1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان فوق العاده هم سایه من.دانلود+ نسخه تکست

شروع موضوع توسط saeid-ha ‏Apr 10, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل دهم :
    تقریبا دو هفته از اون روزی که من مریض شدم گذشت توی اون دو هفته اونقدر همه مشغول بودیم و هر کی به نوعی داشت با خواسته های نا معقول شرکت ایران پایا سر و کله میزد که تقریبا نه من به پرو پای مجد می پیچیدم نه اون در واقع به نوعی اون اگه از پس رامش بر میومد کلاهشو باید می انداخت هوا و دیگه وقتی واسه ی من نمیموند ..
    از طرفی منم علاوه بر کارای شرکت کارای دانشگاه میان ترما ی دانشگامم شروع و شده بود اونقدر ذهنم درگیر بود و کار ریخته بود سرم که فرصتی برای رویا بافی و خیال پردازی و نقشه کشی نداشتم ... البته ناگفته نماند چون گاه گداری مجبور میشدم تا 2-3 صبح بیدار باشم از رفت و آمد های رامش به خونه ی مجد که اقلا هفته ای دو سه بار بود بی خبر نبودم ...
    یه هفته ای به دادن متمم طرح تکمیلی پارت اول پروژه مونده بود که نقشه هاش برای محاسبه اومد بخش ما... فاطمه استرس داشت و مدام میگفت :
    - بچه ها با نهایت دقت کار کنید این با همه ی کارهایی که تا الان داشتیم فرق میکنه ...
    مام نهایت دقتمون رو روی کار گذاشتیم اما هنوزم من دستم کند بود البته لازم به توضیح کلا هم وسواس زیادی به خرج میدادم طرفای ساعت 5 بود که کار بچه ها یکی یکی تموم شد فاطمه اومد بالای سرم و گفت :
    - وای کیانا تو هنوز کارت مونده ؟؟؟؟
    - آره میمونم تا تمومش کنم ..
    - کیانا جون تمو کنی بریا ... وگرنه من باید جواب مجد رو بدم .. میدونی که کارام سنگین میشه اخلاقیاتش بهم میریزه ..
    سری تکون داد و گفتم :
    - نگران نباش شما برین من تمومش میکنم ...
    فاطمه با گفتن : موفق باشی با بچه های دیگه راهی شدن و رفتن ..
    توی محاسباتم یه قسمت بود که هر چی محاسبه میکردم با عددای دیگه جور در نمیومد یعنی به نظرم به طور کل اشکال از طرح اصلی مهندسی بود که نقشه رو کشیده .. پایین صفحه رو نگاه کردم اما متاسفانه اسم طراح اون قسمت نبود ..
    رفتم روبروی تخته سفیدم وایسادم شروع کردم طرح خودمو مطابق با سایر قسمت ها کشیدم و محاسبتشم زیر ش نوشتم ... بنظرم این خیلی بهتر و دقیق تر بود ... منتهی نمیدونستم باید چجوری این طرحمو ارائه بدم تصمیم گرفتم یه سر اتاق مهندسی بزنم .. وقتی رفتم هیچکس توی اتاق نبود مندسین مهمان ایران پایام رفته بودن ... رفتم ببینم اگه مجد باشه با اون لااقل یه مشورتی بکنم در اتاقشو زدم که دیدم صدایی نیومد آروم در رو باز کردم دیدم سرش رو میزه فکر کردم خوابه واسه ی همین اومدم از اتاق برم بیرون کع گفت :
    - کاری داشتی؟
    - مزاحمتون شدم!
    چشماشو از نور ریز کرده وبود وگفت :
    - نه مزاحم نبودی بگو کارتو ..
    - میشه چند لحظه بیاین اتاقم .. احساس میکنم یکی از نقشه ها یه مشکل غیر قابل اغماض داره ..
    اصلا فکر نمیکردم اینقدر تحویلم بگیره خیلی جدی گفت :
    - حتما ... بریم فقط بهتر نبود اول با مهندس طرح صحبت کنی ..
    - خواستم اما زیر طرح اسمی نبود ..
    - ابروشو داد بالا و در رو باز کرد و گفت :
    - بفرمایید ..
    تمام مدتی که من و واسش ایرادات رو گفتم و طرح پیشنهادی خودمو براش توضیح دادم سکوت کرده بود و به دقت گوش میداد ..
    حرفام که تموم شد ... دیدم هنوز ساکته و داشت نقشه ی رو میز رو بررسی میکرد ... یه نگاه به طرح من انداخت و گفت :
    - میتونی تا شب پلان کاملشو بکشی؟؟؟؟؟!!! منم میمونم شرکت یکم کارای عقب افتاده دارم ..
    تعجب کردم :
    - یعنی طرح من مورد تاییده ؟
    مهربون نگام کرد و گفت :
    - بله خانوم مهندس..
    این اولین بار بود با لحن جدی و خوب منو مهندس خطاب میکرد یه حس خوبی بهم دست داد و منم با یه لبخند گفتم :
    پس از همین الان شروع میکنم..
    سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت
    ساعت 6 بود شروع کردم و طرفای ساعت 8 بود که در اتاقم زده شد و مجد با دو تا ظرف غذا اومد تو و گفت :
    - در چه حالی؟
    - یه نیم ساعت سه ربع دیگه کار داره فکر کنم ...
    - پس بیا شامتو بخور مریض نشی..
    از اونجایی که خیلی گشنم بود قبول کردم و رفتیم توی آشپزخونه و مشغول شدیم .. تا حالا غذا خوردنشو ندیده بودم و واسم جالب بود خیلی تمیز و آروم میخورد و لقمه های کوچک بر میداشت در حین غذا خوردن ازم پرسید:
    - کیانا ایراد دیگه ای پیدا نکردی نقشه ها رو خوب بررسی کن یه هفته بیشتر وقت نیست .. بعدم انگار با خودش حرف میزنه گفت :
    - این هفته تموم بشه این نقشه ها تایید شه من یه نفس راحتی می کشم!!!
    غذامو که خوردم رو کردم بهش و گفتم :
    - -من برم سر کارم راستشو بگم یه ذوقی دارم!!!!
    خنده ای کرد و سرشو تکون داد ...
    تقریبا سه ربع بعد که کارم تموم شد و با ذوق دستمو زدم بهم خیلی خوب شده بود همون موقع در زد و وارد شد ..گفتم :
    - تموم شد!!!!!
    بدون حرف اومد بالای سرم دستاشو حائل میز نقشه کشی کرد و شروع کرد با دقت بررسی کردن کارم .. یه 3-4 دقیقه ای بی هیچ حرفی گذشت و سرشو آورد بالا وگفت :
    - میخوای بدونی مهندسی که ازش ایراد گرفتی کی بود؟؟؟!!!
    با ذوق گفتم :
    - آره ...کی بود ..
    خنده ی تلخی کرد وگفت :
    - توی این شرکت فقط زیر طرح های رئیس شرکت اسمی نوشته نمیشه ..
    اول نفهمیدم منظورشو ولی بعد از چند ثانیه دوزاریم افتاد ... آب دهنم رو قورت دادم وگفتم :
    - من ...نمی..
    انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت :
    - هیییسس!! خوشحالم تو فهمیدی ... فقط باید یه قول کوچیک بدی ... اونم به کسی نگی..
    سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم ولی ته دلم یه ذوقی داشتم که نگو ازینکه ازش ایراد گرفتم ..گویا این ذوق زائد الوصف از صورتم معلوم بود چون گفت :
    - حالا از خوشحالی نترکی ...
    با این حرفش نتونستم خودمو کنتر کنم زم زیر خنده که اومد سمتم وآروم انگشتشو کشید رو چال گونم ...نمیدونم تو نگاش چی بود که خندمو خوردم ...آروم گفت :
    - میدونی تا این وقت شب نباید یه موش پیش یه گربه ی گرسنه بمونه ... اونم موشی که اینقدر موشه!!!
    مهربون خندید و ادامه داد :
    - کیانا باورم نمیشه تو جوجه مهندس فقط متوجه ایرادم شدی ..میدونی این نقشرو همه ی مهندسا بررسی کرده بودن ؟؟؟
    سرمو به نشانه ی نه تکون دادم که گفت :
    - خوشحالم از اینکه احساسی استخدامت کردم پشیمون نشدم .. الانم زودی برو تو پارکینگ تا من بیام بریم خونه!! زود تا مجبور نشدم کثیف بازی کنم ..
    - حرفش خیلی جدی بود و اسه ی همین سری کیفمو برداشتم از در زدم بیرون ...همین که رسیدم دم در شرکت .. رامش از در اومد تو و با نگاه پر از سوال و غیر دوستانه ای گفت :
    - این وقت شب اینجا چی کار میکنی ؟؟؟؟؟!!!
    تا اومدم جواب بدم مجد با لحن عصبی گفت :
    - من گفتم یکی از بخش محاسبات بمونه هیچکدوم حاضر نشدن جز خانوم مشفق..
    رامش با لحن بدی گفت :
    - آخه واسه هیچکدومشون قد این خانوم صرف نداشت که بمونن!!!!
    عصبی شدم گفتم :
    - اون مدل صرفارو که شما خوب بلدی چرتکش رو بندازی!!!!
    رامش عصبی اومد سمتم و گفت :
    - زبونتو بکن تو حلقت وگرنه میندازمت ازینجا بیرونا ....
    با این حرف مجد اومد سمت رامش و گفت :
    - چه خبرته عزیزم .. به خانوم مشفق چیکار داری ایشون لطف کردن تا الان موندن!!
    رامش در حالیکه تابلو خودش رو لوس میکرد گفت :
    - شروین دیدی که این دختره ی عقده ای چشم دیدن منو نداره ...
    مجد در حالیکه نگاش به من بود زیر گوش رامش گفت :
    - عزیزم همه به تو و معلومات تو حسودیشون میشه یه مدیر خوب که نباید اینجوری سر هیچی از کوره در بره!!!
    بغض بدی چنگ انداخت به گلوم .... پوزخندی زدم و گفتم :
    - واقعا این تحصیلات آکادمیکتون حسادت برانگیزه!!!!
    رامش دوباره عصبی برگشت شمت من اما تا اومد حرفی بزنه مجد عصبی گفت :
    - خانوم مشفق زیادی بهتون میدون دادم ... برید بیرون تا توبیخ کتبی نشدید!!!!!
    نگاه پر از نفرتی به هردوشون انداختم و زیر لب جوری که مطمئن بودم مجد میشنوه گفتم :
    - خلایق هر چه لایق!!!!
    ساعت 10 شب بود هوام سوز بدی داشت ..از در ساختمون زدم بیرون شماره ی آژانسم نداشتم بغضم گرفته بود تا میومدم یکم به مجد امیدوارم شم ...اون روی پلیدشو به نمایش میذاشت کثافت تو تخم چشمای من نگاه کرد و گفت ...حسودی... هه!!!
    تا آژانس حدود یه ربع پیاده بود .. از سرما نوک انگشتام گز گز میرفت .. از همه بد تر قلبم بود که انگار یکی چن انداخته بود بهش ... توی همین فکرا بودم که با بوق یه ماشین به خودم اومدم .. دیدم مجد پشت فرمون و داره بوق میزنه .. با دیدنش شیشرو داد پایین و گفت :
    - کیانا سوار شو دختر یخ زدی ...
    - عصبانی نگاش کردم و بی توجه بهش راهمو ادامه دادم پا به پام میومد و میخواست مجابم کنه که سوار شم که یه لحظه برگشتم عقب و دیدم ماشین نیروی انتظامی از پشت داره میاد ..روسریمو یکم کشیدم جلو و مثلا رفتم سمت ماشین مجد ولی به محض اینکه مجد وایساد تا سوار شم واسه ی ماشین پلیس دست تکون دادم و ماشین مجد رو نشونشون دادم اونام بلا فاصله با بلند گو به مجد اخطار دادن که وایسه وقتی افسر ها پلیس پیاده شدن یکیشون رفت سمت مجد و از ماشین پیلدش کرد و اون یکی ازم پرسید چی شده در کمال خونسردی گفتم :
    - این آقا الان 5 دقیقست مزاحمه منه ...و پا به پام داره میاد ...
    کارد میزدی خون مجد در نمیومد .. از نگاش آتیش میبارید و با چشماش میخواست خفم کنه ..
    مامور پلیس ازم پرسید که شما چرا این وقته شب اینجا هستید که گفتم :
    - من داشتم میرفتم آژانس سر خیابون ماشین بگیرم چون شمارشو گم کرده بودم که این آقا مزاحمت ایجاد کرد ..
    - افسر آروم بدون اینک مجد بشنوه گفت :
    - شما شکایتی دارید ..
    نگاهی به مجد که داشت با عصبانیت به اون یکی مامور جواب پس میداد انداختم و در حالی که دلم غنج میرفت از خوشحالی گفتم :
    - نه شکایتی ندارم ولی بدم نمیاد یه گوشمالی حسابی به این افراد بدین مامور با تکون سر منظورمو فهمید و گفت :
    - - شما میتونید برید ...بقیه اش رو بسپرید به من ..
    ازشون تشکر کردم با خوشحالی راهی شدم!!!

    اونشب تا برسم خونه کلی با خودم خندیدم ... انگار خدام جواب دل سوختمو داده بود و اون ماشین پلیس رو سبز کرده بود ...مدام قیافه ی مجد با اون تیپ و کب کبه و دب دبش میومد جلوی صورتم و ناخودآگاه ریز ریز میخندیدم ... فکر کنم راننده آژانسم شک کرد به سلامت عقلم..
    ساعت نزدیکای 11 بود رسیدم خونه و یه راست رفتم تو اتاقم داشتم لباس خوابمو که یه بلوز ساتن رکابی آسمانی با یه شلوار همرنگش بود رو میپوشیدم احساس کردم یه صدایی از پایین اومد ..ولی بعد که گوش دادم چیزی نشنیدم ..پیش خودم گفتم لابد باز توهم زدم ...رفتم دستشویی مسواکمو زدم و برگشتم تو اتاق .... جلوی میز توالتم وایستاده بودم تا کرم بزنم به صورتم که توی آینه با دیدن مجد که تکیه داده بود به در اتاقم میخکوب شدم اول فکر کردم خیالاتی شدم برگشتم دیدم نه ... اونجا ایساده و با نگاهی که از توش آتیش میبارید زل زده بود به من ... نفسام به شماره افتاد.... در اتاق رو بست و اومد سمتم و من ناخودآگاه چند تا قدم به عقب برداشتم ...تا اینکه خوردم به میز ...مجد در حالیکه موهاش بهم ریحته بود و داشت دندوناشو بهم فشار میداد از عصبانیت.. آروم آروم نزدیکم شدو گفت :
    - این چه کاری بود که کردی ؟؟؟؟؟!!!
    سعی کردم خودمو نبازم و گفتم :
    - تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ مگه ...
    فریاد زد :
    - خفه شو!!! بهت میگم این چه غلطی بود کردی ....؟؟؟
    همزمان با فریادش موهامو تو چنگش گرفت و سرمو درست روبروی صورتش قرار داد و گفت :
    - قرارمون این بود بازیه کثف نکنیم درسته ؟؟؟؟ زیر قولت زدی کوچولو!!!...پس حالا نوبت منه ..بدون خودت خواستی خانوم موشه بعدم با دست آزادش شروع کرد سر شونه هامو لمس کردم ... از درد موهام که کشیده میشد نفسم بالا نمیومد ... بغض کردم ...تنها صدایی که از گلوم در اومد یه نه نا مفهوم بود ...
    - صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت :
    - نه چی؟؟؟ هان ؟؟؟ بگو... بگو تا همینجا یه کاری نکردم که مجبور شی تا آخر عمر دنبالم بیفتی...
    بغضم ترکید با صدای لرزون گفتم :
    - تورو خدا ولم کن ...
    موهامو ول کرد و دستشو به شونم گرفت و هولم داد وچسبوندتم به دیوار و خنده ی عصبی کرد و داد زد :
    - حالا مونده خال قزی ...فهمیدی؟؟؟ حالا مونده!!!
    و شروع کرد به باز کردن دکمه های بلوزش ..
    گریم تبدیل به هق هق شد ...بعد از باز کردن دکمه هاش دستشو حائل دیوار کرد و خیمه زد روم اومد بیاد جلو تا لبامو ببوسه که دست آزادمو حائل کردم به سینشو با هق هق گفتم :
    - تورو خدا ... تورو خدا ولم کن ...
    - عصبی داد زد :
    - ولت کنم که پروتر شی؟؟ اره ..میخواستی آبرومو ببری که چی بشه؟؟؟
    تنشو روی دستم که حائل بود فشار داد ... تنش عین کوره بود و قلبش زیر دستم محکم میکوبید به سینش ...
    اون یکی دستشو از شونم سر داد و از زیر بلوزم حلقه کرد دور کمرم و منو کشید سمت خودش که طاقت نیاوردم میون هق هق داد زدم :
    - شروین توروخدا ..به قرآن من منظوری نداشتم .... توام اذیتم کردی .... شروین بس کن ... شروین به جون مامان نوشینم منظوری نداشتم ...
    احساس کردم دستش شل شد ...
    یه لحظه چشمم افتاد تو چشماش نگاش دیگه اون کینه و عصبانیت توش نبود ...
    چند ثانیه ای بهم زل زد و بعد یهو دستاشو ول کرد و یه قدم رفت عقب ...سینه ی مردونش بالا و پایین میرفت و روی پیشونیش عرق نشسته بود .. .دیگه توان نداشتم ..نشستم رو زمین و شروع کردم زار زار گریه کردن ... تمام تنم میلرزید .. یه لحظه احساس کردم دستی کشید رو موهام ... عصبی دستشو پس زدم و گفتم :
    - گمشو بیرون .... زورت از همه ی عالم و آدم فقط به من رسیده آره ؟؟؟ این همه عروسک دورتن ... دست از سرم بردار.. فهمیدی ..
    انگشتشو به نشونه ی تهدید تکون داد و گفت :
    - اینکارو کردم تا بدونی با کی طرفی .. از فکر عوض کردن قفل درم بیا بیرون چون درو میشکونم و کلا اُپن میشی!!!!!
    از اینکه فکرمو خونده بود گریم شدت بیشتری گرفت و در حالی که صدام یارا نداشت ولی با همه ی توانم داد زدم :
    - عقده ای ... تو مشکلداری .. تو... تو.... تعادل روحی نداری..
    پوزخندی زد و از در اتاق رفت بیرون ....موقعی به خودم اومد که صدای در پایین خونرو لرزوند ..
    با بدبختی خودمو کشیدم رو تخت و اونقدر به حال خودم اشک ریختم تا خواب رفتم ....

