1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین 1

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 11, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    با عجله مقنعه اش را جلوی آینه مرتب کرد و به سمت در رفت .
    - پارمین صبحونه
    بدون توجه به اعتراض کوکب از خانه خارج شد.محیط دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. به سختی ماشینش را پارک کرد .سوئیچ راسریع برداشت و در ماشین را به سرعت باز کرد که باعث شد صدای گوش خراشی بلند شود .با چهره ای درهم از در نیمه باز ماشین پیاده شد .در ماشین کناری حسابی از فرم افتاده بود به ساعت نگاه کرد ، نمایش پنج دقیقه دیگر شروع می شد .برگه ای از دفترچه یادداشتش پاره کرد ونوشت.
    متاسفم خیلی عجله داشتم .تماس بگیرید خسارتتون رو پرداخت میکنم.
    همراه شماره تلفنش برگه را زیر برف پاکن ماشین گذاشت و با قدم هایی بلند به سمت آمفی تئاتر دانشگاه رفت .
    با دیدن چهره درهم نسرین ومحمد دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد.
    - خواب موندم .متاسفم
    محمد سری تکان داد و به سمت آریا که در حال گریم بود رفت .
    نسرین با عصبانیت گفت :
    - واسه خواب موندن جناب عالی می دونی من چقدرحرف خوردم
    - بیا زودتر شروع کن داره دیرمی شه ها
    نسرین در حالی که قلم مو را بر می داشت پشت چشمی نازک کرد.
    - رو که نیست .سنگ پاقزوینه
    غرغرهای او تا زمانی که گریمش کامل شود ادامه داشت .
    با اینکه بارها روی همین سن اجرا کرده بود ولی باز هم استرس داشت. محمد رو به گروه کرده بود و تذکر های آخر را می داد. قرار بود پنج هفته پشت سر هم شنبه ها اجرا داشته باشند و چون امروز روز اول بود همه وسواس بیشتری به خرج می دادند به خصوص محمد که اولین تجربه کارگردانیش بود و یکم جوگیر شده بود.
    - پارمین خانم شنیدید چی گفتم ؟
    تکانی خورد و به جمع نگاه کرد که به او خیره شده بودند و نهایتا نگاهش روی صورت عصبانی محمد ایستاد .
    - می بخشید دیشب تا دیر وقت روی یه نمایشنامه کار می کردم ... امروز زیاد سر حال نیستم
    - شما که می دونستی امروز اولین روز اجراست ... اگه سر سن حواست پرت بشه زحمت کل گروه به باد می ره
    نسرین که پشت سر محمد ایستاده بود و حوصله اش از حرف های او سر رفته بود چشمهایش را چرخاند و دهنش را کج کرد . ناگهان محمد به پشت سرش نگاه کرد.
    - شکلک در آوردن در شان شما نیست نسرین خانم
    نسرین شانه هایش را بالا انداخت و با قیافه ای حق به جانب گفت :
    - من همچین کاری نکردم
    محمد به آینه روبه رویش اشاره کرد و پوزخندی زد . کل گروه خندیدند . نسرین خجالت زده سرش را پایین انداخت.
    - خب بچه ها اول پارمین بعد آریا و کیارش می رن رو سن ... بقیه تون گوش به زنگ باشید به نقشتون که رسید وارد شید ... نمی خوام وقفه تو اجرا بیفته
    همه چیز آماده بود و چند دقیقه دیگر باید روی سن می رفت ... از استرس کف دستهایش عرق کرده بود ...چشمهایش را بست تا کمی آرام شود ... صدای محمد در آمد که آهسته می گفت :
    - برو دیگه
    چشمهایش را باز کرد ، پرده را کنار زد و روی سن رفت . مثل همیشه آمفی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نداشت. تمام استادها ردیف اول نشسته بودند ... نقش بازی کردن جلوی آنها خیلی سخت بود ... نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن دیالوگ هایش کرد ... با جلو رفتن نمایش کم کم همه ی بچه ها روی سن آمدن و از استرس او کم شد ... لذت بخش ترین لحظه هنگام دست زدن تماشاچیان و تعظیم به سوی آنها بود .


    نمایش به خوبی تمام شد . لباسهایش را در رخت کن عوض کرد ومشغول جمع کردن وسایلش شد .
    - پارمین ، محمد کارت داره
    جزوه اش را برداشت و رو به نسرین کرد .
