1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان پارمین قسمت آخر

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 22, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    چشمهایش را به سختی باز کرد ، پانیذ کنارش نبود. از روی تخت بلند شد و گوشیش را برداشت. به ساعت نگاه کرد ، عقربه های ساعت دوازده و نیم را نشان می دادند.
    تصمیمش را گرفته بود ، نمی خواست به این وضع ادامه دهد.
    شماره ی ترانه را گرفت. با دومین زنگ جواب داد.
    - سلام ، بالاخره تصمیمت و گرفتی ... به عمه زنگ بزنم؟
    - تو چند ماهه دنیا اومدی دختر ، مهلت بده سلام کنم
    - خب علیک سلام ... چی شد به عمه زنگ بزنم؟
    نفس عمیقی کشید و مصمم گفت :
    - آره
    صدای بوق ممتد در گوشی پیچید، با تعجب به صفحه ی آن خیره شد. ترانه آنقدر عجله داشت که حتی با او خداحافظی هم نکرد.
    روسری که به خاطر سردرد دور سرش پیچیده بود را باز کرد و به حمام رفت. گوشیش را روی لیست آهنگها گذاشت و با لباس درون وان نشست. اتفاقهای گذشته جلوی چشمش رژه می رفت. چشمهایش را بست و به صدای ریزش آب گوش سپرد.
    بعد از یک ساعت از حمام بیرون آمد. کوکب در اتاقش نشسته بود.
    لبخند مصنوعی به لب آورد.
    - صبح به خیر
    کوکب با دلخوری نگاهش کرد.
    - چرا اینقدر دیر باید بفهمم؟ ... چرا خودت چیزی بهم نگفتی
    کنار کوکب نشست و بی رمق گفت :
    - به نیاز زنگ بزنم
    کوکب به چهره ی لاغر و رنگ پریده ی او خیره شد. با اینکه یاد آوری گذشته برایش دردناک بود اما به خاطر پارمین کوتاه آمد.
    - زنگ بزن
    شماره ی نیاز را گرفت و بعد از احوالپرسی گوشی را به کوکب داد.
    نیاز - سلام کوکب خانم حالتون خوبه ؟
    کوکب - ممنون عزیزم
    نیاز - غرض از مزاحمت می خواستم در مورد کودکی پارمین واسه ام بگید ... حرفهای شما حکم کلید مشکل پارمین و داره پس هیچ قسمتی از گذشته رو سانسور نکنید ... در ضمن اجازه بدید پارمین حرفهاتون و بشنوه
    کوکب به پارمین نگاه کرد.
    کوکب - حالش خوب می شه؟
    نیاز - البته ... نگران نباشید
    کوکب - از آشنایی پدر و مادرش شروع کنم
    نیاز - از هر جایی که فکر می کنید مشکل شروع شده بگید
    کوکب در فکر فرو رفت. باید خاطرات خاک خورده قدیمیش را که سعی می کرد در عمق ذهنش به فراموشی بسپارد دوباره به خاطر می آورد. نفس عمیقی کشید و شروع به گفتن کرد.
    کوکب - سال آخر دبیرستان بودم که داداش حامدم به خاطر جنگ با عراق دَرسش و تو انگلیس نیمه رها کرد و برگشت ... اون زمان که خیلی ها دیپلم هم نداشتن اون فوق لیسانس گرفته بود ... درس خوندن و خیلی دوست داشت اما گفت میاد ایران تا واسه خاکش بجنگه ... وقتهایی که میومد مرخصی گاهی من و تا مدرسه می رسوند ، همون موقع بود که پانته آ دیدش
    اشک گوشه ی چشمش را با روسریش پاک کرد.