    صبح روز بعد طرفای 10 از خواب پریدم ...یادم افتاد که دانشگاه دارم سریع از جام بلند شدم ... با دیدن خودم تو آینه وحشت کردم چشمام ورم کرده بود و سر شونم کبود شده بود ...نمیدونم چرا با یادآوری شب قبل دوباره بغض کردم ..... باید تلافی میکردم ... حس انتقام تو بند بند وجودم رخنه کرده بود .. نمیدونم تو وجود آدمیزاد چیه که مثل یک اینرسی در مقابل کلمه های دستوری عمل میکنه .... این اینرسی تو وجود من در مقابل مجد به اوج خودش میرسید برای همین یه حسی از درون دستور به سرکشی میداد ...
    برای مبارزه باید یه دژ مستحکم واسه خودم میساختم واسه ی همین در نظرم اولین کاری که باید میکردم عوض کردن قفل در بود!!! حداقل تا درو میشکست وقت میشد فرار کنم ..یه جا پناه بگیرم .. کار بعدیم که ضربه ی آخر محسوب میشد این بود که برای در حفاظ آهنی بگذارم ... ولی اون کار یکم وقت گیر بود با این حال میدونستم این روزا مجد زود تر از ساعت 8 نمیاد .. باید زود دست بکار میشدم .. ...حاضر شدم و بعد از اینکه از بانکی که توش حساب داشتم پول برداشتم یه پرس غذا از تهیه ی غذایی که همون نزدیکی بود خریدم ساعت حول و حوش 12 بود که با یه قفل ساز برگشتم خونه مادامی که توپی در داشت عوض میشد راهنمای همشهری که سر راه خریده بودم باز کردم با اولین شماره که از پیش شمارش نشون میداد همین اطرافه و یکی ازین شرکتهایی بود که کارشون نصب حفاظه تماس گرفتم ... برای ساعت 2 قرار گذاشت که کاگراشو بفرسته برای انجام کار ... و اونجوری که گفت حدود 3-4 ساعت طول میکشید... وبا احتساب بد قولی و استراحت و زمان های پرت حدودا تا ساعت 7 کارشون تموم میشد ..
    بعد از حساب کردن پول قفل ساز و گرفتن کلید های جدید در رو قفل کردم و نهارمو خوردم .. بی خیال شرکت رفتنم شدم ....ترجیح دادم زنگم نزنم!!!فقط به فاطمه یه sms زدم و گفتم که کلاسم طول میکشه تا 5 و نمیتونم بیام ...
    ساعت تقریبا 2:15 بود که نصابا اومدن و مشغول شدن ساعت 4 شمس زنگ زد به موبایلم و گفت که مجد سراغمو گرفته و وقتی دیده نیومدم عصبی شده و گفته پی گیر شه ..منم خیلی عادی در جواب شمس گفتم کلاسم تا 5 طول میکشه و دیگه بعدشم دیره بیام یه جور خودش جواب مجد رو بده!!!
    بر خلاف انتظارم کار نصابا طول کشید و ساعت نزدیکاه 8 بود و هنوز یکم دیگه از کارشون مونده بود خدا خدا میکردم مجد دیرتر از همیشه بیاد ولی متاسفانه 8:10 دقیقه بود که صدای ماشینش اومد ..احساس کردم رنگم پرید ولی واسه ی اینکه صحنه ی دیدنی چهرشو وقتی با حفاظ روبو میشه از دست ندم توی راهرو وایسادم ... تا مثلا نشون بدم که دارم به کار عزیزان کارگر شخصا!!! نظارت میکنم ...با صدای پاهاش ضربان قلب منم شدت گرفت .. وقتی از پاگرد پله ها پیچید برای چند ثانیه شوکه به در آپارتمان من خیره شد و بعدم سعی کرد به خودش بیاد بدون توجه به من رفت سمت آپارتمانشو داخل شد!!
    بالاخره طرفای 9 کار تموم شد برای حساب کتاب مجبور شدم تا دم در خونه باهاشون برم بعد از کلی چونه قیمت نه چندان معقولی رو بابت حق الزحمه و نصب ازم گرفتن...
    وقتی که برگشم بالا .. دیدم مجد به چهارچوب در آپارتمانش تکیه داده و با یه پوزخند داره منو نگاه میکنه بهش توجهی نکردم و رفتم سمت آپارتمانم که بلند گفت :
    - من اگه بخوام یه کاری رو بکنم از دیوار چینم شده رد میشم!!!
    جواب ندادم .. ولی جلوی چشمش نردرو کشیدم و قفل زدم و در حالی که داشت از عصبانیت چشمامش میزد بیرون درو محکم بستم و قفل کردم!!!
    فرردای انروز باحس بهتری از خواب پاشدمحس امنیت ... حس قدرت .. بعد از صبحانه خوردن یه مانتو شلوار مشکی از تو کمد برداشتم و یه کاپشن قرمز که سر کلاهش خز داشت رو روش پوشیدم و یه شال قرمز و مشکیم سرم و کردم و اون ماتیک قرمزه که میدونم مجد خیلی!! ذوستش داشت رو هم زدم و با ریمل مشکیم حسابی مژه هامو حالت دادم!!! با دیدن خودم تو آینه حسابی کیف کردم ... و با خنده گفتم :
    - ایییییییییییییینه!!!!!!
    بازم بی خیال مال دنیا شدم و ترجیح دادم تا برای جلوگیری از برخورد مجدد با مجد با آژانس برم واسه ی هیمن بلافاصله تماس گرفتم و بعد از یه ربع ماشین اومد راس 8 بود که رسیدم شرکت شمس با دیدن متعجب نگام کرد و برای اولین بار گفت :
    - چه خوشگل شدی مشفق!!!
    خنده ی مهربونی بهش کردم و گفتم :
    - مرسی لطف داری..
    طبق معمول که عینه کش زود به حالت اولیه بر میگشت سری تکون داد ومشغول کارش شد! منم کارتمو زدمو رفتم سمت اتاقم ..توی پیچ اول راهرو .. بی هوا سینه به سینه ی یه آقا شدم که باعث شد تمام کاغذهایی که دستش بود بریزه روی زمین .. معذرت خواهی کردم و دستپاچه نشستم و کمک کردم تا کاغذ ارو جمع کنیم ...
    سر کاغذ آخر دوتایی همزمان دستمون رفت به کاغذ که باعث شد برای یه لحظه نگاهم با یه جفت چشم ماشی رنگ تلاقی پیدا کرد .. بلند شدم و درجالیکه کاغذهارو تحویلش میدادم نگاهی بهش انداختم .. و معذرت خواهی کردم یه پسر تقریبا 27-28 ساله بود .. باپوست تیره و چشمای ماشی خوشرنگ و موهای خرمایی و قد نسبتا بلند و هیکل ورزیده و ... یه کت قهوه ای پوشیده بود با یه شلوار جین و پلیور سرمه ای و در کل خوشتیپ بود ..
    لبخندی زد و گفت :
    - تقصیر منم بود .. راستش منم اصلا حواسم نبود ..
    - بهر حال عذر میخوام
    میخواستم برم که دوباره پرسید :
    - شما مال این شرکتین ؟
    - بله ..
    - من پوریا راد .. از مهندسای های ایران پایا هستم
    - خوشبختم مشفق هستم .. بخش محاسبه
    لبخندی زد و گفت :
    - خوشحال شدم از آشناییتون خانوم مهندس!
    سری تکون دادم و خواستم از کنارش رد شم که خز کاپشنم گیر کرد به دکمه ی کتش تقلا کردم که درآد که خندید و گفت :
    - چند لحظه آروم باشید خانوم مشفق الان آزادش میکنم ..
    - توی همین حین صدای سرفه و بعدم سلام کردن دستپاچه ی راد باعث شد رومو بکنم اونور که با دیدن چشمای به خون نشسته ی مجد .. سلام آرومی دادم!!!
    مجد با صدایی که از عصبانیت دورگه شد بود گفت :
    - اینجا چه خبره ؟
    تا اومدم حرف بزنم راد گفت :
    - خزه کلاهه خانوم مشفق به دکمه ی ... آهان .. آزاد شد ... بعدم اشاره کرد به کتش منم کامل برگشتم سمت مجد و بعد ازینکه با یه پوزخند زیر پوستی به مجد نگاه کردم ..رو کردم سمت راد . مخصوصا با غلظت بیش از حد گفتم :
    - خیلی لطف کردید آقای راد!!ممنونم! بعدم با گفتن با اجازه رفتم سمت اتاقم!!!!
    حس خوبی داشتم ... یه گرمای مطبوعی از دیدن قیافه ی عصبی مجد تو وجودم نشست... در حالیکه هنوز سنگینی نگاهشو احساس میکردم وارد اتاق شدم... بعد از سلام و احوالپرسی با روحیه ی مضاعفی مشغول کار شدم... اونقدر کارا زیاد بود که نمیتونستیم حتی سر بلند کنیم .. تا اینکه یهو با صدای آتوسا همه بخودمون اومدیم ...
    - وااااایی؟؟؟؟ کیانا؟؟؟ اسمتو زیر این طرح چی کار میکنه؟؟؟
    متعجب نگاش کردم که طرحو رو میزش گذاشت و گفت :
    - خوب بیا ببین !!!
    از جام پاشدم و رفتم سمت میزش...طرح خودم بود که پریشبش کشیده بودم برای محاسبه ی مجدد اومده بود بخش ما!!! به آتوسا که منتظر جواب بود نگاهی کردم و بعدم داستان رو براشون البته!! با سانسور!!! تعریف کردم .. بعد از اینکه حرفم تموم شد فاطمه نگاهی بهم کرد و گفت :
    - عجیبه!! باورم نمیشه مجد چنین کاری کرده باشه!!!
    آتوسا و سحرم سرشونو به نشانه ی مثبت تکون داد و آتوسا ادامه داد :
    - یه دفعه من از یکی از نقشه های بی نام که در واقع مال خودشه یه ایراد کوچولو گرفتم بچه ها شاهدن باهام چه کرد!!!
    تعجب کرده بودم ... یعنی واقعا مجد اینقدر انتقاد ناپذیر بود؟؟؟ پس چرا حرف منو بی هیچ برو برگردی قبول کرد تازه اسمم آورد زیر نقشه؟؟!!!
    تمام مدت روز تا زمان ناهار فکرم حول حوش این موضوع میچرخید و آخرم به این نتیجه رسیدم حتما محاسبات طرح جایگزینم منطقی و بدون اشکال بوده..
    موقع ناهار مطابق هروز همه قابلمه به دست رفتیم سمت آشپزخونه .. موقعی که رسیدیم راد و دوتا آقای دیگه از شرکت ایران پایام سر میز بودن ..راد با دیدن من ازجاش بلند شد و مجدد سلام و احوال پرسی کرد و بعدم قبل از اینکه ما غذامون رو شروع کنیم خودش و همکاراش از آشپزخونه رفتن بیرون .. تا رفت فاطمه که اصولا آدم تیزی بود با لحن بامزه ای گفت :
    - به به !!! این آقا کی باشن ..
    - هیچی بابا امروز سر پیچ راهرو با هم متصادف شدیم یه سلام عیکی کردیم!! همین!!
    - خوشتیپه ها کیانا!!! مهندسم که هست!!!
    - مبارکه مامانش باشه!!
    آتوسا خندید وگفت :
    - راست میگه فاطمه, از دستش نده!!! بالاخره ما دوتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردیم!!!
    فاطمه در ادامه ی حرف آتوسا گفت :
    - ما با همین یه نگاه بود بل گرفتیم چسبیدیم به شوهرامون عینهو سریش اونام دیگه مجبور شدن ..
    بعدم زد زیر خنده که آتوسا گفت :
    - وااا!!! فاطمه دلشونم بخواد!!!!!!
    همه خندیدیم و مشغول شدیم ... بعد از غذا بلافاصله برگشتیم سر کارامون معمولا هفته هایی که آخرش تحویل داشتیم کارا بقدری زیاد بود که وقت سر خاروندنم نداشتیم !!! ساعت طرفای 4 بود که فاطمه اومد بالای سرم و گفت :
    - ببین کیانایی من کارم مونده ولی باید حتما برم وقت دکتر دارم!!! تو میتونی در حقم خواهری کنی؟؟؟
    خندیدم و گفتم :
    - زبون نریز !!!!! چقدر هست؟؟؟
    - به جون کیانا 1 ساعت بیشتر نمیشه!!
    نمیدونم چرا اینقدر فاطمه به دلم نشسته بود خندیدم و گفتم :
    - پدر مرام بسوزه برو خیالت راحت ...
    گونمو بوسید و گفت :
    - برام دعا کن کیانا!!!!
    نگاش نگران بود!!! نمی دونم چی شده بود!!! سرمو تکوون دادم و گونشو بوسیدم و گفتم :
    - هر چی هست توکل به خدا...
    دوباره تشکر کرد و رفت . نزدیکای 5 آتوسا و سحرم آماده شدن واسه رفتن و باز من فقط عین این شاگرد تنبلا موندم کارای فاطمه خیلی نبود واسه ی همین 45 دقیقه بیشتر طول نکشید از اونجایی که کلی کار واسه دانشگامم داشتم بعد از تموم شدن کارم سریع طرح ها رو لوله کردم و بعد از اینکه تحویل بازبینی دادم کیفمو انداختم رو دوشمو از شرکت زدم بیرون ... یکم بیشتر از ساختمون شرکت دور نشده بودم که یهو دیدم یکی داره صدام میکنه برگشتم دیدم راده ... رفتم اونور خیابون ببینم چی میگه که از ماشین پیاده شد وگفت :
    - خانوم مشفق هوا سر د شده افتخار میدید برسونمتون ..
    - نه مرسی لطف دارید ..
    - تورو خدا تعارف نکنین لا اقل تا یجا که مسیرتونه ..!!!
    توی همین گیر و دار تعارفات یهو چشمم افتاد اونور دیدم ماشین مجد از پارکینگ شرکت پیچید توی خیابون!!! و اومد سمت ما ...نمیدونم چرا ولی یهو ..یه حس پلیدی وادارم کرد که بی مقدمه به راد گفتم :
    - باشه میام!!
    و بعدم بلافاصله جلو چشم مجد که تازه مارو دیده بود سوار ماشین راد شدم!!!
    از طرفی رادم که تعجب کرده بود که چرا تو 1 ثانیه منی که اینقدر سفت و سخت وایساده بودم میگفتم نمیام یهو تغییر عقیده دادم با طمانینه راه افتاد!!!!
    راد برای اینکه جو سنگین ماشین رو عوض کنه شروع کرد حرف زدن و از پروژه گفتن اما من تمام مدت حواسم به ماشین مجد بود که پشتمون با فاصله ی یکی دو ماشین داشت میومد و به نوعی تعقیبمون میکرد !! واسه ی همین سوال های راد با یه بله یا نه سر سری جواب میدادم!!!البته گاه گداریم راهنماییش میکردم و آدرس رو بهش میگفتم !!بالاخره حدود نیم ساعت بعد رسیدیم سر کوچمون و من بدون اینکه یه کلمه فهمیده باشم که راد چی گفته و من چی شنیدم ازش تشکر کردم وپیاده شدم!!! وقتی ماشین راد رفت از دور ماشین مجد رو دیدم!! تازه یادم افتاد که فکر این یه تیکه مسیرو نکردم!!!! راستش یکم ترسیدم ولی بعدش گفتم : تو کوچه که دیگه نمیتونه غطی بکنه !!!
    با کمی استرس راه افتادم سمت خونه و بر خلاف تصورم ماشین مجد از بغلم گاز داد ورفت ... با رد شدن ماشین از کنارم نفس راحتی کشیدم .... موقعی که رسیدم خونه ...ماشینش تو ی پارکینگ بود از پله ها رفتم بالا که دیدم توی پاگرد نشسته ... خواستم از بغلش رد شم که خیلی آمرانه گفت :
    - کیانا بشین!!!!!
    بی تو جه بهش از پله ها رفتم بالا که بر خلاف انتظار خیلی ملایم بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش و گفت :
    - خواهش میکنم!!
    بی هیچ حرفی نشستم پیشش که گفت :
    - مگه بهت نگفتم دوست ندارم کسی بفهمه توی یه ساختمونیم خانوم موشه؟؟؟؟
    اخم کردم و گفتم :
    - من سر کوچه پیاده شدم!!!
    مهربون خندید و گفت :
    - میدونم سر کوچه پیاده شدی ... ولی ..حرفم اینه!! اصلا چرا سوار شدی؟؟؟

    - خوب اصرار کرد منم..
    - وسط حرفم پرید و گفت :

    - یعنی هر کی اصرار کنه ...

    - عصبی نگاش کردم و گفتم :

    - -نخیر!!! آقای راد همکارمه!!

    آروم عین بابا ها خواست گونمو ناز کنه که سرمو عقب کشیدم نفس عمیقی کشید . گفت :
    - دوست ندارم بخاطر لج و لجبازی سوار ماشینه غریبه ها شی!!!!
    - بعدم در حالیکه خز کاپشنمو با دستش لمس میکرد گفت :
    - - دوست ندارم بخاطر لج و لجبازی کاپشن قرمز بپوشی..
    اومدم حرف بزنم که انگشت گذاشت رو لبمو گفت :
    - آقای راد همکارته درست!!! ولی چند وقته میشناسیش؟؟؟!! منی که الان رئیسشم!! روزی 10 دفعه میبینمش باهاش طرف صحبت میشم نمیشناسمش!!!
    با اینکه حرفاش منطقی بود ولی دلم میخواست کلشو بکنم!!!!!با خودم باید روراست میبودم!! من هر کاری میکردم تجربه ای که مجد داشت رو نداشتم!! ازینکه میدیم تک تک حرکتامو تا حدودی میفهمه حرصی میشدم.. توی همین فکرا بودم که دیدم زیادی داره پدرانه نطق میکنه نا خودآگاه کفتم :
    - باشه!! درست .. نمیشناسمش .. ولی لامصب خوب تیکه ایه!!!
    یهو برای چند ثانیه با دهن باز نگام کرد و بعد در حالی که سعی میکرد عصبی بودن خندشو قایم کنه گفت :
    - به پای هم پیر شید فقط بپا همه مثل من نیستن تا لب چشمه برن ولی محض خاطر چشمه تشنه برگردن!!!
    چپ چپ نگاش کردم که دوباره زیر گوشم گفت :
    - قیافش بد نیست ... ولی مال این حرفا نیست!!!
    با عصبانیت گفتم:
    - کدوم حرفا ؟؟

    - حالا!!!
    اومدم پاشم که مچ دستمو گرفت و پیچوند ...
    بعد م زیر گوشم گفت :
    - این دفعرو میذارم به حساب بچگیت!!!
    دستمو با تقلا از تو دستش درآوردمو گفتم :
    - فکر نکنم اینکه توی سن 24 سالگی دوست دارم با یکی آشنا بشم به شما ربطی داشته باشه!!!!
    خیلی عادی گفت :
    - میترسم برات گرون تموم شه جوجو!!!
    عصبی شدم و گفتم :
    - تهدیدم میکنین؟؟؟
    - نه ... هم جنسای خودمو میشنسم!!!
    تقریبا با لحن بدی گفتم :
    - جنس شخص شما که از نامردی و کثیفی تکه!!! پس بعید بدونم هم جنس شما وجود داشته باشه که بخواین بشناسین!!!
    بعدم نگامو از چشماش که از زور عصبانیت ریز شده بود و رنجش بوضوح توش دیده میشد برداشتم و رفتم سمت آپارتمانم....
     
  2. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل دهم :
    تقریبا دو هفته از اون روزی که من مریض شدم گذشت توی اون دو هفته اونقدر همه مشغول بودیم و هر کی به نوعی داشت با خواسته های نا معقول شرکت ایران پایا سر و کله میزد که تقریبا نه من به پرو پای مجد می پیچیدم نه اون در واقع به نوعی اون اگه از پس رامش بر میومد کلاهشو باید می انداخت هوا و دیگه وقتی واسه ی من نمیموند ..
    از طرفی منم علاوه بر کارای شرکت کارای دانشگاه میان ترما ی دانشگامم شروع و شده بود اونقدر ذهنم درگیر بود و کار ریخته بود سرم که فرصتی برای رویا بافی و خیال پردازی و نقشه کشی نداشتم ... البته ناگفته نماند چون گاه گداری مجبور میشدم تا 2-3 صبح بیدار باشم از رفت و آمد های رامش به خونه ی مجد که اقلا هفته ای دو سه بار بود بی خبر نبودم ...
    یه هفته ای به دادن متمم طرح تکمیلی پارت اول پروژه مونده بود که نقشه هاش برای محاسبه اومد بخش ما... فاطمه استرس داشت و مدام میگفت :
    - بچه ها با نهایت دقت کار کنید این با همه ی کارهایی که تا الان داشتیم فرق میکنه ...
    مام نهایت دقتمون رو روی کار گذاشتیم اما هنوزم من دستم کند بود البته لازم به توضیح کلا هم وسواس زیادی به خرج میدادم طرفای ساعت 5 بود که کار بچه ها یکی یکی تموم شد فاطمه اومد بالای سرم و گفت :
    - وای کیانا تو هنوز کارت مونده ؟؟؟؟
    - آره میمونم تا تمومش کنم ..
    - کیانا جون تمو کنی بریا ... وگرنه من باید جواب مجد رو بدم .. میدونی که کارام سنگین میشه اخلاقیاتش بهم میریزه ..
    سری تکون داد و گفتم :
    - نگران نباش شما برین من تمومش میکنم ...
    فاطمه با گفتن : موفق باشی با بچه های دیگه راهی شدن و رفتن ..
    توی محاسباتم یه قسمت بود که هر چی محاسبه میکردم با عددای دیگه جور در نمیومد یعنی به نظرم به طور کل اشکال از طرح اصلی مهندسی بود که نقشه رو کشیده .. پایین صفحه رو نگاه کردم اما متاسفانه اسم طراح اون قسمت نبود ..
    رفتم روبروی تخته سفیدم وایسادم شروع کردم طرح خودمو مطابق با سایر قسمت ها کشیدم و محاسبتشم زیر ش نوشتم ... بنظرم این خیلی بهتر و دقیق تر بود ... منتهی نمیدونستم باید چجوری این طرحمو ارائه بدم تصمیم گرفتم یه سر اتاق مهندسی بزنم .. وقتی رفتم هیچکس توی اتاق نبود مندسین مهمان ایران پایام رفته بودن ... رفتم ببینم اگه مجد باشه با اون لااقل یه مشورتی بکنم در اتاقشو زدم که دیدم صدایی نیومد آروم در رو باز کردم دیدم سرش رو میزه فکر کردم خوابه واسه ی همین اومدم از اتاق برم بیرون کع گفت :
    - کاری داشتی؟
    - مزاحمتون شدم!
    چشماشو از نور ریز کرده وبود وگفت :
    - نه مزاحم نبودی بگو کارتو ..
    - میشه چند لحظه بیاین اتاقم .. احساس میکنم یکی از نقشه ها یه مشکل غیر قابل اغماض داره ..
    اصلا فکر نمیکردم اینقدر تحویلم بگیره خیلی جدی گفت :
    - حتما ... بریم فقط بهتر نبود اول با مهندس طرح صحبت کنی ..
    - خواستم اما زیر طرح اسمی نبود ..
    - ابروشو داد بالا و در رو باز کرد و گفت :
    - بفرمایید ..
    تمام مدتی که من و واسش ایرادات رو گفتم و طرح پیشنهادی خودمو براش توضیح دادم سکوت کرده بود و به دقت گوش میداد ..
    حرفام که تموم شد ... دیدم هنوز ساکته و داشت نقشه ی رو میز رو بررسی میکرد ... یه نگاه به طرح من انداخت و گفت :
    - میتونی تا شب پلان کاملشو بکشی؟؟؟؟؟!!! منم میمونم شرکت یکم کارای عقب افتاده دارم ..
    تعجب کردم :
    - یعنی طرح من مورد تاییده ؟
    مهربون نگام کرد و گفت :
    - بله خانوم مهندس..
    این اولین بار بود با لحن جدی و خوب منو مهندس خطاب میکرد یه حس خوبی بهم دست داد و منم با یه لبخند گفتم :
    پس از همین الان شروع میکنم..
    سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت
    ساعت 6 بود شروع کردم و طرفای ساعت 8 بود که در اتاقم زده شد و مجد با دو تا ظرف غذا اومد تو و گفت :
    - در چه حالی؟
    - یه نیم ساعت سه ربع دیگه کار داره فکر کنم ...
    - پس بیا شامتو بخور مریض نشی..
    از اونجایی که خیلی گشنم بود قبول کردم و رفتیم توی آشپزخونه و مشغول شدیم .. تا حالا غذا خوردنشو ندیده بودم و واسم جالب بود خیلی تمیز و آروم میخورد و لقمه های کوچک بر میداشت در حین غذا خوردن ازم پرسید:
    - کیانا ایراد دیگه ای پیدا نکردی نقشه ها رو خوب بررسی کن یه هفته بیشتر وقت نیست .. بعدم انگار با خودش حرف میزنه گفت :
    - این هفته تموم بشه این نقشه ها تایید شه من یه نفس راحتی می کشم!!!
    غذامو که خوردم رو کردم بهش و گفتم :
    - -من برم سر کارم راستشو بگم یه ذوقی دارم!!!!
    خنده ای کرد و سرشو تکون داد ...
    تقریبا سه ربع بعد که کارم تموم شد و با ذوق دستمو زدم بهم خیلی خوب شده بود همون موقع در زد و وارد شد ..گفتم :
    - تموم شد!!!!!
    بدون حرف اومد بالای سرم دستاشو حائل میز نقشه کشی کرد و شروع کرد با دقت بررسی کردن کارم .. یه 3-4 دقیقه ای بی هیچ حرفی گذشت و سرشو آورد بالا وگفت :
    - میخوای بدونی مهندسی که ازش ایراد گرفتی کی بود؟؟؟!!!
    با ذوق گفتم :
    - آره ...کی بود ..
    خنده ی تلخی کرد وگفت :
    - توی این شرکت فقط زیر طرح های رئیس شرکت اسمی نوشته نمیشه ..
    اول نفهمیدم منظورشو ولی بعد از چند ثانیه دوزاریم افتاد ... آب دهنم رو قورت دادم وگفتم :
    - من ...نمی..
    انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت :
    - هیییسس!! خوشحالم تو فهمیدی ... فقط باید یه قول کوچیک بدی ... اونم به کسی نگی..
    سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم ولی ته دلم یه ذوقی داشتم که نگو ازینکه ازش ایراد گرفتم ..گویا این ذوق زائد الوصف از صورتم معلوم بود چون گفت :
    - حالا از خوشحالی نترکی ...
    با این حرفش نتونستم خودمو کنتر کنم زم زیر خنده که اومد سمتم وآروم انگشتشو کشید رو چال گونم ...نمیدونم تو نگاش چی بود که خندمو خوردم ...آروم گفت :
    - میدونی تا این وقت شب نباید یه موش پیش یه گربه ی گرسنه بمونه ... اونم موشی که اینقدر موشه!!!
    مهربون خندید و ادامه داد :
    - کیانا باورم نمیشه تو جوجه مهندس فقط متوجه ایرادم شدی ..میدونی این نقشرو همه ی مهندسا بررسی کرده بودن ؟؟؟
    سرمو به نشانه ی نه تکون دادم که گفت :
    - خوشحالم از اینکه احساسی استخدامت کردم پشیمون نشدم .. الانم زودی برو تو پارکینگ تا من بیام بریم خونه!! زود تا مجبور نشدم کثیف بازی کنم ..
    - حرفش خیلی جدی بود و اسه ی همین سری کیفمو برداشتم از در زدم بیرون ...همین که رسیدم دم در شرکت .. رامش از در اومد تو و با نگاه پر از سوال و غیر دوستانه ای گفت :
    - این وقت شب اینجا چی کار میکنی ؟؟؟؟؟!!!
    تا اومدم جواب بدم مجد با لحن عصبی گفت :
    - من گفتم یکی از بخش محاسبات بمونه هیچکدوم حاضر نشدن جز خانوم مشفق..
    رامش با لحن بدی گفت :
    - آخه واسه هیچکدومشون قد این خانوم صرف نداشت که بمونن!!!!
    عصبی شدم گفتم :
    - اون مدل صرفارو که شما خوب بلدی چرتکش رو بندازی!!!!
    رامش عصبی اومد سمتم و گفت :
    - زبونتو بکن تو حلقت وگرنه میندازمت ازینجا بیرونا ....
    با این حرف مجد اومد سمت رامش و گفت :
    - چه خبرته عزیزم .. به خانوم مشفق چیکار داری ایشون لطف کردن تا الان موندن!!
    رامش در حالیکه تابلو خودش رو لوس میکرد گفت :
    - شروین دیدی که این دختره ی عقده ای چشم دیدن منو نداره ...
    مجد در حالیکه نگاش به من بود زیر گوش رامش گفت :
    - عزیزم همه به تو و معلومات تو حسودیشون میشه یه مدیر خوب که نباید اینجوری سر هیچی از کوره در بره!!!
    بغض بدی چنگ انداخت به گلوم .... پوزخندی زدم و گفتم :
    - واقعا این تحصیلات آکادمیکتون حسادت برانگیزه!!!!
    رامش دوباره عصبی برگشت شمت من اما تا اومد حرفی بزنه مجد عصبی گفت :
    - خانوم مشفق زیادی بهتون میدون دادم ... برید بیرون تا توبیخ کتبی نشدید!!!!!
    نگاه پر از نفرتی به هردوشون انداختم و زیر لب جوری که مطمئن بودم مجد میشنوه گفتم :
    - خلایق هر چه لایق!!!!
    ساعت 10 شب بود هوام سوز بدی داشت ..از در ساختمون زدم بیرون شماره ی آژانسم نداشتم بغضم گرفته بود تا میومدم یکم به مجد امیدوارم شم ...اون روی پلیدشو به نمایش میذاشت کثافت تو تخم چشمای من نگاه کرد و گفت ...حسودی... هه!!!
    تا آژانس حدود یه ربع پیاده بود .. از سرما نوک انگشتام گز گز میرفت .. از همه بد تر قلبم بود که انگار یکی چن انداخته بود بهش ... توی همین فکرا بودم که با بوق یه ماشین به خودم اومدم .. دیدم مجد پشت فرمون و داره بوق میزنه .. با دیدنش شیشرو داد پایین و گفت :
    - کیانا سوار شو دختر یخ زدی ...
    - عصبانی نگاش کردم و بی توجه بهش راهمو ادامه دادم پا به پام میومد و میخواست مجابم کنه که سوار شم که یه لحظه برگشتم عقب و دیدم ماشین نیروی انتظامی از پشت داره میاد ..روسریمو یکم کشیدم جلو و مثلا رفتم سمت ماشین مجد ولی به محض اینکه مجد وایساد تا سوار شم واسه ی ماشین پلیس دست تکون دادم و ماشین مجد رو نشونشون دادم اونام بلا فاصله با بلند گو به مجد اخطار دادن که وایسه وقتی افسر ها پلیس پیاده شدن یکیشون رفت سمت مجد و از ماشین پیلدش کرد و اون یکی ازم پرسید چی شده در کمال خونسردی گفتم :
    - این آقا الان 5 دقیقست مزاحمه منه ...و پا به پام داره میاد ...
    کارد میزدی خون مجد در نمیومد .. از نگاش آتیش میبارید و با چشماش میخواست خفم کنه ..
    مامور پلیس ازم پرسید که شما چرا این وقته شب اینجا هستید که گفتم :
    - من داشتم میرفتم آژانس سر خیابون ماشین بگیرم چون شمارشو گم کرده بودم که این آقا مزاحمت ایجاد کرد ..
    - افسر آروم بدون اینک مجد بشنوه گفت :
    - شما شکایتی دارید ..
    نگاهی به مجد که داشت با عصبانیت به اون یکی مامور جواب پس میداد انداختم و در حالی که دلم غنج میرفت از خوشحالی گفتم :
    - نه شکایتی ندارم ولی بدم نمیاد یه گوشمالی حسابی به این افراد بدین مامور با تکون سر منظورمو فهمید و گفت :
    - - شما میتونید برید ...بقیه اش رو بسپرید به من ..
    ازشون تشکر کردم با خوشحالی راهی شدم!!!