    - عصبانی بود
    نسرین سرش را تکان داد .
    - فقط آتیش از دهنش در نمیاد وگرنه خود اژدها بود
    از کنار نسرین گذشت ... به سمت در رفت و گفت :
    - تنبیه صبحی به دلش نبوده ... می خواد الان جبران کنه
    نسرین لبخندی زد و به بیرون رفتن او نگاه کرد که ناگهان یاد مطلبی افتاد .
    - راستی
    سرش را از لای در بیرون آورد .
    - یادت نره یه سر بری پیش کمالی
    - کمالی واسه چی ؟
    - صبح که نیومدی گفت بهت بگیم قید این درس رو بزنی ... حذف
    دستش را با ناراحتی روی پیشانیش گذاشت .
    - اه ... حالا باید غر غر های کمالی رو هم گوش کنم
    نسرین با بدجنسی خندید و شانه هایش را بالا انداخت . در اتاق را بست . با چشم دنبال محمد می گشت .
    - پارمین ... محمد اونجاست
    به سمت صدا برگشت. نیلوفر به محمد اشاره کرد که با سهند و شیرین در حال صحبت بود و همراه با لبخند گفت :
    - به نوبت داره توبیختون می کنه
    - اونها هم دیر اومدن
    - نه بابا ... مسئول حراست دانشگاه اون دوتا رو دست تو دست ، تو آمفی دیده ... به محمد گیر دادن ... اونم به اونا گیر داده
    - پس حسابی اعصابش ...
    دستش را تکان داد. نیلوفر گفت :
    - دقیقا ... قاطی
    به سمت محمد رفت .
    - با من کار داشتید
    شیرین و سهند از فرصت استفاده کردند.
    - دیگه ما مزاحمت نمی شیم ممد جون ... کار داری ... خدافظ
    شیرین هم آرام خداحافظی گفت و از آنجا رفتند .محمد به او نگاه کرد .
    - می دونی برای این نمایش چقدر زحمت کشیدم یا لازمه برات بگم
    - می دونم
    - سه ماه تمام کار کردیم برای این پنج اجرا ... یکیش که به خیر گذشت ولی هفته دیگه ... ازت خواهش می کنم سر وقت بیا ... شیرین زیاد برای این نقش تمرین نکرده ... یعنی اصلا نقش رو جدی نگرفته ، نمی تونیم موقع اجرا اونو جات بذاریم ... اگه نیای اجرای همه به هم می ریزه
    - مطمئن باش دیگه اتفاق نمی افته
    - امیدوارم
    - پس تا فردا ... خدافظ
    چند قدم به سمت در برداشت. محمد صدایش کرد. سرش را برگرداند

    چند قدم به سمت در برداشت. محمد صدایش کرد. سرش را برگرداند.
    - کمالی گفت حذفت می کنه ... برو باهاش صحبت کن
    سرش را به نشانه تشکر تکان داد واز آمفی بیرون آمد. به سمت اتاق استاد کمالی رفت. کلاس صبح او را از دست داده بود.
    به محض ورود به اتاق، کمالی با دیدن او بدون مقدمه گفت :
    - به به خانم فکور ، حالا هم زود بود که تشریف بیارید
    کمالی کتابی را که مطالعه می کرد روی میز گذاشت و به او چشم دوخت .
    - سلام استاد ... امروز مشکلی برام پیش اومد نتونستم کلاس صبح رو بیام
    - این درس رو که حذف بشی می فهمی دانشگاه خونه خاله نیست که هر وقت دلت خواست بیای .
    - استاد باور کنید مشکل داشتم وگرنه
    کمالی بی حوصله گفت : در هر صورت نظرم عوض نمیشه
    نا امید از اتاق بیرون آمد و به آموزش رفت.
    - سلام سید
    آقای محسنی که همه در دانشگاه سید صدایش می کردند با لبخند به طرفش آمد.
    - سلام خانم فکور ... حالتون چطوره ؟
    - ممنون ... آقا سید یه مشکلی برام پیش اومده ... تحلیل نمایش استاد کمالی رو غیبت کردم ... می خوان حذفم کنن
    - مگه چند بار غیبت کردی دخترم ؟
    با شرم سرش را پایین انداخت .