    کوکب – ماشاالله داداشم خوش قد و بالا بود ... پانته آ هم یه دختر کم سن و سال ... بهش دل بست من و واسطه کرد ... به حامد جریان و گفتم ، زبونش گفت نه ... گفت الان وقته جنگه نه جشن ... گفت تا موقعی که جوونها تو جبهه جون می دن زن نمی گیره ... به زبون چیزی نمی گفت ... اما حس کردم دلش لرزیده ... خدا بیامرز برعکس حمید خیلی خوددار بود ... حمید بابای پارمین و می گم ... اون موقع رفته بود اجباری منظورم همون سربازیه ... هر چند ماه یه بار یکی دو روز میومد پیشمون و برمی گشت ... تا موقعی که سربازیش تموم شد پانته آ رو ندید ... ولی وقتی که دیدش ، دل و دینش و تو همون نگاه اول باخت و پاش و کرد تو یه کفش که همین و می خواد ... سرت و درد نیارم با کلی بدبختی رفتیم خواستگاری پانته آ ... اونم واسه لجبازی با حامد بله رو گفت ... چقدر تو گوشش خوندم یکم صبر کن اما به خرجش نرفت ... حامد جبهه بود که عروسی کردن ... لحظه ی عقد پانته آ بغض کرده نگام کرد ... اما من هیچ کاری از دستم بر نمیومد ... وقتی حامد برگشت پارمین یه ماهه بود ... خبر عروسی حمید و خودم بهش دادم ... اولش با ناباوری نگام کرد و گفت شوخی می کنم ... بهش گفتم بچه شون هم دنیا اومده ، چشمت روشن ، عمو شدی ... کوله پشتیش از دستش سر خورد و رو زمین افتاد ... گفت مبارکه اما از نگاش غم می بارید ... دو روز بیشتر نموند و برگشت جبهه ... پانته آ گاهی به حامد التماس می کرد و می گفت پشیمون شده اما حامد محلش نمی ذاشت ... یکی دوبارهم حمید موقع این عجز و لابه های پانته آ دیدشون و همین باعث شد رو رفتارهاش حساس بشه ... پانته آ خوش بر و رو بود و دور و برش خاطرخواه زیاد تاب می خورد ، هر بار یکی به اون حرفی می زد یا بد نگاه می کرد انگار هیزم رو آتیش تعصب حمید می ریختن ... حمید طوری شده بود که وقتی می خواست بره سر کار در و رو پانته آ و پارمین قفل می کرد ... هر چقدر هم نصیحتش می کردم فایده نداشت ... پانته آ جون به لب شده بود ... از خودش و زندگیش بدش میومد ... اونقدر از حمید متنفر بود که نمی ذاشت بهش دست بزنه ، حمید هم یه روز از کوره در رفت و ...
    صبحش اتفاقی رفتم خونه شون ... پانته آ با لباس خواب پاره و بی حال روی مبل کز کرده بود ... حمید هم بدون اینکه چیزی بگه از خونه زد بیرون ... پانته آ بغلم کرد و مثل ابر بهار اشک می ریخت ... می گفت حالش از این زندگی بهم می خوره و از این حرفها ... دو ماه بعدش فهمیدم پانیذ و بار داره ، پانته آ خودش و به آب و آتیش می زد تا سقطش کنه ... اما خدا رو شکر بچه سالم به دنیا اومد ... پانته آ حتی یه بار هم بغلش نکرد و بهش شیر نداد ... زندگیششون کج دار و مریز می گذشت تا اینکه...

    تا اینکه خبر شهادت حامد و آوردن ... گفتن تو یکی از عملیاتهای شناسایی پاش رفته رو مین و ...
    صدای کوکب می لرزید.
    کوکب - پانته آ مثل دیوونه ها شد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت ... حمید هم که درگیر کارهای مراسم حامد بود ، کمتر باهاش هم کلام می شد و کاری به کارش نداشت ... یه روز حمید خونه نبود ، پانته آ از خواب که بیدار شد کبکش خروس می خوند ... به من گفت برو یه دوش بگیر تا حال و هوات عوض شه ... آخه همش واسه حامد اشک می ریختم ... انقدر گفت تا قبول کردم برم حموم ... وقتی بیرون اومدم در حال باز بود ، پارمین تو حیاط گریه می کرد و پشت سر هم می گفت مامانم رفته بازار ... با بدبختی آرومش کردم ... شب که حمید برگشت و جریان و بهش گفتم قیامت به پا کرد ، تا خود صبح دنبالش می گشت اما نتیجه ای نداشت ... اون مدت بچه ها رو من نگه می داشتم پانیذ که چیزی حالیش نبود اما پارمین شبها تو خواب گریه می کرد و بهونه ی مامانش و می گرفت ، لب به غذا نمی زد و از صبح تا شب رو پله های جلوی حال می نشست و به در حیاط چشم می دوخت... حمید هم روز به روز عصبی تر می شد تا اینکه اون روز شوم ...