    اونشب تا برسم خونه کلی با خودم خندیدم ... انگار خدام جواب دل سوختمو داده بود و اون ماشین پلیس رو سبز کرده بود ...مدام قیافه ی مجد با اون تیپ و کب کبه و دب دبش میومد جلوی صورتم و ناخودآگاه ریز ریز میخندیدم ... فکر کنم راننده آژانسم شک کرد به سلامت عقلم..
    ساعت نزدیکای 11 بود رسیدم خونه و یه راست رفتم تو اتاقم داشتم لباس خوابمو که یه بلوز ساتن رکابی آسمانی با یه شلوار همرنگش بود رو میپوشیدم احساس کردم یه صدایی از پایین اومد ..ولی بعد که گوش دادم چیزی نشنیدم ..پیش خودم گفتم لابد باز توهم زدم ...رفتم دستشویی مسواکمو زدم و برگشتم تو اتاق .... جلوی میز توالتم وایستاده بودم تا کرم بزنم به صورتم که توی آینه با دیدن مجد که تکیه داده بود به در اتاقم میخکوب شدم اول فکر کردم خیالاتی شدم برگشتم دیدم نه ... اونجا ایساده و با نگاهی که از توش آتیش میبارید زل زده بود به من ... نفسام به شماره افتاد.... در اتاق رو بست و اومد سمتم و من ناخودآگاه چند تا قدم به عقب برداشتم ...تا اینکه خوردم به میز ...مجد در حالیکه موهاش بهم ریحته بود و داشت دندوناشو بهم فشار میداد از عصبانیت.. آروم آروم نزدیکم شدو گفت :
    - این چه کاری بود که کردی ؟؟؟؟؟!!!
    سعی کردم خودمو نبازم و گفتم :
    - تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ مگه ...
    فریاد زد :
    - خفه شو!!! بهت میگم این چه غلطی بود کردی ....؟؟؟
    همزمان با فریادش موهامو تو چنگش گرفت و سرمو درست روبروی صورتش قرار داد و گفت :
    - قرارمون این بود بازیه کثف نکنیم درسته ؟؟؟؟ زیر قولت زدی کوچولو!!!...پس حالا نوبت منه ..بدون خودت خواستی خانوم موشه بعدم با دست آزادش شروع کرد سر شونه هامو لمس کردم ... از درد موهام که کشیده میشد نفسم بالا نمیومد ... بغض کردم ...تنها صدایی که از گلوم در اومد یه نه نا مفهوم بود ...
    - صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت :
    - نه چی؟؟؟ هان ؟؟؟ بگو... بگو تا همینجا یه کاری نکردم که مجبور شی تا آخر عمر دنبالم بیفتی...
    بغضم ترکید با صدای لرزون گفتم :
    - تورو خدا ولم کن ...
    موهامو ول کرد و دستشو به شونم گرفت و هولم داد وچسبوندتم به دیوار و خنده ی عصبی کرد و داد زد :
    - حالا مونده خال قزی ...فهمیدی؟؟؟ حالا مونده!!!
    و شروع کرد به باز کردن دکمه های بلوزش ..
    گریم تبدیل به هق هق شد ...بعد از باز کردن دکمه هاش دستشو حائل دیوار کرد و خیمه زد روم اومد بیاد جلو تا لبامو ببوسه که دست آزادمو حائل کردم به سینشو با هق هق گفتم :
    - تورو خدا ... تورو خدا ولم کن ...
    - عصبی داد زد :
    - ولت کنم که پروتر شی؟؟ اره ..میخواستی آبرومو ببری که چی بشه؟؟؟
    تنشو روی دستم که حائل بود فشار داد ... تنش عین کوره بود و قلبش زیر دستم محکم میکوبید به سینش ...
    اون یکی دستشو از شونم سر داد و از زیر بلوزم حلقه کرد دور کمرم و منو کشید سمت خودش که طاقت نیاوردم میون هق هق داد زدم :
    - شروین توروخدا ..به قرآن من منظوری نداشتم .... توام اذیتم کردی .... شروین بس کن ... شروین به جون مامان نوشینم منظوری نداشتم ...
    احساس کردم دستش شل شد ...
    یه لحظه چشمم افتاد تو چشماش نگاش دیگه اون کینه و عصبانیت توش نبود ...
    چند ثانیه ای بهم زل زد و بعد یهو دستاشو ول کرد و یه قدم رفت عقب ...سینه ی مردونش بالا و پایین میرفت و روی پیشونیش عرق نشسته بود .. .دیگه توان نداشتم ..نشستم رو زمین و شروع کردم زار زار گریه کردن ... تمام تنم میلرزید .. یه لحظه احساس کردم دستی کشید رو موهام ... عصبی دستشو پس زدم و گفتم :
    - گمشو بیرون .... زورت از همه ی عالم و آدم فقط به من رسیده آره ؟؟؟ این همه عروسک دورتن ... دست از سرم بردار.. فهمیدی ..
    انگشتشو به نشونه ی تهدید تکون داد و گفت :
    - اینکارو کردم تا بدونی با کی طرفی .. از فکر عوض کردن قفل درم بیا بیرون چون درو میشکونم و کلا اُپن میشی!!!!!
    از اینکه فکرمو خونده بود گریم شدت بیشتری گرفت و در حالی که صدام یارا نداشت ولی با همه ی توانم داد زدم :
    - عقده ای ... تو مشکلداری .. تو... تو.... تعادل روحی نداری..
    پوزخندی زد و از در اتاق رفت بیرون ....موقعی به خودم اومد که صدای در پایین خونرو لرزوند ..
    با بدبختی خودمو کشیدم رو تخت و اونقدر به حال خودم اشک ریختم تا خواب رفتم ....

    صبح روز بعد طرفای 10 از خواب پریدم ...یادم افتاد که دانشگاه دارم سریع از جام بلند شدم ... با دیدن خودم تو آینه وحشت کردم چشمام ورم کرده بود و سر شونم کبود شده بود ...نمیدونم چرا با یادآوری شب قبل دوباره بغض کردم ..... باید تلافی میکردم ... حس انتقام تو بند بند وجودم رخنه کرده بود .. نمیدونم تو وجود آدمیزاد چیه که مثل یک اینرسی در مقابل کلمه های دستوری عمل میکنه .... این اینرسی تو وجود من در مقابل مجد به اوج خودش میرسید برای همین یه حسی از درون دستور به سرکشی میداد ...
    برای مبارزه باید یه دژ مستحکم واسه خودم میساختم واسه ی همین در نظرم اولین کاری که باید میکردم عوض کردن قفل در بود!!! حداقل تا درو میشکست وقت میشد فرار کنم ..یه جا پناه بگیرم .. کار بعدیم که ضربه ی آخر محسوب میشد این بود که برای در حفاظ آهنی بگذارم ... ولی اون کار یکم وقت گیر بود با این حال میدونستم این روزا مجد زود تر از ساعت 8 نمیاد .. باید زود دست بکار میشدم .. ...حاضر شدم و بعد از اینکه از بانکی که توش حساب داشتم پول برداشتم یه پرس غذا از تهیه ی غذایی که همون نزدیکی بود خریدم ساعت حول و حوش 12 بود که با یه قفل ساز برگشتم خونه مادامی که توپی در داشت عوض میشد راهنمای همشهری که سر راه خریده بودم باز کردم با اولین شماره که از پیش شمارش نشون میداد همین اطرافه و یکی ازین شرکتهایی بود که کارشون نصب حفاظه تماس گرفتم ... برای ساعت 2 قرار گذاشت که کاگراشو بفرسته برای انجام کار ... و اونجوری که گفت حدود 3-4 ساعت طول میکشید... وبا احتساب بد قولی و استراحت و زمان های پرت حدودا تا ساعت 7 کارشون تموم میشد ..
    بعد از حساب کردن پول قفل ساز و گرفتن کلید های جدید در رو قفل کردم و نهارمو خوردم .. بی خیال شرکت رفتنم شدم ....ترجیح دادم زنگم نزنم!!!فقط به فاطمه یه sms زدم و گفتم که کلاسم طول میکشه تا 5 و نمیتونم بیام ...
    ساعت تقریبا 2:15 بود که نصابا اومدن و مشغول شدن ساعت 4 شمس زنگ زد به موبایلم و گفت که مجد سراغمو گرفته و وقتی دیده نیومدم عصبی شده و گفته پی گیر شه ..منم خیلی عادی در جواب شمس گفتم کلاسم تا 5 طول میکشه و دیگه بعدشم دیره بیام یه جور خودش جواب مجد رو بده!!!
    بر خلاف انتظارم کار نصابا طول کشید و ساعت نزدیکاه 8 بود و هنوز یکم دیگه از کارشون مونده بود خدا خدا میکردم مجد دیرتر از همیشه بیاد ولی متاسفانه 8:10 دقیقه بود که صدای ماشینش اومد ..احساس کردم رنگم پرید ولی واسه ی اینکه صحنه ی دیدنی چهرشو وقتی با حفاظ روبو میشه از دست ندم توی راهرو وایسادم ... تا مثلا نشون بدم که دارم به کار عزیزان کارگر شخصا!!! نظارت میکنم ...با صدای پاهاش ضربان قلب منم شدت گرفت .. وقتی از پاگرد پله ها پیچید برای چند ثانیه شوکه به در آپارتمان من خیره شد و بعدم سعی کرد به خودش بیاد بدون توجه به من رفت سمت آپارتمانشو داخل شد!!
    بالاخره طرفای 9 کار تموم شد برای حساب کتاب مجبور شدم تا دم در خونه باهاشون برم بعد از کلی چونه قیمت نه چندان معقولی رو بابت حق الزحمه و نصب ازم گرفتن...
    وقتی که برگشم بالا .. دیدم مجد به چهارچوب در آپارتمانش تکیه داده و با یه پوزخند داره منو نگاه میکنه بهش توجهی نکردم و رفتم سمت آپارتمانم که بلند گفت :
    - من اگه بخوام یه کاری رو بکنم از دیوار چینم شده رد میشم!!!
    جواب ندادم .. ولی جلوی چشمش نردرو کشیدم و قفل زدم و در حالی که داشت از عصبانیت چشمامش میزد بیرون درو محکم بستم و قفل کردم!!!
    فرردای انروز باحس بهتری از خواب پاشدمحس امنیت ... حس قدرت .. بعد از صبحانه خوردن یه مانتو شلوار مشکی از تو کمد برداشتم و یه کاپشن قرمز که سر کلاهش خز داشت رو روش پوشیدم و یه شال قرمز و مشکیم سرم و کردم و اون ماتیک قرمزه که میدونم مجد خیلی!! ذوستش داشت رو هم زدم و با ریمل مشکیم حسابی مژه هامو حالت دادم!!! با دیدن خودم تو آینه حسابی کیف کردم ... و با خنده گفتم :
    - ایییییییییییییینه!!!!!!
    بازم بی خیال مال دنیا شدم و ترجیح دادم تا برای جلوگیری از برخورد مجدد با مجد با آژانس برم واسه ی هیمن بلافاصله تماس گرفتم و بعد از یه ربع ماشین اومد راس 8 بود که رسیدم شرکت شمس با دیدن متعجب نگام کرد و برای اولین بار گفت :
    - چه خوشگل شدی مشفق!!!
    خنده ی مهربونی بهش کردم و گفتم :
    - مرسی لطف داری..
    طبق معمول که عینه کش زود به حالت اولیه بر میگشت سری تکون داد ومشغول کارش شد! منم کارتمو زدمو رفتم سمت اتاقم ..توی پیچ اول راهرو .. بی هوا سینه به سینه ی یه آقا شدم که باعث شد تمام کاغذهایی که دستش بود بریزه روی زمین .. معذرت خواهی کردم و دستپاچه نشستم و کمک کردم تا کاغذ ارو جمع کنیم ...
    سر کاغذ آخر دوتایی همزمان دستمون رفت به کاغذ که باعث شد برای یه لحظه نگاهم با یه جفت چشم ماشی رنگ تلاقی پیدا کرد .. بلند شدم و درجالیکه کاغذهارو تحویلش میدادم نگاهی بهش انداختم .. و معذرت خواهی کردم یه پسر تقریبا 27-28 ساله بود .. باپوست تیره و چشمای ماشی خوشرنگ و موهای خرمایی و قد نسبتا بلند و هیکل ورزیده و ... یه کت قهوه ای پوشیده بود با یه شلوار جین و پلیور سرمه ای و در کل خوشتیپ بود ..
    لبخندی زد و گفت :
    - تقصیر منم بود .. راستش منم اصلا حواسم نبود ..
    - بهر حال عذر میخوام
    میخواستم برم که دوباره پرسید :
    - شما مال این شرکتین ؟
    - بله ..
    - من پوریا راد .. از مهندسای های ایران پایا هستم
    - خوشبختم مشفق هستم .. بخش محاسبه
    لبخندی زد و گفت :
    - خوشحال شدم از آشناییتون خانوم مهندس!
    سری تکون دادم و خواستم از کنارش رد شم که خز کاپشنم گیر کرد به دکمه ی کتش تقلا کردم که درآد که خندید و گفت :
    - چند لحظه آروم باشید خانوم مشفق الان آزادش میکنم ..
    - توی همین حین صدای سرفه و بعدم سلام کردن دستپاچه ی راد باعث شد رومو بکنم اونور که با دیدن چشمای به خون نشسته ی مجد .. سلام آرومی دادم!!!
    مجد با صدایی که از عصبانیت دورگه شد بود گفت :
    - اینجا چه خبره ؟
    تا اومدم حرف بزنم راد گفت :
    - خزه کلاهه خانوم مشفق به دکمه ی ... آهان .. آزاد شد ... بعدم اشاره کرد به کتش منم کامل برگشتم سمت مجد و بعد ازینکه با یه پوزخند زیر پوستی به مجد نگاه کردم ..رو کردم سمت راد . مخصوصا با غلظت بیش از حد گفتم :
    - خیلی لطف کردید آقای راد!!ممنونم! بعدم با گفتن با اجازه رفتم سمت اتاقم!!!!
    حس خوبی داشتم ... یه گرمای مطبوعی از دیدن قیافه ی عصبی مجد تو وجودم نشست... در حالیکه هنوز سنگینی نگاهشو احساس میکردم وارد اتاق شدم... بعد از سلام و احوالپرسی با روحیه ی مضاعفی مشغول کار شدم... اونقدر کارا زیاد بود که نمیتونستیم حتی سر بلند کنیم .. تا اینکه یهو با صدای آتوسا همه بخودمون اومدیم ...
    - وااااایی؟؟؟؟ کیانا؟؟؟ اسمتو زیر این طرح چی کار میکنه؟؟؟
    متعجب نگاش کردم که طرحو رو میزش گذاشت و گفت :
    - خوب بیا ببین !!!
    از جام پاشدم و رفتم سمت میزش...طرح خودم بود که پریشبش کشیده بودم برای محاسبه ی مجدد اومده بود بخش ما!!! به آتوسا که منتظر جواب بود نگاهی کردم و بعدم داستان رو براشون البته!! با سانسور!!! تعریف کردم .. بعد از اینکه حرفم تموم شد فاطمه نگاهی بهم کرد و گفت :
    - عجیبه!! باورم نمیشه مجد چنین کاری کرده باشه!!!
    آتوسا و سحرم سرشونو به نشانه ی مثبت تکون داد و آتوسا ادامه داد :
    - یه دفعه من از یکی از نقشه های بی نام که در واقع مال خودشه یه ایراد کوچولو گرفتم بچه ها شاهدن باهام چه کرد!!!
    تعجب کرده بودم ... یعنی واقعا مجد اینقدر انتقاد ناپذیر بود؟؟؟ پس چرا حرف منو بی هیچ برو برگردی قبول کرد تازه اسمم آورد زیر نقشه؟؟!!!
    تمام مدت روز تا زمان ناهار فکرم حول حوش این موضوع میچرخید و آخرم به این نتیجه رسیدم حتما محاسبات طرح جایگزینم منطقی و بدون اشکال بوده..
    موقع ناهار مطابق هروز همه قابلمه به دست رفتیم سمت آشپزخونه .. موقعی که رسیدیم راد و دوتا آقای دیگه از شرکت ایران پایام سر میز بودن ..راد با دیدن من ازجاش بلند شد و مجدد سلام و احوال پرسی کرد و بعدم قبل از اینکه ما غذامون رو شروع کنیم خودش و همکاراش از آشپزخونه رفتن بیرون .. تا رفت فاطمه که اصولا آدم تیزی بود با لحن بامزه ای گفت :
    - به به !!! این آقا کی باشن ..
    - هیچی بابا امروز سر پیچ راهرو با هم متصادف شدیم یه سلام عیکی کردیم!! همین!!
    - خوشتیپه ها کیانا!!! مهندسم که هست!!!
    - مبارکه مامانش باشه!!
    آتوسا خندید وگفت :
    - راست میگه فاطمه, از دستش نده!!! بالاخره ما دوتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردیم!!!
    فاطمه در ادامه ی حرف آتوسا گفت :
    - ما با همین یه نگاه بود بل گرفتیم چسبیدیم به شوهرامون عینهو سریش اونام دیگه مجبور شدن ..
    بعدم زد زیر خنده که آتوسا گفت :
    - وااا!!! فاطمه دلشونم بخواد!!!!!!
    همه خندیدیم و مشغول شدیم ... بعد از غذا بلافاصله برگشتیم سر کارامون معمولا هفته هایی که آخرش تحویل داشتیم کارا بقدری زیاد بود که وقت سر خاروندنم نداشتیم !!! ساعت طرفای 4 بود که فاطمه اومد بالای سرم و گفت :
    - ببین کیانایی من کارم مونده ولی باید حتما برم وقت دکتر دارم!!! تو میتونی در حقم خواهری کنی؟؟؟
    خندیدم و گفتم :
    - زبون نریز !!!!! چقدر هست؟؟؟
    - به جون کیانا 1 ساعت بیشتر نمیشه!!
    نمیدونم چرا اینقدر فاطمه به دلم نشسته بود خندیدم و گفتم :
    - پدر مرام بسوزه برو خیالت راحت ...
    گونمو بوسید و گفت :
    - برام دعا کن کیانا!!!!
    نگاش نگران بود!!! نمی دونم چی شده بود!!! سرمو تکوون دادم و گونشو بوسیدم و گفتم :
    - هر چی هست توکل به خدا...
    دوباره تشکر کرد و رفت . نزدیکای 5 آتوسا و سحرم آماده شدن واسه رفتن و باز من فقط عین این شاگرد تنبلا موندم کارای فاطمه خیلی نبود واسه ی همین 45 دقیقه بیشتر طول نکشید از اونجایی که کلی کار واسه دانشگامم داشتم بعد از تموم شدن کارم سریع طرح ها رو لوله کردم و بعد از اینکه تحویل بازبینی دادم کیفمو انداختم رو دوشمو از شرکت زدم بیرون ... یکم بیشتر از ساختمون شرکت دور نشده بودم که یهو دیدم یکی داره صدام میکنه برگشتم دیدم راده ... رفتم اونور خیابون ببینم چی میگه که از ماشین پیاده شد وگفت :
    - خانوم مشفق هوا سر د شده افتخار میدید برسونمتون ..
    - نه مرسی لطف دارید ..
    - تورو خدا تعارف نکنین لا اقل تا یجا که مسیرتونه ..!!!
    توی همین گیر و دار تعارفات یهو چشمم افتاد اونور دیدم ماشین مجد از پارکینگ شرکت پیچید توی خیابون!!! و اومد سمت ما ...نمیدونم چرا ولی یهو ..یه حس پلیدی وادارم کرد که بی مقدمه به راد گفتم :
    - باشه میام!!
    و بعدم بلافاصله جلو چشم مجد که تازه مارو دیده بود سوار ماشین راد شدم!!!
    از طرفی رادم که تعجب کرده بود که چرا تو 1 ثانیه منی که اینقدر سفت و سخت وایساده بودم میگفتم نمیام یهو تغییر عقیده دادم با طمانینه راه افتاد!!!!
    راد برای اینکه جو سنگین ماشین رو عوض کنه شروع کرد حرف زدن و از پروژه گفتن اما من تمام مدت حواسم به ماشین مجد بود که پشتمون با فاصله ی یکی دو ماشین داشت میومد و به نوعی تعقیبمون میکرد !! واسه ی همین سوال های راد با یه بله یا نه سر سری جواب میدادم!!!البته گاه گداریم راهنماییش میکردم و آدرس رو بهش میگفتم !!بالاخره حدود نیم ساعت بعد رسیدیم سر کوچمون و من بدون اینکه یه کلمه فهمیده باشم که راد چی گفته و من چی شنیدم ازش تشکر کردم وپیاده شدم!!! وقتی ماشین راد رفت از دور ماشین مجد رو دیدم!! تازه یادم افتاد که فکر این یه تیکه مسیرو نکردم!!!! راستش یکم ترسیدم ولی بعدش گفتم : تو کوچه که دیگه نمیتونه غطی بکنه !!!
    با کمی استرس راه افتادم سمت خونه و بر خلاف تصورم ماشین مجد از بغلم گاز داد ورفت ... با رد شدن ماشین از کنارم نفس راحتی کشیدم .... موقعی که رسیدم خونه ...ماشینش تو ی پارکینگ بود از پله ها رفتم بالا که دیدم توی پاگرد نشسته ... خواستم از بغلش رد شم که خیلی آمرانه گفت :
    - کیانا بشین!!!!!
    بی تو جه بهش از پله ها رفتم بالا که بر خلاف انتظار خیلی ملایم بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش و گفت :
    - خواهش میکنم!!
    بی هیچ حرفی نشستم پیشش که گفت :
    - مگه بهت نگفتم دوست ندارم کسی بفهمه توی یه ساختمونیم خانوم موشه؟؟؟؟
    اخم کردم و گفتم :
    - من سر کوچه پیاده شدم!!!
    مهربون خندید و گفت :
    - میدونم سر کوچه پیاده شدی ... ولی ..حرفم اینه!! اصلا چرا سوار شدی؟؟؟

    - خوب اصرار کرد منم..
    - وسط حرفم پرید و گفت :

    - یعنی هر کی اصرار کنه ...

    - عصبی نگاش کردم و گفتم :

    - -نخیر!!! آقای راد همکارمه!!

    آروم عین بابا ها خواست گونمو ناز کنه که سرمو عقب کشیدم نفس عمیقی کشید . گفت :
    - دوست ندارم بخاطر لج و لجبازی سوار ماشینه غریبه ها شی!!!!
    - بعدم در حالیکه خز کاپشنمو با دستش لمس میکرد گفت :
    - - دوست ندارم بخاطر لج و لجبازی کاپشن قرمز بپوشی..
    اومدم حرف بزنم که انگشت گذاشت رو لبمو گفت :
    - آقای راد همکارته درست!!! ولی چند وقته میشناسیش؟؟؟!! منی که الان رئیسشم!! روزی 10 دفعه میبینمش باهاش طرف صحبت میشم نمیشناسمش!!!
    با اینکه حرفاش منطقی بود ولی دلم میخواست کلشو بکنم!!!!!با خودم باید روراست میبودم!! من هر کاری میکردم تجربه ای که مجد داشت رو نداشتم!! ازینکه میدیم تک تک حرکتامو تا حدودی میفهمه حرصی میشدم.. توی همین فکرا بودم که دیدم زیادی داره پدرانه نطق میکنه نا خودآگاه کفتم :
    - باشه!! درست .. نمیشناسمش .. ولی لامصب خوب تیکه ایه!!!
    یهو برای چند ثانیه با دهن باز نگام کرد و بعد در حالی که سعی میکرد عصبی بودن خندشو قایم کنه گفت :
    - به پای هم پیر شید فقط بپا همه مثل من نیستن تا لب چشمه برن ولی محض خاطر چشمه تشنه برگردن!!!
    چپ چپ نگاش کردم که دوباره زیر گوشم گفت :
    - قیافش بد نیست ... ولی مال این حرفا نیست!!!
    با عصبانیت گفتم:
    - کدوم حرفا ؟؟

    - حالا!!!
    اومدم پاشم که مچ دستمو گرفت و پیچوند ...
    بعد م زیر گوشم گفت :
    - این دفعرو میذارم به حساب بچگیت!!!
    دستمو با تقلا از تو دستش درآوردمو گفتم :
    - فکر نکنم اینکه توی سن 24 سالگی دوست دارم با یکی آشنا بشم به شما ربطی داشته باشه!!!!
    خیلی عادی گفت :
    - میترسم برات گرون تموم شه جوجو!!!
    عصبی شدم و گفتم :
    - تهدیدم میکنین؟؟؟
    - نه ... هم جنسای خودمو میشنسم!!!
    تقریبا با لحن بدی گفتم :
    - جنس شخص شما که از نامردی و کثیفی تکه!!! پس بعید بدونم هم جنس شما وجود داشته باشه که بخواین بشناسین!!!
    بعدم نگامو از چشماش که از زور عصبانیت ریز شده بود و رنجش بوضوح توش دیده میشد برداشتم و رفتم سمت آپارتمانم....
     