    - شیش بار
    محسنی با صدای نسبتا بلندی گفت :
    - شیش بار ... چه خبره دختر
    چند دانشجو که آنجا بودند با کنجکاوی به او نگاه کردند . محسنی متوجه شد و آرام گفت :
    - این درس دو واحدیه ... کمالی رو هم که می شناسی ... ارفاق تو کارش نیست
    - یعنی هیچ کاری نمی شه کرد
    - حالا میرم باهاش صحبت می کنم ولی اهل پارتی بازی نیست
    تشکر کرد و از آموزش بیرون آمد . به خاطر زنگ نزدن ساعت بدجور به دردسر افتاده بود. با ناراحتی دندانهایش را روی هم فشار داد تا عصبانیتش کمی فرو بنشیند. این عادت از دوران کودکی همراهش بود . دیگر کاری در دانشگاه نداشت با اعصابی به هم ریخته به سمت ماشینش رفت.
    با دیدن در ماشین یاد اتفاق صبح افتاد .ماشین کناری رفته بود ولی یک یادداشت زیر برف پاکن ماشینش بود.
    عجله داشتن دلیل خوبی نیست . بهتره به جای رانندگی با عروسکهات بازی کنی. با پول خسارتمم خودت روبه یه روانپزشک نشون بده.
    عصبانی به ماشینش نگاه کرد. یک خرس سفید بزرگ کنار باندهای عقب ... سگ پشمالو جعبه دستمال کاغذی جلوی ماشین ... قورباغه سبز دهن گشادی که زبانش بیرون افتاده بود به آینه جلو...عصبانیتش را با لگدی که به چرخ ماشین زد خالی کرد. کاغذ را مچاله کرد و سوار ماشین شد . هنگام حرکت ، عروسک میمونی که به سوئیچ ماشین بود ، می چرخید . با خشم عروسک را از جاسوئیچی کند و در داشبورد پرت کرد.

    وارد خانه شد . بوی سوختنی می آمد و فقط صدای تلویزیون به گوش می رسید .کوکب روی مبل به خواب رفته بود .تلویزیون را خاموش کرد .کوکب از خواب پرید.
    - وای غذام سوخت
    کوکب با عجله به سمت آشپزخانه رفت ... کیفش را کنار مبل رها کرد و دنبال او رفت .دود آشپزخانه را پر کرده بود پنجره را باز کرد و به چارچوب آن تکیه داد ، باغچه کوچکشان را نگاه کرد که دوباره سگ پانیذ چند تا از گلها را لگد کرده بود.
    - انگار امروز روز بد بیاریه
    کوکب با سیم ظرف شویی به جان قابلمه افتاد.
    - ناراحت نباش تو یخچال از ماکارونی دیشب هست الان برات گرمش می کنم
    - منظورم غذا نیست . از صبح داره برام بد می باره
    - تو و بابات امروز چتون شده ... این جمله رو صبحی بابات هم گفت
    - بابا !!!!! مگه اتفاقی افتاده
    - گفت چیز خاصی نیست ... مربوط به ادارشه
    - این چند روزه بابا خیلی تو فکره ، نکنه چیزی شده نمی خواد به ما بگه ؟
    - نه عمه بد به دلت راه نده ... برو اون غذا رو از یخچال در بیار برات گرمش کنم
    پارمین به سمت یخچال رفت و با اکراه گفت :
    - ممکنه از مامان خبری شده ....
    کوکب با نگاه توبیخ گرش مانع ادامه جمله اش شد. احساسی در دل پارمین گواهی خبر بدی را می داد .او بهتر از هر کس پدرش را می شناخت. حمید مردی نبود که ازمشکلات اداره شکایت کند.
    خواب بعد ازظهر کمی سرحالش آورد .شیر آب سرد را باز کرد و چند بار صورتش را شست ، ریملش ریخت وزیر چشمهایش را سیاه کرد. کمی از محلول پاک کننده به پنبه زد و به چشمهایش مالید .دراتاق به شدت باز شد و پانیذ داخل اتاق پرید.
    - بازم که این جوری اومدی تو اتاق
    - سلام ... این بارعلت داره ، اگه بهت بگم تو هم با کله می ری تو در
    پنبه را در سطل انداخت و روی تخت نشست .
    - خب بگو
    - به همین آسونی نمیشه ، مشتلق می خواد
    پارمین روی تخت دراز کشید.
    - نگو ... برای من که مهم نیست ولی تو بخاطر خبری که رو دستت باد کرده دق میکنی
    پانیذ لبه تخت کنار او نشست. منتظر کلمه ای اظهار پشیمانی از سمت پارمین بود .عاقبت تحملش تمام شد.