    به صورت خیس از اشک پارمین نگاه کرد و با تامل گفت :
    - یکی از آشناها خبر آورد پانته آ و خانوادش واسه همیشه از کشور خارج شدن ... حمید همون روز رگ دستش و با تیغ زد ... من هول شدم و با عجله رفتم که کمک بیارم ، یادم رفت بچه ها تو خونه تنهان ... وقتی با عمو و بابام برگشتم خونه ... پارمین جلوی در اتاق حمید افتاده بود ... از دهنش کف میومد بیرون و دست و پا می زد ... سریع هر دو شون و رسوندیم بیمارستان ... گفتن پارمین با دیدن باباش تو اون وضع دچار شوک شده و تشنج کرده ... یکی دو روز بعد حال جسمیش خوب شد ... اما دیگه بهونه ی مامانش و نمی گرفت ، جلوی در حال نمی نشست و هر غذایی که بهش می دادیم می خورد ... همه فکر کردن حالش خوب شده اما من گاهی نگرانش می شدم چون اسم عروسکهاش و یادش نمیومد و دیگه هیچ کدوم از دوستهاش و نمی شناخت ... انگار حافظه اش به کل پاک شده بود ... اون زمان ما خیلی مشکل داشتیم ... شهادت حامد ، رفتن پانته آ ، دیوونه بازیهای حمید تازه چند وقت بعدش پدرمم به خاطر سکته ی قلبی فوت شد ... تو اون شرایط همه اونقدر درگیر بودن که کسی وقت نداشت به رفتارهای پارمین توجه کنه ... بعدش هم ما اومدیم تهران و در ظاهر همه چیز فراموش شد
    نیاز - حال پارمین چطوره؟
    کوکب نگاهش کرد.
    کوکب - به رو به روش خیره شده و گریه می کنه
    نیاز - دلداریش بدین ... فرض کنین هنوز یه دختر بچه ست ... بغلش کنین و موهاش و نوازش کنین
    پازلهای پراکنده ی ذهن پارمین در کنار هم قرار گرفت. ماجراهایی که کوکب تعریف می کرد مثل یک فیلم سینمایی در ذهنش نقش می بست. سرش را روی زانویش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد ... اشک می ریخت ... برای مادری که هیچ وقت از بازار برنگشت ... برای پدری که هیچ وقت تکیه گاهش نبود ... برای کودکیش که در ماتم اشتباهای بزرگترها گذشت ... برای خودش که ثمره ی انتقام بود نه عشق ... به خاطر ... به خاطر تمام روزهای بد گذشته و تمام لحظه های خوب از دست رفته گریه کرد. کوکب کنارش نشست ، سرش را روی پای او گذاشت و با سوز اشک ریخت. کوکب موهایش را نوازش کرد.
    - گریه کن عزیز عمه ... بذار دلت سبک شه

    پنج ماه بعد

    با شوق در حال را باز کرد.
    - سلام به همگی
    کسی در حال نبود ، با صدایی بلند گفت :
    - کجایید ... عمه ، شهره جون ... موشی
    پانیذ از اتاقش بیرون آمد.
    - سلام ... چی شده داد و هوار راه انداختی
    زری هم در چارچوب در آشپزخانه ایستاد.
    - سلام خانم جون ... اتفاقی افتاده
    خندید. جعبه ی شیرینی را باز کرد و مقابل او گرفت.
    - از امشب سریالی که توش بازی کردم پخش می شه
    پانیذ جیغی از خوشحالی کشید و پله ها را دو تا یکی پایین آمد.
    - ای ول ... از فردا کلی معروف می شی
    بعد یکی از شیرینی ها را برداشت و گاز بزرگی به آن زد. رو به زری کرد.
    - عمه و شهره جون خونه نیستن؟
    زری یکی از شیرینی ها را برداشت.
    - نه خانم جون ... رفتن خرید ... ساعت چند سریالتون و می ذارن؟
    - حدود ساعت ده
    پانیذ دستهایش را به هم کوبید.
    - آخ جون ... امشب کلی بهت می خندیم
    لپ پانیذ و کشید.
    - تو جرات داری بخند ببین چه بلایی سرت میارم
    بوی سوز می آمد به زری نگاه کرد.
    - چیزی رو گاز گذاشتین؟
    زری به صورتش کوبید و با عجله به آشپزخانه رفت. دود از قابلمه بلند می شد. گاز را خاموش کرد و قابلمه را در سینک گذاشت.
