سر خورد. با صدایی لرزان آدرس را به سیاوش داد و تماس را قطع کرد.
    کوکب و پانیذ که از دور شاهد حرکات او بودند ، سراسیمه به سمتش آمدند.
    - چی شده پارمین ؟
    نگاه دردمندش را به چشمهای کوکب دوخت و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت :
    - بابا
    کوکب با چشمهایی نگران به دهان او خیره شد.
    - بابا چی ؟
    صورتش را میان دستانش پوشاند و به شدت گریه کرد.
    - جسد بابا رو ، تو یه خرابه پیدا کردن
    کوکب محکم به صورتش کوبید و بی حال شد. پانیذ بازویش را گرفت و به او کمک کرد روی صندلی بنشیند.
    هر سه در سکوت اشک می ریختند و به بلایی که سرشان آمده بود فکر می کردند.

    یکساعت بعد سیاوش وارد رستوران شد و به سمتشان آمد. پانیذ با دیدن او از جایش بلند شد.
    - سلام
    سیاوش کنار صندلی پارمین ایستاد.
    - سلام
    کوکب درحالی که اشکش را با گوشه روسریش پاک می کرد گفت :
    - مطمئنی حمید بود ؟
    سیاوش غمگین گفت :
    - متاسفانه خودشون بودن
    با چشمهای اشکی به سیاوش نگاه کرد.
    - علتش و گفتن ... قلبش گرفته بوده؟
    سیاوش سرش را به نشانه منفی تکان داد.
    - نه ...
    نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
    - خودکشی کردن
    چشمهای پارمین و کوکب با تعجب به او خیره شد. پانیذ پوزخندی زد و عصبی اشکهایش را از روی صورتش پاک کرد.
    با تردید گفت :
    - با چی ؟ ... چه جوری آخه ؟
    سیاوش طاقت نگاه کردن به آنها را نداشت. سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت :
    - با ... طناب ...
    نمی توانست جمله اش را ادامه دهد و به آن چشمهای منتظر بگوید که حمید خودش را دار زده است.