    - حالا که اصرار می کنی بهت می گم
    به او نگاه کرد و ابروهایش رابالا برد.
    - خب منتظرم
    - با بچه ها قرار گذاشتیم دسته جمعی بریم چالوس .... تو هم ببریم
    پارمین خندید .
    - می دونی که بابا بهت اجازه نمی ده
    - بابا میگه تنها نرم اگه تو هم بیای که اشکالی نداره
    - من نمیام ، تو هم جایی نمیری
    - تو رو خدا ضد حال نزن با بچه ها کلی برنامه چیدیم
    - کیا میان؟
    - می شناسیشون سها ، مارال ،نجمه
    - پسر هم تو گروهتون هست؟
    - نه یعنی اونا با یه ماشین دیگه میان کاری به ماشین تو ندارن
    با عصبانیت روی تخت نشست .
    - تو قول رنوی منو به اونها دادی ... مگه نمی بینی که همیشه خدا تو تعمیرگاست ... اونوقت می خوای با این پا شی بری چالوس
    - تو رو خدا پارمین خسیس بازی در نیار
    - اصلا اون ماشین لگن منو وجون شماها به جهنم .چطور می خوای به بابا بگی که می خوای با چند تا پسر گردن کلفت بری شمال؟
    پانیذ سرش را پایین انداخت و آرام گفت :
    - گردن کلفت نیستن خیلی هم خوشتیپن
    - دیگه بد تر پس گلوتم پیششون گیر کرده
    پانیذ سرش را بالا آورد .
    - نه به خدا من کاری با هاشون ندارم فقط با فرزاد حرف میزنم .......خیلی پسر با شخصیتیه
    - همون جوجه تیغیه نیست که اون سری باهاش بیرون رفته بودی .....منم دیدمتون کلی باهات دعواکردم
    - آره خودشه ..... اون روز یکم موهاش رو فشن کرده بود
    - خواهر من ،عزیز من این قدر ساده نباش .
    - من ساده نیستم .خودت می دونی که تا حالا محل هیچ پسری نذاشتم ولی فرزاد فرق می کنه .ما ........
    پانیذ سرش را با شرم پایین انداخت .

    - خجالت نکش حرفت رو بزن
    - ما عاشق همیم
    پارمین او را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد.
    - آخه مگه تو چند سالته که حرف از عشق می زنی موشی
    - به خدا می دونم عشق چیه ، هوس چیه .مطمئنم ما عاشق همیم
    دستهایش را قاب صورت او کرد .
    - از کجا فهمیدی که عا شقته ؟
    - خب خیلی چیز ها هست .مثلا برام گل میاره ،شبها موقع خواب بهم اس ام اس شب بخیر می ده ، تو پارک که باهاش را می رم نمی ذاره کسی چپ نگام کنه .......
    بقیه حرف های او را پارمین نمی شنید . فقط به چهره معصوم او نگاه می کرد که در حال بلوغ بود ولی هنوز خبرش به مغزش نرسیده بود و در دنیای بچگی سیر می کرد. باید وقت بیشتری برای او می گذاشت .
    - پارمین حواست هست چی می گم
    - آره ... نظرت چیه این جمعه بریم پیک نیک
    برق خوشحالی را در چشمهای پانیذ دید.
    - اما این جمعه که قراره بریم چالوس ... جمعه بعدی بریم
    - با دوستای من اول می ریم شهر بازی تا هر چقدر دلت خواست سوار رنجر بشی بعد هم می ریم یه جای خوب ناهار می خوریم ... این یکی چطوره بازم می خوای بری چالوس؟
    - خیلی دوست دارم بیام ولی فرزادینا ....
    - اصلا چطوره این آقا فرزاد عاشق پیشه رو امتحانش کنیم ؟
    - چطوری ؟
    - بهش بگو نمیای چالوس .....اونوقت ببین اون می ره یا نمیره ؟
    - خب اگه بره یعنی دوستم نداره
    - اگه بره نشون می ده دوستت داشته ولی نه بیش تر از دختر های دیگه. مگه نمی گن عاشق طاقت دوری معشوق رو نداره ، اگه بره نشون می ده از دوری تو ککش هم نمی گزه
    - اینها مال تو قصه هاست پارمین ، زندگی واقعی که جای این حرف ها نیست
    - ااااا چطور عشق رو از تو قصه ها بر میداری ولی راه و رسم عاشقی رو قصه می دونی . تکلیفت رو مشخص کن یا باید تو قصه زندگی کنی .......یا تو واقعیت
    - آخه........