    - وای شرمنده خانم ، تموم گوشتهای غذا سوخت
    لبخند زد و پنجره را باز کرد. نسیم خنکی به صورتش خورد ... صدای نیاز در گوشش پیچید ... همیشه ی جنبه ی خوبه هر اتفاق و پیدا کن و ازش لذت ببر
    - اشکال نداره زری جون باید سوختنش و به فال نیک بگیریم
    بعد به طرف زری برگشت.
    - می ریم رستوران شام می خوریم مهمون من ... چطوره ؟
    چشمهای پانیذ از خوشحالی برق زد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت. زری هنوز هم ناراحت بود.
    - اما کوکب و شهره خانم بازارن
    - خب زنگ بزن و جریان و بگو ... بگو برن رستوران قصر طلایی تا ما برسیم
    به سمت در آشپزخانه رفت که یاد مطلبی افتاد و به طرف زری برگشت.
    - بهش بگو به خاطر شروع سریال دعوت من هستین ، لازم نیست چیزی از سوختگی غذا بدونه
    لبخندی روی لب زری آمد.
    - ممنون خانم جون
    چشمکی به او زد و به طرف اتاقش رفت. مقنعه اش را با شالی قرمز رنگ عوض کرد. پانیذ وارد اتاق شد.
    - من آماده ام
    کیفش را برداشت و به سمت او رفت.
    - بریم
    - به سیاوش زنگ نمی زنی؟
    رابطه اش هنوز با سیاوش خوب نشده بود.
    - نه ... فکر کنم امشب شیفته
    پانیذ شانه اش را بالا انداخت و همراه او از اتاق خارج شد.

    - وای فکر کنین سیاوش ببینه بازیگر مَرده تو سریال داره از پارمین خواستگاری می کنه ... چه حـــــــــــالی می شه
    پانیذ لبخندی به پهنای صورتش زد و بی توجه به چشم غره ی او ادامه داد.
    - اوه اوه ، موقعی که پارمین با لباس عروس می شینه کنار آقا داماد و بگو ... باید با کپسول آتشنشانی سیاوش و خاموش کنیم
    شهره خندید.
    - اگه توی وروجک آتیش به پا نکنی و حرفی نزنی مشکلی پیش نمیاد
    پانیذ لبخندی شیطانی به لب آورد و به پارمین خیره شد.
    - بستن در دهن من خرج بر می داره
    کوکب اخمهایش در هم رفت.
    - خرجش یه پس گردنیه ... حق نداری از این حرفها جلو سیاوش بزنیا
    زری و شهره خندیدند. پانیذ پشت چشمی نازک کرد و با دلخوری گفت :
    - بابا یکم می خواستم شوخی کنم ... بزرگ شدمه ، این چیزها رو می فهمم دیگه
    گارسون غذا ها را روی میز گذاشت ، گوشیش زنگ خورد. با تعجب به صفحه اش خیره شد.
    - کیه ؟
    به کوکب نگاه کرد.
    - امروز چهار شنبه ست دیگه
    - نه عزیزم پنج شنبه ست
    گوشه ی لبش را گاز گرفت و جواب داد.
    - الو سلام سیاوش
    - سلام اتفاقی افتاده ؟
    - نه ... همه خوبیم
    - پس چرا خونه نیستین ... کجایین؟
    آهسته گفت :
    - رستوران
    سیاوش کمی مکث کرد.
    - رستوران !!!! چرا منتظر نموندین تا منم بیام
    شهره رو به پانیذ کرد و آهسته گفت :
    - مگه به سیاوش نگفتین میاین اینجا؟
    پانیذ نی نوشابه را از دهانش در آورد.
    - نه ... پارمین گفت سیاوش شیفت شبه
    سکوتش پشت گوشی طولانی شد. سیاوش گفت :
    - خوش بگذره ... خدافظ
    گوشی را قطع کرد و سرش را پایین انداخت. شهره گفت :
    - اشکال نداره عزیزم ، براش یه پُرس می بریم خونه
    لبخند محزونی به لب آورد.
    - خیلی بد شد
    - الان غذات و بخور گلم از دهن میفته ، برگشتیم ازش عذر خواهی کن
    تبسمی کرد و به ظرف غذایش چشم دوخت.