  3. خيلي قشنگه..
    من خوندمش...
    پيشنهاد ميکنم بخونين بچه ها..
    :20
     
    اتنا .. و saeid-ha از این پست تشکر کرده اند.
  4. hossin

    hossin چون میگذرد غمی نیست...

    849
    2,977
    337
    سعید جون دستت درد نکنه خوب بود.thumbsup
     
    behnam7503 و saeid-ha از این پست تشکر کرده اند.
  5. چند تا فصله؟
    نمیدونستم به خلاصه نویسی علاقه داری
    دوست منم خلاصه ی سریال های کره ای رو مینویسه!
     
    saeid-ha از این پست تشکر کرده است.
  6. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    تقریبا چهل تایی میشه
    اشتباه فکر کردین
    اینا رو من نمی نویسم
    کپی پیست از سایت مرجعه
    اخر سر لینک سایتشو میزارم
    تا حقوق کپی پیست رعایت شه.
    به سلامتی
    موفق باشن{دوستتون}
     
  7. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل یازدهم :

    بالاخره اون یه هفته ی کذایی تموم شد و متمم طرح های پارت اول مورد قبول ایران پایا و شخص حجت قرار گرفت الحقم نگذریم کار مجد عالی بود !! هم طرح هایی که کشیده بود فوق العاده بود همم نظارتش روی تیم دقیق و حساب شده بود ... این موفقیت واسه شرکت نوپای آتیه اونقدر بزرگ بود که مجدبه مناسبتش یه جشن بزرگ بگیره!!!
    اونروز طرفای ساعت 11 بود که شمس اومد تو اتاق به 4 نفرمون کارت دعوت داد!! بعد از رفتن شمس هرکی کارته خودش که اسمشم روش بود رو برداشت .. مهمونی پنج شنبه شب از ساعت 8 شب توی خونه ی خودمون بود!!!همچنین پنج شنبه برای کل کارکنان تعطیل اعلام شده بود!!!
    نمیدونم چرا عصبانی شدم یعنی اصلا فکر منو نکرده بود؟؟؟!!!من یا نباید میرفتم مهمونی یا باید اونقدر وایمیستادم تا همه برن ... وای!!!! این یکی رو نبودم....توی همین افکار بودم که تلفنه رو میزم زنگ زد و تا برداشتم صدای مجد پیچید تو گوشم طبق معمول بدون سلام گفت :
    - کیانا فوری بیا تو اتاقم!! با شمسم هماهنگه!!!
    تا اومدم حرفی بزنم گوشیو قطع کرد ..
    فاطمه که حواسش به من بود گفت :
    - کی بود کیانا..
    حواسمو جمع کردم که سوتی ندم!!!
    - شمس بود گفت مجد کارم داره!!
    خندید و گفت :
    - وا !! پس چرا این ریختی شدی!!
    - آخه یهو قطع میکنه!! حتی نذاشت من حرف بزنم!!
    - همینه بابا مدلشه ولی به خدا خیلی دختر گلیه!!
    سحر که حرفای مارو گوش میکرد خندید گفت :
    - آره گل خر زهره!!!
    هر چهارتا خنده ای کردیم و منم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاف مجد... تقه ای به در زدم که گفت :
    - بیا تو!!!
    وارد که شدم پاشد.. یه کت شلوار خوش دوخت دودی تنش بود و زیرش یه بلوز سفید که خیلی برازندش بود!!! خیلی مودب تعظیمی کرد و با یه خنده گفت :
    - به به کیانا خانوم!!
    - سلام..
    - سلام به روی ماهت!!! خوبی؟؟؟
    - بی تفاوت گفتم :
    - مرسی شما بهتری؟!!
    خنده سرخوشی کرد و گفت :
    - چرا بد باشم.. بذار بعدا طرحهایی که کشیدی اجرا بشن ... هرکدومش واست یه ارزشی پیدا میکنه!!!
    اونجوری که راجع به کارش حرف میزد نشون میداد عاشقانه کارشو دوست داره و رک میگم این حالتش حس احترام طرف مقابل رو بر می انگیخت واسه ی همین نا خود آگاه خنده ای اومد رو لبم و گفتم :
    - تبریک میگم بهتون!!
    یهو پاشد اومد سمتم و مهربون خندید و گفت :
    - همش از پا قدم تو بوده .. تازه یادت نره یه قسمته طرحم به نام شماست خانوم!!!
    سرمو انداختم پایین و آروم تشکر کردم .. اینجوری که میشد دلم یه جوری میشد دوست داشتم بی خیال همه چی بشم و منم با عشق زل بزنم به چشماش!! ولی خوب دیگه .... مام واسه خودمون غرور داشتم ..
    سکوتمو که دید گفت :
    - کیانا بشین که دیدمت اصلا یادم رفت میخواستم چی بگم!!
    بعدم خودش برگشت پشت میزشو و گفت:
    - کارت دعوتت رو شمس داد؟!
    تازه یاد مهمونی افتادم و اخمام رفت تو هم !!!
    خندید و گفت :
    - حدسم درست بود با توپ پر میای!!!
    بعدم دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت :
    - حق داری من شرمندم ولی .. تو رو در بایستی گیر کردم!! راستش اول قرار بود جشن از طرف حجت باشه و خونه ی اونا برگزار کرد ولی رامش گفت چون اونا توی پنت هاوس برجن ممکنه سر و صدا ی مهمونی صدای بقیه ساکنین رو درآره واسه ی همین به حجت پیشنهاد خونه ی من که هم بزرگه و هم کسی جز من!! توش نیست رو داد و حجتم از خدا خواسته واسه دوزار و ده شاهی کمتر خرج کردن با خوشحالی قبول کرد!!!
    با اومدن اسم رامش و آشی که اون تائیس ( تائیس زنی است که به تحریک وی اسکندر پرسپولیس را به آتش کشید!!!) واسم پخته بود اخمام رفت تو هم!!! جوابی ندادم .. که پاشد اومد روبروم صندلیم رو چرخوند و تکیه داد به میز و گفت :
    - خانوم موشه؟؟؟ چاره ای نداشتم!! بعدم گفتم بیای اینجا من تا حالا مهمونیه به این بزرگی ندادم .. میتونی کمکم کنی؟؟؟!!!
    - عصبی نفسمو دادم بیرون و با اخم نگاش کردم و نا خودآگاه گفتم :
    - رامش جون مگه مرد ه؟؟؟!!!
    - بلند خندید و گفت :
    - کیانا ؟؟؟ اخه اون کار بلده؟؟؟
    - آهان آخه بنده با 50 سال سابقه ی اداره سور و سات همایونی در خدمتتونم!!!!
    بلند زد زیر خنده و گفت :
    - کیانا رومو زمین ننداز جبران میکنم!!!
    چقدر این بشر رو داشت!!!!! جبرانم میخواست بکنه!!! اصلا چجوری روش شده بود ... داشتم به این چیزا فکر میکردم که یهو چونمو ملایم گرفت صورتمو کرد سمت خودش و با مهربونی گفت :
    - کیانا .. باور کن نزدیکترین کسم تویی فعلا!!! واسه ی همین به تو گفتم!!!!
    پوزخندی زدم وگفتم :
    - شما که با دو تا تماس سارا خانوم و لیلا جونو و الی ماشاا... دست به سینه میرسن خدمتتون؟؟!!
    موذیانه نگام کرد و گفت :
    - حسودیت میشه ؟؟؟؟!!!!
    - چونمو از دستش کشیدم بیرون و با حرص گفتم :
    - -نه بابا حسودی کدومه!! دلم میسوزه واسشون!!!! همه که اونجور که من شمارو میشناسم نمیشناسنتون!!!!!
    بر خلاف اینکه فکر میکرم عصبی بشه .. خندید و گفت :
    - آره خدایی تو بیشتر از بقیه منو شناختی..وگرنه تا الان خودت اومده بودی سراغم!!!!!! میدونی که منظورم چیه!!؟؟!
    - شیطون زل زد بهم که در حالی که از حرفش چندشم شده بود و توی چهرمم به وضوح معلوم بود گفتم :
    - شما آدم نمیشید!!!!
    با صدا بم مردونش با لحن عجیبی گفت :
    - آره خیلی وقته سیب حوا دیوونم کرده!!!!
    و به لبام خیره شد...
    سرفه ای کردم و از جام پاشدم که به خودش اومد و گفت :
    - کیانا؟؟؟!!! کمکم میکنی؟؟!!
    نمیدونم چرا ولی شیطنتم گل کرد!! بدم نمیومد قبول میکردم و یه ذره ازش کولی میگرفتم و به ارائه ها و کارای عقب افتاده دانشگام میرسیدم!!!
    واسه ی همین خیلی عادی گفتم :
    - چند تا شرط داره!!!
    از ذوقش گفت :
    - هر چی باشه قبوله!!
    موقع هایی که شبیه پسر بچه ها میشد دیدنی بود قیافش خندیدم و گفتم :
    - اول بپرس چیه ..
    - خندید و گفت :
    - - هرچی بگی قبوله..
    سری تکون دادم و با بدجنسی تمام گفتم :
    - همم.... اولا که از فردا مرخصی میخوام تا آخر هفته ....
    - وسط حرفم پرید و گفت :
    - باشه اینکه چیزی نیست ... دستمو به نشانه ی سکوت بالا بردم که خندید و گفت :
    - - بفرمایید فعلا دور دور شماست !!
    خیلی ریلکس نگاش کردم و گفتم :
    - شرط دومم اینه که این یه هفته ..... ماشینت دست من باشه!!!!
    بر خلاف اینکه فکر میکردم الان اخماش عین خیلی از مردا که عاشق ماشیناشون میره تو هم ولی در جا دست کرد تو جیبشو سوئیچ رو گرفت سمتم و خندید و گفت :
    - گواهینامه که داری؟؟؟!
    در حالیکه یه جورایی شوکه بودم سوئیچ رو گرفتم و گفتم :
    - آره بابا!!! میخوای اگه ناراحت ماشینتی...
    - خندید و گفت :
    - نه ناراحت توام آخه میترسم نداشته باشی بزنی یکی رو ناکار کنی قتل عمد شه .. اونوقت من بمونم تو خماریت ..
    - بدم یه قدم اومد جلو جوری که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم تا صورتشو ببینم .. آروم دستشو گذاشت رو شونم و گفت :
    - مرسی قبول کردی.... فکر نمیکردم شرطات اینقدر کوچولو باشن!! بعدم خندید و زیر لب گفت :
    - - شرطاتم عین خودته کوچولو و ظریفه!!!!
    چپ چپ نگاش کردم و امدم عقب همزمان با این کارم در باز شد و من و مجد برگشتیم سمت در .. رامش چپ چپی به من نگاه کرد و بعدم بدون اینکه منو آدم حساب کنه رفت و گونه ی مجد رو بوسید ... تقریبا قلبم وایساد!!!! ولی نمیدونم چرا ولی مجد یه نگاهی بهم کرد که معنیشو درست نفهمیدم با این حال یکم آرومم کرد !!! در حالیکه معذب بود به رامش گفت :
    - نباید در بزنی؟؟؟!!! بعد بیای تو ..
    رامش پشت چشمیبه من نازک کرد و با شک رو به مجد گفت :
    - - مگه چی کار میکردی ؟؟!! هان؟
    - مگه باید کاری میکردم؟!؟! رسم ادبه ...
    رامش خودشو لوس کرد و واسه اینکه منو بیشتر حرص بده دستشو انداخت دور بازوی مجد و زیر گوشش چیزی گفت که مجد پررو سرخ و سفید شد و بدون اینکه جوابشو بده رو کرد سمت من و گفت :
    - - خانوم مشفق شما تشریف ببرید و اگه مشکل دیگه ای بود من رو در جریان بگذارید ..
    - چپ چپی نگاش کردم و سرمو تکون دادم و زدم بیرون ..
    - نمیدونم چرا غصم گرفته بود ... سوئیچ ماشینشو تو دستم فشار دادم برای یه لحظه دلم خواست من جای رامش دستمو دور بازوی مردونه ی مجد حلقه میکردم .. با این فکر نفس عمیقی که کشیدم سوئیچ رو گذاشتم تو جیب مانتوم رفتم تو اتاق .. تا طرفای 5 کارامو جمع و جور کردم و با بچه ها رفتیم از شرکت بیرون داشتم طبق معمول پیاده میرفتم سمت ایستگاه که یهو یاد ماشین و سوئیچ افتادم.. خیلی وقت بود نرونده بودم... واسه ی همین با یه ذوقی برگشتم شرکت و رفتم سمت پارکینگ در حالیکه تمام جوانب احتیاط اینکه کسی منو نبینرو رعایت میکردم ماشینشو پیدا کردم و پریدم بالا .. استارت زدم و روشن شد... خودم توی شیراز یه 405 داشتم .. ولی دو سه دفعه پشت رونیز بابامم نشسته بودم .. ولی هیچکدوم اوتمات نبودن!!! با خودم فکر کردم مجد هیچی نداشته باشه دل گنده ای داره که سوئیچ یه ماشین صدوچند میلیونی رو بدون اینکه حتی بدونه رانندگیم در چه حده داده بهم!!! بعدم با فکر اینکه معلوم نیست با اینکار مخ چندتا از دخترارو زده خودمو قانع کردم .... بالاخره دل رو زدم به دریا و دندرو گذاشتم رو Drive و بسم ا.. گفتم گاز دادم ... واااایی عجب نرم بود!!! از پارکینگ که اومدم بیرون ضبط رو روشن کردم که صدای فریدون قروغی تو ماشین پیچید ...
    -

    داشتم لباسامو عوض میکردم که زنگ آپارتمانمو زد ..بدو یه سوئی شرت رو تاپ و گرمکنم پوشیدم و رفتم پایین در رو که بازکردم سوئیچ رو گرفت جلومو گفت :
    - تقدیم به شما مادمازل!!!
    سری تکون دادم و گفتم :
    - مرسی!! بعدم نگام به سوئیچ افتاد و با تعجب گفتم :
    - کلیدای خونه که هنوز بهشه ..
    - در رو باز کردم کلید زاپاسا تو خونه بود اینام باشه پیشت توی این هفته لازمت میشه!!!
    بعدم مهربون خندید و گفت :
    - عجله ای اومدی درو باز کردی؟؟
    - آره چطور؟
    خندید و گفت:
    - هیچی !! راستی کیانا این شماره ی زینت خانومه ... توی کارای خونه به مامانم کمک میکرد ... واسه تمیز کاریو اینا بهش زنگ بزن بیاد .. یه وقت خودت کاری نکنیا!؟؟!!
    چپ چپی نیگاش کردم.. کاغذ رو گرفتم و گفتم :
    - نخیر!!! بنده ایشونم نمیومد کاری نمیکردم .. همین در حد نظارت !!
    خندید و گفت :
    - معلومه خانوم!!!
    - بعدم سر خم کرد :
    - شب عالی بخیر!!!
    - موقعی که اومدم تو توی آینه تازه دیدم کاپشنمو اشتباه پوشیدم!!! خندم گرفت فهمیده بود عین گوله اومده بودم در رو باز کردم!!!!
    اونشب طرفای ده بود که یه تلفن از خونه داشتم وطبق معمول با مامان و بابا و آخرم تا یکی دو ساعت با کتی حرف زدم و داستان مهمونی شرکت رو شرط و شروطم رو با سانسور بخش های احساسی واسش تعریف کردم البته از اونجایی که کتی تیز بود با شک ازم پرسید :
    - کیانا این پسره از تو خوشش میاد ؟؟؟
    - نه بابا صد تا دوست دختر داره ..منم دیگه چون رئیسم بود قبول کردم ..
    بعدم با کمی مکث گفت :
    - آخه پسرایی که دختره نامزدشونه پرایدشون رو نمیدن دختره ...واااای به حال پاجرو!!!!!
    من که احساس میکنم بهت نظر داره!! بعدم شیطون گفت :
    - من که میگم بچسب بهش ولش نکن بد بخت!! همه چیش اکیه ها!!!
    ته دلم یه ذوقی بود سرخوش خندیدم و گفتم :
    - چرت نگو بابا همه دوست دختراش عین مانکنان آخه من لی لی پوت رو میخواد چی کار؟؟؟!
    کتی خیلی جدی گفت :
    - گم شو دلشم بخواد !!! تاززززه کیانا به جون تو مردای درشت و قد بلند عاشق زنایین که تو بغل جاشن!!!
    در حالیکه از خنده ریسه رفته بودم گفتم :
    - خفه شو کتی... توام منحرفیا!!!!!!!!!!!!!!!!
    خودشم خندید وبعد با جدیت گفت :
    - حالا نه ببین کی گفتم این بابا ازت خوشش میاد!! در ضمن !! توی مهمونی عین قربتی ها پا نشی بریا قشنگ به خودت برس!!!!
    - اوووه باشه بابا!!!
    یکم دیگه ازین در اون در حرف زدیم بالاخره از تلفن دل کندم و رفتم سر طرح دانشگام که فردا باید ارائه میدادم!!ولی تمام مدت فکرم پیش حرفای کتی بود!!!یعنی واقعا مجد از من خوشش میومد که حاضر شد ماشینشو بده ؟؟؟؟ شایدم کارش خیلی گیر بود!!! بعدم بدون اینکه نتیجه ای بگیرم کارمو تموم کردم و رفتم خوابیدم!!!!

    فرداش ساعت 6 پاشدم!!! راستش دلم نمیومد من با ماشین مجد برم و اون پیاده واسه ی همین تصمیم گرفتم زود حاضر شمو اونو برسونم بعد برم دانشگاه بعد از خوردن صبحانه یه جین سرمه ای و یک مانتو مقنعه ی سرمه ای و کوله و کفش سفید پوشیدم و یه عطر ملایم زدم و رفتم از در بیرون زنگ آپارتمانشو زدم که بعد از چند دقیقه خواب آلود درو باز کرد یه شلوار گرمکن بلند مشکی پاش بود بدون بلوز!!!!!! راستش یه لحظه محو هیکلش شدم!!!! اهل ورزش نبود البته نمیخواستم... فابریک عضله ای بود!!! با سلامش به خودم و اومدم و با لبخند گفتم :
    - ا.. سلام .. ببین !! حاضر شو برسونمت بعد برم دانشگاه!!
    خمیازه ای کشید و گفت :
    - مهمون دارم!!! تو برو!!! اون میرسونتم!!!
    نمیدونم چرا یه لحظه راه تنفسیم بسته شد!!!! تنم از تو میلرزید و سر انگشتام یخ کرد!! کلیدارو گرفتم طرفش و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم :
    - مرسی..
    - هاج و واج نگام کرد و گفت :
    - چرا اینو پس میدی؟؟؟!!
    - نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
    - نمیخوامشون!! بعدم آویزونش کردم به دستگیره ی در و بی توجه بهش که آروم صدام میزد از پله ها بدو اومدم پایین ..دم در ماشین رامش بود ....اونقدر حالم بد بود مخصوصا رفتم یه لگد به ماشینش زدم که صدای دزدگیرش تو کوچه پیچید ... نزدیک بود سکته کنم واسه ی همین دوییدم و در رفتم .. بغضم وسط کوچه ترکید .... نمیدونم چم شده بود!!!!!...
    چند دقیقه ای پشت یه درخت وایسادمو اشکامو پاک کردم ..آرومتر شده بودم .. نمیخواستم دیگه بهش فکر کنم!!!!!نباید ضعف نشون میدادم!!!! مگه اون حرفی زده بود؟؟! ... با این فکراخودمو قانع کردم که خودم و بعدم حرفای کتی باعث شده خیالات برم داره و مجد فقط محض راه افتادن کارش سوئیچ ماشینشو داده!!!!!

    سر خیابون واسه ی دانشگاه در بست گرفتم .. فقط کلاس اولمو موندم و طرحمو تحویل دادم ..بعد برگشتم خونه ...وارد که شدم ماشین مجد توی پارکینگ بود هنوز ... رفتم بالا که دیدم کلیدا به دستگیره ی درم آویزونه!! عصبی شدم و پرتشون کردم وسط کریدور .... بعدم رفتم تو .....
    بعد از تعویض لباس....از زور ناراحتی و فکر مشغول بدون ناهار رو کاناپه خوابم برد!!!!

    طرفای 3 بود با صدای تلفن از خواب پریدم ...خوابالو گوشیرو برداشتم که صدای بم مجد تو گوشی پیچید و گفت :
    - کیانا ؟؟؟؟ پشت درم !!! درو باز کن..
    خوابالو رفتم دم در و باز کردمکه مجد بی تعارف اومد تو .. تازه تازه خواب داشت میپرید و یاد صبح افتادم واسه ی همین اخمام رفت توهم... و گفتم :
    - بفرمایید تووو ..... دم در بده ...
    - یهو عصبی رو کرد بهم و گفت :
    - این مسخره بازیا چیه ..
    - بعدم سوئیچ رو گرفت سمتم و گفت :
    - مگه با هم قرار نداشتیم؟؟؟ من رو حرفت حساب باز کردم!!!!
    بدجور کک افتاده بود به جونم !!!! واسه ی همین بی خیال خمیازه ای کشیدم و گفتم :
    - کدوم قرار؟؟؟؟!!!
    عصبی دستی کشید تو موهاش و گفت :
    - مگه شرط نذاشتی که واسه ی مهمونی کمکم کنی!!!!!؟؟؟؟!
    - خوب ؟؟!! شرط گذاشتم ....ولی تعهدی که ندادم!!!!الانم دوست ندارم!!!!!!اصلا کار دارم!!!!!
    - کیانا اون روی سگ منو بالا نیارآآآآآآآآآآا...
    - عصبی شدم تقریبا داد زدم :
    - هووو ... بالا بیاد ببینم !!!!! نه بالا بیاد میخوام ببینم چه غلطی میخوای میکنی؟؟؟؟!! برو بده همون دگوری که این آش و واست پخته خودشم نوش جان کنه ... مگه چلاغه!!! اتفاقا خوبه یاد میگیره!!! واسه ی آیندتونم خوبه !!!!!!!!!
    یهو نگاش یه جوری شد .. اومد طرفم که گفتم :
    - بخدا دست بهم بزنی من میدونم و تو!!
    سر جاش وایساد و گفت :
    - از صبح ناراحتی؟؟؟!! بخدا رامش دیشب مست مست از مهمونی اومده بود اینجا..می گفت اونجایی که بوده نزدیک اینجا ست و چون ترسیده مست پشت فرمون تا خونشون برونه ترجیح داده بیاد اینجا که نزدیکتره!!
    واسه ی اینکه نشون بدم برای من مهم نیست شونه بالا انداختم و گفتم :
    - خوش بحال باباش با این دختر تربیت کردنش!! منو سننه؟؟؟؟!!!
    آروم صورتمو کرد سمت خودش...و گفت :
    - کارم گیر باباشه!!!!
    - خوب...
    - کیانا ...با من اینجوری نکن!!!!
    - چجوری؟؟؟!!
    - نگام کن؟!؟؟!
    سرمو کردم اونور که چونمو محکم تر گرفت صورتمو برگردوند ...
    - کیانا ...
    هر یه کیانا که میگفت قلبم میومد تو دهنم!!! نا خداگاه نگاش کردم ...
    نمیدونم تو چشماش چی بود ....شایدم من خودمو گول زدم .. شاید خواهش بود توی نگاش به هر حال طاقت بیش از این نیاوردم و با بد خلقی گفتم :
    - خیله خوب بابا!!!! قیافرو!!!شکل این مادر مرده ها!!!! باشه فقط چون دلم سوخت واست قبول میکنم!!!!!
    خندید و گفت :
    - فکر کنم تا مهمونی روزی یه دفعه این سوئیچ بیچاره از این آپارتمان به اون آپارتمان پرت شه!!
    از لحنش خندم گرفت و تا خندمو دید پررو شد و گفت :
    - ولی ماشاا.. شش دونگ صدارم داریا!!! چه هوار هواری کردی!!!!
    بعدم غش غش خندید ..
    - چپ چپ نگاش کردم که گفت :
    - اه اه !! غلط کردم!!
    قیافش خیلی بامزه شده بود واسه ی همین لبخند زدم و گفتم :
    - حالا برو دیگه میخوام نهار بخورم معدم داره سوراخ میشه!!!
    با ذوق گفت :
    - بخاطر اینکه باهام آشتی کردی و زحمت مهمونی رو به دوش گرفتی ناهار مهمون من!!!
    دو به شک بودم که قبول کنم یا نه که گفت :
    - رومو زمین ننداز!!!
    ناهار درست حسابیم نداشتم واسه ی همین منم دیگه حرفی نزدم فقط گفتم :
    - پس بذار حاضر شم!!
    مهربون نگام کرد و گفت :
    - برو منتظرم!!!
    رفتم بالا دست رومو یه آب زدم ...
    نمیدونم چرا دوست داشتم تیپ بزنم نا سلامتی اولین باری بود که داشتیم میرفتیم با هم رستوران .. ازین فکر خندم گرفت ولی مشغول شدم .. یه شلوار لوله تفنگی مشکی پام کردم با یه چکمه ی تا زیر زانوی ورنی مشکی و یه تونیک بافت مشکی .. یه شال گردن قرمزم پیچیدم دور گردنمو و به جای روسریم کلاه تپل قرمز سرم کردم ... اون رژ قرمز معروفمم زدم و با ریمل مشکی مژه هامو حالت دادم!! یه کیف ظریف مشکیه بند بلندم کج انداختم !!!همممم... خوب شده بودم ...
    از پله ها که رفتم پایین مجد یهو از رو کاناپه پاشد ... و بعد بی هوا گفت :
    - چه ناز شدی..
    - مرسی..
    - همین جوری محو من بود که با صدام که گفتم : بریم؟؟؟!! به خودش اومد