    پانیذ چیزی نگفت .چهره اش متفکر نشان می داد به آرامی مانتویش را در آورد . روی تخت دراز کشید و پتو را تا روی چشم هایش بالا برد.پارمین به اندام کشیده خواهرش زیر پتو خیره شد ... چقدر زود بزرگ شده بود.
    اگه مامان الان اینجا بود شاید پانیذ اینقدر خام و ساده دل بزرگ نمی شد
    لبخند تلخی روی لبش نقش بست. شاید سادگی پانیذ به مادرش رفته بود .چشمهایش را بست تا چهره مادرش را به خاطر بیاورد .تصویری مه گرفته در ذهنش شکل گرفت. چهار یا پنج ساله بود که مادرش برای همیشه ترکشان کرد .اشک در چشمهایش لانه کرد. نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد .


    6 :

    - خجالت نکش حرفت رو بزن
    - ما عاشق همیم
    پارمین او را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد.
    - آخه مگه تو چند سالته که حرف از عشق می زنی موشی
    - به خدا می دونم عشق چیه ، هوس چیه .مطمئنم ما عاشق همیم
    دستهایش را قاب صورت او کرد .
    - از کجا فهمیدی که عا شقته ؟
    - خب خیلی چیز ها هست .مثلا برام گل میاره ،شبها موقع خواب بهم اس ام اس شب بخیر می ده ، تو پارک که باهاش را می رم نمی ذاره کسی چپ نگام کنه .......
    بقیه حرف های او را پارمین نمی شنید . فقط به چهره معصوم او نگاه می کرد که در حال بلوغ بود ولی هنوز خبرش به مغزش نرسیده بود و در دنیای بچگی سیر می کرد. باید وقت بیشتری برای او می گذاشت .
    - پارمین حواست هست چی می گم
    - آره ... نظرت چیه این جمعه بریم پیک نیک
    برق خوشحالی را در چشمهای پانیذ دید.
    - اما این جمعه که قراره بریم چالوس ... جمعه بعدی بریم
    - با دوستای من اول می ریم شهر بازی تا هر چقدر دلت خواست سوار رنجر بشی بعد هم می ریم یه جای خوب ناهار می خوریم ... این یکی چطوره بازم می خوای بری چالوس؟
    - خیلی دوست دارم بیام ولی فرزادینا ....
    - اصلا چطوره این آقا فرزاد عاشق پیشه رو امتحانش کنیم ؟
    - چطوری ؟
    - بهش بگو نمیای چالوس .....اونوقت ببین اون می ره یا نمیره ؟
    - خب اگه بره یعنی دوستم نداره
    - اگه بره نشون می ده دوستت داشته ولی نه بیش تر از دختر های دیگه. مگه نمی گن عاشق طاقت دوری معشوق رو نداره ، اگه بره نشون می ده از دوری تو ککش هم نمی گزه
    - اینها مال تو قصه هاست پارمین ، زندگی واقعی که جای این حرف ها نیست
    - ااااا چطور عشق رو از تو قصه ها بر میداری ولی راه و رسم عاشقی رو قصه می دونی . تکلیفت رو مشخص کن یا باید تو قصه زندگی کنی .......یا تو واقعیت
    - آخه........
    پانیذ چیزی نگفت .چهره اش متفکر نشان می داد به آرامی مانتویش را در آورد . روی تخت دراز کشید و پتو را تا روی چشم هایش بالا برد.پارمین به اندام کشیده خواهرش زیر پتو خیره شد ... چقدر زود بزرگ شده بود.
    اگه مامان الان اینجا بود شاید پانیذ اینقدر خام و ساده دل بزرگ نمی شد
    لبخند تلخی روی لبش نقش بست. شاید سادگی پانیذ به مادرش رفته بود .چشمهایش را بست تا چهره مادرش را به خاطر بیاورد .تصویری مه گرفته در ذهنش شکل گرفت. چهار یا پنج ساله بود که مادرش برای همیشه ترکشان کرد .اشک در چشمهایش لانه کرد. نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد .
    وسایل چای را آماده کرد و در سبد گذاشت .