    وارد حال شدند. سیاوش که روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود با دیدن آنها از جایش بلند شد.
    - سلام
    - سلام مادر ... شام خوردی؟
    - نه ، ولی اشتها ندارم چند تا از این شیرینی دانمارکیها خوردم
    کوکب با دلسوزی گفت :
    - شیرینی که هیچ جای دل آدم و نمی گیره ... الان واسه ات این غذاهه رو گرم می کنم
    بعد با زری به آشپزخانه رفتند.
    - خودتون و تو زحمت نندازید کوکب خانم واقعا سیرم
    پانیذ با شیطنت گفت :
    - این غذا با بقیه غذا ها یه فرق بزرگ داره باید حتما بخوریش
    سیاوش ابروهایش و بالا برد.
    - چه فرقی داره ؟
    - خانمت مهمونمون کرده بود ... آخه امشب سریالش پخش می شه ، این شیرینی دانمارکی ها هم واسه همونه
    سیاوش به پارمین خیره شد.
    پانیذ کیفش را برداشت و در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد به طرف پله ها رفت. شهره زیر لب گفت :
    - آخر آتیشش و سوزوند
    نگاه سیاوش دلگیر بود. کنارش نشست و دستش را روی شانه ی او گذاشت. سیاوش هیچ عکس العملی نشان نداد. به شهره نگاه کرد. شهره دستش را به نشانه ی خراب بودن اوضاع تکان داد و به طرف اتاقش رفت.
    آهسته گفت :
    - فکر کردم امروز شیفتی ؟
    - می تونستی یه زنگ بهم بزنی
    حرفش منطقی بود ، جوابی نداشت. سرش را روی شانه ی سیاوش گذاشت.
    - ازم دلخوری؟
    سیاوش کنترل تلویزیون را برداشت و بی هدف کانال را عوض کرد.
    - نه ... به این راحتی ازت دلخور نمی شم
    لبخند زد.
    - یعنی من و بخشیدی ؟
    سیاوش بی تفاوت گفت :
    - آره
    - پس چرا اینقدر باهام سرد برخورد می کنی؟
    سیاوش پوزخندی زد.
    - خودت این طور می خوای
    به چشمهای پارمین خیره شد.
    - غیر از اینه ؟
    با تردید گفت :
    - من زن خوبی واسه ات نیستم ، می دونم
    سیاوش اخم کرد.
    - دلم نمی خواد راجع به این موضوع حرف بزنیم ... سریالت کی شروع می شه؟
    - نیم ساعت دیگه
    زری با سینی غذا از آشپزخانه بیرون آمد و مجبور شد از سیاوش فاصله بگیرد.
    دیگر ذوقی برای دیدن سریال نداشت. به اتاقش رفت و روی صندلی میز آرایشی نشست ، به چهره اش در آینه خیره شد. از زمانی که با نیاز صحبت می کرد بیشتر مشکلات گذشته اش حل شده بود ، تنها مسئله ی باقی مانده نوع رابطه اش با سیاوش بود که باید آن را حل هم می کرد. شالش را روی تخت انداخت و کش موهایش را باز کرد. لبخندی زد و به طرف کمد لباسهایش رفت. تاپ و دامنی را که شهره برایش خریده بود در آورد. یاد ماجرای تولد افتاد ... لباس مکش مرگ ما ... آن را پوشید و به اتاق سیاوش رفت.
    سیاوش طبقه ی پایین بود ، بدون اینکه چراغ را روشن کند روی تخت او دراز کشید. به چند ما پیش فکر کرد که اینجا خوابش برد. خندید و پتو را تا روی سرش بالا آورد.

    خندید و پتو را تا روی سرش بالا آورد.
    دستی تکانش می داد. چشمهایش را باز کرد ، سیاوش کنارش روی تخت نشسته بود با عجله از جایش بلند شد.
    - سلام ، صبح بخیر
    سیاوش متعجب ابروهایش را بالا برد و به ساعت نگاه کرد ، متوجه سوتیش شد ولی خودش را نباخت.
    - قبلا گفته بودی هر وقت دلم خواست می تونم بیام اینجا
    سیاوش چیزی نگفت. خندید و به چشمهایش زل زد.
    - چرا اینطوری نگام می کنی؟
    - برو تو اتاقت پارمین حوصله ی موش و گربه بازی ندارم
    بعد از روی تخت بلند شد و دکمه های یقه ی تیشرتش را باز کرد.