    یهو اخم کرد و گفت :
    - باز تو این لباتو سرخ کردی؟؟!!
    - به شما مگه ربطی داره؟؟؟
    - با من داری میای بیرون!!!پس داره .. بعدم خیلی ریلکس یه دستمال برداشت و گرفتش سمتم :
    - پاک کن ...
    بی خیال گفتم :
    برو بابا!!!
    یهو چونمو گرفت تو دستش و گفت :
    - دوست ندارم وقتی میای بیرون به چشم دخترای بد بهت نگاه کنن رژ قرمز لایق تو نیست اونم تو خیابون!!! نمیگم نزن تو خونه بزن خیلیم بهت میاد .. ولی نمیخوام تو خیابون به چشم اون سبک دخترا که یه موی گندیده ی تو به صد تاشون میرزه نگات کنن ... بعدم آروم شروع کرد لبامو با دستمال پاک کردن ...
    - اعتراضی نکردم بیراه نمیگفت .. بعدم .. کدوم دختریه که از غیرتی شدن مردی که دوست داره بدش بیاد...
    بعد از اینکه لبمو پاک کرد خندید و گفت :
    - حالا شد .....حیف رنگ لبای خوشگلت نیست جوجو!!!
    احساس کردم تنم داغ شد انگار خودشم فهمید چون بلافاصله روشو برگردوند و گفت :
    - من برم ماشین رو درآرم بدو بیا کیانا که مردم از گرسنگی..
    بعدم از در زد بیرون ...منم یکم صبر کردم تا التهابم کم شه ...و رفتم پایین که دیدم به ماشین تکیه داده و داره سوت میزنه تا منو دید رفت سمت کمک راننده و گفت :
    - بپر بالا شوماخر!!
    خندم گرفت ..و گفتم :
    - خودتون بشینین دیگه ..
    شونه هاشو انداخت بالا و گفت :
    - فعلا دست تو جغلست بشین ببینم چیکار میکنی!!!!
    - سوار شدم ..راستش یکم حول شده بود ولی سعی کردم به روم نیارم .. تو دلم بسم ا.. گفتم و راه افتادم .. توی راه خیلی حرف نزدیم فقط گه گاه راهنماییم میکرد که از کدوم مسیر برم وکجا بپیچم آخرم توی یه کوچه ی دنج پر درخت جلوی یه رستوران گفت که نگه دارم وقتی ماشین رو پارک کردم .. یهو واسم دست زد و با یه لبخند گقت :
    - کیانا .. عالی بود!!!! خیلی خوبه دست فرمونت .. لیاقتشو داری بعدا ها واست بهترین ماشینارو بخرم!!!!!!!!!!!!!!!
    متعجب گفتم :
    - مرسی .. ولی شما چرا بخری؟؟؟
    خندید و گفت :
    - این فضولیها به تو نیومده بدو که مردم از گرسنگی...
    اونروز صرفنظر از صبحش یکی از بهترین روزای عمرم بود .. توجه و محبت های مجد به حدی بود که گاهی وقتا یادم میرفت این همون رئیس بد اخلاق شرکته که همه ازش حساب میبرن ... واسم جالب بود محبتای مجد جنسش با محمد فرق داشت شاید از لحاظ عقلانی محمد شخص مناسب تری بود برای ادامه ی زندگی ...شاید بکر بودن روحش و نجابت ذاتی که داشت اونو به وضوح از مجد متمایز میکرد!!! ولی در عوض مجد به واسطه ی روابط زیادی که با دخترا داشت به شناخت کاملی از هم جنسای من رسیده بود که باعث میشد محبتاش ملموس باشه و رفتارش پخته تر از محمد!!! از طرفی من اون موقع تصورم این بود که مجد بدلیل روابط آزادی که با دخترا داشته خیلی راحت تر میتونه با نامزدی سه ماهه ی من کنار بیاد... چیزی که عین خوره منو میخورد!!! شاید توی جامعه ی ما داشتن دوست پسر که به مراتب بدتر از نامزد بودن و محرم شدن به کسیه پذیرشش راحت تر بود تا به هم خوردن یه نامزدی ...و تصوراتی که ازش میشد و حرفایی که پشتش بود!!!! نمیدونم شاید بابا محسنم به این فکر کرده بود که منو فرستاد تهران ... شاید اونم دوست داشت مثل من گذشتمو به هر طریقی شده فراموش کنه!!! بابا منو میشناخت میدونست نمیتونم نگاههای آدمارو که با تصور لغت نامزد بودن چه فکرایی پیش خودشون نمیکنن رو تحمل کنم ...
    بعد از خوردن ناهار که چه عرض کنم عصرونه در حالی که فک جفتمون اینقدر که خندیده بودیم درد گرفته بود از رستوران زدیم بیرون .. سوئیچ رو گرفتم سمتشو گفتم:
    - بس که هی گفتین بخور بخور دارم میترکم نمیتونم رانندگی کنم ...
    خندید و گفت :
    - الان میبرمت یه جا تا غذات هضم شه ..هستی یا نه؟؟!
    سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ونشستیم تو ماشین و گازشو گرفت و رفت ... آهنگ شادم گذاشت ...خیلی تهران رو وارد نبودم ولی از اونجایی که هر وقت میومدیم همیشه بام تهران میرفیم از مسیر حدس زدم میریم اونجا . ذوق زده گفتم :
    - وای میریم بام ؟؟؟؟!
    - ا؟پس بلدی؟
    - آر ه هر وقت میومدیم تهران کتی کچلمون میکنه بس که میگفت بریم بام!!
    خندید و گفت :
    - کتی خواهرته دیگه؟؟!
    - آره چه خوب یادتون مونده!!!!!
    شیطون گفت :
    - من دخترای خوشگل رو خوب یادم میمونه!!!!!
    چپ چپی نگاش کردم که بلند خندید و گفت :
    - قیافتو وقتی اینجوری میکنی ....خیلی بامزه میشه!!!
    رومو کردم اونور که گفت :
    - خوب بابا!! شما غیرتی نشو!!! من یه خوشگل تر از خواهرتو پیدا کردم فعلا!!! با اون کاری ندارم!!!
    دلم یهو ریخت حتما منظورش رامش بود آخه تم رنگ مو و چشماش شبیه کتی بود!! ولی کتی با نمک تر بود!! با اخم گفتم :
    - رامش جووون رو میگین ؟؟ نخیر کتی ما خوشگلتر!!!
    یه دونه ازون تک خنده های مردونش کرد و گفت :
    - کیانا ؟؟؟ تو چه اصراری داری این رامش رو به من بچسبونی؟؟؟!
    شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
    - وا.. من اصراری ندارم .. ولی جوانب امر رو که بررسی میکنی اینجوری نشون میده !!!!
    خندید و انگار ترجیح داد بحث و تموم کنه گفت :
    - نه رامش نیست!! حدست غلطه!!!! حالا مونده تا بفهمی کیه!!!
    دلم چنگ خورد!!!!! نفسم یهو گرفت .. رومو کردم اونور.. یعنی کی بود؟؟؟!!! نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم بهش فکر نکنم اونم دیگه تا رسیدنمون حرفی نزد ..وقتی که رسیدیم تصمیم گرفتیم پیاده بریم بالا و برگردیم ... وقتی بغلش راه میرفتم زیادی ازش کوتاهتر بودم یهو یاد حرف کتی افتادم که مردای قد بلند زن کوتاه دوست دارن ... تنم داغ شد و خندم گرفت!!! با تعجب نگام کرد و گفت :
    - کیانا به چی میخندی؟؟؟!!!
    خندم شدت گرفت و گفتم :
    - اینکه من و شما عین فیل و فنجونیم!!!!
    یهو وایساد و با خنده گفت :
    - مگه بده ؟؟؟!! بعدم بی هوا از کمر بلندم کرد و گذاشتم روی جدول بغل مسیر پیاده روی!!!
    - ببین این بالا که وایسی میشی هم قدم!!!
    بازم خندم شدت گرفت :
    - هنوزم کوتاهترم یکم!!!
    بعدم با شیطنت ادامه دادم :
    - البته قد من خوبه ها شما زیادی بلندین!!!!
    مهربون نگام کرد عین این بابا ها که از خنده ی بچه هاشون شاد میشن بعدم دستمو گرفت گفت :
    - بیا بریم شیطون ... بیا تا کار دستم ندادی!!!!
    منظور حرفشو درست نفهمیدم ولی احساس کردم کلافست ... بقیه مسیر آروم کنار هم راه رفتیم .. هردختری از بغلمون رد میشد اول به مجد خیره میشد و بعدم یه جوری به من نگاه میکرد ..ولی مجد تمام مدت تو فکر بود دیگه حرفی نزد ... موقعی که رسیدیم بالا عین این بچه ها با ذوق گفتم :
    - آخ جوووون اینجا کلی خوراکی داره ... من خوراکی میخوام ..
    - مجد خنده ی با محبتی کرد و گفت :
    - هرچی میخوای بگو برات بخرم ..
    با ناراحتی گفتم :
    - نخیر نوبت من مهمونتو ن کنم...
    اومدم دست کنم تو کیفم که مچمو گرفت و در حالیکه اخم مهربونی کرده بود گفت:
    - اینکار زشت رو نکن ...!!!! وقتی یه مرد هست یه جوجو دست نمیکنه تو جیبش!!!!روشنه؟؟؟
    - ولی آخه ... دستم محکم فشار داد و گفت :
    - آخه نداریم!!!
    دیگه حرفی نزدیم و رفتیم توی یکی از کافه ها اول از همه دوتا لیوان شیر کاکائو ی داغ خوردیم و بعدم هوس کیک شکلاتی کردم و سفارش دادم که نصفشم نتونستم بخورم ... مجد مال خودشو که خورد کیک باقی مونده ی منم کشید سمتش و با چنگالم شروع کرد خوردن .. راستش تعجب کردم و گفتم :
    - چنگال خودتون اون بودا ...
    خندید و گفت :
    - با چنگال تو خوشمزه تره!!!!!
    - جلل الخاق...
    خندید و گفت :
    - هنوز مونده این چیزارو بفهمی!!!!
    بعدم میز روحساب کرد و رفتیم...
    از در کافه که اومدیم بیرون یه لرز نشست به تنم .. سعی کردم به روم نیارم که سردم شده که مجد یهو گفت :
    - کیانا ؟؟ چرا رنگت پریده؟؟
    - هیچی خوبم!!!
    - آروم دستمو گرفت و گفت :
    - - دستت یخ زده میگی خوبم .. بدون اینکه مهلت حرف زدن بده کتشو درآورد و انداخت رو دوشم ..
    - با اعتراض گفتم :
    - خوبه بابا .. خودتون چی آخه ...چیزی تنتون نیس ..بعدم یه نگاه به کتش کردم و گفتم :
    - - قیافه ای واسم ساختین ها!!!!
    - ختدید و گفت :
    - خیلیم خوبه ... عوضش دیگه کسی نگات نمیکنه بعدم کلامو کشید رو صورتمو خندید ... تا پایین برسیم خیلی حرفی نزدیم ..من که مست عطر کتش بودم و انم تو فکر بود و گه گاهی فقط ازم میپرسید گرم شدی؟؟! خوبه ؟ راحتی و خلاصه ازین حرفا ...
    توی راه برگشت بودیم که موبایلش زنگ خورد موقعی که به صفحه ی موبایل خیره شد اخماش رفت تو هم و جواب داد :
    - بله؟
    - ...
    - سلام مرسی... تو چطوری؟؟؟
    - .....
    - خوب تقصیر خودته جنبه ی مشروب نداری میخوری!!!!
    - ....
    - چیییییییییییی؟؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!
    - .....
    - نه نیستم ..
    - .......................
    - اومده بودم بیرون شام بخورم!!
    - ................
    - نه ...تو راهم دارم میام ...
    - .....................
    - نه .... اومدم!!!
    عصبی گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد اونور....
    بعدم رو بهم کرد و گفت :
    - کیانا رامش دم دره!!!!
    با تعجب گفتم :
    - چییییی؟؟؟؟!!!
    - کیانا ... نمیخوام تورو ببینه .. نصف شبیم نمیخوام دو قدم انورتر خونم پیادت کنم!!!
    کلافه در حالیکه دلم میخواست خودشو رامشو تیر بارون کنم گفتم :
    - خوب حرفتو بزن!!
    انگار که تو شش و بش بود گفت :
    - چیز کن .. میری پشت ماشین قایم شی؟؟؟ .. من در رو قفل نمیکنم ما که رفتیم بالا بپر پایین!!!
    دلم میخواست میمردم و اینقدر خوار نمیشدم !!! عصبی گفتم :
    - نگه دار!!!!!!!!!
    با تعجب نگام کرد و گفت :
    - دیوونه شدی نصفه شبی؟؟؟!
    - اااه ... خنگیا ..مگه نمیخوای برم پشت!!! از روت که نمیتونم بپرم!!!!
    نفس راحتی کشید و گفت :
    - آهان!! سکته کردم دختر!!
    - زد کنار و پیاده شدم اونم پیاده شد و در پشت ماشین که حکم صندوق عقبم داشت رو باز کرد و رفتم اون تو موقعی که اومد درو ببنده گفت :
    - کیانا ...
    جوابشو ندادم که گفت :
    - قهر نکن کیانا .... دل خوشیم تویی!!!!!!


    طاقت نیوردم و گفتم :
    - خوب بابا!!!
    لبخنده غمگینی زد و گفت :
    - اگه سوئیچ رو دیگه نمیاری پس بدی و شوتش کنی تو راهرو میذارمش رو ماشین!!!
    سرمو تکون دادم و گفتم :
    - باشه!! راه بیفت که سفیر کبیر منتظره!!!
    در رو بست و راه افتاد!!!! بقیه را رو هم من هم اون ترجیح دادیم ساکت باشیم .. موقعی که رسیدیم از صدای رامش چندشم شد :
    - بابا چه عجب اومدی شروین کم مونده بود قهر کنم برما!!!!
    بعدم خندید و گفت :
    - امشب تلافیه دیشب که خواب رفتم رو در میکنم!! موافقی؟؟
    مجد با لحن عصبی گفت :
    - لازم نکرده .. تو ازین به بعد خواستی بیای زنگ بزن!!!! بقیه کارا پیش کش!!!
    نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد باز !!! یعنی بدم نمیومد یکم سر به سر رامش بذارم..
    واسه ی همین با موبایلم شماره ی مجد رو گرفتم .. .
    موبایلش تو ماشین بود تا دررو بازکرد برداره سریع قطع کردم ..
    رامش گفت :
    کی بود؟؟؟!!
    مجد در جوابش گفت :
    - نمیدونم قطع شد!!!!
    بلافاصله دوباره گرفتم ...
    تا مجد برداشت قطع کردم ..
    رامش با کنجکاوی پرسید :
    - کیه که هی قطع میکنه ...
    مجد با صدایی که شیطنت و طعنش رو به وضوح فهمیدم گفت :
    - نمیدونم یه شیطون کوچولوئه لابد!!!!
    رامش که صداش عصبی به نطر میرسید :
    - شیطون کوچولو چه کوفتیه بده ببینم کیه ..
    گویا اسممو به نام خودم ذخیره نکرده بود چون بلافاصله صدای نکره رامش اومد که گفت :
    - خانوم موشه کیه دیگه؟؟؟؟؟؟!!!!
    همون موقع واسه ی اینکه حرصشو بیشتر در آرم سریع یه sms به این مضمون زدم << شروینی جونم امشب عالی بود!!!! مممآآآآچ!!! >> و بلافاصله ام گوشیمو silent کردم که اگه زنگ زد ضایع نشه!!
    صدای دینگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :
    - این کیه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!
    بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلای حرفاش تهدید کردن و اینکه به بابا ش میگه و .... قرار داد رو فسخ میکنن و ...
    جالبیش اینجا بود که مجد تمام این مدت سکوت بود ... وآخرم با صدای در و بعدم ویراژ ماشین فهمیدم که رامش رفته ...
    از خنده کف ماشین ولو بودم که در یهو باز شد و به خودم اومد .... فکر اینجاشو نکرده بودم که مجد ممکنه عصبانی بشه . توی تاریکی پارکینگ تشخیص ندادم صورتش چه فرمیه ولی چشماش برق عجیبی داشت ... با صدای بمش گفت :
    - نمیای بیرون ؟؟؟!!!
    با طمانینه پیاده شدم .... در ماشین رو بست و تو تاریکی روبروم وایساد .. تا اومدم حرف بزنم .. انگشتشو گذاشت رو لبم و سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت :
    - میخوای جواب sms رو بدم؟؟؟!!!
    بعدم با مکث گفت :
    - بخصوص تیکه ی آخرشو؟؟؟!!!
    قلبم داش از جاش کنده میشد نمیدونستم چی بگم ... اومدم برم که بازومو گرفت :
    - کجا؟؟؟!!!!
    تنم لرزید ...از ترس نبود ..
    آهسته زیر گوشم گفت :
    - حالا واقعا امشب خوب بود ...
    سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت :
    - نمیخوای ازم تشکر کنی؟؟؟!!
    آروم گفتم :
    - مرسی...
    - مرسی کی؟؟؟!!
    نگاش کردم .. چشمام به تاریکی عادت کرده بود میشد شیطنت رو تو صورتش به وضوح دید واسه ی همین گفتم :
    - مرسی جناب مجد!!!
    - جناب مجد بابای خدا بیامرزم بود!!
    پررو !!! میخواست مجبورم کنه اسمشو بگم!! واسه ی همین گفتم :
    - مرسی آقای مجد!!! همین!!!!
    بازومو فشار داد و گفت :
    - پس آقای مجد؟؟؟!!
    - بله !!!!
    حرصی بازومو ول کرد و گفت :
    - باشه به وقتش !!!
    بعدم دستاشو کرد تو جیبش و گفت :
    - راستی میدونی با کار امشبت یه خرج کادوی آشتی کنون رامش رو رو دستم گذاشتی؟؟؟!!
    با تعجب نگاش کردم و گفتم :
    - واقعا آشتی میکنه؟؟!؟!!
    خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :
    - هنوز منو نشناختی ..
    اخمی کردم و رفتم سمت پله ها که بلند خندید پشتمو و گفت :
    - حالا باز از حسودی قهر نکنی بیای باز کلیدارو پرت کنی تو صورتما!!!
    برگشتم و با حرص گفتم :
    - نخیر!!!! شما ارزونی همون رامش جون!!!! منم میبینین گاهی هم صحبتتون میشم از تنهاییه!!!!
    به ماشین تکیه داد ... و یه لبخند کجی رو لباش بود...و چیزی نگفت ..
    رفتم بالا و درو بستم ... خدایا این چه آتیشی بود انداختی به جونم؟؟؟!!!
    کلا ه و شالمو درآوردم و داشتم با چکمه هام سر و کله میزدم که زنگ آپارتمان زده شد ... با هر جون کندنی بود چکمه هامو درآوردم و رفتم دررو باز کردم ... مجد خندون پشت در بود .. گفت :
    - بیا باز سوئیچ یادت رفت شیطون!!!!
    - مرسی..
    بعدم تعظیمی کرد و رفت !!!!
    اونشب تا خود صبح به مجد فکر کردم چشماشو خنده هاش حرفاش صدای مردونش .. بد جوری گرفتار شده بودم!!! عصبانی بودم!!! ولی واقعا از دستم خارج بود!!!!! حتی دلیلشم نمیدونستم .. ..
    هرچند دوست داشتن دلیل نمیخواست....
     
  8. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    شرمنده دوستان بابت تاخیر