    - پانیذ آماده شدی ؟
    - آره الان تموم می شه
    کیک را در ظرف قرار داد و از آشپزخانه خارج شد.حمید مات به تلویزیون نگاه می کرد .کوکب مثل همیشه روی مبل به خواب رفته بود .
    - کاش شما هم میومدید
    حمید پاسخی نداد .پارمین نزدیکش رفت و دستش را جلوی صورت او حرکت داد .حمید تکان خورد و متعجب به او نگاه کرد .
    - حالتون خوبه ؟
    حمید لبخند کمرنگی زد .
    - خوبم
    - بیاید با هم بریم .حال و هوای شما هم عوض می شه
    - نه بابا جون شما برید خوش بگذرونید ماها پیریم حوصلتون رو سر می بریم
    به شوخی اخم کرد .
    - از این حرف ها نداشتیم ها ... شما تازه اول جوونیتونه
    پانیذ وارد حال شد .
    - آماده ام ....بریم
    پارمین نگاهی به حمید کرد که دوباره در فکر فرو رفته بود .
    - خدافظ بابایی
    حمید که گویی در دنیای دیگری سیر می کرد متوجه حرف پارمین نشد .فقط سرش را تکان داد .


    ***

    روی چمن ها فرش سفری کوچکشان را پهن کردند . هوا سرد بود و نیازی نبود زیر سایه درخت بنشینند. نسرین از شلوغی پارک ، سردی هوا وهر چیز دیگری که به چشمش می خورد ایراد می گرفت و ترانه با حوصله به او گوش می داد.پارمین به پانیذ نگاه می کرد که همراه ترنم (خواهر ترانه) با خوشحالی به سمت وسایل بازی می رفت و لحظه ای خنده از لبانش دور نمی شد .
    - چقدر تو فکری ... فکم درد گرفت از بس حرف زدم تو هم یه چیزی بگو
    به نسرین که در حال فوت کردن لیوان چایش بود نگاه کرد .
    - از چی دوست داری برات بگم
    - از خودت ، از نیمه گم شده ات که هنوز پیداش نکردی ، از ... اه نگاه کن من با کیا اومدم سیزده به در ... اون از ترانه که فقط سرش رو تکون می ده و لبخند می زنه اینم از تو ... خدایا من چقدر بدشانسم از هیچی شانس نیوردم
    ترانه لیوان چای را به دست پارمین داد.
    - اگه دنبال سوژه می گردی روبروت رو نگاه کن
    نسرین به سرعت نگاهش را به همان نقطه دوخت. میلاد و کیارش همکلاسیهایشان همراه چند پسر جوان دیگر آنجا مشغول صحبت بودند.
    - بچه ها من می رم تعارفشون کنم بیان اینجا ... جان من امل بازی در نیاریدا ... تحویلشون بگیرید بلکه بختتون وا شد
    پارمین چشم غره ای به او رفت .نسرین در حالی که بلند می شد گفت :
    - والله مگه دروغ می گم
    نسرین رفت ترانه دست پارمین را کشید و روبه روی او نشست.
    - مشکلی برات پیش اومده
    - نه چیزی نشده
    - تو هیچ وقت اینقدر ساکت نبودی
    - حالا که من ساکت شدم تو شاکی شدی ؟
    - نگاه کن نسرین داره اونها رو میاره اینجا
    پارمین هم آنها را دید . به سمت آنها رفتند و سلام کردند میلاد که پسر خجالتی بود به آهستگی سلام کرد ولی کیارش لبخندی به بزرگی پهنای صورتش زد.
    - سلام ... به به پارمین خانم ... ترانه جون ... تنها تنها میاید گشت و گذار
    ترانه لبخندی زد و با شرم گفت :
    - نمی دونستیم شما هم می خواید بیاید وگرنه باهاتون هماهنگ می کردیم
    پارمین چیزی نگفت و با نگاهش دنبال پانیذ می گشت .
    - کس دیگه ای هم همراتون هست ؟
    پارمین که کیارش را متوجه خود دید. لبخندی زد و گفت :
    - بله خواهر من و ترانه
    کیارش خواست سوالی دیگر بپرسد که نسرین گفت :
    - نکنه می خواید تا عصر ما رو ایستاده نگه دارید ... پام درد گرفت ... بریم اونجا بشینیم
    به فرش اشاره کرد .
     
    آیلار-77 از این پست تشکر کرده است.