    - من جایی نمی رم
    سیاوش پوزخندی زد و تیشرتش را تا نیمه در آورد.
    - هنوزم نمی خوای بری
    پتو را دورش پیچید و ابروهایش را بالا برد. سیاوش تیشرتش را دوباره پوشید و روبه رویش روی تخت نشست.
    - وقتی نباشی خودم و قانع می کنم که دستم بهت نمی رسه ولی این طوری ... من نه عابدم نه مرتاض ، تحملم یه حدی داره ... با اعصابم بازی نکن
    بی توجه به حرفهای سیاوش سرش را روی بالش گذاشت و چشمهایش را بست.
    - پارمین
    اعتنایی نکرد. سیاوش کنارش دراز کشید.
    - معنی این رفتارها چیه؟
    - دلم می خواد پیش تو بخوابم
    سیاوش زهر خندی زد و پلکهای او را از هم باز کرد.
    - چرا ؟
    به چشمهای سیاوش خیره شد.
    - چون شوهرمی
    سیاوش با صدای بلند خندید و دست چپ پارمین را جلوی چشمش گرفت.
    - زن شوهر دار حلقه داره ، وقتی حلقه ات و در میاری یعنی شوهری در کار نیست
    دستش را مشت کرد و از دست سیاوش بیرون کشید.
    - پنج ماه پیش تو اتاقت گمش کردم ، چند بار وقتی خونه نبودی اومدم اینجا و دنبالش گشتم ولی نبودش
    - اگه واسه ات مهم بود گمش نمی کردی
    سیاوش سرش را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد. سرش را نزدیک سیاوش برد و گردنش را بوسید. سیاوش با چشمهایی گرد شده نگاهش کرد.
    - امشب خیلی عجیب شدی
    آهسته گفت :
    - یه حلقه دیگه واسه ام می خری؟
    نگاه سیاوش روی لبهایش لغزید.
    - اگه تا چند ثانیه دیگه از اینجا نری ممکنه بلا مَلا سرت بیارم
    نفسهای داغ سیاوش به صورتش می خورد. لبخندی زد و دوباره گفت :
    - یه حلقه دیگه واسه ام می خری؟
    سیاوش دستش را زیر سر او گذاشت.
    - اگه بهم بله بگی واسه ات می گیرم
    - من که سر سفره عقد بهت بله گفتم
    سیاوش ابروهایش را بالا برد.
    - نه ، اون بله فرمالیته بود ... دلم می خواد بله حقیقی و بشنوم ... بله ای که چون و چرا و تبصره ماده نداشته باشه
    منظور سیاوش را فهمید و با شرم گفت :
    - بله
    سیاوش با تعجب نگاهش کرد.
    - مطمئنی ؟
    سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
    سیاوش از کشوی پاتختی جعبه ی کوچکی را بیرون آورد و مقابلش گرفت.
    - بازش کن
    جعبه را باز کرد و بهت زده گفت :
    - وای ... این حلقه ی خودمه ؟
    - آره ، زیر تخت پیداش کردم
    حلقه را دستش کرد ودر آغوش سیاوش رفت. سیاوش با شیطنت به صورتش خیره شد. سرش را بلند کرد و انگشت اشاره اش را مقابل او گرفت.
    - الان نه
    سیاوش کلافه گفت :
    - جون به لبم کردی ، چرا نه
    خندید.
    - باید یه قولی بهم بدی ؟
    سیاوش چشمهایش را تاب داد و بی حوصله گفت :
    - چه قولی؟
    معصومانه به او خیره شد.
    - تا وقتی که از خودمون مطمئن نشدیم ، هیچ فرشته ای و به زمین دعوت نکنیم ... نمی خوام بچمون سختی های که من و تو کشیدیم و تجربه کنه
    سیاوش با محبت نگاهش کرد و دستش را روی قلبش گذاشت.
    - قول می دم
    بعد صورتش را نزدیک آورد.
    - اگه حرفی ، حدیثی ، چیزی گوشه ی دلت داری همین الان که داغ کردم بگو ... همه رو بی برو برگرد قبول می کنم
    خندید.
    - نه ... دیگه چیزی نیست
    و لحظه ای بعد ...





    زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.(آنتوان دو سنت اگزوپری)

    پایان
     
  2. تششششکر خوب بود