    فصل دوازدهم :
    فردا ی اونروز طرفای ساعت 9 بیدار شدم فقط دوروز به مهمونی مونده بود و واسه ی اینکه به مجد ثابت کنم که بقول معروف زنیت دارم و میتونم از پس خیلی کارا بر بیام زمان کمی بود.. همین که داشتم صبحانه میخوردم لیست کارایی که باید انجام بدم رو نوشتم تا بلافاصله برم دنبالشون ...ساعت نزدیکای 10.5 بود که حاضر شدم .. فقط یه موضوع بود که باعث شده بود دو به شک به تلفن خیره شم .. اونم این بود که من پول لازم رو واسه سفازش غذا و کیک و گل و .. نداشتم .. توی همین افکار بودم که موبایلم زنگ خورد!!!! ذوق کردم خودش بود!!! دکمه ی اتصال و زدم :
    - به به !!!! خانوم مشفق!!!!
    - به به!!! ... آقای مجد ..
    - سر خوش خندید و گفت :
    - کیانا هنوز که نرفتی دنبال کارا؟؟؟
    - نه هنوز!!
    - آهان .. ببین پس قبلش برو تو آپارتمان من توی اتاقم یه پاکت رو پاتختیمه اونو بردار توش پوله... دیشب خواستم بهت بگم که دیر وقت یادم اومد صبحم دلم نیومد بیدارت کنم..
    واسه ی خودم کلاس گذاشتم و گفتم :
    - مرسی.. حالا خودم حساب میکردم بعدا با هم حساب میکردیم ..
    با لحن مهربونی گفت :
    - شمام تا الانم کلی مارو شرمنده کردی ...
    - نه بابا این چه حرفیه ..
    - راستی کیانا .. به زینت خانوم زنگ زدم.. واسه ی فردا صبح ساعت 9 میاد تو فقط در رو باید براش باز کنی هم امینه همم همه ی زیر وبم خونرو بلده نیازی نداره بالا سرش وایسی...
    - باشه ..مرسی گفتی ..
    - مرسی از تو برو به سلامت ...
    گوشیو که قطع کردم رفتم اون آپارتمان ... . وارد اتاقش شدم و پاکت رو برداشتم داخل پاکت خیلی بیشتر از حد تصورم پول بود واسه ی همین مقداری که فکر میکردم لازمه رو برداشتم و بقیه ی پولارو گذاشتم سر جاش و با ذوق رفتم سمت پارکینگ .. ماشینو درآوردم و رفتم دنبال کارا..
    اول از همه رفتم یه رستوران که دختر عموم برای عروسیش از اونجا سفارش غذا داده بود میدونستم اسمش فارسیه و سمت دولته خلاصه پرسون پرسون رفتم تا پیدا کردم خداروشکر سرراست بود ...سفارش چند مدل غذای ایرانی و چند مدل غذای فرنگی دادم وبعد از دادن آدرس دقیق نیمی از پول رو دادم وبقیرم قرار شد موقع تحویل غذاها بهشون بدم!!!
    بعد از اونجا رفتم و به چند تا شیرینی فروشی سر زدم که اصلا باب میلم نبودن ..یهو یاد یه شیرینی فروشی افتادم که یکی از بچه های سال دومی واسه ی دفاعش شیرینی هاشو از اونجا خریده بود و همه ی بچه ها خیلی ازش تعریف میکردن آدرس دست و پا شکستشو بلد بودم .. خوشبختانه ازونجایی که بنام بود و همه میشناختن اونجارم راحت پیدا کردم و سفارش چند مدل دسر و شیرینی های خشک و تر چند مدل آجیل دادم و بعد از حساب کردن پولشون آجیلا و شیرینی ها ی خشک رو تو ی ماشین گذاشتن و شیرینی تر , دسر و اینارم با دادن آدرس موکول کردم به روز مهمونی...
    نوبت به میوه بود از اونجایی که هوا سرد شده بود و میوه های این فصلم خیلی نبود فقط پرتقال و نارنگی و سیب و موز و خیار گرفتم و البته برای اینکه یه ذرم خودی نشون بدم یه جعبه انارم گرفتم تا شب پنج شنبه خودم دون کنم ...
    بعد از اینکه واسه خودم یه پرس غذا گرفتم سر راه برگشت به گل فروشی سر کوچه ام سفارش چند شاخه مریم , لیلیوم و ارکیده بنفش کمرنگ دادم و قرار شد پنج شنبه اونارم بیارن دم خونه!!!
    وقتی رسیدم خونه ساعت از سه گذشته بود معدم داشت سوراخ میشد بعد از اینکه ناهارمو خوردم ولو شدم رو تخت ..تمام کارارو راست و ریس کرده بودم ... فقط میموند تمیز کاری خونه که فردا قرار بود کمک بیا د و بعدم میموند لباسم با این فکر عین فشنگ از جام پاشدم و رفتم سر کمدم ...
    تقریبا تمام کمد رو زیر و رو کردم ولی هیچ لباس رسمی ای نداشتم که چشممو بگیره .. باید حتما یه خرید میرفتم .. بیخیال استراحت شدم .. داشتم دوباره لباس میپوشیدم که موبایلم زنگ خورد .. :
    - کیانا کجایی؟؟؟
    - اول سلام بعدا کلام جناب مجد!!!!
    بلند خندید و گفت :
    - یه دفعه گقتم اون بابام بود!! همون صدام نکنی بهتره!!!
    - باشه ..امرتون ..
    - آهان ..ببینم بیرونی؟؟؟!
    - نه الان داشتم دوباره میرفتم ...
    با طمانینه گفت :
    - کیانا چیزه ... میای دنبالم؟؟؟
    خندیدم :
    - بابا ماشینه خودته .. آره میام فکر کنم طرفای 5.5 اونجا باشم..
    - مرسی کیانا ..
    گوشیو گذاشتم خدا خدا میکردم ترافیک نباشه تا بتونم همون شب برم خرید ولی از بخت بد بخاطر بارون خیابونا بد جور شلوغ بود .... ساعت 6 بود رسیدم دم در شرکت محض احتیاط رفتم توی یکی از کوچه های شرکت و بهش sms زدم بیاد اونجا ...
    تا وقتی که بیاد سرمو گذاشتم رو فرمون که با رِنگی که روی شیشه ی ماشین گرفت سرمو برداشتم ...یه نگاه بهش کردم ... یا خدا چقدر خوشتیپ شده بود یه پلیور مشکی ساده پوشیده بود با یه شلوار جین سرمه ای سیر و کفشاشم که نگو .. موهاش بارون خورده بود و خیلی بهش میومد درو زدم که پرید بالا و با خنده گفت :
    - چه بارونی ...
    بوی ادکلنش پیچید تو ماشین یه لحظه به رامش حسودیم شد که بی خیال بغلش میکرد یا گونشو میبوسید ...محوش بودم که گفت :
    - کیانا خانوم کجاییی؟؟؟؟!!!
    چشم ازش برداشتم و گفتم :
    - هیچی ... خسته نباشین. .. بریم؟؟؟!
    مهربون خندید و گفت :
    - شما خسته نباشی... ببخش مجبورت کردم بیای دنبالم .... بعدم گفت :
    - ناراحت نمیشی گه من بشینم ؟ راستش جایی کار دارم ..
    با کمال میل قبول کردم و جامون رو با هم عوض کردیم اینجوری میتونستم یکم نگاش کنم ...
    توی راه براش خلاصه ای از کارایی که امروز کردم رو گفتم و اون هر بار مهربون میخندید و تشکر میکرد ... یهو نگاه کردم دیدم سمت الهیه ایم ... گفتم :
    - اینجا چی کار داریم؟؟!!
    خندید گفت :
    - تورو نمیدونم ولی من باید یه دست کت شلوار بخرم واسه ی مهمونی ... راستش از لباس پوشیدنت معلومه با سلیقه ای واسه همین رامشو پیچوندم و بعدم یه نگاه بهم کرد و ادامه داد :
    - مزاحم شما شدم!!!
    با خودم فکر کردم بدم نشد منم میتونم مغازه های اینجا رو نگاه کنم شاید چیزی چشممو گرفت و فردا یه سر اومد و خریدمش...
    ماشین رو پارک کردم و وارد یه پاساژ کوچیک شدیم که فقط 4-5 تا مغازه توش نبود ..ته پاساژ یه مغازه ی بزرگ وخیلی شیک بود که یه سمتش لباسای مردونه بود سمت دیگش لباسای زنونه ...
    صاحب مغازه که انگار مجد رو میشناخت سلام علیک گرمی باهامون کرد ..منم برای اینکه مجد رو همراهی کرده باشم رفتم سمت لباسای مردونه یه کت شلوار دودی خیلی شیک با یه بلوز زرشکی دیدم که خیلی به نطرم شیک اومد ... داشتم بررسیش میکردم که دیدم مجد بالای سرمه داره با لبخند نگام میکنه ...لبخند زدم و گفتم :
    - این چطوره ؟؟!!
    رو کرد به فروشنده و گفت :
    - اینارو میخوام امتحان کنم ..
    - موقعی که رفت توی اتاق پرو منم رفتم سمت لباسای زنونه ... من با اینکه پوستم سبزه بود ولی لباس آبی آسمونی خیلی بهم میومد بخصوص اینکه با موهای مشکیمم تضاد خوبی داشت روی رگال مغازه یه همچین رنگ لباسی نظرمو جلب کرد لباس یقه ی گرد بسته داشت و آستین حلقه ای و چسبون تا بالای زانو بود و روی کل لباس یه حریر آبی میومد و روی همه ی اینا یه کمربند نقره ای که درست روی گودی کمر قرار میگزفت بنظرم لباس شیکی بود ..داشتم بنداز بر اندازش میکردم که با صدای مجد بخودم اومدم :
    - - از این خوشت اومده ؟!!
    - برگشتم سمتش...
    - وااااااییییی چقدر برازندش بود ... ناخود آگاه با یه لخند و نگاهی که میدونم از توش تحسین می بارید گفتم :
    - - چه خوب شدین !!!
    - مهربون زیر گوشم گفت :
    - - سلیقه ی شماست دیگه ...
    بعد از اینکه لباسشو عوض کرد همین طوری که داشتم بقیه ی جنسای مغازرو میدیدم مجدم حساب کتاب کرد و زدیم بیرون ...
    مجد پیشنهاد داد که بریم یه رستوران برای شام ولی من اونقدر خسته بودم ترجیح دادم غذارو تو خونه بخورم واسه ی همین از یه رستوران خوب غذا گرفت و اومدیم سمت خونه ..
    ساعت نزدیکای 10 بود که رسیدم ... موقعی که اومدیم بالا مجدم خیلی راحت وبدون تعارف برای خوردن غذا اومد آپارتمان من .. منم دیگه درست ندیدم حرفی بزنم و غذا هارو ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه ... داشتم میز رو میچیدم که از توی دستشویی بلند گفت :
    - کیانا شیر دستشویی پایینت فشارش کمه .. میشه برم بالا ذستمو بشورم ..
    - آره برو!!!
    میز و که چیدم اومدم که صداش بزنم دیدم داره از بالا میاد پایین..
    مموقع خوردن هردو ساکت بودیم بعد از اینکه غذامون تموم شد بلند شد رفت سمت ظرفشویی که با اعتراض گفتم :
    - چی کار میکنین ... خودم میشورم
    خندید گفت :
    - جشمات سرخه سرخه مرامی بیدار موندی وگرنه عین بچه شیطونا پای سفره خوابت میبرد!!
    خندیدم و گفتم :
    - نابودم !!!
    بعدم نشستم رو صندلی و ظرف شستنشو تماشا کردم ...و تقریبا چرت زدم کارش که تموم شد دستمو گرفت و منو کشوند دنبال خودش تو هال و بعدم اشاره کرد :
    - تو برو بخواب منم بیشتر ازین مزاحمت نمیشم...!!
    خوابالو تشکر کردم وکیسه ی لباساشو دادم دستش ...و با یه شب بخیر درو بستم ..
    سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم بعد از مسواک زدن وارد اتاق شدم که دیدم یه بسته ی کادویی رو تختمه .. روش یه کاغذ بود که نوشته شده بود : تقدیم به جوجوی خسته!!
    بخط .. خطه مجد بود ببا ذوق بازش کردم .. از دیدن پیرهن آبی آسمانی که تو دستم بود شاخام داشت در میومد .. کی اینو خریده بود؟؟؟!!!
    نمیتونم حس اون لحظمو بزبون بیارم فقط اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم داد بزنم و به همه بگم مجد چیکار کرده ... پیش خودم میگفتم یعنی دوسم داره ؟؟ شایدم مال این بود که کمکش کردم .. بعدم توی یه لحظه حال خودمو با این فکر که شاید با هر دختر دیگه ای میرفت این کارو میکرد بهم ریختم .. خیلی بد بود ..توی یه تضاد عاطفی گیر کرده بودم ... مجد توی لفافه خیلی کارا کرده بود که میدونم هر دختری دیگه ای جز من بود به حساب علاقه میذاشت ولی من نمیتونستم ... نمیگم آدم بد بینی بودم .. ولی دوست داشتم واقع بین باشم و ترجیح میدادم دست به عصا راه برم ...
    اونشب لباس رو با دقت توی کمدم آویزون کردم و تصمیم گرفتم در اسرع وقت ازش بابت این محبتش تشکر کنم ... و با هزار جور فکر و خیال بالاخره خواب رفتم ...
    صبح روز بعد ساعت نزدیکای 8 بود که از خواب پاشدم بعد از اینکه صبحانه خوردم لباس مناسب کار پوشیدم و رفتم اون آپارتمان راس 9 زینت خانوم که یه زن حدود 55 ساله نشون میداد اومد ... سلام علیک کردم و گفتم :
    - زخمت کشیدین اومدین ... منم واسه ی کمک هستم!!
    با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت :
    - نه خانوم جون من خودم کارارو انجام میدم!!
    - آخه دست تنها که نمیشه خونه ی به این بزرگی .. کاری بود به منم بگین!!
    لبخندی زد و گفت :
    - باشه دختر جون!!!
    همین طور که زینت خانوم مشغول شد منم توی آشپزخونه میوه ها رو شستم و خشک کردم و مشغول دون کردن انارا شدم ...
    موقعی که تموم شد ساعت نزدیکای 12.5 بود بد جور احساس گرسنگی میکردم پاشدم لباس پوشیدم و رفتم پیش زینت خانوم :
    - من دارم میرم غذا بگیرم چی دوست دارین ؟؟؟!!
    مهربون نگاهی بهم کرد و گفت :
    - من ناهار میارم با خودم دختر جون!!!
    - حالا میشه لطف کنید ناهاروتونو بذارین بعدا امروز یه چلو کباب حسابی بخوریم؟؟؟
    خندید و گفت :
    - شمام عین آقای دکتر حرف میزنیدا !!!
    منظورش شروین بود خیلی دلم میخواست راجع به مجد یه چیزایی بدونم ولی ضایع بود اگه سوال میکردم ...
    رو کردم بهش و گفتم :
    - پس حاضر شین بریم یه رستوران توپ..
    با مهربونی گفت :
    - مادر جون اگه بیاری خونه من راحت ترم الان وسط کار سختمه ..
    قبول کردم و رفتم یکی از رستوران های خوب اطراف و یه پرس برگ یه پرس جوجه گرفتم و برگشتم ..موقع خوردن ناهار رو کرد بهم و گفت :
    - شما نامزد آقا دکتری؟؟!!
    غذا پرید تو گلوم و دست و پا شکسته گفتم :
    - نه .. بابا !! من همسایه روبروییشونم !! البته توی شرکتشونم کار میکنم!!
    مهربون خندید و گفت :
    - آخه دیدم با بقیه ی دخترایی که اینجا میومدن خیلی فرق میکنین گفتم شاید آقای دکتر دست از جوونی کردن برداشته باشه!!
    خندیدم .. هر چند خندم خیلی شاد نبود , گفتم :
    - نه آقای مجد کلا خیلیی جوونی میکنه!!!!
    زینت خانوم سری تکون داد و گفت :
    - ماشاا... بس که خوش قد و بالاست دخترا دست از سرش بر نیمدارن دختر جون اونم مرده دیگه ....
    زمان رو مناسب دیدم واسه ی همین گفتم :
    - شما خیلی سال میشناسیشون ؟؟
    - آره مادر جون تقریبا هم سن و سالای الان تو بودم که شوهرم زمین گیر شد !! از کارگرای جناب مجد بود از روی داربست افتاد .. جناب مجد همه جوره هوامونو داشت و واسه ی اینکه فکر نکنم داره در حقمون ترحم میکنه در ازای کمک کردن به خانومش به من حقوق میداد حقوقی که دو سه برابر اون چیزی بود که واقعا حقم بود... دوتا دختر دارم .. هردوشون جناب مجد جهیزیه داد .. خدا بیامرزتشون!! خیلی آدم با خدایی بود!!!
    - خانوم مجد چی؟؟!!
    - اونو که نگو ماهه ..هر چی بگم کم گفتم عین خواهرم دوستش دارم .. هرچند ظاهرش خیلی خو ش اخلاق نیست ولی قلبش خیلی مهربونه ... بعدم ادامه داد :
    - آقا شاهین و آقا شهاب پسرای بزرگشون خیلی شبیه خانومن ولی این ته تغاریه دور از جونش عین خود جناب مجده .. راستشو بخوای دختر جون من آقا شروین رو عین پسر خودم دوست دارم ..و همیشه آرزومه بهترین زن نصیبش بشه !!!
    خودمم توی این مدت فهمیده بودم مجد با تمام اخلاقای ناپسند اجتماعیش ولی چهره ی محبوبیه از کارمندا گرفته تا یه زن عامی همه دوستش دارن و براش احترام قائلن...خیلی دوست داشتم ببینم اگه مجد یه زن بود با همین منش فقط دوست پسر داشت یا با یکی نامزد کرده بود و بهم خورده بود بازم راجع بهش اینجوری فکر میکردن ... یا مثل خونواده ی من توی خفا میگفتن لابد دختره یه ایرادی داشته .. خیلی جالب بود همیشه ته تهش ایراد رو از دختر میدیدن .. بیخیال این فکرا شدم و ظرفهای ناهارو جمع کردم و شستم , زینت خانوم رفت دنبال بقیه ی کارا....
    طرفای ساعت سه داشتم توی کابینت ها دنبال ظروف مناسب واسه آجیل و شیرینی و اینجور چیزا میگشتم .. توی یکی از کابینت های یه ظرف خیلی شیک نظرمو جلب کرد داشتم سعی میکردم روی نوک انگشتام وایسم برش دارم که یهو احساس کردم یکی پشتمه برگشتم مجد خنده ای کرد و ظرف رو از کابینت برداشت و داد دستم ..
    - چطوری خانوم کوچولو!!!؟؟؟
    با تعجب در حالی که به کابینت تکیه داد و مجد روبروم وایساده بود گفتم :
    - شما اینجا چی کار میکنی؟؟!!
    - حوصله ی شرکت رو نداشتم زدم بیرون گفتم بیام کمک دستت .. زینت خانوم اومده ؟؟؟!!
    - آره بالان ... پایین تموم شد ..
    - پس من برم یه سلام علیکی بکنم ...
    دم در برگشت و گفت :
    - کیانا یه چایی میذاری؟؟!!
    - آره .. حتما ...
    - مرسی
    از بالا صدای سلام علیک گرمی میومدو خنده های سر خوش زینت خانوم .. چایی رو که دم کردم مجد و زینت خانوم وارد آشپزخونه شدن و مجذ رو کرد به من و گفت :
    - کیانا با خاله زینت من آشنا شدی؟؟؟ ازوون زن های گل روزگاره..
    زینت خانومم که ازین حرف محد ذوق کرده بوددر جواب گفت :
    - آره پسرم ماشاا.. چه همسایه ی خانومی داری بعدم با شیطنت به مجد نگاه کرد که مجد گفت :
    - خانوم؟؟؟ یه تیکه جواهره ازین همسایه ها توی این دوره و زمونه کم پیدا میشه ..
    هردو خنده ای کردند و من تقریبا هاج و واج نگاشون کردم و زیر لب ازشون بابت تعریفا تشکر کردم
    بعد از چایی که تمام مدتش به حرفای مجد و زینت خانوم از خانواده های همدیگه سراغ میگرفتن گوش دادم .. زینت خانوم برگشت سر کارش و مجدم رفت کمکش ...ساعت طرفای 6 بود که کارهای خونه تموم شد و مجد اومد پایین و در حایکه کتش دستش بود گفت :
    - کیانا من میرم خاله زینت رو برسونم .. توام میای؟؟؟
    نمیدونم چرا احساس کردم شاید مزاحم باشم واسه ی همین گفتم :
    - نه منم دیگه کاری ندارم تقریبا ...میرم خونه یکم استراحت کنم
    - خوب ما رفتیم همین حا استراحت کن دیگه خونه میری چی کار؟؟!!
    - نه .. اونور راحت ترم!!
    دیگه اصرار نکرد و بعد ازینکه از زینت خانوم تشکر کردم خداحافظی کردن و رفتن!!!
    موقعی که اومدم خونه از زور خستگی همون جا روی کاناپه بیهوش شدم!!!!
    بالاخره روز مهمونی رسید و از اونجای که مجدم خونه بود پا به پای من کمک کرد جالبیش اینجا بود نه من نه مجد هیچکدوم اشاره ای به لباسی که برام خریده بود نکردیم و منم تصمیم گرفته بودم برای قدردانی همون لباس رو شب بپوشم...
    اونروز از صبحش میوه و شیرینی و آجیل رو تو ظرفهای مختلف چیده بودیم و توی جاهای مختلف سالن قرار داده بودیم از طرفیم گل ها رو توی گلدونای مختلف گذاشتم و تموم خونه رو با شاخه های مختلف گل تزئین کردم ... همه جای خونه رو بوی گل گرفته بود تا ساعت 1 تقریبا کارها تموم شد فقط میموند پذیزایی و شام که قرار دادی که با فارسی نوشته بودم شامل پذیرایی شامم میشد و همه ی ظرف و ظروف و چیدمانم از خودشون بود !!!! برای پذیرایی کلیم گویا قرار بود مش رحیم از ساعت 4 بیاد و کارها رو به عهده بگیره ...
    بعد از تموم شدن کار مجد رو کرد به من و گفت :
    - کیانا ناهار رو چی کار کنیم ؟!!
    - نمیدونم وا... میگم شام که قراره حسابی باشه بیا ناها ر نیمرو یا املت بخوریم !!!
    - خنده ی بلندی کرد و گفت :
    - پایه ای؟؟؟!! اگه تو مشکلی نداری منم حرفی ندارم ..
    - رو کردم بهش و گفتم :
    - پس بیا سمت من ... اینجا رو نمیخوام کثیف کنم ..
    - نه منتظر کسیم قراره چیزی بیاره ... همین جا بخوریم!!!
    شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
    - هرجور راحتی.. حتما هم باید من درست کنم دیگه؟؟؟!!
    ابروهاشو داد بالا وگفت :
    - نه استثنا این یکی رو بلدم ...
    خندیدم و اونم مشغول کار شد .. وسطای غذامون بودیم که زنگ زده شد .. با تعجب نگاش کردم که گفت :
    - نگران نشو دم در کارم دارن تو غذاتو بخور الان میام ..
    موقعی که اومد دوتا کیسه ی سیاه دستش بود با تعجب پرسیدم :
    - اینا چیه ...
    خندید و گفت :
    - مال بچه ها نیست ..
    اخمام کردم تو هم که گفت :
    - آقای حجت و دخترشون توی مهمونی مشروب نباشه بهشون خوش نمیگذره ...
    - چی؟؟؟؟ یعنی اینا مشروبه ؟؟؟!!!!!
    خندش گرفت گفت :
    - خوب آره!!
    نمیدونم چرا غصم گرفت با ناراحتی گفتم :
    - یعنی شمام میخوری؟؟!!!
    مهربون نگام کرد و گفت :
    - یه لبی تر میکنم ولی حدمو میدونم !!!!
    پیش خودم گفتم .. به به !! گل بود به سبزه نیز آراسته شد!!! ناهار که تموم شد رو کردم بهش و گفتم :
    - دیگه کار خاصی نمونده .. من برم سمت خودم ا حاضر شم باید فکر کنم ببینم چه جوری بیام که کسی متوجه نشه من همسایه ی بغلیتونم!!!
    تا دم در همراهیم کرد و داشتم میرفتم بیرون که بی هوا بازومو گرفت رومو کرد سمت خودش و گفت :
    - کیانا نمیدونم چجوری محبتاتو جبران کنم!!!
    میدونم چم شده بود بی فکر گفتم :
    - نیازی به جبران نیست شما رئیس شرکتین و من کارمندتون!!!
    اخمی مهربونی کرد و گفت :
    - یعنی من مجبورت کردم ؟؟ یا بهت دستوری دادم که اینجوری فکر میکنی؟؟!!
    شونه هامو انداختم بالا که گفت :
    - کلا آدم پلیدی هستی گاهی وقتا!!!
    - همه گاهی وقتا پلیدن!!!
    بازومو فشاری و داد و گفت :
    - همه بیشتر وقتا پلیدن ولی تو گاهی !!
    بازومو از تو دستش در آوردم و بعد از خداحافظی اومدم تو آپارتمانم ... اول از همه نیاز به یه چرت داشتم تا یکم سر حال شم و بعدا برای مهمونی حاضر واسه ی همین بلافاصله رفتم بالا و ولو شدم رو تخت ...
    طرفای ساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم و با دیدن ساعت عین فشنگ از جام پریدم خیلی دیرم شده بود بلافاصله رفتم تو یحموم و بعد ازینکه یه دوش گرفتم موهامو با سشوار یکم خشک کردم .. اتو کشیدم .. موهام چند سانتی پایین تر از سر شونم بودو لخت ریختم دورم!!
    بعدم شروع کردم آرایش کردن یه خط چشم سرمه ای که خیلی بهم میومد پشت چشمام کشیدم و یکم سایه ی آبی کمرنگ زدم و با ریمل سرمه ای سیرم مژه هامو حالت دادم گونه هامم رژ گونه ی گلبهی زدم و با یه رزژ و برق لب صورتی آرایشمو تکمیل کردم بنظرم بد نشده بودم صورتمم بخاطر خوابی که کرده بودم شاداب بود ...
    یه جوراب شلواری کلفت رنگ پا پام کردم .. و لباسی که مجد برام خریده بود رو تنم کرد ... و کمر نقره ایشو بستم ... خیلی بیشتر از حد تصورم بهم میومد و کمر باریکم رو به رخ میکشید.. راحتی رو ترجیح دادم و یه کفش عروسکی نقره ای تخت ساده پوشیدم .. البته اصولا خیلی اهل کفش پاشنه بلند نبودم نمیدونم چرا ولی قدم کوتاه بود دیگه چه میشد کرد!!!
    کمی عطر زدم و یه گوشواره ی برگ مانند نقرم انداختم به گوشم و با یه کیف کوچیک دستی آبی آسمانی ام تیپمو کامل کردم!! فقط میموند اینکه چجوری یواشکی برم پایین و بدون اینکه کسی ببینتم زنگ بزنم و برم تو ساعت 9 بود از تو چشمی خوب بررسی کردم کسی تو راهرو نبود یه پانچو ی سرمه ای با روسری همرنگ لباسم سرم کردم و از پله ها رفتم پایین .. بیرونم سرکی کشیدم دم در پایینم کسی نبود .. سری زنگ رو فشار دادم بلافاصله در باز شد نفس راحتی کشیدم و رفتم تو ... مش رحیم در رو باز کرد و بعد از گرفتن روسری و پانچوم منو راهنمایی کرد سمت سالن .. تقریبا نصف مهمونا اومده بودن ولی نمیدونم چرا من فقط دنبال یه نفر میگشتم ... با شنیدن صدای مجد از پشت سرم قلبم برای یه لحظه وایساد :
    - سلام خانوم مشفق ...
    برگشتم سمتش..
    چقدر توی کت شلواری که با سلیقه ی من خریده بود مردونه و جذاب شده بود .. توی چشماش یه برق خاصی بود ... کنارش یه آقای دیگه که نمیشناختم و سنش حدود 50 سالی بنظر میومد وایساده بود واسه ی همین منم رسمی در جوابش گفتم :
    - سلام آقای مجد ...
    - مجد رو کرد به سمت آقایی که کنارش ایستاده بود و گفت :
    - آقای فلاحی معاون شرکت ایران پایا!!
    بعدم رو کرد به من و گفت :
    - خانوم مشفق از مهندسین خوب شرکت!!
    مرد تعظیمی کرد و گفت :
    - خوشوقتم خانوم!!!
    - منم همین طور!!!
    مجد رو کرد بهم و مهربون خندید و گفت :
    - خیلی خوش آمدید ..
    - ممنونم از لطفتون ...
    بعدم تعظیمی کرد و با اشاره ی دست گفت :
    بفرمایید .. خانوم فرهمند و محمدی اون سمت سالن هستند ... اینجا رو عین خونه ی خودتون بدونید و از خودتون پذیرایی کنین!!!
    نمیدونم ولی دوست داشتم تا ابد کنارش وایسم مو قعی که اینجوری رسمی حرف میزد کلامش زیادی دلنشین و متین بود.. بالاخره با هزار زحمت چشم ازش گرفتم و نگاهی انداختم سمت سالن که فاطمه و آتوسا هردوهمزمان برام دست تکون دادن سر راه با بعضی از کارکنان شرکت سلام علیکی کردم و رفتم پیششون ..آتوسا یه کت و شلوار کرم خیلی شیک که واقعا برازنده ی قد بلندش بودپوشیده و بود و موهاشم جمع کرده بود بالای سرش و فاطمم یه پیرهن حریر مشکی بلند تنش و بود موهاشو دورش شلوغ درست کرده بود جفتشون ناز شده بود تا رسیدم بهشون آتوسا گفت :
    - اهوی خیلییییییییییی تیپ زدی !!! میخوای دل راد بد بخت رو ببری؟؟؟!!!
    خندیدم و سلام علیک گرمی با هردوشون کردم .. فاطمه خندید و رو کرد بهم :
    - خوب یه هفته مرخصی رفتی حال کردیا!!!
    - آره درسام سنگین شده بود!!!
    آتوسا خندید و گفت :
    - آب رفته زیر پوستتا!!
    بعدم زیر گوشم ادامه داد :
    - الان نگاه نکن ولی راد چشم ازت بر نمیداره ...
    ریز خندیدم که گفت :
    - زهر مار چه کیفی میکنه!!
    روکردم به فاطمه گفتم :
    - راستی سحر کوشش؟؟؟!!
    - گویا حال مادرش خوب نبود نمیتونه بیاد!!!
    - ای بابا !!! ایشاا.. مشکلی نباشه ...
    همون موقع آهنگ شادی گذاشته شد و و فاطمه خندید و گفت :
    - وایییی من دلم میخواد برقصم ...
    بعدم اشاره زد به همسرش که کنار چند تا از همکارای مرد وایساده بود و دوتایی به همراه چند نفر دختر و پسر دیگه رفتن وسط!
    موقعی که فاطمه رفت آتوسا گفت :
    - تو نمیرقصی ..
    - سری به نشانه ی نه تکون دادم که گفت :
    - - پس من میرم دستشویی و میام
    - باشه برو!!
    چند لحظه بد که به تعداد افرادی که وسط سالن مشغول رقص بودن اضافه شد رفته رفته چراغام خاموش شد ... منم از تازیکی استفاده کردم و چشمی انداختم به دور و بر...اول از همه بالای پله های سالن رامش پدرش و دیدم که با مجد و یکی دو نفر دیگ مشغول گفت و گو بودن دست همشون لیوانهای نوشیدنی بود که حدس میزدم مشروب باشه .. رامش یه پیراهن کوتاه دکلته ی بنفش پوشیده و بود موهای بلندشو با بی قیدی رها کرده بود دورش و آرایش غلیظیم داشت ولی از حق نباید گذشت جذاب شده بود!!ترجیح دادم عشوه هایی که واسه ی مجد میاد رو تماشا نکنم واسه ی همین رو کردم سمت دیگه سالن و راد رو کنار پیانو دیدم ... یه بلوز مردونه ی سفید اسپرت پوشیده بود با یه جین مشکی شیش تیغ کرده بود و موهاشم ژل زده بود و داشت با یه آقای دیگه حرف میزد ... خدایی قیافش بد نبود ولی به پایه مجد نمیرسید!! نمیدونم چرا با این فکر یه لبخندی رو لبم نشست و نا خودآگاه دوباره رومو برگردوندم سمتی که مجد وایساده بود .. دیدم داره از بالای شونه ی رامش در حالیکه اخم عمیقی روی صورتشه ی منو نگاه میکنه .. به محض اینکه دید دارم نگاش میکنم بی تفاوت روشو کرد اونور و دستشو حلقه کرد دور کمر رامش..
    نمیدونم چرا احساس کردم مخصوصا اینکارو کرد و با این فکر یه لبخند از ته دلی روی لبم نشست .. پیش خودم گفتم بخور جناب مجد .. این همه تو منو چزوندی حالام بسوز!!!
    توی افکار خودم غوطه ور بودم که با صدای راد بخودم اومدم :
    - سلام خانوم مشفق .. امسال دوست پارسال آشنا!!!
    یه درصد احتمال دادم مجد این صحنرو ببینه واسه ی همین با یه لبخند پسر کش گفتم :
    - سلام آقای راد خوب هستین ؟
    - ممنونم خانوم شما چطورین ؟؟
    - مرسی ..
    - بعدم خیلی مودبا نه رو کرد بهم و گفت :
    - چیزی میل دارید براتون بیارم .. خیلی دور از همه چی نشستین ..
    - نه ممنونم از لطفتون ..
    از رو نرفت و بعد از چند ثانیه گفت :
    - ممکن کنارتون بشینم ..
    دیدم ضایعست بگم نه!! جای دوستمه واسه همین با طمانینه گفتم :
    - بفرمایید ...
    از طرفی آتوسام وقتی که برگشت با دیدن راد کنار من چشمکی زد و راشو کج کرد و رفت پیش یکی دیگه از همکارا...
    راد رو کرد به من و گفت :
    - درسا در چه حال خانوم؟ شنیدم دانشجوی ارشد هستید !!
    - بله .. ای بد نیست .. یه ذره حجم کارامون زیاده ولی در کل خوبه ...
    خندید و گفت :
    - جای خسته نباشید حسابی داره هم کار میکنید و هم درس میخونید ...
    - ممنونم!!!
    یکم که گذشت رو کرد بهم و گفت :
    - شما همیشه اینقدر ساکتید؟
    - لبخندی زدم و گفتم :
    - نه !!!
    سرشو انداخت پایین و با لحن آرومی گفت :
    - پس شانس منه ...
    - نه راستش رو بخواین یکم خستم!!
    - چرا خانوم ؟!! شما که یک هفته ای میشه سر کار نیومدید!!!
    با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم :
    - چه خبرا زود میپیچه!!!
    خندید و گفت :
    - نه از خانوم فرهمند همکارتون سراغتون رو گرفتم فرمودند مرخصی هستید!!
    - بله.. راستش اونقدر کارای دانشگام سنگین شده بود گفتم یه هفته مرخصی بگیرم تا عقب افتادگی هارو جبران کنم ...
    با این حرفم شروع کرد به تعریف یه خاطره از دوران دانشجوییش و خدا وکیلیم بامزه تعریف کرد... آخر داستان داشتیم میخندیدم که احساس کردم یه سایه افتاد رومون .. سر بلند کردم و دیدم مجد با ابروهای گره کرده وایساده جلومون ...راد به رسم ادب از جاش بلند شد و گفت :
    - آقای دکتر بفرمایید...
    مجدم بدون تعارف سر جاش نشست و بعدم رو کرد بهش و گفت :
    - به گمونم آقای فلاحی دنبالتون میگشتن...
    راد با سر تعظیمی کرد و رو به من گفت :
    - با اجازتون خانوم مشفق ..
    منم سری تکون دادم و رفت ...
    مجد رو کرد به من و در حالی که میخواست حفظ ظاهر کنه آروم گفت :
    - میشه بپرسم دقیقا با این بچه قرطی چی میگفتی که اینجوری نیشت باز بود!!!
    چپ چپ نگاش کردم که سرشو آورد جلو تر گفت :
    - اون دفعه رو گذاشتم به حساب نفهمیت ولی شاید از ایندفعه نتونم بگذرم!!!!
    از بوی مشروبی که میداد چندشم شد و توی دلم گفته این بابا یه سور به مرده شوره زده اینقدر پرروئه!!!! بعدم با لحنی که سعی میکردم آروم باشه رو کردم بهش و گفتم :
    - ببخشید دقیقا شما چه نسبتی با من دارید ؟؟؟!! بابا مین ؟؟؟ داداشمین؟؟؟!!
    انتظار چنین حرفی رو نداشت عصبی دستی به موهاش کشید و گفت :
    - خوش ندارم توی شرکتم ...
    بقیه حرفشو گرفتم واسه ی همین وسط حرفش پریدم و با پررویی گفتم :
    - مطمئنید؟؟؟ وا.. ما از روز اول شکست عشاق رنگ و وارنگ شما رو دیدیم!! فکر نمیکنید شما خودتون یه پا الگویید!!!!!؟؟؟
    بعدم بی توجه به دندون قروچه ای که از عصبانیت کرد از جام بلند شدم و رفتم پیش آتوسا و فاطمه ...
    آتوسا تا منو دید با خنده گفت :
    - راد چی میگفت ؟؟؟!!!
    - هیچی بابا !!! بعدم واسش به صورت خلاصه تعریف کردم فاطمه خندید و گفت :
    - واسه ی آشنایی بد نبود!!!
    بعدم توی یه فرصت که آتوسا داشت با یکی از همکارها صحبت میکرد آروم ازم پرسید :
    - کیانا؟ مجد چی میگفت ؟؟؟! خیلی اخمالو باهات حرف میزد!!
    از دقتش متعجب شدم ولی به روم نیاوردم در جوابش گفتم :
    - چمیدونم جدیدا مثا اینکه مسئول حراست شرکتم شده به جای خیر مقدم و پذیرایی میگفت دوست ندارم توی شرکت مسائل عاطفی پیش بیاد!!
    فاطمه ابروشو به نشانه ی تعجب داد بالا و با لحن بامزه ای گفت :
    - بییییییی خیاااال!!! مجد؟؟؟!؟
    - آره منم توی همین موندم!!!
    فاطمه رفت تو فکر و دیگه چیزی نگفت ... با صدای مردونه و پر جذبه ی مجد که همرو به شام دعوت کرد به خودمون اومدیم .. تقریبا آخرین نفری بودم که از سالن داشت میرفت سمت ناهار خوری ... مجد توی یه فرصت مناسب در حالیکه هنوزم اخم داشت زیر گوشم گفت :
    - چقدر دیگه باید پول بدم به رستوران؟؟!!
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم :
    - 400 هزار تومن !!!! توی پاکت بغل پاتختیتون پول هست ... من همرو برنداشتم!!
    سری تکون داد و بدون تشکر دور شد!!!
    لجم گرفته بود همه ی زحمتای این مهمونیه مزخرف رو دوش من بود تازه یه چیزیم طلب کار شده بودم!!
    موقع شام مجد مرتب به همه سر میزد و تعارف های معمول رو بهشون میکرد موقعی که به جمع ما رسید بدون اینکه نگاهی به من کنه در کمال ادب شخص آتوسا و فاطمه و همسرش رو مخاطب قرار داد و گفت :
    - تورو خدا تعارف نکنید و کم و کسری بود به بزرگیه خودتون ببخشید!!!
    نمیدونم چرا با اینکه هنوز کلی از غذام مونده بود!! اشتهام کور شد!!!! بعد ازاینکه رفت منم ظرف غذامو بردم سمت آشپزخونه سرکی کشیدم کسی نبود!! واسه ی همین با حرص همهی غذا رو ریختم توی سطل و ظرف رو با حرص گذاشتم رو میز!!! اومدم از در بیرون برم در حالیکه زیر لب داشتم به روح و روانش فحش میدادم ... سینه به سینش در اومدم!!!! عین زبل خان همه جا بود!!! عصبانی نگاش کردم که با خنده ی موذیانه ای که کرد به حد انفجار رسیدم .. اومدم رد شم برم که مخصوصا دوباره جلوی راهم رو سد کرد خوشبختانه تا اومد چیزی بگه صدای آقای حجت از پشت سر اومد که گفت :
    - شروین جان دستت درد نکنه واقعا سنگ تموم گذاشتی و در همین حین که مجد برگشت سمتش منم باهاش چشم تو چشم شدم!!
    - حجت در کمال وقاحت با چشمای سرخش به من زل زد و گفت :
    - شروین جان این خانوم از کارمندات هستن!!؟
    - مجد که خیلی از نگاه حجت به من خوشش نیومده بود ... به سردی گفت :
    - بله !!! چطور!!!؟؟
    - حجت ابروهای کم پشتشو بالا انداخت و گفت :
    نمیخوای معرفیشون کنی؟؟!!!
    - مجد نفسشو محکم داد بیرون رو کرد به حجت:
    - خانوم مشفق از مهندسای ارشد هستن!!
    حجت با پررویی شکم گندشو کمی جلو داد و گفت :
    - چهره ی شرقی زیبایی دارین خانوم!!! بهتون تبریک میگم!!!!بعدم با پررویی تمام رو کرد به شروین گفت :
    - واقعا زن های خودمون یه چیز دیگن!! اگرم دقت کرده باشی اونقدر که در وصف چشم و موی مشکی اشعار مختلف هست در وصف سایر رنگها چنین اشعاری نمیبینیم!!! درست نمیگم خانوم مشفق...؟؟
    نگاهش اونقدر وقیح بود که میخواستم چشماشو درآرم!!!! از طرفی مجدم کارد میزدی خونش در نمیومد... واسه ی همین با بیتفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم :
    - من خیلی اهل شعر و شاعری نیستم!! به هر حال خوشوقتم!! بعدم سریع ازونجا دور شدم!!!
    شام تموم شده بود همه جوونها با انرژی بیشتری وسط بودن و میرقصیدن فاطمه و آتوسا هم با هم داشتم میرقصیدن که با دیدن من ... دستمو گرفتن و آوردن وسط... منم بی خیال حجت و مجد و هر خر دیگه ای شدم و زدم به سیم آخر و یکم همراهیشون کردم .. واسه ی روحیمم بهتر بود..توی همین حین با شروع آهنگ بدی .. راد اومد سمتم و با سر تعظیمی کرد و گفت :
    - افتخار میدین یه دورم با من برقصیم ...
    راستش میخواستم قاطعانه در خواستشو رد کنم که با شنیدن دست و سوتا ی بچه ها به افتخار وسط اومدن رامش با مجد ... پشیمون شدم .. بر خلاف تمام عقاید قلبیم درخواستشو قبول کردم .. یه کینه و بغضی تو وجودم بود!!!! نگاهی به آتوسا و فاطمه انداختم جفتشون چشمکی زدن... خنده ی تلخی رو لبم نشست ...
    از حق نگذریم رادم حریمو کامل رعایت میکرد و تقریبا هردو فقط رو بروی هم بشکن میزدیم نکاهی به اونور سالن انداختم ... رامش با عشوه ی خاصی همراه آهنگ میخوند و میرقصید و مدام میرفت توی بغل مجد که فقط وایساده بود و مردونه دست میزد ...

    یه کاری میکنم عاشق من شی
    نتونی از دلم ساده تو رد شی...
    یه کاری میکنم هر شب و هر روز
    بگی دوسم داری عاشق من شی ...

    ****
    دلم میخواست کله ی مجد رو بعدم رامش رو بکنم!!! ولی خوب کاری ازم بر نمیومد!! توی همین فکرا بودم که رادم سرشو آورد جلو وگفت :
    - آهنگ قشنگیه .... یه جورایی حرف دل منه ....

    این وسط همین ابراز احساسات پوریا راد کم بود که نمک بپاشه رو زخم من ....
    من میگم عاشقتم صدام کن ...
    با چشمات بازم منو نگاه کن ..
    هرچی خواستی تو بگی قبوله ..
    روی دوست داشتن من حساب کن...

    *****


    نمیدونم چرا بدون اینکه به حرف راد توجهی کنم رومو کردم سمت مجد که نگاهمون برای چند ثانیه با هم تلاقی کرد ... نمیدونم توی نگاش چی بود که با بیتی که خواننده خوند باعث شد یه بغض بدی چنگ بندازه به گلوم ...



    دوست دارم..
    به دلم خیلی نشستی ...
    نگو دل به من نبستی ..
    اون که میخوام پیش من باشه ...
    تو هستی !!
    به دلم خیلی نشستی...

    ******
    بالاخره با هر جون کندنی بود آهنگ تمو م شد راد مجدد سر خم کرد و منم ازش تشکر کردم که گفت :
    - آهنگ بدیم ...
    وسط حرفش پریدم گفتم :
    - مرسی ترجیح میدم بعدی رو تماشاچی باشم ..
    پسر خوبی بود بدون اینکه ناراحت شه لبخندی زد و گفت :
    - هرجور شما مایلید .. ممنونم بابت لطفی که کردید!!
    لبخندی زدم و برگشتم سمت بچه ها و کنار آتوسا نشستم!!!
    انگار اونام خیلی از زوج مجد و رامش خوششون نمیومد چون بلافاصله فاطمه رو کرد به ما و گفت :
    - خدایی از مجد بعیده به این سبک دخترا اینقدر رو بده !!!!! این دختره کیه دیگه!!!! مست مسته!!!
    آتوسا خندید و گفت :
    - آهنگ یکم دیگه ادامه پیدا میکرد .. جلوی ما مجد رو کلا بغل میکرد!!!
    فاطمه خنده ای کرد و با سر حرف آتوسا رو تاییدکرد و در ادامه گفت :
    - ولی مجدم سعی میکرد لبخند بزنه ها وگرنه موقعی که میرفت رامش تو بغلش تمام عضله های فکش از حرص منقبض میشد..
    آتوسا رو کرد به جفتمون و گفت :
    - مجد زرنگه .. فعلا واسه ی منافعشه که به این دختره چیزی نمیگه ... وگرنه ما که دیگه میدونیم آخر عاقبت رابطه ی این تیپا با مجد چیه ..
    فاطمه جدی شد و در حالیکه تو فکر بود گفت:
    - آررررره حق با توئه آتی!
    بعدم رو کرد به من و گفت :
    - اوووی شیطون فکر نکن ما مسخ رامش بودیم از تو غافل شدیم.. راد چی میگفت ؟؟؟!!
    - آتوسا ذوق زده گفت :
    - آره بگو ببینم .. وایی نمیدونی کیانا چفدر بهم میاین!!!
    لبخندی زدم و گفتم :
    - هیچی فقط روبروی هم بشکن زدیم .. فکر کنم اون بنده خدام توی حرکات رامش مونده بود...بعدم گفت یه آهنگ دیگه .. که دیدم پررو میشه ..
    - فاطمه ریسه رفت و گفت :
    - باریکلا!!! توام با سیاستیا...
    نزدیکای ساعت 12 بود که کم کم مهمونا عزم رفتن کردن فاطمه ام رو کرد به من و گفت :
    - کیانا جون تو با ما میای ؟؟! ما آتوسا رو هم میرسونیم...
    رو کردم بهش و گفتم :
    - نه عزیزم من میان دنبالم راستشو بخواین ...
    بچه ها لباس پوشیدن و خداحافظی کردن و رفتن ...
    مونده بودم داشتم فکر میکردم اگه رامش جان بخواد شب اینجا بمونه چی کار کنم که متوجه نشه همین بغلم که با صدای راد به خودم اومدم :
    - خانوم مشفق؟؟! اگه وسیله نداریم من در خدمتم...
    - نه ممنون میان دنبالم !!!
    - خوب مسئله ای نیست فکر میکنم خیلی نزدیک اینجا باشید چون اوندفعه سر همین خیابون اصلی پیادتون کردم!!!
    - یه لحظه ضربان قلبم وایستاد ..نمیدونم مجد از کجا پیداش شد و گفت :
    - نه پوریا خان !! خانوم مشفق پسر عموشون از دوستان دوران تحصیل من هستن .. قرار بیان دنبالشون .. امشبم اگه مهمونی نبودن دلیلش مشغله ی کاری بود.. ولی قول دادن آخر شب بیان تا دیداری تازه کنیم!!
    - راد لبخندی زد و گفت :
    - بهر حال من در خدمت گذاری حاضرم!!!!
    - لبخندی زدم و برای حرص دادن مجدبا یکم عشوه گفتم :
    - مرسی از لطفتون جناب راد ...
    راد هم لبخندی زد و با مجد دست داد و بعدم سمت من با سر تعظیمی کرد و رفت ...
    موقعی که برگشتم دیدم مجد با چشمایی که ازش آتیش میبارید نگاهی کرد و رفت .. آخرین مهمونا حجت و رامش بود و آقای فلاحی بودن خدارو شکر از قرار معلوم رامش اونقدر خورده بود که حال خوبی نداشت و داشت میرفت ... بعد از اینکه آقای فلاحی خداحافظی کرد ... حجت با نگاه چندش آورش سر تا پای من رو دوباره کاوید و گفت :
    - خانوم مشفق این افتخار رو به بنده میدید که برسونمتون ؟؟؟!!!!!
    داشتم دنبال جواب میگشتم که مجد نجاتم و داد و همون جوابی رو که به راد داد ه بود برای حجت هم تکرار کرد .. اما حجت دست بردار نبود .. که بالاخره مجد از پسش بر اومد و راضیش کرد ولی آخر سر که داشت میرفت در حالی که عین آدم خورا به من نگاه میکرد رو کرد به مجد و گفت :
    - هر وقت مهمونی بود خانوم مشفق رو هم با خودتون بیارین .. خوشحال میشم تو جمعمون ببینمشون ... بعدم با یه ژست خاصی گفت :
    - ما جمعامون افراد خاصین ... خوشحال باش که توام جز اون افراد خاصی عزیزم!!!!
    چشمکی زد و به مجد گفت :
    - مگه نه شروین جان ...
    احساس کردم یکم دیگه حجت ادامه بده مجد جفت پا میاد تو صورتش ...
    - مجد در حالیکه صداش از عصبانیت میلرزید گفت :
    - بله .. حتما .. مرسی ازینکه تشریف آوردین (یعنی زحمت رو کم کنین !!!) ..
    خدارو شکر رامش توی حال خودش نبود و نفهمید من موندم و اون داره میره در حالیکه رو ی پاش بند نبود اومد گونه ی مجد رو ببوسه که مجد نگهش داشت و باهاش خداحافظی کرد ...آقای حجتم زیر بازوشو گرفت و در حالی که نگاه آخر رو به من کرد خداحافظی کرد و رفت .. جالبیش اینجا بود مجد حتی به خودش زحمت نداد باهاشون تا دم در پایین بره .. تا رفتن در رو بست ... و رو کرد سمت من و در حالیکه داشت گره ی کراواتشو شل میکرد گفت : یه لیوان آب بهم میدی؟؟؟
    بعدم رفت ...ر فتم توی اشپزخونه ...بیچاره مش رحیم ...تمام ظرفارو شسته بود و رفته بود .. یه لیوان از توی کابینت برداشتم توش آب ریختم و رفتم سمت سالن مجد نبود رفتم سمت هال که اونجام نبود ...صداش زدم که جواب نداد...لیوان آب رو گذاشتم رو میز و دوباره صدا زدم :
    - آقای مجد ...
    با ترس رفتم سمت پله ها و دوباره صداش کردم اما جوابی نشنیدم!!!
    بیخیال شدم و کیفمو برداشتم و پانچو و روسریمو انداختم روی دستم و رفتم سمت در ..خواستم بازش کنم که هر چی تقلا کردم در باز نشد ... بغضم گرفته بود دوباره تلاش کرد اما باز نشد!!!!....با صدای مجد به خودم اومد ...
    - قفله ... نشکنش!!!
    رومو کردم سمتش و چسبیدم به در ....موهاش شلوغ شده بود وچشماش قرمز بود .. یاد حرف بابا محسنم افتادم که همیشه میگفت به آدم مست اعتباری نیست ...ترس بدی سراسر وجودم رو گرفت نا خدا گاه گفتم :
    - شما الان تعادل ندارید !!! بخدا راست میگم ...
    - پوزخندی زد و گفت :
    - گفتم بهت من حد خودمو میدونم ... پس مطمئن باش توی متعادل ترین وضعمم..
    - بعدم بدون اینکه نگام کنه گفت :
    اونجا واینسا اون در باز بشو نیست بیا تو سالن ...
    دیدم چاره ای نیست واسه ی همین دنبالش رفتم که بلکه خرش کنم در رو باز کنه ..
    کنار پله های سالن وایسادم که رفت سمت ضبط و یه آهنگ آروم گذاشت .. بعدم اومد و پایین پله ها وایساد و دستشو سمت من دراز کرد و گفت :
    - افتخار میدید ؟؟!!!
    نا خود آگاه دستمو گذاشتم تو دستش اونم لباسامو ازم گرفت و گذاشت روی یکی از مبلها ومنو با خودش برد وسط سالن ...
    دستمو کشید سمت خودش و دست دیگشو حلقه کرد دوره کمرمو آروم آروم شروع کرد با آهنگ تکون خوردن ...
    تمام تنم از درون میلرزید و یه اضطراب بدی داشتم ولی میترسیدم چیزی بگم عصبانی بشه ..
    زیر گوشم گفت :
    - لباستو دوست داشتی جوجو؟
    در حالیکه مطمئن بودم صدام میلرزه گفتم :
    - بله ...
    - مهربون خندید و دستیمو که تو دستش بود رو به لبش برد و بوسید بعدم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت :
    - میدونستی خیلی بهت میومد؟؟!؟!
    بعدم ادامه داد ...
    - شده بودی عین یه پری کوچولو...
    نمیدونم چرا بغضم گرفته بود جای بوسش رو دستم داشت میسوخت ... حرفی نمیزد ولی ترسناک شده بود ...
    طاقت نیاوردم و گفتم :
    - نمیخواین بذارین من برم!!! خیلی خستم!!!
    یهو عصبانی شد و حلقه ی دستشو از دور کمرم باز کرد و وایساد روبروم :
    - خیلی با من بودن ناراحتت میکنه ؟؟؟!!!!! با اون بچه قرتی یه آهنگ رقصیدی و کل مهمونیم حرف زدی ...ولی منو تا نصفه ی یه آهنگم نمیتونی تحمل کنی؟؟؟؟
    نمیدونم چرا ازین توهینش عصبانی شدم و واسه ی همین ناخود آگاه اخمی کردم و گفتم :
    - اون بچه قرتی مشروب نخورده بود حریمم رعایت میکرد .. ولی شما دوست دارین .. تمام حریم هارو بشکنید و راحت باشید و این تو مرامم نیست الانم خیلی بهتون محبت کردم تا اینجام پا به پاتون اومدم لطف کنید درو باز کنید!!! میخوام برم!!!!!
    نمیدونم چه لذتی میبرد منو اینجوری عصبی میدید!! بلافاصله ابروش رفت بالا و موذی نگام کرد و گفت :
    - نه فکر میکردم خانوم موشه با آقا گربه صلح کرده ولی مثل اینکه ... بعدم آروم دست کشید به موهام که سرمو دزدیدم .. اونم محکم سرمو گرفت تو دستاشو گفت :
    - ببین گفته بودم اوندفعه رو میذارم به حساب بچگیت ولی کیانا به اون خدایی که میپرستی یه دفعه دیگه ببینم دم خور شدی با این مرتیکه راد گردنتو میشکنم ...اینقدرم نگو مشروب مشروب من الان از صد تا هوشیار هوشیارترم!! یه دفعم بهت گفتم دله نیستم!!!! پس از تنها بودن با من نترس میفهمی نترس......
    جمله ی آخرش بیشتر التماسی بود تا دستوری سرمو تکون دادم از تو دستش خارج کردم و با حرص گفتم :
    - اولا به شما مربوط نیست که من با کی رفت و آمد میکنم .. در ثانی دله نبودنتون از رنگ و وارنگ دخترایی که میان و میرن مشخصه من حالم از امثال شما بهم میخوره از تنها بودن باهاتون نمیترسم بلکه متنفرم .. چندشم میشه!!
    با چشم های گرد شده نگام کرد ... نمیدونم این حرفا از کجا اومد .. فقط اینو میدونم خیلی زیاده روی کردم ... اونم خشکش زده بود .. تمام تنم یخ بست...
    یکم بد به خودش اومد کلید رو گرفت سمتم و با صدای دورگه ای گفت :
    - اگه از من بدت میاد بهتره زود تر بری!!!!
    با آخرین توانم کلید و گرفتم از اونجا اومدم بیرون ...
    وقتی در خونمو بستم .. گرمی اشک و روی گونم احساس کردم ...
    نمیدونم چرا پشیمون بودم از حرفایی که زدم ... یاد اون چند روزه خوبی که با هم داشتیم آتیشم میزد .. چرا همه چی رو خراب کردم .. شاید .. میخواست باهام حرفی بزنه ... با این فکر بغضم بیش از پیش ترکید ... .و وقتی لباسو توی تنم دیدم لباسی که اون واسم خریده بود و من حتی تشکر نکردم به هق هق افتادم ... اونشب تا دم دمای صبح به مجد فکر کردم و اینکه چرا اون حرفارو زدم .. من واقعا ازش متنفر که نبودم هیچ عاشقشم بودم ...
    ولی خوب پشیمونی سودی نداشت .. پس بهتر دیدم همه چی رو بسپرم دست تقدیر و بعدم زمان..
    ___________________
     
  9. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    بازم شرمنده
    قسمت سیزدهم.
     
  10. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل سیزدهم :
    دو سه روز ی از مهمونی گذشت و توی این چند روز سعی کردم هچ برخورد مستقیمی با مجد نداشته باشم البته احساس میکنم اونم همین نیت رو داشت چون یه روز توی شرکت تا از در اتاقم اومدم بیرون ..توی راهرو عقب گرد کرد و رفت به هر حال اونروز از دانشگاه یه راست رفته بودم شرکت و ساعت نزدیکای هفت بود که خیس از بارون رسیدم خونه بعد از اینکه یه دوش گرفتم رفتم سمت یخچال تا آبی بخورم که با دیدن تقویم روش یه فکری به ذهنم رسید هفته ی بعد یک شنبه یکی از اعیاد بود و تعطیل بود امروزم از بچه های شرکت شنیده بودم که شنبه رو هم دولت تعطیل کرده بود بدم نمیومد یه سر برم شیراز یعنی حقیقتش دلم برای مامان و بابا و کتی یه ذره شده بود با این فکر بلافاصله تلفن رو برداشتم و شماره ی خونرو گرفتم با دومین زنگ کتی تلفن رو برداشت و با خنده گفت :
    - کیانا عجب حلال زاده ای هستی میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم..
    - اوی!!اول سلام!!!
    - با صدای پر انرژی گفت :
    - سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت ..چطوری خره؟؟
    - خر خودتی دیوونه .. تو چطوری؟ مامان اینا چطورن؟
    - همه خوبن شکر! یه خبر دست اول واست دارم.. حدس بزن ؟
    یکم فکر کردم و گفتم :
    - کتی جون من بگو حدسم نمیاد!!!
    - فریبا دختر خاله نیره داره عروسی میکنه ... همین پنج شنبه!!!
    با خوشحالی گفتم :
    - آخی به سلامتی ...منم یه خبر دست اول دارم
    خنده ی شیطونی کرد و گفت :
    - نکنه توام تو تهرون بببببببععععللله!!!
    خنده ای کردم و گفتم :
    - کتی کوفت نگیری توام که ذهنت فقط رو یه چیزی میچرخه ..نه بابا میخوام پس فردا چهارشنبه ت...ا یکشبه بیام خونه!!!
    یهو بر خلاف انتظارم که کتی خوشحال میشه پشت تلفن سکوت شد !!! جوری که فکر کردم قطع شده ..
    - الو کتی؟
    - جانم ...
    - چی شدی ؟!!
    - با لحن متعجبی گفت :
    - هیچی .. یعنی میخوای عروسی فریبام بیای؟
    - خوب آره مگه چیه ؟؟؟
    با ناراحتی گفت :
    - آخه چیزه ؟؟؟!
    - عصبانی شدم و با لحن رنجیده ای گفتم :
    - چیه کتی ؟.. خوب بگو دیگه ..یعنی اینقدر از اومدنم ناراحت میشی؟؟؟
    - کتی که تازه انگار دوزاریش افتاده گفت :
    - نه بابا دیووونه اونکه از خدامه بیای راستش حرفم سر قضیه ی عروسیه .. آخه راستش داماد .. چجوری بگم .. گویا تو نامزدیه تو .... آخه .....داماد نوه خاله ی محمده!!!
    تازه فهمیدم کتی چرا به تته پته افتاده بود ... با بی خیالی گفتم:
    - خوب باشه ..به من چه ؟؟؟!! مهم اینه همدیگرو دیدن و پسندیدن!! ایشاا.. خوشبخت بشن..
    کتی با لحن پر از ابهامی گفت :
    - یعنی تو ناراحت نمیشی اگه محمد رو ببینی؟؟؟!!
    فکر اینجاشو نکرده بودم!!! از طرفیم برام جالب بود که خالم اینا که اینقدر با مذهبی بودن خانواده ی محمد مخالف بودم و میگفتن به سبک خانوادگی ما نمیخورن چجوری حاضر شدن دختر بدن بهشون .. بعدشم مگه محمد منو نذاشته بود کنار بخاطر دل من بد بختم شده بود نمیتونستن کاری دیگه ای کنن؟؟؟...
    توی همین افکار بودم که با صدای کتی به خودم اومدم..
    - کیانا میدونم به چی فکر میکنی ...منو مامانم به همین فکر کردیم ولی دیدیم اگه حرفی بزنیم میذارن پای حسادت .. میدونی جالبش چیه اینه که اینا از بعد از نامزدی تو با هم دوست بودن و اون موقع که بابا در به در دنبال محمد میگشته اینا با نوه خالش مراوده داشتن البته فریبا میگفت امیررضام نمیدونسته محمد چرا اینکارو کرده به هر حال دروغ یا راستش پای خودشون .. توام بیا قدم سر چشم .. ولی اگه دیدی نمیتونی بری عروسی منم نمیرن باهم میشینیم غیبت میکنیم ...
    بعدم خندید تا مثلا من روحیم عوض شه ...
    منم خندیدم .. نمیدونم فهمید مصنوعیه یا نه ..بعدم گفتم :
    - نه اتفاقا میام عروسی .. دلیلی نداره من خودمو قایم کنم .. اگه اینکارو کنم فقط به شایعه ها دامن زدم ... دیگه خودم که میدونم من مشکلی نداشتم...
    کتیم حرفمو تایید کرد و قرار شد به مامان بابا نگه که دارم میام تا سورپریزی باشه واسشون و بعد از اینکه یکم دیگه از این در اون در حرف زدیم با یه امید دیدار گفتن گوشی رو گذاشتم...این وسط میموند شرکت و مجد که چهارشنبه پنج شنبرو بهم مرخصی میده یا نه .. با خودم فکر کردم ..کارمند از من پرروتر نیست هنوز یه ماه نشده رسمی شدم نصفشو مرخصی گرفتم .. با این فکر با ودم ری ریز خندیدم و بعدم فکرم رفت سمت عروسی و محمد ... احساس خاصی نداشتم از دیدنش .. نمیگم هیچی ولی بیشتر حس کنجکاوی بود و اینکه شاید با دیدنش دلیل کارشو بهم بگه .. ولی خوب ناخودآگاه استرسم داشتم .. استرس نگاه های مردم و حرفاشون ... باید توکل به خدا میکردم .. از صدقه سر مجد و مهمونیه جذابش کلی نماز قضا رو دستم مونده بود تصمیم گرفتم اوشب یکم با خدای خودم خلوت کنم ... که ابته خیلی موثر بود چون واقعا بهم آرامش عجیبی داد...
    صبح روز سه شنبه از شکت به یه آژانس مسافرتی زنگ زدم و یه بلیط رفت و برگشت واسه ی شیراز گرفتم و پولشم به صورت اینترنتی پرداخت کردم و فرار بود پیک ساعت 12 بلیطارو به آدرس شرکت بیاره...
    قدم بعدی دادن برگه درخواست مرخصی بود و امضای مجد .. بعد از اینکه یه برگه در خواست از کارگزینی گرفتم و پر کردم رفتم پیش شمس تا برگه درخواستمو دید یه دونه ازون لبخندای نایابشو زد و گفت :
    - مشفق واقعا فکر میکنی بعد از اون یه هفته مرخصی مجد بهت مرخصی بده ؟؟؟
    - وا.. چمیدونم
    بعدم خندیدم و ادامه دادم :
    - توکل به خدا!!!
    - شمسم خندید نمیدونم از اعتماد به نفس من خوشش اومد یا اینکه به خیال باطلم خندید!!!
    - خلاصه یه نفس عمیق کشیدم و تقه ای به در اتاق مجد زدم .. با صدای گیراش که گفت :
    - - بفرمایید .. داخل شدم بر خلاف دفعه های پیش برام بلند نشد و نگاه گذرایی بهم کرد و بعدم سرشو انداخت رو پرونده ی زیر دستش ..
    به آرومی سلام کردم و رفتم سمتش و کاغذ در خواست مرخصی رو گذاشتم روی میز...
    کاغذ رو برداشت و نگاهی انداخت با اخم رو کرد سمتم و گفت :
    - واقعا بازم مرخصی میخواین ؟؟؟
    نمیدونم چرا از اینکه لحنش دیگه مثل قدیم صمیمی نبود دلم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و با جدیت گفتم :
    - بله .. باید برم شیراز!!
    ابروهاشو داد بالا و یه لحظه نگاهش نگران شد و گفت :
    - اتفاقی افتاده ؟
    شیطنتم گل کرد واسه ی همین یه لبخند با چاشنی خجالت زدم و گفتم :
    - نه امر خیره ایشاا...
    ابرو هاشو داد بالا و گفت :
    - ا؟ به سلامتی حتما برای خواهرتون؟؟؟!!
    خیلی پلید بود .. با اخم گفتم :
    - نه ... چرا اینجوری فکر میکنید ؟؟
    تک خنده ی مردونه ای کرد و گفت :
    - آخه این روزا پوست سفید و چشم روشن تو بورسه
    دلم میخواست سرشو بکوبم به تیزی دیوار ..حرفش یعنی که یعنی !!!! لبخندی زدم و با آرامش ساختگی گفتم :
    - اتفاقا نشنیدین میگن سفید سفید 100 تومن سفید و سرخ سیصد تومن .. حالا که رسید به سبزه هرچی بگن میارزه ؟؟؟!!
    نگاه شیطونی کرد و گفت :
    - بله شنیدم ... ولی اون سبزست... نه سیاه سوخته ...
    یعنی گیوتینم کمش بود!!!!!! با عصبانیتی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم :
    - حالا بهم مرخصی میدین ؟؟
    در حالیکه از پیروزیش غرق لذت بود و لبخند موذییم رو لبش بود برگه رو امضا کرد و رو کرد بهم و گفت :
    - اگه به همه ی کارمندا اینجوری مرخصی میدادم شرکت تا الان ورشکسته بود .. ایندفعه رم بخاطر دینی که هنوز احساس میکینم به گردنمه دادم ولی دیگه مرخصی خبری نیست!! روشنه ؟؟؟!!!
    سری تکون دادم و بدون تشکر رفتم سمت در که با لحنی که توش شیطنت موج میزد ...گفت :
    - حسابم باهات صافه دفعه ی بعدی تشکر یادت نره!!!!!!
    چپ چپ نگاش کردم و زدم بیرون .. در رو که بستم صدای قهقهشم اومد این بشر کلا از رو نمیره خدای اعتماد به نفسه .. داشتم زیر لب غر غر میکردم که شمس رو کرد بهم و گفت :
    - نداد؟؟؟!
    - چرا ولی با کلی غر غر ...
    متعجب نگام کرد و بعدم شونشو انداخت بالا و گفت :
    - چه خوش شانس!!
    منم دیگه حرفی نزدم ..
    ساعت 12.5 بود و وقت ناهار طبق قول آژانس هواپیمایی تا ساعت 12 بایستی پیک میومد واسه ی همین قبل از اینکه برم آشپزخونه یه سر رفتم پیش شمس ..
    - ببین برای من پیک چیزی نیاورد ؟؟!!
    یه ابروشو داد بالا و گفت :
    - وا.. یه پیک اومد .. مجدم اینجا بود اون پولشو حساب کرد و بسته رو گرفت منم دیگه دخالت نکردم!!!
    نفسمو با عصبانیت دادم بیرون و گفتم :
    - این مرتیکه مگه رئیس شرکت نیست؟؟؟؟؟چرا همش ول میچرخه پس؟؟؟!؟! بره بشینه پشت میزش دیگه ....
    - دیدم شمس یهو رنگش عین گچ دیوار شد و سرشو اندا خت پایین!!!!!
    برگشتم دیدم مجد در حالی که اخم عمیقی روی صورتشه ... نگاه بدی به من انداخت و رفت سمت راهرو ...
    راستش بدمم نیومد ... پیش خودم گفتم اینم تلافی اون دری وری که گفتی!!!! سیاه سوخته هفت جدته!!! بعدم نگاهی به شمس که عین شیر شده بود کردم و گفتم :
    - خوب حالا توام ... من گفتم ..اخمشم به من کرد تو چرا رنگت رفت ...
    پشت چشمی ناز کرد و گفت :
    - مشفق برو ...!!!! داشتی سکتم میدادی!!!
    ایشششی گفتم و خندیدم .. بعدم رفتم سمت آشپزخونه ..
    تا آخر وقت اداری در گیر این موضوع بودم که چجوری بلیطارو از چنگ مجد درآرم نمیدونم چه کرمی داشت !! اه ... آخر سر تصمیم گرفتم بی خیال شم و همون رفتم خونه برم ازش بگیرم ... اونجا لااقل بحث رئیس و مرئوسی نبود!!!
    ساعت 5 بود که بعد از خداحافظی حسابی و آرزوی تعطیلات خوب واسه ی بچه ها ازشون جدا شدم و برای خرید سوغاتی و چند تا از سفارش های کتی رفتم سمت تجریش !!!!
    موقعی که رسیدم طرفای 9 بود ولی از ماشین مجد خبری نبود ... رفتم توی خونه گوش به زنگ اینکه کی میاد .. فردا ساعت 7 صبح پروازم بود واسه ی همین ساکمو بستم و لباسی که مجد برام خریده بود رو هم گذاشتم برای عروسی که بپوشم واسه ی پاتختیم یه لباس قرمز کوتاه دکلته با یه ژاکت همرنگش و کیف و کفش ست برداشتم ... ساعت نزدیکای دوازده بود که دلم شور افتاد نه فقط برای بلیطا برای خودش... بی خیال ژست و قیافه شدم و شماره همراهش رو گرفتم ... اما خاموش بود!!! قلبم داشت میومد توی دهنم .. جز شماره ی همراهش .. از هیچکسی که بشناسدش شماره ای نداشتم .. بدون اینکه دست خودم باشه یه ژاکت پوشیدم و رفتم توی پله ها روبروی در ورودی نشستم و تلفنم گذاشتم بغلم و گه گاه به امید اینکه همراهش روشن شده باشه زنگ زدم ... نمیدونم کی و چه ساعتی بود که همونجور که سرمو چسبونده بودم به دیوار خواب رفتم ...
    با احساس معلق بودن از خواب بیدار شدم .. اول فکر کردم خواب میبینم وبعد ا حساس کردم .. رو ی یه سطح نرم دراز کشیدم .. چشمامو باز کردم ..
    اول تشخیص نمیدادم کجام که صدای مجد منو به خودش آورد ..
    - نترس کیانا تو خونه ی منی..
    - نگاه خواب آلودم رو انداختم بهش... گیج گیج بودم و تنم یخ بسته بود .. پتویی پیچید دورمو نشست کنارم رو کاناپه و ادامه داد :
    - توی راهرو چی کار میکردی ؟؟؟ خوابت برده بود صدات کردم بیدار نشدی دیدم تنت یخ کرده مجبور شدم بغلت کنم بیارمت تو ..
    کم کم هوشیار شدم و یادم افتاد مجد چقدر نگرانم کرده بود یهو اخمام رفت توهم که گفت :
    - واسه ی من نگران شده بودی یا بلیطا؟؟؟
    عصبی نگاش کردم و گفتم :
    - شما که کلا اومدن و نیومدنتون دست خداست .. .. واسه ی بلیطام ...
    یهو از جا پریدم و گفتم :
    - ساعت چنده ؟
    لبخند خسته ای زد و گفت :
    - 4.5 نگران نشو 6 راه میفتیم !!
    - با تعجب گفتم :
    - راه میفتیم ؟؟؟!
    - آره دیگه پس میذارم این وقت صبح تنها بری!!!
    چیزی نگفتم .. لااقل بهتر از آژانس بود ..نگاهی بهش انداختم قیافش خیلی درب و داغون بود ... نمیدونم کجا بود نخواستمم بپرسم که خودش گفت :
    - حال شوهر خاله زینت بد شده بود برده بودمش بیمارستان الحمدا.. بخیر گذشت .. گوشیمم باطریش تموم شده بود ..
    در حالی که حس فضولیم ارضا شده بود گفتم :
    - خدارو شکر بخیر گذشت .. بعدم مگه من از شما توضیح خواستم ..
    نگاه شیطونی کرد و گفت :
    - خودتم نپرسی چشمات پر از سوال میشه ..
    - بعدم پاشد و گفت :
    - - کیانا من یه ساعت چشم بذارم رو هم 5.5 بیدارم کن بریم!!!
    با گفتن این حرف از پله ها رفت بالا منم یکم دیگه دراز کشیدم .. ساعت پنج بود که از جام پاشدم میز صبحانه رو چیدم و رفتم سمت خودم و حاضر شدم یه شلوار ورزشی مشکی با یه کفش ورزشی مشکی پام کردم و یه پلیور سرخابی با یه بارونی مشکی یه روسری سرخابی مشکیم سرم کردم .. بدون آرایش!!... بعد از اینکه خونرو چک کردم .. در رو قفل کردم و با ساکام رفتم اون سمت .. ساعت نزدیکای 5.5 شده بود که رفتم بالا و دیدم مجد بیهوشه از خواب .. نمیدونستم چجوری بیدارش کنم چند بار صداش زدم بیدار نشد .. آخر سر با ریشه های شالم اونقدر دماغشو قلقلک دادم که با یه عطسه از خواب پرید.. و بلافاصله سر جاش نشست و گفت :
    - ساعت چنده ؟
    - 5.5 نترس دیر نشده ...
    - باشه پس من یه دوش بگیرم لباس بپوشم میام پایین ..
    سرمو تکون دادم و از در اتاقش رفتم سمت آشپزخونه .. تقریبا ده دقیقه بعد در حالیکه یه پلیور قهوه ای یقه گرد با یه شلوار مخمل قهوه ای پوشیده بود و موها ی خیسش برق میزد اومد توی آشپزخونه .. با دیدن میز چشماش خندید و رو کرد بهم و گفت :
    - مرسی کیانا .. نمیدونی چقدر گشنم بود .. بعدم نشستیم و باهم صبحانه خوردیم ..
    وقتی صبحانه تموم شد اومدم میز رو جمع کنم که دستمو گرفت و گفت:
    - دیرت میشه اومدم خودم راست وریسش میکنم .. وسایلت رو آوردی ؟؟..
    سرمو تکون دادم و گفتم :
    - آره دم دره ..
    - پس بریم !!!
    تمام وسایلمو خودش برداشت .. منم در رو قفل کردم و رفتیم سمت ماشین .. توی راه رو کرد بهم و گفت :
    - چیزی کم و کسر نداری سوغاتی اینا خریدی ؟؟؟!!!
    - آره دیروز بعد از شرکت رفتم یه سر تجریش..
    - خوبه .. کی بر میگردی؟؟!!
    - خندم گرفت .. ابرومو دادم بالا و با لحن پرروی گفتم :
    - وا... فکر کنم شما بهتر بدونی؟؟!!!
    - خنده ای کرد و گفت :
    - درست فکر کردی .. بعدم جدی شد و ادامه داد :
    - ساعت 8 یکشنبه پروازته ... تا برسی تهران 9.15 با تاخیر 9.5 میشه من 9.5 میام فرودگاه باشه ؟؟
    اخمی کردم و گفتم :
    - نیازی نیست .. خودم میام!!!
    با لحن آمرانه ای گفت :
    - احمق نشو کیانا!!!! اون وقت شب از مهر آباد میخوای رو چه حسابی تک و تنها بیای !! خودم میام!!!
    کل کل باهاش فایده نداشت تقریبا هم رسیده بودیم واسه ی همین سری به نشانه ی توافق تکون دادم و از ماشین پیاده شدیم .. تمام مدت عین بابا ها مواظب بود تمام کارا از حمل تا تحویل بار رو خودش انجام داد ..و بلیطارو بهم داد ومنم گذاشتم توی کیف دستیم موقعی که داشتم میرفتم سمت سالن ترانزیت رو کردم بهش و گفتم :
    - مرسی بابت اینکه منو رسوندین ..
    مهربون خندید گفت :
    - هر چند تو از من بدت میاد ولی من بهت عادت کردم .. زود بیا!!! خونه بی تو صفا نداره .. بعدم بدون توجه به همه ی آدمای توی فرودگاه منو کشید تو بغلش و سرمو بوسید ..از تو بغلش در ومدم چپ چپی نگاش کردم که خندید و گفت :
    - اونجوری نگام کن دم رفتنی .. بعدشم این یکی کاملا برادرانه بود .. قسم میخورم ...
    خندم گرفت ...اونم خندید و مطمئن بودم با نگاش تا موقعی که برم توی سالن دنبالم میکنه ... واسه ی همین با همه ی حرصی که از دستش خورده بودم توی آخرین لحظه ی ورودم برگشتم و واسش دست تکون دادم که باعث شد لبخند مردونه و زیبایی به پهنای صورت برام بزنه ... لبخندی که کل مسیر تا شیراز توی خاطرم بود...